معنای چهارصد اصطلاح سلوک

آ ـ ا

آب حیات: چشمة عشق که هر که نوشد نابود نشود.

آب حیوان: ۱ـ آب حیات. ۲ـ تابش انوار و تجلیات الهی.

آب خضر: آب حیات.

آب خرابات: تجلّیات رحمانی که کدورت‌های ظاهر و باطن را می‌زداید.

آدم: مظهر ذات الهی.

اربعین: چلّه.

آغوش: دریافت اسرار.

آینه: قلب انسان کامل.

آینة جمال: مرتبة ظهور و تجلّی صفاتی.

ابرو: صفات از آن رو که حاجب ذات است.

استاد ازل: خداوند.

استدراج: تنزل تدریجی سالک بر اثر رعایت نکردن آداب سلوک، به گونه‌ای که خود نفهمد.

إکسیر: انسان کامل.

الف: ذات احدیت

امانت: ولایت مطلقه.

اهل دل: کسانی که از سَر گذشته‌اند و طالب سِرّاند.

اهل طامات: سالک گرفتار در کشف و کرامات.

ایام غم: روزگار بازماندگی و عقب افتادگی از سیر الی الله.

ب

باده: ۱ـ عشق منیف. ۲ـ نصرت الهی.

باد صبا: نفحت رحمانی (نسیم‌های نشأت گرفته از رحمت الهی) که از مشرق روحانیات می‌وزد.

بادة چون نار: انفاس قدس رحمانی.

بار امانت: عهد و پیمان الهی.

باران: ۱ـ فیض گسترده الهی که بر همه موجودات ریزان است. ۲ـ غلبه عنایات الهی که مایه فرح سالک است.

باز: روح قدس و نفس ناطقة انسانی.

بارقه: انواری که در اوائل کشف رخ می‌نماید و نمی‌پاید.

باغ: جهان خرم روحانی.

بال: روشن شدن دل به واسطة معارف حقیقی.

بت: ۱ـ مقصود و معشوق ۲ـ جسم و مادّه ۳ـ هوا و هوس ۴ـ نفس امّاره ۵ـ وحدت ۶ـ مظهر عشق که عشق همان حقیقت مطلقه است. ۷ـ انسان کامل و قطب زمان.

بتخانه: ۱ـ عالم لاهوت که مقام وحدت کل است. ۲ـ مظهریت ذات احدیت.

بچه ترکان: زیبا رویان، جان ستان.

بحر: ۱ـ مقام ذات و وحدت که کثرات امواج اویند. ۲ـ تجلیات ذاتی که موجب فناست.

بحر عطا: فیض دائم حق.

بساط وصل: مرتبة اتّصال و وصل عاشق.

بندگی: مقام تکلیف.

بوسه: فیض و جذبة باطن.

بهار: ۱ـ مقام علم که حجاب است. ۲ـ مقام وجد و حال که مقابل معنای اوّل است. (پس این واژه از أضداد است.)

بیت الحرام: قلب انسان کامل.

بی‌خودی: ۱ـ حالت مستی و جذبة سالک ۲ـ فنا

بیگانه: غیر سالک.

بیعت: تسلیم مرید نسبت به استاد کامل.

بی‌نشان: مقام بی‌اسمی و فناست که مربوط به ذات الهی است.

پ

پرتو: تجلّی

پرده: حجاب میان بنده عاشق و حقّ معشوق.

پریشانی: عالم تفرقه.

پیاله: ۱ـ هر ذرة عالم از آن جهت که پیمانه شراب محبت فطری حق است.۲ـ محبوب . ۳ـ صفای ظاهر و باطن.

پیر خرابات: انسان کامل راهنما.

پیر میخانه: انسان کامل راهنما.

پیچ زلف: ۱ـ تضاد ظاهری اسماء و صفات الهی در مقام ظهور که بر اعتدال قامت حضرت الوهیت اشاره دارد. ۲ـ طریق طلب.

پیشانی: مظهر و ظهور اسرار الهی.

پیمانه: ۱ـ هر ذرّه عالم از آن جهت که پیمانة شراب محبت فطری الهی است. ۲ـ دل عارف که در او مشاهدة انوار غیبی می‌کنند. ۳ـ شراب حقیقت.

پیک: انفاس قدس الهی.

ت

تاب زلف: ۱ـ پیچ زلف ۲ـ اسرار الهی.

تاراج: سلب اختیار سالک در همه احوال و اعمال ظاهری و باطنی.

تجلّی: ۱ـ نور کشف که بر دل عارف ظاهر می‌گردد. ۲ـ فیض الهی.

تجلّی جلالی: تجلّی‌ای که مستلزم بعد یا قهر است. (البته محصول تجلی جلالی در سالک و عارف متفاوت است).

تجلی جمالی: تجلّی که مستلزم قرب است.

تحیّر: سرگردانی در بحر توحید و وادی عشق.

تردامن: کسی که از توحید قطره‌ای چشیده و در توحید کامل نیست.

ترسا: مرد روحانی که صفات رذیلة نفس او به صفات حمیده مبدل شده است.

ترسابچه: ۱ـ مرشد کامل که تربیت یافتة نظیر خود است. ۲ـ جاذبه ربّانی. ۳ـ دارویی که از عالم ارواح به قلوب و نفوس می‌رسد و آنها را بر اثر غلبه، از تفرقه نفوس می‌رهاند.

ترسائی: خلاصی از بند تقلید و رسوم اعتباری. (این حالت چون بر حضرت عیسی و پیروان ترسایش غالب بود ترسائی نام گرفت.)

تَرک: خانم خانه.

تُرک: ۱ـ ترک زبانان که بخشندگان عمرند. [۲۳] ۲ـ زیبارویان ۳ـ جذبة الهی.

تعزیر: خواری و توبیخی است که در اثر لغزش در سلوک، بر سالک وارد می‌شود.

تعلّق: علائق مادّی دنیوی.

تفرقه: پراکنده شدن دل به واسطة تعلّق به امور متعدد؛ در برابر جمعیت.

تفرید: دل از علائق بریدن و کمر بندگی بر میان بستن که به نوعی سالک را «تنها» می‌کند.

تفکّر: ۱ـ گذر از باطل که ماسوای حق است به حق که خداست یعنی از همه چیز و در همه چیز خدا دیدن. ۲ـ نتیجة ذکر. [۲۴]

تواجد: ۱ـ پدیدار شدن اثر واردات بر ظاهر سالک که این وصف مبتدیان است. ۲ـ اظهار حالت وجد، بدون وجد درونی، که در حقیقت تشبّه به اهل وجد است.

توبه: اعراض از آن چه مانع وصول سالک به محبوب حقیقی است.

ج

جام: دل عارف که از معرفت لبریز است.

جام الهی: تجلیات قدس الهی که عارف را سرمست می‌کند.

جام جهان نما: قلب عارف کامل.

**

جام گیتی امروز**: قلب عارف کامل.

جان: ۱ـ روح انسان ۲ـ نَفَس رحمانی که تجلّی گستردة حق است.

جانان: صفت قیومی حق که همه موجودات به او پایدارند.

جذبه: سیر به سوی حق بدون سعی و رنج سالک، به مقتضای عنایت ازلی.

جرعه: ۱ـ اسرار و مقاماتی که در حال سلوک بر سالک پوشیده مانده باشد. ۲ـ تجلّی وجودی

جلال: ۱ـ ظهور بزرگی معشوق که نشأت گرفته از استغنای از عاشق است، به منظور نفی غرور عاشق. ۲ـ پوشیده بودن حق از ابصار و بصائر (چشم‌ها و عقل‌ها)

جلوه: انوار الهی که بر دل سالک تابیده او را شیدا می‌کند.

جمال: ۱ـ ظهور کمال معشوق از جهت استغنای از عاشق. ۲ـ اوصاف لطف و رحمت الهی.

جمعیت: همّت را در توجّه به حضرت حق یکی کردن و از ماسوای او دل کندن، در برابر تفرقه.

جنون: از خود بی‌خبری در عین آگاهی.

جوانمرد: عارف کامل.

جور: بازداشتن سالک از سلوک که مایه خواری سالک است.

جهالت: مرگ دل که موجب درک نکردن حقایق است.

چ

چراغ دل: دل روشن به نور معرفت.

چشم : ۱- شهود حق، اعیان و استعدادهایشان را که در حقیقت صفت بصیری حق است. ۲ـ جمال.

چشم جادو: جذبه‌های الهی.

چشم خمار: پوشیدن کوتاهی‌ها سالک بر سالک.

چشم سحرانگیز: جذبه‌های الهی.

چشم مست: ۱ـ استغنای حق و عدم التفات او که مقتضی در نظر هستی نیاوردن عالم و به نیستی واگذار کردن آن است. ۲ـ سرّ الهی و جذبه‌های او.

چشمه: ۱ـ منبع فیض الهی ۲ـ قلب عارف کامل

چشمة حیوان: معرفت حق که منبع و اساس هر معرفت صحیح است.

چلّه: چهل شبانه روز مداومت بر عملی سلوکی، همراه با خلوت یا بدون آن.

چنگ: ۱ـ اشارات پیر و اشراقات قلبی او برای تنظیم حرکات و سکنات سالک. ۲ـ دست یافتن به کمال شوق و ذوق.

چهره: تجلیات در حال غیبت سالک.

ح

حال: واردات سالک که ناپایدار است.

حجاب: آن چه میان سالک و مقصودش که خداست، حائل است.

حرم: مقام بی‌رنگی و بی‌خودی که همان مقام وصال است.

حریف: سالک هم شأن، هم مقام و هم پیالة سالک دیگر.

حُسن: ۱ـ آن چه موافق أمر الهی است. ۲ـ کمالات ذات احدیت.

حضور: ۱ـ غیبت از خلق و حضور در نزد حق ۲ـ مقام وحدت

حفظ: سرّ نگهداری و کتمان.

حق: خداوند، به این اعتبار که تنها موجود حقیقی است.

حقیقت: ظهور ذات حق بی‌حجاب و تعینات که محو کثرات در اشعه انوار ذات را در پی دارد.

حقیقت حقائق: ذات احدیت که حضرت جمع است.

حقیقت محمّدیه: ذات احدیت به اعتبار تعین اوّل.

حلقة زلف: مرتبة تفصیل تعینات الهی است که به هر تعین، حلقه گویند.

حیرت: واردی که بر دل عارف وارد می‌شود و او را از ادامه تأمّل و تفکّر باز می‌دارد.

خ

خال: نقطة وحدت حقیقیه که از ادراک اغیار مخفی است و سر آغاز و انجام کثرت اعتباری است.

خال سیاه: عالم غیب.

خاطر: وارده امر است که بر قلب سالک به صورت خطاب بی‌اختیار وارد می‌شود اعم از آن که ربانی باشد یا غیر آن.

خانه خمّار: عالم غیب.

خانه دل: قلب.

خرابات: وحدت صرف که رسوم تعینات در آن محو است.

خراباتی: انسان کاملی که هیچ فعل و صفتی را به خود و دیگری نسبت نمی‌دهد و همه را از خدا می‌بیند.

خرقه: لباس مخصوص صوفیان که با آدابی آن را به دست شیخ می‌پوشیده‌اند.

خضر: ۱ـ پیر و مرشد ۲ـ حالت بسط، در برابر الیاس که به معنای قبض است. [۲۵]

خط: ظهور حقیقت در تعینات و مظاهر عالم ارواح.

خط سبز: برزخ.

خطره: آن چه از احکام طریقت بر دل می‌گذرد.

خلعت: الطافی که به سال می‌رسد.

خلوت: عزت.

خلوتخانه: مقام کمالات ولایت.

خلوتیان ملکوت: جوانمردان طریقت

خُم: ۱ـ تجلیات اسمائی و صفاتی ۲ـ مقام جمع ۳ـ واحدیت.

خَم زلف: پیچ زلف

خم عشق: قلب عاشق شیدا که واله باشد.

خمّار: پیر کامل.

خُمار: عاشق سرگردان.

خمخانه: ۱ـ همه عالم غیب و شهادت که از شراب محبت فطری حق لبریزند. ۲ـ قلبی که محل ورود غلبات عشق است.

خُمستان: خمخانه.

خمر: می

 

: می

د

درد: حالتی که از محبوب به محبّ می‌رسد و محب طاقت آن را ندارد.

دریا: ۱ـ هستی مطلق که خداوند است. ۲ـ انسان کامل.

درازی زلف: عدم انحصار موجودات و کثرات.

دست: صفت قدرت.

دست افشاندن: در راه معشوق از دنیا و آخرت دست برداشتن.

دف: طلبِ همراه شوق عاشق نسبت به معشوق.

دل: نفس ناطقه که محل تفصیل معانی است.

دلبر: ۱ـ معشوق از آن جهت که با ناز و کرشمه خود عاشق را شیدا می‌کند. ۲ـ صفت قابضیّت معشوق.

دلدار: ۱ـ معشوق از آن جهت که مایه امید حیات عاشق است. ۲ـ صفت باسطیَت معشوق.

دلگشا: ۱ـ صفت فیاضیت، در مقام انس در دل سالک. ۲ـ صفت فتاحیت.

دم: ۱ـ وقت. ۲ـ فیض الهی است که به نَفَس الرحمن تعبیر می‌شود. ۳ـ نشأه و خلسه‌ای که مانند برق در روح مرید می‌درخشد و این پس از ریاضت وارده خواهد بود.

دم غنیمت شمردن: وقت و اقتضای رفتاری آن را پاس داشتن.

دنیا: ماسوی الله، به اعبتار بازداشتن سالک از الله.

دوش: صفت کبریایی حضرت حق.

دهان: ۱ـ صفت متکلمی حضرت حق. ۲ـ اشارات و انتباهات الهی.

دیر: عالم انسانی.

دیر مغان: مجلس عارفان و اولیا.

دیوانه: مغلوب عشق حق.

ذ

ذکر قلبی: ذکری که زبان در آن خاموش و قلب گویا است.

ذوق: اولین مرتبة کشف (و پس از آن شُرب و سپس رَی [سیرابی] است.)

ر

رخ: ۱ـ تجلّی ذات الهی به صفات جمالی ۲ـ نقطة وحدت ظهور و بطون.

رسم: عادت که شامل عبادت بدون نیت خالص و ظواهر شریعت هم می‌شود.

رطل: جام محبّت الهی.

رقص: حرکت و سیر سالک که بر اثر شادی و فرح روح انجام می‌شود.

رند: انسان کاملی که همه تعینات را از خود زدوده است و این زیرکی واقعی است.

رنگ: رسوم و تعلّقات بشری.

ز

زلف: ۱ـ تجلی ذات الهی به صفات جلالیه ۲ـ مطلق ماسوی الله و ممکنات.

زنّار: کمر خدمت و طاعت محبوب بستن.

زنخدان: لطف قهرآمیز محبوب.

زندان: دنیا.

زنده: ۱ـ تارک علایق دنیوی که دارای مرگ اختیاری است. ۲ـ زنده به عشق الهی.

س

ساعد: صفت قوّت.

ساغر: ۱- دل عارف ۲- سکر و شوق

ساقی: ۱- خداوند فیاض مطلق ۲- ذات الهی به اعتبار حبّ ظهور و اظهار ۳- پیر و مرشد کامل ۴- چشم و گوش آدمی که اکثر اسباب مستی از این دو راه به او می‌رسد.

سالک: مسافر الی الله مادامی که بنی مبدأ و منتهای مسیر است.

سبو: ۱- جام می وحدت که از منبع فیض مطلق به هر کس سهمی داده‌اند. ۲- تعین اعتباری ویژة هر انسان.

سجّاده: هرچه روی دل بر آن باشد.

سجود: فنای فی الله.

سراپرده: جهان عِلوی و عالم بالا.

سراپرده راز: ۱ـ دل مؤمن ۲ـ مقام لاهوت.

سرّ: اـ مرتبه‌ای از مراتب بالای درونی آدمی که محل مشاهده است. ۲ـ آن‌چه در سلوک بر سالک اظهارش را نشاید؛ از حالات و مقامات و افکار و اوراد.

سرّ تجلیات: اشتمال هر تجلّی بر همه تجلیات و شهود همه چیز در هر چیز.

سرّ حال: آنچه از مراد خداوند در هر حال شناخته شود.

سرّ قدَر: آن چه برای هر موجودی از ازل تا ابد در علم حق مقدّر شده است.

سروش: هاتف غیبی.

سکر: ترک قیود ظاهری و باطنی و توجه به حقّ.

سکون: آرامش در کنف عنایت حق بر اثر توکّل.

سلطان ازل: خداوند.

سوخته: واصل به مقام عبودیت.

سیاه کاران: از راه بازماندگان در سیر الی الله.

سیاهی: ذات حق.

سیه روئی: امکان ممکنات

سیب زنخ: مشاهده ناشی از مَطالع جمال.

سیمرغ: انسان کامل.

سینه: صفت علم.

ش

شادی: بسط بعد از قبض.

شام: کثرات و تعینات که حاجب وحدتند.

شاهد: ۱ـ حق به اعتبار ظهور و حضور ۲ـ آن چه در قلب سالک است و اوهمیشه به یاد آن است.

شب: عالم غیب و جبروت. (تاریکی شب: ظلمت ممکنات از جهت آنکه ظل‌اند.)

شب قدر: ۱ـ آغازین وقت وصال سالک به محبوب ۲ـ بقای بالله.

شب هجر: فراق و جدایی از محبوب که سخت و تاریک می‌نماید.

شراب: ۱ـ غلبة عشق که سُکر آورد. ۲ـ تجلیات انوار حق.

شرابخانه: ۱ـ باطن عارف کامل ۲ـ عالم ملکوت.

شراب ازل: تجلیات قِدَم.

شراب الست: تجلیات قِدَم.

شراب انس: الطاف الهی.

شراب پخته: ۱ـ عیش صرفِ مجرد از اعتبار عبودیّت. ۲ـ عالم ملکوت.

شراب توحید: فنای ذاتی که سالک را از همة شواغل می‌رهاند.

شراب خام: عیش ممزوج مقارن عبودیت.

شراب لایزالی: تجلیات قِدَم.

شراب معرفت: معرفت ناشی از غلبه عشق.

شُرب: شیرینی طاعت و لذّت کرامت و راحتی انس به حق.

شرح صدر: سینه عارف که محل تابش انوار معرفت الهی است.

شرک: دیدن غیر خدا و توجه به آن.

شمع: نور الهی در دل سالک.

شوخی: ۱ـ جذبة الهی ۲ـ توجه بسیار به اظهار صُور افعال.

شور: حالتی از بی‌خودی که در پی شنیدن سخن حق یا کلامی عبرت آمیز به سالک دست می‌دهد.

شوریده: حیران و سرگردان از کثرت جذبه‌های الهی.

شوق: میل به رسیدن به محبوب پس از شناخت و ارتباط اجمالی و پیش از وصال.

شهود: رؤیت حق به وسیلة حق که برای سالک در مقام فنا دست می‌دهد.

شهید: مندکّ در پرتو تجلیات معشوق.

شیخ: ۱ـ انسان کامل ۲ـ انسان کامل در علوم شریعت، طریقت و حقیقت.

شیدایی: شدت غلیان عشق و عاشقی.

شیوه: جذبه‌های گه‌گاهی.

ص

صاحب دل: آنان که اهل تصفیة دل‌اند.

صاعقه: لهیب محبّت که در یک آن محبّ را بسوزد.

صبا: نسیم‌های رحمانی که از مشرق روحانیّات می‌وزد و بر انجام کارهای خیر برمی‌انگیزد.

صبح: نور وحدت.

صبوحی: ۱ـ بادة خُمار شکن ۲ـ هم‌سخنی با حق.

صحرا: عالم روحانی.

صُراحی: مقام انس

صمت: ۱ـ سکوت از سر مراقبت دل ۲ـ سرّ نگهداری.

صنم: بت.

صومعه: مقام توجه دل و قطع علاقه از ماسوی الله.

صید: مقام جذبه.

ط

طاق ابرو: اهمال سالک که به وسیلة آن از درجة خود سقوط می‌کند.

طامات: ۱ـ خودنمایی و خودفروشی ۲ـ برخی سخنان نپخته که در اوائل سلوک بر زبان سالک رود.

طَرَب: انس با حق.

طرد: محروم ماندن از ادراک روحانیات به واسطة تخلفات سالک.

طرّه: تجلی جمالی حضرت حق.

طریقت: سیر خاصّ سالکان الی الله که لبّ شریعت است و به حقیقت می‌انجامد.

طلسم: کنه ذات حق.

طمس: فنای صفاتی.

طواف: مقام تحیّر.

ظ

ظلّ: نفس رحمانی و فیض گستردة خداوند که به تعینات اعیان امکانی ظهور پیدا می‌کند.

ظلّ الله: انسان کامل.

ظلمت آباد: عالم دنیا و طبیعت.

ظهور: تجلّی حضرت حق.

ع

عارض: تجلّی جمالی.

عارف: انسان کاملی که از وجود مجازی خود فانی گشته و اسرار حقیقت را دریافته است.

عالم جان: مرتبة الوهیت که مقام اسمای الهی است.

عبدالله: کسی که خدا با همة اسمایش بر او تجلّی کرده است.

عرش: محل استقرار اسمای مقیّد الهی.

عزلت: خلوت گزیدن به منظور تحصیل جمعیّت خاطر.

عزم: تصمیم قاطع بر سپردن راه و همة همّت را بر آن گذاشتن.

عشق: محبت شدید به حضرت حق که قلب را در نهایت می‌سوزاند.

عشرت: لذّت انس و سرور با حضرت حق.

عکس روی: مظاهر تجلیات الهی.

علف: آنچه که نفس را در آن حظّی است.

عنقاء: ۱ـ مقام غیب الغیوبی ذات حضرت حق ۲ـ انسان کامل.

عهد امانت: عهد و پیمان الهی.

عید: ۱ـ تجلّی جمالی وارد بر قلب، گرچه به روش جلالی باشد. ۲ـ زمان تجلّی.

عیش: لذت انس با حضرت حق که همراه با شعور و آگاهی در حین لذّت است.

عیش نقد: وقت.

غ

غارت: جذبة الهی که بدون سلوک بر دل وارد شود.

غفلت: دوری سالک از ذکر به غفلت دل از حقیقت که مایة ابطال وقت به بطالت است.

غافل: محجوب از حقایق که در جهل مرکّب به سر می‌برد.

غربت: مقید ماندن نفس عارف در جهان مادّی در حالی که مجانستی با آن ندارد.

غرباء: عارفان.

غزال رعنا: محبوب لم یزلی.

غمخوار: صفت رحیمی حق در مورد سالکان که ویژة آنان است.

غم‌گزار: مقام مستعدّی سالک.

غمزه: ۱ـ نگه داشتن محبوب است سالک را در دو حالت خوف و رجا با رساندن راحت پس از محنت و چشاندن محنت پس از راحت ۲ـ فیوضات و جذبه‌های قلبی.

غمگسار: صفت رحمانی حضرت حق که شمول دارد.

غیرت: طلبِ نبودن غیر در میان سالک و خداوند.

ف

فترت: سستی و خاموشی آتش سوزان شوق آغازین سلوک.

فتنه: گرفتار و اسیر معشوق شدن.

فراق: غیبت و جدایی از وحدت.

فرح: لذت قلبی ناشی از نزدیکی به محبوب.

فریب: استدراج سالک از طرف محبوب که به جهت امتحان انجام شود.

فغان: اظهار احوال درونی.

فقر: ناداری مطلق در برابر حضرت حق.

فقیری: عدم اختیار.

فنا: اندکاک جهت بشری سالک در جهت ربوبی محبوب. فنا در برابر بقا است.

فیض: واردة قلبی از طریق الهام که بر اثر رنج سلوک، کسب می‌شود.

ق

قامت: ۱ـ سزاواری پرستش که ویژة خداوند است. ۲ـ حضرت الوهیت که برزخ وجوب و امکان است.

قبض: گرفتگی نفس سالک در پی لغزش او یا بدون آن. [۲۶]

قبله: محبوب حقیقی که ذات واحد الله است و به او باید توجّه کرد.

قد: قامت

قدح: استعداد هر ذرّه، به قدر خویش، برای شراب محبّت فطری حق و فیض او.

قفس: تن آدمی و نفس امّاره.

قلّاش: کسی که از دنیا دل بریده و از هیچ چیز و هیچ کس جز محبوب باکی ندارد.

قلندر: کسی که از غیر محبوب بریده و لذا به آداب و رسوم اعتباری اعتنایی ندارد. (قلندر و قلاش هم معنایند یا معنایی نزدیک به هم دارند)

قمار: سرباختن در راه محبوب.

قمارخانه: محل اجتماع عاشقانی که در راه محبوب ترک سر کرده‌اند.

قیامت صغرا: موت ارادی.

 

 صغرا: موت ارادی.

ک

کاهلی: کند بودن سیر الی الله.

کدورات: تعلّقات دنیوی.

کرشمه: تجلّی جلالی.

کشف: ظهور آن چه پنهان است، در قلب، یعنی رفع حجاب و اطلاع بر ماوراء حجاب.

کشف صوری: کشف همراه صورت.

کشف معنوی: کشف بدون صورت.

کعبه: ۱ـ توجه دل به سوی خدای محبوب ۲ـ مقام وصل.

کفر: تاریکی عالم کثرت و تفرقه.

کلیسا: عالم معنی و شهود.

کمان ابرو: سقوط سالک از مقامش به جهت تقصیر؛ و بازگشتش به مقامش به حکم جذبه و عنایت.

کنشت: عالم معنی و شهود.

کنعان: عالم ملکوت.

کنیسه: عالم معنی و شهود.

کوه طور: مقام فنا.

کوه قاف: مقام یکرنگی.

کوه هستی: خودبینی و انانیت.

کوی خرابات: مقام فنا و وحدت و بی‌خودی.

کوی میکده: کوی خرابات.

کوی مغان: کوی خرابات.

گ

گبر: عارف موّحد که یکرنگ است.

گرگ: نفس امّاره.

گلزار: مقام گشادن دل سالک در معارف.

گنج: مقام عبودیت.

گیسو: راه طلب به عالم هویت.

گلخن: ۱ـ تن که زندان نفس است ۲ـ دنیا و ابتلائاتش.

گم شدن: مقام فنا و بیخودی.

گوهر: ۱ـ جان آدمی ۲ـ حقیقت انسان کامل.

ل

لاله: ۱ـ نتیجة معارف که مشاهده می‌شود. ۲ـ چهرة گلگون محبوب که عاشق را داغدار می‌کند.

لاشیء: لقب دنیا.

لب: ۱ـ روان بخشی و جان فزایی ۲ـ افاضه وجود به نَفَس رحمانی.

لعل: دل درویشان.

لوائح: انواری که در اوائل سیر، سالک مشاهده می‌نماید. قریب المعنی با طوالع و لوامع.

لیلة القدر: شب قدر.

م

ماه صیام: مرحلة ریاضت.

مجاهدت: ریاضت.

مجذوب: کسی را که خداوند به کمند جذبه برباید و بدون رنج و کوشش به مقامات برساند.

مجذوب مطلق: فانی باقی در فنا که به مرحلة بقا بار نیابد. اینان دیوانگان حق نام دارند.

محاسبه: حسابرسی سالک از خویش که از رعایت آداب سلوک غفلت نکرده باشد.

محبوب: حضرت حق.

مُحرم: اهل سلوک.

مخموری: بی‌خودی.

مُدام: شراب وحدت که عارف هماره از آن سرمست است.

مدّعی: مخالفان طریق سلوک و عرفان.

مراد: عارف کاملی که شایستة دستگیری سالکان است.

مراقبه: کشیک نفس کشیدن تا از توجه دائم به مقصود باز نماند.

مرد مطلق: عارف کامل.

مرشد: عارف کامل که راهنمای راه است.

مرید: طالب کمال که معمولاً با ارادت به شیخی ره می‌سپارد.

مژه: ۱ـ حجاب سالک در ولایت به جهت کوتاهی در اعمال ۲ـ تیر غمزة معشوق به سینة عاشق.

مسافر: سالک الی الله.

مست: سالک عاشق که از بادة هستی، از خود بی‌خود شده است.

مست خراب: مستغرق در سُکر و مستی.

مستوری: کنه هویّت الهی که از ادراک همه پوشیده است.

مستی: بی‌خودی سالک از خود بر اثر باده‌خواری.

مشرق: جان.

مشارطه: عهد صبحگاهی سالک با نفس خود که از حدود تجاوز نکند.

مِصطبه: خرابات.

مطرب: پیر کامل و مرشد مکمِّل.

مطالعه: توفیقات حق برای عارفان.

مطلوب: حضرت حق.

معتکف: قطع علاقه‌های دنیوی و برگزیدن و دل دادن به راه حقیقت.

معشوق: خداوند از آن جهت که شایستة دوستی فقط اوست.

مغرب: جسم.

مغنّی: رساننده فیض.

مقام: مرتبه‌ای سلوکی که ملکة سالک شود.

مقام بی‌نشانی: مرتبة ذات الهی.

مکاشفه: کشف.

مکر: اظهار کرامات، بدون امر واردی.

ملاحت: بی‌نهایتی کمال الهی.

ملامتی: سالکانی که در عین مواظبت بر آداب باطنی سلوک، به گونه‌ای در میان مردم رفتار می‌کنند، که مورد سرزنش قرار می‌گیرند.

منزل جان: مقام الهی و مرتبة فنای در معشوق.

موت: نابود کردن صفات ناپسند، به ریشه کن کردن هوای نفس.

موت ابیض: (مرگ سفید) گرسنگی.

موت احمر: (مرگ سرخ) مخالفت با هوای نفس.

موت اختیاری: ۱ـ خلع نفس از بدن به صورت موقّت ۲ـ قلع و قمع هوای نفس.

موت اخضر: (مرگ سبز) بی‌اعتنایی به پوشاک و اکتفا به لباس پست.

موت اسود: (مرگ سیاه) تحمّل بر آزار خلق در راه محبوب که مایة فنای در محبوب است.

موج: تجلیات وجود مطلق.

موج الست: نَفَس رحمانی.

موی: (زلف) ظهور حضرت حق در ماسوا که ربوبیت اوست.

موی میان: نظر سالک به قطع حجب از خود و غیر خود.

مهربان: صفت ربوبیت.

مُهره گلگون: تجلیات در غیر مادّه.

میان: وجود سالک، آنگاه که حجابی نمانده باشد.

میان باریک: حجاب وجود سالک.

می: ۱ـ جوشش عشق ۲ـ مراقبه. [۲۷]

میخانه: ۱ـ باطن عارف کامل که منبع ذوق و شوق و معارف است. ۲ـ عالم لاهوت.

میکده: ۱ـ میخانه ۲ـ جای مناجات بنده با حق به طریق محبّت ۳ـ مجلس انس دوستان ۴ـ خرابات ۵ـ خانقاه.

میر مجلس: ۱ـ ساقی میخانه ۲ـ رند خرابات.

می مغانه: تجلیات ربانی و انفاس قدسی مرشد کامل.

مینا: دل عارف.

ن

ناز: ۱ـ تقویت معشوق عاشق را در عشق ۲ـ فریب دادن معشوق، عاشق را.

نام: شهرت طلبی و هوس نیکنامی که بر رند عاشق حرام است.

نای: پیغام محبوب.

نرگس: چشم.

نسیم: ۱ـ یادآوری جهت عنایت حضرت حق ۲ـ تجلی جمال الهی ۳ـ نفس رحمانی.

نَفَس: خنک شدن قلب به لطائف غیبی که ویژه صاحبان نَفَس است.

نقاب: حجاب میان محبّ و محبوب.

نقطه: وحدت حقیقی.

نَوال و نَواله: خلعت‌های الهی که به مقرّبان می‌رسد.

نیم مستی: آگاهی از استغراق خود و نظر داشتن بر آن.

و

وادی یمن: ۱ـ طریق تصفیة دل که موجب قبول تجلی الهی است. ۲ـ وحدت مطلق.

وارد: خواطر قلبی که بدون اختیار بر دل فرود می‌آید.

واصلان: سالکان رسیده به مقام فنا.

واقفان: متوقفان در راه که ارتقا نیابند.

وجد: حالت طرب ناشی از واردات قلبی سالک.

ورد: اذکار لفظی سالک.

وصل: اتّصال سرّ سالک به حق که در پی آن به جز حق نبیند.

وصال: وصل.

وطن: ۱ـ مقام قرب حق ۲ـ استقرار عبد در حال و مقامی خاص.

وفا: انجام اعمال و آداب سلوک، که تعهد کرده بدان ها پای‌بند باشد.

وقت: حال واردة بر سالک که اقتضای رفتاری خاص دارد از آن جهت که اقتضای این رفتار را دارد. حال باید غنیمت دانسته شود.

وقفه: توقّف بین دو مقام به خاطر ادا نشدن حقوق مقام پیشین و عدم لیاقت ورود به مقام پسین.

ولایت: قیام عبد به حق در مقام فنا از نفس.

وهم: عالم امکان.

ویرانه: عالم مادّه و مادیات.

هاتف: دعوت کنندة به سوی حقیقت که در دل سالک تجلّی می‌کند.

هجر: دوری از محبوب که بر عاشق بسی تلخ است.

هجران: هجر.

هشیاری: بیرون شدن از مستی غلبة عشق که مایة بی‌خودی بوده است.

همت: تصمیم قاطع بر پیمودن مسیر قرب الهی.

هُو: غیب مطلق.

هیبت: اثر مشاهدة جلال در دل عارف.

ی

یار: حضرت محبوب.

یقظه: بیداری از غفلت از راه قرب.

یوسف قدسی: روح شریف انسانی که گرفتار ظلمتکدة تن است.

منبع کتاب سیر و سلوک



 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 23:35  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ

بیت اول

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

اشعار حافظ را معمولا در سه نوع می توان تقسیم نمود.تعدای عارفانه،تعدادی عاشقانه و تعدادی رندانه است ،یعنی آن اشعاری که محتوای اجتماعی و یا سیاسی دارند.لذا حسب مورد واژه های متناسب با آن دسته در اشعار بکار می رود.

برای فهم بهتر اشعار حافظ لازم است با زبان حافظ ،نه زبان خودمان،اشعار حافظ را تفسیر کنیم.لذا برای فهم اشعار حافظ باید با واژه های او آشنا شد.مثلا منظور از ساقی از نظر ما به کسی گفته می شود که آب یا شراب در میخانه توزیع می کند.اما از نظر حافظ منظور خداست.او در اشعار خود به صراحت می گوید که منظور از واژه های ساقی و ندیم و مطرب همگی خداست.همچنین منظور از شراب،بادیه و می ، معرفت الهی می باشد.

لذا حافظ به خداوند می گوید ای کسی که سیراب کننده تشنه ها هستی، ظرف شراب طهورای خود را به اطرافیان و عاشقان خودت بچرخان و آنها را مست وجود خود گردان.

عشق عاملی است که سختی ها را در ابتدای عاشق شدن قابل تحمل می کند. اما با گذر زمان عشق افول می کند و با جایگزین شدن آن با معرفت الهی سختی ها قابل تحمل می گردد.

عشق یعنی با خدا همگون شدن

بی خو د از خود گشتن و مجنون شدن

منتظر باشی که تا اذنت دهند

چون شهیدان غوطه ور در خون شدن

بیت دوم

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

همانطوریکه باد موجب شکوفایی گلها می گردد.افراد مومن و اولیای خداوند نیز باعث شکوفایی انسان ها می شوند.همانگونه که پیچش مو در بالای پیشانی موجب زیبایی انسان می گردد.کسب صفات حق تعالی نیز باعث خوشرویی و داشتن اخلاق پسندیده در انسان می شود.

در حقیقت دو نوع زیبایی داریم.زیبایی ظاهری و زیبایی باطنی.اگر جسم انسان دارای ظاهری زیبا باشد،دارای زیبایی ظاهری است.اما اگر دارای صفات الهی باشد،دارای زیبایی درونی است.لذا در ازدواج تاکید بر زیبایی درونی،یعنی داشتن اخلاق پسندیده، شده است که موجب قوام زندگی می گردد.

برای بهره برداری از بوی صفات الهی باید خون دلها خورد .شناخت ما از صفات الهی بسیار اندک است.لذا حافظ می گوید که صفات حق تعالی همانند موی جلوی سر که پیچیده و به هم تابیده شده اند می ماند.بطوریکه هم باعث زیبایی می شوند و هم پیچ در پیچ هستند.

تجلی حق، در صفات خداست

نه در ذات و ،نه جلوه هاست

ملک می دمد ، روح رابر بشر

باذن خدا، آدمی را بقاست

غزل۱ بیت سوم

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

مقصد انسان کبریاست.لذا انسان در این دنیا مدتی بار سفر را به زمین می گذارد تا با استراحت موقتی،خود را آماده کند بقسمی که بااعلام بانگ آماده باش به دیار باقی سفر کند. و راه خود را ادامه دهد.

بنابراین این دنیا جای خوشی و دایم نیست و موقتی است و هر لحظه ندا می رسد که آماده حرکت شو.همانند صدای زنگ شتر که با بلند شدن از روی زمین ، کاروان متوجه آن صدا می گردد و باید خود را برای ادامه سفر و حرکت آماده کند.

لذا حافظ می گوید که در منزل جانان،یعنی دنیا، هر لحظه خوشی وجود ندارد.باید خود را آماده کنی تا به مقصد جانان بروی.با هر مرگی، صدای آماده باش اعلام می گردد.

دانی که هر آنکه  می رود پیر نگردد

دانی که زمین ز خوردنت سیر نگردد

تا جسم من و جسم تو در خاک نهادند

گر جان به تنت هست، بدان دیر نگردد

غزل ۱  بیت چهارم

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل ها

منظور از پیر مغان،چهارده معصوم می باشد.حافظ می گوید باید مطیع محض اوامر اولیای خدا باشی.حتی اگر به ظاهر بجای معطر کردن سجاده به گلاب، بگویند آنرا به شراب تزیین کن. زیرا اینان سالکان الی الله هستند و پیچ و خم دنیا و چگونه زندگی کردن را خوب می دانند و ترا به مقصد الی الله هدایت می کنند.

در حقیقت حافظ می خواهد بگوید اگر کاری به ظاهر خلاف عقل به نظر می رسد .شما مطیع و انجام بده.در نهایت به نفع توست.همانند سوراخ کردن کشتی توسط حضرت خضر،که به ظاهر از بین بردن کشتی است.اما در نهایت به صلاح بود.

صاحبان  فضل وعلم و معرفت

مظهر پاکی و اهل مغفرت

مردم اهل یقین در هر زمان

کی خطا کار و دچار  معصیت

غزل ۱ بیت پنجم

خود کامگی

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حافظ می گوید تمام بدبختی های من بخاطر پیروی کردن از هوای نفس و خود خواهی هاست.خود کامکی های من باعث رسوایی من شده است.

این خود خواهی ها در مدت کوتاهی قابل پنهان کردن است.پس از مدتی نقل مجلس دیگران می شود و خود کامکی من در محفل ها مطرح می شود.

راز خودکامگی قابل پنهان کردن نیست و روزی این راز بر ملا می گردد و آوازه مجلس ها می گردد.

گر غره شوی و خود پرستی، مستی

گر ظلم کنی به مردمان ، تو پستی

زنده است بشر، به پاکی روح خودش

گر رحم کنی و مهر جویی مردی

غزل اول بیت ششم

تاریکی دنیا

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

از نظر حافط دنیا برای انسان های پرهیزکار همانند شب تاریک است.آنقدر پرسش ها مطرح است که بی پاسخ هستند.اکثرا در خواب غفلت بسر می برند. بعلاوه انسان همواره آماج بلا ها و مصیبت ها می باشد و موج مشکلات انسان را به خود مشغول کرده است و همانند گرداب ما را در خود فرو می برد.

کسانی که به خود و دنیا مشغول هستند و ساحل نشین و خوشگذران می باشند، درد کسانی که دنیا را تاریک و گرداب می دانند هر گز درک نمی کنند. دنیای واقعی و روشن در عالم آخرت است.افراد با اعمال خود در این دنیا جایگاه خود را در دنیای آخرت مشخص می کنند.

چرا حرص دنیا تو را کورکرد

مکن تکیه بر آن،که دل تور کرد

 فریبنده است چرخ گردون و دهر

تو را از عبادت بسی دور کرد

غزل اول  بیت هفتم

خدا خواهی

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

حافظ می گوید اگر بخواهی خدا در زندگی تو حضور پیدا کند،باید از خدا دور نشوی و نقش خدا را در زندگی فراموش نکنی.همواره تلاش کنی خود را به خدا نزدیک کنی.یعنی صفات الهی را در دل خود قرار دهی و در اعمال خود آن صفات را منعکس نمایی.

بخاطر یک موقعیت اجتماعی و یا به خاطر قدرت و منصبی و یا انواع شهوات دنیوی ،خدا را در زندگی خود فراموش مکن.

اگر خدا را دوست داری باید در ملاقات با او دلبستگی به دنیا را کنار بزنی و تنها توجه تو باید خدای متعال باشد.

گر عشق لقا باشد، سهل است مصیبت ها

چون در ره قرآنی،  شهد است ملامت ها

در محضر حقی چون، دور ی ز گناهان کن

گر لذت آن بینی، زیباست عبادت ها

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:14  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی

غزل ۲ _بیت اول

مصلحت اندیشی

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

غزل های حافظ معمولا از سه نوع عارفانه، عاشقانه ،رندانه و گاهی ترکیبی از آنهاست.این غز ل ترکیبی از ابیات عاشقانه و رندانه است.

منظور از فرد خراب در اشعار عرفانی، به کسانی گفته می شود که مست و عاشق خدا باشند.کسی که عاشق خدا می شود دیگر مصلحت اندیشی و خود بینی را فراموش می کند و تنها رضایت خدا را مد نظر قرار می دهد.تفاوت انسان مست خدا و مصلحت اندیش قابل مقایسه نیست.

خداوند در قرآن کریم می فرماید از کاری که تخصص و آشنایی نداری ،قضاوت و اظهار نظر مکن.برای فهمیدن اشعار حافظ، لازم است زبان و واژه های حافظ در اشعار او را بدانیم تا امکان فهم اشعار مقدور گردد.در غیر اینصورت تفسیر و برداشت غلط حاصل می شود.

سرمایه افراد معمولا شنیده های آنهاست و اکثرا شنیده هادرست نمی باشد.لذا قضاوت آنها معمولا دقیق نیست.انسان اگر به چیزی صد در صد شناخت و آگاهی ندارد باید در مقام قضاوت سکوت اختیار کند.همانند صدف باشد که بابستن دندانهای خود در درون خود گوهر بیافریند.

  عشق  اسطرلاب  اسرار  ولاست

دیده بان حکمت و وصل وصفا ست

خوش بر آن مردان با تقوای دین

کارشان هر روز و شب یاد خداست

غزل ۲ بیت دوم

مصلحت اندیشی

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

حافظ در این بیت می خواهد تمایز بین کسانی که به ظاهر دین دار و با تقوا هستند و کسانی که بطو راقعی متقی هستند را بیان کند.عده ای که به نرخ روز نان می خورند، اگربی دینی ارزش شود خود را همچون بی دینان جلوه می دهند.

تمایز این دو گروه همانند شنیدن سخنان واعظ و شنیدن صدای مطرب است.اولی موجب رشد و تعالی انسان می گردد و دیگرییک صدایی بیش نیست که از درون یک دستگاه خارج می شود.

منظور از حافظ از رندی،آن کسی است که زرنگی خاص دارد و خود را در شرایط گوناگون وفق و همرنگ می کند.

عبادت بهترین راه وصال است

بریدن از خود و طی کمال است

شروع گفتگو با حق تعالی است

سخن با دلربا و ذوالجلال است

غزل ۲ بیت سوم

دین گریزی

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

منظور از صومعه عبادتگاه مسیحیان است.اما در اینجا منظور از صومعه محل عبادت صوفیان می باشد.منظور از خرقه لباس مخصوص صوفیان می باشد که با پوشیدن آن لباس صوفی گری خود را نشان می دادند.این لباس وسیله ای برای فریب مردم بود.

بعلاوه به دیر عبادتگاه زرتشتیان گفته می شد .بعضا به محل عبادت مسیحیان نیزمی گفتند.منظور از پیر مغان،بزرگان دیر است که در معبد گاه زرتشتیان می میفروختند.

حافظ می گوید دلم از صوفیان مسلمان نما که با پوشیدن خرقه مردم را فریب می دهند ناراحتم.کار اینها از زرتشتیان شراب خوار که از دست پیر مغان خود مست می گردند ،بدتر است.

دانی که چرا ،ز دین گریزان شده اند

از ما دو سخن ،از این و آن یافته اند

گفتار و عمل دو گانه و بی مبناست

با مکر و دغل دین دگر  ساخته اند

غزل ۲ بیت چهارم

دوست و دشمن

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

منظور از چراغ مرده،دل تاریک است که روشنایی ندارد.همچنین منظور از شمع آفتاب ،نور آفتاب است.همانند منظور از آتش،حرارت آتش است.

حافظ در این بیت می گوید .دشمنان که دارای دل تاریکی هستند ،هر گز نمی توانند نور روی دوست را ببینند.

او می خواهد بگوید پیروی از صوفیان نکنید که آنها دلهای تاریکی دارند و تو را گمراه می کنند.تو دنبال نور الهی خداوند برو تا تو را نجات دهد.

دوستی با مردم اهل دل و با معرفت

می کند تامین تو را در عالم و در آخرت

دوستی بامردم بی دین و بی ایمان بسی

می برد هر دم  تو را در نکبت و در معصیت

غزل ۲ بیت پنجم

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

منظور از کحل یعنی سرمه که برای تقویت و زیبایی به چشم می مالیدند.لذا منظور از کحل بیننش، روشنایی بخش چشم است.

حافظ می گوید خاک درگاه خداوند موجب روشنایی چشمان ماست.لذا چشمانم را روی خاک آستانه تو می گذارم تا نورانی شود. خدایا به من بگو اگر چشم خود را بروی درگاه تو باز نکنم ، به روی کجاو چه کسی باز کنم تا حقیقت و روشنایی نصیبم گردد.

دین حق را زنده می سازد حسین

  نور چشم مصطفی،   نور دو عین

می شود احیا مجدد،دین حق

بین به پا شد جنگ کفار و حنین

غزل۲ بیت ششم

چاه غفلت

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

منظور از سیب زنخدان گودی چانه صورت است که همانند خال صورت نشانه ای برای زیبایی است.منظور از افتادن در چاه زنخدان کسی،یعنی عاشق او شدن است.

حافظ وقتی از صفات حق تعالی می خواهد یاد کند از واژه های زیبا رویان چون خال سیاه ، ابرو کمان،سیب زنخندان ، پیچش مو والی آخر استفاده می کند.

حافظ می گوید که مراقب باش صفات حق تعالی موجب به چاه گناه و معصیت افتادن تو

نگردد.مثلا خدا رحیم و بخشنده است،لذا گناهان ما را می بخشد و مرتکب هر گناهی شویم به امید بخشندگی خداوند.اگر در کنار دریای رحمت الهی قرار گیری از رحمت او برخوردار می شوی.برای مثال،اگر کنار دریای آب بروید آنگاه می توانید از دریا آب بخورید.

حافظ می خواهد به ما بگوید مراقب باش که شیطان تو را از مقدس ترین واژه ها و صفات خداوند فریب ندهد.

 چون که من غافل ز خود، در بندشیطانم اسیر

ای خدا ، من ناتوان با جنگ او ، دستم بگیر

لحظه ای ما را به خود مشغول و تنها وامذار

ما ضعیفیم، و دچار غفلت و دور از مسیر

غزل ۲ _ قسمت هفتم

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

حافظ در بیت اول ،که عاشقانه است ،از روزگاری صحبت می کند که گاهی دچار سختی ها و گاهی مشمول خوشی ها بوده است.می گوید آنها کجا رفتند.

خداوند انسان ها را بین خوشی و نا خوشی قرار می دهد.اگر همواره در خوشی باش غرور او را می گیرد و اگر همواره در نا خوشی باشد ،دچار ناامیدی و مایوسی می گردد.لذا هر دو برای رشد و تعالی انسان نیاز می باشد.

حافظ می گوید یاد و خاطره های گذشته معشوق و دوست ، آرامش و خواب را از من گرفته است و نباید کسی از من انتظار قرار و صبوری داشته باشد.

 هر کسی عاشق شود ، در انتظار دلبر است

  فرد عاشق، کی خطا از دلبرش  را درسر است

 همچو مجنون، از فراق یار بی تاب وتب است 

سختی آسان میشود،چونکه خدایش اکبر است

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:12  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ

غزل ۳_بیت اول

کسب معرفت

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

منظور حافظ از ترک روی، یعنی زیبا روی است.در اینجا منظور از ترک شیرازی،مردم خوش چهره شیراز است.البته زیبا روی دو نوع ظاهری و باطنی داریم.

علامه طبا طبایی می گویند که حافظ اهل سیر و سلوک بوده و اشعار او در حالات عرفانی سروده شده است. با عنایت به حالات روحانی حافظ، منظورش از زیبا روی ،زیبایی باطنی است.لذا منظور از ترک شیرازی،کسی است که دارای روی زیبای درونی است.مشابه مولانا که از شمس تبریزی بعنوان الگوی خود یاد می کند.

سمرقند و بخارا در زمان خود از شهر های آباد با زیبا رویان زیادی بود.حافظ می گوید اگر پیر فرزانه علم و معرفت به من عطا کند و مرا به حضور بپذیرد،آنگاه از سمرقند و بخارا با آن همه زیبا رویان ،منظور دنیا و آخرت است، چشم پوشی می کنم.بعبارت دیگر کسب فیض الهی را در قبال کسب دنیا و آخرت می دهم ،اگر گوشه چشمی به من کند.حتی اگر یک خال سیاه هندوان باشد.

گاهی در مثل هم می گوییم که دنیا راحتی

با یک تار موی معشوق عوض نمی کنم. این نشانه شدت علاقه به فرد است.در اینجا حافظ می گوید سمرقند و بخارا را با کوچکترین عضو محبوب همچون یک خال سیاه عوض نمی کنم.

نردبان معرفت،طی کردنش، هموار نیست

در نگاه عارفان،عشقی بجز دلدار نیست

همدم و محبوب تو، در انتظار روی توست 

در دیار عاشقان،دیوانگی هم عارنیست

غزل ۳ _ بیت دوم

توشه آخرت

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

منظور حافظ از ساقی در اینجا، پیر فرزانه است. می گوید باقی مانده می خود را،یعنی معرفت پایدار را در همین دنیا به من عطا کن.زیرا در بهشت پیدا نمی شود. باید توشه آخرت را از دنیا برد.

حافظ می گوید که معرفت ماندگار را در همین دنیا در کنار آب رکن آباد و گلستان گلگشت در کنار مصلی به من بده.در گلگشت شیراز مقبره حافظ قرار دارد که آب این بوستان از قنات های رکن آباد تامین می شد. . 

دنیا محل کسب معرفت است و در آخرت دنیایی وجود ندارد.همانند کسانی که برای تفریح به بیرون از شهر می روند و در آنجا باغ و گل و سبزه است و باید نیازهای خود را از شهر با خود ببرند.زیرا در دشت و صحرا مواد مورد نیاز یافت نمی شود.در آنجا آب و هوای مطبوع و دلپذر وجود دارد.

بهترین توشه در این کون و مکان

رزق و روزی حلال است در جهان

گر بخواهی رشد و جنات برین

کسب آن کن،تا شود روحت روان

غزل ۳_ بیت سوم

بی بند و باری

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

منظور از لولیان، رقاصه ها و آواز خوان های دوره گرد در کوچه و بازار و دربار شاهان گذشته است که بعضا از هند به ایران مهاجرت کرده بودند.منظور از ترکان در اینجا غلامان می باشد.

همچنین منظور از خوان یغما سفره همگانی بود که بزرگان مغول در مناسبت جشن خاص هر سال پهن می کردند.

این سفره چند روز پهن و اقشار مختلف جامعه به هر اندازه که می خواستند می خوردند و یا با خود می بردند.وظیفه میزبان پهن کردن سفره و استفاده از آن با مهمانان با تمام تجهیزات بود.

در زمان حافظ بی بند و باری که توسط رقاصه ها بوجود آمده بود شهر را به آشوب کشیده بود و با غمازی های خود صبر و تحمل مردم را از بین برده بودند.همانند غلامان و فقیران که وقتی سفره مخصوص مغولان پهن می شد ، سفره را با ظرف غدا به تاراج می بردند.اینان دین و ایمان مردم را با رفتار و گفتار و اعمال تحت تاثیر قرار داده بودند و آنرا نشانه گرفته بودند.

عقل و ادب و حیا، کجا رفت

شور و شعف و صفا، کجا رفت

اخلاق نکو همره دین کو

مهر و شفق و عطا، کجا رفت

غزل ۳ _بیت چهارم

زیبایی

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

هر قدر فرد عاشق،محبوب خود را بیشتر دوست داشته باشد ،در نظر او بیشتر جلوه می کند.حافظ می گوید یار و معشوق من آنقدر بزرگ است که به عشق من هیچ نیازی ندارد.آنهم از من ناقص ،که بطور طبیعی دارای عشق تام نیستم.البته هر چه عشق من به او بیشتر باشد،یار بیشتر خود را به من نشان می دهد.همانند نگاه از یک روزنه،که هرقدرروزنه در فضا باز می گردد ،مثل قیف،افق دید بیشتر می شود.

یار ما آنقدر زیباست که نیازی به لوازم آرایش همچون مواد آرایشی ندارد.این لوازم برای افراد نازیباست که می خواهند خود را زیبا در برابر معشوق خود نشان دهند

زیبا یی ما به صورت و چشم که نیست

 جراحی عضو در پی رسم که نیست

 زیبایی ما به پاکی روح و دل است

پر کردن ذهن ، از  شک و  خشم که نیست

غزل ۳_ بیت پنجم

عشق ظاهری و باطنی

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

منظور از بیرون رفتن پرده عصمت،رسوا شدن است.رابطه حسن و عشق دو طرفه است.هر قدر حسن فرد زیاد باشد، عشق به او نیز زیاد می گردد.متقابلا هر قدر عشق و علاقه به فردی زیاد باشد،در نظر او بسیار زیبا جلوه می کند.

عشق ها بر دو نوع هستند.عشق های ظاهری روز به روز انسان را آلوده می کند ولی عشق های درونی موجب رشد و تعالی انسان می گردد.

همینطور حسن ها بر دو نوع است.یکی ظاهری و دیگری باطنی است.حسن های ظاهری در زیبایی فرد منعکس می گردد و با گذشت زمان از زیبایی کاسته می شود.اما زیبایی درونی انسان را مجهز به اخلاق پسندیده می کند.

حافظ می گوید با توجه به اینکه حسن و زیبایی یوسف روز به روز در حال افزایش بود فهمیدم که بالاخره روزی زلیخا رسوا می شود و تاب و تحمل خود را از دست می دهد. زلیخا آنقدر عاشق یوسف شده بود که بجز یوسف به چیز دگری فکر نمی کرد.در نهایت این عشق ظاهری باعث رسوایی او شد.

 از بهر نجات، و شر شیطان

تقوا و عمل به شرع و قرآن

منجی بشر ز جهل و غفلت

ایمان و تمسک است به یزدان

غزل ۳ _بیت ششم

رابطه عاشق و معشوق

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

منظور از لعل سنگ گرانبهایی است که دارای رنگ های گوناگون است.در اینجا منظور رنگ قرمز می باشد.منظور از شکر خا،گفتن سخنان شیرین است.

حافظ در این بیت می گوید که رابطه من با معشوقم خدا بخاطر تنبیهم، همانند بهم خوردن رابطه دو نفر در اثر دشنام و یا یک سخن زشت و بیهوده از بین نمی رود.

اگر جوابی از طرف لب لعل گون و شیرین

خدای متعال بخاطر عملکرد من داده می شود،زیبنده و سزاوار آن هستم.قطعا هر پاسخ خدای متعال چه به ظاهر خوب و چه به ظاهر بد، در نهایت به نفع من است.

بدان دنیا چو بحری پر ز طوفان

تلاطم دارد و آسیب و خسران

به مقصد می رساند کشتی عشق

اگر داری تو صبر و عقل و ایمان

غزل ۳_ابیات هفتم و هشتم

اسرار هستی

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

منظور از جانا,یعنی عزیزم ، و منظور از حدیث سخن می باشد.مطرب به کسی گفته می شود که با ساز و آواز خود دیگران را شاد می کند.همچنین منظور از حکمت علم و فلسفه است.

حافظ به جوانان سعادتمند می گوید ، بیا عزیزم و پند این پیر فرزانه را گوش کن.همواره سخنی گو که موجب شادی روح و روان تو گردد.بعلاوه دنبال معرفتی باش که تو را سر مست کند.علوم فلسفه و حکمت به تو آن شادی و مستی را نمی دهد.

دنبال این نباش که با علم و فلسفه اسرار هستی را کشف کنی.تا کنون کسی نتوانسته و تو هم نمی توانی.بوسیله عقل و فلسفه نمی توان به اسرار ماواالطبیعه پی برد.اسرار هستی تنها با همنشینی با اولیای الهی مقدور است.لذا سخن از پیر دانا و اهل معرفت گو تا بتوانی از اسرار روزگار آگاه گردی.

عشق یعنی گنج اسرار نهان

عقل حیران گشته از ادراک آن

عشق باشد مظهر نور خدا

آدمی عاجز به وصف است و بیان

دکتر علی رجالی

@aĺirejali

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ

غزل ۳_ بیت نهم

پاداش

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

منظور از غزل معمولا اشعار عاشقانه است که ابیات آن ضمن استقلال از سایر ابیات ، در مجموع یک هدفی را دنبال می کنند.بعلاوه تعداد ابیات بین پنج تا چهارده می باشد.مصرع اول و دوم با مصرع دوم سایر ابیات هم وزن می باشند.

به مروارید های بزرگ در و به مروارید های کوچک مرجان گفته می شود.سوراخ کردن و چیدن بطور منظم در کنار هم بطوریکه یک گردنبند گردد ،کار سختی بوده است.منظور از ثریا،مجموعه ای از ستارگان است که در کنار هم قرار دارند و معمولا به شکل گردنبند دیده می شوند.

حافظ معمولا به کسی گفته می شود که قرآن را از حفط می خواند.در عصر حافظ ، حافظ قران زیاد بوده اند.همچنین حافظ را به کسی که آواز و صدای خوشی داشته است، می گفتند.که ظاهرا از آن بی بهره نبوده است.ضمنا تخلص او حافظ نیز می باشد،که معمولا در بیت خاطر برای حفظ اثر می آید.

حافظ گفتن غزل را به سوراخ کردن در تشبیه می کند و آنرا سخت می داند.زیرا تو از عشق سخن گفتی و چیدن کنار هم با نظم خاص کار مشکلی است.لذا بیا و با آواز خوش خود آنرا بخوان و همه را به وجد آور.البته ستایش کردن غزل توسط حافظ،به خاطر خود ستایی نیست.زیرا او اشعار خود را موهبت های الهی می داند و ابراز و تحسین مواهب الهی از نطر قرآن پسندیده است.

از آنجاییکه شعرا اشعار خود را می خواندند و هدیه می گرفتند.حافظ هم می گوید از آنجاییکه غزل من عاشقانه است،لذا پاداش من هم باید آسمانی باشد.بنابراین آنرا با صدای خوش می خوانم تا گردنبد ثریا را هدیه بگیرم.

بهترین پاداش و نیکی در خفاست

چونکه بی منت بود ،کاری رواست

دور بودن از ریا ، دان احسن است

اجر و پاداشش از آن کبریاست

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:10  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ

غزل ۴_ بیت اول

باد صبا

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

منظور از صبا،باد بهاری است که صبح ها می وزد و باعث می شود که غنچه ها باز شوند. انسان ها با لباس فاخر شناخته نمی شود،بلکه انسان در زیر زبان مخفی هستند.با سخن گفتن و نوشتار او می توان شخصیت فرد را شناخت. تکان خوردن زبان همچون باد بهاری برای انسان است .

منظور از غزال آهو می باشد.اما از آنجا که معشوق گریز پای است.لذا منظور از عزال رعنا، معشوق زیبا روی است.منظور از سر به کوه و بیابان گذاشتن،یعنی آواره و دیوانه شدن است.

حافظ به باد صبا می گوید، ای باد لطیف که باعث شکوفایی می شوی، به صاحب باد بگو که دل این دیوانه را به الطاف الهی شکوفا کن.چون تو مرا دیوانه و آواره ای بیابان کرده ای.

عرفا در اشعار عر فانی خودبرای اینکه شبهه ای پیش نیاید وقتی که می خواهند با خدای خود سخن می گویند ، با یک عشق مجازی حرفهای خود را می زنند.اگر چه منظورشان صحبت با خدای متعال است.بدینوسیله آتش عشق خود را که شعله ور شده است فرو می نشانند.و حرف دل خود را براحتی به او می گویند و خود را تخلیه روحی می کنند و آرامش می گیرند.

لیلی من ترک شیرازی که نیست

 من مرادم شمس تبریزی که نیست

وصف یارم بی حد و نا گفتنی است

بین عشق و عاشقی مرزی که نیست

غزل ۴ _ بیت دوم

دلجویی

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

منظور از تفقد دلجویی کردن از کسی است.

در اینجا منظور توجه معشوق به عاشق است.

همچنین منظور از شکر خا قند می باشد.

طوطی هنگامی که همراه با صفت شیرین سخن آید ، منظور انسان های شاعر و خطیب است.اما منظور ازطوطی یا طوطی صفت، به اشخاصی گفته می شود که کارهای خود را با تقلید از دیگران و بدون فکر انجام می دهند.

انسان ها نیز همانند طوطی عاشق شیرینی هستند.با این تفاوت که انسانها دنبال زندگی شیرین مادی و معنوی هستند.اما همه امور مادی و معنوی در اختیار خدای متعال است.

حافظ می گوید رابطه ما با خدا همانند طوطی شکر خا وشکر فروش است.از آنجایی که عاشق خداوند تسلیم محض خداست،لذا سخن خود را در قالب شکر فروش و شکر خور بیان می کند.ای خدایی که معدن شیرینی روح و روان ما هستی ،چرا ما را از الطاف خود بهره مند نمی سازی تا دل و دهان ما شیرین گر دد.

بیان کرد وصف خدا را کسی

مجو جزمحبت به انسان بسی

که در عشق و آگاهی و عفو جو

که هر چیز دیگر بباشد خسی

غزل ۴ _ بیت سوم

غرور حسنت  اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

عاشق و معشوق

منطور از غرور حسن آنست که انسان به زیبایی خود غره و تکبر ورزد.منظور از مگر در اینجا به معنی به یقین و شاید است.بعلاوه منظور ای گل همان معشوقی است که در ابیات قبل آمده است.عندلیب بلبلی کوچک جثه است که صدای خوشی نسبت به سایر بلبلان دارد.منظور از عندلیب شیدا،بلبل شوریده و عاشق است.همانند طوطی شکر خوار که دارای سخنان خوب است.کنایه از انسان های شیرین سخن است.در اینجا منظور خود حافظ است.

حافظ با زبان بلبل به گل که منظورش خدا است می گوید ای گل وجود من،از عاشق و شیدای خود احوال پرسی نمی کنی.شاید غرور و حسن زیبایی تو اجازه نمی دهد که پرسشی از من کنی.

همانطوری که قبلا اشاره شد عرفا سخنان و نجوای خود با خدا را در قالب بحث دو عنصر مادی می گفتند.زیرا خدا مبرا از چنین گلایه هایی چون غرور است.

طبیعی است که وقتی عاشق به معشوق خود نمی رسد ناراحت می شود و گله مند می گردد.لذا خود را می خواهد توجیه کند و علل نرسیدن به معشوق را بیان می کند تا آرام گیرد.

عشق را تفسیر و تعبیرش خطاست

عشق دانی گوهری نزد خداست

عشق ما باشد هوس,آن عشق نیست

عشق دانی ذات پاک کبریاست

غزل ۴ _بیت چهارم

اخلاق پسندیده

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

منظور از خلق،اخلاق پسندیده است.لذا منظور از خلق و لطف،یعنی با روی گشاده و خوشرویی سخن گفتن است.حافظ می گوید با خوبی و اخلاق پسندیده و خوشرویی می توان دل و افکار اهل معرفت را بدست آورد و نظر آنها را به خود جلب و آن را شکار نمود.

بعلاوه منظور از مرغ دانا،مرغ زیرک و با هوش است.بین مرغ ها سیمرغ به هوشیاری و توانایی بالا شهرت دارد.لذا منظور حافظ از مرغ دانا سیمرغ است.

اگر به غزلیات حافظ بنگریم،در می یابیم که هر غزل او همانند بسته ادویه جات است که درون هر یک از آنها را از ادویه جات گوناگون پر کرده اند.لذا از نظر وزن شعری،یکسان هستند ولی از نظر محتوا بعضا هر کدام مفاهیمی متمایز از یکدیگر دارند.بعلاوه هر بیت دارای مفاهیمی عرفانی یا عاشقانه و یا اجتماعی و یا ترکیبی از آنها دارد.

ابیات قبلی این غزل عاشقانه بود.اما این بیت اجتماعی است.در این بیت حافظ می گوید کسانی که اهل دل و نظر و فکر هستند را بسادگی نمی توانی نظر آنها را در یک موضوع عوض کنی.تنها اخلاق پسندیده و روی خوش می تواند قلوب آنها را جذب کند.

اینان چون مرغ های معمولی نیستند که با دیدن چند دانه به دام افتند و صید شوند.آنها دامها را می شناسند و بسیار روشن و با هوش هستند.اخلاق نیکو کیمیایی است که می تواند حتی اهل نظر را به سوی خود بکشاند.پیامبر گرامی دارای خلق عظیم بود و علت اصلی جذب همگان به دین اسلام همین صفت نیکو بوده است.

اولیای الهی و چهارده معصوم وقتی می خواهند با خدای متعال صحبت کنند با دل شکسته و تواضع با او صحبت می کنند.با نگاهی به دعا ها، رعایت اخلاق در مناجات با خدای متعال کاملا مشهود است.یکی از صفات خداوند ناظر بودن است و خداوند اهل نظر است.وقتی با اخلاق با اهل نظر و یا با خداوند صحبت می کنیم،با عنایت به سنخیت داشتن در اخلاق ، مورد توجه قرار می گیرد.با تند خویی و زور و فشار نمی توان نظر افراد را نسبت به یک موضوع عوض کرد.

پیغمبر ما معلم اخلاق است

در کون و مکان رفیع و در آفاق است

اسلام بپاست تا قیامت برسد

درگسترش اصول دین خلاق است

غزل ۴ _ بیت پنجم

توصیف معشوق

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

منظور از رنگ آشنایی،یعنی راه و روش مهربانی و توجه به دیگران است.سهی، یعنی راست قامت ،که معمولا برای درخت سرو بکار می برند که بین درختان بلند و مستقیم رشد می کند.لذا منظور از سهی قدان، به چیزهایی گفته می شود که قدی صاف و راست دارند.

منظور از سیما،یعنی صورت است.لذا ماه سیما به کسی گفته می شود که چهره ای زیبا چون ماه شب چهاردهم دارد.

حافظ در این بیت عاشقانه باز گله می کند و می گوید نمی دانم چرا هر کجا که جمال و جلوه ای و زیبایی هست ، بوی آشنایی به مشامم نمی رسد.همچنین می گوید نمی دانم چرا از زیبا رویان همچو ماه با قدی برافراشته و چشمان سیاه نظری به من نمی کنند.

در این بیت نیز حافظ،درد دل خویش با خدای متعال را به نحوی زیبا با معشوقی زیبا روی مجازی که دارای قدی بلند با چشمان سیاه است بیان می کند.

 بار الها، به در خانه ی تو چند زنم

تا گشایی در خود، بلکه ندایی شنوم

بار الها، به من آمده در کوی رفیق

گوشه چشمی بنما، تا که نوایی ببرم

غزل ۴ _ بیت ششم

همنشینی

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

منظور از حبیب ،دوست و معشوق است.باده پیمایی،یعنی نوشیدن شراب.بعلاوه منظور از باد پیما ، به کسی گفته می شود که کارهای بیهوده و بی ارزش انجام می دهند.همچنین به کسی گفته می شود که تهی دست است.

حافظ به عاشقان می گوید وقتی با معشوقتان همنشین هستید و مشغول نوشیدن شراب معرفت هستید، گوشه چشمی هم به عاشقان تهی دست و ضعیف داشته باشید و به فکر آنها باشید.

ظاهرا زمانی معشوق او،خدای متعال، عنایتی به حافظ داشته و حافظ از فراق یار و محبوب خود ناراحت است.

حافظ می خواهد بگوید اگر می خواهی مست گردی ،باید از طریق محبوب خود،یعنی خدای متعال، سرمست گردی.با او بودن باده پیمایی است و بدون او بودن بادپیمایی است.

همانند ماهی،تا زمانی که در آب و با آب است زنده است.زمانی مرده است که با پرش های خود از آب بیرون می جهد و یا در دام صیادان گرفتار می شود.

غزل ۴ _ابیات هفتم و هشتم

بی وفایی یار

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

حافظ می گوید برای زیبا رویان، گویا مهر و وفا قرار داده نشده است .صاحبان جمال و زیبایی هیچ عیبی ندارند ، بجز اینکه وفا دار نیستند.

این بیت عاشقانه است و کمترین بی مهری را به حساب بی وفایی معشوق می گذارد.این گله مندی ها نوعی تخلیه روحی است.

با توجه به روایات ،حضرت مسیح زنده است ودر آسمان چهارم زندگی می کند.بعلاوه ستاره زهره در آسمان سوم قرار دارد و شعرا آنرا آواز خوان آسمان گویند.حافظ می گوید که اگر سروده های مرا ستاره زهره بنوازد و صدایش در آسمان بعد به گوش حضرت عیسی برسد، آنقدر زیباست که مسیحا را برقص و طرب در می آورد.

لازم به ذکر است که حافظ در ابیات دیگر دیوان خود،این اشعار را از خود نمی داند.او می گوید آنچه استاد ازل گفت همان می گویم.لذا براحتی از اشعار خود تعریف و تمجید می کند و آنها را از خود نمی داند که شائبه خود بزرگ بینی ایجاد شود.

نظر کردم به حال یاغی و خویش

بدیدم بی وفایی را کم وبیش

نه قدرتمند غالب بر دل خود

نه ثروتمند در فکر دل ریش

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:7  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ

غزل ۵ _بیت یک

صاحب دلان

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

منظور از دست رفتن دل، کنایه از بی تاب شدن دل است. بعلاوه منظور از صاحب دلان،کسانی هستند که صاحب دل خود هستند و بر هوای نفس خویش مسلط هستند.

دردا،یعنی دریغا،افسوس.

اگر به یک گل نگاه کنید تا زمانی که ریشه های آن در خاک پنهان است،دارای طراوت و شادمانی است.چنانچه ریشه هایش از خاک بیرون آید به تدریج پژمرده و نهایتااز بین می رود.کسی که عاشق خداست ،باید اسرار خود را با خدا پنهان نگه دارد تا به درجات بالاتر کمال برسد.چنانچه این اسرار فاش گردید ، اثر خود را از دست می دهد.با آشکار شدن رابطه بین عاشق و معشوق ،غرور و تکبر انسان را فرا می گیرد و زمینه سقوط آدمی فراهم می شود.

علت اینکه منصور حلاج سرش بالای دار رفت به خاطر این بود که او نتوانست رابطه خود با خدا را در دل و سینه خویش محفوظ نگه دارد و سخنانی به لب آورد که فهم و درکش برای عوام ممکن نبود.

حافظ می گوید کاشکی یک صاحب دلی را خدا در سر راه من قرار می داد تا چگونه حفظ کردن رابطه خود با خدای خود را به من یاد بدهد و مرا از سقوط کردن در هوای نفس خویش نجات می داد.

دوست باشد، هم زبان و با خدا

محرم راز و بود مشگل گشا

مچ نگیرد ،بلکه گیرد دست تو

همدم و یار و رفیق و هم نوا

غزل ۵ _ بیت دوم

دیدار آشنا

کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینم، دیدار آشنا را

منظور از باد شرطه،بادی است که در جهت حرکت کشتی می وزد و باعث سرعت بیشتر کشتی می گردد.منظور از باشد که،یعنی امید است که اتفاق افتد.

دیدار به دو مفهوم بکار می رود.یکی چهره و دیگری دیدن است.که در اینجا،منطور سیما و چهره است.لذا منظور از دیدار آشنا، سیمای محبوب است.

حافظ به خداوند می گوید من پیر شده ام وکشتی تن من شکسته شده است و سلامت قبل را ندارم.بعلاوه دنیا هم چون یک دریای ژرف می ماند.همچنین روح من از توست و تمایل دیدار تو را دارد.الهی پیر و مرادی چون باد شرطه را به این کشتی شکسته بوزان تا مرا به ساحل نجات برساند تا به لقای تو برسم وچهره محبوب تو را ببینم.

این کشتی می تواند کشتی زندگی ما باشد که آن یک کشتی شکسته است و هر لحطه امکان غرق شدن در دریای گناه را دارد. هر کدام ما دچار هوای نفس خویش هستیم.تنها اولیای الهی می توانند ما را با راهنمایی های خود ،همچون باد شرطه، به سر منزل مقصود برسانند.

بدان دنیا چو بحری پر ز طوفان

تلاطم دارد و آسیب و خسران

به مقصد می رساند کشتی عشق

اگر داری تو صبر و عقل و ایمان

غزل ۵ _ بیت سوم

ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا

منظور از ده روزه،یعنی چند روزه،روزهای کم و اندک. بعضی ها می گویند دنیا دو روز است.در اینجا حافظ چند روز هم به آن اضافه کرده است.منظور از گردون آسمان است.قدیما باور داشتند که آسمان دور زمین می چرخد.ولی در اینجا منظور روزگار است.

لذا حافظ می گوید، این چند روز خوشی دنیایی و جوانی ،بی پایه و بی مبناست و همانند یک افسانه آن یک داستان ساختگی است ،لذا نیکی به یاران و در حق دوستان را غنیمت شمار.

این بیت حافظ پند آموز است و می خواهد بگوید که دنیا همواره به میل تو در گردش نیست.چنانچه فرصتی برای خدمت برای تو ایجاد شد، از آن استفاده کن و به دیگران خدمت کن. او می گوید عمر دنیا کوتاه است و به کسی وفا نمی کند.جوانی،قدرت،ثروت و بطور کلی دنیا چند روزی در اختیار توست.آنراغنیمت شمار و در حق دوستان و یاران خود نیکی کن.

محبت کن به اهل علم و تدبیر

به مردم کن تو نیکی بهر تاثیر

بیاموز آن به مشتاقان دانش

مگو راز خودت بر اهل تزویر

غزل ۵ _ بیت چهارم

در حلقه گل و مل ،خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا، یا ایها السکارا

منظور از حلقه، جمعی از افراد است که دایره وار دورهم نشسته اند.لذا منطور از حلقه گل و مل ،به جمعی اطلاق می شود که دور گل و شراب جمع شده اند.

هات،یعنی بیاور.هبوا به شرابی گفته می شود که نزدیک صبح می نوشند تا از خواب زدگی رهایی یابند.به شراب نیز مل گویند.

حافظ می گوید،در محفل پاکان، چقدر خوب اهل معرفت و عاشقان الی الله سخن گفتند بطوریکه آنها را مست نمود واز خدای متعال خواستند در صبحدم آنها را از خماری خارج کند.

ضمنا حافظ به کسانی که شب را تا صبح به غفلت گذراندند می گوید، صبح فرا رسید ، بیدار شوید و با خدای متعال سخن بگوید تا به معرفت شما افزوده گردد.

.مبدا عشق بود ذات خداوند مجید

اثر عشق بود شادی و اخلاق و امید

مظهر عشق علی باشد و زهرا معشوق 

راوی عشق بود مظهر پاکی و شهید

غزل ۵ _ بیت پنجم

شکر نعمت

ای صاحب کرامت ، شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن، درویش بی‌نوا را

کرامت به مفهوم بخشندگی و جوانمردی بکار می رود.بعلاوه منظور از شکر انه،دادن هدیه ای است که به خاطر موفقیت در حال یا آینده به یک نیازمند داده می شود.لذا منظور از شکرانه سلامت، پرداخت هدیه ای به خاطر نعمت تندرستی انسان است.

منظور از تفقد دلجویی است.همچنین کلمه درویش برای فقرا بکار می رود.نوا به دو مفهوم ناله و طعام استفاده می شود.در اینجا منظور از بی نوا، انسان گرسنه است.

حافظ می گوید ای جوانمرد و بخشنده و ای کسی که خداوند نعمت سلامتی و تندرستی را به تو عطا کرده است ،بخا طر شکر این نعمت از بیچارگان و گرسنگان دلجویی و محبت و دلنوازی کن.

الهی سینه ای ده پر ز حکمت

ببینم راز و اسراری ز خلقت

ندارم جز خدا، یار و پناهی

زبانی ده که گویم شکر نعمت

غزل ۵ _ بیت ششم

آسایش

آسایش دو گیتی ، تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

منظور از دو گیتی دنیا و آخرت است. بعلاوه منظور از تفسیر، درک معنی و مفهوم کردن است.حرف کنایه از سخن و حرف می باشد.مدارا ،یعنی انسان در مقابل کار خطایی که از یک نفر سر می زند انتقام نگیرد و آنرا پاسخ ندهد.منظور از مروت آنست که انسان در برخورد با دوستان با ملاطفت و مهربانی رفتار کند.

حافظ می گوید اگر آدمی به مفهوم و معنی دو کلمه مروت و مدارا، که برگرداندن رحمانیت و رحیمیت خدای متعال است، پی ببرد و آنها را بکار ببرد از سعادت دو عالم بهرمند می شود.

گاهی تلافی نکردن عملی وبر عکس محبت کردن به فرد خطا کار،اثراتش از شمشیر برنده بیشتر است.تنها حالتی متقابل به مثل کند که مطمئن باشد این مدارا باعث غرور و گستاخی فرد می شود.امیر المومنین به امام حسن می فرمایند، اگر کسی با تو با خشونت رفتار کرد تو به او مهربانی کن.زیرا این رفتار باعًث سازندگی او می گردد و از خشونت دست بر می دارد.

اگر کسی با دوستان خود با مهربانی و عدالت رفتار کند و با دشمنان خود مدارا و تحمل را پیشه کند.در دنیا سعادتمند می شود و متعاقبا آخرت را نیز کسب می کند.

 معیار رفاقت، به محبت ، به وفاست

معیار لیاقت، ادب و عقل وصفا ست 

معیار سعادت، به سلامت به کمال

معیار شهامت، به جوانمردی ماست

غزل ۵ _ بیت هفتم 

خوش نامی

در کوی نیک نامی ، ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی ، تغییر کن قضا را

منظور از نیک نامی، خوش آوازه و به خوبی از فرد یاد کردن است.لازم به ذکر است که گاهی فرد با ریا کاری شهرت به نیک نامی پیدا می کند و گاهی از روی خلوصی که دارد از او به نیکی مردم یاد می کنند.

حافظ در اینجا منظورش دسته اول است که تظاهر به نیک نامی می کنند.منظور از گذر کردن،راه دادن است.در ادبیات قدیم منظور از تغییر کن,یعنی تغییر کردن است.همچنین منظور از قضا،خواست و تقدیر الهی است.

حافظ در این بیت ،خطابش به ریا کاران عصر خود است که با تظاهر به دین داری،خود را خوب در انظار عمومی جلوه می دادند.او می گوید خداوند نخواست که ما در این گروه ریاکاران باشیم و برای خوش نامی، تظاهر به کاری کنیم که در ما نیست.چنانچه شما اینگونه سرنوشتی را که خدا برایمان تقدیر نموده است دوست ندارید،آنرا تغییر دهید.با این سخن به آنها پاسخ ملامت هایی که به او روا می داشتند را می داد.

مردان خدا ، به روی دلدار  خوش اند

مستان به می و صدا و یک تار خوش اند

نزدیک مشو به بی خرد ، در همه حال

افراد شقی، به ظلم  و پیکار خوش اند

غزل ۵ _ بیت هشتم

تظاهر به تقوا

آن تلخ وش که صوفی ،ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی ، من قبله العذارا

وش به معنای همانند است و آن یک پسوند برای کلمات می باشد.مثلا مهوش به کسی گفته می شود که شبیه به ماه باشد. تلخ وش ،به چیزی گفته می شود که تلخ باشد .در اینجا منظور شراب است،که در هنگام خوردن تلخ می باشد.

صوف ،به معنای پشم می باشد.گروهی بودند که تظاهر به تقوا می کردند و لباس های پشمینه می پوشیدند.لذا به آنها صوفی می گفتند. و خود را اهل زهد و تقوا می دانستند.

ام به معنی مادر و خبیث به معنای زشت است.لذا منظور از ام الخبائث، یعنی ریشه و مادر همه بدیها و زشتیها می باشد.اشهی،به معنای لذیذتر است.لنا،یعنی برای ما.احلا،یعنی شیرین تر.من,به معنای از است.منظور از قبله،یعنی بوسه.عذرا،یعنی دوشیزه.در اینجا منظور حافظ از قبله العذارا،حوریان بهشتی است.

حافظ می گوید اگر این دغل کاران و نیرنگ بازان صوفی قرار است به بهشت موعود بروند و بر لبان حوریان بهشتی بوسه بزنند ،ما چنین بهشتی را نخواستیم.همین شراب تلخ را که آنها مادر تمام پلیدیها می دانند، از بوسه بر حوریان بهشتی ترجیح می دهیم.

حافظ می گوید حوریان بهشتی که نتیجه مکر و نیرنگ باشد،چه ارزشی دارد.این شراب نجس از آن حوریان بهشتی جایگاه بالاتری دارد و این شراب از آن حوریان لذیدتر و شیرین تر است.

گر بگردد آب دستی از طلا

جای آن دانی که با شد در کجا

کسب علم و معرفت کن ای بشر

گر بخواهی کرسی عرش و سما

غزل ۵ _ بیت نهم

تنگدستی

هنگام تنگدستی ، در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را

تنگدستی از نظر لغوی به کسی گفته می شود که فقیر و نیازمند مادی باشد.اما در اینجا، منظور نیازمند معنوی است.منظور از عیش ، یعنی خوش گذرانی کردن است.مستی در اینجا به معنای شاد شدن است.

کیمیا به ماده ای افسانه ای گفته می شد که با افزودن به مس ،آنرا به طلا تبدیل می کند.با تلاش شیمی دان ها این امر ممکن شده است ولی مقرون به صرفه نیست و بسیار پر هزینه است.اما در عصر حافظ این کار را غیر ممکن می دانستند.

حافظ اعتقاد داشت که جوهر انسان همانند مس است.اگر کیمیای سعادت به آن زده شود میتواند وجود انسان را همانند طلا ارزشمند و گرانبها کند.کیمیای سعادت می تواند همنشینی با اولیای الهی ، داشتن اخلاق خوب، عشق،اخلاص،بندگی خدا و هزاران صفات پسندیده انسانی باشد.

قارون از اقوام حضرت موسی بود که دارای اموال و گنج های فراوان بود.در اینجا منظور حافظ از قارون به کسی گفته می شود که ثروتمند باشد.

حافظ می گوید اگر همانند نیازمند، چنانچه ظرف وجودی تو خالی از کبر و غرور و هوای نفس باشد برو خوش باش که خداوند آنرا از معرفت الهی پر می کند.همانند قارون که خداوند گنج های زیادی به او داد ،خداوند هم به تو گنج های معرفت زیادی می دهد.

غم مخور ، ناله مکن، راز مگو

  جز خدا ،دلبر و دلدار مجو

اکثرا غرق خود و امیال اند

   راه حق جو ،و مرو  ازهر سو

غزل ۵ _ بیت دهم

سرکشی

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

منظور از سرکش،یعنی سرپیچی و نافرمانی کردن است.غیرت داشتن،یعنی عدم تمایل به حضور غیر داشتن است.یکی از صفات خداوند غیور است.یعنی خدا دوست ندارد که در دل آدمی چیزی غیر از او قرار بگیرد.لذا در صورت مشاهده ناراحت و خشمگین می شود.

موم توسط زنبور عسل ایجاد می گردد و بسیار نرم است.سنگ خارا متقابلا بسیار سخت و زبر می باشد.بعلاوه به راحتی شکسته نمی شود.

حافظ می گوید اگر در دلت غیر از خدا چیزی را قرار دهی ،آنگاه همچون آتش که شمع را می سوزاند.غیرت خدا هم تحمل حضور غیر را در دلت نمی دهد.حتی اگر سخت ترین سنگها چون سنگ خارا باشد،در دستان حق چون موم می ماند.

لذا در مقابل خداوند سرکشی مکن ،که غیرت خداوند همانند آتشی که شمع را می سوزاند تو را نابود می کند ،حتی اگر از سنگ خارا نیز سخت تر باشی.

من کیم،بنده ای عصیان گر و یاغی و شرور

منم آنکس که به خود غره و هستم  مغرور

من شدم خسته از این سرکشی بی حد و حصر

چه کنم ،تا که شوم خرم و شاد و مسرور

غزل ۵ _ بیت یازدهم

آئینه اسکندر

آیینه سکندر ،جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد، احوال ملک دارا

سکندر یک معنی داستانی دارد و یک معنی واقعی دارد. اسکندر واقعی پادشاه مقدونیه بود.او را فردی توانا در امور سیاسی و نظامی معرفی می کنند.همچنین مورخین او را فردی با اخلاق و هنر دوست و حامی ضعفا معرفی می کنند.اما در ادبیات ما او را فردی ظالم و آدم کش می شناسند.سکندر در اسکندریه برج بلندی بنا کرده بود که در بالای آن آینه بزرگی همچو جام نصب کرده بود که توسط آن می توانست کشتی های دشمن را رصد کند.

منظور از می ،معرفت الهی است.همانطوریکه شراب برای مدتی کوتاه فرد را از حالت معمولی خارج می کند.کسب معرفت نیز به انسان آرامش می دهد و انسان را از اضطراب های دنیوی بیرون می برد.لذا عرفا به آن می می گویند.

منظور از دارا ، پادشاه هخامنشی بنام داریوش سوم است. که ملک زیادی را در قلمرو خود داشت که به ملک دارا شهرت داشت.او بدست اسکندر کشته شد.

حافظ می گوید آئینه اسکندر که می توانست فاصله های دور را رصد کند مجازی است. تو معرفت کسب کن ، که حقیقی است.اگر آئینه محدوده کمی را می تواند به تو نشان دهد.کسب معرفت می تواند جهان هستی را به تو نشان دهد.

با آئینه اسرار بیرونی دشمن را می بینی.اما با کسب معرفت، اسرار درونی خود که ملک وجود خداوندی است را می بینی.

آخرین وارث امام غایب است

او که بر جمله حریفان غالب است

قدرت اعجاز دارد چون رسل 

صاحبان معرفت را نایب است

دکتر علی رجالی

@alirejali

غزل۵ _ بیت دوازدهم

خوبان

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

خوبان به دو منظور بکار می رود.یکی آن عده از افراد که خوب و دارای صفات نیک هستند.دیگر عده ای که روی خوب دارند ، آنها نیز دو دسته هستند.یکی عده ای که چهره زیبا دارند و عده ای که درون زیبا دارند.در اینجا منظور حافط از خوب رویان کسانی می باشد که دارایزیبایی باطنی هستند ، یعنی اولیای الهی می باشد.

پارسی گو،یعنی فارسی زبان.در اینجا منظور هم زبانی است.منظور از بشارت،دادن خبر خوش است.منظور از رندان ، افراد خوب هستند که هیچ ادعایی ندارند.پارسا به کسی گفته می شود که پاک دامن و صالح باشند.

حافظ می گوید ،اهل معرفت و اولیای الهی به انسانها با سخنان خود عمر دوباره می دهند.لذا از خدای متعال می خواهند که به چنین فرزانگانی بی ادعا و پاک دامن خبر های خوشی عطا کند.زیرا ما کاری که لایق آنها باشد را نمی توانیم انجام دهیم و تنها تویی که می توانی به آنها معرفت و کمال عطا کنی.

ظرف خود را پر کن از می یا شراب

تا نگردد پر ز میل و اضطراب

دل اسیر شهوت و نفس و گناه

معرفت جو تا نگردد دل خراب

غزل ۵ _ بیت سیزدهم

حافظ به خود نپوشید، این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن ، معذور دار ما را

به خود،یعنی به خواست و میل خود کاری را انجام دادن است.خرقه لباس صوفیان می باشد.می آلود کنایه از آلوده و ناپاک بودن است.معذور دار،یعنی عذر ما را بپذیر.

شیخ به معنی بزرگ و پیر مراد است.شیخ پاکدامن،یعنی بزرگ خاندان است.در اینجا حافظ به کنایه واژه پاکدامن را بکار برده است. ولی منظورش بزرگان صوفیان می با شد که تظاهر به دینداری می کنند.

دین یک ظاهر دارد و یک باطن.ظاهر دین اصول و فروع دین است که مغز آن انصاف و مروت و جوانمردی و مهربانی است.همانند انسان که ظاهر آن جسم اوست و درون انسان ، عقل او است.اگر به بادام نگاه کنید،پوسته آن است که مغز بادام را حفظ می کند ولی زمانی یک بادام در زمین منجر به یک درخت تنومند می گردد که بادام دارای مغز باشد. 

شیطان از جدایی ظاهر و باطن دین افراد سو استفاده کرده و افراد را می فریبد.دیندارها را نماز خوان های بی ادب و بی اخلاق معرفی می کند و می گوید ببینید دبندارهای ما اینگونه اند.برعکس انسان های باادب و خوش برخورد را انسان های خوب معرفی می کند.می گوید ببین نماز نخوان های ما چقد انسانیت و جوانمردی دارند. است .

همانطوریکه یک دانه در زمین بدون پوست یا مغز امکان سبز شدن ندارد.انسان نیزتنها با رعایت ظاهر دین و غافل از باطن دین، اثر گذاری دین را از دست می دهد و بالعکس.اینقدر که متظاهرین به دینداری به دین لطمه می زنند.بی دینان به دین لطمه نمی زنند.

حافظ می گوید، رفتار و گفتار و عملکرد شما صوفیان خرقه پوش که ادعای داشتن تقوا می کنید،مردم را از دین گریزان کرده است و آنها را از داشتن دین دور می سازد.

زیرا از دین تنها پوسته دین را دارید.

دانی که چرا ،ز دین گریزان شده اند

از ما دو سخن ،از این و آن یافته اند

گفتار و عمل دو گانه و بی مبناست

با مکر و دغل دین دگر  ساخته اند

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:4  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ

غزل ۶ _ بیت اول

به ملازمان سلطان ، که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی، ز نظر مران گدا را

سلطان دلها

 

به همراهان و نوکران و نزدیکان،ملازمان گفته می شود.سلطان به معنی پادشاه است ولی در اینجا سلطان دلها ،یعنی معشوق است.

منظور از دعا،درخواست است. منظور از نظر ،توجه و عنایت است.

حافظ می گوید چه کسی درخواست ما را به نزدیکان سلطان دلها می رساند.پادشاهی و مملکت دارای، شکر گزاری دارد.لذا برای ادای شکر، به گدای درگاه معشوق توجه و عنایتی شود.در حقیقت حافظ اولیای الهی را به شفاعت می خواند.

یکی از صفات خدا سلطان است.او پادشاه جهان هستی است.

 

اگر خواهی شوی محبوب جانان‌

تلاوت کن  مکرر ذکر یزدان

قرایت کن کلام حق ز تدبیر

به تعلیمش شود دنیا چو رضوان

 

 

غزل۶_ بیت دوم

شهاب ثاقب

 

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

 

رقیب ،یعنی نگهبان ، پاسبان و مراقب را گویند.در اینجا منظور مخالف و مدعی است.دو نفر که بر سر یک چیز به رقابت بپردازند را رقیب هم نامند.

جن موئنث را پری و جن مذکر را دیو گویند.اما در اصطلاحات قرآنی به شیطان،دیو گفته می شود و به ملک فرشته گویند.در اینجا منظور از دیو ،همان شیطان است.

خلق و خوی و روش را سیرت گویند.به پناهم،یعنی پناه می برم.ثاقب یعنی سوراخ کننده است.منظور از شهاب ثاقب، نیزه های آتشی است که آسمان را سوراخ می کند و به طرف زمین می آید.در قرآن نیز به آن اشاره شده که برای جلوگیری و نفوذ شیاطین به طبقات بالای آسمان،از آن استفاده می شود.منظور از خدا را،یعنی برای خدا.

حافظ می گوید من از رقیب خود،یعنی شیطان نفس خود به خدا پناه می برم تا با شهاب های ثاقب خود،این دیو نفس را به هلاکت برساند.

 

جان رها شد،گر ز بند نفس پست

دل ز روی ماه جانان،گشت مست

هر چه بینی جملگی آیات او

جلوه ی حق کی ببیند خود پرست

 

غزل ۶_ بیت سوم

 

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

محبوب

 

اشارت کردن،یعنی فرمان دادن.منظور ازبه خون اشارت کردن،یعنی خون کسی را ریختن است.منظور از بیندیش،یعنی بترس.غلط نکن در گذشته به مفهوم اشتباه نکن بکار می رفته است.

حافظ در اینجا به محبوبی اشاره می کند که اطرافیانیش خوب نیستند و آنها تلاش می کنند که حافظ را از چشم محبوب بیندازند.لذا به محبوب خود می گوید مراقب باش که اطرافیانت دوستان تو را از تو نگیرند.

حافظ محبوب خود را به چشم تشبیه کرده است که اطراف آنرا مژه های احاطه کرده است.لذا می گوید این مژه ها که هر کدام می توانند مانع دیدن تو گردند را مراقب باش که با نگذاشتن دیدن ما موجب کشته شدن ما نشوی.

او می خواهد بگوید که محبوب چه زمینی باشد و چه آسمانی،اگر توجه و نظر خود را از ما بر دارد ،هلاکت ما را در پی دارد.

همواره کنار محبوب موانعی وجود دارد، که نباید آنها موجب شود که عاشق نتواند به محبوب خود برسد.همانند گل ، که بی خار نمی شود.

 

غم دل با که بگویم، که شود غم خوارم

غم دل جز به خدا، کس نبرد از جانم

غم دل چیست ، که آزرده کند احوالت

غم دل ، دوری یار است ، چرا در خوابم

 

غزل ۶_ بیت چهارم

 

دل عالمی بسوزی ، چو عذار بر فروزی

تو از ین چه سود داری، که نمی کنی مدارا

 

عالم،یعنی جهان،دنیا.اما در اینجا منظور از عالمی،مردم دنیاست.لذا منطور حافط از دل عالمی بسوزی،یعنی جهانی را عزا دار و دل آنها را بسوزانی است.به موهای نازک و ظریف پشت لب، عذار گویند.ولی در اینجا منظور صورت و رخ است.لدا منظور از عذار بر افروزی،یعنی خشمگین کنی و چهره را در هم کردن است. منطور ازمدارا ،یعنی نرمی کردن است.

حافظ به محبوب خود اشاره می کند و می گوید وقتی خشمگین و ناراحت می شوی ، مردم را عزا دار می کنی. بیا و نادیده بگیر و اغماض کن.دیگران با اذیت کردن مردم لِذت و تسکین می برند اما تو بی نیازی، بیا و با مردم با مدارا و مهربانی رفتار کن.

 

بیان کرد وصف خدا را کسی

مجو جزمحبت به انسان بسی

که در عشق و آگاهی و عفو جو

که هر چیز دیگر بباشد خسی

 

غزل۶ _ بیت پنجم

نسیم صبحگاهی

 

همه شب در این امیدم ،که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان ، بنوازد آشنا را

 

منظور از همه شب،یعنی در طول شب.نسیم صبحگاهی بادی است که در صبحدم به گلها می تابد و غنچه ها بازمی شوند.

حافظ خود را همانند غنچه دلتنگ می داند و خواهان وزیدن نسیم الهی به دلش است تا روح و جانش به معارف الهی شکفته شود.

حافظ می گوید که امید من در طول شب به فرا رسیدن صبح است.تا محبوب من پیامی همانند پیامی که برای آشنایان می دهد ،به من هم بدهد و با این کار مرا نیز نوازش و مورد لطف قرار دهد.

او می گوید همه امید من به شب و نجواهای شبانه و گریه های سحراست ، بلکه صبحدم صاحب دلی فرا برسد و مرا به فیض الهی سیراب کند و از گرفتگی نجات دهد. 

 

با آمدنت دلم صفا می یابد

باران امید خوشنوا می بارد

عشق تو زده به جان ما آتش ها

خنده به لبان بینوا می آید

 

 

غزل ۶_بیت ششم

روز قیامت

 

چه قیامت است جانا ، که به عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت، بنما عذار ما را

 

قیامت یعنی غوغا و هنگامه به پا کردن است،ولی در اینجا منظور هجران و دوری محبوب است.لذا چه قیامتی،یعنی چه دوری عظیمی است.معمولا وقتی حادثه بزرگی اتفاق می افتد،می گوییم قیامتی به پا شد.

منظور از نمودی،یعنی نشان دادی.بنما هم به همین معناست.جانا،یعنی عزیزم و ای محبوب من.عذار هم به معنی چهره و صورت است.

حافظ دوری یار را به روز قیامت که طولانی و سخت است تشبیه می کند.برای فرد عاشق، دوری یار، هر لحظه بسیار نمود می کند.در حقیقت با فراق محبوب ، یار قیامت را به عاشق نشان می دهد.او می گوید ای عزیز جان ، ما را لایق بدان و چهره خود را به عاشقان رویت نشان بده.بگذار که چند روز باقی مانده عمر از نورانیت تو بهره ببریم.

 

الهی تویی مهربان هر زمان

که نزدیک باشی مرا هر مکان

منم غرق در لطف و احسان تو

بخواهم ز تو، جنتت ارمغان

 

 

غزل ۶_ بیت هفتم

حالت مستی

 

به خدا که جرعه‌ای ده ،تو به حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاهی، اثری کند شما را

 

به خدا،یعنی تو را به خدا قسم.منظور از جرعه ای ده ،یعنی کمی از معرفت الهی به من بده.منظور از صبحگاهی ،ادامه سحر است که زمان مناسبی برای دعاست‌.

حافظ در اینجا به پیر مراد و محبوب خود خطاب می کند، که به من هم جرعه ای از باده معرفت را بچشان.تا من مست روی یار گردم .من هم در ازایش صبحدم که وقت دعا و استجابت دعاست ، به تو دعا می کنم.

 

حالت  مستی و  حیرانی  نکوست

دیدن   یکتا  امید م آرزوست 

مست عشقم،  مست یار و روی او

مست معبود ى که هستی آن اوست

 

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:2  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی 

برداشتهایی از اشعار حافظ

غزل ۷_ بیت اول

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

صوفی به کسی گفته می شود که پیرو مسلک صوفیان است.صافی ،یعنی پاک و شفاف.منظور از آینه صافیست جام را، یعنی آینه جام ،صاف و شفاف است.منظور از آینه جام، یعنی جامی که همانند آینه صاف و شفاف است.فرق آینه و جام این است که آینه برون را نشان می دهد ولی جام درون را.

لعل سنگ قیمتی است که دارای رنگ های گوناگون است.منظور از لعل فام،یعنی به رنگ سرخ.امام صادق می فرمایند، اگر خواستی با کسی طرح رفاقت بریزی، ابتدا سه بار او را عصبانی کن و به رفتار و گفتارش دقت کن.انسان ها در هنگام عصبانیت درون خود را نشان می دهند.

حافظ با این بیت می خواهد صو فیان را بهم بریزد تا ماهیت خود را که عوام فریبی و تظاهر به داشتن تقواست آشکار سازد.او می گوید ای اهل ریا بیایید و جام شراب سرخ رنگ را ببینید.شما از این شراب نجس بدتر هستید.

از آن روز دشمن به ما چیره شد 

که دین و دیانت ز بن کنده شد 

چو ارزش به ضد خودش اصل شد 

ز فرهنگ چیز دگر عرضه شد

غزل ۷_ بیت دوم

اسرار عالم

راز درون پرده، ز رندان مست پرس

کاین حال نیست، زاهد عالی مقام را

منظور از راز درون پرده ،عبارتست از اسرار هستی،راز عالم معنا ، راز عالم غیب و آنچه در عالم ماورالطبیعه است.رندان به کسانی گفته می شود که به هیچ چیز ،جز خدای متعال،پایبند نیستند و از عادات و رسوم خلایق بیزارند.اینان به این حقیقت رسیده اند و آنرا درک کرده اند که بجز خداوند ، هیچ چیز دیگر فریادرس انسان نیست و آنها را اوج نمی دهد.لذا رندی و زرنگی کردند و همه دنیا را رها و فقط خدا را گرفتند.لذا به آنها رندان گویند.

خدا برای انسان،نقش آب برای ماهی را دارد.ماهی که در خارج از آب باشد ،دیر یا زود می میرد.انسانهایی که خدا را در زندگی خود فراموش می کنند.دیر یا زود روح و روان خود را از بین می برند و دچار اضطراب می گردند.لذا گفته می شود تنها با ذکرو یاد خدا دلها آرامش می گیرد.

مست شدن،یعنی غرق چیزی شدن است.کسی که عاشق و دلداده است.منظور از حال،یعنی خوشی ،و هیچ خوشی بالاتر از این نیست که انسان اسرار عالم را کشف کند.زاهد به کسی گفته می شود که ترک دنیا می کند و فکر می کند به این طریق می تواند به اسرار هستی دست یابد.عالی مقام به کسی گفته می شود که در نزد مردم از جایگاهی والا بر خوردار است و یا به غلط فکر می کند در جامعه از جایگاهی بالا برخوردار است.

حافظ به کنایه صفت عالی مقام را به زاهد می دهد.او می گوید اگر می خواهی از عالم معرفت بهره ای ببری،پیش هر کسی مرو.با کسی بنشین که اهل دل است و از دلها خبر دارد واو دریای پر گهر است.آنان بجز رندان عاشق خدا ،شخص دیگری وجود ندارد. یعنی با کسانی که به غیر از خدا نمی اندیشند و تابع هوای نفس خویش نیستند، همنشین شو.نه کسانی که خود را زاهدان عالی مقام و رتبه می دانند.

عشق یعنی گنج اسرار نهان

عقل حیران گشته از ادراک آن

عشق باشد مظهر نور خدا

آدمی عاجز به وصف است و بیان

غزل ۷_ بیت سوم

مرغ افسانه ای

عنقا شکار کس نشود، دام بازچین

کان جا همیشه باد به دست است، دام را

عنقا در عربی مشابه سیمرغ در فارسی یک مرغ افسانه ای است.این پرنده بر کوه قاف که آن هم افسانه ای است اقامت دارد.حافظ عنقا را برای موارد گوناگون از جمله ذات خدای متعال، انسان های عارف و حقیقت های بلند و عرفانی بیان می کند.باز چین ،یعنی جمع کن. منظور از باد به دست ، یعنی کار بیهوده کردن .

حافظ در ادامه ابیات قبل به صوفیان می گوید که دام مکر و حیله را برچینید که نمی توانید انسان های عارف را با آن بدام اندازید.لذا دام ریا و تزویر را جمع کنید که با این کارها نمی توانید رضای خدا را بدست آورید و به اسرار هستی برسید.

سر به خاک آید، کمر خم در رکوع

موجب معراج  تو گردد خضوع

دست به بالا، چشم بسته در قنوت

تا به کی ، اهل نفاقی و جزوع

غزل ۷_ بیت چهارم

شادی

در بزم دور، یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار ، وصال دوام را

بزم ، به مجلس شراب خواری و مجلس شادی و خوش گذرانی گفته می شود.منظور از دور ،به گردش در آوردن جام شراب در مجلس را گویند.بعلاوه منظور از یک دو،یعنی به مقدار کم.قدح به جامی گفته می شود که از پیاله بزرگتر است.منظور از درکش،یعنی بنوش.

بزم دور، به مجلسی گفته می شود که ساقی به نوبت جام شراب را بین اعضا می چرخاند.طمع مدار ،یعنی امید مبند .وصال،رسیدن به یار و محبوب را گویند.

منظور از دوام ،مدام و پیوسته و جاودانه را می گویند. کنایه از نداشتن عمر طولانی دارد.

حافظ در این بیت می گوید عمر جاودانه در این دنیا نیست.امیر المومنین می فرمایند ،دنیا همانند سایه است و مدت آن هم کوتاه می باشد.حافظ می گوید زیاده طلبی نکن و به همین مقدار که به تو می رسد قانع باش.اگر اهل معنا هم هستی،انتظار و طمع مداوم خوشی را نداشته باش.اقتضای حال خوب، در بود و نبود است.اگر مداوم باشد،مغرور می شوی و اگر نباشد،ناامید و دلسرد می گردی.در هر صورت باید شاکر بود.

از مجلس شادی روزگار یکی دو جام بیشتر به تو نمی رسد.لذا قانع باش و از میخانه خارج شو.هیچگاه آروزی تداوم آنرا نداشته باش.می خواهد بگوید از زندگی لذت ببر و هر گز طمع خوشی دائم رادر سر نپروران. 

شادی در خلق اثر،کشف حقایق باشد

شادی درمهر و نوازش به خلایق باشد

شادی آن نیست گهی عربده و گه فریاد

شادی در کشف توان  ،رشد علایق باشد

غزل۷_ بیت پنجم

شهرت

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری، ننگ و نام را

ای دل در اشعار حافظ،خطاب به خود او دارد.منظور از شباب،جوانی است.گل چیدن،کنایه از به بهره بردن و فایده کردن است.عیش در اینجا به مفهوم زندگی است.پیرانه سر کنایه از دوران پیری است.منظور از مکن هنری،کنایه به این دارد که خود نمایی مکن.لازم نیست که هنر نمایی کنی.ننگ و نام کنایه از اعتبار و شهرت و اعتبار داشتن است.

حافظ به خود می گوید که از زندگی در جوانی بهره ای نبرده ای.همواره دنبال شهرت و اعتبار بودی.هر چه بود گذشت.حالا چرا ،سر پیری و معرکه گیری می کنی.دیگر لازم نیست هنر نمایی کنی.آنهم بخاطر اینکه شهرت و آوازه ای پیدا کنی.جوانی را خراب کردی،دیگر پیری را خراب مکن.

پیامبر گرامی می فرمایند در قیامت از چهار چیز سوال می شود.اول اینکه جوانی را چگونه گذراندی.دوم اینکه مال و اموال خود را چگونه بدست آورده ای.سوم در چه راهی آنرا خرج کرده ای و چهارم اینکه به اهل بیت عشق ورزیدی.

در جوانی زهد و تقوا پیشه کن

تا توانی  روح و جان را بیمه کن

تا که در پیری شود سرمایه ات

وقت هجرت می رسد،اندیشه کن

غزل ۷_ بیت ششم

طول عمر

در عیش نقد کوش، که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

عیش یعنی زندگی.منظور نقد،یعنی در حال حاضر.لذا زندگی دنیوی را ، عیش نقد گویند.محل آب خوردن،همچون سرچشمه ها را،آبخور گویند. تمام شدن روزی و قسمت را آبخور نماند گویند. منظور بهشت در اینجا ، ترک کردن و رها کردن است.به باغ ،روضه گویند.دار السلام،یعنی سرای آرامش که یکی از نام های بهشت است.

حافظ می گوید،زندگی هم نقد دارد و هم نسیه.دنیا نقد است و آخرت نسیه.هم امروز دارد و هم فردا.اما تو کار امروز را به فردا مینداز.هر کسی در این دنیا چند روزی هست و از دنیا سهمی دارد.لذا از فرصت به تو داده شده استفاده کن و از آن بهره ببر و آنرا به تعویق نینداز.

حضرت آدم برای مدت معینی قرار بود در باغ بهشت باشد.پس از آن به دنیا آمد.تو هم عمر کوتاه و محدودی داری، لذا حد اکثر بهره را از آن ببر.به فرض اینکه دنیا برایت بهشت باشد،باید روزی آنرا ترک کنی.لذا مراقب اعمال و رفتار و گفتار خود باش.زمان ترک آن هم مشخص نیست.لذا همواره آماده باش , هر لحظه ممکن است اجل فرا برسد.

حافظ اشاره به سهمیه آب کشاورز می کند.بالاخره زمانی سهم آب تو تمام می شود و از بالا قطع و در جوی دیگری ریخته می شود.لذا فرصت را غنیمت شمر و مزرعه خود را سیراب کن تا محصولی از آن بدست آوری و بهره برداری کنی.

افسوس که عمر خود،به واهی طی شد

افسوس که بی ثمر، به آهی طی شد

دریاب که هر ثانیه چون در باشد

دوران جوانی، به تباهی طی شد

غزل ۷_ بیت هشتم

ولی خدا

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

به ظرف شراب ، جام می گویند.اما در اینجا منظور ولی خداست که در دل خود باده معرفت دارد.صبا نسیم صبحگاهی است.بنده به کسی گویند که مطیع و فرمانبر آقا و مرید خود باشد.منظور از بندگی برسان،یعنی ارادت و پیغام مرا برسان.منظور از شیخ جام،پیر و مراد است.هر گز به معنای شیخ جام صوفیان نمی باشد.

حافظ، عرفا را به می تشبیه می کند ولی مولانا آنها را به نی تشبیه می کنند.زیرا می باعث مستی می گردد و از نی نوای دلنواز شنیده می شود.شما وقتی کنار یک عالم ربانی می نشینی ،گویا کنار جام می نشسته ای که با کسب معرفت ،چون نوشیدن جرعه ای می مست و حیران می شوی.

حافظ می گوید من مرید کسی هستم که مرا مست از معرفت الهی کند.به باد صبا می گوید اگر ولی خدا و شیخ جام را دیدی ،سلام بنده مطیع اوامر الهی را به او برسان.

اگر خواهی جمال دلربا را

اطاعت کن ولی و مصطفی را

تفکر پیشه کن با زهد و تقوا

اگر عاشق شوی بینی خدا را

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 14:58  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ

غزل ۸_ بیت اول

غم و غصه

ساقیا برخیز و درده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

ساقیا،یعنی ای ساقی.ساقی به کسی گویند که انسان را سیراب کند.همانند حضرت ابوالفضل که به ساقی دشت کربلا شهرت دارد.

ساقی می تواند حق تعالی یا اولیای الهی باشند که می توانند جام ما را از شراب پاک معرفت پر کنند.در اینجا خطاب به یک ولی خداست.

در ده ،یعنی بده،عطا کن.منظور از جام در این بیت ،ظرف با شراب است.خاک بر سر کردن،یعنی تحقیر و زبون کردن است.

حافط به پیر و مراد خود می گوید که ما را نیز از شراب طهورای معرفت مست و سیراب کن.با این کار غم و غصه های روزگار را پست و حقیر می شوند.زیرا با کسب معرفت است که انسان به این حقیقت پی می برد که کارفرما و کارگزار خلقت ،خدای متعال است و لذا سختی ها برای انسان آسان می گردد.خداوند نیز هر گز بد بنده خود را نمی خواهد.لذا آرامش حاصل می گردد.پایان هر کار خدا به خوشی تمام می گردد.کافی است انسان صبر را پیشه کند.

غم و غصه کند عمر تو را کم

تکبر  علم تو را می دهد  سم

دروغ است ضد رزق و روزی تو

بود بخشش بلا گردان ما هم

غزل ۸ _ بیت دوم

دلق

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ازرق فام را

ساغر به معنای ظرف و جام است.بر کفمم نه،یعنی به من بده.تا زبر،به معنای تا از تن و بدن.برکشم به معنای از خارج کردن است.دلق به لباس پشمینه صوفیان گفته می شود.به دلق کبود رنگ،دلق ازرق گفته می شد.فلسفه پوشیدن این لباس که مابین سیاه و سفید است.این بود که اینان می خواهند از سیاهی نفس به سفیدی و روشنای نور حرکت کنند.لذا این لباس زیبنده آنهاست.فام به معنای شبیه و رنگ بکار می رود.لذا منظور از ازرق فام، یعنی کبود رنگ.

در عصر حافظ،صوفی گری رواج داشت.در پوشش این لباس صوفی گری کارهای خلاف زیادی می کردند.لذا او از خدا می خواهد که جام معرفت را به او بچشاند تا مست گردد و این خرقه مکر و ریا را از تن بیرون آورد.سعدی می گوید:

طریقت به جز خدمت خلق نیست

به تسبیح و سجاده و دلق نیست

حافظ می خواهد بگوید تنها با کسب معرفت است که تزویر و ریا از بین می رود.انسان های بی معرفت از روی ناچاری رو به تزویر و ریا کاری می روند.اگر انسان به این معرفت برسد که خدا همه کاره است،لذا سعی می کند خود را به خدا نشان دهد و نه بندگان خدا.

تا به کی سر خم کنی جز بر خدا

تو گدایی می کنی پیش گدا

روح تو خواهان حق هر آن ودم 

سر فرو آری به پیش بینوا

غزل ۸ بیت سوم

شهرت طلبی

گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

منظور از عاقلان در اینجا کنایه دارد به کسانی که خود را عاقل می دانند.دو نوع عقل داریم.یکی عقل مادی و حسابگر است و دیگری عقل معنوی که آخرت اندیش است. حافظ در ازنج اشاره اش به عقل مادی است.متعاقبا دو نوع عاقل داریم.عاقلی که تنها به دنیا می اندیشد و عاقلی که دنیا را نردبان آخرت می داند.
منظور از ننگ و نام،یعنی دنبال نام و نشان بودن و از ننگ پرهیز کردن است.همچنین دنبال خوش نامی بودن است.حافظ می گوید اگر چه نزد عاقلان حسابگر ، نداشتن شهرت و نام خود یک بد نامی است.اما ما این شهرت طلبی و خوش نامی را نمی خواهیم.آنها کسانی که دنبال مقام و شهرت نباشد ،عاقل نمی دانند.بگذارید این جماعت هر قضاوتی که می خواهند در مورد ما داشته باشند.ما این بدنامی را به آن خوش نامی ترجیح می دهیم.
در حقیقت حافظ می خواهد بگوید ملاک ما خوشنودی خداست.آنچه خدا بپسند خوش نامی است.

گفت مولایم علی، اوصاف مردان خدا
جملگی باشند، خورشید درخشان خدا
در سخن گفتن، خدا را یاد و آنها شاکرند 
در مصیبت صابر و دایم  به فرمان خدا

غزل ۸_ بیت چهارم

غرور

باده درده چند از این باد غرور

خاک بر سر نفس نافرجام را

در ده به معنای عطا کن است.منظور از باد غرور،یعنی باد تکبر و خود خواهی است.پیامبر گرامی می فرمایند به خدا پناه می برم از باد غرور و کبر .غرور انسان را بزرگ نمی کند، بلکه همانند بادکنک که باد می شود به ظاهر بزرگ می شود ولی از درون تهی می گردد و با کوچکترین ضربه متلاشی می شود.هر قدر بیشتر باد شود ، احتمال ترکیدنش بیشتر می شود و زودتر از بین می رود. خاک بر سر کن ،یعنی مخفی و بپوشان.همانند مرده ای که در خاک می گذارند.فرجام به معنای پایان است.لذا منظور از نافرجام ،به کاری گفته می شود که پایان خوشی ندارد.

حافظ می گوید خدایا تا کی باد نخوت و تکبر در سر من باشد.اگرذره ای از باده ی معرفت را چشیده بودم هرگز دچار غرور و خود بزرگ بینی نمی شدم.او می خواهد بگوید که ریشه غرور در بی معرفتی است.لذا از خدا می خواهد تا او را با معرفت الهی آشنا کند تا از هوای نفس و خود بزرگ بینی ها و خود خواهی ها نجات یابد.لذا از خدا می خواهد که این نفس را بمیراند و آنرا خاک کند تا از خود محوری ها رهایی یابد و اثری آشکارا از آن در دنیا نباشد.

از قدرت حق ، جن و ملک حیران اند

با اذن خدا ، هر دو جهان ویران اند

مغرور مشو که زندگی چند روز است

در طوف حرم شاه و گدا یکسان اند

غزل ۸ _بیت پنجم

دل مردگان

دود آه سینهٔ نالان من

سوخت این افسردگان خام را

منظور از دود آه،یعنی آهی که همانند دود است.سینه نالان ،یعنی دلی که قرار و آرامش ندارد.سوخت به دو معنی بکار می رود.یکی سوختن و دیگری رشگ و حسد بردن است.در اینجا معنای دوم مد نظر است.به دل مردگان و افراد دل سرد،افسردگان گویند.منظور از خام،بی تجربه و ناپخته است.

حافظ می گوید اطراف من افرادی دل مرده و سرد هستند.ِلذا آنها خام هستند و زندگی آنها شیرینی و لذت ندارد.لذا از اینکه می بینند ما دل نالان و سوزانی داریم،آنها می سوزند.وقتی متوجه می شوند که درد ما با درد آنها متمایز است.آه و ناله ی ما همانند دود آتشی می ماند که چون آتش آنها را می سوزاند.لذا از روی ناراحتی و حسادت شروع به تهمت و ناسزا و دروغ گفتن می کنند و اهل دین را فریبکار و ریا کار معرفی می کنند.

کبر و حسد و کینه کند تار

قلب و دل تو ز نو ر دلدار

قطع رحم وشنیدن صوت غنا

روح تو کند سیه چو کفتار

غزل ۸ _ بیت ششم

محرم اسرار

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی‌بینم ز خاص و عام را

محرم به معنای نزدیک و آشناست.اما در اینجا منظور راز دار و صاحب اسرار است.شیدا به کسی گفته می شود که عاشق و مجنون باشد.خاص در مقابل عام است.عام به مردم کوچه و بازار و افراد معمولی گویند.لذا به همگان خاص و عام گویند.

کسی که عاشق حقیقی خداوند متعال باشد،در دنیا همدل و هم آوازه پیدا نمی کند.لذا سخن او برای کسانی که هم راز او نیستند خوشایند نمی باشد.چنین کسی همیشه تنهاست.همانند بایزید،حلاج،ذوالنور و عین القضات.

حافظ کسی را پیدا نمی کند که محرم اسرار او باشد و بتواند راز دل خود را به او در میان بگذارد.هر که را می بیند گرفتار دنیا طلبی شده است وکسی به فکر دین و دیانت مردم و معرفی خدا نیست.لذا همواره خود را غریب و تنها احساس می کند.نه کسی هست که او را درک کند و نه کسی هست که او را درمان کند.

شیعه یعنی مخزن اسرار حق

واله و دیوانه ی دیدار حق

شیعه یعنی مظهر ذات خدا

  دایمادر محضر و  آثار حق

غزل ۸ _بیت هفتم

آرامش دل

با دلارامی مرا خاطر خوش است

کز دلم یک باره برد آرام را

منظور از دل آرام، یعنی آرام بخش و معشوق.خاطر ، یعنی فکر و خیال.بچه های کوچک در فراق مادر با اسباب بازی آرام می شوند.اما به محض دیدن مادر،آنها را رها و در آغوش مادر آرامش و قرار پیدا می کنند.

حافظ می خواهد بگوید که رابطه ما با خدا همانند رابطه طفل و مادر است.وقتی خدا در زندگی ما خود نمایی کند ،دیگر علایق دنیوی همانند قدرت و انواع شهوت کنار می روند.او می گوید زمانی که معشوقم پا به زندگی من گذاشت ،فکر وخیال من آرام شد.دیگر هیچ چیز برای من جاذبه نداشت.

همانند وقتی خورشید خود نمایی می کند ،دیگر ستارگان قابل دیدن و رویت نیستند.

خداوند در قرآن می فرمایند تنها با ذکر من دلها آرامش پیدا می کند.بدیهی است که دلارام حافط قرآن جز خدای متعال نمی تواند باشد.دنیا می تواند به انسان آسایش دهد ولی نمی تواند آرامش دهد.

 کاخ و ویلا   کی دهد ، آرامش روح و روان

مال و ثروت کی شود، خوشبختی پیر و جوان

 می دهد آسایش و لذت به ظاهر مر تو را

 رو به دنبال کمال و معرفت  در هر زمان

غزل ۸_ بیت هشتم

سرو الهی

ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

هر که دید آن سرو سیم اندام را

ننگرد ،یعنی نگاه وتوجه نکند.منظور از دیگر، یعنی هر گز.سرو درخت راست قامتی است که همواره سبز است.چمن به زمین سبز و خرم گویند.سیم ،یعنی نقره که سفید رنگ می باشد.لذامنظور از زر و سیم،یعنی طلا و نقره.در اینجا منظور از سیم اندام، یعنی اندام سفید رنگ است.

سرو بخاطر همیشه سبز بودنش، نماد جاودنگی و حیات است.چمن در کنار سرو،بیانگر کوچکی آن در برابر بلند قامتی و تنومند درخت سرو است.حافظ دنیا را به چمن و اجزای دنیا را به تار و برگه های چمن تشبیه می کند که در مقابل قد سرو بسیار ناچیز و کوتاه هستند.سرو نماد وجود بالا مقام و محبوب است که چشم ها را به خود جذب کرده است.هر کسی در زندگی دارای یک محبوب است که دل را مجذوب خود کرده است.آن می تواند انسان باشد یا هر چیز دیگری.ممکن است سرو او شهرت یا دین او باشد و او مجذوب آن شده است.ممکن است سرو انسان،خود انسان باشد که چنین فردی را خود پرست گویند.

حافظ می گوید اگر انسان مجذوب آن سرو سفید اندام، که منظورش حق تعالی می باشد،شد دیگر به سروهای دنیوی توجه نمی کند.

از صفات خدای متعال،رفیع و جمیل است.سرو هر دو را دارد.همچنین سرو دارای حیات مداوم دارد و همواره در طول سال سبز است.خداوند هم صفت حی را دارد.همچنین سبحان و پاک بودن خدا را به سفیدی تشبیه می کند.

حافظ می گوید همانطویکه چمن در مقابل سرو ناچیز است.سرو های دنیوی افراد همانند چمن هستند در مقابل سرو الهی که سبحان،حی،رفیع و جمیل است ناچیز هستند.در حقیقت کسی که چشم دلش آن سرو پاک و زیبا را دید.دیگر سروها برای او جلوه ندارند.

خود آرایی و خود بینی ، خطا و خود فریبی است

طلب غیر از خدا،واهی و بی جا و ذلیلی است

تلاش آدمی ، حق  جویی و کشف  حقیقت

خدا خواهی ،خدا جویی، پیام هر ندایی است

غزل ۸_ بیت نهم

صبوری

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

به سختی،به معنای هر چند سخت است . روز و شب،یعنی گذر ایام.عاقبت، یعنی سرانجام.آروزو و خواسته را کام گویند.

حافظ به خود می گوید بیا و در مقابل سختی ها و مشکلات شبانه روزی مقاومت کن و صبر را پیشه کن.عاقبت صبوری هم رسیدن به آرزوها و کامیابی است.حافظ در جایی دیگر می فرماید اگر موفقیت و توفیق الهی را کسب نمودم بخاطر صبر و تحمل است .تو هم آنرا تجربه کن تا به مقصد خود برسی.شیرینی ها درگذر از تلخی ها با صبر حاصل می شود.انسان بدون طی مراحل سختی ها و عبور از آتش هوای نفس،به درجات عالی نمی رسد.

در تحمل اجبار نهفته است.اما در صبر اختیار هست.لذا حافظ می گوید صبر کن تا کامیاب شوی.پایان راه صبر یک روز روشن و عاقبت خوشی را به همراه دارد.در حدیث هم داریم که صبر کلید گشایش است.این باغ هستی کلیدش صبر است.از طریق آن می توان وارد باغ و از میوه هایش بچینی و آنرا میل کنی و شیرینی آنرا بچشی.

دانی که ز زهر تلخ تر چیست

جز صبر و تحمل عدو  نیست

با صبر و تحمل است، ظفرها

پایان شب سیه، سفیدیست 

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:29  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۹ _ بیت اول
هفت منزل

رونق عهد شباب است، دگر بستان را
می‌رسد مژده گل، بلبل خوش الحان را

رونق به معنای روشنایی و رواج است.منظور از عهد،عصر و زمانه است.شباب، یعنی جوانی .منظور از دگر ،یعنی بار دیگر است.به گلستان و باغ، بستان گویند.منظور از گل،گل رز است.سایر گلها به اسم یاد می شوند.
بلبل پرنده خوش آوازه ای است که هر آواز را دوبار نمی خواند.آنرا هزار دستان نیز گویند ، زیرا بلبل هزاران نغمه را می خواند.به بلبل نام های دیگر همچون مرغ چمن ،عندلیب،مرغ سحرو نیز مرغ خوش الحان گویند.
بلبل در نظر عارفان کنایه از سالکی دارد که مدتها ریاضت کشیده و منتظر فضیلتی از طرف خدای متعال است.زیرا بلبل در زمستان ساکت است و منتظر بهار است تا گل را ببیند و آواز بخواند.همچنین گل در نظر عارفان کنایه به حضرت حق دارد.
جوانی فصل کسب خوشی است.در مقابل پیری زمان از دست دادن هاست.حافظ می گوید بوستان هم مانند انسان دوران جوانی و پیری دارد.بهار دوره جوانی و زمستان دوره پیری گلستان در یک سال است.
حافظ می گوید بار دیگر زمان رونق و رواج باغ فرا رسید تا بلیل خوش خوان به وصال خود،یعنی گل ،برسد.در حقیقت حافظ می خواهد بگوید که یک انسان عارف،در انتظار وصال حضرت حق است.همانند بلیل که تنها گل را می خواهد تا لب به آواز گشاید و هزاران نغمه را بخاطر روی گل بخواند.او بدون گل نمی خواند و سخنی نمی گوید وساکت است.
حافظ می خواهد بگوید همانطوریکه بلبل با پشت سر گذاشتن فصل برگ ریزان،به وصال خود که گل است رسید.توی انسان هم می توانی با گذر از هوای نفس،به محبوب و وصال خود برسی.

هفت منزل طى کنند، مردان دین
توبه و خود سازی و کسب یقین
بندگی  حق، اگر افزون  شود
در کفت یابی، تو افلاک و زمین

غزل ۹ - بیت دوم
سلام

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان ، سرو و گل و ریحان را

صبا،باد صبحگاهی بهار را گویند که موجب شکوفایی گلها می گردد.منظور از چمن،گلزار و بوستان است.بازرسی به معنای باز دیدن و دوباره دیدن است.منظور از خدمت ما را برسان،این است که سلام ما را برسان.ریحان اشاره به تمام گلها بجز گل سرخ دارد.
حافظ،جوانان را به خاطر نشاط و شادابی آنها، به سرو و انواع گلها تشبیه می کند.او به باد صبا می گوید اگر به بوستان و گلزار رفتی،سلام مرا به آنها برسان.در حقیقت می خواهد بگوید شما جوانان را دوست دارم و مشتاق دیدارتان هستم.
از نظر عارفان،جوانان به کسانی گفته می شود که دوران بلوغ را طی کرده اند و به مرحله شکوفایی رسیده اند.ملاک جوانی در سن و سال نیست، بلکه عبور از مرحله ناپختگی به مرحله بالاتر است.لذا جوان به کسی گفته می شود که همواره به یاد حق باشد.زیرا تنها یاد حق است که به انسان آرامش و نشاط می دهد.حافظ در اشعاری دیگر می گوید اگرچه پیر شده ام،اما با یاد تو جوان می گردم.همچنین در جایی دیگر اشاره می کند که جوانی بدون کسب معرفت الهی مقدور نیست.ضر ب المثلی داریم که جوان کسی است که دارای دل جوان باشد.
حافظ می گوید امکان دسترسی به حضرت حق نیست.لذا از اولیای الهی می خواهد که شفیع گردند و سلام او را به خد ای متعال برساند. همچنین درصلوات بر محمد و آل محمد، از خدا می خواهیم که سلام ما را به محمد و آل محمد برساند.بعلاوه کسی بهتر از خدا لایق و واسطه برای درود نیست.

سلام بر اهل بیت وبر محمد
کند رزق ترا افزون وبی حد 
کند   یاد  نبی  و آل  او را
هر آنکس بر  نبی آنرا فرستد

غزل ۹ _ بیت سوم
اخلاق

گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را

جلوه کردن به معنای تجلی و خود نشاندن است. پیشوایان روحانی دین زرتشت را مغ می گفتند.اینان شراب ناب تهیه و می فروختند.نوجوانانی خوش چهره در عبادتگاه هایشان شراب می دادند.به آنها مغبچه می گفتند.به بزرگ مغ ها،پیر مغان گفته می شد.عرفا منظورشان از پیر مغان،حضرت رسول اکرم است.همچنین به اولیای الهی مغبچه و اهل بیت را مغان می گفتند.منظور از خاکروب،همان جارو است.
سعدی در شعری می گوید اگر غلام حلقه به گوش تو از شما محبت نبیند و سرزنش شود ،او فرار می کند و دیگر فر مانبردار تو نیست.متقابلا اگر بیگانه ای از شما محبت و مهربانی ببیند ،او غلام و بنده تو می گردد.
حافظ می گوید که رفتار و اعمال وگفتار ساقیان عبادتگاه آنقدر جاذب است که من حافظ حاضرم چشمانم را روی زمین بگذارم و با مژگان چشمان آنجا را جارو کنم.حافظ می خواهد میزان تاثیر گذاری اخلاق پسندیده بزرگان در مردم را بیان کند بطوریکه می تواند منجر به نثار جان و دیده خود را برای آنها گردد.
سعدی در جایی دیگر به عسل فروش بی مشتری و سرکه فروش پر مشتری اشاره می کند.می گوید اخلاق عسل فروش همانند سرکه است اما اخلاق سرکه فروش همانند عسل است.لذا مردم رغبتی به خرید عسل ندارند اگر چه شیرین است.
حافظ می خواهد به کسانی که اهل دین هستند ولی رفتار زننده و توهین آمیز دارند، می گوید شما بدتر از کسانی هستند که اهل دین نیستند ولی رفتار پسندیده دارند.زیرا گروه اول باعث دین گریزی مردم می گردد.
جاذبه افراد در مراکز فساد بخاطر رفتار بد یا عدم جاذبه افراد به ظاهر متدین و متقابلا رفتار خوب بانیان فساد با افراد است.در حقیقت شما دینداران عبوس و ریا کار باعث رونق میخانه ها شده اید.
برداشت عرفانی نیز این بیت دارد.حافظ می گوید اگر اولیای الهی به من طعم و لذت معرفت الهی را بچشانند.من حاضرم خدمتگزار آنها باشم.

 معیار رفاقت، به محبت ، به وفاست
معیار لیاقت، ادب و عقل وصفا ست 
معیار سعادت، به سلامت به کمال
معیار شهامت، به جوانمردی ماست

غزل ۹ - بیت چهارم
خود آرایی

ای که بر مه کشی، از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان ،من سرگردان را

ای که، به معنای ای کسی که می باشد.کش معنای مختلف دارد،از جمله کشیدن و یا به حرکت در آوردن است.در اینجا منظور به حرکت در آوردن است.عنبر ماده ای سیاه خوشبو است که در دل نوع خاصی از ماهی دریایی وجود دارد.همانند مشک که در دل آهو است و معطر است.سارا به معنای سره و خالص است.لذا منظور از عنبر سارا،بوی خوش عنبر خالص است.منظور از چوگان در اینجا، چوب بازی چوگان می باشد.مضطرب ،یعنی پریشان.لذا مضطرب حال،یعنی در حال اضطراب و پریشانی بودن است.
حافظ می گوید ای کسی که چوگان معطر، به عنبر خالص، زلف را بر روی چون قرص ماه با وزیدن باد می کشی.تو که قادری از خاک، صورت انسان را همچو قرص ماه به تصویر بکشی.تو می توانی اضطراب و پریشانی را از من دور کنی و به من سرگردان آرامش دهی.
برداشت دیگر این است ‌که ای کسانی که صورت خود را آرایش می کنید و با عنبر خالص که سیاه رنگ است ابروی خود را همانند چوب چوگان کشیده می کنید.با این کار من سرگردان را مضطرب می سازید.
خداوند در قرآن می فرمایند،من قدیر و توانا هستم و هر آنچه بخواهم انجام می دهم.البته خود انسانها هستند که زمینه اضطراب در خود را فراهم می کنند.لذا خدا می تواند نگرانی های انسان را بر طرف نماید.

 ایمان به خدا امید ما گشت
دین حافظ ما زهر خطا گشت
حرص و حسد وغرور فرجام
نابودی دین شد  و بلا گشت

غزل ۹ _ بیت پنجم
مسخره کردن

ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را

درد ، به ته نشین های شراب گفته می شود که ارزان تر از بالای شراب است.لذا منظور از درد کشان ، اقشار ضعیف میگسار است.منظور از خندیدن ،یعنی مسخره کردن می باشد.در سر کردن ، به معنای نابود کردن است.لذا منظور از در سر کردن ایمان، از بین بردن دین و ایمان است.
خداوند در قرآن زندگی را به بازی تشبیه کرده است.همانطوریکه نتیجه بازی تا لحظات آخر بازی مشخص نمی باشد.انسان ها نیز در هر لحظه در زندگی امکان لغزش دارند.لذا از خدای متعال افراد عاقبت به خیری می خواهند.
حافظ می گوید من می ترسم از کسانی که خود را پاک می دانند و عاقبت خود راخوب می دانند.به همین خاطر افراد آلوده را هیچ می پندارند.غافل از اینکه بسیار افراد دیندار و مومن بودند که موقع مرگ کافر از دنیا رفتند و بالعکس.هیچ بعید نیست که کسانی قوم بزه کار را مسخره می کنند ،در گذر زمان آلوده شوند و عاقبت به خیر از دنیا نروند.
روایت داریم کسانی که دنبال عیب جویی مردم هستند و آنها را آشکار می کنند ،روزی دچار آن می گردند.مسخره کردن افراد ،حتی گناهکاران،همانند آتشی می مانند که به هیزم زده می شود.ایمان افراد را از بین می برد.

بهشت فاسقان در این جهان است
بهشت زاهدان در لا مکان است
بهشت عاشقان اند ر دو عالم
جمال جان فزای دل ستان است

غزل ۹ _بیت ششم
کشتی نجات

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

خاک در اینجا اشاره به انسان دارد.لذا منظور از خاکی،یعنی یک انسانی.آبی به معنای آب اندکی است.نخرد ،یعنی به حساب نیاورد.
شیخ عربی می گوید انسان واقعی و جوانمرد کسی است که کشتی نجات باشد.یعنی خود را به طوفان سهمگین دریا بیندازد تا دیگران در آرامش باشند و به ساحل نجات برسند.اینکه گفته می شود امام حسین کشتی نجات است.منظور این است که باشهادت خود دین خدا را از انحراف نجات داد و راه صحیح را به مردم نشان داد تا از گمراهی نجات یابند.علت اینکه به حضرت محمد و آل او درود فرستاده می شود ، بخاطر این است که همگی آنها برای اعتلای انسان و گسترش دین ،کشتی نجات بوده اند.
حافظ می گوید طوفان دریا در برابر چشمان حضرت نوح همانند قطره آبی بود و هیچ ترس و اضطرابی از اینکه کشتی او در دریای طوفانی قرار دارد نداشت.تو هم اگر همانند یاران نوح شوی،می توانی کشتی نجات گردی و سختی ها برای تو آسان می گردد.بعلاوه طوفان بلایا و مصیبتها در پیش تو ناچیز است.در اینصورت تو می توانی سوار کشتی نجات شوی و به سر منزل مقصود به سلامت برسی.

مست یارم، مست و خاطر خواه دوست 
مست معشوقی که عالم آن اوست 
مست چشمی  را که می خوابد نیم
مست معشوقی که جان دادن نکوست



باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۹ _ بیت هفتم
دنیا

برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

خانه گردون اشاره به دنیا دارد.روزی منزل مسکونی دست به دست می شود و روزی پست و مقام.در هر صورت منصب های دنیوی به کسی وفا ندارد.منظور از برو به در ، کنایه به دل نبستن و اعتماد نکردن به دنیا است.نان مطلب کنایه بر نداشتن سود است.منظور از سیه کاسه،اشاره به فرد خسیس دارد.
به قول امیر المومنین دنیا همانند سایه است.لذا در حال حرکت و گردون است.همچنین دنیا خسیس است.عمر و جوانی و منصب ها را از تو می گیرد و به تو چیزی نمی دهد.همچنین دنیا کشنده است.تا تو را به ززر خاک نفرستد تو را رها نمی کند.
حافظ می گوید از این دنیای گردون،خسیس و آدم کش فاصله بگیر و به آن دل نبند و هر گز انتظار سود و بهره از آن نداشته باش.

مکن تکیه بر عقل تنها،  بشر
شود موجب کبر و اندوه و شر
اگرعقل تنها شود رهنما
نبینی تو حق را ورای نظر
شود موجب خسر هر آدمی
اگر تکیه گاهش به اموال دهر
به مقصد رسد هر که دارد خدا
هدایت کند خلق را در سفر
مکن تکیه برمنصب و قدرتت
اگر می توانی ز آن کن حذر
نکرده وفا بر کسی تا کنون
بود سخت این امتحان بر بشر
شوی خوار گر تکیه بر آن کنی
که دنیا فریبنده و پر خطر
چو تقوا نباشد مرو سوی آن
در این فتنه تقوا بباشد سپر
اگر خدمت خلق و مردم کنی
جزایش بهشت است و بینی ثمر
اگر کار کردن برای خداست
خدا می دهد اجر و پاداش و زر
چو باشی به دنبال کسب مقام
ندارد بجز زحمت و درد سر
هر آنکس فریبد تو را با حیل
نشاید که نامید کارش هنر
علی گفت بر خصم خود این سخن
فریبندگی نیست بر ما ظفر
تو در کسب دنیا ، بکن خود تلاش
مکن تکیه بر این و آن و پدر

غزل ۹ - بیت هشتم
عمر

هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

هر که را، به معنای همگان می باشد.منظور از خوابگه،خوابگاه می باشد.آخر به معنای پایان و سرانجام است.نه که به معنای مگر نه اینکه می باشد.منظور از افلاک،طبقات باز بالای ساختمان است.ایوان به افلاک کشیدن،کنایه به ساختمان مجلل و با شکوه است.
حافظ می گوید آدمی که از خاک است و مشخص نیست کی بایدزیر خاک برود.چه ضرورتی دارد که ایوان مجلل و با شکوه بسازد و برای جمع آوری مال و ثروت و مقام به هر کاری دست بزند.عاقبت انسان مرگ است و کسی در وقت مرگ نمی تواند چیزی با خود ببرد.همانند این می ماند که انسان برای شرکت در یک جلسه، مقادیر زیاد هزینه برای یک لباس فاخر برای یک شب کند.
حافظ می گوید مگر نه این است که جا و خواب ما در نهایت زیر مشتی خاک است.لذا چه ضرورتی دارد که ساختمان های مجلل برای این چند روز عمر بنا کنیم.

گوهر عمر شما سرمایه است
فرصتی از بهر ما آورده است
در جوانی با عبادت خو نما
طاعت حق بهرتان پیرایه است

غزل ۹ _ بیت نهم
زندان

ماه کنعانی من، مسند مصر، آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را

منظور از ماه،فرد زیبا رو است.کنعان محل تولد یوسف است.در اینجا منظور از ماه کنعانی،یوسف می باشد.مسند کنایه از تاج و تخت پادشاهی است.آن تو،یعنی تعلق به تو دارد.
انسان به خاطر تعلقات دنیوی،اسیر دنیا است.حافظ می گوید زمان حکومت و پادشاهی مصر برای یوسف آماده شده است.لذا وقت خداحافظی از زندان فرا رسیده است.وقت آن رسیده که دنیا اسیر تو باشد و تو حاکم بر دنیا گردی و نه دنیا حاکم بر تو گردد.
در حقیقت حافظ به خود می گوید، ای که می خواهی بر عالم هستی تسلط پیدا کنی و جایگاه و شان والایی نزد خدای متعال بدست آوری ،ابتدا باید از زندان هوای نفس خود خارج شوی.همانطوریکه تا زمانی که یوسف از زندان بیرون نیامد ، امکان ریاست بر مصر را پیدا نکرد.رهایی از زندان هم بدست خود توست.باید از درون زندان قفل آنرا بشکنی و خود را آزاد کنی.

این دل رها و مست است 
 در بند نفس و  پست است
یارب نما تو لطفی
چون او خدا پرست است
 

غزل ۹ - بیت دهم
تزویر

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

رندی کردن به معنای بی توجهی کردن است.منظور بی توجهی به آداب و رسومی است که به غلط شکل گرفته است.تزویر به معنای ریا کاری است.لذا منظور از دام تزویر،کارهایی است که مردم را گرفتار و دچار زحمت می سازد.
حافظ می خواهد بگوید اگر خوردن شراب بد است، تزویر و ریاکاری از آن بسیار بدتر است.اگر چه حافظ می خوارگی را معصیت می داند ولی استفاده از قرآن برای فریب و گمراهی و گرفتاری مردم را معصیت بالاتر می داند.
آدم شرابخوار،در ابتدا به خود و جان خود لطمه می زند.اما انسان ریاکار هم به خود و هم به دیگران لطمه می زند.کسانی که تظاهر به قرآن خوانی و دینداری می کنند اما در پس پرده نیات دنیوی دارند.مردم را از دین داری دور می کنند.لذا حافظ می گوید خوش باش ولی اهل ریا و کلک نباش.
در جنگ صفین با مکر عمر و عاص، بین حضرت علی و معاویه،با سر نیزه کردن قرآن،مردم را فریب دادند.پوسته قران را گر فتند و قرآن ناطق را رها کردند.

با ترک گناه، دل شود شاد
با ذکر و دعا، حق کنی یاد
اعمال نکو، می شود ثبت
با تهمت و افترا، دهی باد
 

دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:27  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۱۰ _بیت اول
شیخ صنعان

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

دوش ،یعنی دیروز و روزهای پیشین بکار می رود.در اینجا منظور روزهای قبل است.مسجد محل عبادتگاه است.اما در اینجا منظور محل عبادت خشک و بدون عشق است.منظور از میخانه نماد محلی است که در آنجا نفسانیت و خود خواهی ها کنار رفته است. انسانها درآنجا مست خدا هستند. گاهی هم به معنای اصلی خود بکار می روند.
پیر به معنای مرشد و راهنما بکار می رود.به راه و روش صحیح طریقت گویند.لذا گفته می شود که انسانها برای طی کمال ابتدا باید شریعت را فرا گیرند.سپس به جستجوی راه و طریقت باشند تا امکان دستییابی به حقیقت پیدا کنند.دین است که راه مستقیم برای رسیدن به واقعیت را نشان می دهد.
عطار می گوید شیخ صنعان عارف برجسته ای بود که سالها معتکف در خانه خدا بود.یک شب خواب می بیند که در روم در مقابل یک بت سجده می کند.لذا تصمیم می گیرد به آنجا برود.لذا باتفاق مریدانش به روم می رود.به خانه یک مسیحی که در ایوان آنجا یک دختر جوان زیبا رو بود.شیخ شیفته او می گردد.دختر می گوید باید هم مسلک من شوی و قرآن بسوزانی و مشروب بخوری و به بت سجده کنی.شیخ گفت تنها شراب می خورم و کارهای دیگر را انجام نمی دهم.دختر پذیرفت و شیخ روانه میخانه شد و با خوردن شراب مست گردید و به سوی دخترک آمد.به او گفت خرقه مسیحی بپوش و به بت عبادت کن.او هم انجام داد.گفت مهریه من زر زیاد یا یک سال خوک بانی است.لذا سرپرستی خوکها را پذیرفت.شبی یکی از مریدان مخلص شیخ خواب می بیند که پیمبر گرامی می گوید ما شیخ را به شما بر می گردانیم.مریدان دیدند که شیخ متحول شده و به سوی مکه عازم است.دخترک هم به اسلام بر گشته و عاشق شیخ شده است.
این داستان دو واقعیت را می خواهد بگوید.اگر پنجاه سال هم معتکف خانه خدا باشی و مغرور گردی امکان لغزش هست.نکته دوم اینکه از عنایت الهی قطع امید مکن ،حتی اگر از دین خود سرپیچی کنی و به بت سجده کنی.
حافظ می گوید ندیدی چگونه شیخ صنعان از مسجد الحرام به سوی میخانه در روم به شراب خواری رفت.لذا یاران شیخ بهم دیگر می گویند تکلیف ما بعد از این اتفاقات چیست.آیا راه سلوک این است.در اینجا حافظ می خواهد بگوید منظور از پیر مراد افراد معصوم هستند.افراد غیر معصوم حتی اگر چون شیخ صنعان باشند،امکان لغزش در آنها وجود دارد.

جمعی به صدارت و امیری و ملوک 
جمعی به یقین، فتاده در سیر وسلوک 
برخی به گمان، برفته در پاکی نفس 
قومی به غلط، روانه ای جنگ تبوک 


غزل ۱۰ - بیت دوم
سخن نیکو

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما

مریدان،جمع مرید،یعنی پیروان است.منظور از روی سوی ،یعنی هم نظر و هم جهت شدن است.خمار یعنی می فروش.لذا خانه خمار به میخانه گفته می شود.
حافظ می گوید وقتی مرشد و پیر ما از مسیر صحیح خارج می شوند.از ما چه انتظاری هست که راه کج نرویم.
امام باقر (ع) می فرمایند حرف خوب را از هر کسی شنیدی قبول و آنرا بکار ببر.حتی اگر خود او به آن عمل نکند.البته از مبلغین دین انتظار این است که خود عامل باشند.زیرا میزان تاثیر سخنی که از دل بلند شود به دل هم می نشیند.این فرق می کند با شیرینی فروشی که ممکن است بخاط بیماری حتی یکی از شیرینی های خود را نخورده باشد.
حافظ می گوید اگر پیشوایان و رهبران ما راه کعبه را رها و راه میخانه را در پیش گرفتند و دنیا طلب شدند.ما راه صحیح را ادامه دهیم.
البته این بیت می تواند یک برداشت دیگر هم داشته باشد.چگونه است وقتی پیر و مراد ما مست و عاشق خد است.ما مریدان تنها به عبادات ظاهری توجه می کنیم.

روزگاری نظر اهل خرد ارزش داشت
سخن و حرف بزرگان اثر و جوشش داشت
دوستی معنی  زیبای صداقت را داشت
کارها یکسره با عشق و صفا چرخش داشت

غزل ۱۰ _ بیت سوم
راه خرابات

در خرابات طریقت ، ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست، در عهد ازل تقدیر ما

منظور از خرابات، محلی است که انسان از تمام قیودات دنیوی رهایی می یابند.کسی که چنین صفاتی را پیدا کرد ،خراباتی گویند.بنابراین خراباتی به کسی گفته می شود که از تمام هواهای نفسانی رهایی یافته است.تا زمانی که انسان خود بزرگ بینی های خود را خراب نکند،خراباتی نمی شود.اگر به نماز دقت کنید با سجده کردن بر خاک ، انسان حد اکثر تواضع خود را نشان می دهد و نفسانیت شکسته می شود و سپس بعد از تشهد آرام آرام قیام می کند.همانطوریکه در عالم مادی با از کار افتادن عقل،انسان مست می شود.در عالم معنوی هم با سرکوب نفس، مست و عاشق حق تعالی می گردد.
طریقت به راه و روشی گفته می شود که شریعت پیشنهاد می کند.لذا منظور از خرابات طریقت،راهی است که منجر به خراباتی شدن انسان می گردد.منظور از هم منزل شدن،یعنی همنشین و همدل شدن است.چنین رفت ،یعنی چنین نوشته شد.عهد به دو معناست، یکی عقد وپیمان و دیگری زمان است.در اینجا منظور زمان است.
ازل در مقابل ابد است.ابد آینده ایست که پایان ندارد.لذا ازل گذشته ایست که ابتدا ندارد.بنابراین ازلی به چیزی گفته می شود که شروعی ندارد و ابدی به چیزی گفته می شود که ختمی ندارد.پس منظور از عهد ازل ,زمانی است که ابتدا ندارد.
حافظ می خواهد بگوید ما انسانها همانند دانه های قند در قندان هستیم، امکان یکی شدن نداریم.مگر اینکه در آب قرار گیریم و سختی ما به نرمی تبدیل شود و در آب حل شویم.آنوقت است که یکی شده و دیگر قابل تمایز نیستیم و شربت شیرین می شویم .
تا زمانی که شخصیتهای کاذب ما فرو نریزد.امکان یکی شدن و همدل شدن محال است.عامل وحدت در جوامع گوناگون جمع شدن حول یک محور است.چه محوری بهتر از خداست.لذا باید همگی به ریسمان الهی چنگ بزنیم و آن نیست جز چهارده معصوم.
هر جا نزاعی است پای خدا در میان نیست. زیرا هر کدام می گویند من صحیح می گویم .اما اگر همه رضای خدا را بخواهند ،اشتراک نظر پیدا می کنند.اگر تمام انبیا دور هم جمع شوند هیچ اختلاف و نزاعی ندارند.از این جهت حافظ می گوید وقتی ما می توانیم هم منزل و همنشین شویم که همگی راه خراباتی و خدا را طی کنیم.زیرا خدا سرنوشت ما را از روز ازل اینگونه تعیین کرده است.

شیعه خطش ،خط شاه کربلاست
جوهرش خون و قلم تیغ ولاست
شیعه راهش راه زهرا و علیست
جان نثار خط سرخ مرتضاست 

غزل ۱۰ _ بیت چهارم
عاقلان

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

منظور عقل در اینجا،عقل جزیی نگر و ظاهر بین است.زلف به معنای گیسو است.اما در اینجا نماد جمال حق تعالی است.چون، به معنای چگونه است.از پی،یعنی به دنبال و به خاطر.زنجیر به معنای دام و بند است.
حافظ می گوید آدم های حسابگر نمی دانند که ما چقدر اسیر زیبایی یار می باشیم و به خاطر آن خوش هستیم.او می گوید اگراین قوم در بند جمال یار می شدند،آنان نیز دیوانه ای روی او می گشتند. متاسفانه اینان چنین لذات معنوی را درک نمی کنند.آنان لذت را در امور دنیوی می بینند.
در حقیقت تنها عشق است که می تواند انسان را مست و دیوانه جمال حق تعالی کند.اگر انسان خوشی واقعی و پایدار را بخواهد،تنها در سایه حق تعالی ممکن است.تنها عقل های متعالی و رشد کرده امکان دارد که خود را در دام و بند حق قرار دهد.

مکن تکیه بر عقل تنها،  بشر
شود موجب کبر و اندوه و شر
اگرعقل تنها شود رهنما
نبینی تو حق را ورای نظر


غزل ۱۰ - بیت پنجم
مهربانی

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

روی به معنای چهره است.منظور از روی خوب ،یعنی چهره زیباست.آیت،یعنی درجه،در اینجا نشانه حداکثر خوبی است.لطف به معنای نهایت مهربانی است.کشف کرد ،یعنی ظاهر ساخت.منظوز از تفسیر،تبیین کردن است.
حافظ می گوید از آن روزی که تو را شناختیم،حد اکثر لطف و مهر بانی را از تو دیدیم.البته دو نوع لطف داریم،یکی ظاهری و دیگری پنهانی است.همانند آبیاری یک مزرعه و شخم زدن آن.یکی به ظاهر به زمین لطف می کند و دیگر ی زمین را می شکافد.
حافظ می گوید از تو چیزی جز لطف سر نمی زند.آنچه در زندگی ما اتفاق افتد چه در ظاهر و ابتدا خوب یا بد باشد ما آنها را جز لطف حق تعالی چیز دیگری نمی دانیم.همانند ظرفی که لجن مال می کنند تا آلودگی ها بر طرف و سپس به آب می زنند تا پاک و تمیز گردد.
الهی به شب زنده داران تو
که جز تو نخواهند، یاران تو
نما لطف  بسیار بر بندگان
کنند شکر نعمت ز احسان تو

  
غزل ۱۰ _ بیت ششم

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما
دل عاشق

منظور از سنگین،یعنی سخت می باشد.در گرفتن،یعنی اثر کردن است.آتشناک به معنای آتشین است.شبگیربه معنای فراگیری در طول شب است.
دل عاشق همانند شیشه شکستنی است.بر خلاف معشوق که دلی سخت و سنگی دارد.معشوق با دل سنگیش عاشق را محک می زند که آیا واقعا عاشق معشوقش هست.لذا این سخت گیری ها یک سنگ محک برای معشوق است و نباید به پای بی اعتنایی معشوق گذاشت.
حافظ می گوید آیا می شود آه شبانه ما در دل معشوق اثر بگذارد و صدق ما بر او روشن شود و به ما توجه ای بکند.

 بار الها، به در خانه ی تو چند زنم
تا گشایی در خود، بلکه ندایی شنوم
بار الها، به من آمده در کوی رفیق
گوشه چشمی بنما، تا که نوایی ببرم


غزل ۱۰ _ بیت هفتم
آه مظلوم

تیر آه ما ز گردون بگذرد، حافظ خموش
رحم کن بر جان خود ، پرهیز کن از تیر ما

منظور از تیر آه،آهیست که همانند تیر عمل می کند.گردون به معنای آسمان است.
حافظ می خواهد بگوید که اگر مردم می دانستند که آه مظلوم تا کجا می رود هرگز به همدیگر ظلم نمی کردند.او می گوید آه مظلوم همانند تیری می ماند که اگر در آسمانها هم باشی به تو اصابت می کند.لذا می گوید مراقبت رفتار و گفتار و کردار خود باش،نکند بی جا دل کسی را بشکنی و آه او تو را بگیرد.اگر ظلمی به مظلوم گردد، دیر یا زود تیر آه او دامن خودت را می گیرد.
حافط به خود می گوید بیا و خموش باش و اینقدر ترک تازی و تعدی به حقوق دیگران مکن و از شکستن دل مردم پرهیز کن.بیا و به جان خود رحم کن و آنرا از تیر بلا دور ساز.

نابودی ما  ز دست وقلب و دهن است
شمشیر دو لب، صدای جان، در بدن است
ایمان به خدا سعادت و خوشبختی است
همراه تو در روز پسین یک کفن است


 

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:23  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۱۱ _ بیت اول
معرفت نفس

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ساقی به کسی گفته می شود که در میخانه شراب توزیع می کند.اما در اینجا منظور حق تعالی است که باده معرفت الهی را در دل انسان های پاک می ریزد و آنان را مست روی حق می گرداند.باده به آب انگوری گفته می شود که موجب مستی گردد.اما در اینجا منظور آگاهی و معرفت است .بنابراین منظور از نور باده،نور و معرفت الهی است.برافروز به معنای روشن کردن است.
جام به ظرف کوچک شراب گفته می شود.اما در اینجا منظور دل پاک است.به نوازنده و آواز خوان مطرب گویند.در کلام عارفان به صفات حق تعالی نیز گفته می شود.چون خداوند موجب طربناکی دلها می گردد.منظور ازمطرب بگو،یعنی مطرب بخوان.که در اینجا به معنای زیرا می باشد.
شد به کام ما,یعنی ما موفق شدیم و به آرزوی خود رسیدیم.
حافظ به خداوند می گوید جام دل ما با ریاضت های مشروع و دوری از گناهان و عدم پیروی از هوای نفس پاکیزه شده است.تا تو با نور معرفت خود آنرا پر نمایی.خداوند در قرآن می فرمایند شما تقوا را پیشه کنید تا به شما معرفت و علم و آگاهی دهم.در روایات به چنین علمی نور الهی گویند.که در اینجا نور باده اشاره به نور خدایی دارد. خداوند همواره به سخنی که می گوید عمل می کند.
علت سختی ما در دنیا به خاطر بی معرفتی است.حافظ تمام مطربان جهان را دعوت می کند تا بخوانند و ببینند چگونه با کسب معرفت الهی، جهان به کام و وفق آنها می چرخد.

تا نشوی مست خدا د یده به عالم ندری 
تا نبری حبل درون یوسف کنعان نشوی
 دیدن دلدا ر محال با دل بیمار درون
تا نکنی ذهن تهی معرفت حق نبری

غزل ۱۱ - بیت دوم
رخ یار

ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

پیاله به معنی کاسه و جام شراب است.عکس امروزه به معنای تصویر است ولی در گذشته برای انعکاس نور بکار می رفته است. لذا منظور از عکس رخ یار، پرتو رخسار محبوب و تجلی حق می باشد.لذت به معنای بهره و سود است.شرب برای نوشیدن بکار می رود.مدام برای کار مداوم و پیوسته استفاده می شود.
حافظ می گوید نور خدا در دل ما تجلی کرده و تابیده است.بعلاوه نور خدا کار باده را می کند و موجب مستی روح و روان می گردد.در اینجا پیاله نقش دل را در جذب نور خدایی را دارد.از آنجاییکه انعکاس نور الهی مداوم است .لذا مستی ما هم مداوم است.
حافظ می گوید کسانی که از نور الهی بی بهره اند ،لذا از لذت و مستی مداوم ما بی خبرند.ما در ظرف دل خود پرتوی جمال حق را تماشا کرده ایم.
برداشت دیگر اینکه ای کسی که از لذات معنوی بی بهره ای ، تو در دل خود شیطان, که در جهت خلاف نظر حق عمل نموده است ,را می بینی.

عشق گنجی بی نظیر است و هویدا در وجود
عشق ذاتش بی نهایت باشد و جنسش ز جود
شد تجلی عشق حق،در دشت پاک کربلا
خاک صحرا ، دشت خونینی شد از جام بلا

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۱۱ - بیت سوم
اثر ماندگار

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما

ثبت است به معنای نوشته شده و محفوظ است.جریده،یعنی دفتر.لذا منظور از جریده عالم، کتاب هستی و دفتر وجود است.در حقیقت حافظ عالم را به دفتر و موجودات را به کلمات دفتر نظیر کرده است.دوام به معنای استمرار و جاودانگی است.
عشق برای انسان همانند آب برای ماهی است.انسانی که در دلش عشق خداوند باشد جاودانگی در عالم معنا دارد.او از دفتر وجود پاک نمی شود.وقتی به بزرگان و عارفان می نگریم،ذکر و آثار و یاد آنها نسل به نسل منتقل و فراموش نمی شود.همچون یاد سید الشهدا در کربلا.عشق اکسیر جاودانگی است.آنچه در خاطره ها در نزد مردم باقی می ماند ،عشق و محبت و گذشت و ایثار و قلم نیکوست.
در دعا ها هم می گوییم خدایا ما را در زمره افرادی قرار ده که دل خود را برای عشق تو پاک کرده اند.و دلهایشان به عشق و محبت تو گره خورده باشد.در عالم هم وقتی می نگریم نام و اثر کسانی ماندگار شده که در دلهایشان عشق خدا وجود داشته است.

عشق یعنی با خدا همگون شدن
بی خو د از خود گشتن و مجنون شدن
منتظر باشی که تا اذنت دهند
چون شهیدان غوطه ور در خون شدن


غزل ۱۱ - بیت چهارم
راست قامتان

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما

چندان به معنای تا وقتی که می باشد.غمزه و نازهای با چشم و ابرو را کرشمه گویند. لطف همراه با عشوه گری ناز گفته می شود.منظور از سهی قدان ، راست قامتان زیبا روی می باشد.به جلوه آمدن ،یعنی زیبایی خود را نشان دادن است.به راه رفتن موزون و زیبا را خرام گویند.منظور از سرو صنوبر خرام ، کنایه از محبوبی است که همانند سروی که همانند درخت صنوبر است و در هنگام وزیدن باد صدای موزونی ایجاد می کند.
حافظ می گوید زیبا رویان تا زمانی می توانند میدان داری کنند که محبوب اصلی خود نمایی نکرده است.به قول سعدی شما گلی هستید در گلستان که سایر گل ها همانند خار برای این گل هستند.قرآن کریم می فرماید که تجلی حق در جلوه و جمال مثل و مانند ندارد.
حافظ می گوید تا وقتی عشوه و ناز زیباروبان راست قامت نمود و جلوه دارد که محبوب چون سرو همانند درخت صنوبر با حرکات موزنش خود نمایی نکرده است.همانند خورشید که با آمدنش تاریکی ها را از بین می برد و دیگر جایی برای خود نمایی ستارگان نمی گذارد.
در حقیقت تا زمانی زیبایی های دنیوی امکان خود نمایی دارند و خریدار دارد که زیبایی های معنوی خود را نشان نداده اند و ا لذت آنرا نبرده اید.

ذکر رحمان الرحیم، حی و سبحان وکریم
خالق کل وقدیم، بشنو از رب عظیم
رستگار است در جهان، در دو عالم همزمان
هر که آرد بر زبان، نام یزدان حکیم

غزل ۱۱. _ بیت پنجم و ششم
محفل دوستان

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما

گلشن به معنای باغ و بوستان است.احباب به معنای دوست و حبیب است.لذا منظور از گلشن احراب،محفل دوستان است که با صفای باطن خود آنرا مزین ساخته اند. زنهار یعنی حتما و قطعا می باشد.منظور از عرضه اظهار کردن است.منظور از جانان محبوب جانهاست.به عمد یعنی از روی اختیار و قصد.
حافظ در بیت اول ،به باد و نسیم صبحگاهی می گوید که وقتی به محفل دوستان رسیدی ،حتما سلام ما را به معشوق و محبوب عزیز تر از جان برسان.
حافظ در این ابیات عاشقانه به محبوب خود می گوید چرا نامی و یادی از ما نمی کنید.ما همواره نام و یاد تو به خاطر و ورد زبان داریم.او با خدا درد دل می کند و می گوید ما در این جهان فانی هستیم.بالاخره روزی از این دنیای مادی می رویم و دیگر با اعمال خود موجب ناراحتی تو را فراهم نمی کنیم.بیا و در این مدتی که ما در این عالم مادی هستیم ،نظری به ما کن.

اگر خواهی شوی محبوب جانان‌
تلاوت کن  مکرر ذکر یزدان
قرایت کن کلام حق ز تدبیر
به تعلیمش شود دنیا چو رضوان



غزل ۱۱ _ بیت هفتم
دل خوشی

مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما

مستی به معنای از خود بی خود شدن است.شاهد به معنای گواه و ناظر است.یکی از صفات خداوند، شاهد است.به هر چیزی که بنگریم شهادت بر وجود خدا می کند.
منظور از دلبند ،معشوق می باشد.زمام به معنای اختیار امور است.
حافظ می گوید که تمام تلاش ما این است که از لاک خود خواهی بیرون آییم و زمام امور را به خدای متعال بسپاریم.نه به خاطر نرفتن به جهنم و یا به خاطر رفتن به بهشت ،بلکه بخاطر توجه و نظری که خدا به ما کند.گویا اینچنین نوشته اند که تنها راه لقای حق تعالی بیرون رفتن از خود و حرکت به سمت خداست.

سیر حق باشد مسیری د لربا
با قبول  دین و ایمان  بر خدا
گر یقین پیدا شود در معرفت
نیست شکی در وجود و درلقا
 

غزل ۱۱ _بیت هشتم
ظاهر و باطن

ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما

منظور از ترسم در اینجا، یعنی یقین و اطمینان داشتن است.صرفه به معنای سود و بهره است به روز قیامت روز باز خواست می گویند .نان حلال شیخ،کنایه از شیخی است که با اظهار زهد خود به نان و نوایی می رسد.به شراب ،آب حرام گفته می شود.
آدم های ریا کار و آدم های مخلص همانند پیازی می مانند که یکی بیرون از خاک و در انظار مردم رشد می کند و دیگری در زمین و دور از چشم مردمان رشد و نمو می کند.اولی با رشد خود اگر چه به ظاهر سبز می گردد اما در نهایت خاصیت پیاز بودن را از دست می دهد و حتی مضر و قابل استفاده نمی شود.اما دیگری هر چه بزرگتر می شود در درون خاک بزرگتر می گردد و هر لحظه قابل بهره برداری است.
حافظ ریا کاران را از کسانی که به میخوارگی مشغول هستند پست تر می داند.او عبادتی که همراه با ریا باشد را بدتر ازشراب نجسی می داند که انسان های می خوار می خورند.
حافظ می گوید یقین دارم که در روز قیامت بهره ای که از آن نانی که زاهدان ریاکار آن را حلال می دانند از شراب نجسی که ما می خوریم بیشتر نیست.آنان رجحانی بر ما ندارند.او اعتقاد دارد که آدم مشروبخوار تنها به خود صدمه می زند.اما آ دم ریاکار علاوه بر خود و مردم به دین خدا صدمه می زند و موجب عدم استقبال دین خدا برای دیگران قرار می گیرد.
تعبیر دیگر این است که می ترسم از روز قیامت که وقتی به اعمال ما نگاه می کنند.هر دو کار حرامی انجام داده ایم.با این فرق که کار یکی نجاستش آشکار و کار دیگری ظاهر پاک و تمیز دارد. قضاوت خداوند هم به باطن ها است.

عبادت ذکر تنها با خدا نیست
پیمبر گفت، در دین انروا نیست
عبادت را بود اعمال ظاهر
نماز و صوم و حج، اندر خفا نیست



غزل ۱۱. _ بیت نهم
اشک

حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

دیده به معنای چشم است.منظور از دانه قطره است.لذا دانه اشکی به معنای قطره اشکی می باشد.همی ، یعنی بطور پیوسته.فشان به معنای بریز و نثار کن می باشد.
باشد که به معنای امید است می باشد.قصد کردن،یعنی روی آوردن است.منظور از مرغ وصل کند قصد دام ما،یعنی مرغ هوایی به طرف تور ما آید.
در حقیقت عنایت حق ما را شامل شود.
صیادان برای شکار پرندگان در دام خود مقداری دانه می ریزند تا مرغ هوایی به خاطر گرسنگی اسیر دام گردد.
حافظ عنایت حق را به یک مرغ هوایی که به این ساد گی صید نمی شود تشبیه کرده است.او اعتقاد دارد که دانه این دام اشک های چشمان است.آنهم اشکهای پشیمانی و توبه از گناهان.چون باعث شستشوی روح و روان می گردد و فاصله عاشق و معشوق را کم می کند.در نتیجه وصال صورت می گیرد.این سیلاب اشک ، انسان را به دریای رحمت رهنمون می کند.اشکها هم ناپاکی ها را از دل می شویند و هم دلها را سوی حق می برد.

اگرعشقی بود، آن عشق مولاست       
  اگر نوری بود، آن نور والاست
اگر اشکی بود، آن اشک شوق است          
   شفای باطن و بیداری ماست


غزل ۱۱ : بیت دهم
نشانه های عقل

دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

دریای اخضر به معنای دریای سبز است و منظور یکی از هفت دریای بزرگ دنیا می باشد.همانند دریای سرخ و دریای سیاه.فلک به معنای آسمان است.لذا منظور ازدریای اخضر سبز، آسمان می باشد که همانند دریای سبز است.به آسمان بالای سر نیز گفته می شود.بخاطر نعمات زیادی که دارد به دریا تشبیه شده است .علت اینکه تشبیه به سبز شده است، بخاطر ایجاد سرسبزی بر روی زمین می باشد.
حافظ آسمان را به دریای سبز و هلال ماه را به کشتی تشبیه کرده است.جایی دیگر حافظ آسمان را به مزرعه سبز و ماه را به داس تشبیه می کنند.لذا منظور از کشتی هلال، ماه در آسمان می باشد.

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
حاجی قوام، یا حاجی قوام الدین حسن،بر اساس گزارشات تاریخ از بزرگان و خیرین خطه شیراز بوده است.او دارای خصایل اخلاقی و نفوذ معنوی زیاده بوده است.
امام رضا نشانه های عقل را اشاره می کنند و هر کسی آنها را داشته باشد از نعمات عقل برخوردار است.انسان عاقل کسی است که مردم از او انتظار کارهای خیر و خوب دارند.همانند گل ،که مردم انتظار زیبایی و بوی خوش دارند.انسان عاقل کسی است که مردم از شرش در امان باشند.همانند گل نرگس، که تیع و خاری ندارد.انسان عاقل، کارهای خود را ناچیز می داند.همانند مادری که خدمات بسیاری به فرزندش کرده است ولی هر گز به روی فرزند نمی آورد.انسان عاقل، خدمات اندک دیگران، را بسیار بزرگ و نیکو می شمارد.
حافظ حاجی قوام را به خاطر کمکی که به او کرده است، بسیار گرامی می دارد.بطوریکه می گوید از نعمات او زمین و آسمان بهره مند شده اند.هر چیزی وقتی به دریا ریخته می شود ،به خاطر بزرگی و وسعت دریا در دریا غرق می شود.اما حافظ می گوید، دریا با آن همه بزرگی غرق دریای رحمت حاجی قوام شده است.
چقدر خوب است که انسان ها کارهای خوب افرادرا تکریم و گرامی و ابراز نمایند، تا کارهای نیک ارزش شود و افراد مشتاق به انجام آنها گردند.بدا به حال کسانی که با سوء استفاده از خدمات دیگران، موجبات سد شدن کارهای خیر دیگران می گردند.امروزه کار های خوب دیگران، یا دیده نمی شود و یا کم دیده می شود.لذا خوبیها از رونق افتاده است.لذا انسان های خوب و کارهای خوب دری نایاب شده است.

نشان برادر به آیین و کیش
بود حب و احسان به اقوام و خویش
کمک بر فقیران و درماندگان
فزونی دهد مال و اموال بیش
 



دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:20  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی
برداشتهایی از غزلیات حافظ
غزل_۱۲ :بیت اول
زیبایی

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

فروغ به معنای روشنایی است.منظور از ماه حسن ،یعنی خوبی و زیبایی که همانند ماه می باشد.عالیترین نماد زیبایی است.رخشان به معنای تابان و درخشان می باشد.آب روی، به آبی گفته می شود که به صورت می زنند و موجب خرمی و شادابی می گردد.همانند آبی که به زمین می ریزند و موجب سرسبزی زمین می گردد. به اعتبار و آبروی افراد نیز گفته می شود.خوبی در اینجا به معنای زیبایی بکار رفته است.چاه به معنای گودی در اینجا بکار رفته است.زنخدان یعنی چانه.لذا چاه زنخدان به معنای گودی چانه می باشد که نشانه ی زیبایی بوده است.
ماه اگر روشنایی دارد بخاطر قرار گرفتن در مقابل خورشید و کسب نور از آن است.انسان نیز اگر دارای زیبای است بخاطر این است که آنرا از زیبایی خدای متعال گرفته است. همانطوریکه ماه چون آینه است که نور خورشید را منعکس می کند و ماه منبع نور نیست.انسان نیز اگر زیبایی دارد از خودش نیست بلکه زیبایی خداوند در او جلوه گری می کند.
حافظ می گوید علت زیبایی شما بخاطر این است که شما از چاه زیبایی آبی را برداشته و به صورت زده اید و موجبات زیبایی صورت را ممکن ساخته اید.در حقیقت هر کس در عالم منزلت و جایگاهی خوب پیدا کرد به خاطر عنایت حق تعالی در حق او بوده است.

 رفاه ما بود در کسب ثروت
کمال ما بود در علم و حکمت
بود زیبایی ما از خداوند
طلب کن از خدا نور ولایت

غزل۱۲:بیت دوم
فرمان الهی

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

عزم به معنای قصد کردن است.منظور از جان بر لب این است که صبر و تحملم تمام شده است و جانم از بدنم دارد خارج می شود.
دلبستگی افراد شکل های گو ناگونی دارد.بعضی ها به اموال خود است که با گرفتن آنها ممکن است جان خود را از دست دهند.ممکن است دلبستگی فرد به کسی باشد که اگر به آن نرسد حتی اقدام به خود کشی کند، که چرا به محبوب خود نرسیده است.بعضی ها هم پست و مقام و منصب های دنیایی است که با گرفتن از آنها دچار افسردگی و سر خوردگی و نا امیدی می شوند.
خوشا به حال کسانی که دلبستگی آنها فقط به خدای متعال باشد.اینان برای کسب رضای الهی بهترین سرمایه خود که جانشان هست در راه او می دهند تا به محبوب واقعی برسند.
حافظ به خدای خود می گوید جانم به لب آمده و قصد دیدار تو را دارم و دیگر تاب و توان ندارم.یا مرا پیش خود ببر و اگر نمی خواهی از این دنیا ببری مرا از موهبت های خود فراموش مکن.در هر صورت من مطیع اوامر تو هستم.هر آنچه تو بخواهی من هم تسلیم آن هستم.
حافظ می خواهد بگوید که مرگ و حیات در دست توست.اگر جان مرا بگیری ، در حقیقت با پیش تو بودن مرا زنده کرده ای .اگر جان مرا نگیری ، دیگر جانم به لب آمده و شوق دیدار تو را دارم.اما من تسلیم فرمان و ارداه تو هستم.

شهادت موجب افشای افکار
حقیقت دیده  گردد نزد اغیار
علی در کعبه گوید آرزویش 
کند خوشبختیش ابراز و اظهار

غزل ۱۲:بیت سوم
رسوای عالم

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما

دور به معنای زمانه و روزگار است. همچنین برای چرخش و گردش نیز بکار می رود.نرگس گل خوشبو و معطر است.اما برای چشمان خمار معشوق نیز بکار می رود.طرف بستن به معنای سود بردن است.عافیت یعنی سلامت بودن است.
فروختن به معنای عرضه کردن وتظاهر و تماشا کردن بکار می رود.مستوری به معنای پنهان و مخفی نگاشتن است.
گل شبو عطرش آنقدر فراگیر است که بویش قابل پنهان کردن نیست.عشق و شیدایی همانند بوی گل شبو می ماند.لذا نمی توان به عاشق گفت که عشق خود را از دیگران پنهان کند.انسان عاشق رسوای عالم است.
حافظ می گوید کسی که چرخش چشمان خمار تو را حس کرد.دیگر مست و دیوانه می شود و نمی تواند در عافیت و سلامت باشد.لذا از چنین عاشقی نباید انتظار داشت که بتواند عشق خود را آشکار نسازد.امکان ندارد کسی عاشق جمال حق تعالی باشد و عشق او در اعمال و گفتار و کردار او منعکس نباشد.
حافظ در حقیقت می خواهد بگوید خدایی که ناظر بر احوال هستی است .او جهان را همانند ظرف می که بین مستان به راحتی به گردش در می آورد.هر کسی به این معرفت برسد هوش و سلامتی خود را از دست می دهد.این فرد دیگر نمی تواند شیدایی خود را پنهان کند.لذا دیگران از فرد عاشق تقاضای مستوری عشقش را نکنند.

خوشا آنان که در پیش خدای اند
شفیق و مهر بان و بی ریای اند
ندارند مونسی جز یار محبوب
که جان خود به جانان می سپارند

غزل ۱۲: بیت چهارم
بیداری

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

بخت به معنای طالع و دولت و اقبال است.مگر در اینجا به معنای حتمی و یقین بکار رفته است.روی رخشان یعنی روی نورانی و چهره درخشان می باشد.
انسان خواب آلود با زدن آب به صورتش بیدار می شود.حافظ می گوید برای بیداری ما از خواب غفلت کافی است خداوند عنایتی به ما کند تا به حقایق هستی آشنا شویم و از گمراهی نجات یابیم.همانند آبی که به چهره می پاشند.
تا زمانی که خداوند به انسان رو نکند امکان بیداری ما وجود ندارد.حافظ می گوید به یقین خداوند به من رو کرده و بخت و اقبال من باز شده است.زیرا خداوند آب حیات بر روی من پاشیده است.انسانی که بخت و اقبالش خفته شده باشد با کمترین عنایت از سوی خداوند بیدار می شود.


عاشقم عاشق مردان خدا
عاشق همدم و همراه ولا
آنکه جانش کف دست است هنوز
نه هر انکس که اسیر است و رها



غزل ۱۲: بیت ششم
بزم جم

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

عمرتان باد و مراد ، یعنی عمری بلند و طولانی داشته باشید و به آرزوی خود برسید.منظور از ساقیان ، می دهندگان هستند.جم مخفف جمشید است.آن پادشاه افسانه ای است.دوران شما یعنی در دوره ی زندگی شما.
واژه ها و کلمات دارای معنا و منظور های گوناگون است.بستگی به گوینده و زمان و مکان دارد.اگر یک باغبان در باغ بگوید گل نرگس،منظور او گل خوش بوی گیاهی است.اما اگر یک مداح در ایام نیمه شعبان بگوید گل نرگس،منظور انسان کامل امام زمان است.لذا تفاوت ها بسیار است.
بزم جم نیز دارای دو معناست.اگر یک شرابخوار بگوید ، منظورش بزم جمشید است.در افسانه ها گویند جمشید اولین کسی بود که شراب را درست کرده و بزم های آنچنانی بر پا می کرده است .اما حافظ منظورش از بزم جم ، بزم در بارگاه الهی است.لذا منظور از ساقیان بزم جم، اولیای الهی می باشند که شراب معرفت را در دلهای انسان ها می ریزند و آنها را مست و شیفته حق می نمایند.
حافظ خطاب به اولیای الهی می گوید امید است شما دارای عمر طولانی باشید و به آرزوهایتان که هدایت مردم به سوی پرودگار عالم است دست یابید.اگر چه امکان بهره مندی نزدیک در دوران زندگی شما نصیب ما نگردید تا ما را از معرفت الهی سرشار نمائید.

 افسوس که عمر خود،به واهی طی شد
افسوس که بی ثمر، به آهی طی شد
دریاب که هر ثانیه چون در باشد
دوران جوانی، به تباهی طی شد


غزل ۱۲:قسمت هفتم
دلدار

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما

منظور از خرابی بی قراری است.زینهار یعنی آگاه باشید. منظور از اصطلاح جان من و جان شما اینست که جان من را همانند جان خود بدانید.لذا جان من و تو یکی هست.
تنها دلدار است که به دل آرامش و قرار می دهد.تنها دلداری که آرامش به دلها می دهد خدای متعال است .قرآن کریم می فرماید تنها با یاد و توجه به خدادلها آرام می گیرند.
حافظ اظهار ادب می کند و مستقیما از خدا طلب آرامش نمی کند.بلکه از اولیای الهی می خواهد که شفیع او شوند و از خدای متعال برای او طلب آرامش کنند.او می گوید جان من را همانند جان خود منظور کنید.همانطوریکه دلدارتان به شما آرامش می دهد دل من را نیز به آرامش برسانید.
مولانا می گوید:

مؤمنان معدود لیک ایمان یکی
جسمشان معدود لیکن جان یکی
جان گرگان و سگان هر یک جداست
متحد جانهای شیران خداست


غزل ۱۲ :بیت هشتم
زلف پریشان
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

منظور از دست دادن میسر و امکان شدن است.لذا کی دهد دست به معنای این است که چه موقع امکان پذیر است.غرض مقصود و منظور می باشد.منظور از همدستان موافقان با انسان می باشد.خاطر مجموع یعنی خیال راحت و آسوده است.
بهترین زمان برای انسان سالک وقتی است که همه حواس و افکار و دلش متوجه به خدای متعال باشد.منظور از زلف پریشان اجزای هستی و آیات الهی هستند.
حافظ می گوید آیا زمانی فرا می رسد که من با وجود زرق و برق دنیا فقط تو را ببینم و توجه من عیر از تو به چیز دیگری نباشد.
زلف در کنار رخ زیباست.لذا حافط جهان هستی که به اذن خدای متعال ایجاد شده است به زلف پریشان تعبیر می کند.بابا طاهر می گوید وقتی به دریا و صحرا می نگرم تو را می بینم.لدا زلف را به عالم حق تشبیه می کند.دنیا وقتی برای انسان زیباست که خدای متعال در آن حضور داشته باشد.زندگی بدون خدا زیبا نیست.زلف را پریشان نامد زیرا باعث شده که آرامش بسیاری را به خاطر دلبستگی به دنیا پریشان کند.
حافظ می گوید کی فرا می رسد زمانی که تعلقات و خاطر من به دنیا همسو با رضای حق تعالی گردد و من با کاروان جهان هستی همسو شوم و آنچه که تو می خواهی من به آن عمل کنم.همه عالم دارند تو را تسبیح می کنند.می شود که من هم تو را تسبیح کنم.تنها در این وقت است که خاطر من آرام می گیرد و همراه عالم هستی حرکت می کند.

غنچه ها باز شوند در اثر باد صبا
روح و جان شاد شوند پرتوی انوار خدا
اولیا حامل انوار خدا می باشند
تا نسیمی بوزد بر دل و افکار شما

غزل ۱۲:بیت نهم
راه عشق

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
منظور از دور دار،یعنی خود را دور نگه داشتن است.قدیما دامن ها را بلند می دوختند بطوریکه روی زمین کشیده می شد.قربان به معنای قربانی است.
راه خدا راه عشق است که عاشقان در این راه اشکهای خونین جاری نمودند.لذا خاک این را آغشته به خون عاشقان می باشد.
حافظ خود را یکی از این عاشقان می داند.
حافظ به معشوق مجازی خود می گوید وقتی از کوی ما می گذری دامان خود را جمع کن, زیرا در این خاک خون ها از چشمان عاشقان به زمین ریخته شده است.
در حقیقت حافظ می خواهد به خدای متعال بگوید که در راه تو چه جانها و خونهایی نثار شده است.لذا بیا و بر ما عنایتی و توجهی هم به ما کن.

عشق یعنی با خدا همگون شدن
بی خو د از خود گشتن و مجنون شدن
منتظر باشی که تا اذنت دهند
چون شهیدان غوطه ور در خون شدن


غزل ۱۲ : بیت دهم
دعا

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما

آمین یعنی مستجاب کن و آن را بپذیر.لعل سنگ سرخ رنگ و گرانبهایی است که یاقوت نام دارد.در ادبیات کنایه به لب سرخ یار دارد.شکر افشان کنایه به سخن شیرین دارد.
انسان به مرحله ای می رسد که دیگر امور دنیوی برای او لذت و شیرینی ندارد.
مولانا می گوید:
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین
بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه
که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین
چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من
بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین
هله المنه لله که بدین ملک رسیدم
همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین
چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت
که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین
همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش
بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین
نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه
نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین
قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را
بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین
تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد
هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین
تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی
بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین
انسان درجاتی پیدا می کند که فقط زمانی که معشوق لب باز می کند و با عاشق صحبت می کند لذت می برد.این سخنان همانند قند و شکر شیرین می باشد.
بین اولیای الهی و مردم اختلاف دید و نگاه وجود دارد.آنان از اینکه با خدا گفتگو می کنند لذت می برند،اما ما با کسب امور دنیوی لذت می بریم.آنها چشمشان فقط به خدا دوخته شده است و ما به این و آن.
حافظ می گوید من دعایی می کنم و شما آمین بگوئید و از خدا آنرا طلب کنید.ای خدا روزی ما را سخنان گهر بار خودت که از قند شیرین تر است قرار بده.من از بس که حرف دیگران را شنیده ام ذائقه مرا تلخ کرده است تو بیا و با سخنانت دهان مرا شیرین کن.

گفت سجاد این سخن، در موقع ذکر خدا 
استجابت می کندحق، هر تمنا هر دعا 
گاه می‌گردد قبول و گاه بعدا مستجاب 
گاه می‌گردد ذخیره، تا شود روز ی ادا


غزل ۱۲: بیت یازدهم
قدر شناسی

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

منظور از ما بگو،یعنی از طرف ما بگو.حق ناشناسان ، یعنی مردمان قدر ناشناس .گوی چوگان، توپ کوچک بازی چوگان را گویند.
حافظ می گوید سر بر تن کسی که قدر شناس نباشد سنگینی می کند.این سر همانند توپ چوگان می ماند که با زدن چوب هر لحظه به طرفی می رود و چنین فردی دارای شخصیت ثابت و پایدار نمی باشد.
شهر یزد از قدیم به دیار مومنان شهرت داشت.لذا حافظ اشاره دارد به مردمان یزد.حافظ به باد صبا می گوید که پیغام ما را به مومنین برسانید که کسانی که در خصوص دین خدا که باعث حفظ آنهاست قدر شناس نیستند.همانند توپهای چوگان می مانند که بطور مرتب اسباب دست این و آن قرار می گیرند.

از آن روز دشمن به ما چیره شد 
که دین و دیانت ز بن کنده شد 
چو ارزش به ضد خودش اصل شد 
ز فرهنگ چیز دگر عرضه شد



غزل۱۲: بیت دوازدهم
سفره الهی

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

قرب به معنای نزدیک بودن می باشد.بساط به معنای گسترده کردن است.منظور از بساط قرب کنایه از بهره مندی از سفره پهن شده از معارف الهی توسط اولیای الهی است. به سعی و تلاش ،همت می گویند. بنده شاه، یعنی غلام شاه می باشد.ثنا خوان به معنای دعاگو است.
پیرو بیت قبل این غزل، که حافظ مردمان یزد را اهل ایمان می داند.او می گوید شما سر سفره نعمات الهی نشسته اید.اگر چه ما از این سفره الهی دور هستیم.اما تلاش می کنیم که خود را به آن نزدیک کرده و ما هم نصیبی از آن ببریم و بر سر این سفره بنشینیم.
حافط می گوید ما هم غلام شاه نعمات خدای متعال هستیم و دعا گوی شما هستیم.قدیما به یزد نجف کوچک می گفتند .پادشاه نجف هم امیر المو منین است.لذا حافط می خواهد بگوید ما غلام جانشین و انسان کامل امیر مو منان هستیم.

من چو خارم به کنار گل خوشبوی علی
دست گل چین زمان چید گل روی علی
تیغ کین تابه جبین شه عالم بنشست
غرق خون گشت چو گل، قامت و گیسوی علی


دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:18  توسط علی رجالی  | 

شرح غزل دوازدهم حافظ 

باسمه تعالی
برداشتهایی از غزلیات حافظ
غزل_۱۲ :بیت اول
زیبایی

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

فروغ به معنای روشنایی است.منظور از ماه حسن ،یعنی خوبی و زیبایی که همانند ماه می باشد.عالیترین نماد زیبایی است.رخشان به معنای تابان و درخشان می باشد.آب روی، به آبی گفته می شود که به صورت می زنند و موجب خرمی و شادابی می گردد.همانند آبی که به زمین می ریزند و موجب سرسبزی زمین می گردد. به اعتبار و آبروی افراد نیز گفته می شود.خوبی در اینجا به معنای زیبایی بکار رفته است.چاه به معنای گودی در اینجا بکار رفته است.زنخدان یعنی چانه.لذا چاه زنخدان به معنای گودی چانه می باشد که نشانه ی زیبایی بوده است.
ماه اگر روشنایی دارد بخاطر قرار گرفتن در مقابل خورشید و کسب نور از آن است.انسان نیز اگر دارای زیبای است بخاطر این است که آنرا از زیبایی خدای متعال گرفته است. همانطوریکه ماه چون آینه است که نور خورشید را منعکس می کند و ماه منبع نور نیست.انسان نیز اگر زیبایی دارد از خودش نیست بلکه زیبایی خداوند در او جلوه گری می کند.
حافظ می گوید علت زیبایی شما بخاطر این است که شما از چاه زیبایی آبی را برداشته و به صورت زده اید و موجبات زیبایی صورت را ممکن ساخته اید.در حقیقت هر کس در عالم منزلت و جایگاهی خوب پیدا کرد به خاطر عنایت حق تعالی در حق او بوده است.

 رفاه ما بود در کسب ثروت
کمال ما بود در علم و حکمت
بود زیبایی ما از خداوند
طلب کن از خدا نور ولایت

غزل۱۲:بیت دوم
فرمان الهی

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما

عزم به معنای قصد کردن است.منظور از جان بر لب این است که صبر و تحملم تمام شده است و جانم از بدنم دارد خارج می شود.
دلبستگی افراد شکل های گو ناگونی دارد.بعضی ها به اموال خود است که با گرفتن آنها ممکن است جان خود را از دست دهند.ممکن است دلبستگی فرد به کسی باشد که اگر به آن نرسد حتی اقدام به خود کشی کند، که چرا به محبوب خود نرسیده است.بعضی ها هم پست و مقام و منصب های دنیایی است که با گرفتن از آنها دچار افسردگی و سر خوردگی و نا امیدی می شوند.
خوشا به حال کسانی که دلبستگی آنها فقط به خدای متعال باشد.اینان برای کسب رضای الهی بهترین سرمایه خود که جانشان هست در راه او می دهند تا به محبوب واقعی برسند.
حافظ به خدای خود می گوید جانم به لب آمده و قصد دیدار تو را دارم و دیگر تاب و توان ندارم.یا مرا پیش خود ببر و اگر نمی خواهی از این دنیا ببری مرا از موهبت های خود فراموش مکن.در هر صورت من مطیع اوامر تو هستم.هر آنچه تو بخواهی من هم تسلیم آن هستم.
حافظ می خواهد بگوید که مرگ و حیات در دست توست.اگر جان مرا بگیری ، در حقیقت با پیش تو بودن مرا زنده کرده ای .اگر جان مرا نگیری ، دیگر جانم به لب آمده و شوق دیدار تو را دارم.اما من تسلیم فرمان و ارداه تو هستم.

شهادت موجب افشای افکار
حقیقت دیده  گردد نزد اغیار
علی در کعبه گوید آرزویش 
کند خوشبختیش ابراز و اظهار

غزل ۱۲:بیت سوم
رسوای عالم

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستان شما

دور به معنای زمانه و روزگار است. همچنین برای چرخش و گردش نیز بکار می رود.نرگس گل خوشبو و معطر است.اما برای چشمان خمار معشوق نیز بکار می رود.طرف بستن به معنای سود بردن است.عافیت یعنی سلامت بودن است.
فروختن به معنای عرضه کردن وتظاهر و تماشا کردن بکار می رود.مستوری به معنای پنهان و مخفی نگاشتن است.
گل شبو عطرش آنقدر فراگیر است که بویش قابل پنهان کردن نیست.عشق و شیدایی همانند بوی گل شبو می ماند.لذا نمی توان به عاشق گفت که عشق خود را از دیگران پنهان کند.انسان عاشق رسوای عالم است.
حافظ می گوید کسی که چرخش چشمان خمار تو را حس کرد.دیگر مست و دیوانه می شود و نمی تواند در عافیت و سلامت باشد.لذا از چنین عاشقی نباید انتظار داشت که بتواند عشق خود را آشکار نسازد.امکان ندارد کسی عاشق جمال حق تعالی باشد و عشق او در اعمال و گفتار و کردار او منعکس نباشد.
حافظ در حقیقت می خواهد بگوید خدایی که ناظر بر احوال هستی است .او جهان را همانند ظرف می که بین مستان به راحتی به گردش در می آورد.هر کسی به این معرفت برسد هوش و سلامتی خود را از دست می دهد.این فرد دیگر نمی تواند شیدایی خود را پنهان کند.لذا دیگران از فرد عاشق تقاضای مستوری عشقش را نکنند.

خوشا آنان که در پیش خدای اند
شفیق و مهر بان و بی ریای اند
ندارند مونسی جز یار محبوب
که جان خود به جانان می سپارند

غزل ۱۲: بیت چهارم
بیداری

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما

بخت به معنای طالع و دولت و اقبال است.مگر در اینجا به معنای حتمی و یقین بکار رفته است.روی رخشان یعنی روی نورانی و چهره درخشان می باشد.
انسان خواب آلود با زدن آب به صورتش بیدار می شود.حافظ می گوید برای بیداری ما از خواب غفلت کافی است خداوند عنایتی به ما کند تا به حقایق هستی آشنا شویم و از گمراهی نجات یابیم.همانند آبی که به چهره می پاشند.
تا زمانی که خداوند به انسان رو نکند امکان بیداری ما وجود ندارد.حافظ می گوید به یقین خداوند به من رو کرده و بخت و اقبال من باز شده است.زیرا خداوند آب حیات بر روی من پاشیده است.انسانی که بخت و اقبالش خفته شده باشد با کمترین عنایت از سوی خداوند بیدار می شود.


عاشقم عاشق مردان خدا
عاشق همدم و همراه ولا
آنکه جانش کف دست است هنوز
نه هر انکس که اسیر است و رها



غزل ۱۲: بیت ششم
بزم جم

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما

عمرتان باد و مراد ، یعنی عمری بلند و طولانی داشته باشید و به آرزوی خود برسید.منظور از ساقیان ، می دهندگان هستند.جم مخفف جمشید است.آن پادشاه افسانه ای است.دوران شما یعنی در دوره ی زندگی شما.
واژه ها و کلمات دارای معنا و منظور های گوناگون است.بستگی به گوینده و زمان و مکان دارد.اگر یک باغبان در باغ بگوید گل نرگس،منظور او گل خوش بوی گیاهی است.اما اگر یک مداح در ایام نیمه شعبان بگوید گل نرگس،منظور انسان کامل امام زمان است.لذا تفاوت ها بسیار است.
بزم جم نیز دارای دو معناست.اگر یک شرابخوار بگوید ، منظورش بزم جمشید است.در افسانه ها گویند جمشید اولین کسی بود که شراب را درست کرده و بزم های آنچنانی بر پا می کرده است .اما حافظ منظورش از بزم جم ، بزم در بارگاه الهی است.لذا منظور از ساقیان بزم جم، اولیای الهی می باشند که شراب معرفت را در دلهای انسان ها می ریزند و آنها را مست و شیفته حق می نمایند.
حافظ خطاب به اولیای الهی می گوید امید است شما دارای عمر طولانی باشید و به آرزوهایتان که هدایت مردم به سوی پرودگار عالم است دست یابید.اگر چه امکان بهره مندی نزدیک در دوران زندگی شما نصیب ما نگردید تا ما را از معرفت الهی سرشار نمائید.

 افسوس که عمر خود،به واهی طی شد
افسوس که بی ثمر، به آهی طی شد
دریاب که هر ثانیه چون در باشد
دوران جوانی، به تباهی طی شد


غزل ۱۲:قسمت هفتم
دلدار

دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما

منظور از خرابی بی قراری است.زینهار یعنی آگاه باشید. منظور از اصطلاح جان من و جان شما اینست که جان من را همانند جان خود بدانید.لذا جان من و تو یکی هست.
تنها دلدار است که به دل آرامش و قرار می دهد.تنها دلداری که آرامش به دلها می دهد خدای متعال است .قرآن کریم می فرماید تنها با یاد و توجه به خدادلها آرام می گیرند.
حافظ اظهار ادب می کند و مستقیما از خدا طلب آرامش نمی کند.بلکه از اولیای الهی می خواهد که شفیع او شوند و از خدای متعال برای او طلب آرامش کنند.او می گوید جان من را همانند جان خود منظور کنید.همانطوریکه دلدارتان به شما آرامش می دهد دل من را نیز به آرامش برسانید.
مولانا می گوید:

مؤمنان معدود لیک ایمان یکی
جسمشان معدود لیکن جان یکی
جان گرگان و سگان هر یک جداست
متحد جانهای شیران خداست


غزل ۱۲ :بیت هشتم
زلف پریشان
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

منظور از دست دادن میسر و امکان شدن است.لذا کی دهد دست به معنای این است که چه موقع امکان پذیر است.غرض مقصود و منظور می باشد.منظور از همدستان موافقان با انسان می باشد.خاطر مجموع یعنی خیال راحت و آسوده است.
بهترین زمان برای انسان سالک وقتی است که همه حواس و افکار و دلش متوجه به خدای متعال باشد.منظور از زلف پریشان اجزای هستی و آیات الهی هستند.
حافظ می گوید آیا زمانی فرا می رسد که من با وجود زرق و برق دنیا فقط تو را ببینم و توجه من عیر از تو به چیز دیگری نباشد.
زلف در کنار رخ زیباست.لذا حافط جهان هستی که به اذن خدای متعال ایجاد شده است به زلف پریشان تعبیر می کند.بابا طاهر می گوید وقتی به دریا و صحرا می نگرم تو را می بینم.لدا زلف را به عالم حق تشبیه می کند.دنیا وقتی برای انسان زیباست که خدای متعال در آن حضور داشته باشد.زندگی بدون خدا زیبا نیست.زلف را پریشان نامد زیرا باعث شده که آرامش بسیاری را به خاطر دلبستگی به دنیا پریشان کند.
حافظ می گوید کی فرا می رسد زمانی که تعلقات و خاطر من به دنیا همسو با رضای حق تعالی گردد و من با کاروان جهان هستی همسو شوم و آنچه که تو می خواهی من به آن عمل کنم.همه عالم دارند تو را تسبیح می کنند.می شود که من هم تو را تسبیح کنم.تنها در این وقت است که خاطر من آرام می گیرد و همراه عالم هستی حرکت می کند.

غنچه ها باز شوند در اثر باد صبا
روح و جان شاد شوند پرتوی انوار خدا
اولیا حامل انوار خدا می باشند
تا نسیمی بوزد بر دل و افکار شما

غزل ۱۲:بیت نهم
راه عشق

دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
منظور از دور دار،یعنی خود را دور نگه داشتن است.قدیما دامن ها را بلند می دوختند بطوریکه روی زمین کشیده می شد.قربان به معنای قربانی است.
راه خدا راه عشق است که عاشقان در این راه اشکهای خونین جاری نمودند.لذا خاک این را آغشته به خون عاشقان می باشد.
حافظ خود را یکی از این عاشقان می داند.
حافظ به معشوق مجازی خود می گوید وقتی از کوی ما می گذری دامان خود را جمع کن, زیرا در این خاک خون ها از چشمان عاشقان به زمین ریخته شده است.
در حقیقت حافظ می خواهد به خدای متعال بگوید که در راه تو چه جانها و خونهایی نثار شده است.لذا بیا و بر ما عنایتی و توجهی هم به ما کن.

عشق یعنی با خدا همگون شدن
بی خو د از خود گشتن و مجنون شدن
منتظر باشی که تا اذنت دهند
چون شهیدان غوطه ور در خون شدن


غزل ۱۲ : بیت دهم
دعا

می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزی ما باد لعل شکرافشان شما

آمین یعنی مستجاب کن و آن را بپذیر.لعل سنگ سرخ رنگ و گرانبهایی است که یاقوت نام دارد.در ادبیات کنایه به لب سرخ یار دارد.شکر افشان کنایه به سخن شیرین دارد.
انسان به مرحله ای می رسد که دیگر امور دنیوی برای او لذت و شیرینی ندارد.
مولانا می گوید:
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین
بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مه
که زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین
چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر من
بگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین
هله المنه لله که بدین ملک رسیدم
همه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین
چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارت
که رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین
همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانش
بره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین
نشناسند ز مستی ره ده از ره خانه
نشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین
قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این را
بخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین
تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمد
هله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین
تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از وی
بنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین
انسان درجاتی پیدا می کند که فقط زمانی که معشوق لب باز می کند و با عاشق صحبت می کند لذت می برد.این سخنان همانند قند و شکر شیرین می باشد.
بین اولیای الهی و مردم اختلاف دید و نگاه وجود دارد.آنان از اینکه با خدا گفتگو می کنند لذت می برند،اما ما با کسب امور دنیوی لذت می بریم.آنها چشمشان فقط به خدا دوخته شده است و ما به این و آن.
حافظ می گوید من دعایی می کنم و شما آمین بگوئید و از خدا آنرا طلب کنید.ای خدا روزی ما را سخنان گهر بار خودت که از قند شیرین تر است قرار بده.من از بس که حرف دیگران را شنیده ام ذائقه مرا تلخ کرده است تو بیا و با سخنانت دهان مرا شیرین کن.

گفت سجاد این سخن، در موقع ذکر خدا 
استجابت می کندحق، هر تمنا هر دعا 
گاه می‌گردد قبول و گاه بعدا مستجاب 
گاه می‌گردد ذخیره، تا شود روز ی ادا


غزل ۱۲: بیت یازدهم
قدر شناسی

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

منظور از ما بگو،یعنی از طرف ما بگو.حق ناشناسان ، یعنی مردمان قدر ناشناس .گوی چوگان، توپ کوچک بازی چوگان را گویند.
حافظ می گوید سر بر تن کسی که قدر شناس نباشد سنگینی می کند.این سر همانند توپ چوگان می ماند که با زدن چوب هر لحظه به طرفی می رود و چنین فردی دارای شخصیت ثابت و پایدار نمی باشد.
شهر یزد از قدیم به دیار مومنان شهرت داشت.لذا حافظ اشاره دارد به مردمان یزد.حافظ به باد صبا می گوید که پیغام ما را به مومنین برسانید که کسانی که در خصوص دین خدا که باعث حفظ آنهاست قدر شناس نیستند.همانند توپهای چوگان می مانند که بطور مرتب اسباب دست این و آن قرار می گیرند.

از آن روز دشمن به ما چیره شد 
که دین و دیانت ز بن کنده شد 
چو ارزش به ضد خودش اصل شد 
ز فرهنگ چیز دگر عرضه شد



غزل۱۲: بیت دوازدهم
سفره الهی

گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

قرب به معنای نزدیک بودن می باشد.بساط به معنای گسترده کردن است.منظور از بساط قرب کنایه از بهره مندی از سفره پهن شده از معارف الهی توسط اولیای الهی است. به سعی و تلاش ،همت می گویند. بنده شاه، یعنی غلام شاه می باشد.ثنا خوان به معنای دعاگو است.
پیرو بیت قبل این غزل، که حافظ مردمان یزد را اهل ایمان می داند.او می گوید شما سر سفره نعمات الهی نشسته اید.اگر چه ما از این سفره الهی دور هستیم.اما تلاش می کنیم که خود را به آن نزدیک کرده و ما هم نصیبی از آن ببریم و بر سر این سفره بنشینیم.
حافط می گوید ما هم غلام شاه نعمات خدای متعال هستیم و دعا گوی شما هستیم.قدیما به یزد نجف کوچک می گفتند .پادشاه نجف هم امیر المو منین است.لذا حافط می خواهد بگوید ما غلام جانشین و انسان کامل امیر مو منان هستیم.

من چو خارم به کنار گل خوشبوی علی
دست گل چین زمان چید گل روی علی
تیغ کین تابه جبین شه عالم بنشست
غرق خون گشت چو گل، قامت و گیسوی علی


دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ساعت 17:49  توسط علی رجالی  | 

شرح غزل ۱۳ حافظ 

 

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل۱۳: :بیت اول
شراب صبحگاهی

می‌دمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بسته‌اند دگر
افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌های کباب
این چنین موسمی عجب باشد
که ببندند میکده به شتاب
بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش باده ناب

دمیدن به معنای سر زدن و طلوع کردن است.به خیمه و چادر کله گویند.لذا منظور از کله بستن، چادر به پا کردن می باشد.سحاب به معنای ابر است.لذا منظور از کله بست سحاب، یعنی ابر در آسمان چتر خود را باز نمود و همه جا را فرا گرفت.به شرابی که در صبح نوشیده می شود، صبوح گویند.بساط می گساری در صبح را الصبوح گویند.منظور از اصحاب ،یاران و دوستان می باشد.
ولایت از نظر لغوی، یعنی دو چیز در کنار هم قرار گرفتن است.اگر شما کنار ساحل یک دریا قرا گرفته باشید.دریا هم در کنار شما قرار دارد.لذا شما ولی دریا و دریا نیز ولی شماست.از نظر قرآن، خداوند ولی انسانها می باشد.همچنین به اولیای الهی نیز ولی گویند.
اگر ما در کنار دریا باشیم، امکان بهره برداری و سود برای ما وجود دارد.دریا نیازی به ما ندارد.رابطه انسانها با خداوند نیز اینگونه می باشد.نگاه به دریای بی کران الهی، روح و روان ما را آرامش می دهد.آن ما هستیم که در کنار خدا بودن بهره و استفاده می بریم.اولین سودش آنست که چون خداوند همانند نور است، ما را نیز نورانی می کند و از ظلمت و گمراهی نجات می دهد.
برای مثال، خورشید که چشمه ای نور در عالم است.با تابیدن به زمین موجبات رشد و نمو گیاهان، حتی در دل خاک را فراهم می کند.اگر نور الهی بر دلهای ما بتابد، ما نیز نورانی می شویم .
خداوند در قرآن می فرماید، اگر من در کنار کسی قرار گیرم.به تدریج او را از تاریکی به روشنایی می آورم.همانند دانه ای که اگر در زمین قرار گیرد و خورشید به آن بتابد، از تاریکی داخل زمین به روشنایی در عالم طبیعت بیرون می آورم.
حافظ می گوید، پس از طی مراحل سیر و سلوک، و در کنار خدای متعال قرار گرفتن.خداوند قول خود را عملی می کند.با فرا رسیدن صبح، رحمت الهی چتر خود را چون ابر بر ما می گستراند.چیزی که باعث می شود انسان در کنار خدای متعال قرار گیرد، پیدا کردن معرفت است.آنهم هم ایجاد نمی شود، مگر اینکه انسان از راهنمایی پیامبران و اولیای الهی کمک بگیرد تا راه رسیدن به خدای متعال را برای ما آسان گردانند.
علم و آگاهی و معرفت از نور های الهی هستند که خداوند در دل مومنین قرار می دهد تا به کمک آن خود را به ساحل دریای الهی برساند.این انوار الهی هستند که انگیزه حرکت در انسان را ایجاد می کند.
حافظ به یاران خود می گوید، اگر می خواهید باران رحمت الهی بر شما ببارد و شما را از تاریکی به روشنایی ببرد، باید شربت طهورای صبحگاهی را که معارف الهی است کسب نمایید .

تا نشوی مست خدا د یده به عالم ندری 
تا نبری حبل درون یوسف کنعان نشوی
 دیدن دلدا ر محال با دل بیمار درون
تا نکنی ذهن تهی معرفت حق نبری


غزل ۱۳ : بیت دوم

می‌چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب
داغ دل

ژاله قطره آبی است که صبحدم پدید می آید و بر روی گلها می نشیند.رخ لاله به گل برگ های گل لاله گفته می شود.مدام به دو معنا بکار می رود.یکی تداوم و دیگری شراب است.در اینجا منظور حافظ شراب می باشد.احباب به معنای حبیب و دوست می باشد.
وقتی قطره های شبنم روی گل در سحرگاه می نشینند.به گل طراوت و شادابی می دهند.حافظ می گوید اگر بخواهی تو هم مانند گلها طراوت و شادمانی پیدا کنی، باید راهی را طی کنی که لاله ها طی کردند.
انسانی که در سیر و سلوک الهی قرار دارد، در درون خود دچار درد و سوز و مشکلی هست و آنرا داغ دل گویند.همانند گل لاله که در درون و دل خود یک سیاهی بنام داغ دارد.
حافظ می گوید، ای دوست ، لاله ها همانند کاسه شراب می مانند.آنها قطره های آب را همانند شراب به خود جذب کردند و شادابی را بهمراه می آوردند.اگر تو هم می خواهی شاداب و با طراوت در زندگی باشی ، باید شربت طهورای معرفت را بنوشی.

نردبان معرفت،طی کردنش، هموار نیست
در نگاه عارفان،عشقی بجز دلدار نیست
همدم و محبوب تو، در انتظار روی توست 
در دیار عاشقان،دیوانگی هم عارنیست


غزل ۱۳ : بیت پنجم

در میخانه بسته‌اند دگر
افتتح یا مفتح الابواب

دگر به معنای بار دیگر است.افتتح، یعنی باز کن می باشد.یا مفتح الا بواب، به معنای گشاینده درها می باشد.
اگر منظور از می ، معرفت باشد.دراینصورت میخانه باید پیامبران الهی و اولیای حق باشند ،که همینطور نیز هست.امیر المو منین می فرماید در زمان جاهلیت، افراد جاهل نزد عوام محبوب و دارای جایگاه بودند.اما اهل علم چنین نبودند.
در زمان و دوره حافظ، مشتریان اهل معرفت اندک و پیروان اهل دنیا زیاد بودند.لذا حافظ می گوید، دهان اهل عرفان و اولیای خدا بسته است و سخنی نمی گویند.زیرا مشتری ندارند.لذا از خدای متعال که باز کننده درهای بسته است می خواهد که اهل دل و معرفت به سخن آیند و مردم را به فیض الهی برسانند.

در میخانه گشا، باز نما درها را
تو کنی باز در محفل بی همتا را
عارفان لب نگشایند به احکام خدا
طالبی نیست برای گوهری والا را



غزل ۱۳ : بیت هفتم
شراب خالص

بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش باده ناب

منظور از بر رخ ساقی، یعنی در مقابل ساقی ایستادن و ضمن نگاه به او مشغول شراب خوردن است.ناب ،به معنای خالص است.
حافظ می گوید،بیا و مانند من همه توجه خود را به خدای متعال کن و از کسب معارف ناب الهی بهره مند شو.اگر می خواهی مست خدا شوی، باید توجه و نگاهت تنها به خدای متعال باشد.
منظور حافظ از ساقی خدای متعال است.زیرا اوست که با معارف الهی عطش و شوق دیدار انسان را فروکش می کند.منظور از پری پیکر، معشوق زیبا چهره است.اما در اینجا منظور حافظ، جمال و کمال و عظمت خدای متعال است.در حقیقت می خواهد بگوید، اگر در برابر یک عالم ربانی و اولیای الهی قرار گرفتی، توجه خود را تنها به او کن و از او بهره مند شو و هدفی جز تعالی معنوی خود نداشته باش.

برو عاشق ز ساقی می طلب کن
روان و روح خود را منقلب کن
بنوش و جان خود رابیمه گردان
تعالی و کمال خود سبب کن

دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ساعت 17:11  توسط علی رجالی  | 

شرح غزل چهاردهم حافظ 

باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۱۴ : بیت اول
تنهایی


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

خوبان، جمع خوب می باشد.خوب دارای دو معنا می باشد.یکی نیکو و پسندیده در مقابل بد است.معنی دیگر، زیبا و جمیل در مقابل زشت می باشد.در اینجا منطور حافظ، معنای دوم است.
سلطان خوبان نیز دارای دو معنی می باشد.به کسی که از نظر معنویت در مراتب بالایی قرار دارد، سلطان خوبان گویند.معنای دیگر آن، به کسی گفته می شود که از نظر جمال و زیبایی به دیگران برتری دارد.در اینجا منظور حافظ، معنای دوم می باشد و منظورش خدای متعال است.
غریب دارای معنای گوناگون می باشد.یکی به معنی تازه و نو و جدید بکار می رود.معنی دوم،دور از وطن می باشد.معنای سوم آن، به فرد ببگانه گفته می شود.معنای چهارم، برای تنهایی بکار می رود.در اینجا منطور حافظ، معنای چهارم است.
انسان اگر دنباله روی از دل کند،موجبات تنهایی خود را فراهم می کند.این نکته ای است که حافظ به آن توجه می کند و از زبان سلطان خوبان، یعنی خداوند، نقل می کند.
حافظ می گوید، ای خدای متعال به من تنها رحمی کن.خداوند می گوید کسی که از هوای نفس و دل خود پیروی کند، تنها می ماند.انسان دانا بجای پیروی از دل، پیروی از عقل و راهنما می کند.
حافظ تاکید دارد که هر مسکین و ناتوان که تبعیت از امیال و تمایلات نفسانی کند، سرنوشتش تنهایی و گمراهی است.هر کس ملاک اعمال و گفتار و کردارش را دل قرار دهد،موجبات تنهایی خود را بوجود می آورد.
حضرت علی می فرمایند، نظر خداوند به دلهای پاک است.بدیهی است، اگر خداوند به انسان نظر کند متعاقب آن روشنایی است.بنابراین انسان راه صحیح را می بیند و دچار گمراهی و سر گشتگی نمی شود.بنابراین اگر می خواهیم از تنهایی رهایی پیدا کنیم، باید دل خود را از آلودگی های هوای نفس پاک کنیم.

پیروی از نفس دون تنهایی است.
عامل بد بختی و گمراهی است
هر چه آید بر سرت از دل بود
موجب گم گشتن و حیرانی است


غزل_۱۴ : بیت دوم
غمگسار

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

زمانی، یعنی لحظه ای.منظور از مگذر زمانی، یعنی لحظه ای توقف کن.خانه پرورد، یعنی کسی که در خانه بزرگ شده است.کنایه از کسی است که ناز پروده است.تاب آوردن، به معنای تحمل کردن است.
حافظ می گوید، به معشوقم خدای متعال گفتم که لحظه ای بایست و به من نظری کن.گفت عذر مرا بپذیر، نسبتی بین من و تو نیست.سنخیتی بین ما نیست.تو ناز پرورده ای.تو غم را نچشیده ای.تو معنای غم را نمی دانی.تو تاب انسان های غریب را نداری.تو نمی توانی غمگسار آنها باشی.
در حقیقت حافظ می خواهد بگوید، شما وقتی در خط خدای متعال هستی که غمگسار مردم غریب و تنها باشی.در آن زمان است که امکان نظر خداوند را به خویش پیدا می کنی.در این وقت است که همواره و در هر لحظه خدا با تو خواهد بود.
عده ای فکر می کنند که سیر و سلوک الهی در این است که سجاده ای پهن کنند و دائم با تسبیح به ذکر و دعا بپردازند.اگر چه در ابتدا لازم است.اما این کفایت نمی کند.این سکون و سکوت است.سیر از معنایش مشخص است.باید حرکت کرد و غم دیده ای را پیدا کرد و او را از غم نجات داد.در این لحظه است که هر کس تو را ببیند به یاد خدا می افتد و سرا پا وجودت ذکر خدا می گردد.اگر خدا دارای صفات پسندیده ای چون رحمانیت، رحیمیت و کرامت دارد، تو هم صفات او را یاد کن و آنها را عامل باش .این لحظه ای است که خدا را به یاد می آوری.

کی کند یزدان نظر بر حال ما
کی برد ما را به پیش خود خدا
گر تو باشی غمگسار دیگران
کی تو باشی از جوار حق جدا


باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۱۴ : بیت سوم
شادی و غم
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

سنجاب حیوانی است که دارای پوست لطیف است.منظور از سنجاب شاهی، تشکی هست که از پوسته سنجاب درست شده است که برای پادشاهان می دوختند.نازنین به معنای دوست داشتنی و معشوق می باشد. خاره به سنگ سخت گرانیت گفته می شود.استر ،به جای خواب گفته می شود.به پشتی، بالین می گویند .
حافظ می گوید کسی که بستر و تشک او از پوست نرم سنجاب است.نمی تواند شرایط و وضعیت کسی را که تخت خواب و بالش او از خار و سنگ سخت است درک نماید.بنابراین غم او را نمی فهمد.اما غم مرکب و مادر شادی ها می باشد .اگر غمی نباشد، لذت شادی درک و احساس نمی شود.
در حقیقت حافظ می خواهد بگوید اگر غم دیگران را بفهمی ، آنگاه می توانی از شادی های معنوی لذت ببری.پیامبر گرامی می فرمایند،اگر غم دیگران را غم خود بدانید،در اینصورت غم های شما هم از بین می رود و لذا شادی را احساس می کنید.بنابراین کسانی که به فکر بر طرف نمودن غم و غصه های دیگران نیستند، هر گز طعم و لذت شادی واقعی را نخواهند چشید.

شادی در خلق اثر،کشف حقایق باشد
شادی درمهر و نوازش به خلایق باشد
شادی آن نیست گهی عربده و گه فریاد
شادی در کشف توان  ،رشد علایق باشد


غزل_۱۴ : بیت چهارم
خال سیاه

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

منظور از زنجیر زلف ، زلفی است که همانند زنجیر انسان را به زنجیر می کشد و دیگران را اسیر و شیفته خود می کند.به دوست و یار، آشنا گفته می شود.خوش به معنای زیبا و دلپسند است.به مشک سیاه رنگ، مشکین گویند.لذا منظور از مشکین، چیزی هست که مانند مشک خوشبو می باشد.به صورت و چهره زیبا، رخ رنگین گویند.غریب در اینجای، به معنای شگفت انگیز می باشد.
وقتی معشوق زمینی باشد، شخص عاشق دوست ندارد که پای دیگری در میان باشد.اما اگر معشوق آسمانی باشد، عاشق از اینکه پای دیگران هم در میان باشد لذت می برد.
حافظ خطاب به خداوند می گوید، ای کسی که دوستان و آشنایان زیادی در کمند و اسیر زیبایی و جمال تو هستند.در اینجا حافظ به صفات زیبای حق تعالی اشاره می کند.همین آشنایی به معارف الهی است که عاشقان را اسیر و در دایره کمند حق تعالی قرار می دهد.همین معارف است که انسان را شیفته و عاشق حق تعالی می کند.
آن چیزی که باعث شده انسان عاشق خداوند گردد، صفاست خداوند می باشد.از بین صفات الهی، یک صفت است که همانند خال سیاه در کنار لب معشوق خود نمایی می کند.رحمت و رافت خداوند اولین صفتی است که نسبت به سایر صفات حق تعالی در نگاه اول خود نمایی می کند و دل انسان را به پیش دلبر می برد.

خوشا آنان که در پیش خدای اند
شفیق و مهر بان و بی ریای اند
ندارند مونسی جز یار محبوب
که جان خود به جانان می سپارند


غزل ۱۴ : بیت پنجم
عکس رخ یار

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

می نماید، به معنای نشان دادن و جلوه کردن است.منظور از عکس می، انعکاس معرفت و شناخت می باشد.روی مه مشت، یعنی چهره زیبا و خوش رو می باشد.مه وش به معنای ماه گونه است.
ارغوان نوعی گل قرمز است ، بطوریکه ابتدا در بوته ، گل ارغوان پدیدار می گردد و سپس برگهایش می روید. گل نسرین سفید رنگ و بصورت وحشی روئیده و شکفته می شود.در ادبیات، لطافت و سفیدی معشوق را به گل نسرین نسبت می دهند.غریب در اینجا، به معنای شگفت انگیز بکار رفته رفته است.
اگر برگ قرمز رنگ گل ارغوان را روی گلبرگ های گل نسرین قرار دهید.قرمزی برگ های ارغوان در روی سفیدی گل نرگس جلوه و خود نمایی می کند.این جلوه گری قرمز، بخاطر آن سفیدی گل نرگس است.
حافظ معشوق خود را به گل نسرین تشبیه می کند.او می گوید، که معرفت حقیقی،از انعکاس کمال و معرفت تو زیباست و معنا پیدا می کند.با نگاه به تو، انسان به علم و یقین واقعی دست پیدا می کند.همانند وقتی که گل برگ های ارغوان ، قرمزی خود را وقتی در کنار گل سفید نسرین قرار می گیرند خود را خوب نشان می دهد.
در حقیقت حافظ می خواهد بگوید، که کلیه کارهایی که خدای متعال انجام می دهد از روی علم و آگاهی و معرفت است.بازتاب معرفت الهی خداوند بطور شگفت انگیزی در اولیای الهی انعکاس دارد.

گل نسرین سفید است و چه زیباست
بود خوش بو و پر عطر و چه رعناست
سیاهی کی کند دل را پر از نور
سفیدی مظهر پاکی دلهاست

غزل ۱۴:بیت ششم
نگارستان هستی

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

بس، به معنای بسیار است.غریب در اینجا به معنی بی همتا و شگفت انگیز می باشد.افتاده است، به معنای اتفاق افتادن و قرار گرفتن بکار می رود.خطهای ریز را مور خط گویند.در اینجا منظور موهای ریزی است که پشت لب و یا صورت جوانان روئیده می شود.
نگارستان به محلی گفته می شود که تابلوهای گوناگون خطاطی و نقاشی به نمایش گذاشته می شود.در اینجا منظور صورت یک نو جوان می باشد.
حافظ، خدا را به نقاش و جهان را به نگارستان و انسان را تابلوی نقاشی تشبیه کرده است.او می گوید وقتی به صورت آدم ها می نگریم، خداوند چه زیبا صورت انسان را خلق نموده است.
معمولا نگارخانه ها بازدید کنندگان زیادی ندارد.مردم نیز نگارخانه جهان هستی را دقیق نگاه نمی کنند.اما حافط، وقتی به نگارخانه جهان هستی نگاه می کند، به آنها دقیق توجه می کند و از زوایای گوناگون آنرا بررسی می کند.
حافظ به چیزهای ریزی حتی مو های ریز صورت یک نو جوان دقت می کند .وقتی به یک نوجوان نگاه می کند که تازه پشت لبانش مو روئیده است و به او زیبایی شگفت انگیزی داده شده است به قدرت حق تعالی پی می برد.اگرچه خطوط ریز و سیاه در تابلوهای نگارستان چنین نقشی را ایفا نمی کنند، وچیز شگفت انگیزی نیست.
اگر انسان به یک نگارستان برود و از تابلو ها بسادگی عبور کند .او به زحمات نقاش و اهدافی که او در آن تابلو تعقیب کرده است ، پی نمی برد.اگر انسانها بخواهند به قدرت حق تعالی پی ببرنند، باید به تابلوهای نگارستان جهان با دقت و تامل نگاه کنند.
یک نقاش بسیار خوشحال و خرسند می شود که بازدیدکنندگان وقتی به تابلوهای او می رسند ،توقف کنند و از زوایای گوناگون به تحلیل تابلو بپردازند.خداوند عالم هستی نیز این گونه است.لذا تعقل و تفکر در جهان هستی را از عبادت های ارزشمند می شمارد.خداوند از اینکه انسانها حتی به کوچکترین مخلوق خداوند توجه می کنند و آنرا می بینند ، خوشحال می گردد و آنها را مورد تحسین قرار می دهد.

عجب نقش و نگاری گرد ما هست
عجب نقاش چیره هر کجا هست
کند تحسین، اگر آنرا کنی درک
به هر چه بنگری، نقش خدا هست 

غزل_۱۴ بیت هفتم
شام غریبان

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

به ابتدای شب، شام گفته می شود. شب اول غربت را ، که شب تاریکی و بدون روشنایی است، را شام غریبان گویند.به موهای سیاه بالای پیشانی، طره گفته می شود.شبرنگ،یعنی به رنگ شب که سیاه است.
منظور از غریب، تنهایی و غربت است.
حافظ در این بیت، زیبایی زلف را در کنار صورت زیبا،به قرار گرفتن دنیا در کنار خداوند تشبیه کرده است.این دنیا زمانی ارزش پیدا می کند که خدا در زندگی انسان حضور و نقش آفرین باشد.در غیر اینصورت، همانگونه که مو بدون صورت زیبا نیست و ارزشی ندارد.
حافظ می گوید، دنیا بدون خدا سیاه و تاریک است و همانند شام غریبان می ماند.خدایا بیا و خودی نشان بده و ما را از تاریکی به روشنایی ببر.او می گوید، ممکن است تا سحرگاهان طاقت نیاورم و با ناله های خود شکوه کنم و موجب ناراحتی خداوند گردم.لذا ای خدا بیا و مرا از تاریکی نجات بده و از دوری با من حذر کن.

این جهان با نور حق با ارزش است
کی جهان بی اذن او در گردش است
هستی و عالم ، تجلی خداست
نور یزدان عامل هر چرخش است

غزل_۱۴ : بیت هشتم
مقام سرگردانی

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

حیرت به معنای سر گردانی است.دور نبود، یعنی دور از ذهن نیست.غریب در اینجا به معنای بیگانه می باشد.
حافظ به خود می گوید، تو که از خدا گله مند هستی که چرا خداوند به تو نظری نمی کند.به خاطر داشته باش تو تازه به مسیر سیر و سلوک قدم گذاشته ای.بسیاری از کسانی که پا در این راه گذاشته اند در مقام حیرانی و سر گردانی بسر می برند.
ضرب المثلی است که هنوز نیامده، می خواهی بروی.تو باید در این راه استقامت داشته باشی و صبر و تحمل را پیشه کنی.لذا جای تعجب و سوال نیست که توی بیگانه در این راه انتظار نظر حق تعالی را به خود زود داشته باشی.
حافظ می گوید مقام سرگرانی و حیرانی در پیشگاه حق تعالی ،از مراتب تزکیه نفس است.لذا کسانی که بیگانه هستند،اگر در گوشه ای با روحیه ای خسته بنشینند، جای تعجب ندارد.

گر شدی سر گشته در رنج و بلا
در مقام حیرتی نزد خدا
با تحمل طی کنی این راه را
ای که در سیر و سلوکی غم چرا

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ساعت 16:12  توسط علی رجالی  |