|
باسمه تعالی مثنوی(۴۱۰)
بهاری که از لطف جانان رسد
بهاری که از مهر یزدان بود
ز فیض الهی ، چمن باز شد
نسیمی وزید از بهشت برین
چو خورشید تابید بر جان ما
بهاری که از لطف یزدان رسید
بهاری که با یاد حق میوزد
خدا رحمتش پیشه گیرد ز خشم
دل از نور حق کی کند احتراز؟
دل از نور حق، نیست هرگز گسست
دل از شوق وصلش به پرواز شد
دلی کو زِ نور خدا جان گرفت
بهاری که از نور ایمان رسد
ز هر قطره باران، صدایی وزد
دل از نور حق، کی شود بینیاز؟
بهاری که از جان برآید صدا
ز نوری که از کوی جانان رسد
ز عشقش جهان پر زِ عرفان شود
هر آن کس که جانش زِ حق پر شود
اگر قطرهای بر دل و جان رسد
دل از یاد حق کی جدا میشود؟
دل از نور حق کی رود در گداز؟
ز هر غنچه بوی خدا میرسد
دل از خواب غفلت چو گردد رها
بهاری که از عشقِ حق جان گرفت
نسیمی زِ وصلش به جانها وزید
زِ هر غنچهاش عطرِ ایمان شکفت
دل از غیر حق پاک گردد اگر رهاند خدا، هر بلا و خطر
چو بارانِ رحمت به دلها وزد
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۱
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:39  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مثنوی(۴۰۹) چو گل بشکفد راز پنهان دل
زِ لبخند گل، باغ شد غرق نور
اگر دل به یاد خدا زنده شد
اگر جان بسویش به پرواز شد
ز گلزار عشقش دلم تازه شد
اگر ذکر حق را به دل جا کنی
به دریای رحمت شود رهنمون زِ هر سوی، آواز شادی بود
بهار است، هنگام ذکر و دعا زمانِ وصال است با کبریا
ز هر قطره باران، نشان آورَد
نسیمی ز باغ جنان می وزد
ز دل هر که عشق خدا پرورید
اگر جان ز اخلاص، گوهر شود
هر آن کس که خاکی بود در جهان
هر آن کس که عاشق شود کردگار
رهد از همه کفر و شک و شعار
چو دل عاشق و مست یزدان شود
بهاری که جان را صفا میدهد
نسیم بهاری تسلّا دهد
زداید ز دل تیرگیهای غم
نوای خوشش راز شادی سرود
نسیم وصالش چو گردد عیان
هوای بهاری پیامِ وصال
به هر گل کند رازِ شیرین عیان
اگر دل ز دیدار حق شاد شد
ز انوار حق دل چو روشن شود
بهاری که از لطف یزدان رسد
چو دل شد ز نور خدا بیقرار شود غرق در وصلِ آن کردگار
ز هر قطره باران، ندا میرسد
رجالی، دلت را به حق واگذار که در وصل یزدان شود ماندگار
سراینده
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ساعت 1:20  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مثنوی(۴۰۸)
بهاری که آید زِ لطف خدا
به هر غنچهای راز حق جلوهگر
ز هر سبزهای بوی عشقش رسد
اگر دل ز عشقش شود بیقرار
اگر لطف یزدان شود یارِ ما
ز هر ذرّه نوری پدیدار شد
بهاری که از وصل جانان رسد
به هر گل که بینی، تجلّی عیان
ز اشک سحر دل چو طاهر شود
ز نور خدا گر بگیرد دلم
چو دل پر ز یاد خداوند شد
ز نورش برافروخت آیینه را
چو دل یاد حق را به جان پرورید
به یادش دل آرام و جان بیغبار
دمی گر به درگاه مجنون شوی
زِ هر قطرهی اشک در نیمهشب
دل از نور ایمان اگر پر شود
شمیمی که از یار آید به جان
نسیمی که از کوی دلبر وَزَد
ز یادش بیابد دل ما صفا
بهاری که از مهر یزدان رسید
زِ هر غنچه بویی زِ عشق خداست جهان پر ز نور و دلآرا صفاست
زِ رازی که پنهان بُوَد سوی یار
نهانی که در دل چو آتش تپید به اشک سحرگه زِ خاکش دمید
بجوشد زِ هر دل، سرودِ جهان
چو دل در حریم خدا جا گرفت
به نور یقین راه حق را شناخت
" رجالی"، به یادش دل افروخته زِ هر غم، به شوقش برون تاخته
سراینده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:49  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۰۶)
ازخوف خدا، دل همه لرزان است
هر لحظه که تقوا به دلم افزون شد
ترسم ز فراق ، از جدایی، یا رب
این دل ز فراق، بی تو افسرده شود
گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
از دوری تو ز عشق ، غم بار شوم هر لحظه مرا، غفلت و عصیان است
بگشا در عشق بر دل جانکاهم
ای رب، ز محبتت نظر کن بر من
ترسم که ز غفلتی گرفتار شوم
رحمی کن اگر خراب و مغرور شدم
ترسم ز خدا غافل و من دور شوم بی نور خدا، در دلم طغیان است
ای دوست مرا به خلوت وصل بخوان
گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
ای خالق ما، به سوی تو برگردم
از ظلمت دنیا دل و جان تار شود
ای خالق رحمان، به تو من روی کنم
بخشنده و دانا به خطایم، تو صبور از ترس گناه، این دلم گریان است
ای خالق بیکران، به ما رحمی کن
دور از ره حق گشته و اقرار کنم
کز بیتو اسیر خویش و بیمار شوم
امید به عفوت، ز جهالت ز قصور بر لطف و عطای ازلی انسان است
ای خالق جانها، تو کریمی تو غفور
جز سایهی تو نیست مرا راه جمیل
گفتم که پناهم به تو ای یار جلیل
ای رب، به نگاه لطف، بنگر بر ما
ای رب، ز کرامتت نظر کن بر دل
ای خالق جانها، تو لطیفی و صبور
ای خالق جانها، تو عزیز و تو ودود
ای خالق رحمت و صفا، در هر حال سراینده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:27  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مثنوی(۴۰۶) در سایهی وهم، جان گرفتار شده
در دام هوس، روح ما خوار شده
ای دل بگذر، از غم فردایت
ای عقل چرا چنین هراسان گشتی
در حلقهی فقر، مرد بیتاب شده
از تنگی فقر ، دل پریشان گشته
چشمی که به دست دگری می باشد
از ترس و گمان، چون هراسان گشتی
گر سینه ز نورِ حق فروزان گردد
رزقی که رسد ز لطف یزدان باشد
هر کس که توکلش به حق میباشد
از خوانِ کرم، لطف او بیحد گشت
هر کس به امید این و آن می باشد
ای دل برهان، غصه و حرمان را
گر طالبِ آن سرِّ نهانی در جان
هرکس به امید دل به یزدان بندد
هر کس که امید بر خدا می باشد
ای دل، به یقین ره ز طمع آزار است
چون لطفِ خدا زِ حدِ احسان باشد
آن کس که ندارد به خداوند امید
ای دل مَنِه امید بر این خلقِ ضعیف
در دست خدا، کرم فراوان باشد
هر کس که به حق، دل شود شاد
هر جا که یقین ز نورِ جان میتابد
رزقی که خدا دهد، کم و بیشی نیست
ای دل به توکل دل خود را بسپار
هر جا که خداست، بی نیازی بر ماست
چون فقر نماند به جهان جاویدان
گنجی که نهان ز چشم انسان باشد
چون ذکر خدا، رهنمایی باشد
سراینده ۱۴۰۳/۱۲/۲۸
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 23:26  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی بهار (۴)
بهاری که از مهر یزدان رسد
اگر دل ز عشقش شود بی قرار رسد تا وصالش، شود پایدار
دل از نور حق چون فروزان شود
زِ انوار حق گر دلم پر ضیاست
به هر گوشهای بوی یارم رسد زِ هر ذرّه نوری نثارم رسد
بهار آمد و باغ خندان شده
زِ هر سبزهای نقشِ یارم عیان زِ هر غنچهای نغمهی او بیان
اگر دل زِ کبر و ریا پاک شد
چو دل از صفا نور حق را بدید زِ هر درد و غم، جانِ ما را رهید
بهاری که از لطف یزدان رسد به دل نور شادی چندان رسد
زِ یاد خدا دل چو گل وا شود به یاد خدا، غصه بیجا شود
زِ هر برگِ گل راز حق میرسد
چو گل بشکفد رازِ جان میشود زِ هر ذرّه نوری عیان میشود
زِ هر شاخه نوری به جان میوزد
اگر دل زِ انوار حق روشن است زِ هر درد و غم، جانِ ما ایمن است
نسیمی که از باغ جان میوزد
ز هر نغمهای راز جان میوزد
نسیمی ز کوی حقیقت وزد
بهاری که از عشق سامان شود
نسیمی که نور هدایت وزد
چو دل را زِ ظلمت رها میکنیم زِ انوار حق ما صفا میکنیم
بهاری که از حق، ظهور آمده دل از هر غمی پر سرور آمده
اگر دل به نور خدا منجلی
بهاری که از لطف، جان میرسد
زِ هر برگ، رازی زِ حق برملا زِ هر قطره، جانی به دل مبتلا
چو دل پُر شود از خدا در بهار بگیرد قرار و رَود هر غبار
اگر دل زِ حق پُر شود در بهار رسد دل به آرام و گیرد قرار
اگر دل ز حق پر شود پر ز نور
"رجالی"، دل از غیر حق پاک دار که در وصل او، جان بود ماندگار
سراینده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:41  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی بهار(۳) بهار است ، فصل امید و حیات زمان شکفتن، زمان نجات
بیا تا ز اخلاص، جان پروریم جهان را ز عشق و صفا پرکنیم
بهار آمد و عطر گلها وزید بهار آمد و باغ و بستان شکفت
سپیده دمی، بوسه بر گل فشاند
نسیم سحر عطر گل را ربود
زمین شد ز الطاف حق باصفا
نسیمی ز لطف خدا جانفزا
ز انوار حق در دل و جان ما
دمی کو زِ دل دور گردد خدا ز هر ذرّه تابیده نوری به جان
بهار است هنگام شور و سرور
نسیمی که جان را صفا میدهد
اگر دل ز شوقش به غوغا شود
بهار آمد و بوی گل تازه شد
شکوفه به لبخند گل وا نمود
ز هر غنچه بویی زِ عشق خداست
ز سِرّ حقیقت دلم باخبر
نهانی که در دل چو آتش تپید
چو گل بشکفد رازِ دل بیگمان چو گل بشکفد رازِ پنهانِ دل
ز لبخند گل، باغ شد غرق نور
اگر دل به یاد خدا زنده شد
اگر ذکر حق را به دل جا کند
به دریای رحمت شود رهنمون
ز هر سوی، آوازِ شادی بود
دلم را "رجالی" در این روزگار
سراینده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 13:1  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی بهار(۲) بهار است و هنگامِ شور و صفاست
بهاری که جان را ز خود شاد کرد
بهاری که دل را کند پر ز نور
بهاری که در دل نشیند، خوش است
نسیمی که جان را طراوت دهد
زِ هر قطرهی شبنمَش بوی یار
زمین پر ز سبزی و نور و سرور
دلا! وقت بیداری جان توست
به فصلِ شکفتن، دلت را بشوی
جهان هر نفس، عشق یزدان گرفت
بهاری که لبخندِ جان میدهد
بهاری که غنچه فراوان دهد
زِ هر غنچه پیغامِ وصلت رسد به دل نغمهی جانفزایت رسد
بهاری شکوفاست از شوق یار
بهاری گلستان ز هر سو شکفت
ز عطرش جهان پر ز شور و نشاط
نسیمی زِ باغِ بهشتِ برین
زِ جامِ محبّت چشیدم شراب
که هر ذره نوری زِ عشقش عیان
به عطرِ الهی دلم شاد شد
زِ نَفْحاتِ رحمت، روان تازه گشت
گلِ وصل بشکفت در جانِ ما
به شوقِ لقایش، دل آتشفشان
زِ انفاسِ قدسی، جهان پر زِ نور
نسیمی که از باغِ باقی وزد
چو خورشیدِ هستی بتابد به جان
گلِ عشق روید ز خاک وجود
بهاری که در دل نشیند تو را
بهاری که بیتو نچیند تو را
به طوفانِ غم، صبر و ایمان بگیر
ز بارانِ مهر و ز رحمت خدا
سراینده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:44  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی کربلا شد مکتب عشق و قرار جملگی در قرب یار و کردگار
هر که را در دل محبت شعلهور
هر نَفَس در وادی قرب خدا
کربلا از نور حق شد باغ نور
در ره معشوق جان دادن نکوست
خون مظلومان در آن دشت بلا
هر شهیدی همچو شمعی پر فروغ
در ره معشوق جان دادن رواست عشق یعنی بگذری از خویشتن
عاشقان در کربلا جان می دهند
در دل شبها دعا و ذکر حق
در میان خشم دشمنهای پست
صبر او دریای عشق و اقتدار هر سخن آید ز سوی کوی دوست سراینده ۱۴۰۳/۱۲/۲۶
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 22:37  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قرآن
ره آورد شب قدر است قرآن کلام حق بود، بدر است قرآن چراغی در دلِ شبهای تیره
به بحرِ معرفت، گنجی نهفته
ز طوفانِ بلا، راه نجات است
دلِ غافل ز نورش بیخبر ماند
طریقِ انس با حق مینماید
چراغِ راهِ تقوا پیشگان را
نه زنگِ شک بر آیینهاش اُفتد کلامی جاودان از حقِ سرمد ز دامِ جهل، انسان را رهاند
به دل نورِ خدا را مینشاند
حیاتِ جاودان بخشد به عاشق
نه تنها در زمین، قانونِ هستی
به هر دردی دوا، داروی رحمت
هر آنکس دل به آن صحرا سپارد
پیامش، مهر و وصلِ بینهایت
هر آنکس در رهش، رهرو بماند
نه باطل بر مسیرش ره بیابد
کلامش، نکتهی غیب و شهود است
کند دعوت به حق، آزادگی را
جهان را از ضلالت میرهاند
به جانبخشِ حقایق، چشمهی فیض
خدا را حجّت و فصل الخطاب است
به باغِ معرفت، گُلهای معنا
کلامش مژدهی فتح و ظفر داد
طلوعِ وحی در شبهای تاریک
برای مؤمنان، فتحِ سعادت
هدایت بر بشر تا روزِ محشر
ز دامِ نفس و شیطان میرهاند
نه تنها بر زبان، بل در دلِ ما
دلِ غمدیده را مرهم نَهَد باز
زلالِ معرفت در جان " رجالی"
سراینده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:23  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۰۰) دریا(۲)
آغوشِ تو رازِ بینشانی، دریا
بر سنگ زنی و پر ز خون دل باشد
چون شانه به شانهی نسیم افتادی
افسانهی صخرهها به لب می داری
بیتاب و روان به وسعتِ اندوهی
ای همدمِ شب، صدای تو در دلهاست
هر موجِ تو گریهای به رازِ دلهاست
چون آینهای ز حال ما آگاهی
دلدادهی موج و غرقِ بیپروایی
گاهی به فغان، ز شوقِ دل میخوانی
پنهان شده در تو صد حکایتِ اسرار هر لحظه تو را نسیمِ دل میخواند
موجت ز دلِ بیقرار است فزون
در آینهی نگاهِ تو پنهان است
هر قطرهی تو حدیثِ بی پایان است
در وسعتِ خود به عاشقان نزدیکی
ای رازِ نهفته در دلِ دریا ها
بر سنگ زنی ولی دلِت خونین است
چون موج شدی ز خویش بیرون رفتی
شوری ز فغانِ کهکشان داری تو
بیتاب و روان ز دوری معشوقی
ای روشنیِ خیال و افکار سخیف
در ژرفیِ تو هزار غوغا خفته
بنشین و بگو حکایتِ بیپایان
ای نغمهی خاموشِ دلی ناهموار
ای گم شده ی ترانه ها در خلوت
در وسعت تو، هزار راز افتاده
چون آینه ی خلایقی در دلها
ای جلوهی جاودانهی بیپایان
هر موجِ تو یک حکایتی از تقدیر
گویندهی اسرار نهان در عالم
آغوشِ گشودهات " رجالی" را
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:28  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی دریا(۱)
ای موج خرو شان جهانی، دریا آغوش گشوده در میانی، دریا
راز تو نهفته در دلِ موج و خروش
هر قطرهی تو حکایتی بیپایان
در سینهی خود هزار سودا داری
آغشته به شورِ رفتنِ بیبرگشت
گاهی به نسیم، نرم و آرامی تو
ای مهدِ غرور و خانهی طوفانها
هر موجِ تو قصهای ز دردی کهنه
چون آینه، راز دل نهان میداری
دل داده به ماه، مستِ هر رؤیائی
در سینهی خود هزار طوفان داری
ای آبیِ بیکرانِ پر رمز و رموز
وقتی که شکستی به دلِ طوفانها
دلبستهی باد و موج و هم طوفانی
ای محرمِ راز دل شکسته بر ما
موجت به دلِ صخره زند بیپروا
در عمقِ سکوت، ناله هائی داری چون آینه راز دل همی میخوانی
گاهی به غروب رنگِ غم ها داری
در چشم جهان، جا نمیگیری تو
ای غرقِ سکوتِ شب، نگاهت جان سوز
افسردهدلان به عشق تو می آیند
این سینهی پُرغصهی تو میداند
ای پهنهی بیکرانِ پر از راز
یک موج تو قصهی غم و اندوه است
در سایهی تو غریوِ دریا دلهاست
گاهی ز خروش، کوه را لرزانی
هر قطرهی تو حدیثِ دلداری ما
لب بستهای و دلت سخنها دارد
بیتاب "رجالی" ز وصال است همی
سراینده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 0:57  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مثنوی(۳۹۸) بهار بهار است و هنگامِ شور و سرور
نسیم سحر بوی جان میدهد
زمین سبزپوش و هوا دلربا
به هر شاخهای لالهای سر زده
ز باغِ جهان، بوی یار آمده
شکوفه ز مستی به گل ها نوید
نسیم بهاری، پر از شور شد
چو آیینه، آب روان، صاف و پاک
ز باران، زمین بوی عنبر گرفت به دامان صحرا نشاطی دگر
پرستو ز غربت، به خانه رسید
به آهنگ گل، بلبلِ خوشنوا به هر گوشهای رازِ هستی عیان
درخت از جوانه شکوفا شود
زِ شبنم به گلها، نگینی به دست
نه سرما بمانَد، نه سختی، نه درد
شکفته گل از قطرههای نجات
نسیم از سرِ مهر بوسد چمن
خزان، ره نیابد به این بوم و بر
ز دل هر که با نورِ حق آشناست
ز الطافِ یزدان، جهان زنده شد
طبیعت ز خوابِ زمستان رهید
هر آن برگِ سبزی، پیامِ بقاست
به هر شاخه سرسبزیش جان گرفت
به صحرا، گل از خوابِ پنهان دمید
درختان همه رخت نو کردهاند
گل از خندهی صبح، جان یافته
نسیمی ز رضوان به صحرا وزید
هزاران گل از خاک سر برکشید
فضا پر شد از نغمهی مرغکان
بهاران پیامِ امید است و نور
نه برگ و نه باری ز افسردگی
" رجالی" نشاط است و بوی بهار
سراینده ۱۴۰۳/۱۲/۲۶
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:28  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی غزل(۳۹۷) روزه(۱)
در باغِ وصال، ماهِ ایمان آمد
دل را به صفای روزه، پرنور کنید
در وقت سحر، دیدهها بیدار است
هر لحظه به نورِ عشق، جان تازه شود
با روزه، دل از گناه بیزار شود در سایهی لطف حق، سلیمان آمد
با روزه، امیدِ دل به دلدار رسید از سفرهی عشق، رزقِ جانان آمد
دل پاک نما ز گردِ عصیان ای دوست در رحمت حق، به روی درمان آمد
شبهای دعا ز نور، روشن گردد
قرآن به دلِ خموش، طوفان انگیخت
روزه سپری شد و بقا شد حاصل دل را به صفای عشق، بیدار کنید
هر کس که زِ جامِ وصل، ساغر گیرد
دل بستهی خاک گر گسستن باید
طاعت بپذیر ، ای گدایِ درگاه
این ماه، پیامآورِ تطهیر بود
هر لحظه زِ شوق، گر " رجالی" نالد
دکتر علی رجالی ۱۴۰۳/۱۲/۲۵
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ساعت 9:2  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مثنوی(۳۹۶) کربلا(۱)
کربلا سرچشمهی نور و صفاست
کربلا، آینهی صبر و رضاست
کربلا، سوز و گداز عاشقان
کربلا، دریای مهر کبریاست
کربلا باغِ شهود و حکمت است
کربلا، آیینهی عشق و امید
کربلا، سرّ نهان در وادی است
کربلا، آیینهی عشق و بلاست
کربلا ماوای عشق و بندگی
کربلا میخانهی جام بلاست سر زمین عشق و ایمان و وفاست
کربلا، سِرّ بقای عاشقان کربلا راز نهان در نالههاست دشت غم، دریای خون در نینواست
کربلا خاک شهیدان وفاست مرکز عشق و بلا در نینواست
کربلا، عطر بهشت کبریاست
کربلا مقصود جانهای بلاست این حرم دریای خون در کربلاست
کربلا دریای خون، دریای نور
کربلا، شور شهیدان خداست
کربلا، نور دل اهل یقین
کربلا، بزم وصال اولیاست
کربلا آرام جان عاشقان جان فزا و روح بخش مومنان
کربلا آیینهی عشق خداست
کربلا سِرّ شهیدان بلاست
کربلا دروازهی راز وجود
کربلا، گلزار خونین بلاست
کربلا باشد عبادتگاه عشق
کربلا دریای عشق بیکران مرکز سِرّ بقای عارفان
کربلا، منزلگه راز و دعاست سرزمین درد و خون در نینواست
کربلا آئینه ی صبر و وفاست مظهر عشق و ولای کبریاست
کربلا فریاد خون در نینواست راز دلهای شکسته از بلاست
کربلا کانون عشق است و وفاست این حرم میعاد گاه اولیاست
کربلا عرش خدا در خاک هاست
کربلا، راز دل خونین ماست
کربلا باشد "رجالی" رمز و راز
.
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ساعت 22:32  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی خاک دشت کربلا چون عنبر است
کربلا دریای عشق و معرفت
از دلان در کربلا خون می چکد هر که خواهد عشق را با جان چشد
گر نشیند عشق یزدان بر روان
راه حق را با یقین پیمودنی
بر عطش صبر است، دل تسلیم حق
خیمهها آتش، ولی دلها رضا زینب آن آیینهی صبر و وقار عاشقان در راه معشوق و وصال خون عاشق در ره یزدان زمین سر جدا، بر نیزه میخواند خدا عاشقان در وادی عشق و بلا سراینده
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:43  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده (۳۹۴) حضرت مهدی(عج)
آن یار که پنهان شد و از دیده نهان گشت
خورشیدِ ولایت که ز ما روی نهان کرد
هر لحظه دلِ عاشقِ ما در تب و تاب است
در ظلمتِ دوران، همهجا روشنی از اوست
آن چشمه که جوشید ز هرسو به جهان ریخت دل را به نوای سحری، محرمِ آن گشت
یک روز برآید ز افق، مَهْرِ هدایت
آید که ز دل، گردِ ستم پاک نماید
ای مظهر حق، جلوه نما از پس پرده
تا چند بمانیم در این هجرِ غمآلود؟
ای وارث عدل و کرم و نورِ الهی
ما عاشقِ دیدار توایم، ای گلِ زهرا
هر جمعه دلم سوی دعایت بفرستد
ای دولتِ پنهان شده در پردهی غیبت
آوای تو پیچیده به افلاک و زمینها نامت همه جا جلوهگرِ نورِ جهان گشت
ای وارثِ قرآن و امینِ حرمِ حق
ای عدلِ مجسم، قدَر و نورِ شریعت
کی میرسی ای دلبرِ دلها که ز هجران
ما را برسان بر درِ دولتسرِ وصلت کز شوقِ وصالت دلِ ما غرقِ فغان گشت
ای وارثِ زهرا و امینِ حرَمِ عشق
آیینهی حُسن ازلی، مظهرِ توحید
برخیز و بتاب از افقِ عدل و عدالت
ای یوسفِ پنهانشده در چاهِ غیابت
تا چند جدایی ز رُخِ ماهِ جمالت؟
ای وارثِ خاتم، تو بهاری ز پسِ دی
آید که به گیتی رسد آرامشِ جاوید
بگشای جمالت که جهان منتظرِ توست
یک دم به جمالت ز کرم پرده برافکن
هر جمعه امید است که آیی و ببینیم
ما عاشقِ دیدارِ توایم، ای گلِ زهرا
ای مَطلعِ نور در شبِ ظلمت و تار کز نامِ تو جان سکون بی پایان گشت
چشم همگان به درگه و خانه ی توست از لطف ولاست، جان و دل خندان گشت
هر شب به امید، دل گریزان از خواب شاید که به صبح، دیده را تابان گشت
بر ما نظری کن، که" رجالی" مشتاق
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:41  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۹۳) چراغ هدایت نصیحت(۲۰)
مِهر را بیحُسن حق معنا مکن
گر بخواهی در محبت عشق حق
هر که را دیدی که دل در عشق باخت راز او پیش کسی افشا مکن
گردش عالم به عشق لایزال
هر که خواهد مهر یزدان در دلش
آنکه را مهر و محبت پا گرفت
بندگی با عشق حق شیرین بود
با شجاعت زندگی زیباتر است
گر بخواهی راه عطرت، راه دین
گر بخواهی راه حق و معرفت
با شهامت زندگی پر نور باد هر که را دیدی توانا و غیور
هر که را دیدی که بیباک و رشید
آنکه جرأت می دهد سامان دهد
حرف خود را بر صداقت استوار
آن که حکمت می دهد، ایمان دهد
چون خرد شد مونسِ جان و روان
عقل را چون گوهری تابنده است
گر که خواهی در مسیر حق روی
زندگی بینور عقل و نور حق
هر که را دیدی که اهل دانش است
هر که خواهد بینشش افزون شود
حرف را سنجیده گو با دیگران
گر بخواهی احترام و حرمتی
راستی را در دل و جان بر فروز
راستی عزّت دهد بر مردمان
راستی نور است بر جان و دلت
هر که را باشد صداقت در سخن
گر بخواهی عزت و جاه و مقام
هر که را دیدی که دارد افتخار
زندگی بی روشنی از مهر دوست
کن " رجالی" گفته هایت را عمل
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:1  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۹۲) آوای دل نصیحت(۱۹)
با محبت دل ببر ، افشا مکن
با صبوری راه خود هموار کن
در هوای دوست، چون شمعی بسوز دل پریشان از غم فردا مکن
هر که پروانه شود در راه دوست سوختن بر خود روا، پروا مکن
هر چه داری از خدا دان، با امید
راه را بر مهر دل هرگز مبند
گر که خواهی در امان باشی ز شر
هر سخن سنجیده گو در زندگی
گر بخواهی نور یزدان در وجود
هر که را دیدی صفا دارد به دل
نور دل افزون کند صدق کلام
گر که خواهی در ره حق پا نهی گنج دل در چاه غفلت جا مکن
نفس را از بند دنیا وا رهان
دل برون کن از جفا بر اهل بیت
حرف حق از اهل دل بشنو عزیز
راستی سرمایهی ایمان ماست
دل مبند بر موج دریا اضطراب
ان که بخشد مردمان از روی عشق
زندگی با صبر و آرامش نکوست
حق که دل را با سکون آرام کرد
گر به دنبال سکونی در دلت
زندگی با نور و عشق و بندگی
نور معنا می دهد بر جان ما
بخسش است سر لوحه ی بالندگی
آنکه احسان می کند با دست خویش
هر که را باشد کمک در راه خیر
هر که را ایثار باشد در مرام
هر که را دیدی فداکار و شفیق
هر که را دیدی " رجالی" عاشق است
سراینده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ساعت 12:4  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۹۱) فنای الی الله نصیحت(۱۸)
دل تهی از زهد و از تقوا مکن
صبر را باید به دل معنا کنی
گر نداری در دلت تاب و قرار
آنکه را دردی نباشد ناتمام
هر که خواهد استواری در خطر
زندگی با صبر زیبا می شود
با صبوری زندگانی دلپذیر
با شکیبایی جهان زیبا شود
هر که را دیدی صبور و استوار
هر که ایمان در دلش جاری نبود
دل به دست قادر مطلق سپار
گر که خواهی در مسیر حق روی
زندگی بینور ایمان ظلمت است
گر بخواهی معدن سوزان عشق
گر به وادی فنا خواهی سفر
هرچه غیر از یار را ویران نما
هر که از غیر از خدا خالی شود
گر بسوزی در حریم عشق حق
ترک دنیا کن، منیت ها برون
گر بسوزی در هوای عشق یار
دل ز غیر حق تهی کن ای عزیز
هرکه بر آتش زند خود را ز عشق
هر که در عشقش فنا گردد به جان
تا نگردی قطرهای در بحر جان
گر به جان خواهی وصال ایزدی
هر که بر آتش رود در راه دوست
ترک خواهش های نفسانی نما
هر که را دیدی " رجالی" دل قوی
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:38  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۹۰) نصیحت(۱۷) بخشش فقر خود را پیش کس افشا مکن
بخشش و نیکی ز مردان خداست لطف خود بر این و آن، افشا مکن
دیدهی دل سوی رحمان باز کن
رنجش از خلق خدا در دل مدار
هر چه آید بهر تو از لطف اوست
در مسیر عشق، جز یزدان نبین
خدمت مردم نما با شوق و ذوق
عفو را چون زینتی بر دل گزین
گر کسی بر تو جفا کرد بی غرض
هر که را دیدی خطایی کرده است
زندگی در عفو زیبا میشود
نیک باش و نیک بین و دلنواز
دست خود بر مهربانی ها گشا
در گذشت است لذتی بر جان و دل
هر که را دیدی که دل آرام شد
چون که رحمت شامل حالت شده
زندگی جز لطف حق بی معنی است
راز هستی را ز یزدان کن طلب
چون که تسلیم قضا از حکمت است
گر که تقدیری رسد در زندگی
اعتماد خویش بر یزدان نکوست
زندگی سرشار از عشق و صفاست
حرص دنیا بی ثمر باشد، فناست
عزت از درگاه حق حاصل شود
صبر چون کردی، خدا یاری کند
روزگارِ تلخ را شیرین ببین
با توکل بر خدا آرام باش
هر که با صبر و رضا همراه شد
چون ز درگاه خدا روزی رسد
حاجتت را جز به درگاهش مگو
گر به درگاه خداوندی شدی
دیدهی دل را به نور حق فروز
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:20  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده قناعت(۳۸۹) نصیحت(۱۶)
دل به دنیای پر از غوغا مکن
در قناعت عزت و آرامش است
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
با قناعت کردن و ترک طمع
با قناعت دل رها کن هرچه بیش
صرفه جویی و قناعت پیشه کن
می فریبد جان و دل را هر زمان
هر چه داری در دل و افکار خویش
هر که را دیدی قناعت پیشه کرد
با قناعت زندگی شیرین شود
با قناعت شادی دل مستدام
نیک و بد تقدیر باشد سوی دوست پیروی از عقل کار اولیاست
گر بخواهی سربلندی در مرام
گر که خواهی سرفراز ی در امور
گر بخواهی در شکیبایی ثبات
صبر را در جان و دل افزون نما
گر به دنبال خدایی، مهد عشق
هر که را دیدی صبور و دلگشا
زندگی بی صبر، تاریک و غمین
هر که اهل دانش و فضل و کمال
عقل باشد منبع نور و بود آن رهگشا
زندگی بینور حکمت تیرگی است
گر بخواهی معرفت در جان و دل
علم را با فکر و دانش کن قرار
با صبوری زندگی کن ای عزیز
زندگی بی صبر، در رنج و بلاست
گر که خواهی عاقبت باشی بهکام
گر که خواهی عاقبت باشی بهکام
گر بخواهی کامیابی در عمل
هر که را دیدی " رجالی" اهل فکر
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 0:41  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی عشق را بیمعرفت معنا مکن
خود پرستی در محبت مانع است
هر که را دیدی دلش با حق بهجاست
زندگی بیعشق، سست و بیثمر
گر بخواهی مهر و نور سرمدی
عشق، نعمت بود از حق در کمال
عشق را در جان و دل پیدا نما
چون گلِ خوشبوی در باغِ وصال
دل ز زنجیر هوس آزاد کن
برگِ سبزِ عشق را بنشان به دل
گر به نور حق دلت روشن شود
حب دنیا را ز دل بیرون نما
سینه را آرا به نور معرفت
راه حق را طی نما با عشق او
چو مسافر باش، در دنیای پست
گر خدا را طالبی در هر نفس
جانِ خود را وقفِ یکتا حق نما
چون گُلِ نرگس بمان در بندِ عشق
در حریم کبریا نور است و عشق
گر ز جامِ وصل نوشیدی شراب
گر رسیدی بر مراتب در وصال
دل چو دریا کن ز بحرِ بیکران
گر وصالِ یار خواهی دم به دم
چون به باغ عشق بنشستی دمی دل به گلهای جهان پیدا مکن
چشم دل بگشا به روی یار و دوست
سوزِ دل گر در دلت بنشاند حق
گر به شمعِ عشق حق پروانهای
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 9:12  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۷) قصیده نصیحت(۱۴)
راز خود را در دل و افشا مکن
آن که بخشد از دل و جان مال خود چون نسیمی کن محبت بیصدا
گر که خواهی در محبت روح بخش
هر که را باشد گذشت و بندگی
هر که را باشد دلی پاک و زلال
نور ایثار است روشن بخش ما
هر که خواهد راه بی پایان ز خیر
آن که مشیاش بخشش و بخشندگیست
بخشش است سر لوح ما در زندگی
با شجاعت زندگی را طی نما
گر که خواهان شجاعت، سروری
هر که را دیدی که دریا دل بود
زندگی بینور بی معنا بود
گر طلب کردی خدا را با یقین
راه حق باشد صراط مستقیم
هر که را عقل و خرد آن رهنماست
هر که را نورِ خرد تابنده است
آرزو گر باشدت فهم امور
گر که خواهی در مسیر حق روی
هر که باشد حاکم نفس و هوا
حرف را سنجیده گو و با دلیل
زندگی با عقل و دانش دلنشین
عقل چون گوهر بود، پیغمبر است
حرف خود را بر صداقت استوار راز خود بر هر کسی افشا مکن
گر به دنبال حقیقت در نظام
هر که را صادق ببینی در عمل
زندگی بی صدق تاریک و تباه
گر به دنبال خدائی و رسول
در ره حق گام نه با صدق دل
راه حق را با بصیرت طی نما
خویش را در محضر حق بین مدام
در ره دین، جان فدا کن با یقین
سینهات را آینه کن بهر نور
هر که داده دل به عشق کبریا
در دل طوفان، "رجالی" دل سپار
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:48  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۶) نصیحت(۱۳) خویش را هرگز ز یکتا وا مکن
عدل را از نفس خود آغاز کن
گر نداری عدل و انصاف و یقین
هر که را دیدی که داد از عدل کرد
ظلم، راهی سوی تاریکی بُوَد
گر تو را باشد عدالت خط مشی
داد را باید که با انصاف گفت
عدل، نوری بر جهان هستی است
عدل چون نور است در کون و مکان
تا به ظلمت در نیفتی از فراق،
هر که دل از بستگی آزاد کرد
مال دنیا را ز بهر دین مخواه
هر که را دیدی که زاهد شد ز عشق
بهترین سرمایه در تقوا و صبر
آن که عالم را تهی از مهر کرد
گنجِ حکمت در دلِ آرام جو
عزت نفس و صفای دل نگاه
سادگی در زیست راه اتقیاست
صبح امید از دل شب زاده شد
گر دلت از سختی ایام تنگ
هر که با امید در دل زنده است
زندگی با نور زیبا می شود
هر که باشد در رهِ عشق و حضور
هر که باشد در مسیر عشق و نور
هر که را امید باشد مستدام خویش را بی نور یکتا وا مکن
زندگی با نور حق زیبا شود
دل مبند بر موجهای اضطراب
گر که خواهان سکونی در دلت
هر که را دیدی که آرام است و شاد
زندگی بینور رویای دل است
گر که خواهی صلح با عزت همی
هر که باشد در سکون و منزلت
زندگی با صبر و آرامش نکوست
هر که را باشد " رجالی" محو یار
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 17:51  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۵) دل تهی از لطف بی همتا مکن
آن که افتد از غرورش سر به خاک
گرچه در ظاهر شکسته شد غرور
گر که خواهی منزلت، عزت ، مقام
هر که را دیدی که اهل بندگی است
گر بخواهی فیض حق را در جهان
کبر و نخوت، آتشی سوزنده است
هر که باشد در طریق عارفان
خاک شو تا گل بروید باغ عشق
حرف را سنجیده بر لب آشکار
گر که خواهی سرفرازی و شرف
هر که لب بندد به روی جاهلان
راستی، آیینهی ایمان ماست حرف خود را با زبان خوش بگو
راست گویی در مرام اولیاست
عشق را از جان و دل معنا بگیر
گر نداری نور ایمان در دلت
هر که را دیدی ز عشق حق قرار
زندگی بی نور یزدان در عذاب
عشق چون آیینه ای در جان و دل هر که لب بندد به روی جاهلان
حرف بی ارزش چوسم باشد به دل
راستی، آیینهی ایمان ماست حرف خود را با زبان خوش بگو
راست گویی در مرام اولیاست
عشق را از جان و دل معنا بگیر
گر نداری نور ایمان در دلت هر که را دیدی ز عشق حق قرار
زندگی بی نور یزدان در عذاب
عشق چون آیینه ای در جان و دل گر که خواهی در محبت عشق حق
عشق چون دارو برای جان ماست
حکمت از سرچشمه باید بر گزید
گر نداری در دل و جانت خرد
هر که را دیدی که اهل حکمت است زندگی بی دانش و بینش عبث
علم اگر نوری دهد، آن رهنماست
ار سخن های سبک دوری گزین پس تو گفتاری ورا یکتا مکن
حکمت و بینش " رجالی" رهنما
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 19:36  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۴)
دست بر دامان بی تقوا مکن خصم را منجی بر این دنیا مکن
مهربانی را نما آیینهوار
گر که نوری در دلت تابنده شد
هر که را دیدی که سرخوش، بیقرار
گر کسی بر تو محبتها نمود
عشق بیمهر و وفا قدری نداشت
دوستی با اهل دانش کن گزین
نور امیدت، چراغ راه توست گر که تاریکی به قلبت سایه کرد
هر که را دیدی ز غم آسوده است گر که در دل غصهای داری به جا
زندگی با نور امیدی خوش است
صبح امید است، پایانِ شب است
گر چه نور حق تعالی شد عیان
راستی چون جوهر جانت شود گر تو دادی قول، محفوظش بدار
صدق را سرمایهی جانت نما
دشمنِ صدق و صفا، نا مردمی هر که با صدق و صفا همراه شد
زندگی در راستی معنا شود
گر سکوتت چون صدف دری گران
گر ندانی حرف را در جای خود
هر که را دیدی سخن سنجیده گفت
در حضور اهل معنا، معرفت
قبل هر اندیشه ای تدبیر کن
ساکت و آرام، گر باشی، ز فهم
زندگی در فهم و خاموشی نکوست
هر که را دیدی" رجالی" در غم است
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۳/۱۲/۱۴
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:56  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۳)
قلب خود را خانهٔ دنیا مکن
راز دل را در دل امواج عشق
عمر خود را در ره یزدان گذر هر که را دیدی صداقت پیشه کرد
زندگی بیصدق، تاریک و تباه گر تو خواهی رستگاری، ای عزیز
راستی را پیشه کن در زندگی راستی را در دلت پرنور ساز
مِهر بیلطف و صفا بی معنی است
گر که خواهی در محبت غوطهور
هر که در راه محبت گام زد
زندگی بی عشق، چون زندان غم دل به هر بیگانه در دنیا مکن
گر توانی راه تقوا را گزین
هر که را مهر و محبت در بر است
عشق را در جان و دل احیا نما
گر که خواهی سر بلندی و فراز
گر که خواهی در شکیبایی مقام
زندگی بینور ایمان تیره است
گر که خواهی در طریق حق مقام
حق دهد آرامش و عزت به ما صبر را در سینهی خود جای ده
بندگی کن در رهِ یزدان پاک
دل به غیر از او نبند و جز به عشق
گر بهدنبال مقامی، عز و جاه
هر که را دیدی که دارد افتخار
زندگی بینورِ حق و مهر و عشق
گر که خواهی در جوار حق مقام
گر که خواهی جای والا نزد حق
دان تواضع نورِ جان آدمی است
هر که را دیدی " رجالی" پر نشاط
سراینده دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۱۳
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 20:36  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۲)
دل به نیرنگ و ریا شیدا مکن
گر ز نور حق شود دل منجلی
دل چو آیینهست، جام کبریاست
گر به دل نوری ز حق را دیده ای
عقل را چون گوهری تابنده دان گر نداری دانش اسرار دل
دل چو آیینهست، پاکش کن ز غم هر کجا آگه شدی، حیران مرو
گر خدا داده تو را عقل و خرد گر که حکمت شد نصیب جان تو
راستی در جان خود احیا شود
گر شدی همدم به آیینه صفت
هر که را دیدی که دل داده فریب
صدق گر سرمایهی جانت شود
دشمن صدق است ناپاکی ز دل
هر کجا دیدی دروغی پا گرفت
زندگی بی صدق، تاریکی بود
گر که در جانت نشسته کبریا
هر که را دیدی ز خود مغرور شد
گر که نیکی را بدیدی در عمل
اوج هر پرواز در افتادگیست
گر بزرگی در وجودت شد پدید آب دریا بر بزرگی شد گواه
هر که را دیدی به ظاهر در مقام
صبر را گر زینت دل ساختی
گر که طوفان در دل و جانت پدید
هر که باشد خسته از رنج و بلا
گر بود کوهی بلا درپیش رو
هر که را صبر است اندر زندگی
زندگی در صبر، معنا میشود
گر که صبرت در ره حق شد عیان
هر که را دیدی " رجالی" دل فریب
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:3  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۱)
زندگی را بیثمر، معنا مکن
زندگی خود هدیه ای از کبریا گر نداری نور امیدی به دل
زندگی بینور تاریک است و سرد
چون رها گشتی ز اندوه و بلا
غم چو ابری میگذارد سایهاش شاد بودن گنج بی پایان ماست زندگی دریای مواج امید
غنچهی لبخند بر دل ها نشان شور عشق و زندگی بر پا نما هر نفس با نور حق همراه کن
علم را با جان خود همراه ساز
گر نداری دانش و فهم امور
دانش و بینش چراغ راه ما هر که را دیدی که صاحب حکمت است دانش ار باشد، دهد قدر و بها
علم اگر نورت شود، مشکل گشاست
آنکه نادان است، در بند خطاست
دل به دست قادر مطلق سپار گر که خواهی در امان حق شوی
ذکر یزدان مایهی آرامش است
دل به دست قادر مطلق سپار گر که خواهی در امان حق شوی
هر که را دیدی که در تسلیم حق ذکر یزدان مایهی آرامش است هر که خواهد در ره حق پا نهد آن که حق را یافت، از خود رسته شد توکل گوهر ایمان و تقوا
دل به دریا زن، ز حق امید دار
هر چه آید بر دلت، تسلیم باش
هر که را دیدی" رجالی" بی خبر
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 1:44  توسط علی رجالی
|
|