باسمه تعالی

مثنوی(۴۱۰)
بهار(۷)

بهاری که از لطف جانان رسد
دل از هر چه غیر از خدا وانهد

بهاری که از مهر یزدان بود
صفای دل و روح انسان بود

ز فیض الهی ، چمن باز شد
ز الطاف یزدان، سر افراز شد

نسیمی وزید از بهشت برین
به دل‌ها رساند عطر یقین

چو خورشید تابید بر جان‌ ما
گشود از کرامت نظر جان ما

بهاری که از لطف یزدان رسید
به باغ دل ما نشاطی دمید

بهاری که با یاد حق می‌وزد
نسیمی ز عطر سَبَق می‌وزد

خدا رحمتش پیشه گیرد ز خشم
بپوشد ز لطفش گناه و ستم

دل از نور حق کی کند احتراز؟
که آرام جان است در سوز و ساز

دل از نور حق، نیست هرگز گسست
که آرام دل را به وصلش نشست

دل از شوق وصلش به پرواز شد
زِ بند گنه، دل سبک‌ساز شد

دلی کو زِ نور خدا جان گرفت
زِ هر درد دنیا، امان آن گرفت

بهاری که از نور ایمان رسد
دل از شوق وصلش، به پایان رسد

ز هر قطره باران، صدایی وزد
که بر خاک دل، یک نوایی وزد

دل از نور حق، کی شود بی‌نیاز؟
که در وصل او هست آرام و ساز

بهاری که از جان برآید صدا
رساند دل ما به کوی بقا

ز نوری که از کوی جانان رسد
زِ یزدان، خبر بر محبان رسد

ز عشقش جهان پر زِ عرفان شود
به درگاهِ حق، شمعِ ایوان شود

هر آن کس که جانش زِ حق پر شود
زِ تاریکیِ دل مُطَهَّر شود

اگر قطره‌ای بر دل و جان رسد
به دریا رسانَد، به ایمان رسد

دل از یاد حق کی جدا می‌شود؟
که بی‌نور حق، دل فنا می‌شود

دل از نور حق کی رود در گداز؟
که آرام جان شد به هر سوز و ساز

ز هر غنچه بوی خدا می‌رسد
ز هر قطره‌ای کیمیا می‌رسد

دل از خواب غفلت چو گردد رها
به سوی حقیقت رود، چون خدا

بهاری که از عشقِ حق جان گرفت
دلِ خسته را جانِ جانان گرفت

نسیمی زِ وصلش به جان‌ها وزید
جهانی زِ نورِ حقیقت دمید

زِ هر غنچه‌اش عطرِ ایمان شکفت
زِ نورِ خدا، عشق جانان شکفت

دل از غیر حق پاک گردد اگر

رهاند خدا، هر بلا و خطر

چو بارانِ رحمت به دل‌ها وزد
"رجالی" ز عشقِ خدا دم زند

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:39  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۴۰۹)
بهار(۶)

چو گل بشکفد راز پنهان دل
برآید زِ هر ذرّه پیمان دل

زِ لبخند گل، باغ شد غرق نور
زِ اشک بهاران بود در سرور

اگر دل به یاد خدا زنده شد
زِ هر غصه و غم، دل آکنده شد

اگر جان بسویش به پرواز شد
جهانی دگر روی او باز شد

ز گلزار عشقش دلم تازه شد
جهانی دگر در نظر زاده شد

اگر ذکر حق را به دل جا کنی
جهانی زِ نور خدا وا کنی

به دریای رحمت شود رهنمون
رهاند دل از رنج و بند و جنون

زِ هر سوی، آواز شادی بود
زمین غرق لبخند و یادی بود

بهار است، هنگام ذکر و دعا

زمانِ وصال است با کبریا

ز هر قطره باران، نشان آورَد
طراوت به باغ جهان آورَد

نسیمی ز باغ جنان می وزد
حیاتی ز لطف نهان می دمد

ز دل هر که عشق خدا پرورید
ز ظلمت رهید و به حق آرمید

اگر جان ز اخلاص، گوهر شود
به دریای عشقش شناور شود

هر آن کس که خاکی بود در جهان
به وادیِ وصلش رسد بی‌گمان

هر آن کس که عاشق شود کردگار
به دریای وحدت شود رهسپار

رهد از همه کفر و شک و شعار
شود محو در نور پروردگار

چو دل عاشق و مست یزدان شود
ز دنیا بری و گریزان شود

بهاری که جان را صفا می‌دهد
نسیمی زِ باغِ بقا می‌دهد

نسیم بهاری تسلّا دهد
به دل نور امید بر ما دهد

زداید ز دل تیرگی‌های غم
بپاشد به جان، روشنی دم‌به‌دم

نوای خوشش راز شادی سرود
به باغ دل ما شکوفه گشود

نسیم وصالش چو گردد عیان
ز دل‌ها برد غصه ها بی‌کران

هوای بهاری پیامِ وصال
بَرَد دردِ هجران ز دل‌ها زوال

به هر گل کند رازِ شیرین عیان
نشیند به دل‌ها چو شوقِ نهان

اگر دل ز دیدار حق شاد شد
ز هر غصه و درد، آزاد شد

ز انوار حق دل چو روشن شود
ز تاریکی و غم، چو گلشن شود

بهاری که از لطف یزدان رسد
به آرامش و وصلِ جانان رسد

چو دل شد ز نور خدا بی‌قرار

شود غرق در وصلِ آن کردگار

ز هر قطره‌ باران، ندا می‌رسد
که بی‌یاد یزدان، وفا کی رسد؟

رجالی، دلت را به حق واگذار

که در وصل یزدان شود ماندگار

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۳۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ساعت 1:20  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۴۰۸)
بهار(۵)

بهاری که آید زِ لطف خدا
بَرَد دردِ دل را، دهد کیمیا

به هر غنچه‌ای راز حق جلوه‌گر
بود این جهان، آیتی بی‌خطر

ز هر سبزه‌ای بوی عشقش رسد
ز هر قطره‌ای جان به حقش رسد

اگر دل ز عشقش شود بی‌قرار
نماند در او بند و دام و حصار

اگر لطف یزدان شود یارِ ما
بگیرد زِ دل، کبر و انکارِ ما

ز هر ذرّه نوری پدیدار شد
ز عشق خدا جان خبردار شد

بهاری که از وصل جانان رسد
دل از غصه و غم، به پایان رسد

به هر گل که بینی، تجلّی عیان
ز نوری است تابان، زِ حق شد جهان

ز اشک سحر دل چو طاهر شود
ز رحمت جهانی منور شود

ز نور خدا گر بگیرد دلم
ز تاریکی و غم رهاند گِلم

چو دل پر ز یاد خداوند شد
دلم از غم و غصه بر باد شد

ز نورش برافروخت آیینه را
زدود از دل خسته ام کینه را

چو دل یاد حق را به جان پرورید
ز دل سایه‌ی غصه‌ها پر کشید

به یادش دل آرام و جان بی‌غبار
ز مهرش شود رسته از هر فشار

دمی گر به درگاه مجنون شوی
غم از سینه چون موج، بیرون شوی

زِ هر قطره‌ی اشک در نیمه‌شب
به نورش دلی تازه شد ذکر رب

دل از نور ایمان اگر پر شود
زِ هر غم رهایی مقدّر شود

شمیمی که از یار آید به جان
بَرَد درد و غم را زِ دل بی‌گمان

نسیمی که از کوی دلبر وَزَد
غم از سینه و جان انسان برد

ز یادش بیابد دل ما صفا
براند ز دل هر غم و ماجرا

بهاری که از مهر یزدان رسید
زِ هر تیرگی، جلوه‌ی جان رسید

زِ هر غنچه بویی زِ عشق خداست

جهان پر ز نور و دل‌آرا صفاست

زِ رازی که پنهان بُوَد سوی یار
چو پروانه گردد دلم بی‌قرار

نهانی که در دل چو آتش تپید

به اشک سحرگه زِ خاکش دمید

بجوشد زِ هر دل، سرودِ جهان
برآید زِ ذرات، آواز جان

چو دل در حریم خدا جا گرفت
ز هر قید دنیا دلش پا گرفت

به نور یقین راه حق را شناخت
ز دام هوس، جانِ خود را گداخت

" رجالی"، به یادش دل افروخته

زِ هر غم، به شوقش برون تاخته

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۳۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:49  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۰۶)
ترس از خدا

ازخوف خدا، دل همه لرزان است
در سایه‌ی عشق، دیده ها گریان است

هر لحظه که تقوا به دلم افزون شد
هر لغزش ما محو و آن درمان است

ترسم ز فراق ، از جدایی، یا رب
ای خالق هستی، دل ما ترسان است

این دل ز فراق، بی تو افسرده شود
از عاقبت غفلت خود حیران است

گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
این روح ز بار گنهم ویران است

از دوری تو ز عشق ، غم بار شوم

هر لحظه مرا، غفلت و عصیان است

بگشا در عشق بر دل جانکاهم
از ظلمت دل، یار من شیطان است

ای رب، ز محبتت نظر کن بر من
کز دوری تو، جان و دل سوزان است

ترسم که ز غفلتی گرفتار شوم
از عشق خدا، راه ما قرآن است

رحمی کن اگر خراب و مغرور شدم
در سایه‌ی عشق، دیده ها گریان است

ترسم ز خدا غافل و من دور شوم

بی نور خدا، در دلم طغیان است

ای دوست مرا به خلوت وصل بخوان
از عاقبت خویش دلم حیران است

گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
این روح ز بار گنهم ویران است

ای خالق ما، به سوی تو برگردم
در روز قیامت دل من لرزان است

از ظلمت دنیا دل و جان تار شود
از نامه‌ی اعمال دلم نالان است

ای خالق رحمان، به تو من روی کنم
چون رحمت تو، چشمه ای جوشان است

بخشنده و دانا به خطایم، تو صبور

از ترس گناه، این دلم گریان است

ای خالق بی‌کران، به ما رحمی کن
این دل که زند تکیه به تو نالان است

دور از ره حق گشته و اقرار کنم
هر لحظه ز خوف، این دلم ویران است

کز بی‌تو اسیر خویش و بیمار شوم
دانم ز گناه، در دلم شیطان است

امید به عفوت، ز جهالت ز قصور

بر لطف و عطای ازلی انسان است

ای خالق جان‌ها، تو کریمی تو غفور
بر خلق جهان هادی و هم احسان است

جز سایه‌ی تو نیست مرا راه جمیل
هر جا نگرم، نور حق رخشان است

گفتم که پناهم به تو ای یار جلیل
جز مهر تو نیست ، در دلم پنهان است

ای رب، به نگاه لطف، بنگر بر ما
کز هجر تو، دیده‌ها پریشان است

ای رب، ز کرامتت نظر کن بر دل
کز دوری تو، جان من سوزان است

ای خالق جان‌ها، تو لطیفی و صبور
بر بندۀ عاصی کرمت باران است

ای خالق جان‌ها، تو عزیز و تو ودود
بر اهل زمین رحمت تو آسان است

ای خالق رحمت و صفا، در هر حال
بخشای" رجالی"که تو را ایمان است

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:27  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۴۰۶)
ترس از فقر

در سایه‌ی وهم، جان گرفتار شده
سرگشته‌ی غم، خوار و بیمار شده

در دام هوس، روح ما خوار شده
در بند خیال، شمعِ شب‌زار شده

ای دل بگذر، از غم فردایت
در دست تو نیست، رزق جان افزایت

ای عقل چرا چنین هراسان گشتی
دل را ز طمع، به بند شیطان گشتی

در حلقه‌ی فقر، مرد بی‌تاب شده
از غصه و غم، غرق مرداب شده

از تنگی فقر ، دل پریشان گشته
آزاد ولی، دل چو زندان گشته

چشمی که به دست دگری می باشد
آلوده‌ی وهم و خطری می‌باشد

از ترس و گمان، چون هراسان گشتی
در بند غمِ جهان، پریشان گشتی

گر سینه ز نورِ حق فروزان گردد
دل فارغ از این غمِ فراوان گردد

رزقی که رسد ز لطف یزدان باشد
بر سفره‌ی ما همیشه مهمان باشد

هر کس که توکلش به حق می‌باشد
در سایه‌ی لطف، بی‌مشقت باشد

از خوانِ کرم، لطف او بی‌حد گشت
دل محوِ جمال ، نور بی‌مانند گشت

هر کس به امید این و آن می باشد
در دام فریب و درد جان می باشد

ای دل برهان، غصه و حرمان را
آه دل خویش، رنج بی پایان را

گر طالبِ آن سرِّ نهانی در جان
بگذر ز جهان و هر چه خواهی از آن

هرکس به امید دل به یزدان بندد
دستش بگرفت آن که پیمان بندد

هر کس که امید بر خدا می باشد
از خوف و هراس، دل رها می باشد

ای دل، به یقین ره ز طمع آزار است
رزقِ تو به دستِ قادرِ دادار است

چون لطفِ خدا زِ حدِ احسان باشد
بی‌حاصل از آن، غمِ فراوان باشد

آن کس که ندارد به خداوند امید
هر لحظه دلش اسیرِ طوفان شدید

ای دل مَنِه امید بر این خلقِ ضعیف
رزقِ تو بود ز دستِ معبود، لطیف

در دست خدا، کرم فراوان باشد
نور ازلی ، بر دل‌ و جان باشد

هر کس که به حق، دل شود شاد
از بند غم است در دو عالم آزاد

هر جا که یقین ز نورِ جان می‌تابد
غم از دلِ ما به ناگهان می‌تابد

رزقی که خدا دهد، کم و بیشی نیست
در سایه‌ی حق، بیم و تشویشی نیست

ای دل به توکل دل خود را بسپار
کز لطف خدا، نباشد اندوه ز یار

هر جا که خداست، بی نیازی بر ماست
لطفش ز کرم، بر دلِ ما پیداست

چون فقر نماند به جهان جاویدان
غم را به دل خویش مده ره، ای جان

گنجی که نهان ز چشم انسان باشد
در سینه‌ی دل، غرق ایمان باشد

چون ذکر خدا، رهنمایی باشد
بی یاد خدا، غم " رجالی" باشد

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۳/۱۲/۲۸

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 23:26  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۴۰۵)

بهار (۴)

بهاری که از مهر یزدان رسد
به دل شور و عشق فراوان رسد

اگر دل ز عشقش شود بی قرار

رسد تا وصالش، شود پایدار

دل از نور حق چون فروزان شود
ره دل زِ ظلمت درخشان شود

زِ انوار حق گر دلم پر ضیاست
زِ اندوه و غم‌ها دلم برکجاست؟

به هر گوشه‌ای بوی یارم رسد

زِ هر ذرّه نوری نثارم رسد

بهار آمد و باغ خندان شده
دل از رنج ایام، درمان شده

زِ هر سبزه‌ای نقشِ یارم عیان

زِ هر غنچه‌ای نغمه‌ی او بیان

اگر دل زِ کبر و ریا پاک شد
زِ نور خداوند، کولاک شد

چو دل از صفا نور حق را بدید

زِ هر درد و غم، جانِ ما را رهید

بهاری که از لطف یزدان رسد

به دل نور شادی چندان رسد

زِ یاد خدا دل چو گل وا شود
زِ انوار حق، دل چو دریا شود

به یاد خدا، غصه بی‌جا شود
دل از نور حق، هم مصفا شود

زِ هر برگِ گل راز حق می‌رسد
زِ هر نکهتی عشقِ دل می‌دمد

چو گل بشکفد رازِ جان می‌شود

زِ هر ذرّه نوری عیان می‌شود

زِ هر شاخه نوری به جان می‌وزد
زِ هر گل نسیم خوشی می‌دمد

اگر دل زِ انوار حق روشن است

زِ هر درد و غم، جانِ ما ایمن است

نسیمی که از باغ جان می‌وزد
به دل شور عشق نهان می‌وزد

ز هر نغمه‌ای راز جان می‌وزد
که در هر نفس بی‌کران می‌وزد

نسیمی ز کوی حقیقت وزد
ز سینه شرار محبت وزد

بهاری که از عشق سامان شود
دل از هر غم و رنج آسان شود

نسیمی که نور هدایت وزد
به دل شوق رحمت،عنایت وزد

چو دل را زِ ظلمت رها می‌کنیم

زِ انوار حق ما صفا می‌کنیم

بهاری که از حق، ظهور آمده

دل از هر غمی پر سرور آمده

اگر دل به نور خدا منجلی
شود رهنما در ره از هر ولی

بهاری که از لطف، جان می‌رسد
دل از هر بلا بی‌کران می رسد

زِ هر برگ، رازی زِ حق برملا

زِ هر قطره، جانی به دل مبتلا

چو دل پُر شود از خدا در بهار

بگیرد قرار و رَود هر غبار

اگر دل زِ حق پُر شود در بهار

رسد دل به آرام و گیرد قرار

اگر دل ز حق پر شود پر ز نور
دل آرام گیرد ز حق و حضور

"رجالی"، دل از غیر حق پاک دار

که در وصل او، جان بود ماندگار

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۸

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:41  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی (۴۰۴)

بهار(۳)

بهار است ، فصل امید و حیات

زمان شکفتن، زمان نجات

بیا تا ز اخلاص، جان پروریم
دل از کینه و کبر، بیرون بریم

جهان را ز عشق و صفا پرکنیم
ز خوبی جهان را معطر کنیم

بهار آمد و عطر گل‌ها وزید
دل از غصه‌ها رَست و شادی رسید

بهار آمد و باغ و بستان شکفت
دل از سردی و رنج هجران شکفت

سپیده دمی، بوسه بر گل فشاند
شکوفه به باغِ دل ما نشاند

نسیم سحر عطر گل را ربود
ز باغ دل ما، نوایی گشود

زمین شد ز الطاف حق باصفا
درختان به رقص و چمن دلگشا

نسیمی ز لطف خدا جان‌فزا
ز حق می‌رسد بوی عطر بقا

ز انوار حق در دل و جان ما
فروزد صفایی به کاشان ما

دمی کو زِ دل دور گردد خدا
بود راه شیطان، به سوی بلا

ز هر ذرّه تابیده نوری به جان
دهد روشنایی به روح و روان

بهار است هنگام شور و سرور
به دل مهر یزدان و نور و حضور

نسیمی که جان را صفا می‌دهد
دل از غم رهاند، شفا می‌دهد

اگر دل ز شوقش به غوغا شود
رسد تا وصالش که والا شود

بهار آمد و بوی گل تازه شد
جهان غرقِ شادی و آوازه شد

شکوفه به لبخند گل وا نمود
نسیم از دلِ خاک، غوغا نمود

ز هر غنچه‌ بویی زِ عشق خداست
جهان پر ز نور و دل‌آرا صداست

ز سِرّ حقیقت دلم باخبر
چو شمعی زِ شوقش شود شعله‌ور

نهانی که در دل چو آتش تپید
به اشکِ سحرگه زِ خاکش دمید

چو گل بشکفد رازِ دل بی‌گمان
برآید زِ هر ذرّه صوتِ اذان

چو گل بشکفد رازِ پنهانِ دل
برآید زِ هر ذرّه پیمان دل

ز لبخند گل، باغ شد غرق نور
ز اشک بهاران بود در سرور

اگر دل به یاد خدا زنده شد
ز هر غصه و غم، دل آکنده شد

اگر ذکر حق را به دل جا کند
جهانی ز نور خدا وا کند

به دریای رحمت شود رهنمون
رهاند دل از رنج و بند و جنون

ز هر سوی، آوازِ شادی بود
زمین غرقِ لبخند و یادی بود

دلم را "رجالی" در این روزگار
دمی بی‌وصالش نباشد قرار

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۷

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 13:1  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۴۰۳)

بهار(۲)

بهار است و هنگامِ شور و صفاست
نوایِ دلِ عاشقان با خداست

بهاری که جان را ز خود شاد کرد
مرا فارغ از رنج و بیداد کرد

بهاری که دل را کند پر ز نور
رهایم کند از غم و از غرور

بهاری که در دل نشیند، خوش است
نسیمی ز لطفِ خدا، دلکش است

نسیمی که جان را طراوت دهد
به دل نورِ ایمان و رحمت دهد

زِ هر قطره‌ی شبنمَش بوی یار
رسد بر دل ما چو صبح بهار

زمین پر ز سبزی و نور و سرور
به دل شوق و امید و شعف و غرور

دلا! وقت بیداری جان توست
رهایی ز خواب و ز خسران توست

به فصلِ شکفتن، دلت را بشوی
به گلزارِ معنا، نظر کن به روی

جهان هر نفس، عشق یزدان گرفت
به هر گوشه، عشقی دگر جان گرفت

بهاری که لبخندِ جان می‌دهد
نسیمی زِ وصلِ نهان می‌دهد

بهاری که غنچه فراوان دهد
به دلها امید دو چندان دهد

زِ هر غنچه پیغامِ وصلت رسد

به دل نغمه‌ی جان‌فزایت رسد

بهاری شکوفاست از شوق یار
نوید وصالش به جان یادگار

بهاری گلستان ز هر سو شکفت
نسیمی زند بر دل و جان نهفت

ز عطرش جهان پر ز شور و نشاط
دل عاشقان را دهد التفات

نسیمی زِ باغِ بهشتِ برین
به هر دل گشوده دری از یقین

زِ جامِ محبّت چشیدم شراب
که مستم زِ فیضِ رخ و عشق ناب

که هر ذره نوری زِ عشقش عیان
وزیده است بر جانِ و روح جهان

به عطرِ الهی دلم شاد شد
زِ درد و غمِ عالم آزاد شد

زِ نَفْحاتِ رحمت، روان تازه گشت
دل از بندِ غفلت، عیان تازه گشت

گلِ وصل بشکفت در جانِ ما
رسید از جنان، بویِ ایمانِ ما

به شوقِ لقایش، دل آتش‌فشان
رهیده زِ ظلمت، رسیده به جان

زِ انفاسِ قدسی، جهان پر زِ نور
برآمد زِ دل‌ها نوایِ سرور

نسیمی که از باغِ باقی وزد
دلِ مرده را جانِ پاکی دهد

چو خورشیدِ هستی بتابد به جان
که بی‌لطفِ حق دل نگیرد توان

گلِ عشق روید ز خاک وجود
ببالد به باران ، اشک سجود

بهاری که در دل نشیند تو را
نسیمی زِ عشق آفریند تو را

بهاری که بی‌تو نچیند تو را
شکوفد زِ لبخند ، بیند تورا

به طوفانِ غم، صبر و ایمان بگیر
ز عشقش بیفروز شمعی منیر

ز بارانِ مهر و ز رحمت خدا
"رجالی" نما دل، چو دریا، رها

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:44  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
غزل(۴۰۲)
کربلا(۲)

کربلا شد مکتب عشق و قرار

جملگی در قرب یار و کردگار

هر که را در دل محبت شعله‌ور
در ره معشوق جان بر کف گذار

هر نَفَس در وادی قرب خدا
جلوه‌گاه نور رب شد بی‌شمار

کربلا از نور حق شد باغ نور
عشق حق بر دل شود آیینه‌دار

در ره معشوق جان دادن نکوست
عاشقان را می‌دهد عشقش قرار

خون مظلومان در آن دشت بلا
شد چراغی بر دل و شد گل گزار

هر شهیدی همچو شمعی پر فروغ
نورشان تا روز محشر در مزار

در ره معشوق جان دادن رواست
هر که را با حق بود عهد و قرار

عشق یعنی بگذری از خویشتن
سر دهی در راه حق در هر گذار

عاشقان در کربلا جان می دهند
تا که دین باقی بماند در دیار

در دل شب‌ها دعا و ذکر حق
زینب آن دریا دل و هم راز دار

در میان خشم دشمن‌های پست
با کلامش بشکند اصحاب نار

صبر او دریای عشق و اقتدار
هر نگاهش پرتوی از نور یار

هر سخن آید ز سوی کوی دوست
شد "رجالی" نغمه‌خوان در ره‌گذار

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۳/۱۲/۲۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 22:37  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده(۴۰۱)

قرآن

ره آورد شب قدر است قرآن

کلام حق بود، بدر است قرآن

چراغی در دلِ شب‌های تیره
به هر وادی ره‌آور، است قرآن

به بحرِ معرفت، گنجی نهفته
که بالاتر ز گوهر است قرآن

ز طوفانِ بلا، راه نجات است
امینِ سِرّ داور است قرآن

دلِ غافل ز نورش بی‌خبر ماند
ولی جان را مصوّر است قرآن

طریقِ انس با حق می‌نماید
کلیدِ بابِ باور است قرآن

چراغِ راهِ تقوا پیشگان را
به تاریکی منوّر است قرآن

نه زنگِ شک بر آیینه‌اش اُفتد
چو وحیِ پاکِ داور است قرآن

کلامی جاودان از حقِ سرمد
به هر عصر و مُصَدَّر است قرآن

ز دامِ جهل، انسان را رهاند
شفای قلبِ مضطر است قرآن

به دل نورِ خدا را می‌نشاند
چراغِ جانِ مضطر است قرآن

حیاتِ جاودان بخشد به عاشق
به دل‌ها روحِ پرور است قرآن

نه تنها در زمین، قانونِ هستی
به افلاک و به اختر است قرآن

به هر دردی دوا، داروی رحمت
شفای جانِ ابتر است قرآن

هر آن‌کس دل به آن صحرا سپارد
ز هر خوف و ز هر شر است قرآن

پیامش، مهر و وصلِ بی‌نهایت
به یاران، یارِ برتر است قرآن

هر آن‌کس در رهش، رهرو بماند
نگهبانش ز کیفر است قرآن

نه باطل بر مسیرش ره بیابد
چراغِ راهِ رهبر است قرآن

کلامش، نکته‌ی غیب و شهود است
کلیدِ رازِ محضر است قرآن

کند دعوت به حق، آزادگی را
ندایِ فخرِ داور است قرآن

جهان را از ضلالت می‌رهاند
چراغِ صبحِ باور است قرآن

به جان‌بخشِ حقایق، چشمه‌ی فیض
مُبَشِّر بر پیمبر است قرآن

خدا را حجّت و فصل الخطاب است
به خلق، آیین و دفتر است قرآن

به باغِ معرفت، گُل‌های معنا
به دل شیرین و خوش‌تر است قرآن

کلامش مژده‌ی فتح و ظفر داد
که نصرت از مسبب است قرآن

طلوعِ وحی در شب‌های تاریک
نشانِ مهرِ داور است قرآن

برای مؤمنان، فتحِ سعادت
به هر غم، چاره‌گر است قرآن

هدایت بر بشر تا روزِ محشر
فروغِ صبح داور است قرآن

ز دامِ نفس و شیطان می‌رهاند
کلیدِ قفلِ جوهر است قرآن

نه تنها بر زبان، بل در دلِ ما
نشانِ نورِ داور است قرآن

دلِ غم‌دیده را مرهم نَهَد باز
دوایِ دردِ مضطر است قرآن

زلالِ معرفت در جان " رجالی"
چو بارانی مطهّر است قرآن

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۷

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:23  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۰۰)

دریا(۲)

آغوشِ تو رازِ بی‌نشانی، دریا
غم‌خوارِ هزار داستانی، دریا

بر سنگ زنی و پر ز خون دل باشد
همدردِ هزار بی‌امانی، دریا

چون شانه به شانه‌ی نسیم افتادی
رازت نرسد به مردمانی، دریا

افسانه‌ی صخره‌ها به لب می داری
پیغامِ نهان به هر زبانی، دریا

بی‌تاب و روان به وسعتِ اندوهی
سرمست ز آهِ عاشقانی، دریا

ای همدمِ شب، صدای تو در دلهاست
از دردِ نهان، سخن‌ پرانی، دریا

هر موجِ تو گریه‌ای به رازِ دل‌هاست
آرام، ولی شکسته جانی، دریا

چون آینه‌ای ز حال ما آگاهی
در دیده‌ی تو غمی نهانی، دریا

دلداده‌ی موج و غرقِ بی‌پروایی
آزاد ز هرچه زندگانی، دریا

گاهی به فغان، ز شوقِ دل می‌خوانی
گاهی ز سکوت، بی‌زبانی، دریا

پنهان شده در تو صد حکایتِ اسرار
در سینه‌ی خود چه بیکرانی، دریا

هر لحظه تو را نسیمِ دل می‌خواند
در عالم خویش، جاودانی، دریا

موجت ز دلِ بی‌قرار است فزون
چون اشکِ روان ز دیدگانی، دریا

در آینه‌ی نگاهِ تو پنهان است
رازِ دلِ هرچه زندگانی، دریا

هر قطره‌ی تو حدیثِ بی پایان است
در وسعتِ خود، چه مهربانی، دریا

در وسعتِ خود به عاشقان نزدیکی
پنهان شده از دلِ جهانی، دریا

ای رازِ نهفته در دلِ دریا ها
در پرده‌ی موج، بی‌نشانی، دریا

بر سنگ زنی ولی دلِت خونین است
همرازِ سکوتِ جاودانی، دریا

چون موج شدی ز خویش بیرون رفتی
رازت نرسد به مردمانی، دریا

شوری ز فغانِ کهکشان داری تو
نجوای غریبِ بادبانی، دریا

بی‌تاب و روان ز دوری معشوقی
سرمست ز آهِ عاشقانی، دریا

ای روشنیِ خیال و افکار سخیف
آغوشِ تو رازِ بی‌نشانی، دریا

در ژرفیِ تو هزار غوغا خفته
آشوب‌گری به کهکشانی، دریا

بنشین و بگو حکایتِ بی‌پایان
از ناله‌ی خاموشِ شبانی، دریا

ای نغمه‌ی خاموشِ دلی ناهموار
آمیخته با دلِ زمانی، دریا

ای گم شده ی ترانه ها در خلوت
آوازه‌گری به بادبانی، دریا

در وسعت تو، هزار راز افتاده
غم‌خانه‌ی روحِ ناتوانی، دریا

چون آینه ی خلایقی در دلها
آیینه‌ی دل به عاشقانی، دریا

ای جلوه‌ی جاودانه‌ی بی‌پایان
خاموش ولی گهر بیانی، دریا

هر موجِ تو یک حکایتی از تقدیر
همراهِ نوای بی‌کرانی، دریا

گوینده‌ی اسرار نهان در عالم
سرچشمه‌ی اشکِ آسمانی، دریا

آغوشِ گشوده‌ات " رجالی" را
مأوای دلِ بی‌کسانی، دریا

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۷

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:28  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده(۳۹۹)

دریا(۱)

ای موج خرو شان جهانی، دریا

آغوش گشوده در میانی، دریا

راز تو نهفته در دلِ موج و خروش
آیینه‌ی اشکِ آسمانی، دریا

هر قطره‌ی تو حکایتی بی‌پایان
سرشار ز طوفان و فغانی، دریا

در سینه‌ی خود هزار سودا داری
خاموش ولی پر از بیانی، دریا

آغشته به شورِ رفتنِ بی‌برگشت
سرمست ز فریادِ نهانی، دریا

گاهی به نسیم، نرم و آرامی تو
گه چون غمِ دل به بی‌امانی، دریا

ای مهدِ غرور و خانه‌ی طوفان‌ها
پنهان ز نگاهِ مردمانی، دریا

هر موجِ تو قصه‌ای ز دردی کهنه
هر ساحلِ تو دلِ شبانی، دریا

چون آینه، راز دل نهان می‌داری
یک‌باره شوی پریش‌جانی، دریا

دل داده به ماه، مستِ هر رؤیائی
در دامنِ شب، پر فغانی، دریا

در سینه‌ی خود هزار طوفان داری
خاموش، ولی پر از فغانی، دریا

ای آبیِ بیکرانِ پر رمز و رموز
پنهان ز نگاهِ رهروانی، دریا

وقتی که شکستی به دلِ طوفان‌ها
گم‌گشته میانِ بی‌نشانی، دریا

دلبسته‌ی باد و موج‌ و هم طوفانی
بر سینه‌ی خود پر از جهانی، دریا

ای محرمِ راز دل شکسته بر ما
هم‌صحبتِ آهِ بی‌کسانی، دریا

موجت به دلِ صخره زند بی‌پروا
آمیزه‌ی بیم و هم گمانی، دریا

در عمقِ سکوت، ناله‌ هائی داری
همدردِ دلِ شکستگانی، دریا

چون آینه راز دل همی می‌خوانی
پنهان شده از نگاهِ جانی، دریا

گاهی به غروب رنگِ غم ها داری
گاهی به سحر، در فشانی، دریا

در چشم جهان، جا نمی‌گیری تو
بگذشته ز حدِ دیدگانی، دریا

ای غرقِ سکوتِ شب، نگاهت جان سوز
خاموش ولی پر از فغانی، دریا

افسرده‌دلان به عشق تو می آیند
آرامش ما به هر زمانی، دریا

این سینه‌ی پُرغصه‌ی تو می‌داند
رازِ دلِ بی‌قرار جانی، دریا

ای پهنه‌ی بی‌کرانِ پر از راز
آرام ولی پر از فغانی، دریا

یک موج تو قصه‌ی غم و اندوه است
اشکی شده بر دلِ جهانی، دریا

در سایه‌ی تو غریوِ دریا دل‌هاست
همرازِ دلِ شکستگانی، دریا

گاهی ز خروش، کوه را لرزانی
گه نغمه‌گری به بیکرانی، دریا

هر قطره‌ی تو حدیثِ دلداری‌ ما
تسکینِ غمِ بی‌نشانی، دریا

لب بسته‌ای و دلت سخن‌ها دارد
پنهان شده در دلت جهانی، دریا

بی‌تاب "رجالی" ز وصال است همی
در دل، به هوای وصل جانی، دریا

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 0:57  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۳۹۸)

بهار

بهار است و هنگامِ شور و سرور
به دل باد مهر و به لب‌ها حضور

نسیم سحر بوی جان می‌دهد
به گلبرگِ خندان نشان می‌دهد

زمین سبزپوش و هوا دلربا
شکوفا شده غنچه با نغمه‌ها

به هر شاخه‌ای لاله‌ای سر زده
ز شبنم صفا، گل معطر زده

ز باغِ جهان، بوی یار آمده
به هر سو پیامِ بهار آمده

شکوفه ز مستی به گل ها نوید
دل از خوابِ سردِ زمستان پرید

نسیم بهاری، پر از شور شد
به نرمی چمن ، بستر نور شد

چو آیینه، آب روان، صاف و پاک
همی بوسد آرام، اشجار و خاک

ز باران، زمین بوی عنبر گرفت
هوا عطر گل‌های دلبر گرفت

به دامان صحرا نشاطی دگر
ز گل کرده زیبا رخِ خشک و تر

پرستو ز غربت، به خانه رسید
ز مهرِ وطن، بال و پر برکشید

به آهنگ گل، بلبلِ خوش‌نوا
بسر می‌دهد قصه‌ی آشنا

به هر گوشه‌ای رازِ هستی عیان
همی گوید از مهرِ ربِ جهان

درخت از جوانه شکوفا شود
دل از نغمه‌ی عشق شیدا شود

زِ شبنم به گل‌ها، نگینی به دست
به چشمِ سحر، خنده‌ی یار هست

نه سرما بمانَد، نه سختی، نه درد
نسیمِ بهاری به گل‌ها نورد

شکفته گل از قطره‌های نجات
ز بارانِ رحمت زمین شد حیات

نسیم از سرِ مهر بوسد چمن
بهاری‌ست سرشارِ لطف و سخن

خزان، ره نیابد به این بوم و بر
بهار است و گل، سر زند سربه‌سر

ز دل هر که با نورِ حق آشناست
بهارش همیشه ز فیضِ خداست

ز الطافِ یزدان، جهان زنده شد
دل از باده‌ی عشق، آکنده شد

طبیعت ز خوابِ زمستان رهید
زمین لطف باران حق را چشید

هر آن برگِ سبزی، پیامِ بقاست
ز الطافِ حق، سبزه‌ها بی‌ریاست

به هر شاخه سرسبزیش جان گرفت
جهان در دل خویش سکان گرفت

به صحرا، گل از خوابِ پنهان دمید
چو سبزی و شادی ز هر جان دمید

درختان همه رخت نو کرده‌اند
ز نور و صفا نو به نو کرده‌اند

گل از خنده‌ی صبح، جان یافته
جهان جلوه‌ای بی‌کران یافته

نسیمی ز رضوان به صحرا وزید
به دل شورِ شوقِ تماشا دمید

هزاران گل از خاک سر برکشید
به آیینِ هستی، ز نو آرمید

فضا پر شد از نغمه‌ی مرغکان
هوا تازه شد از گلِ باغبان

بهاران پیامِ امید است و نور
نوایِ حیات است در هر حضور

نه برگ و نه باری ز افسردگی
نه رنگی ز سرمای پژمردگی

" رجالی" نشاط است و بوی بهار
به دل‌ها رسیده نوای محبت ز یار

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۳/۱۲/۲۶

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:28  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

غزل(۳۹۷)

روزه(۱)

در باغِ وصال، ماهِ ایمان آمد
عطری زِ بهارِ لطفِ یزدان آمد

دل را به صفای روزه، پرنور کنید
این سفره زِ خوانِ حق، فراوان آمد

در وقت سحر، دیده‌ها بیدار است
هنگام غروب، داغ و خسران آمد

هر لحظه به نورِ عشق، جان تازه شود
روزه، رهِ وصل ، همچو طوفان آمد

با روزه، دل از گناه بیزار شود

در سایه‌ی لطف حق، سلیمان آمد

با روزه، امیدِ دل به دلدار رسید

از سفره‌ی عشق، رزقِ جانان آمد

دل پاک نما ز گردِ عصیان ای دوست

در رحمت حق، به روی درمان آمد

شب‌های دعا ز نور، روشن گردد
اشکی زِ نگاهِ دل، فروزان آمد

قرآن به دلِ خموش، طوفان انگیخت
هر آیه، پیامِ مهرِ رحمان آمد

روزه سپری شد و بقا شد حاصل
چون لطفِ خدا، به جانِ انسان آمد

دل را به صفای عشق، بیدار کنید
کز باغ وصال، مهرِ یزدان آمد
در محفل عاشقان، بهاری دیگر
از نورِ سحر، صفای قرآن آمد

هر کس که زِ جامِ وصل، ساغر گیرد
با روزه، به قربِ حق، شتابان آمد

دل بسته‌ی خاک گر گسستن باید
کز عالم قدس، بانگِ جانان آمد

طاعت بپذیر ، ای گدایِ درگاه
کز لطفِ خدا، بوی رضوان آمد

این ماه، پیام‌آورِ تطهیر بود
چون چشمه‌ی عشق، سوی عطشان آمد

هر لحظه زِ شوق، گر " رجالی" نالد
رحمت زِ کرانه‌های پنهان آمد



سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۳/۱۲/۲۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ساعت 9:2  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۳۹۶)

کربلا(۱)

کربلا سرچشمه‌ی نور و صفاست
این حرم آینه‌ی عشق خداست

کربلا، آینه‌ی صبر و رضاست
مکتب عشق و مقام انبیاست

کربلا، سوز و گداز عاشقان
عرصه‌ی راز و نیاز عاشقان

کربلا، دریای مهر کبریاست
صحنه ی عشق و صفای اولیاست

کربلا باغِ شهود و حکمت است
مَطلعِ ایمان و موجِ عزّت است

کربلا، آیینه‌ی عشق و امید
محفل نور است و ایثار و نوید

کربلا، سرّ نهان در وادی است
قبله گاه دلبر و هم شادی است

کربلا، آیینه‌ی عشق و بلاست
محفل درس صبوری و وفاست

کربلا ماوای عشق و بندگی
جملگی خورشید عشق سرمدی

کربلا میخانه‌ی جام بلاست

سر زمین عشق و ایمان و وفاست

کربلا، سِرّ بقای عاشقان
در جوار حق تعالی، بی امان

کربلا راز نهان در ناله‌هاست

دشت غم، دریای خون در نینواست

کربلا خاک شهیدان وفاست

مرکز عشق و بلا در نینواست

کربلا، عطر بهشت کبریاست
در دل هر موج، شور نینواست

کربلا مقصود جان‌های بلاست

این حرم دریای خون در کربلاست

کربلا دریای خون، دریای نور
مرکز راز و بقا، عشق و سرور

کربلا، شور شهیدان خداست
راز جاویدان عشق انبیاست

کربلا، نور دل اهل یقین
قبله‌گاه عاشقان، راهِ متین

کربلا، بزم وصال اولیاست
مرکزِ عشق و حضور کبریاست

کربلا آرام جان عاشقان

جان فزا و روح بخش مومنان

کربلا آیینه‌ی عشق خداست
جلوه‌گاه ایزدی، خون و بقاست

کربلا سِرّ شهیدان بلاست
مقصد و منزلگه عشق و رضاست

کربلا دروازه‌ی راز وجود
گل گزار باغ گل‌های شهود

کربلا، گلزار خونین بلاست
آن گذر گاه شهیدان در لقاست

کربلا باشد عبادتگاه عشق
هر نگاهم سوی آن درگاه عشق

کربلا دریای عشق بی‌کران

مرکز سِرّ بقای عارفان

کربلا، منزلگه راز و دعاست

سرزمین درد و خون در نینواست

کربلا آئینه ی صبر و وفاست

مظهر عشق و ولای کبریاست

کربلا فریاد خون در نینواست

راز دل‌های شکسته از بلاست

کربلا کانون عشق است و وفاست

این حرم میعاد گاه اولیاست

کربلا عرش خدا در خاک هاست
شور حق جاری به دشت نینواست

کربلا، راز دل خونین ماست
عاشقان را قرب و ایثار و رضاست

کربلا باشد "رجالی" رمز و راز
می‌تپد دل، فارغ از جور و گداز

.

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۵

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ساعت 22:32  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
غزل(۳۹۵)
کربلا(۱)

خاک دشت کربلا چون عنبر است
آسمانش کعبه‌ی دل، مَحشر است

کربلا دریای عشق و معرفت
موج آن بر ساحل دل‌ در بر است

از دلان در کربلا خون می چکد
سینه‌ها غرق عطش، چون خنجر است

هر که خواهد عشق را با جان چشد
چون ابوالفضل رشید و اکبر است

گر نشیند عشق یزدان بر روان
عاشق از دریای وحدت گوهر است

راه حق را با یقین پیمودنی
هر که را مهر حسینی در سر است

بر عطش صبر است، دل تسلیم حق
لشکرش تشنه، ولی جان‌پرور است

خیمه‌ها آتش، ولی دل‌ها رضا
صبرشان بر کل عالم رهبر است

زینب آن آیینه‌ی صبر و وقار
در میان دشمنان، او سرور است

عاشقان در راه معشوق و وصال
چون حسین ابن علی حیدر است

خون عاشق در ره یزدان زمین
هر نَفَس، چون نغمه‌ی پیغمبر است

سر جدا، بر نیزه می‌خواند خدا
هر کلامش ذکر قرآن در سر است

عاشقان در وادی عشق و بلا
کی " رجالی" الگویش را یاور است؟

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۴

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:43  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده (۳۹۴)

حضرت مهدی(عج)

آن یار که پنهان شد و از دیده نهان گشت
بر جانِ جهان، مایه‌ی امید و امان گشت

خورشیدِ ولایت که ز ما روی نهان کرد
بر چرخِ وجود از کرمش نورفشان گشت

هر لحظه دلِ عاشقِ ما در تب و تاب است
تا پرده ز رخ برکشد و جلوه عیان گشت

در ظلمتِ دوران، همه‌جا روشنی از اوست
آن قبله که آرامشِ دل، قبله‌ی جان گشت

آن چشمه که جوشید ز هرسو به جهان ریخت

دل را به نوای سحری، محرمِ آن گشت

یک روز برآید ز افق، مَهْرِ هدایت
بر لوحِ زمین، آینه‌ی عدل و زمان گشت

آید که ز دل، گردِ ستم پاک نماید
آید که جهان، خرم و آزاد ز جان گشت

ای مظهر حق، جلوه نما از پس پرده
تا غصه رود، موسم شادی به میان گشت

تا چند بمانیم در این هجرِ غم‌آلود؟
دل خسته شد و دیده‌ی ما غرقِ فغان گشت

ای وارث عدل و کرم و نورِ الهی
برگرد که هنگامِ ظهورِ تو عیان گشت

ما عاشقِ دیدار توایم، ای گلِ زهرا
بی مهر رُخت، حالِ دل از غم نگران گشت

هر جمعه دلم سوی دعایت بفرستد
ای وعده‌ی حق، یادِ تو آرامِ جهان گشت

ای دولتِ پنهان شده در پرده‌ی غیبت
دور از نظر اما به دلِ ما به نهان گشت

آوای تو پیچیده به افلاک و زمین‌ها

نامت همه جا جلوه‌گرِ نورِ جهان گشت

ای وارثِ قرآن و امینِ حرمِ حق
آیینه‌ی توحید، امامی که عیان گشت

ای عدلِ مجسم، قدَر و نورِ شریعت
بُرهانِ خداوند که بر خلق نشان گشت

کی می‌رسی ای دلبرِ دل‌ها که ز هجران
جان‌ها همه غمگین و دل از درد، فغان گشت

ما را برسان بر درِ دولت‌سرِ وصلت

کز شوقِ وصالت دلِ ما غرقِ فغان گشت

ای وارثِ زهرا و امینِ حرَمِ عشق
در هجر تو عالم همه غمگین و خزان گشت

آیینه‌ی حُسن ازلی، مظهرِ توحید
آن کو که ز حق، نورِ هدایت به جهان گشت

برخیز و بتاب از افقِ عدل و عدالت
چون مَهْرِ سحر، بر همه جا نوررسان گشت

ای یوسفِ پنهان‌شده در چاهِ غیابت
بر ما نگر، این دیده پر از اشکِ روان گشت

تا چند جدایی ز رُخِ ماهِ جمالت؟
دل سوخته از داغ، اسیرِ نگران گشت

ای وارثِ خاتم، تو بهاری ز پسِ دی
برگرد که دنیا همه در بند و گران گشت

آید که به گیتی رسد آرامشِ جاوید
چون سایه‌ی لطفِ تو، به عالم ز کران گشت

بگشای جمالت که جهان منتظرِ توست
زان جلوه‌ی حق، فتنه ز دنیا به خزان گشت

یک دم به جمالت ز کرم پرده برافکن
کز هجرِ تو این سینه‌ی ما غرقِ فغان گشت

هر جمعه امید است که آیی و ببینیم
این قومِ گرفتار، دل از درد نهان گشت

ما عاشقِ دیدارِ توایم، ای گلِ زهرا
برگرد که هنگامِ وصالِ تو زمان گشت

ای مَطلعِ نور در شبِ ظلمت و تار

کز نامِ تو جان سکون بی پایان گشت

چشم همگان به درگه و خانه ی توست

از لطف ولاست، جان و دل خندان گشت

هر شب به امید، دل گریزان از خواب

شاید که به صبح، دیده را تابان گشت

بر ما نظری کن، که" رجالی" مشتاق
یادِ تو به دلْ چاره‌ی حرمان گشت

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:41  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۹۳)

چراغ هدایت

نصیحت(۲۰)

مِهر را بی‌حُسن حق معنا مکن
دل تهی از نور آن پیدا مکن

گر بخواهی در محبت عشق حق
دل به گفتار خطا شیدا مکن

هر که را دیدی که دل در عشق باخت

راز او پیش کسی افشا مکن

گردش عالم به عشق لایزال
پس تو خود را غرق هر سودا مکن

هر که خواهد مهر یزدان در دلش
قلب خود آغشته بر افوا مکن

آنکه را مهر و محبت پا گرفت
نقش حق زین نعمتش بینا مکن

بندگی با عشق حق شیرین بود
سر مکن بر خاک، جز بالا مکن

با شجاعت زندگی زیباتر است
عمر را در وهم و در رویا مکن

گر بخواهی راه عطرت، راه دین
راه خود را بر خطا مبنا مکن

گر بخواهی راه حق و معرفت
کن صداقت پیشه و غوغا مکن

با شهامت زندگی پر نور باد
کار بی مبنا و بی پروا مکن

هر که را دیدی توانا و غیور
طعنه بر رفتار او بی جا مکن

هر که را دیدی که بی‌باک و رشید
در فداکاری ز خود اغوا مکن

آنکه جرأت می دهد سامان دهد
پس تو دل را جز به حق شیدا مکن

حرف خود را بر صداقت استوار
راز خود با جاهلان افشا مکن

آن که حکمت می دهد، ایمان دهد
پس دلت را محو هر رؤیا مکن

چون خرد شد مونسِ جان و روان
از جدل پرهیز کن، دعوا مکن

عقل را چون گوهری تابنده است
عمر خود بیهوده در دنیا مکن

گر که خواهی در مسیر حق روی
عمر خود بر باد بی‌ معنا مکن

زندگی بی‌نور عقل و نور حق
باعث جهل است، دل رسوا مکن

هر که را دیدی که اهل دانش است
بهره ها جو از وی و غوغا مکن

هر که خواهد بینشش افزون شود
دل تهی از عقل و از تقوا مکن

حرف را سنجیده گو با دیگران
هر کلامی را ز خود معنا مکن

گر بخواهی احترام و حرمتی
دل تهی از مهر و از تقوا مکن

راستی را در دل و جان بر فروز
عمر خود را غرق در بلوا مکن

راستی عزّت دهد بر مردمان
کذب، خواری آورد، رسوا مکن

راستی نور است بر جان و دلت
عمر خود در حسرت و رویا مکن

هر که را باشد صداقت در سخن
کذب در گفتار او پیدا مکن

گر بخواهی عزت و جاه و مقام
خودپسندی را در این دنیا مکن

هر که را دیدی که دارد افتخار
غبطه بر احوال او بی جا مکن

زندگی بی‌ روشنی از مهر دوست
سخت باشد، پس تو را بلوا مکن

کن " رجالی" گفته هایت را عمل
حرف نا سنجیده را افشا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:1  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۹۲)

آوای دل

نصیحت(۱۹)

با محبت دل ببر ، افشا مکن
دل ز کینه خالی و دعوا مکن

با صبوری راه خود هموار کن
هرگز ای دل حسرت دنیا مکن

در هوای دوست، چون شمعی بسوز

دل پریشان از غم فردا مکن

هر که پروانه شود در راه دوست

سوختن بر خود روا، پروا مکن

هر چه داری از خدا دان، با امید
دل تهی از نور بی همتا مکن

راه را بر مهر دل هرگز مبند
طعنه بر کردار جان افزا مکن

گر که خواهی در امان باشی ز شر
چشم دل را دیده ی دنیا مکن

هر سخن سنجیده گو در زندگی
حرف بی مبنا، به لب گویا مکن

گر بخواهی نور یزدان در وجود
راستی را با دغل اغوا مکن

هر که را دیدی صفا دارد به دل
طعنه بر گفتار او بی جا مکن

نور دل افزون کند صدق کلام
پس تو خود را بی سبب رسوا مکن

گر که خواهی در ره حق پا نهی

گنج دل در چاه غفلت جا مکن

نفس را از بند دنیا وا رهان
عقل را بازیچه‌ی اعدا مکن

دل برون کن از جفا بر اهل بیت
جز به حق بر دیده‌ها بینا مکن

حرف حق از اهل دل بشنو عزیز
گوش دل بر حرف بی‌پروا مکن

راستی سرمایه‌ی ایمان ماست
عمر خود را بی سبب یغما مکن

دل مبند بر موج‌ دریا اضطراب
کشتی‌ات را غرق در دریا مکن

ان که بخشد مردمان از روی عشق
خویش را از این عطا شیدا مکن

زندگی با صبر و آرامش نکوست
دل تهی از حکمت و معنا مکن

حق که دل را با سکون آرام کرد
خویش را از این کرامت وا مکن

گر به دنبال سکونی در دلت
راه تقوا پیشه کن، غوغا مکن

زندگی با نور و عشق و بندگی
به چه زیبا می شود، غوغا مکن

نور معنا می دهد بر جان ما
عمر خود را صرف هر سودا مکن

بخسش است سر لوحه ی بالندگی
خویش را در بخل و در غوغا مکن

آنکه احسان می کند با دست خویش
لطف حق را بر دل و افشا مکن

هر که را باشد کمک در راه خیر
اجر حق باشد همی، بلوا مکن

هر که را ایثار باشد در مرام
طعنه بر اعمال او بی جا مکن

هر که را دیدی فداکار و شفیق
عشق حق دارد به دل، شیدا مکن

هر که را دیدی " رجالی" عاشق است
طعنه بر احوال جان افزا مکن

سراینده
۱۴۰۳/۱۲/۲۱

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ساعت 12:4  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۹۱)

فنای الی الله

نصیحت(۱۸)

دل تهی از زهد و از تقوا مکن
عمر خود را صرف هر غوغا مکن

صبر را باید به دل معنا کنی
حرف بی‌معنا به دل اِلقا مکن

گر نداری در دلت تاب و قرار
راه دل را بسته بر دنیا مکن

آن‌که را دردی نباشد ناتمام
دل به دنیای پر از رؤیا مکن

هر که خواهد استواری در خطر
بی سبب خود غرق هر غوغا مکن

زندگی با صبر زیبا می شود
پس دلت را خسته از دنیا مکن

با صبوری زندگانی دل‌پذیر
صبر را با کاهلی معنا مکن

با شکیبایی جهان زیبا شود
صبر را در غفلتت پیدا مکن

هر که را دیدی صبور و استوار
طعنه بر احوال او بی جا مکن

هر که ایمان در دلش جاری نبود
نور حق در جان و دل پیدا مکن

دل به دست قادر مطلق سپار
رنج خود را بهر دنیا وا مکن

گر که خواهی در مسیر حق روی
جز به درگاه خدا شکوا مکن

زندگی بی‌نور ایمان ظلمت است
عمر خود را صرف هر سودا مکن

گر بخواهی معدن سوزان عشق
جان رها کن زین قفس، نجوا مکن

گر به وادی فنا خواهی سفر
دل ز دنیا برکن و بلوا مکن

هرچه غیر از یار را ویران نما
خانه‌ی دل را به عشقش جا مکن
جان بده در راه معشوق ازل
خاک شو در کوی او، رعنا مکن

هر که از غیر از خدا خالی شود
شمع حق گردد، همی غوغا مکن

گر بسوزی در حریم عشق حق
ذرّه‌گردی در رهش، شیدا مکن

ترک دنیا کن، منیت ها برون
بی سبب با این و آن دعوا مکن

گر بسوزی در هوای عشق یار
جان سپاری از برش، رسوا مکن

دل ز غیر حق تهی کن ای عزیز
تا شوی محو خدا، افشا مکن

هرکه بر آتش زند خود را ز عشق
همچو پروانه شود، حاشا مکن

هر که در عشقش فنا گردد به جان
پادشاهی بایدش، اغوا مکن

تا نگردی قطره‌ای در بحر جان
کی رسی بر ساحلش، ماوا مکن

گر به جان خواهی وصال ایزدی
عقل و هوش و خویش را رسوا مکن

هر که بر آتش رود در راه دوست
جان به جانان می دهد، افشا مکن

ترک خواهش های نفسانی نما
دل رها کن از بلایا، ما مکن

هر که را دیدی " رجالی" دل قوی
طعنه بر ایمان و بر تقوا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۲۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:38  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۹۰)

نصیحت(۱۷)

بخشش

فقر خود را پیش کس افشا مکن
دل به غیر از حضرت یکتا مکن

بخشش و نیکی ز مردان خداست

لطف خود بر این و آن، افشا مکن

دیده‌ی دل سوی رحمان باز کن
خویش را مشغول این دنیا مکن

رنجش از خلق خدا در دل مدار
شکوه از تقدیر و از مولا مکن

هر چه آید بهر تو از لطف اوست
شکر نعمت کن، گله بی‌جا مکن

در مسیر عشق، جز یزدان نبین
در امور دنیوی، غوغا مکن

خدمت مردم نما با شوق و ذوق
با خلوص و بی ریا، اغوا مکن

عفو را چون زینتی بر دل گزین
کینه را در جان و دل مأوا مکن

گر کسی بر تو جفا کرد بی غرض
زخم را در خاطر خود جا مکن

هر که را دیدی خطایی کرده است
سخت‌گیری در خطا، امضا مکن

زندگی در عفو زیبا می‌شود
قلب خود را کلبه ی غم ها مکن

نیک باش و نیک بین و دلنواز
لطف را تعویق بر فردا مکن

دست خود بر مهربانی ها گشا
مهر خود را دیده بر بینا مکن

در گذشت است لذتی بر جان و دل
پس پشیمانی در آن معنا مکن

هر که را دیدی که دل آرام شد
یاد حق را در دلش، حاشا مکن

چون که رحمت شامل حالت شده
بی سبب تاخیر بر فردا مکن

زندگی جز لطف حق بی معنی است
دل به غیر از او ز خود احیا مکن

راز هستی را ز یزدان کن طلب
عمر خود را بسته بر رویا مکن

چون که تسلیم قضا از حکمت است
رنج را در خاطرت مأوا مکن

گر که تقدیری رسد در زندگی
شکوه از آن در بر دنیا مکن

اعتماد خویش بر یزدان نکوست
دل به غیر از لطف او شیدا مکن

زندگی سرشار از عشق و صفاست
بی سبب آن تیره در افوا مکن

حرص دنیا بی‌ ثمر باشد، فناست
عمر خود را در پی دنیا مکن

عزت از درگاه حق حاصل شود
در طلب، غیر از خدا، تقوا مکن

صبر چون کردی، خدا یاری کند
شکوه‌ بر حال و دلت رسوا مکن

روزگارِ تلخ را شیرین ببین
شادی‌ات را بسته بر سودا مکن

با توکل بر خدا آرام باش
عمر خود را در غم و افوا مکن

هر که با صبر و رضا همراه شد
رنج را بر خاطرش معنا مکن

چون ز درگاه خدا روزی رسد
دل به غیر از لطف حق شیدا مکن

حاجتت را جز به درگاهش مگو
راز دل را پیش هر کس وا مکن

گر به درگاه خداوندی شدی
سجده‌ات جز درگه یکتا مکن

دیده‌ی دل را به نور حق فروز
خلوتت را جز به حق آرا مکن


هر که قانع شد" رجالی" دل رها
عمر خود در حرص بی‌معنا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:20  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده قناعت(۳۸۹)

نصیحت(۱۶)

دل به دنیای پر از غوغا مکن
خویش را وابسته بر دنیا مکن

در قناعت عزت و آرامش است
پس ز غوغای جهان پروا مکن

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
دل به سودای دگر شیدا مکن

با قناعت کردن و ترک طمع
دل بر این دنیای نا پیدا مکن

با قناعت دل رها کن هرچه بیش
خویش را وابسته‌ی سودا مکن

صرفه جویی و قناعت پیشه کن
خویش را دلبسته و رسوا مکن

می فریبد جان و دل را هر زمان
دل به دنیای پر از یغما مکن

هر چه داری در دل و افکار خویش
بی سبب بر هر کسی افشا مکن

هر که را دیدی قناعت پیشه کرد
طعنه بر رفتار او بی جا مکن

با قناعت زندگی شیرین شود
پس تو خود را غرق در دنیا مکن

با قناعت شادی دل مستدام
عمر خود را در غم فردا مکن

نیک و بد تقدیر باشد سوی دوست
دل پریشان غیر بی همتا مکن

پیروی از عقل کار اولیاست
راه خود را همره اشقا مکن

گر بخواهی سربلندی در مرام
کن صبوری در غم و شکوا مکن

گر که خواهی سرفراز ی در امور
بی سبب هر کار را اجرا مکن

گر بخواهی در شکیبایی ثبات
حرف خود را بسته بر پروا مکن

صبر را در جان و دل افزون نما
عمر را در ناله و غوغا مکن

گر به دنبال خدایی، مهد عشق
دل تهی از صبر و از معنا مکن

هر که را دیدی صبور و دلگشا
در نگاهش جز صفا پیدا مکن

زندگی بی‌ صبر، تاریک و غمین
خویش را غرق غم و دعوا مکن

هر که اهل دانش و فضل و کمال
بی سبب سرگشته در رویا مکن

عقل باشد منبع نور و بود آن رهگشا
عمر خود را صرف هر سودا مکن

زندگی بی‌نور حکمت تیرگی است
پس به هر آشوب دل رسوا مکن

گر بخواهی معرفت در جان و دل
جان خود را غرق در رویا مکن

علم را با فکر و دانش کن قرار
عمر خود را صرف هر غوغا مکن

با صبوری زندگی کن ای عزیز
دل به این دنیای بی فردا مکن

زندگی بی صبر،‌ در رنج و بلاست
خویش را بسته به این دنیا مکن

گر که خواهی عاقبت باشی به‌کام
بی‌سبب دل را پریشان جا مکن

گر که خواهی عاقبت باشی به‌کام
عمر خود را صرف هر سودا مکن

گر بخواهی کامیابی در عمل
جز به نام حق، زبانی وا مکن

هر که را دیدی " رجالی" اهل فکر
طعنه بر اندیشه‌اش بی جا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۹

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 0:41  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
نصیحت(۱۵)
قصیده عشق(۳۸۸)

عشق را بی‌معرفت معنا مکن
دل بدون نور حق پیدا مکن

خود پرستی در محبت مانع است
دل تهی از مهر را زیبا مکن

هر که را دیدی دلش با حق به‌جاست
غصه‌ای از طعنه‌ی دنیا مکن

زندگی بی‌عشق، سست و بی‌ثمر
پس دلت را بسته بر سودا مکن

گر بخواهی مهر و نور سرمدی
دل تهی از عشق بی همتا مکن

عشق، نعمت بود از حق در کمال
هر که دارد عشق، دل تنها مکن

عشق را در جان و دل پیدا نما
خویش را وابسته بر دنیا مکن

چون گلِ خوشبوی در باغِ وصال
دل به خار و خس به هر صحرا مکن

دل ز زنجیر هوس آزاد کن
روح را محبوس در سودا مکن

برگِ سبزِ عشق را بنشان به دل
دل چو دریا کن، ولی رسوا مکن

گر به نور حق دلت روشن شود
چشم را سرگشته‌ی بینا مکن

حب دنیا را ز دل بیرون نما
خویش را در بند هر یغما مکن

سینه را آرا به نور معرفت
دل به دام رنگ و بو پیدا مکن

راه حق را طی نما با عشق او
عمر خود را صرف هر بی‌جا مکن

چو مسافر باش، در دنیای پست
خانه‌ای از جور، در دل جا مکن

گر خدا را طالبی در هر نفس
جز به درگاهش دلِ شیدا مکن

جانِ خود را وقفِ یکتا حق نما
عمرِ خود بر پای هر کس پا مکن

چون گُلِ نرگس بمان در بندِ عشق
نفس خود آلوده‌ی دنیا مکن

در حریم کبریا نور است و عشق
خویش را محبوس در سفلا مکن

گر ز جامِ وصل نوشیدی شراب
عشق را مشغولِ هر مینا مکن

گر رسیدی بر مراتب در وصال
دل‌سپاری بر هوای ما مکن

دل چو دریا کن ز بحرِ بیکران
رودِ جان را بسته بر دریا مکن

گر وصالِ یار خواهی دم به دم
دل به غیر از کوی او مأوا مکن

چون به باغ عشق بنشستی دمی

دل به گل‌های جهان پیدا مکن

چشم دل بگشا به روی یار و دوست
دل اسیرِ عشق این دنیا مکن

سوزِ دل گر در دلت بنشاند حق
سینه را خاموش بر سودا مکن

گر به شمعِ عشق حق پروانه‌ای
دل " رجالی" سر مه ی بینا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۸

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 9:12  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۸۷)

قصیده نصیحت(۱۴)

راز خود را در دل و افشا مکن
معرفت را طالب و غوغا مکن

آن که بخشد از دل و جان مال خود
خویش را با بذل خود، بالا مکن

چون نسیمی کن محبت بی‌صدا
نام خود بر لب چو دریا وا مکن

گر که خواهی در محبت روح بخش
مهر را بر جان و دل حاشا مکن

هر که را باشد گذشت و بندگی
طعنه بر اعمال او هر جا مکن

هر که را باشد دلی پاک و زلال
بی سبب بر کار او، شکوا مکن

نور ایثار است روشن بخش ما
پس تو خود را غرق در ظلما مکن

هر که خواهد راه بی پایان ز خیر
بی سبب بر این و آن اعطا مکن

آن که مشی‌اش بخشش و بخشندگی‌ست
حق چو افزون کرد، بی معنا مکن

بخشش است سر لوح ما در زندگی
عمر را با بخل ، تا فردا مکن

با شجاعت زندگی را طی نما
عمر را در وهم و در رویا مکن

گر که خواهان شجاعت، سروری
دل تهی از حکمت و تقوا مکن

هر که را دیدی که دریا دل بود
طعنه بر کردار او بی جا مکن

زندگی بی‌نور بی معنا بود
خویش را در ظلمت دل وا مکن

گر طلب کردی خدا را با یقین
دل به هر غوغای بی‌معنا مکن

راه حق باشد صراط مستقیم
دل به هر سودای بی مبنا مکن

هر که را عقل و خرد آن رهنماست
پس ورا غرق دل و رویا مکن

هر که را نورِ خرد تابنده است
هر سخن را بی سبب معنا مکن

آرزو گر باشدت فهم امور
راه خود را صرف هر دعوا مکن

گر که خواهی در مسیر حق روی
عقل را بازیچه ی سودا مکن

هر که باشد حاکم نفس و هوا
طعنه بر گفتار او هر جا مکن

حرف را سنجیده گو و با دلیل
بی سبب تفسیر بی معنا مکن

زندگی با عقل و دانش دلنشین
خویش را در بند هر سودا مکن

عقل چون گوهر بود، پیغمبر است
عمر خود را صرف هر بی‌جا مکن

حرف خود را بر صداقت استوار

راز خود بر هر کسی افشا مکن

گر به دنبال حقیقت در نظام
دل تهی از پاکی و تقوا مکن

هر که را صادق ببینی در عمل
طعنه‌بر جان و دل دانا مکن

زندگی بی صدق تاریک و تباه
پس در این ظلمت دلت شیدا مکن

گر به دنبال خدائی و رسول
پاکی جان پیشه و بلوا مکن

در ره حق گام نه با صدق دل
فتنه و آشوب در دنیا مکن

راه حق را با بصیرت طی نما
دشمنی با عاشقان یکتا مکن

خویش را در محضر حق بین مدام
کار ناجور و خطا هر جا مکن

در ره دین، جان فدا کن با یقین
دل به دنیای پر از سودا مکن

سینه‌ات را آینه کن بهر نور
نفس خود را تابع غم‌ها مکن

هر که داده دل به عشق کبریا
عمر خود را او تلف، بی جا مکن

در دل طوفان، "رجالی" دل سپار
راه خود در وادی غوغا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۷

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:48  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۸۶)

نصیحت(۱۳)

خویش را هرگز ز یکتا وا مکن
دل تهی از این هدایت ها مکن

عدل را از نفس خود آغاز کن
در قضاوت بی سبب اجرا مکن

گر نداری عدل و انصاف و یقین
حق کس را وقف بر غوغا مکن

هر که را دیدی که داد از عدل کرد
طعنه بر احوال او بی جا مکن

ظلم، راهی سوی تاریکی بُوَد
خویش را در ظلمت شب ها مکن

گر تو را باشد عدالت خط مشی
دل تهی از مهر و از تقوا مکن

داد را باید که با انصاف گفت
حرف ناحق در قضا، افرا مکن

عدل، نوری بر جهان هستی است
نور را خاموش در دل‌ها مکن

عدل چون نور است در کون و مکان
نور دل را تار با غوغا مکن.

تا به ظلمت در نیفتی از فراق،
شور بی‌جا در دلت پیدا مکن.

هر که دل از بستگی آزاد کرد
غیر حق را در دلش ماوا مکن

مال دنیا را ز بهر دین مخواه
گنج دل را غیر حق پیدا مکن

هر که را دیدی که زاهد شد ز عشق
دل ز احوال درونش وا مکن

بهترین سرمایه در تقوا و صبر
دل تهی از گوهری یکتا مکن

آن که عالم را تهی از مهر کرد
عقل را بازیچه‌ی دنیا مکن

گنجِ حکمت در دلِ آرام جو
خویش را تسلیمِ هر سودا مکن

عزت نفس و صفای دل نگاه
سفره ی دل را به هر کس وا مکن

سادگی در زیست راه اتقیاست
عشق را در دام هر سودا مکن

صبح امید از دل شب زاده شد
پس به تاریکی دلت را جا مکن

گر دلت از سختی ایام تنگ
صبر کن، دل را به غم شیدا مکن

هر که با امید در دل زنده است
طعنه بر رؤیای او بیجا مکن

زندگی با نور زیبا می شود
دل به هر اندیشه در افوا مکن

هر که باشد در رهِ عشق و حضور
دل به فردایِ خود و سودا مکن

هر که باشد در مسیر عشق و نور
چشم خود را وقف بر فردا مکن

هر که را امید باشد مستدام

خویش را بی نور یکتا وا مکن

زندگی با نور حق زیبا شود
دل تهی از نورِ بی همتا مکن

دل مبند بر موج‌های اضطراب
کشتی‌ات را غرق در غم ها مکن

گر که خواهان سکونی در دلت
دل تهی از عشق نا پیدا مکن

هر که را دیدی که آرام است و شاد
طعنه بر حال دل شیدا مکن

زندگی بی‌نور رویای دل است
پس تو خود را محو در رویا مکن

گر که خواهی صلح با عزت همی
راه خود را بسته بر غوغا مکن

هر که باشد در سکون و منزلت
خویش را از این کرامت وا مکن

زندگی با صبر و آرامش نکوست
دل تهی از صلح و از معنا مکن

هر که را باشد " رجالی" محو یار
بی سبب مدهوش و در رویا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 17:51  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۸۵)
نصیحت(۱۲)

دل تهی از لطف بی همتا مکن
چهره‌ات را زین سبب، شیدا مکن

آن که افتد از غرورش سر به خاک
سروری باعث شود، غوغا مکن

گرچه در ظاهر شکسته شد غرور
عاقبت در اوج شد، والا مکن

گر که خواهی منزلت، عزت ، مقام
دل تهی از فخر و هر دعوا مکن

هر که را دیدی که اهل بندگی است
طعنه بر احوال او بی جا مکن

گر بخواهی فیض حق را در جهان
راه باطل را در این دنیا مکن

کبر و نخوت، آتشی سوزنده است
شعله‌اش را در دلت احیا مکن

هر که باشد در طریق عارفان
غرق در آشوب و هر سودا مکن

خاک شو تا گل بروید باغ عشق
خویش را از فیض حق تنها مکن

حرف را سنجیده بر لب آشکار
آنچه ناسنجیده باشد، وا مکن

گر که خواهی سرفرازی و شرف
حرف خود با بد زبانی را مکن

هر که لب بندد به روی جاهلان
طعنه بر کارش مزن، غوغا مکن

راستی، آیینه‌ی ایمان ماست
چشم دل را صرف بر دنیا مکن

حرف خود را با زبان خوش بگو
دوستی را غرق در دعوا مکن

راست گویی در مرام اولیاست
عمر را در فتنه و اغوا مکن

عشق را از جان و دل معنا بگیر
هرچه جز او باشدش ، احیا مکن

گر نداری نور ایمان در دلت
دل تهی از مهر بی همتا مکن

هر که را دیدی ز عشق حق قرار
طعنه بر احوال او بیجا مکن

زندگی بی نور یزدان در عذاب
روح و جان را غرق هر غوغا مکن

عشق چون آیینه‌ ای در جان و دل
دل تهی از عشق و از یکتا مکن
گر که خواهی در محبت عشق حق
از گنه دوری و آن افشا مکن

هر که لب بندد به روی جاهلان
طعنه بر کارش مزن، غوغا مکن

حرف بی ارزش چوسم باشد به دل
زهر را در جان خود حلوا مکن

راستی، آیینه‌ی ایمان ماست
چشم دل را صرف بر دنیا مکن

حرف خود را با زبان خوش بگو
دوستی را غرق در دعوا مکن

راست گویی در مرام اولیاست
عمر را در فتنه و اغوا مکن

عشق را از جان و دل معنا بگیر
هرچه جز او باشدش ، احیا مکن

گر نداری نور ایمان در دلت
دل تهی از مهر بی همتا مکن

هر که را دیدی ز عشق حق قرار
طعنه بر احوال او بیجا مکن

زندگی بی نور یزدان در عذاب
روح و جان را غرق هر غوغا مکن

عشق چون آیینه‌ ای در جان و دل
دل تهی از عشق و از یکتا مکن

گر که خواهی در محبت عشق حق
از گنه دوری کن و آن افشا مکن

عشق چون دارو برای جان ماست
زخم را در سینه‌ات بر پا مکن

حکمت از سرچشمه‌ باید بر گزید
علم را بازیچه‌ی دنیا مکن

گر نداری در دل و جانت خرد
حکم بی‌ مبنا و بی معنا مکن

هر که را دیدی که اهل حکمت است
نقد بی جا بر وی و افشا مکن

زندگی بی دانش و بینش عبث
پس تو خود را بسته بر سودا مکن

علم اگر نوری دهد، آن رهنماست
حکمتت را بند هر غوغا مکن

ار سخن های سبک دوری گزین

پس تو گفتاری ورا یکتا مکن

حکمت و بینش " رجالی" رهنما
نور را خاموش در دل‌ها مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:36  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۸۴)
نصیحت(۱۱)

دست بر دامان بی تقوا مکن

خصم را منجی بر این دنیا مکن

مهربانی را نما آیینه‌وار
دیده را در تیرگی شیدا مکن

گر که نوری در دلت تابنده شد
آن چراغ از باد بد فهما مکن

هر که را دیدی که سرخوش، بی‌قرار
زخمِ پنهانِ دلش پیدا مکن

گر کسی بر تو محبت‌ها نمود
حُسنِ او را تیره با اِملا مکن

عشق بی‌مهر و وفا قدری نداشت
دل به این دنیای غم افزا مکن

دوستی با اهل دانش کن گزین
هر که را دیدی، ز تقوا وا مکن
زندگی جز مهر و عشق و بندگی
لحظه ای از عشق خود، حاشا مکن

نور امیدت، چراغ راه توست
در مسیر نور، دل را وا مکن

گر که تاریکی به قلبت سایه کرد
نور را خاموش از عقبی مکن

هر که را دیدی ز غم آسوده است
چشم خود را غرق در رویا مکن

گر که در دل غصه‌ای داری به جا
درد را در سینه‌ات ماوا مکن

زندگی با نور امیدی خوش است
شمع را از نور خود بی جا مکن

صبح امید است، پایانِ شب است
روز را در حسرت شب‌ها مکن

گر چه نور حق تعالی شد عیان
دل به هر فرصت در این دنیا مکن

راستی چون جوهر جانت شود
حرف باطل در دلت پیدا مکن

گر تو دادی قول، محفوظش بدار
عهد را هر لحظه‌ای حاشا مکن

صدق را سرمایه‌ی جانت نما
دست بر دامان هر فتوا مکن

دشمنِ صدق و صفا، نا مردمی
در دل خود جای آن را وا مکن

هر که با صدق و صفا هم‌راه شد
جان او را خالی از تقوا مکن

زندگی در راستی معنا شود
حرف بی‌ مبنا ز خود بر پا مکن

گر سکوتت چون صدف دری گران
حرف بی‌معنا در آن انشا مکن

گر ندانی حرف را در جای خود
خامشی را بی‌سبب آرا مکن

هر که را دیدی سخن سنجیده گفت
پاسخش را طعنه و پروا مکن

در حضور اهل معنا، معرفت
حرف ناسنجیده و بی جا مکن

قبل هر اندیشه ای تدبیر کن
حرف بی‌پایه در این دریا مکن

ساکت و آرام، گر باشی، ز فهم
جای خود را صرف بر غوغا مکن

زندگی در فهم و خاموشی نکوست
حرف بیهوده ز خود گویا مکن

هر که را دیدی" رجالی" در غم است
راز او را بر سرِ صحرا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۳/۱۲/۱۴

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:56  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۸۳)
نصیحت(۱۰)

قلب خود را خانهٔ دنیا مکن
دل به هر سودا و هر رویا مکن

راز دل را در دل امواج عشق
همچو مروارید، در ژرفا مکن

عمر خود را در ره یزدان گذر
دل به هر کار عبث شیدا مکن

هر که را دیدی صداقت پیشه کرد
طعنه بر گفتار او هرجا مکن

زندگی بی‌صدق، تاریک و تباه
دل به هر آشوب و هر بلوا مکن

گر تو خواهی رستگاری، ای عزیز
راه حق گیر و ز باطل جا مکن

راستی را پیشه کن در زندگی
عزّتت بخشد، دگر حاشا مکن

راستی را در دلت پرنور ساز
عمر خود در کذب و در یغما مکن

مِهر بی‌لطف و صفا بی معنی است
دل تهی از نور آن، افشا مکن

گر که خواهی در محبت غوطه‌ور
عمر خود را صرف بر دعوا مکن

هر که در راه محبت گام زد
طعنه بر رفتار او رسوا مکن

زندگی بی عشق، چون زندان غم

دل به هر بیگانه در دنیا مکن

گر توانی راه تقوا را گزین
بر ره باطل دلِ خود وا مکن

هر که را مهر و محبت در بر است
نور حق در سینه اش، ماوا مکن

عشق را در جان و دل احیا نما
راه را بر نور حق ، اخفا مکن

گر که خواهی سر بلندی و فراز
دل تهی از نور حق، آرا مکن

گر که خواهی در شکیبایی مقام
حرف خود را صرف هر پروا مکن

زندگی بی‌نور ایمان تیره است
پس تو خود را غرق این دنیا مکن

گر که خواهی در طریق حق مقام
دل تهی از صبر و از معنا مکن

حق دهد آرامش و عزت به ما
زان سبب در راه حق پروا مکن

صبر را در سینه‌ی خود جای ده
عمر را در حسرت و اغوا مکن

بندگی کن در رهِ یزدان پاک
سر به خاک آر و دلت را وا مکن

دل به غیر از او نبند و جز به عشق
راه غیر از راه حق پیما مکن

گر به‌دنبال مقامی، عز و جاه
راه شیطان را در این دنیا مکن

هر که را دیدی که دارد افتخار
طعنه بر گفتار و بر انشا مکن

زندگی بی‌نورِ حق و مهر و عشق
سخت باشد، بر سرش دعوا مکن

گر که خواهی در جوار حق مقام
دل سیه از کینه ی بی جا مکن

گر که خواهی جای والا نزد حق
دل تهی از مهر و از تقوا مکن

دان تواضع نورِ جان آدمی است
عمر خود را صرف در غوغا مکن

هر که را دیدی " رجالی" پر نشاط
طعنه بر رفتار او هرجا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۳/۱۲/۱۳

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 20:36  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۸۲)
نصیحت(۹)

دل به نیرنگ و ریا شیدا مکن
جان خود را بسته با آنها مکن

گر ز نور حق شود دل منجلی
دل اسیر جلوه ی دنیا مکن

دل چو آیینه‌ست، جام کبریاست
چون شود، آیینه‌ام رسوا مکن

گر به دل نوری ز حق را دیده ای
دل به جهل و غفلت و سودا مکن

عقل را چون گوهری تابنده دان
نور آن را تیره و بی‌جا مکن

گر نداری دانش اسرار دل
در سخن‌پردازی‌ات غوغا مکن

دل چو آیینه‌ست، پاکش کن ز غم
از جفای ناکسان، پروا مکن

هر کجا آگه شدی، حیران مرو
علم را محبوس در غم‌ها مکن

گر خدا داده تو را عقل و خرد
نور را در ظلمت شب‌ها مکن

گر که حکمت شد نصیب جان تو
آنچه فهمیدی، فقط معنا مکن

راستی در جان خود احیا شود
حرف از تزویر در دنیا مکن

گر شدی همدم به آیینه‌ صفت
نقش خود را زشت یا زیبا مکن

هر که را دیدی که دل داده فریب
نقش او را خالی از تقوا مکن

صدق گر سرمایه‌ی جانت شود
عهد خود را صرف هر اغوا مکن

دشمن صدق است ناپاکی ز دل
دل به نیرنگ و ریا شیدا مکن

هر کجا دیدی دروغی پا گرفت
مهر بر لب زن، ولی افشا مکن

زندگی بی صدق، تاریکی بود
نور را خاموش ای بینا مکن

گر که در جانت نشسته کبریا
عمر خود را وقفِ استغنا مکن

هر که را دیدی ز خود مغرور شد
با چنین مشی، سخن بی‌جا مکن

گر که نیکی را بدیدی در عمل
لطف را در چهره‌اش نجوا مکن

اوج هر پرواز در افتادگی‌ست
نام خود را با دغل، اعلا مکن

گر بزرگی در وجودت شد پدید
دل به هر بی‌دانشی شیدا مکن

آب دریا بر بزرگی شد گواه
خویش را بر قله‌ی بالا مکن

هر که را دیدی به ظاهر در مقام
خویش را در جای او پیدا مکن

صبر را گر زینت دل ساختی
رنج را تسلیمِ هر غوغا مکن

گر که طوفان در دل و جانت پدید
ناخدای کشتی‌ات را وا مکن

هر که باشد خسته از رنج و بلا
درد او را سخت‌تر، افزا مکن

گر بود کوهی بلا درپیش رو
صبر را در سینه‌ات حاشا مکن

هر که را صبر است اندر زندگی
راه او را خالی از معنا مکن

زندگی در صبر، معنا می‌شود
لحظه‌ها را غرق در دعوا مکن

گر که صبرت در ره حق شد عیان
پای دل را بسته در دنیا مکن

هر که را دیدی " رجالی" دل فریب
بر سر خلقش چنین رسوا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۳

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:3  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۳۸۱)
نصیحت(۸)

زندگی را بی‌ثمر، معنا مکن
راه‌ها را بسته و تنها مکن

زندگی خود هدیه ای از کبریا
بی سبب این هدیه را، حاشا مکن

گر نداری نور امیدی به دل
زندگی را غرق در غم‌ها مکن

زندگی بی‌نور تاریک است و سرد
شادی‌ات را بی سبب، افشا مکن

چون رها گشتی ز اندوه و بلا
دل تهی از شادی و سودا مکن

غم چو ابری می‌گذارد سایه‌اش
دل به زنجیر غمش شیدا مکن

شاد بودن گنج بی پایان ماست
عمر را در حسرت فردا مکن

زندگی دریای مواج امید
دل به طوفان غم دنیا مکن

غنچه‌ی لبخند بر دل ها نشان
خاطر خود غرق هر سودا مکن

شور عشق و زندگی بر پا نما
زندگی را تیره و تنها مکن

هر نفس با نور حق همراه کن
روح خود تسلیم هر غوغا مکن

علم را با جان خود همراه ساز
زندگی را صرف بر دعوا مکن

گر نداری دانش و فهم امور
راه خود را از ره دانا مکن

دانش و بینش چراغ راه ما
راه را تاریک با اغوا مکن

هر که را دیدی که صاحب حکمت است
طعنه بر گفتار او بی جا مکن

دانش ار باشد، دهد قدر و بها
عمر خود را صرف هر سودا مکن

علم اگر نورت شود، مشکل گشاست
عقل را در گیر هر پروا مکن

آنکه نادان است، در بند خطاست
وقت خود را صرف هر غوغا مکن

دل به دست قادر مطلق سپار
عمر خود را صرف هر سودا مکن

گر که خواهی در امان حق شوی
دل به موج فتنه‌ی دنیا مکن

ذکر یزدان مایه‌ی آرامش است
دل تهی از یاد بی همتا مکن

دل به دست قادر مطلق سپار
عمر خود را صرف هر سودا مکن

گر که خواهی در امان حق شوی
دل به موج فتنه‌ی دنیا مکن

هر که را دیدی که در تسلیم حق
طعنه بر احوال او بی جا مکن

ذکر یزدان مایه‌ی آرامش است
دل تهی از یاد بی همتا مکن

هر که خواهد در ره حق پا نهد
گام خود دور از ره تقوا مکن

آن که حق را یافت، از خود رسته شد
پس تو خود را صرف هر سودا مکن

توکل گوهر ایمان و تقوا
هر چه از حق آیدت، حاشا مکن

دل به دریا زن، ز حق امید دار
هرچه آمد بر سرت، پروا مکن

هر چه آید بر دلت، تسلیم باش
جان خود را محو در سودا مکن

هر که را دیدی" رجالی" بی‌ خبر
طعنه بر حال خوشش بی جا مکن

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۳

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 1:44  توسط علی رجالی  |