باسمه تعالی
فرازهایی از نامه حضرت علی به مالک اشتر
مثنوی  هفتم
کاتبان و تجار

 

 


 

بهترین را برگزین از حیث اخلاق و توان
تا نباشد در حکومت ، خسر و نقصان هر زمان


 

 

 

مردمان قادر به انجام وظایف بی گمان
بالاخص در اقتصاد و در زراعت همچنان






 

تکیه گاه مردمی باعث شود عز و جلال
نیست اندوه و پریشانی ز آنان یا ملال






 

کارها آسان شود ، گر واگذاری بر عموم
چون که آنان صاحب فهمند و ادراک و علوم







 

نیست بن بست و خلاصی ، هر زمان و هر مکان
می شود هر مشکلی آسان ، بدست این و آن







 

تا توانی بر توان مردمان  کن اعتماد
پایدار است و مداوم ، هر که دارد اعتقاد



 

 

گر توانی بستر لازم مهیا کن چنان
تا عیان گردد توان و قدرت مردم هر آن



 

 

 

گر به فکر خود فقط باشی ، نه احسان و تلاش
تنگدستی می شود حاصل ، یقینا در معاش

 



 

چون نمایی مشکلات مردمان را مرتفع
موجب شادی مردم گردد و هم منتفع

 




 

کن نظر بر کاتبان و قاصدان و نامه ها
تا نگرد خدشه ای در نشر اسرار  شما







 

گر بود در راس هر کار و مناصب در امور
فرد دانا و توانا ، هم مهذب با شعور






 

دان شود هر کار آسان و نباشد مشکلی
حاصل آن بینی و هرگز نباشد معضلی




 

 

بر گزین شایسته فردی ، صاحب علم و نشان
تا بود قادر به تنظیم قوانین در جهان


 

 

 

جایگاه خود بداند ، آن مهم است و کلان
گر نداند قدر خود ، هر گز نداند این و آن

 




 

در نوشتن از حقایق  صادق و پرهیزکار
واقعیت ها بیان گردند ، چون قول و قرار





 

غفلتش باعث نگردد گفته ای گردد بیان
از نگاه و چشم مسئولان به دور و هم نهان

 

 



 

حفظ گردان راز و اعمال حکومت همچنان
تا نگردد صدمه ای بر حاکم و بر این و آن





 

کن تو اسرار حکومت را ز نا اهلان به دور
چون که گردد موجب آسیب در کار و امور





 

 

عده ای با ظاهر خوب و درونی ناصواب
موجب تخریب گردند و شود حاکم خراب







 

با ندانم کاری و غفلت ، کند آشوب ها
می نمایند فتنه و هر دم خلافی یا خطا






 

می کند بد نام  دین و حاکمیت با بیان
تا نماند ، یاد و نامی از امیران در جهان

 




 

دقت کافی نما در انتخاب و انتصاب
کن تو دوری از خطاکار و منافق ، اجتناب

 



 

 

 

کاتبان باید وفادار و امین و مهربان
قبل هر حکمی نظر کن بر عملکرد و توان




 

 

از میان کاتبان  اصلح ترین کاتب گزین
در امانت داری و اسرار باشد او  امین






 

از برای حفظ اسرار و وفا ،کن امتحان
تا نگردد صدمه بر اموال مردم  ناگهان



 

 


 

کاتبانی برگزین ، صالح ، توانا ، خوش بیان
می دهد کاهش خطای کاتبان را بی گمان



 

 
 


 

عهد با مردم چنان تنظیم کن در هر زمان
تا نباشد لطمه ای در وقت اجرا ، هر مکان




 

 

 

گر خطا شد در قرار و عهد و پیمان با کسی
قابل اصلاح باشد ،  محتوایش هم بسی

 

 




 

بر سر هر کار و منصب در حکومت یک نفر
برگمار از بهترین ها ، بس توانا و قدر







 

کن تو منصوب و نظارت کن به کار  آمران
تا نباشد خدشه در کار و امور مردمان




 

 

گر خطایی در حکومت از کسی آمد پدید
ابتدا کن موعظه ، قبل از فرامین شدید



 

 


 

انتخاب و انفصال آمران  باشد مدام
دقت کافی نما در عزل و نصب هر کدام

 

 



 

کن سفارش روی خوش بر مردم پیر و جوان
بالاخص افراد بیمار و فقیر و ناتوان



 

 

 

عده ای  داد و ستد دارند ، بعضا هم فساد
کار و کوشش در ره یزدان بود نوعی جهاد




 

 
کاسبان ساکن و هم تاجران در سفر
می کنند تامین ، مایحتاج و قوت هر نفر




 

 

 

باعث آسودگی گردند با سیر و سفر
با عبور از خشکی و دریا ، پذیرای خطر






 

سخت باشد کسب مال پاک و روزی و طعام
تا توانی کن تو پرهیز از فساد و هم  حرام







 

لقمه ی ناپاک باشد منشا جرم و خطا
می کند نابود روح و جان ما را آن غذا







 

از خدا خواهید مال مکفی و کسب حلال
روزی پاک و خوراک سالم و آب  زلال





 

 

گفت حضرت در خصوص کاسبان هر مکان
نیست فتنه بر حکومت ، جانب اینان چنان

 




 

عده ای با احتکار  جنس و با سود کلان
صدمه بر مردم شود ، هم قشر محروم از توان

 





 

این گروه از کاسبان تضیع گرداند حقوق
موجب ننگ حکومت  باشد و اهل وثوق




 

 

 

تا بدست آرند مالی ، با تبانی یا فریب
دور گردد از تجارت ، دیگران و هم رقیب







 

تا به کی چشمان بگرید از فراغت مهدیا
ای امام شیعیان ، بنما به ما روی و سرا







 

ای امام شیعیان ، جانم فدایت می کنم
با دل پر شور  و حالی ، من صدایت می کنم









 

تا نباشد جنب و جوش عاشقان و فرط ذوق
کی شود مقدور دیدار  ولی ، ای اهل شوق






 

ناله های نیمه شب ، همراه با ذکر و دعا
می کند حق مستجاب و حاجت خود کن ادا







 

آخرین حج نبی گردد مشخص جانشین
در غدیر خم بگوید  ، مرتضی باشد امین





 

 


 

 

بر خدا کن اعتماد و هم توکل بر خدا
نیست شکی در وجود ایزد و راه هدی







 

 

کن رجالی عهد خود را با خدای خود ادا
وقف کن خود را ،  برای خالق عرش و سما




 

 


 

 سروده شده توسط
علی رجالی  و مهدی میثمی

 

 
 

 

 
 

 

 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۰ساعت 15:50  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از اشعار مولانا(3) 
برداشتهایی از اشعار مولانا
ابیات : ۱۸۰۲ تا ۱۸۰۶
گل و بلبل

شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو که شد از گل جدا
از غم و شادی نباشد جوش ما
با خیال و وهم نبود هوش ما
حالتی دیگر بود کان نادرست
تو مشو منکر که حق بس قادرست
تو قیاس از حالت انسان مکن
منزل اندر جور و در احسان مکن
جور و احسان رنج و شادی حادثست
حادثان میرند و حقشان وارثست

گل رمز و رموز معشوق است.همچنین بلبل نماد فر د عاشق است.مولانا به خود می گوید اینقدر از معشوق خود خدای متعال سخن نگو.بیا و کمی هم از عاشق خداوند حرفی بزن .آنهم عاشقی که از معشوقش دور و جدا شده است.
مولانا می گوید،جنب و جوشش عاشقان ریشه در شادی ها و غم های زمینی ندارد.آن چیزی که ما را به حرکت در می آورد، تنها در عشق تو نهفته می باشد.هوش و آگاهی ما ریشه در وهم و خیال ندارد.بلکه منشا آن فقط در تو می باشد.
در حقیقت مولانا می گوید،خنده و گریه عاشقان همانند افراد معمولی نیست.ریشه در معنویات و معارف الهی دارد.
مولانا می گوید حالت عاشق با حالت افراد معمولی بسیار متمایز است.خداوند قادر است ظرف وجودی فرد عاشق را آنقدر بزرگ کند که دیگر غم ها و شادی ها در او اثر نکنند.لذا شما منکر این حقیقت مشو.
مولانا می گوید ،توحالات افراد عاشق را با حالات افراد معمولی مقایسه مکن.آنها روحیه ای متمایز با افراد عادی دارند.اینان وقتی از جور و یا احسان سخن به میان می آورند، بسیا متفاوت است از برداشت های که ما از آنها داریم.جور و ستم آنها، برای تو احسان است و احسان آنها برای تو جور می باشد.لذا حالات و خواسته های عاشقان الهی با مردم عادی بسیار متمایز است.
مولانا می گوید، جور و احسانهای زمینی موقتی هستند و با گذر زمان از بین می روند.اما جور و احسانهای آسمانی پایدار و دائمی هستند.برای مثال ،یک کودک با گرفتن یک بادبادک خوشحال و با ندادن یک شکلات به او ناراحت می شود.اما همینکه بزرگ می شود، اینها را برای او بی ارزش می شوند.چیزهای دارای ارزش بیشتر او را خوشحال می کند.همینطور وقتی یک انسان الهی شد، دیگر امور مادی برای او لذت بخش نیست.تنها چیزی که او را شادمان می کند کسب معارف الهی و امور معنوی است.
مولانا می گوید، همه چیز در این عالم فانی می شوند.تنها خدا باقی می ماند.لذا وارث همه چیز فقط خدا می شود.بنابراین این جور و احسانهای زمینی هم موقتی هستند و روزی از بین خواهند رفت.

قدرت ما از خدا و عاقبت روزی فناست
قدرت حق لا یزال و بی حد و بی انتهاست
قدرت ما با تلاش و قدرت او ذاتی است
قدرت عالم از او و جمله قدرتها خداست

ابیات : ۱۸۰۷ تا ۱۸۱۳
رابطه جسم و روح

صبح شد ای صبح را صبح و پناه
عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه
عذرخواه عقل کل و جان توی
جان جان و تابش مرجان توی
تافت نور صبح و ما از نور تو
در صبوحی با می منصور تو
دادهٔ تو چون چنین دارد مرا
باده کی بود کو طرب آرد مرا
باده در جوشش گدای جوش ماست
چرخ در گردش گدای هوش ماست
باده از ما مست شد نه ما ازو
قالب از ما هست شد نه ما ازو
ما چو زنبوریم و قالبها چو موم
خانه خانه کرده قالب را چو موم

اشعار مولانا، اکثرا برداشت هایی از قرآن کریم است که بصورت شعر سروده شده است.همانطور که می دانید قرآن در شب نازل شده است.اشعار مولانا نیز شبانه سروده می شد.مولانا در شب تا به صبح مثنوی را می سرود و حسام الدین چلبی آنها را می نوشت.
مولانا رعایت ادب را می کند و بجای اینکه به خدمه بزرگ خود حسام الدین بگوید که صبح فرا رسیده است و زمان گفتن شعر تمام شده است.از خدا می خواهد که به نحو مقتضی به اوبگوید.
مولانا خداوند را پشتیبان صبح می داند.در حقیقت به اذن خداوند است که شب تمام و روز فرا می رسد.مولانا حسام الدین را عقل کل خطاب می کند.او خداوند را صاحب پذیرای عذر می داند.اوست که می تواند، عذر افراد را بخواهد.
مولانا می گوید، خدای متعال است که به جان ها جان می دهد و به مرجان تشعشعات زیبا می دهد.مولانا می گوید، سر منشا نورانیت صبحدم و من بخاطر پرتوهای از نورانیت خداوند است.آنهم بخاط کسب معرفتی که از او دریافت کرده ام.ما همانند آینه می مانیم که نورانیت خدا را انعکاس می دهیم.اگر انسان معارف الهی را کسب کند، همانطوریکه با فرا رسیدن روز تاریکی ها از بین می رود دل انسان نیز به نور الهی روشن می گردد.
مولانا می گوید، وقتی شراب طهورای معرفت را به من می چشانی، دیگر شراب انگور جایی برای عرض اندام ندارد. شراب وقتی در خمره قرار دارد.در بالای آن حباب هایی جمع می شود.از این جهت به شراب ،باده نیز گفته می شود.مولانا می گوید، اگر باده می دانست که جوشش خدای متعال چه باده ای ایجاد می کند، کاسه خود را برای گدایی باده خداوند می آورد.
مولانا می گوید،اگر چرخ در گردش هستی، از هوش ما خبر داشت. گدایی از ما می کرد.مولانا می گوید، مستی ما از مستی انگور نیست. اگر شراب انگور هم باعث مستی می شود، آنرا از ما دارد و آنرا گدایی کرده است.
مولانا می گوید، اگر جسم و بدنی وجود دارد بخاطر روحی است که توسط خداوند در بدن قرار داده شده است.بنابراین روح است که باعث می گردد که بدن تشکیل گردد و درآن قرار گیرد.نه اینکه ابتدا جسمی بوده و روح بخاطر او ایجاد شده است.برای مثال ،گلی موجود بوده که سبب شد گلدانی ایجاد گردد که گل در آن قرار گیرد.بدن انسان نیز نقش گلدان و روح نقش گل را دارد.
مولانا مثال زنبور عسل را می زند.او می گوید، زنبور است که خانه های مومی را ایجاد کرده تا در آن عسل ریخته شود.قالب های مومی هر گز عسل و زنبور را ایجاد نکرده اند.موم اگر وجود دارد ،بخاطر زنبور عسل است.اگر زنبوری نباشد، قطعا مومی هم نیست.
رابطه روح و جسم نیز همانند رابطه بین زنبور و کندوهای عسل است.زمانی این خانه های مومی از عسل پر می شوند که زنبور روی گل بنشیند و از آن استفاده کند.انسان ها نیز اگر همنشین اولیای الهی شوند،ظرف وجودیشان پر از معارف الهی می گردد.زمانی گفتار، رفتار و کردار ما مورد پسند و پذیرش همه ،بالاخص خدای متعال ، قرار می گیرد که روح و روان ما سنخیت با روح و روان گل های جامعه پیدا کند.

روح ما همسان زنبور عسل
گر نباشد گل، ندارد ماحصل
معرفت آرد طریق سالکان
همرهی با اهل تقوا در عمل

ابیات : ۱۸۱۴ تا ۱۸۲۵
کار و تلاش

بس دراز است این حدیث خواجه گو
تا چه شد احوال آن مرد نکو
خواجه اندر آتش و درد و حنین
صد پراکنده همی‌گفت این چنین
گه تناقض گاه ناز و گه نیاز
گاه سودای حقیقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جانی می‌کند
دست را در هر گیاهی می‌زند
تا کدامش دست گیرد در خطر
دست و پایی می‌زند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
آنک او شاهست او بی کار نیست
ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر
کل یوم هو فی شان ای پسر
اندرین ره می‌تراش و می‌خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
تا دم آخر دمی آخر بود
که عنایت با تو صاحب‌سر بود
هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست
گوش و چشم شاه جان بر روزنست

مولانا می گوید، مباحث عشق و عاشقی پایانی ندارد.لذا بر گردیم به داستان طوطی و آن مرد بازرگان.انسان وقتی که آسوده خاطر نباشد، در سخن گفتن متمرکز نیست و پراکنده گویی می کند.
بازرگان وقتی دید که طوطی لرزید و در قفس افتاد ، ناراحت شد و چون آتش در خود سوخت.او شروع به زمزمه کردن و زدن حرفهای مختلف و گوناگون و پراکنده نمود.گاهی اظهار بی نیازی به طوطی می کرد، گاهی سخنانی در جهت نیاز به او می زد.حرف های بازدگان ضد و نقیض بود.گاه افکار او به طرف حقایق سوق داده می شد و گاه افکار او به سوی امور غیر واقعی می رفت.
انسانی که دچار مصیبت و مشکلی شده،برای رهایی از آن ممکن است هر کاری که باعث رفع مشکلش شود را انجام دهد.همانند انسانی که در دریا غرق شده است، برای نجات خود به هر چیزی که او را نجات دهد چنگ می زند.انسانی که غرق شده، دست و پا می زند تا خود را به ساحل نجات برساند و از غرق شدن و به هلاک رسیدن رهایی یابد.او به هر گیاه و هر چیز بی ارزشی که در دریا می بیند چنگ می زند.بلکه بتواند یکی از آنها او را از غرق شدن نجات دهد.
در اینجا مولانا گریزی می زند به این حقیقت که خداوند دوست دارد انسانها برای نجات خود از غرق شدن در دریای مادیات، هر چه می توانند سعی و تلاش کنند.اگر چه ممکن است نتوانند بر هوای نفس خود چیره شوند.همینکه برای رهایی تلاش می کنند، با ارزش است.خداوند دوست ندارد که انسان تسلیم تمایلات حیوانی و شهوات گردد و هیچ تلاش و حرکتی برای آسودگی و نجات خود انجام ندهد.
مولانا می گوید که خالق هستی شب و روز ندارد و همواره و هر لحظه بیدار است و روزی رسان خلایق می باشد.او دوست دارد که انسان هم از حالت سکون خارج شود و با تلاش و کوشش خود موجب رهایی خویش و دیگران شود و از غفلت و گمراهی نجات یابند.انسان باید همواره در حال سعی و کوشش باشد.خداوند نیز کسانی که همانند او دارای چنین صفت پسنده ای هستند، دوست دارد.همانطوریکه کسانی که همانند ما فکر می کنند، به ما نزدیکتر هستند.لذا گاهی خداوند، انسان را برای خروج از حالت سکون دچار بیماری و یا مصیبتی می کند تا او مجبور به کار و کوشش گردد.
خداوند در قرآن می فرماید که من در هر لحظه مشغول کاری هستم.تا انسان نیز یاد بگیرد همانند خدا دایم در حال سعی و تلاش باشد.با کار و تلاش تو هم رنگ و بوی خدایی پیدا می کنی.تو باید در راه حق هر قدر می توانی تلاش کنی.
مولانا می گوید، تا لحظه فرا رسیدن مرگ دست از کار و کوشش بر ندارید.شاید لحظه ای فرا برسد و عنایات الهی نصیب تو گردد.خداوند بطور مرتب در حال نظاره کردن بر اعمال زنان و مردان می باشد.تا اینکه ببیند خروجی اعمال و افکار ما از پنجره هستی چگونه است.خداوند در قرآن می فرمایند، عمل هر زن و مردی را بی پاسخ و پاداش نخواهم گذاشت.
از صفات خداوند سمیع و ناظر بودن است.لذا انسان باید به کار و کوششی که مورد رضای خدای متعال است تا آخرین لحظات عمر خود کوشا بود.زیرا خداوند همواره ناظر بر احوال ماست.بنابراین انسان نباید انتظار داشته باشد که کارش مورد تقدیر دیگران و دید دیگران باشد.همینکه خداوند ببیند کفایت دارد.اگر حتی سایر انسانها بخواهند برای فرد کاری انجام دهند، اذن خدای متعال را نیاز دارد.لذا چه بهتر که ما همواره به تکلیف الهی خود عمل کنیم و منتظر نتیجه و نگاه دیگران نباشیم.
اینکه گفته می شود از ریا کاری و خود نمایی در مقابل دیگران پرهیز کنید، بخاطر این است که انسانهای دبگر همانند تو هستند و دارای اختیاری نیستند.لذا باید انسان تنها در مقابل حق تعالی به سجده بیفتد و به رکوع برود.تنها برای او اقدام به انجام کاری کند.لذا بیائیم هر قدر می توانیم، پیش خدا ریا کاری کنیم.تنها اوست که همه اعمال ما را می بیند و می تواند پاداش لازم را بطور مستقیم و یا غیر مستقیم به ما دهد.

ای که داری خود نمایی و ریا
نزد این و آن برای کسب جا
این و آن کاری کنند با اذن اوست
تو گدایی می کنی پیش گدا

ابیات : ۱۸۲۵ تا۱۸۳۷
طوطی و بازرگان قسمت

بعد از آنش از قفس بیرون فکند
طوطیک پرید تا شاخ بلند
طوطی مرده چنان پرواز کرد
کآفتاب شرق ترکی‌تاز کرد
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ
بی‌خبر ناگه بدید اسرار مرغ
روی بالا کرد و گفت ای عندلیب
از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی
ساختی مکری و ما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وداد
زانک آوازت ترا در بند کرد
خویشتن مرده پی این پند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی مرغکانت بر چنند
غنچه باشی کودکانت بر کنند
دانه پنهان کن بکلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو
هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد
جشمها و خشمها و رشکها
بر سرش ریزد چو آب از مشکها
دشمنان او را ز غیرت می‌درند
دوستان هم روزگارش می‌برند

از اینکه بازرگان داستان طوطی در هند و هلاکت او را برای طوطی خود گفت و این کار باعث شد که طوطی خود نیز در قفس بیافتد.لذا از گفته خویش آتش گرفت و پشیمان شد.بناچار بدن طوطی خود را از قفس به بیرون انداخت.طوطی که خود را به مردن زده بود، از این فرصت استفاده کرد و به بالای درختی پر کشید.
طوطی همانند آفتاب که به سرعت از مشرق طلوع می کند.آن هم با شتاب به بالای درخت پرواز نمود.بازرگان از این کاری که طوطی انجام داد در حیرت فرو رفت.در این حال طوطی سر آنرا برای بازرگان گفت.
بازرگان رو به طوطی کرد و خواست علت و اسرار کار خود را بگوید.چه شد که تو پس از شنیدن ماجرای طوطی در هند خودرا به مردن زدی و از این قفس نجات پیدا کردی.
طوطی با عمل خود و نه با حرف به من نشان داد که اگر بخواهی نجات پیدا کنی، باید خود را به حالت مرده بزنی و من نیز این کار را انجام دادم.او به من یاد داد که سخن گفتن تو باعث شده که مردم به تو طمع کنند و برای چند لحظه شادی و خوشی خود، تو را اسیر خود گردانند.لذا بیا و چون کلاغ سیاه که کسی او را در قفس نمی کند سکوت را پیشه خود گردان که موجب آزادی تو فراهم شود.آن طوطی به من یاد داد که اسارت تو در زبان توست.
طوطی هندی به من آموخت، تا زمانی که مطرب شده ای و اسباب شادی دیگران را فراهم می کنی در قفس به اسارت هستی.اگر می خواهی از این زندان خلاصی پیدا کنی، باید همانند من خود را به مردن بزنی.
مولانا در اینجا گریزی می زند و می گوید، دانه گندم تا زمانی که در زمین هست و از دید دیگران پنهان است، به سلامت است و مشغول رشد و نمو است.اما اگر بر روی زمین و دردید دیگران باشد، طعمه مرغان زمینی و هوایی می شود.همین دانه که می توانست هفتصد دانه تولید کند، با خوردن یک پرنده در نهایت به فضولاتی تبدیل می شود.این مثال به ما می آموزد که رشد انسان در ریا کاری و خود نمایی نیست.
مولانا می گوید اگر همانند یک غنچه دارای زیبایی و جلوه ای باشی، کودک صفتان تو را می چینند و پر پرت می کنند‌.مولانا می خواهد بگوید اگر جلوه و جمال و زیبایی و هنری داری که موجبات طمع دیگران را فراهم می کند، بیا و آنرا از دید مردم مخفی و پنهان نگهدار.اگر می خواهی طعمه دیگران نشوی، باید همانند دام شکارچیان مخفی باشی.عالم پر از صیاد و افراد حسود و کودک صفت است.آنها تو را به اسارت می برند و یا به هلاکت می رسانند.
مولانا می گوید، بیا و همانند گندم در بین کاه های پشت بام مخفی شو.تا طعمه پرندگان نگردی و با باریدن باران رشد و نمو داشته باشی.آنان که قدر تو را بدانند، هر کجا باشی ، تو را بدست می آورند.کسانی هم که ممکن است به تو آسیب بزنند، از دیدشان مخفی هستی.
مولانا می گوید، هر کسی حسن و خوبیهای خود را در معرض و دید عموم قرار داد،آنگاه صد ها حیله و نیرنگ به سوی او سرازیر می گردد وخشم ها و حسادت ها چون مشک آبی که باز شود، بر سر و صورت او ریخته می شود .
مولانا می گوید افراددو گونه هستند.اگر دشمن تو باشند،چنانچه خود نمایی کنی ، به خاطر حسادتی که به تو می ورزند ،با تهمت های گوناگون تو را چون گرگ وحشی تکه تکه کرده و می درند.اگر از دوستان تو باشند، عمرگرانبهای تو را که از بهترین سرمایه تو می باشد از بین می برند.

تا توانی حسن خود را کن نهان
چون بمانی در سلامت در امان
دشمنان بر تو حسادت می کنند
دوستان گیرند وقت و عمرتان


ابیات : ۱۸۳۸ تا ۱۸۴۴
قدر عمر

آنک غافل بود از کشت و بهار
او چه داند قیمت این روزگار
در پناه لطف حق باید گریخت
کو هزاران لطف بر ارواح ریخت
تا پناهی یابی آنگه چون پناه
آب و آتش مر ترا گردد سپاه
نوح و موسی را نه دریا یار شد
نه بر اعداشان بکین قهار شد
آتش ابراهیم را نه قلعه بود
تا برآورد از دل نمرود دود
کوه یحیی را نه سوی خویش خواند
قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت ای یحیی بیا در من گریز
تا پناهت باشم از شمشیر تیز
کسی قدر بهار را می داند که اهل کشت در مزرعه باشد.کسانی قدر عمر خود را می دانند که اهل تلاش و کار و کوشش هستند.
انسان در این بازه کوتاه عمر، باید از خدا کمک و یاری بخواهد.همان خدایی که الطاف او بر سر آدمی بطور مرتب می بارد.
مولانا می گوید، اگر در پناه خدا باشی و از او طلب یاری کنی، همین آب که امکان غرق شدن در آن وجود دارد و یا آن آتشی که امکان سوختن در آن وجود دارد،به کمک تو می آیند.در اینجا مولانا مواردی را ذکر می کند.
آب دریا به کمک حضرت موسی و حضرت نوح آمد و بر دشمنان و کفار غلبه کردند.همچنین حضرت ابراهیم توسط نمرود به آتش انداخته شد، ولی نه تنها آتش او را نسوزاند بلکه به کمکش آمد و آتش به گلستان تبدیل شد.بجای اینکه آتش ابراهیم را بسوزاند، آتش خشم و غضبش،او را سوزاند. همچنین زمانی که یهودیان یحیی را تعقیب کردند و او به کوه پناه برد.کوه نیز با ریختن سنگ بر سر مهاجمان، یحیی را از تعرض دشمنان نجات داد.
البته اینکه حضرت یحیی به کو ه پناه بر ده در قرآن نیامده است.اما در خصوص حضرت الیاس در قرآن داریم که او به کوه پناه برده است.

گر تو را باشد تلاشی چون پدر
قدر عمر خود بدانی ای پسر
تا نباشد کار و کوشش در امور
می دهی عمر عزیزت را هدر

 

ابیات : ۱۸۴۵ تا ۱۸۵۴

طوطی و بازرگان (قسمت هشتم)

یک دو پندش داد طوطی بی‌نفاق

بعد از آن گفتش سلام الفراق

خواجه گفتش فی امان الله برو

مر مرا اکنون نمودی راه نو

خواجه با خود گفت کین پند منست

راه او گیرم که این ره روشنست

جان من کمتر ز طوطی کی بود

جان چنین باید که نیکوپی بود

تن قفس‌شکلست تن شد خار جان

در فریب داخلان و خارجان

اینش گوید من شوم همراز تو

وآنش گوید نی منم انباز تو

اینش گوید نیست چون تو در وجود

در جمال و فضل و در احسان و جود

آنش گوید هر دو عالم آن تست

جمله جانهامان طفیل جان تست

او چو بیند خلق را سرمست خویش

از تکبر می‌رود از دست خویش

او نداند که هزاران را چو او

دیو افکندست اندر آب جو

طوطی قبل از اینکه با بازرگان خداحافظی کند، به او پندهایی داد.بازرگان به طوطی گفت که در امان خدا باشی.اما تو با این کارت به من راه نویی نشان دادی.

بازرگان با خود گفت که طوطی با عمل خود، خواست که به من درسی را بیاموزاند.من باید راهی که او طی کرد و بسیار روشن و گویا می باشد،من هم طی کنم تا به آزادی و رهایی برسم.

بازرگان با خود گفت که جان من کمتر از جان طوطی نیست که در این قفس بدن محبوس شده است.جان باید همانند جان طوطی مبارک باشد، که با مردنش موجبات رهایی خود را پیدا نمود.

بازرگان با خود می گفت، من هم باید از تعلقات دنیوی و دلبستگی های آن را در خود بکشم ، تا روح و جان من آزاد گردد.این تن همانند قفس طوطی می ماند که جانم در آن محبوس شده است.این تن برای جان، همانند خاری می ماند که جان را مرتب اذیت می کند.

این جان توسط توسط عوامل درونی و بیرونی چون خویش و دیگران مرتب همانند خاری مرا اذیت می کنند.یک عده تملق او را می گویند و عده ای از او نفرت دارند.

یکی می گوید، من دوست تو هستم و از من پیروی کن.دیگری می گوید، که او دوست تو نیست.بیا و از من تبعیت کن.یکی می گوید که تو در فضل و اخلاق و دانش بی نظیری و دیگری می گوید دنیا و آخرت هر دو مال توست.لذا تو هم دنیا داری و هم آخرت.

آنقدر تو را بزرگ می کنند، که تو را غرور و تکبر می گیرد.لذا این خود بزرگ بینی ها باعث هلاکت تو می گردد.تو غافل هستی از این حقیقت که چه بزرگتر از تو به دام شیطان گرفتار شدند و به هلاکت رسیدند.

جان گرفتار درون است و برون

دشمنان خوانند او را ذوالفنون

تا شود مغرور در اعمال خود

او بود غافل ز کید نفس دون


ابیات : ۱۸۵۵ تا ۱۸۶۹

مدح و قدح

لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ایست
کمترش خور کان پر آتش لقمه‌ایست
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار
تو مگو آن مدح را من کی خورم
از طمع می‌گوید او پی می‌برم
مادحت گر هجو گوید بر ملا
روزها سوزد دلت زان سوزها
گر چه دانی کو ز حرمان گفت آن
کان طمع که داشت از تو شد زیان
آن اثر می‌ماندت در اندرون
در مدیح این حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقی بود
مایهٔ کبر و خداع جان شود
لیک ننماید چو شیرینست مدح
بد نماید زانک تلخ افتاد قدح
همچو مطبوخست و حب کان را خوری
تا بدیری شورش و رنج اندری
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی
این اثر چون آن نمی‌پاید همی
چون نمی‌پاید همی‌پاید نهان
هر ضدی را تو به ضد او بدان
چون شکر پاید نهان تاثیر او
بعد حینی دمل آرد نیش‌جو
نفس از بس مدحها فرعون شد
کن ذلیل النفس هونا لا تسد

مولانا می گوید، این ابراز محبتها و چاپلوسی های مردم همانند لقمه ای می ماند که در ظاهر و ابتدا خوشمزه است.اما در نهایت در باطن خود منبع آتش می باشد و تو را نابود و می سوزاند.لذا از اینکه دیگران تملق تو را گویند پرهیز کن، اگر چه لحظه ای شاد می شوی ولی روح و روان تو را به آتش می کشد.
مولانا می گوید، آتش چاپلوسی مخفی و پنهان است و انسان در ظاهر آنرا نمی بیند که از آن فاصله بگیرد . لقمه چرب زبانی شیرین و خوشمزه است و انسان با چشیدن آن لذت می برد.اما پایان هر آتش گرفتگی، خاکستر و دود است.شما دود آتش را بالاخره خواهی دید.
مولانا می گوید، بدیهی است کسی که تملق انسان را می گوید، از این کار انتظار برآوردن حاجتی دارد. لذا مگو من که می دانم او از این کار جه هدفی دارد، بگذار بگوید ،در من تاثیری ندارد.
مولانا می گوید، همانطوریکه اگر کسی، حتی به دروغ، به تو ناسزا گوید ناراحت می شوی و مدتها از این سخن ناراحت هستی.اگر کسی مدح تو را گوید،روی روح و روان تو اثر می گذارد.اگرچه ممکن است اظهار داری که اثر نمی گذارد.
مولانا می گوید،اگر چه می دانی ناسزا گفتن یک چاپلوس بخاطر برآورده نکردن خواست اوست.اگر فرد چاپلوس که درخواستش مورد پذیرش قرار نگرفته است در انظار عموم به تو ناسزا بگوید،موجبات ناراحتی روح و روان تو را ایجاد می کند،لذا مدح و ستایش در روح و روان انسان اثر گذار است.
مولانا می گوید، مدح انسان و یا نفی انسان، خواه ناخواه در روح و روان انسان اثر خودش را می گذارد.برای اثبات این ادعا ،کافی است انسان آنرا امتحان کند.آثار خوشحالی و ناراحتی انسان چندین روز در پی آن عمل وجود دارد.
مولانا می گوید، مدح و ستایش انسان باعث می گردد که غرور و تکبر انسان را فرا گیرد.لذا این مدح و ستایش ها، روح و جان تو را فریب می دهد.مدح در ابتدا شیرین و در پایان تلخ است.اما نفی انسان در ابتدا تلخ است، لذا انسان زود متوجه تلخی آن می گردد.
مولانا می گوید، نفی انسان چون دوای جوشان بد مزه می ماند که انسان زود بد طعمی و تلخی آن را می فهمد.اما مدح همانند قرصی می ماند ، که اثراتش بعدا مشخص می گردد و فعل انفعالات آن در بدن انجام می گیرد.مدح انسان همانند حلوا می ماند، تا زمانی که در دهان قرار دارد، طعم و شیرینی آن را احساس می کنی.همینکه از مری فرو رفت دیگر شیرینی حلوا را احساس نمی کنی.اگر چه اثرات شیرینی روی بدن بعدا خود را نشان می دهد.
مولانا می گوید، برای اینکه بفهمی اثرات مدح روی انسان چیست، کافی است اثرات ضد آنرا بر روی روح و روان خود ببینی.زیرا مدح انسان مخفی است و انسان آنرا نمی بیند و احساس نمی کند.مدح همانند خوردن شکر می ماند.اثرات آن بعدا بصورت غده های چرکین خود نمایی می کند.برای از بین بردن آنها باید با نیش تیزی آنها را پاره و چرک ها را خارج نمایی.
مولانا می گوید، فرعون به خاطر ستایش و مدح های زیاد ادعای خدایی کرد.کسی که نفسش پیش او ذلیل باشد، تمایلی به مدح و ستایش ندارد.این نفس است که با مدح انسان لذت می برد.لذا کسی که مبارزه با نفس می کند ،از مداحی خویش پرهیز می کند.

چاپلوسی آتشی در روح و جان آدمی است
مدح انسان موجب کبر و غرور دائمی است
قدح و مدح آدمی تاثیر دارد در درون
طالب مدح و ستایش در عذاب و نادمی است

 


دکتر علی رجالی
@alirejali

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 19:1  توسط علی رجالی  | 

معنای چهارصد اصطلاح سلوک

آ ـ ا

آب حیات: چشمة عشق که هر که نوشد نابود نشود.

آب حیوان: ۱ـ آب حیات. ۲ـ تابش انوار و تجلیات الهی.

آب خضر: آب حیات.

آب خرابات: تجلّیات رحمانی که کدورت‌های ظاهر و باطن را می‌زداید.

آدم: مظهر ذات الهی.

اربعین: چلّه.

آغوش: دریافت اسرار.

آینه: قلب انسان کامل.

آینة جمال: مرتبة ظهور و تجلّی صفاتی.

ابرو: صفات از آن رو که حاجب ذات است.

استاد ازل: خداوند.

استدراج: تنزل تدریجی سالک بر اثر رعایت نکردن آداب سلوک، به گونه‌ای که خود نفهمد.

إکسیر: انسان کامل.

الف: ذات احدیت

امانت: ولایت مطلقه.

اهل دل: کسانی که از سَر گذشته‌اند و طالب سِرّاند.

اهل طامات: سالک گرفتار در کشف و کرامات.

ایام غم: روزگار بازماندگی و عقب افتادگی از سیر الی الله.

ب

باده: ۱ـ عشق منیف. ۲ـ نصرت الهی.

باد صبا: نفحت رحمانی (نسیم‌های نشأت گرفته از رحمت الهی) که از مشرق روحانیات می‌وزد.

بادة چون نار: انفاس قدس رحمانی.

بار امانت: عهد و پیمان الهی.

باران: ۱ـ فیض گسترده الهی که بر همه موجودات ریزان است. ۲ـ غلبه عنایات الهی که مایه فرح سالک است.

باز: روح قدس و نفس ناطقة انسانی.

بارقه: انواری که در اوائل کشف رخ می‌نماید و نمی‌پاید.

باغ: جهان خرم روحانی.

بال: روشن شدن دل به واسطة معارف حقیقی.

بت: ۱ـ مقصود و معشوق ۲ـ جسم و مادّه ۳ـ هوا و هوس ۴ـ نفس امّاره ۵ـ وحدت ۶ـ مظهر عشق که عشق همان حقیقت مطلقه است. ۷ـ انسان کامل و قطب زمان.

بتخانه: ۱ـ عالم لاهوت که مقام وحدت کل است. ۲ـ مظهریت ذات احدیت.

بچه ترکان: زیبا رویان، جان ستان.

بحر: ۱ـ مقام ذات و وحدت که کثرات امواج اویند. ۲ـ تجلیات ذاتی که موجب فناست.

بحر عطا: فیض دائم حق.

بساط وصل: مرتبة اتّصال و وصل عاشق.

بندگی: مقام تکلیف.

بوسه: فیض و جذبة باطن.

بهار: ۱ـ مقام علم که حجاب است. ۲ـ مقام وجد و حال که مقابل معنای اوّل است. (پس این واژه از أضداد است.)

بیت الحرام: قلب انسان کامل.

بی‌خودی: ۱ـ حالت مستی و جذبة سالک ۲ـ فنا

بیگانه: غیر سالک.

بیعت: تسلیم مرید نسبت به استاد کامل.

بی‌نشان: مقام بی‌اسمی و فناست که مربوط به ذات الهی است.

پ

پرتو: تجلّی

پرده: حجاب میان بنده عاشق و حقّ معشوق.

پریشانی: عالم تفرقه.

پیاله: ۱ـ هر ذرة عالم از آن جهت که پیمانه شراب محبت فطری حق است.۲ـ محبوب . ۳ـ صفای ظاهر و باطن.

پیر خرابات: انسان کامل راهنما.

پیر میخانه: انسان کامل راهنما.

پیچ زلف: ۱ـ تضاد ظاهری اسماء و صفات الهی در مقام ظهور که بر اعتدال قامت حضرت الوهیت اشاره دارد. ۲ـ طریق طلب.

پیشانی: مظهر و ظهور اسرار الهی.

پیمانه: ۱ـ هر ذرّه عالم از آن جهت که پیمانة شراب محبت فطری الهی است. ۲ـ دل عارف که در او مشاهدة انوار غیبی می‌کنند. ۳ـ شراب حقیقت.

پیک: انفاس قدس الهی.

ت

تاب زلف: ۱ـ پیچ زلف ۲ـ اسرار الهی.

تاراج: سلب اختیار سالک در همه احوال و اعمال ظاهری و باطنی.

تجلّی: ۱ـ نور کشف که بر دل عارف ظاهر می‌گردد. ۲ـ فیض الهی.

تجلّی جلالی: تجلّی‌ای که مستلزم بعد یا قهر است. (البته محصول تجلی جلالی در سالک و عارف متفاوت است).

تجلی جمالی: تجلّی که مستلزم قرب است.

تحیّر: سرگردانی در بحر توحید و وادی عشق.

تردامن: کسی که از توحید قطره‌ای چشیده و در توحید کامل نیست.

ترسا: مرد روحانی که صفات رذیلة نفس او به صفات حمیده مبدل شده است.

ترسابچه: ۱ـ مرشد کامل که تربیت یافتة نظیر خود است. ۲ـ جاذبه ربّانی. ۳ـ دارویی که از عالم ارواح به قلوب و نفوس می‌رسد و آنها را بر اثر غلبه، از تفرقه نفوس می‌رهاند.

ترسائی: خلاصی از بند تقلید و رسوم اعتباری. (این حالت چون بر حضرت عیسی و پیروان ترسایش غالب بود ترسائی نام گرفت.)

تَرک: خانم خانه.

تُرک: ۱ـ ترک زبانان که بخشندگان عمرند. [۲۳] ۲ـ زیبارویان ۳ـ جذبة الهی.

تعزیر: خواری و توبیخی است که در اثر لغزش در سلوک، بر سالک وارد می‌شود.

تعلّق: علائق مادّی دنیوی.

تفرقه: پراکنده شدن دل به واسطة تعلّق به امور متعدد؛ در برابر جمعیت.

تفرید: دل از علائق بریدن و کمر بندگی بر میان بستن که به نوعی سالک را «تنها» می‌کند.

تفکّر: ۱ـ گذر از باطل که ماسوای حق است به حق که خداست یعنی از همه چیز و در همه چیز خدا دیدن. ۲ـ نتیجة ذکر. [۲۴]

تواجد: ۱ـ پدیدار شدن اثر واردات بر ظاهر سالک که این وصف مبتدیان است. ۲ـ اظهار حالت وجد، بدون وجد درونی، که در حقیقت تشبّه به اهل وجد است.

توبه: اعراض از آن چه مانع وصول سالک به محبوب حقیقی است.

ج

جام: دل عارف که از معرفت لبریز است.

جام الهی: تجلیات قدس الهی که عارف را سرمست می‌کند.

جام جهان نما: قلب عارف کامل.

**

جام گیتی امروز**: قلب عارف کامل.

جان: ۱ـ روح انسان ۲ـ نَفَس رحمانی که تجلّی گستردة حق است.

جانان: صفت قیومی حق که همه موجودات به او پایدارند.

جذبه: سیر به سوی حق بدون سعی و رنج سالک، به مقتضای عنایت ازلی.

جرعه: ۱ـ اسرار و مقاماتی که در حال سلوک بر سالک پوشیده مانده باشد. ۲ـ تجلّی وجودی

جلال: ۱ـ ظهور بزرگی معشوق که نشأت گرفته از استغنای از عاشق است، به منظور نفی غرور عاشق. ۲ـ پوشیده بودن حق از ابصار و بصائر (چشم‌ها و عقل‌ها)

جلوه: انوار الهی که بر دل سالک تابیده او را شیدا می‌کند.

جمال: ۱ـ ظهور کمال معشوق از جهت استغنای از عاشق. ۲ـ اوصاف لطف و رحمت الهی.

جمعیت: همّت را در توجّه به حضرت حق یکی کردن و از ماسوای او دل کندن، در برابر تفرقه.

جنون: از خود بی‌خبری در عین آگاهی.

جوانمرد: عارف کامل.

جور: بازداشتن سالک از سلوک که مایه خواری سالک است.

جهالت: مرگ دل که موجب درک نکردن حقایق است.

چ

چراغ دل: دل روشن به نور معرفت.

چشم : ۱- شهود حق، اعیان و استعدادهایشان را که در حقیقت صفت بصیری حق است. ۲ـ جمال.

چشم جادو: جذبه‌های الهی.

چشم خمار: پوشیدن کوتاهی‌ها سالک بر سالک.

چشم سحرانگیز: جذبه‌های الهی.

چشم مست: ۱ـ استغنای حق و عدم التفات او که مقتضی در نظر هستی نیاوردن عالم و به نیستی واگذار کردن آن است. ۲ـ سرّ الهی و جذبه‌های او.

چشمه: ۱ـ منبع فیض الهی ۲ـ قلب عارف کامل

چشمة حیوان: معرفت حق که منبع و اساس هر معرفت صحیح است.

چلّه: چهل شبانه روز مداومت بر عملی سلوکی، همراه با خلوت یا بدون آن.

چنگ: ۱ـ اشارات پیر و اشراقات قلبی او برای تنظیم حرکات و سکنات سالک. ۲ـ دست یافتن به کمال شوق و ذوق.

چهره: تجلیات در حال غیبت سالک.

ح

حال: واردات سالک که ناپایدار است.

حجاب: آن چه میان سالک و مقصودش که خداست، حائل است.

حرم: مقام بی‌رنگی و بی‌خودی که همان مقام وصال است.

حریف: سالک هم شأن، هم مقام و هم پیالة سالک دیگر.

حُسن: ۱ـ آن چه موافق أمر الهی است. ۲ـ کمالات ذات احدیت.

حضور: ۱ـ غیبت از خلق و حضور در نزد حق ۲ـ مقام وحدت

حفظ: سرّ نگهداری و کتمان.

حق: خداوند، به این اعتبار که تنها موجود حقیقی است.

حقیقت: ظهور ذات حق بی‌حجاب و تعینات که محو کثرات در اشعه انوار ذات را در پی دارد.

حقیقت حقائق: ذات احدیت که حضرت جمع است.

حقیقت محمّدیه: ذات احدیت به اعتبار تعین اوّل.

حلقة زلف: مرتبة تفصیل تعینات الهی است که به هر تعین، حلقه گویند.

حیرت: واردی که بر دل عارف وارد می‌شود و او را از ادامه تأمّل و تفکّر باز می‌دارد.

خ

خال: نقطة وحدت حقیقیه که از ادراک اغیار مخفی است و سر آغاز و انجام کثرت اعتباری است.

خال سیاه: عالم غیب.

خاطر: وارده امر است که بر قلب سالک به صورت خطاب بی‌اختیار وارد می‌شود اعم از آن که ربانی باشد یا غیر آن.

خانه خمّار: عالم غیب.

خانه دل: قلب.

خرابات: وحدت صرف که رسوم تعینات در آن محو است.

خراباتی: انسان کاملی که هیچ فعل و صفتی را به خود و دیگری نسبت نمی‌دهد و همه را از خدا می‌بیند.

خرقه: لباس مخصوص صوفیان که با آدابی آن را به دست شیخ می‌پوشیده‌اند.

خضر: ۱ـ پیر و مرشد ۲ـ حالت بسط، در برابر الیاس که به معنای قبض است. [۲۵]

خط: ظهور حقیقت در تعینات و مظاهر عالم ارواح.

خط سبز: برزخ.

خطره: آن چه از احکام طریقت بر دل می‌گذرد.

خلعت: الطافی که به سال می‌رسد.

خلوت: عزت.

خلوتخانه: مقام کمالات ولایت.

خلوتیان ملکوت: جوانمردان طریقت

خُم: ۱ـ تجلیات اسمائی و صفاتی ۲ـ مقام جمع ۳ـ واحدیت.

خَم زلف: پیچ زلف

خم عشق: قلب عاشق شیدا که واله باشد.

خمّار: پیر کامل.

خُمار: عاشق سرگردان.

خمخانه: ۱ـ همه عالم غیب و شهادت که از شراب محبت فطری حق لبریزند. ۲ـ قلبی که محل ورود غلبات عشق است.

خُمستان: خمخانه.

خمر: می

 

: می

د

درد: حالتی که از محبوب به محبّ می‌رسد و محب طاقت آن را ندارد.

دریا: ۱ـ هستی مطلق که خداوند است. ۲ـ انسان کامل.

درازی زلف: عدم انحصار موجودات و کثرات.

دست: صفت قدرت.

دست افشاندن: در راه معشوق از دنیا و آخرت دست برداشتن.

دف: طلبِ همراه شوق عاشق نسبت به معشوق.

دل: نفس ناطقه که محل تفصیل معانی است.

دلبر: ۱ـ معشوق از آن جهت که با ناز و کرشمه خود عاشق را شیدا می‌کند. ۲ـ صفت قابضیّت معشوق.

دلدار: ۱ـ معشوق از آن جهت که مایه امید حیات عاشق است. ۲ـ صفت باسطیَت معشوق.

دلگشا: ۱ـ صفت فیاضیت، در مقام انس در دل سالک. ۲ـ صفت فتاحیت.

دم: ۱ـ وقت. ۲ـ فیض الهی است که به نَفَس الرحمن تعبیر می‌شود. ۳ـ نشأه و خلسه‌ای که مانند برق در روح مرید می‌درخشد و این پس از ریاضت وارده خواهد بود.

دم غنیمت شمردن: وقت و اقتضای رفتاری آن را پاس داشتن.

دنیا: ماسوی الله، به اعبتار بازداشتن سالک از الله.

دوش: صفت کبریایی حضرت حق.

دهان: ۱ـ صفت متکلمی حضرت حق. ۲ـ اشارات و انتباهات الهی.

دیر: عالم انسانی.

دیر مغان: مجلس عارفان و اولیا.

دیوانه: مغلوب عشق حق.

ذ

ذکر قلبی: ذکری که زبان در آن خاموش و قلب گویا است.

ذوق: اولین مرتبة کشف (و پس از آن شُرب و سپس رَی [سیرابی] است.)

ر

رخ: ۱ـ تجلّی ذات الهی به صفات جمالی ۲ـ نقطة وحدت ظهور و بطون.

رسم: عادت که شامل عبادت بدون نیت خالص و ظواهر شریعت هم می‌شود.

رطل: جام محبّت الهی.

رقص: حرکت و سیر سالک که بر اثر شادی و فرح روح انجام می‌شود.

رند: انسان کاملی که همه تعینات را از خود زدوده است و این زیرکی واقعی است.

رنگ: رسوم و تعلّقات بشری.

ز

زلف: ۱ـ تجلی ذات الهی به صفات جلالیه ۲ـ مطلق ماسوی الله و ممکنات.

زنّار: کمر خدمت و طاعت محبوب بستن.

زنخدان: لطف قهرآمیز محبوب.

زندان: دنیا.

زنده: ۱ـ تارک علایق دنیوی که دارای مرگ اختیاری است. ۲ـ زنده به عشق الهی.

س

ساعد: صفت قوّت.

ساغر: ۱- دل عارف ۲- سکر و شوق

ساقی: ۱- خداوند فیاض مطلق ۲- ذات الهی به اعتبار حبّ ظهور و اظهار ۳- پیر و مرشد کامل ۴- چشم و گوش آدمی که اکثر اسباب مستی از این دو راه به او می‌رسد.

سالک: مسافر الی الله مادامی که بنی مبدأ و منتهای مسیر است.

سبو: ۱- جام می وحدت که از منبع فیض مطلق به هر کس سهمی داده‌اند. ۲- تعین اعتباری ویژة هر انسان.

سجّاده: هرچه روی دل بر آن باشد.

سجود: فنای فی الله.

سراپرده: جهان عِلوی و عالم بالا.

سراپرده راز: ۱ـ دل مؤمن ۲ـ مقام لاهوت.

سرّ: اـ مرتبه‌ای از مراتب بالای درونی آدمی که محل مشاهده است. ۲ـ آن‌چه در سلوک بر سالک اظهارش را نشاید؛ از حالات و مقامات و افکار و اوراد.

سرّ تجلیات: اشتمال هر تجلّی بر همه تجلیات و شهود همه چیز در هر چیز.

سرّ حال: آنچه از مراد خداوند در هر حال شناخته شود.

سرّ قدَر: آن چه برای هر موجودی از ازل تا ابد در علم حق مقدّر شده است.

سروش: هاتف غیبی.

سکر: ترک قیود ظاهری و باطنی و توجه به حقّ.

سکون: آرامش در کنف عنایت حق بر اثر توکّل.

سلطان ازل: خداوند.

سوخته: واصل به مقام عبودیت.

سیاه کاران: از راه بازماندگان در سیر الی الله.

سیاهی: ذات حق.

سیه روئی: امکان ممکنات

سیب زنخ: مشاهده ناشی از مَطالع جمال.

سیمرغ: انسان کامل.

سینه: صفت علم.

ش

شادی: بسط بعد از قبض.

شام: کثرات و تعینات که حاجب وحدتند.

شاهد: ۱ـ حق به اعتبار ظهور و حضور ۲ـ آن چه در قلب سالک است و اوهمیشه به یاد آن است.

شب: عالم غیب و جبروت. (تاریکی شب: ظلمت ممکنات از جهت آنکه ظل‌اند.)

شب قدر: ۱ـ آغازین وقت وصال سالک به محبوب ۲ـ بقای بالله.

شب هجر: فراق و جدایی از محبوب که سخت و تاریک می‌نماید.

شراب: ۱ـ غلبة عشق که سُکر آورد. ۲ـ تجلیات انوار حق.

شرابخانه: ۱ـ باطن عارف کامل ۲ـ عالم ملکوت.

شراب ازل: تجلیات قِدَم.

شراب الست: تجلیات قِدَم.

شراب انس: الطاف الهی.

شراب پخته: ۱ـ عیش صرفِ مجرد از اعتبار عبودیّت. ۲ـ عالم ملکوت.

شراب توحید: فنای ذاتی که سالک را از همة شواغل می‌رهاند.

شراب خام: عیش ممزوج مقارن عبودیت.

شراب لایزالی: تجلیات قِدَم.

شراب معرفت: معرفت ناشی از غلبه عشق.

شُرب: شیرینی طاعت و لذّت کرامت و راحتی انس به حق.

شرح صدر: سینه عارف که محل تابش انوار معرفت الهی است.

شرک: دیدن غیر خدا و توجه به آن.

شمع: نور الهی در دل سالک.

شوخی: ۱ـ جذبة الهی ۲ـ توجه بسیار به اظهار صُور افعال.

شور: حالتی از بی‌خودی که در پی شنیدن سخن حق یا کلامی عبرت آمیز به سالک دست می‌دهد.

شوریده: حیران و سرگردان از کثرت جذبه‌های الهی.

شوق: میل به رسیدن به محبوب پس از شناخت و ارتباط اجمالی و پیش از وصال.

شهود: رؤیت حق به وسیلة حق که برای سالک در مقام فنا دست می‌دهد.

شهید: مندکّ در پرتو تجلیات معشوق.

شیخ: ۱ـ انسان کامل ۲ـ انسان کامل در علوم شریعت، طریقت و حقیقت.

شیدایی: شدت غلیان عشق و عاشقی.

شیوه: جذبه‌های گه‌گاهی.

ص

صاحب دل: آنان که اهل تصفیة دل‌اند.

صاعقه: لهیب محبّت که در یک آن محبّ را بسوزد.

صبا: نسیم‌های رحمانی که از مشرق روحانیّات می‌وزد و بر انجام کارهای خیر برمی‌انگیزد.

صبح: نور وحدت.

صبوحی: ۱ـ بادة خُمار شکن ۲ـ هم‌سخنی با حق.

صحرا: عالم روحانی.

صُراحی: مقام انس

صمت: ۱ـ سکوت از سر مراقبت دل ۲ـ سرّ نگهداری.

صنم: بت.

صومعه: مقام توجه دل و قطع علاقه از ماسوی الله.

صید: مقام جذبه.

ط

طاق ابرو: اهمال سالک که به وسیلة آن از درجة خود سقوط می‌کند.

طامات: ۱ـ خودنمایی و خودفروشی ۲ـ برخی سخنان نپخته که در اوائل سلوک بر زبان سالک رود.

طَرَب: انس با حق.

طرد: محروم ماندن از ادراک روحانیات به واسطة تخلفات سالک.

طرّه: تجلی جمالی حضرت حق.

طریقت: سیر خاصّ سالکان الی الله که لبّ شریعت است و به حقیقت می‌انجامد.

طلسم: کنه ذات حق.

طمس: فنای صفاتی.

طواف: مقام تحیّر.

ظ

ظلّ: نفس رحمانی و فیض گستردة خداوند که به تعینات اعیان امکانی ظهور پیدا می‌کند.

ظلّ الله: انسان کامل.

ظلمت آباد: عالم دنیا و طبیعت.

ظهور: تجلّی حضرت حق.

ع

عارض: تجلّی جمالی.

عارف: انسان کاملی که از وجود مجازی خود فانی گشته و اسرار حقیقت را دریافته است.

عالم جان: مرتبة الوهیت که مقام اسمای الهی است.

عبدالله: کسی که خدا با همة اسمایش بر او تجلّی کرده است.

عرش: محل استقرار اسمای مقیّد الهی.

عزلت: خلوت گزیدن به منظور تحصیل جمعیّت خاطر.

عزم: تصمیم قاطع بر سپردن راه و همة همّت را بر آن گذاشتن.

عشق: محبت شدید به حضرت حق که قلب را در نهایت می‌سوزاند.

عشرت: لذّت انس و سرور با حضرت حق.

عکس روی: مظاهر تجلیات الهی.

علف: آنچه که نفس را در آن حظّی است.

عنقاء: ۱ـ مقام غیب الغیوبی ذات حضرت حق ۲ـ انسان کامل.

عهد امانت: عهد و پیمان الهی.

عید: ۱ـ تجلّی جمالی وارد بر قلب، گرچه به روش جلالی باشد. ۲ـ زمان تجلّی.

عیش: لذت انس با حضرت حق که همراه با شعور و آگاهی در حین لذّت است.

عیش نقد: وقت.

غ

غارت: جذبة الهی که بدون سلوک بر دل وارد شود.

غفلت: دوری سالک از ذکر به غفلت دل از حقیقت که مایة ابطال وقت به بطالت است.

غافل: محجوب از حقایق که در جهل مرکّب به سر می‌برد.

غربت: مقید ماندن نفس عارف در جهان مادّی در حالی که مجانستی با آن ندارد.

غرباء: عارفان.

غزال رعنا: محبوب لم یزلی.

غمخوار: صفت رحیمی حق در مورد سالکان که ویژة آنان است.

غم‌گزار: مقام مستعدّی سالک.

غمزه: ۱ـ نگه داشتن محبوب است سالک را در دو حالت خوف و رجا با رساندن راحت پس از محنت و چشاندن محنت پس از راحت ۲ـ فیوضات و جذبه‌های قلبی.

غمگسار: صفت رحمانی حضرت حق که شمول دارد.

غیرت: طلبِ نبودن غیر در میان سالک و خداوند.

ف

فترت: سستی و خاموشی آتش سوزان شوق آغازین سلوک.

فتنه: گرفتار و اسیر معشوق شدن.

فراق: غیبت و جدایی از وحدت.

فرح: لذت قلبی ناشی از نزدیکی به محبوب.

فریب: استدراج سالک از طرف محبوب که به جهت امتحان انجام شود.

فغان: اظهار احوال درونی.

فقر: ناداری مطلق در برابر حضرت حق.

فقیری: عدم اختیار.

فنا: اندکاک جهت بشری سالک در جهت ربوبی محبوب. فنا در برابر بقا است.

فیض: واردة قلبی از طریق الهام که بر اثر رنج سلوک، کسب می‌شود.

ق

قامت: ۱ـ سزاواری پرستش که ویژة خداوند است. ۲ـ حضرت الوهیت که برزخ وجوب و امکان است.

قبض: گرفتگی نفس سالک در پی لغزش او یا بدون آن. [۲۶]

قبله: محبوب حقیقی که ذات واحد الله است و به او باید توجّه کرد.

قد: قامت

قدح: استعداد هر ذرّه، به قدر خویش، برای شراب محبّت فطری حق و فیض او.

قفس: تن آدمی و نفس امّاره.

قلّاش: کسی که از دنیا دل بریده و از هیچ چیز و هیچ کس جز محبوب باکی ندارد.

قلندر: کسی که از غیر محبوب بریده و لذا به آداب و رسوم اعتباری اعتنایی ندارد. (قلندر و قلاش هم معنایند یا معنایی نزدیک به هم دارند)

قمار: سرباختن در راه محبوب.

قمارخانه: محل اجتماع عاشقانی که در راه محبوب ترک سر کرده‌اند.

قیامت صغرا: موت ارادی.

 

 صغرا: موت ارادی.

ک

کاهلی: کند بودن سیر الی الله.

کدورات: تعلّقات دنیوی.

کرشمه: تجلّی جلالی.

کشف: ظهور آن چه پنهان است، در قلب، یعنی رفع حجاب و اطلاع بر ماوراء حجاب.

کشف صوری: کشف همراه صورت.

کشف معنوی: کشف بدون صورت.

کعبه: ۱ـ توجه دل به سوی خدای محبوب ۲ـ مقام وصل.

کفر: تاریکی عالم کثرت و تفرقه.

کلیسا: عالم معنی و شهود.

کمان ابرو: سقوط سالک از مقامش به جهت تقصیر؛ و بازگشتش به مقامش به حکم جذبه و عنایت.

کنشت: عالم معنی و شهود.

کنعان: عالم ملکوت.

کنیسه: عالم معنی و شهود.

کوه طور: مقام فنا.

کوه قاف: مقام یکرنگی.

کوه هستی: خودبینی و انانیت.

کوی خرابات: مقام فنا و وحدت و بی‌خودی.

کوی میکده: کوی خرابات.

کوی مغان: کوی خرابات.

گ

گبر: عارف موّحد که یکرنگ است.

گرگ: نفس امّاره.

گلزار: مقام گشادن دل سالک در معارف.

گنج: مقام عبودیت.

گیسو: راه طلب به عالم هویت.

گلخن: ۱ـ تن که زندان نفس است ۲ـ دنیا و ابتلائاتش.

گم شدن: مقام فنا و بیخودی.

گوهر: ۱ـ جان آدمی ۲ـ حقیقت انسان کامل.

ل

لاله: ۱ـ نتیجة معارف که مشاهده می‌شود. ۲ـ چهرة گلگون محبوب که عاشق را داغدار می‌کند.

لاشیء: لقب دنیا.

لب: ۱ـ روان بخشی و جان فزایی ۲ـ افاضه وجود به نَفَس رحمانی.

لعل: دل درویشان.

لوائح: انواری که در اوائل سیر، سالک مشاهده می‌نماید. قریب المعنی با طوالع و لوامع.

لیلة القدر: شب قدر.

م

ماه صیام: مرحلة ریاضت.

مجاهدت: ریاضت.

مجذوب: کسی را که خداوند به کمند جذبه برباید و بدون رنج و کوشش به مقامات برساند.

مجذوب مطلق: فانی باقی در فنا که به مرحلة بقا بار نیابد. اینان دیوانگان حق نام دارند.

محاسبه: حسابرسی سالک از خویش که از رعایت آداب سلوک غفلت نکرده باشد.

محبوب: حضرت حق.

مُحرم: اهل سلوک.

مخموری: بی‌خودی.

مُدام: شراب وحدت که عارف هماره از آن سرمست است.

مدّعی: مخالفان طریق سلوک و عرفان.

مراد: عارف کاملی که شایستة دستگیری سالکان است.

مراقبه: کشیک نفس کشیدن تا از توجه دائم به مقصود باز نماند.

مرد مطلق: عارف کامل.

مرشد: عارف کامل که راهنمای راه است.

مرید: طالب کمال که معمولاً با ارادت به شیخی ره می‌سپارد.

مژه: ۱ـ حجاب سالک در ولایت به جهت کوتاهی در اعمال ۲ـ تیر غمزة معشوق به سینة عاشق.

مسافر: سالک الی الله.

مست: سالک عاشق که از بادة هستی، از خود بی‌خود شده است.

مست خراب: مستغرق در سُکر و مستی.

مستوری: کنه هویّت الهی که از ادراک همه پوشیده است.

مستی: بی‌خودی سالک از خود بر اثر باده‌خواری.

مشرق: جان.

مشارطه: عهد صبحگاهی سالک با نفس خود که از حدود تجاوز نکند.

مِصطبه: خرابات.

مطرب: پیر کامل و مرشد مکمِّل.

مطالعه: توفیقات حق برای عارفان.

مطلوب: حضرت حق.

معتکف: قطع علاقه‌های دنیوی و برگزیدن و دل دادن به راه حقیقت.

معشوق: خداوند از آن جهت که شایستة دوستی فقط اوست.

مغرب: جسم.

مغنّی: رساننده فیض.

مقام: مرتبه‌ای سلوکی که ملکة سالک شود.

مقام بی‌نشانی: مرتبة ذات الهی.

مکاشفه: کشف.

مکر: اظهار کرامات، بدون امر واردی.

ملاحت: بی‌نهایتی کمال الهی.

ملامتی: سالکانی که در عین مواظبت بر آداب باطنی سلوک، به گونه‌ای در میان مردم رفتار می‌کنند، که مورد سرزنش قرار می‌گیرند.

منزل جان: مقام الهی و مرتبة فنای در معشوق.

موت: نابود کردن صفات ناپسند، به ریشه کن کردن هوای نفس.

موت ابیض: (مرگ سفید) گرسنگی.

موت احمر: (مرگ سرخ) مخالفت با هوای نفس.

موت اختیاری: ۱ـ خلع نفس از بدن به صورت موقّت ۲ـ قلع و قمع هوای نفس.

موت اخضر: (مرگ سبز) بی‌اعتنایی به پوشاک و اکتفا به لباس پست.

موت اسود: (مرگ سیاه) تحمّل بر آزار خلق در راه محبوب که مایة فنای در محبوب است.

موج: تجلیات وجود مطلق.

موج الست: نَفَس رحمانی.

موی: (زلف) ظهور حضرت حق در ماسوا که ربوبیت اوست.

موی میان: نظر سالک به قطع حجب از خود و غیر خود.

مهربان: صفت ربوبیت.

مُهره گلگون: تجلیات در غیر مادّه.

میان: وجود سالک، آنگاه که حجابی نمانده باشد.

میان باریک: حجاب وجود سالک.

می: ۱ـ جوشش عشق ۲ـ مراقبه. [۲۷]

میخانه: ۱ـ باطن عارف کامل که منبع ذوق و شوق و معارف است. ۲ـ عالم لاهوت.

میکده: ۱ـ میخانه ۲ـ جای مناجات بنده با حق به طریق محبّت ۳ـ مجلس انس دوستان ۴ـ خرابات ۵ـ خانقاه.

میر مجلس: ۱ـ ساقی میخانه ۲ـ رند خرابات.

می مغانه: تجلیات ربانی و انفاس قدسی مرشد کامل.

مینا: دل عارف.

ن

ناز: ۱ـ تقویت معشوق عاشق را در عشق ۲ـ فریب دادن معشوق، عاشق را.

نام: شهرت طلبی و هوس نیکنامی که بر رند عاشق حرام است.

نای: پیغام محبوب.

نرگس: چشم.

نسیم: ۱ـ یادآوری جهت عنایت حضرت حق ۲ـ تجلی جمال الهی ۳ـ نفس رحمانی.

نَفَس: خنک شدن قلب به لطائف غیبی که ویژه صاحبان نَفَس است.

نقاب: حجاب میان محبّ و محبوب.

نقطه: وحدت حقیقی.

نَوال و نَواله: خلعت‌های الهی که به مقرّبان می‌رسد.

نیم مستی: آگاهی از استغراق خود و نظر داشتن بر آن.

و

وادی یمن: ۱ـ طریق تصفیة دل که موجب قبول تجلی الهی است. ۲ـ وحدت مطلق.

وارد: خواطر قلبی که بدون اختیار بر دل فرود می‌آید.

واصلان: سالکان رسیده به مقام فنا.

واقفان: متوقفان در راه که ارتقا نیابند.

وجد: حالت طرب ناشی از واردات قلبی سالک.

ورد: اذکار لفظی سالک.

وصل: اتّصال سرّ سالک به حق که در پی آن به جز حق نبیند.

وصال: وصل.

وطن: ۱ـ مقام قرب حق ۲ـ استقرار عبد در حال و مقامی خاص.

وفا: انجام اعمال و آداب سلوک، که تعهد کرده بدان ها پای‌بند باشد.

وقت: حال واردة بر سالک که اقتضای رفتاری خاص دارد از آن جهت که اقتضای این رفتار را دارد. حال باید غنیمت دانسته شود.

وقفه: توقّف بین دو مقام به خاطر ادا نشدن حقوق مقام پیشین و عدم لیاقت ورود به مقام پسین.

ولایت: قیام عبد به حق در مقام فنا از نفس.

وهم: عالم امکان.

ویرانه: عالم مادّه و مادیات.

هاتف: دعوت کنندة به سوی حقیقت که در دل سالک تجلّی می‌کند.

هجر: دوری از محبوب که بر عاشق بسی تلخ است.

هجران: هجر.

هشیاری: بیرون شدن از مستی غلبة عشق که مایة بی‌خودی بوده است.

همت: تصمیم قاطع بر پیمودن مسیر قرب الهی.

هُو: غیب مطلق.

هیبت: اثر مشاهدة جلال در دل عارف.

ی

یار: حضرت محبوب.

یقظه: بیداری از غفلت از راه قرب.

یوسف قدسی: روح شریف انسانی که گرفتار ظلمتکدة تن است.

منبع کتاب سیر و سلوک



 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 23:35  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشت های اشعار مولانا 

 

مقایسه انسانها

افراد تمایزشان با توجه به میزان معرفت آنها است

.داشتن ظاهر یکسان، دلیل بر یکسان بودن افراد نیست.نمی توان باتوجه به ظاهر قضاوت کرد.برای مثال زنبور عسل و زنبورسمی هر دو بر گل می نشینند ولی یکی عسل و دیگری زهر تو لید می کند،اگر چه هر دو زنبور و از یک گل تغذیه می کنند.

مثال دیگر آهوها از دو نوع هستند،یکی با خوردن گل مشگ ایجاد می کند و دیگری فضولات.همچنین در نیزار ها دو نوع نی است،یکی داخلش شکر و دیگری خالی است.اگر چه هر دو به ظاهر نی هستند.

انسان ها هم همگی تغذیه می کنند و نیرو می گیرند.اما یکی از توانایی خود در اذیت و آذار دیگران استفاده می کند و دیگری برای کمک و راهنمایی و محبت استفاده می کند.لذا تمایز افراد بستگی به تقوا و میزان اکتساب صفات الهی است.که می تواند از منهای بی نهایت تا بعلاوه بی نهایت تغیر کند.

لذا تمایز معصومین و گناهکاران زیاد است .لذا به صرف بشر بودن ،نمی توان گفت که یکسان هستند.

مثال دیگر مقایسه دو قطعه زمین است.یکی منجر به گل و میوه و سبزی می شود و دیگری به صحرای خشک و پر از خار و خاشاک می گردد.در اولی مردم لذت و بهره می برند ولی در دیگری هیچ حاصلی جز هیزم بدست نمی آید.هر دو محصول می دهند ولی کیفیت و سطح  آنها زیاد است.

انسانها نیز مشابه زمین متمایزند.عده ای برای جامعه

بسیار مفید و موقر و سازنده و عده ای دیگر مخرب و مزاحم روح و جسم انسان ها هستند.

مثال دیگر آب است،یکی شیرین و دیگری شور.اگرچه به ظاهر یکسان هستند.حتی در یک اقیانوس مشاهده شده که آب شور وشیرین از هم تفکیک شده اند.اگر چه هر دو در یک اقیانوس قرار دارند . انسان های مومن همانند آن آب شیرین هستند و انسان منافق همانند آن آب شور می باشند.اگر چه کنار هم هستند ولی هر گز مخلوط نمی شوند. هر دو به ظاهر در مسجد نماز می خوانند ولی یکی برای تقرب الهی و دیگر برای تظاهر به دینداری است.اگر به منافق مو من بگویی خوشش می آید واگر به او منافق بگویی بدش می آید. این بخاطر کلمات نیست،بلکه بخا طرحقیقتی که این کلمات ظاهر آنهاست.

انسانها نیز با توجه به خلق و خوی خود متمایزندو هرگز یکسان نیستند.کسی می تواند تمایز انسانها را ببیند که اهل دل و معرفت باشد.همانند مقایسه دو آب،کسی که ذائقه چشایی خود را از دست نداده باشد ،می تواند تمایز دو آب را بگوید.

مثال دیگر سحر و معجزه است.دریکی نگاه بیننده را به شی عوض می کند در صورتی که در معجزه حفیقت شی را آشکار می کند.همانند عصای موسی که یکی همواره چوب است و به ظاهر مار است ولی دیگری مار واقعی است.

اگر چه هر دو به نظر ما شکل مار دارد.

روح و جسم

انسان از روح و ماده تشکیل شده است.

هر کدام برای ادامه حیات نیاز به غذا دارند.

غذای بدن از طریق دهان و غذای روح از طریق گوش و چشم تامین می گردد.

تا زمانی که غذا در دهان است،انسان لذت می برد.اما غذای روح اثر طولانی دارد.هر قدر آنرا درک و فهم کنی، لذت بیشتری می بری.

گاهی روح و جسم بیمار می شوند.با شناسایی بیماری،امکان معالجه در بدن هست.بیماری روحی هم تا زمانی که توسط خود فرد  یا حکیم دانا شناسایی

و برطرف یا حل نگردد،موجب ناراحتی است.

متاسفانه بعضا افراد قبل از شناخت بیماری، اعمالی را انجام می دهند که به بیماری جسمی و روحی می افزایند.

روح با کسب صفات رذیله بیمار و با کسب صفات پسندیده مسرور می گردد.جسم هم با خوردن غذای ناسالم مریض می گردد.

روح و جسم بر همدیگر اثر گذارند.تا زمانی که بدن تحمل و کشش روح را دارد،حیات دنیوی ادامه دارد.

بیماریهای روحی و جسمانی با تداوم آن به تدریج منجر به مرگ انسان می گردد.

لذا تاکید فراوان در حفظ سلامتی شده است.چنانچه روزه که از واجبات است،اگر به بدن لطمه زند گرفتنش حرام می گردد.

انسان در جوانی نیاز بیشتر به تامین غذای روحی است. لذا سفارش شده که خود سازی کند.

در صورتی که در پیری نیاز به مراقبت های جسمانی شده است.معمو لا افراد مسن تمایل بیشتر  به رفتن مساجد و مکان های مقدس دارند..این به خاطر نیاز روحی آنهاست ونه بیکاری و خستگی در منزل.

اینکه گفته می شود که انسان برای وصال تزکیه نفس کند.یعنی صفات رذبله را از خود دور و صفات پسندیده را جایگزین کند.در حقیقت با تزکیه نفس، روح غذای سالم می خورد.انجام واجبات و ترک گناه بهترین دستور العمل برای تامین غذای روح و جان در هر سن می باشد.

چنانچه تزکیه جسم شود،بدن غذای سالم می خورد.انسان  با روح و جسم سالم  آماده رشد و تعالی و صعود می گردد.

حسن ها روزی موجب حزن می گردد.

گل هم با آن زیبایی روزی پژمرده می شود.

طاووس به خاطر زیبایی در قفس است.ولی

هیچکس زاغ را در قفس نمی گذارد.

گاهی زیبایی باعث طمع و نابودی می گردد.

پادشاهان به خاطر قدرت و شکوهشان،دیگران حسادت می کنند و سعی دارند که آنها را سرنگون و خود صاحب  تاج و تخت گردند.

فیل برای عاج ،آهو برای نافه،طاووس برای زیبایی،روباه برای پوست، توسط صیاد صید می شود.

لذا حسنات،برای انسان و حیوان، موجب طمع دیگران و نهایتا نابودی است.

عشق به چیز های میرا با از بین رفتن شان از بین می رود.اما عشق به چیزهای نامردنی ،پایا و ادامه دارد.

همانند عشق به خدا وعلم.عشق به افراد با مر گشان به تدریج از بین می رود.

انسان در حفظ و نگهداری دارایی های مادی و معنوی

در دید مردم باید  کو شا باشد. سعی کند گمنام باشد،تا زودتر به اهداف خود برسد. معمولا افراد به دارایی افراد دیگر حسادت می کنند.سپس سعی در تصاحب آن یا اگر نتوانند از بین بردن آن با چشم زخم و روش های گوناگون دارند.حسادت در دارایی معنوی  بسیار بالاتر و مداوم تر است.برای مثال در جامعه علمی شاهد آن هستیم.تنها تقوای الهی می تواند انسان را نجات دهد.

آسایش و آرامش

خداوند در انسان های با معرفت نوری قرار می دهد که بوسیله آن می توانند سره را از ناسره تشخیص دهند.درستی را از نادرستی ، پاکی را از آلودگی.

همانطور که زرگرها توسط سنگ محک طلا را از غیر طلا تشخیص می دهند خداوند هم نوری در دل مومن قرار می دهد که حقایق را می بیند.لذا براحتی می تواند صحیح را از غلط تشخیص دهد.در تاریکی چیزی قابل نمایش نیست.لذا می توان گفت که سنگ محک اهل معرفت،نورانیت آنهاست.

حس های پنج گانه نردبانی برای رشد و ترقی انسان در دنیای مادی است.در صورتی که حس های باطنی،همانند عقل سلیم،فطرت پاک و ایمان قوی،وجدان سالم نردبانی برای تعالی بشر به ما ورالطبیعه می باشد. بیماری حواس،با مراجعه به طبیب بهبود پیدا می کند. اما شفای دل و حواس درونی را باید به پیش طبیب دلها، که خداست رفت و از او تقاضای شفا نمود.

بدن انسان تابع هوای نفسانی خویش است و مرتب او را تحریک و به سمتی هدایت می کند.برای ارتقای جان خود،ابتدا باید جوی هوای نفسانی را از آلودگی ها پاک نمود،تا زلالی آب حیات خود را دید . همانند گنجی که در خانه است.صاحبخانه خانه خراب و خیش می زند.بعد از پیدا کردن گنج ،با آن خانه ای نو می سازد.لذا با پاکی روح و روان،رشد و تعالی انسان دو چندان می شود.در حقیقت با نورانی شدن دل، چشمه های معر فت جوشان و انسان را سیراب می کند.

انسان ها دو گونه اند،یا رو به خدا دارند یا رو به خود و دنیا. کسانی که رو به خدا دارند از عظمت حق تعالی حیران و سر تعظیم فرو می آورند.در مقابل اهل دنیا حیران و سر گردانند.به هر راهی که می روند، وقتی به انتها می رسند جز سراب و نابودی چیز دیگری برای آنها حاصل نمی شود.اگر چه دنیا به آنها  آسایش می دهد ولی آرامش هرگز.تنها کسانی که رو به خدا هستند و در کسب صفات الهی کوشا هستند،امکان کسب آرامش دارند.

شکار انسان و حیوان

صیادان با تله قرار دادن حیوانات و پرندگان آنها را با فریب و تقلید صدا و طعمه به تور می اندازند یا شکار می کنند.بعضی از مقدس نما ها از ساده لوح ها و کم سواد ها با مذهبی جلوه دادن خود به آنها نزدیک و عقاید و اعتقادات آنها را شکار می کنند.

با همنشینی با افراد شراب خوار ، از دهانشان بوی گند و زننده استشمام می شود.ولی همنشینی با افراد اهل دل که شربت طهورا ی معرفت  را چشیده اند سخنانشان  دلنشین  به گوش می رسد.

همانطوری که بعضی انسانها که لوچ هستند،اشیا را دو تا می بینند و خطای چشم دارند.بعضی افراد هم دو بین در چشم دل هستند و حقایق را نمی توانند درست ببینند.لذا دچار انحراف فکری می گردند.خشم و شهوت و هوای نفسانی چشم دل را لوچ می کند.لذا نمی تواند حقایق را آنطور که هستند ببیند.لذا دچار انحراف از خط مستیم می گردد. خط مستقیم خط درست است و فکر می کند درست می بیند و تا زمانی که آلودگی های نفسانی را از دل پاک نکند،نمی تواند درست ببیند.مثل لوچی که ظرفی را دو تا می دید ، زمانی که آنرا شکست متوجه یکتایی آن شد.

گناهان باعث می شوند که حجابهایی در انسان ایجاد شود که نتواند حقایق را آنطور که هستند ببیند و محو چیزی می شود که به آن دل بسته است.

و خوبی ها و زیبایی ها و حقایق را نمی بیند.

مدح و ستایس

مدح و ستایس مخصوص خداست.چنانچه نزد افراد پایکوبی و چابلوسی و تملق گویی شود.آن فرد مغرور و شروع سقوط او می گردد.بعلاوه کسی که چابلوسی می کند،خود را تحقیر می کند.کسانی که این منظره را می بینند نسبت به آن فرد نگاه خوبی پیدا نمی کنند.

گاهی اوقات به انسان مصیبت های وارد می شود

که در ابتدا موجب نگرانی و ناراحتی اومی شود .ولی  با گذشت زمان متوجه می گردد که در این دنیا یا آخرت آن اتفاق  به نفع وی  بوده است.

مثلا وقتی بچه از شیر گرفته می و یا به مدرسه می رود و از آغوش گرم مادر و خانواده دور می گردد.به ظاهر کودک اذیت می شود ولی نهایتا به نفع اوست.

تا به کی سر خم کنی جز بر خدا

تو گدایی می کنی پیش گدا

روح تو خواهان حق هر آن و دم

سر فرو آری به پیش بینوا

انسان زنده و مرده

جسم انسان تا زمانی که روح از بدن خارج نشده است و به حیات دنیوی ادامه می دهد ، گویند که او زنده است.اما زنده واقعی کسی است،که روح و روان او مرده نباشد.نقل است که فردی از حضرت عیسی خواست ، که چه می گویید که مردگان زنده می شود. حضرت به ایشان گفت چگونه مرده می تواند مرده را زنده کند.ابتدا خود را زنده کن، بعد دیگران را.

تا زمانی که صفات چهار گانه،شهوت و طمع و خود نمایی و مقام پرستی و بطور کلی از هوای نفس پیروی می کنیم ،روح مان مرده و یا در حال مردن است.بطوریکه گویندقلب او سیاه شده است.

عشق چیست

عشق از نظر لغوی به  پیچکی گفته می شود که آنقدر دور درخت می پیچد تا دیگر درختی دیده نشود و خشک گردد.اما عشق به صورت های گو ناگون زیر اطلاق می شود.

1.عشق آینه ای است که درون انسان را منعکس می کند.همانطور که آینه ظاهر انسان را نشان می دهد و ظاهر انسان را هویدا می کند.عشق هم باطن انسان را آشکار می سازد.

2.عشق وسیله ای است که الطاف الهی را به انسان نشان می دهد.همانند اسطرلابی که ستارگان توسط آن رصد می شوند.

3.عشق خورشید دل است.همانطوریکه توسط خورشید نور ایجاد می شود و اشیا قابل رویت می شوند .با عشق دل انسان نورانی می گردد.به میزانی که در مسیر خورشید بیرونی و درونی قرار داشته باشیم،به همان میزان بهره می بریم.

   عشق انسان به خدا و نظر خدا به انسان، موجب قرب و نزدیکی می گردد.بطوریکه دیگر عشق های مجازی مجذوب نمی باشند.

عشق را تفسیر و تعبیرش خطاست

عشق دانی گوهری نزد خداست

عشق ما باشد هوس،آن عشق نیست

عشق دانی ذات پاک کبریاست

هوای نفس چیست

خداوند نورانیت خود را در دلها با روشهای گوناگون قرار  می دهد..گاهی اوقات در زمینه های گو ناگون الها ماتی به انسان می شود ، که باعث رفع گرفتاری و مشکلات می گردد.همانند تابلو های جاده که با توجه به آنها انسان سالم به مقصد می رسد.گاهی انسان به این تابلو های راهنمایی توجه نمی کند.لذا احتمال هر گونه خطا و تصادف و نرسیدن به مقصد می گردد.

پیامبران واسطه انسان و خدا هستند.دستورات دینی ،دستور العمل و راهنمای ما جهت رسیدن به کمال و سعادت می باشد.بعلاوه خداوند  برای هر انسانی،یک پیامبر درونی به نام عقل قرار داده است که با پیروی از آن،انسان را راهنمایی می کند.

دل انسان همانند پنبه آغشته به بنزین است که با یک جرقه آتش می گیرد.اما گاهی بادی می وزد و شعله را خاموش می گرداند.

مثل هوای نفس همانند بادی است که نمی گذارد دل نورانی شود و به انسان فیض برسد.اگر چه خداوند بطور مرتب جرقه های خود را می زند ولی ما باید آماده باشیم که پنبه های آغشته به بنزین را نزدیک آن بریم تا شعله ور شود و مراقبت کنیم که پنبه در مسیر باد قرار نگیرد و یا کسی آنرا خاموش نکند.

چون گنه قلب تو را تسخیر کرد

ذکر حق کی بر دلت تاثیر کرد

اژدهای نفس گر گردد رها

آدمی را در غل و زنجیر کرد

استراحت جسم و جان

انسان در هنگام خواب روح و جسمش استراحت می کنند. روح از بدن جدا و در عالمی استراحت می کند و اعضای بدن هم از فعالیت متوقف می شوند.

خواب همانند زنگ تفریح برای دانشاموز است که با زنگ مدرسه دو مرتبه به کلاس می رود.روح در عالمی که استراحت می کند ،امکان سیر در جهان هستی دارد، ولی با یک بدن مثالی از انسان.ما در خواب حرکت بدن مثالی را شاهد هستیم.وقتی از خواب بیدار می شویم ،می توانیم جا ها یی که بدن مثالی سیر کرده باز گو کنیم. در قیامت هم به اذن الهی ، امکان باز گشت روح به جسم قیامتی وجود دارد.

خواب برادر مرگ است.با این تفاوت که در خواب تعلق روح به جسم وجود دارد ولی در مرگ تعلق روح به بدن قطع می گردد و در عالم برزخ می رود تا زمان قیامت فرا رسد.

امکان دارد که روح برای مدت مدیدی از بدن جدا باشد ، همانند اصحاب کهف و تعلقات روح به بدن  قطع نشده باشد.رابطه روح و جسم همانند اسبی است که  به چرا گاه رفته و توسط طنابی طولانی به زین اسب وصل است و در پایان چریدن با ندایی زین بر اسب قرار داده می شود.

مستی ما مستی انگور نیست

لحظه ای در خود شدن منظور نیست

مستی ما بی خود از خود گشتن است

  شوق جنت رفتن و یا حور نیست

خواب و بیداری

انسان خواب مسئولیتی ندارد ولی انسانی که بیدار است مسئولیت دارد. چنانچه جان او بیدار نباشد او در بند دنیاست.و با خیالات خود زندگی می کند.می توان گفت اگر چه به ظاهر بیدار است ولی او در حقیقت خواب است.چون افراد در هنگام خواب با خیالات خود سیر می کنند.

انسان خواب وقتی بیدار می شود ،متو جه می شود  که در عالم مجازی سیر و سیاحت  کرده است.انسان های غافل و به ظاهر بیدار ،پس از مرگ متو جه می شوند که در عالم خیال زندگی می کرده اند.

اما انسان های بیدار واقعی همه چیز را از خدا می دانند .لذا ناراحت بدست آوردن یا نیاوردن امور دنیوی نیستند. دنیا را رهگذر و نردبان صعود و تعالی

خود می دانند.

جمعی به صدارت و امیری و ملوک

جمعی به یقین، فتاده در سیر وسلوک

برخی به گمان، برفته در پاکی نفس

قومی به غلط، روانه ای جنگ تبوک

سایه و سراب

انسان ها با توجه به غرایضی که در وجودشان قرار دارد ،تلاش می کنند که روز به روز موقعیت بهتری بدست آورند. همینکه به هدف خود می رسند، پس از مدتی هدف بالاتری را می خواهند.اینها همانند صیادی می مانند که دنبال سایه ی پرنده ای می دوند و تیر به سایه پرنده پرت می کند . غافل از اینکه پرنده در آسمانها پرواز می کند.

شهوت در انسان از بین نمی رود بلکه نوع خواستن آن عوض می شود. خداوند در انسان غرایضی برای تداوم حیات و امور زندگی قرار داده است.اما انسانها بعضا در ارضای بعضی غرایض زیاده روی می کنند و بعضا تا نابودی خود پیش می روند.

چرا حرص دنیا تو را کورکرد

مکن تکیه بر آن،که دل تور کرد

 فریبنده است چرخ گردون و دهر

تو را از عبادت بسی دور کرد

سایه ی خدا

انسان ها در تلاش روزانه خود اگر همواره در کارها رضایت خدا را مد نظر داشته باشند و با توکل بر خدا و  یاری خواستن از حق تعالی با نیت الهی قدم بر دارند قطعا به هدف خود می رسند.همانند کسی که در کارهایش با فرد صاحب نظر مشورت و سپس اقدام کند.

سایه در اثر نور ایجاد می گردد.با عنایت به اینکه انسان های کامل تجلی کامل حق روی زمین هستند.لذا آنها را سایه ی خدا گویند.چنانچه انسانها پیروی و دنباله روی از آنها کند و معرفت و علم آنها را شکار کند.آنموقع صید حقیقی انجام داده است.

  همانطوریکه از وجود سایه ،پی به وجود نور می بری .لذا با پیروی و اطاعت از دستورات معصو مین و انسانهای کامل که سایه خدا هستند ، به شناخت حق تعالی می رسی.

آدمی را دین و ایمان  و یقین

می کند  کامل ، وفادار و امین

آدمی را فهم و ادراک و شعور

می برد تا عرش اعلا از زمین

حسادت

اولین موجودی که حسادت به آدم کرد، ابلیس است.او با سالیان دراز عبادت از درگاه الهی اخراج

گردید و با حسادت ورزیدن و خود برتری ، موجب دوری از خداوند گردید.

حسادت ورزیدن همانندگرفتن گلوی انسان است که با کم شروع می شود ولی با کم تمام نمی شود.آنقدر گلوی انسان را فشار می دهد تا انسان را نابود کند.فرد حسود اگر چه به دیگران ممکن است صدمه بزند ولی به خود چندین برابر فشار های روحی و عصبی وارد می کند.

در زندگی اگر انسان راه حسد را دنبال کند .سر انجام  دچار گردنه ای خطرناک می گردد که چیزی جز نابودی در پایان آن نیست.بد ترین راه ممکن در زندگی انتخاب راه حسد است.انسان به جنگ با سعادت و خوشبختی خود می رود.گاهی نه تنها به انسان لطمه می زند،بلکه گاهی به آبروی خاندان خود هم آسیب وارد می کند.

از قدرت حق بشر بسی حیران اند

با اذن خدا هردو جهان ویران اند

مغرور مشو که زندگی چند روز است

در طوف حرم شاه و گدا یکسان اند

دل و قلب انسان

دل انسان همانند گنجینه ای نورانی و گرانبهاست

که بدن انسان آنرا احاطه کرده است.این بدن همانند گاو صندوقی می ماند که دارای رمز و رموز است.انسانی امکان دسترسی به محتوای صندوق دارد که رمز و کلید آن را بداند و داشته باشد.

آدم های حسود همانند سمباده می مانند که بتدریج خود را نابود می کنند و دیگران را برجسه جلوه می دهند. در مقابل تواضع انسان را بالا می برد و دل را نورانی می کند.

اگر می خواهیم به گنج دل دسترسی داشته باشیم، باید

مراحل تزکیه ،هفت مرحله عشق، را طی کنیم.اولین قدم انجام واجبات و ترک محرمات است.

هفت شهر عشق چون پیموده شد

سر به خاک دوست هر دم سوده شد

جان رها شد،گر ز بند نفس پست

دل ز عصیان و غضب آسوده شد

در محضر خدا

انسان عاشق  همانند ماهی در آب دریاست.که مرگش در خشکی است.در دنیا انواع چیز هاست ولی در دریا فقط آب است.لذا ماهی یک لحظه نمی خواهد یکرنگی را با هزاران رنگی عوض کند.

کسی که به دریای بی کران الهی رفت،دیگر تمایلی

به چیز دیگر ندارد.همانطوریکه انواع لباس ها در خمره رنگرزی یک رنگ می شوند.اگر انسان به ریسمان الهی چنگ بزند  ، آنگاه سعادت و خوشبختی را برای خود فراهم می کند. تمام پیامبران اگر چه در زمان خود نحوه تبلیغ و میزان رسالتشان متمایز بود ه ولی همگی مردم را به یکتا پرستی دعوت می کردند و پیامبران  با هم دعوا و ستیز نداشتند.بلکه هر پیامبر جدید کامل کننده دستورات الهی پیامبر قبلی بود.

همانطوریکه اجسام با نزدیک شدن به خورشید محو و اثری از حالت اولیه خود باقی نمی ماند.چنانچه انسان به خدا نزدیک گردد ، آنگاه محو قدرت و شو کت و عظمت و نورانیت حق تعالی می گردد و خود را فراموش می کند.

ما به دنبال خداییم ، ولی او با ماست

گهری هست که در عالم هستی پیداست

او بود خالق هستی و جهان پرتوی او

نتوان وصف خدا کرد، که او ناپیداست

هستی و نیستی

انسان در مقابل حق تعالی ،بمانند شمع در مقابل خورشید،صفر در مقابل یک،هیچ در مقابل وجود و هستی ،قطره در مقابل دریاست. اگر چه انسان و خدا قابل قیاس نیستند ،همانند صفر با بی نهایت است .همچنین از یک جنس نیستند که قابل مقایسه باشند،ولی برای نزدیکی به ذهن آورده شد.

انسان با وصف خدا، می خواهد بود خود را مطرح کند.در صورتی که در مقابل عظمت خداوند که  ذهن ها قادر به تصور آن نمی باشند ،هیچ است.لذا هر چه بگویم ، خود نمایی بیش نیست.

ای که هستی همه چیز و ما هیچ

ما گرفتار رهی پیچا پیچ

می کنم ناله و خواهم مددی

نفس  دون مانع قرب و پا پیچ

عزت و ذلت

چه بسیار اصحاب قدرت ، که در زمان حکومت و فر مانروایی خود از اوج عزت مردمی سقوط کرده  وسرنوشتشان   به ذلت و خواری و سر نگونی منجر شد. همانند مرغی که به آسمان پرواز می کند و زمین و آنچه روی زمین است زیر پا می گذارد ،ولی ناگهان تیر صیادی او را هدف می گیرد و از عرش به فرش می برد.

عزت و ذلت انسانها به دست خداست.گویند خداوند دو جا به مردم می خندد،وقتی او می خواهد و ما نمی خواهیم و بالعکس.

زرنگی این است که انسان زرنگی نکند.بلکه همواره صادق ودرستکار و راستگو باشد.این باعث اعتماد و نهایتا عزت و پیشرفت می گردد.

بطور خلاصه عزت انسان در بندگی و شکستگی دل است و ذلت انسان در هوای نفس و خود بزرگ بینی است.

هنر آنست که در اوج توان، گیری دست

قشر محروم نگردد به نظر خوار و پست

ذلت آنست که کوچک شمری مردم را

عزت آنست که خدمت بکنی تا جان هست

ذات حق تعالی

چنانچه سطح زمین از برف پوشیده باشد،آنگاه با یک تابش خورشید همه آنها آب می شود و اثری از برف نیست.اگر خورشید از مدار خود خارج و کمی بما نزدیک گردد،آنگاه همه چیزاز بین می رود. چگونه انتظار داریم ، خالق خورشید قابل دیدن و یا حتی قابل تصور باشد.حضرت مو سی می خواست

حق تعالی را ببیند، خداوند فرمود نظری به کوه می کنم،اگر امکان تحمل مرا  با آن همه سختی داشت، آنگاه بر تو نظر می کنم. با متلاشی شدن کوه فهمید که خداوند امکان دیدن با چشم سر ندارد و باید با چشم دل به تما شای حق تعالی رفت.لذاپشیمان از خواست خود شد.

همانطوریکه سوزاندگی در ذات خورشید است و با نزدیک شدن به اشیا آنرا می سوزاند.لذا با توجه به ذات حق تعالی که بر انسان ناشناخته و قابل تصور هم نیست، با نزدیک شدن یا نظر خداوند به انسان موجب نابودی یا شهادت او می گردد.همینکه خداوند چیزی را اراده کند که تشکیل  یا نابود شود، آنگاه آن  ایجاد یا نابود می گردد. در صورتیکه انسان با وسیله امکان شدن یا نشدن را پیدا می کند.

آن خدایی که پرستیم کجاست

 او بود ظاهر وپنهان از ماست

اوبزرگ است و امید من و توست

خلق را هادی و خود نا پیداست

گوش و چشم

انسان ها دارای دو گوش و دو چشم،یکی در ظاهر و دیگری درباطن دارند.ا ین دو همزمان با هم فعال نیستند. باید چشمان سر را از نامحرمان و گناهان بست ،تا چشم دل بینا شود. در غیر اینصورت کور هستیم.همانطوریکه کور نمی تواند جهان مادی راببیند،کسی که چشم باطن او بسته است ،نمیتواند دنیای ماورالطبیعه را ببیند.

گوش هم همینطور،باید گوش را از حرف های بیهوده

و غیبت و ناسزا بست ،تا گوش باطن امکان شنیدن  حقیقت ها و صداهای دلنشین را داشته باشد.

قلبم شده صد پاره و تکه

از دست زبان و دل وغصه

بر چشم سر و دیده بکوبید

تا نفس شود خاشع و بنده

سیر و سلوک

انسان دارای دو نوع سیر و سلوک است،یکی مادی و دیگری معنوی. سیر سلوک مادی بر اساس قول و فعل امور دنیوی است.

در حقیقت سیر برونی ،سیربدن در عالم مادی است.ولی سیر معنوی،سیر روح انسان  در عالم ماورالطبیعه است که چند روزی در عالم طبیعت مهمان است.

زمانی که فکر و ذهن و اندیشه ما، تنها به امور دنیوی و لذت های زودگذر باشد.گویند آدمی دارای سیر و سلوک مادی دارد.

چنانچه در رفع آلودگی های روحی تلاش و کوشش گردد، گویند انسان در حال سیر و سلوک معوی است. بدیهی است با پا کی نفس ،انسان سیر الی الله راطی می کند.

جمعی به صدارت و امیری و ملوک

جمعی به یقین، فتاده در سیر وسلوک

برخی به گمان، برفته در پاکی نفس

قومی به غلط، روانه ای جنگ تبوک

تفاوت روح و  جسم

روح حقیقت انسان است.همانند بوی گل  و خود گل است.اگر گلی نباشد، بویی هم نیست.در انسان هم ،اگر روح در بدن نباشد، بدن مرده است.لذا روح نقش اصلی در حیات دنیوی  را دارد. این که می گوییم من این کار را می کنم، در واقع روح شما توسط اعضای بدن آنرا انجام می دهد.مانند بنزین  و لاشه ماشین است.ماشین بدون بنزین و انرژی امکان حرکت ندارد.

روح و جسم هر کدام به تنهایی امکان وجود و خود نمایی  و حرکت ندارند. انسان بدون حرکت مرده است.انسان تا زمانی که حیات دنیوی دارد ،باید با توجه به آمادگی جسمی و روحی خود تلاش کند.

    انسانها همانند صفحه شطرنج می مانند.اگر به دستورات الهی عمل کنند، منتج به پیروزی در مقابل شیطان و هوای نفس می گردد.چنانچه از شیطان و تمایلات نفسانی پیروی کنند، منجر به شکست و بدبختی است.

  عشق  اسطرلاب  اسرار  ولاست

دیده بان حکمت و وصل وصفا ست

خوش بر آن مردان با تقوای دین

کارشان هر روز و شب یاد خداست

صدای خوش

انسان ها در مقابل خدا ،اگر کار خوبی انجام می دهند،بخاطر توفیقی است که خداوند برای او ایجاد کرده است.همانند صدای چنگ و دستگاه موسیقی چنگ است.خود دستگاه صدایی ندارد، اما صدای زیبا وقتی از دستگاه خارج می شود که کسی که ضربات چنگ را میزند بطور صحیح و به موقع  ضربه بزند.

اگر انسان دارای شور و حال عبادت دارد،بخاطر عنایتی است که خداوند به او عطا کرده است.چه بسا گناه کارانی که بسیار تلاش به توبه یا قصد کار خیر دارند ولی فرصت و زمینه آن کار فراهم نمی شود.مثال ما با خداوند ،همانند نی است ،که اگر صدایی ندمد ،از نی خالی  صدای خوشی بلند نمی شود.

زمانی که خالق بشر آفرید

کمال هنر را به او درتنید

تبارک به خود گفت،صد آفرین

خداوند ،روحی به انسان دمید

جبر و اختیار

انسان همانند عکس شیر بر روی پرچم است ، که با وزیدن حرکت می کند .بالا و پایین می رود ولی حرکت او بستگی به وزیدن باد دارد که نا پیداست.

لذا می توان گفت که ما هیچیم و خدا همه چیز است.خداوند اختیاراتی به ما عطا کرده است که می توانیم با آنها امکان صعود یا سقوط خود را فراهم کنیم.

آنقدر خدا مهربان است ، که قبل از درخواست و پا نهادن به دنیا ،آنچه برای زندگی لازم داریم چه در عالم طبیعت و چه اعضای بدن به تدریج در اختیار ما گذاشت.و همه نیاز های دنیوی ما را تامین نمود.

در رحم مادر هیچ اختیاری نداشتیم و تو همه کاره بودی.حتی وقتی بدنیا آمدیم، بتدریج ما را کامل و مستقل نمود.همانند نقاشی که تابلوی نقاشی را بتدریج کامل می کند و نقاش همه کاره است.در رحم مادر بتدرچ چشم و قلب و اعضای بدن را که برای حیات اولیه لازم بود نقاشی کرد.در این دنیا هم بتدریج با دندان دادن و راه رفتن و یاد گیری و الگو برداری و تفکر کردن بلوغ جسمی و فکری ما را برای بندگی فراهم نمود.

 دانی که جهان در اختیار است تو را

دانی که خدا امید و  نور  است  مرار

در کون  و مکان مجو بجز جبر و خیار

دانی که بشر اسیر نفس است چرا

بیماری و بیداری

این سوال مطرح است که اگر خدا همه کاره است و ما نقشی نداریم ،پس بگوییم همه چیز جبر است و ما اختیار نداریم.

خداوند اگر  چه تام الاختیار است و امکان داشت که بوسیله غرایض که در انسان قرار دهد اعمال جبر کند .اما او به ما اختیار را تفویض کرد.لذا اختیار هم از اوست.

همانند شاگردی که اختیار دارد ومی تواند سر کلاس درس استاد زود یا دیر بیاید ولی به نفع اوست  که به مو قع بیاید.

وقتی انسان بیمار می شود و یا دچار درد می گردد،آنگاه استغفار می کند.این نشان دهنده داشتن اختیار است.بیماری موجب بیداری است.آدم بی درد احساس نیاز نمی کند.

زندگی گاه چه شیرین به لب و کام من است

زندگی گاه پر از زیور و آن دام من است

زندگی  در گرو همت ماست ،می گذرد

زندگی اندک و تنها اثر و نام من است

آگاهی و معرفت

انسان های با معرفت و آگاه ،خدا ترس و صاحب درد می باشند.بالعکس آدم های غافل ، دنیا طلب و دنبال

شهوات زود گذر هستند.البته ترس از خدا، همانند ترس از انسانها نیست.بلکه ترس از عظمت و بزرگی اوست که موجب می شود خطا نکند.بعلاوه درد آنها ، حاکی از دغدغه آنها در امور است.اینکه می گویند پیامبران درد دین دارند،منظور نگران بی دینی و غفلت مردم هستند.

انسان ها معمولا چیز های نا خوشایندی که برایشان در زندگی اتفاق می افتد به خدا نسبت می دهند.همچنین چیزهای خوش آیند را به توان و قدرت خویش نسبت می دهند. در صورتی که انسان صاحب اختیار است.

   رهزن ایمان تو اعمال توست

همره روز جزا افعال توست

آنچه کشتی ،می کنی آنرا درو

گر نباشد توشه ای،اشکال توست

رابطه روح و جسم

تمایلات انسانها و تمایلات نفسانی مردم است که جسم را به حرکت در می آورد و اقدام به کاری می کند. همانند پرنده ای که همینکه قصد پرواز کند، بال و پرش او را همراهی کرده تا به مقصد برسد.

اولیای خدا با توجه به اینکه روحشان در مراتب علیین است، لذا جسم و اعضای بدن آنها در جهت روح آنها به منظور طی کمال حرکت می کند. متقابلا کا فران که روحشان در مراتب اسفلین و پایین قرار دارد.لذا جسمشان آنها  رادر جهت روحشان به حرکت در می آورد.

تابع عشق عجب تابع پر پیچ و خمی

تابع رشد و صعود است،چو معراج نبی

به نهایت برسد،هر که کند طی آنرا

 سخن حق شنود ،از لب یکتا گوهری

نقش خدا در آفرینش

اگر به یک گلستان نگاه کنیم.در آن گل های متنوع با بو های گو ناگون می بینیم.چنانچه دقت کنیم شکوفایی و رشد  آنها به خاطر

این است که همه آنها ریشه در یک چیز بنام  خاک دارند. حیات کلیه مو جودات با تمام تنوع خود ،بخاطر حقیقتی است که همگی به آن وابسته هستند و آن حقیقت خداست.لذا چنانچه از عالم ظاهر خارج و به عالم معنا رویم ، جز وحدت و یگانگی چیزی دیگر نمی بینیم .برای مثال،اگر چند نوع میوه را که به ظاهر متمایزند ،در آب میوه گیری مخلوط و آب آنها را بگیریم.در اینصورت از کثرت به وحدت رسیده ایم.دیگر تمایزی بین انواع میوه ها نمی بینیم و قابل تمایز نیستند.اگر چه قبل از آب گیری قابل تشخیص و تمایز بودند.انسانها نیز چنانچه حقیقتی که در پس مخلوقات است را درک کنند ، جز خدای یکتای چیز دیگری نمی بینند و آن خداست.

مبدا هستی خدا و آخر هستی خداست

می توان گفتا که او از ابتدا تا انتهاست

خود نمایی می کند در عالم و قرآن وانس

ذکر  یزدان در بیان و در کلام انبیاست

رشد و نمو

وقتی دانه ای را در خاک قرار می دهیم .آن دانه با خوردن آب و خاک بعنوان غذا مغز خود  را بتدریج که همان ریشه گیاه است شکل می دهد. پس از تکامل اولیه ، از خاک بیرون می شود .بتدریج ساقه و برگ و گل می دهد .تا اینکه تنومند شده و میوه دهد.

انسان نیز بطور مشابه یک سیر تکاملی دارد.بجای خاک در رحم مادر شکل می گیرد.پس از مدتی  به دنیا می آید و رشد و نمو می کند تا به مر حله بلوغ رسد. ریشه انسان در سر است در صورتکه ریشه گیاه در زمین است.

درخت بی ریشه یک تکه چوب و انسان بی سر یک لاشه است.اما صرف داشتن مغز ، اگر چه لازم است ولی کافی نمی باشد وانسان کامل نیست مگر به معرفت و انسانیت که او را متعالی می کند.اگر صرف داشتن مغز باشد ،که دانه پسته پر از مغزاست .

گر بخواهی معرفت در روح و جان یا در وجود

گر بخواهی عزت و رشد و تعالی کن سجود

کسب روزی کن  حلال و ترک هر گونه گناه

می برد بالا تو را ،از پستی و از هر رکود

همنشین انسان

انسان ها در اثر همنشینی با مردم و رفیق تحت تاثیر رفتار و افکار آنها قرار می گیرد.ذهن انسان مرتب در حال تصویر برداری و الگو گیری است.چنانچه تحت تاثیر افکار فرد یا گروهی قرار گیرد و آنها راه غلطی را داشته باشند ،بسیار سخت است که تغییر منش داد.همانند درختی که بطور مستقیم در حال تنومند شدن باشد و یا اینکه از ابتدا آنرا با قرار دادن کنار چوب بطور مایل رشد کند.اگر چه خداوند آنرا به طرف بالا و مستقیم هدایت می کند واین ما هستیم که مانع رشد صحیح آن درخت شده ایم.

مردان خدا و اولیای صالح همانند کیمیا می مانند که می توانند مس را به طلا تبدیل کند.انسانها با چنگ زدن بر افکار و خط مشی اولیای الهی و معصومین و کلام قرآن هدایت و روحشان متعالی می گردد.

همنشین دانا مو جب رحمت و همنشین نادان موجب زحمت می گردد.

دوستی با مردم اهل دل و با معرفت

می کند تامین تو را در عالم و در آخرت

دوستی بامردم بی دین و بی ایمان بسی

می برد هر دم  تو را در نکبت و در معصیت

ظاهر و باطن

خداوند ستار العیوب است.زیرادر غیر اینصورت زندگانی بین مردم سخت می شد.متاسفانه  ظاهر و باطن افراد معمولامتمایز است.آنچه در ظاهر ادعا می کنند، آن چیزی نیست که به آن اعتقاد دارند.برای کسب دنیا تظاهر می کنند.

اما افراد با تقوا همینکه لب به سخن می گشایند ، باطن آنها آشکار و همانند ظاهر آنهاست که اظهار می دارند. لذا قابل اعتماد هستند.سینه ای آنها صندوقچه اسرار و حکمت هاست.همینکه سخن می گویند از لبانشان گوهر و در افشانی می شود و می توان به درون آنها پی برد.

عبادت ذکر تنها با خدا نیست

پیمبر گفت، در دین انروا نیست

عبادت را بود اعمال ظاهر

نماز و صوم و حج، اندر خفا نیست

حق و باطل

از ابتدای خلقت انسان دو جریان حق و باطل وجود داشته است.لشکر حق و لشکر باطل همواره در طول تاریخ در جنگ و جدل بوده اند.

مجموعه بینش هاو دستورالعمل هایی که تمام مسیر حق را تشکیل می دهد «اسلام » نام دارد و خداوند آن را مقرر کرده و معیار حق قرار داده و پیروی کامل از آن نشانه حرکت و ره سپردن در مسیر حق است.

قرآن و چهارده معصوم حق هستند و آنها ریسمان های الهی هستند که با تبعیت از آنها انسان در مسیر حق قرار می گیرد. ضد آن مسیر باطل است که انسان را به گمراهی هدایت می کند.

آرامش آدمی ،ز دین است

اخلاق نکو،ورا نگین است

عقل و ادب و حیای انسان

منجی بشر،ز مکر و کین است

نور مطلق

در جهان هستی، بعضی از نور ها دارای یک منبع تامین انرژی هستند.تا زمانی که مشعل آنها روشن و سوخت آنها تمام نشده است، محوطه ای راروشن و نورانی می کنند.

اما پیامبران و اولیای الهی، منبع نور خود را از خدا می گیرند و تمام شدنی نیستند.آنها همانند خورشید نیستند که اگر نزدیک شوی تو را بسوزانند، بلکه از نورانیت وجود آنها چشم و دلت روشن می شود و از آنها کسب فیض و معرفت می کنی.

گر خریدار دل و جانت خداست

جایگاهت در جوار اولیاست

می برد هفتاد و دو یاران خود

جای آنها بر سریر کبریاست

تقوا و نفاق

انسان منافق بین مسیر  حق و مسیر باطل دایم در حال تغییر است.هر کجا منافع او حکم می کند ،همرنگ آن مسیر و گروه می شود.در مقابل انسان با تقوا ثابت قدم است و همواره در کارهایش رضای خدا را در نظر می گیرد.

انسان متقی در دراز مدت به فلاح و رستگاری می رسد.همینطور  انسان منافق به تدریج به فلاکت و بدبختی دچار می شود.همانند یک  درخت که بتدریج تنومند و میوه می دهد و به تدریج هم خشک و به هیزم  تبدیل می گردد.

زندگی اهل تقوا روز به روز بهتر و شیرین و نورانی می شود در صورتی که زندگی اهل نفاق روز به روز بدتر و تلخ و ظلمانی می گردد.

مى رود ایمان و تقوا، در پی هر هرزگی

کبر و  پستی می برد ایمان ما در بندگی

شستشوی روح ما دانی نماز است و دعا

نفس دون افعی  بود،چون شهوت اندر زندگی

رنگ های مادی و معنوی

 تمایز اجسام بطور طبیعی توسط رنگ های گوناگونی که دارند تشخیض  داده می شوند.

اما انسانها توسط رنگ های خدایی و معنوی معرفی و تشخیص داده می شوند.همانند رنگ صفا ، رنگ صدق والی آخر .شنیده اید که می گویند با مردم یکرنگ باشید.یعنی دارای رنگ صداقت و درستی باشید.انسان های که هر لحظه به رنگی در می آیند،

ارزشمند نیستند.متقابلا آنهایی که رنگ خدایی به خود می گیرند، با مردم یکرنگ هستند.

به که گوییم غم و قصه  خویش

تا نگوید دل پر   غصه خویش

هر کجا می نگرم نیست کسی

باخدا گو سخن و گفته خویش

هوای نفس

عقل و نفس از ضروریات آدمی است.اما نفس همانند آتشی است که بعضا شعله ور می شود.باید آنرا با آب توبه و اشک چشم خاموش کرد تا نفس آرام گیرد و شعله آتش نفس خاموش گردد.مانند آتشی که با آب خاموش می کنند، باید آتش نفس را هم باید با مبارزه با هوای نفس خاموش کرد.با خاموش کردن شعله نفس است که شعله عشق خود نمایی می کند.

  اگر دقت کنید،هواپیما هنگام پرواز مخالف باد و هنگام نشستن موافق  باد حرکت می کند.انسان ها هم اگر بخواهند صعود کنند، باید مخالف هوای نفس عمل کنند و اگر بخواهند سقوط کنند ، موافق هوای نفس حرکت کنند.

آتش عشق کند، روح و روان را ویران

آتش عشق بود، شعله‌ ور و هم سوزان

عشق بی صبر و وفا عشق حقیقی نبود 

آتش عشق کند، کور و کر و دل لرزان

مبارزه با نفس

نفس انسان همانند مرداب می ماند ، که آب های راکد   منبع آلودگی ها شده است.چنانچه بخواهید آلودگی ها را پاک کنید ،بسیار مشکل است.نمی توان با حشره کش پشه ها را از بین برد. چنانچه جمعی از آنها را از بین ببری، مجددا جمع دیگری می آید.همانند چشمه آب است ، که براحتی نمی توانی جلوی خروج آب را بگیری.

  تنها راه مبارزه با نفس ، کمک از خدای متعال است.تا ما را از تکبر و خودخواهی و غرورهای بی جا و انواع شهوات مضر نجات دهد.نفس انسان مرتب در حال مکر و حیله و فریب انسان است.

دل اگر رنجیده شد، کی مى توان ترمیم کرد

آدمی چون رانده شد، کی مى  شود تعلیم کرد

در جوار حق شدن، تسلیم شرط لازم است

روح و جان یاغی بود، کی می  توان تسلیم کرد

ظاهر و باطن دنیا

ظاهر دنیا همانند آب است و سرآبی بیش نیست ولی باطن آن آتش است و تو را با جاذبه های خود به سوی آتش جهنم می کشاند. اما آخرت ظاهرش آتش است ، اما باطنش آب حیات است و تو را بطرف بهشت سوق می دهد.آتش حجابی است برای ما، که نمی گذارد آب حیات را بچشیم. حضرت ابراهیم را به ظاهر در آتش انداختند ،ولی در حقیقت او وارد گلستان بهشت گردید.همانند طفلی که وقتی می خواهد از دنیای رحم  به دنیای طبیعت پا نهد ، تصویری از دنیای جدید ندارد.انسان هم تا به دنیای آخرت نیاید ،عظمت این دنیا را در مقیاس دنیای طبیعت نمی تواند درک کند.

  انسان در این دنیا به ظاهر هست ولی در حقیقت ناپایدار و فنا شدنی است. اما در دنیای آخرت به ظاهر نیستی ولی در واقع  هستی.هر لحظه چیزی را اراده کنی ، در اختیار توست.همانند دنیای مجازی، که به ظاهر ناپیداست.ولی با گیرنده مناسب با یک اشاره امکان دسترسی به دنیای واقعی داری.در این دنیای مجازی، دنیای مادی امکان خود نمایی دارد.

در تولد بچه ای عریان بدی

دیگران خندان و تو گریان بدی

خوش به حالت، در زمان ترک ما

دیگران گریان وتو خندان بدی

مسبب الاسباب

یکی از نام های خداوند مسبب الاسباب می باشد. یعنی اوست که باعث فعل و انفعالات بین دو چیز می شود و باعث پدیده های جدید می گردد.مثلا، سوزاندن آتش،شکاندن سنگ، غرق نمودن آب.اگر چوب کبریت را به قوطی کبریت بزنیم ،منجر به آتش می شود.آن اراده ای که ایجاد آتش بین دو چیز را سبب شد را خدا گویند.لذا گویند خدا مسبب الاسباب است.

  خداوند در پیوند زناشویی که باعث خلق فرزند می گردد ، مسبب الاسباب است.یا در پیوند قلبها و ایجاد محبت بین دو نفر ، خداست که باعث آن می شود.

    اگر چرخ آب  که بالای چاه آب قرار می دهند، دقت کنید آن باعث با لا آمدن آب از ته چاه است.اما دستگاه چرخ توسط یک انسان می چرخد. لذا در اینجا انسان مسب اصلی بالا آمدن آب است ، اگر چه گفته می شود چرخ آب مسبب است.در جهان هستی هم ،کلیه اتفاقات و فعل انفعالات با یک یا چند واسطه و انفعال توسط خدا انجام می گردد.و بی اذن او حتی برگ درختی به زمبن نمی افتد.به همین دلیل خدا را مسبب الاسباب گویند.

این عزت و شوکتی که دارید

از پرتوی نور حق بدانید

از حافظ خود،خدا بخواهید

گر نه که ضعیف و ناتوانید

آب و آتش

وقتی به ظاهر آب یا آتش نگاه می کنیم ،یکی باعث حیات و تداوم زندگی و دیگری باعث سوزاندن  و ایجاد گرما می شود.

  در درون انسان ها نیز آب و آتش وجود دارد.حلم و بردباری نقش آب را برای انسان دارد و خشم و غضب همانند آتش برای انسان است.انسان ها با  صبر  و تحمل قادر به حل مشکلات یا کاهش آنها می گردند و با غضب و خشونت باعث دوری از هم و منجر به تصمیمات نادرست انسان می گردد.

  آتش دارای روح و شعور است.با اذن الهی آتش گلستان می شود.همان طوریکه باد دارای شعور بود و کافران قوم عاد را نابود  کرد ولی به مومنان که می رسید نسیم خوشی می وزید.

گناهان می شودبا توبه معدوم

رذالت می کند ، الطاف  مختوم

کند حسن عمل را ضایع غیبت

شود عقلت بدست خشم مسموم

مرگ انسان

مرگ تولد انسان از دنیای طبیعت به عالم برزخ است و عبور از دنیایی به دنیای دیگر است. همانند آمدن طفل از دنیای رحم  به عالم طبیعت.برای اهل معرفت ، مرگ همانند بوی سیب مطبوع و لطیف است. اما برای اهل گناه، جان دادن سخت است و دلبستگی روح آنها به دنیا  باعث می شود که جان دادن و ترک دنیا برای آنها مشکل باشد.

  خوشا به حال کسانی  که خود را آماده سفر به دنیای بالاتر ی کنند و توشه سفر را در طول عمر دنیوی آماده کرده اند.لذا به محض فرا رسیدن زمان ترک دنیا با دلی آرام به سفر خود ادامه می دهند. اما کسانی که بدون آمادگی وارد عالم دیگر می شوند، در آن دنیا دچار زحمت و نگرانی هستند.

عشق دنیایی بود بیماری روح و روان

تا رسیدن بر وصالت،می کنی آه و فغان

لیک عشق واقعی بر خالق و معبود خود

می کند آسوده جان را ا ز فراق یار مان

شعور عالم هستی

برای پی بردن به شعور عالم هستی و تحت فرمان بودن آنها به امر خدا ، مواردی را یاد آور می شویم.

1.باد و طوفان موجب هلاکت کفار قوم عاد می گردد ولی همین باد وقتی به مومنین می رسد یک نسیم خوشی وزیدن می کند.

2.آب دریای نیل وقتی لشکریان فرعون وارد آن می شوند غرق می کند ولی پیروان حضرت موسی را نجات می دهد.

.3آتش مو جب سوزندان می شود ولی حضرت ابراهیم را نمی سوزاند.

4.خاک  قارون و همراهانش را به زمین فرو می برد ولی با دیگران کاری ندارد.

  وقتی آب وگل با مخلوط شدن و دمیدن روح توسط حضرت عیسی ،باذن خدا، به یک پرنده تبدیل

و پرواز می کند.بدیهی است که خالق عیسی ، می تواند هر چیزی را در جهان هستی ایجاد یا نابود کند.

از قدرت حق جن و ملک حیران اند

با اذن خدا هردو جهان ویران اند

مغرور مشو که زندگی چند روز است

در طوف حرم شاه و گدا یکسان اند

خواب و بیداری

روح و جسم ما با باز شدن چشم دل و بستن چشم سر استراحت می کند. زمانی که انسان آرامش داشته باشد، روح ما در حالت استراحت است.زمانی که ما در خواب هستیم، اگر چه چشم سر بسته است ولی اعضای بدن به فعایت حیاتی خود ادامه می دهند و بدن ما در حال استراحت است.روح ما همواره بیدار و نقش و وظیفه خود را انجام می دهد.  حتی پس از مرگ هم روح ما بیدار ودر بدن مثالی در عالم برزخ به فعالیت مشغول است.

   اما خواب و بیداری انسان برای بیداری از غفلت ها نیز بکار می رود، که با پاکی روح از پلیدی ها انجام می شود.عدم توجه به حقایق هستی و اسیر هوای نفس ، را خواب غفلت گویند.

گر بخوانی حق ز اعماق وجود

استجابت می کند دریای جود

نور مطلق صاحب فیض و کمال

در قیام و در رکوع و در سجود

تسبیح خدا

حضرت مسیح با مخلوط کردن آب و خاک ، گلی ایجاد و با دمیدن روح ، آنرا به پرنده ای تبدیل می نمود. تسبیح و دعا و عبادت ما نیز همین کار را می کند. زیرا انسان از آب و گل است و عبادات انسان در بهشت تبدیل به چیزهای گوناگون می شود.آن سخن و دمی که از روی صدق و اخلاص باشد ، به مرغ بهشتی تبدیل می گردد.

   خداوند به حضرت موسی گفت به کوه طور نگاه کن، کوه متلاشی شد.همانطور که خداوند با زبان حضرت علی در معراج با حضرت محمد سخن گفت.خداوند نیز از طریق نور حضرت موسی به کوه نگاه کرد و کوه طاقت آن نور را نداشت و متلاشی شد.لذا ایمان موسی در خصوص وجود خدا کامل گردید.

مى رود ایمان و تقوا، در پی هر هرزگی

کبر و  پستی می برد ایمان ما در بندگی

شستشوی روح ما دانی نماز است و دعا

نفس دون افعی  بود،چون شهوت اندر زندگی

شیطان

می توان شیطان را فرزند جهنم تصور نمود ، زیرا او از آتش است و کلیه شیطان صفتان ، جایگاهشان در جهنم است.اینان با ظلم بر مردم، آتش به دل افراد می زنند ، و سرنوشتشان هم در پایان عمر سوختن در جهالت و گمراهی است.همانطوریکه مادر دنبال فرزند می دود تا او را به آغوش بکشد.جهنم هم که مادر شیطان است ، شیطا ن سعی می کند  در انحراف مردم و آوردن آنها به جهنم با وسوسه و توجیه و پیشنهاد ، عقل آنها را فریب دهد و سپس فرد را همراه خود کند.

  عناصر اربعه، آب و آتش و باد و خاک، نقش اساسی و حیاتی در خلقت جهان دارند و از اجزای اصلی جهان هستند.هر جزئی پس از فنا به اصل خود بر می گردد.برای مثال، انسان از خاک است و پس از مردن به خاک می رود.آب دریا پس از تبخیر به جایگاهش که آسمان است می رود.شیطان و لشکریانش هم ، به جهنم که اصل آنهاست می روند.

   همانطوریکه بهشتیان ، بهشت خود را با عبادت می سازند. جهنمیان هم، با عدم اطاعت از دستورات الهی ، هیزم آتش خود را فراهم می کنند.

 چون که من  غافل ز خود ، در بند شیطانم اسیر

ای خدا ، من ناتوان با جنگ او ، دستم بگیر

لحظه ای ما را به خود مشغول و تنها وامذار

ما ضعیفیم، و دچار غفلت و دور از مسیر

شستشوی روح و جان

انسان دارای دو دید مادی و دید معنوی است

و آنچه در بیرون می بیند در جسم او وجود دارد . لذا موجب  کشش درونی و ایجاد هوس و  وسوسسه می گردد. در نتیجه باعث خواستن در انسان ایجاد می شود که آنرای هوای نفس گویند.

     انسان دارای ذهن مادی و ذهن معنوی است. چنانچه فرد تمایلات بیرونی نداشته باشد ، ذهن مادی او فعال نیست و لذا ذهن معنوی او فعال می گردد.انسان بخاطر هوای نفس ، دچار آلودگی های روحی می گردد. خداوند برای پاکی نفس بطور مرتب از طرق مختلف شستشو می کند.گاه با نماز ،گاه با بیماری، گاه در سختی ها و الی آخر.انسان باید در برابر خدا مطیع محض باشد.همانند کودکی که در آرایشگری زیر تیغ است.با هر جنب و جوش بی جا، باعث آسیب به خود می گردد.

   روح انسان، همانند جسم انسان در مرور زمان نیاز به بر طرف کردن آلودگی دارد.مانند لباسی که با شستشو ، منجر به تمیزی آن می گردد.گاه آنرا تحت فشار قرار می دهند و گاهی آنرا پایین و بالا می کنند که تمام آلودگی از درون و برون لباس خارج شود.

خداوند هم با انواع روش ، می خواهد که انسان دارای روح پاک گردد .تا بتواند به راه مستقیم ادامه دهد و از انحرافات رهایی یابد.

آدمی تشکیل گردد ، از علق

جان بگیرد از خدا، رب الفلق

قطره ای وارد شود در هسته ای

چون شود کامل ، بیاید با طلق

تقدیر و تدبیر

عده ای معتقدند که خدا همه کاره است.اینها اعتقاد به تقدیر و جبر دارند.عده ای انسان را همه کاره می دانند.اینان به تدییر اعتقاد دارند.

     خداوند همه کاره است ،ولی انسان برای رشد و ترقی نیاز به نردبان کار و کوشش و تلاش دارد تا از زمین به بام برود و دید و افق خود را زیاد کند.

   خداوند به انسان تمام امکانات را داده تا از آنها انسان استفاده کند و زمینه رشد و تعالی خود را فراهم کند.اگر قرار بود خدا همه کار ها را انجام دهد ، این همه امکانات ضروری برای بشر نبود.همانند کارگری که ارباب به او بیل می دهد.به طور غیر مستقیم می گوید برو کار کن.

   پیامبر گرامی می فرمایند ، انسان ها وقتی می توانند بگویند که تقدیر این بود که قبلا همه تلاش خود را در بدست آوردن آن انجام داده باشند.

   انسان با توجه به امکانات خدادادی از نظر جسمی  و روحی و استعداد های نهفته در خود  و بکار گیری عقل ، موجب شکوفایی خود را فراهم می کند و در این حالت در می یابد که خدا همه کاره است.

 دانی که جهان در اختیار است ترا

دانی که خدا امید و  نور  است  مرا

در کون  و مکان مجو بجز جبر و خیار

دانی که بشر اسیر نفس است چرا

علم دنیوی و علم اخروی

فرق اساسی علوم دنیایی با علوم دینی در این است که علوم دنیایی را ابتدا یاد می گیری و سپس آنرا بکار می بری.در صورتی که علوم دینی را ابتدا بکار می بری تا چشمه های معرفت در تو فوران کند.

   اگر انسان فرمانبر و حامل دستورات الهی باشد، آنگاه روزی فرا می رسد که اسرار هستی از او فرمانبرداری می کنند.به محض اراده کاری، آن انجام می گیرد و در مقا کن قرار می گیرد.

   شکر خدا، یعنی دانستن و بکار بردن نعمت های الهی، موجب افزایش قدرت و توانایی و شکوفایی انسان می گردد.خداوند می فرماید ، در خوشی ها شاکر باشید ،تا نعمت ها و اسرار الهی برای شما آشکار گردد.

  برای مثال، اگر فرد آبرومندی گره ای از کار درمانده ای باز کرد.قطعا آبروی او زیادتر می شود.در حقیقت قدرت آبروی خود را بکار برد و لذا قدرت آبروی او زیاد شد.

  خداوند می فرماید، اگر از نعمت های که در اختیار تو قرار دادم را در جهت رضای من بکار بری ، آنگاه تو را بزرگ می کنم.یعنی ظرف وجودی تو را بزرگ می کنم.دیگر با کوچکترین ناراحتی، عکس العمل نشان نمی دهی و سعه صدر پیدا می کنی.

الهی سینه ای ده پر ز حکمت

ببینم سر و رازی را ز خلقت

ندارم جز خدا، ورد زبانم

زبانی ده که گویم شکر نعمت

 رزق و روزی

خداوند رزق و روزی هر فرد را از قبل تعیین نموده است و سقف و محدودیت دارد.نحوه کسب آن بستگی به میزان فعالیت و تلاش فرد در شناسایی استعداد های خود است.با بکارگیری آنها رزق و روزی و معاش وی برآورده می شود.

   خداوند آنچه را که بشربا تلاش و بکار بردن عقل خود می تواند کسب کند به انسان ها واگذار نموده و مواردی که توسط افراد مقدور نیست ،خود آماده می کند.

      پیامبر گرامی بیشتر به امور معنوی انسانها توجه و همت داشت و در امور مادی مردم که خودشان می توانستند مایحتاج مادی خود را تامین کنند کمتر دخالت می کرد.

  برای مثال، در موقع دوش گیری در حمام،انسان به میزان چرخش شیر می تواند آب بر سر خود بریزد.و حداکثر با چرخاندن تا انتها، می تواند از حداکثر آب دوش بهره مند شود.رزق انسان هم مشابه است. دارای محدودیت است و با توجه به مقدار تلاش فرد ، میزان رزق و روزی هر فرد مشخص می شود.

چه خو ش گفت مولا علی این پیام

خدا می دهد رزقتان روز و شام

مخور غصه وغم در این بازه عمر

کفیل است خدا وند و دانای تام


نقش پیامبران

اگر به سیاهی چشم، یعنی مردمک، دقت کنید.دارای نقش مهمی است.شما خود را در مردمک چشم دیگران می بینید.اگر چه بسیار از نظر اندازه کوچک است، ولی اگر آن نبود فرد کور بود و امکان دیدن جهان مادی را نداشت. ای محمد نور چشم انبیا
مظهر احسان و ایمان و عطا
مشعل توحیدی و صاحب کمال
نام نیکت  در زمین و در سما
  پیامبران همانند مردمک چشم در میان جامعه هستند.اگر چه یک نفر می باشند ولی هدایت و راهنمایی آنها موجب نجات انسان ها می گردد.جامعه بدون پیامبر،یا دقیقتر جامعه بدون دین،از نظر معرفت تهی است و خطا و گناه و تاریکی در آن جامعه زیاد است.اگر چه به ظاهر ممکن است طور دیگر در نظر مردم جلوه و خود نمایی کنند.

 برای دیدن هم داشتن چشم لازم است و نیز داشتن نور کافی.هر کدام به تنهایی موجب دیدن نمی شود.در جهان هستی نیز انبیا همانند چشم انسان و اعتقاد به خدا ، نقش نور را برای دیدن دارد.جامعه بدون اعتقاد به خدا و پیامبر

،همانند انسان کور می ماند.هر لحظه امکان افتادن در چاه غفلت را دارد.


ای محمد نور چشم انبیا
مظهر احسان و ایمان و عطا
مشعل توحیدی و صاحب کمال
نام نیکت  در زمین و در سما

قدرت خدا

خداوند  با آموزش به حیوانات، که نحوه آن بر ما مشخص نیست، توانایی هایی  داد که نیاز های خود و بشر را تامین کنند.
    برای مثال ،به زنبور عسل این توانایی را داد که علاوه بر ساخت کندو ،عسل نیز ایجاد کند.اگر چه از نظر جثه بسیار کو چک است و در مقابل شیر با آن قدرت چنین توانایی ندارد.یا به یک کرم با اندازه بسیار کوچک چنان آموخت که به یک فیل با آن بزرگی نیاموخت  و این توانایی را داد که بتواند پیله ابریشم تولید کند.
     همین خدا، به انسان علم و معرفت و عقل داد تا  بتواند در جهان هستی سیر وتحقیق و کاوش کند.انسان خاکی، علم و توانایی خود را از خدا آموخت. بالاخره روزی فرا می رسد که انسان بتواند کهکشان ها را حتی آسمان هفتم را تسخیر کند.متاسفانه علوم دنیوی ، بعضا حجابی برای انسان می شود که نتواند به حقایق هستی و عظمت الهی پی ببرد.
   همانطوریکه ظلمت و تاریکی حجاب است، روشنایی و علم، همانند نور خورشید، اگر در کنارش تقوای الهی نباشد.نورش انسان را کور می کند و لذا می توان گفت حجاب نورانی بسیار خطرناک تر از حجاب ظلمانی است.
    خداوند در دل انسان گوهر معرفت را قرار داد ، که به دریا با آن عظمت نداد.متاسفانه انسان ها آنقدر که به ظاهر خود توجه دارند، به باطن خود توجه ندارند.
تمایز انسان ها به باطن آنها و گوهر معرفتی است که خدا در دل آنها قرار داده است.مگر نه عالم و جاهل ،یکسان بودند،اگر چه به ظاهر صورت های یکسان دارند.
   علاقه مندان، جهت آشنایی بیشتر به این گوهر دل،
کتابهای معرفت نفس علامه حسن زاده آملی و شاگرد توانایش آقای صمدی آملی رجوع نمایند.

تا نشوی مست خدا د یده به عالم ندری 
تا نبری حبل درون یوسف کنعان نشوی
 دیدن دلدا ر محال با دل بیمار درون
تا نکنی ذهن تهی معرفت حق نبری

جمال و کمال

عزت و بزرگی انسان به ادب و کمال اوست، نه در چهره و جمال او.چه بسا کسانی که زیبا صورت هستند ولی با همنشینی با وی متوجه درونی پر از کینه و حسادت و بخل می گردی بطوریکه دیگر زیبایی چهره او را فراموش می کنی.لذا اصل سیرت است و نه صورت.اگر چه زیبایی در جای خود ارزشمند است.
      وقتی به کسی می خواهند صفت بدی را به کسی بدهند، گویند مانند سگ می مانی.اما در دل سگ اصحاب کهف ، نور الهی تابید و جایگاهی رفیع پیدا کرد.لذا نمی توان افراد را تنها با ظاهری زیبا قضاوت نمود.شما وقتی می خواهید یک شخص دانشمند را توصیف کنید از فضایل اخلاقی و علمی و آثار او صحبت می کنید.هرگز از صفات ظاهری سخنی به میان نمی آوری.قیمت افراد به حقیقت و درون آنهاست و نه در ظاهر آنها.
     جان انسان از لا مکان آمده است و در بدن انسان دمیده شده است.آنقدر رفیع و بزرگ است ، که بجز انسان، در عالم مادی امکان تجلی ندارد.

زیبا یی ما ، به صورت و چشم که نیست
 جراحی عضو، در پی رسم که نیست
 زیبایی ما به پاکی روح و دل است
پر کردن ذهن ، از  شک و  خشم که نیست



دشمن انسان

هر قدر انسان به خدا نزدیک تر شود و ایمان و اعتقادات محکمی به خدای متعال پیدا کند. متعاقبا دوستان بسیار خوب و دشمنان بسیار بد پیدا می کند. انسان عاقل در امور دنیوی  با احتیاط و دقت به امور جاری می پردازد. حضرت علی ،دارای سخت ترین دشمن و بهترین دوست بودند.
    لازم به ذکر است، انسان دارای دشمن درونی و دشمن بیرونی است.دشمن اصلی انسان هوای نفس و تبعیت از آن است که با اعمال خود، زمینه دشمنی بیرونی را فراهم می کند.همانند زیاده خواهی های بی مورد.اینقدر که دشمن درونی خطر ناک است ، دشمن بیرونی خطرناک نیست.بطوریکه مبارزه با دشمن درون را پیامبر گرامی جهاد اکبر و مبارزه با دشمن برونی را جهاد اصغر نامیدند.
  انسان دارای دو نفس است،یکی موجب رشد انسان می شود و دیگری انسان را به گمراهی و ظلالت می کشاند.

چون گنه قلب تو را تسخیر کرد
ذکر حق کی بر دلت تاثیر کرد
اژدهای نفس  گر باشد رها
آدمی را در غل و زنجیر کرد


مشورت

همانطوریکه یک بار سنگین با کمک همدیگر قابل جابجاست، امور فکری و مسایل گو ناگون نیز با مشورت و همفکری با افراد آشنا به موضوع ،قابل حل و مشکل براحتی بر طرف می شود.
  پیامبر گرامی توصیه به مشورت با افراد امین می کند.چون آنها رازدار تو هستند و با راهنمایی خود به کمک عقل تو می آیند.
   مشورت با قرآن، یا استخاره، وقتی انجام گردد که انسان بررسی های خود را انجام داده و به یک دو راهی رسیده است.لذا برای برون رفت ، با خدا مشورت می کند.بهتر است استخاره را کسی انجام دهد ، که اهل سلوک و عارف باشد.
     مشاوره گرفتن و مشورت کردن از افراد عاقل و صاحب خرد،  یکی از راههایی است که افراد را قدم به قدم به آرزوهایشان نزدیک می کند. چرا که حضرت علی(ع) در این باره می فرمایند: «با افراد عاقل و صاحب خرد مشورت کن تا از لغزش و پشیمانی ایمن گردی.»
   مشورت باعث تقویت روح و اعتماد به نفس می گردد.بامشورت کردن ، انسان بهترین راه و تصمیم را می گیرد. امیرمومنان می فرمایند مشورت و نظرخواهی از دیگران قوی ترین و محکم ترین پشتیبان و حامی انسان می باشد و هیچ حامی و پشتیبانی، استوارتر و محکم تر از مشورت کردن نیست.

خرد افزون شود با جنب و جوشش
پژوهش موجب رشد است و بینش
تعالی بشر در فکر و تحقیق
شود حاصل ترا با کار و کوشش


دنیا و آخرت

کسی که تلاش می کند دنیا ی مادی را بدست آورد ، قطعا نمی تواند.اما کسی که تلاش می کند که دنیای آخرت را از طریق دنیای مادی بدست آورد  ، امکان آن هست. دنیا برای مومنان همانند زندان می ماند ولی برای کافران بهشت موعود است.اهل ایمان باید تلاش کنند که روزنه ای پیدا کنند که از زندان دنیا خارج شوند.
     منظور از دنیا ،آن چیزی است که انسان را از خدا دور می کند.کسب روزی حلال، با کار و کوشش را دنیا نمی گویند.ولی عبادتی که در آن ریا باشد ،اگر چه در ظاهر برای آخرت است.چون انسان را از خدا دور می کند ،لذا آن نیز دنیاست.
  مالی که دین انسان را آباد کند، دنیا نیست.زیرا با  دینداری،انسان به خدا نزدیک می شود.هر کسی دینش آباد شد ، دنیایش هم آباد می شود.انسان با ایمان، برای حفظ دینش تلاش و کوشش می کند که نیازمند دیگران نباشد.
   نقش انسان و دنیا ، همانند کشتی و آب می ماند.اگر کشتی روی آب قرا گرفت ، موجب حرکت کشتی و رسیدن انسان به ساحل می گردد.اما اگر کشتی زیر آب رفت ، مو جب قعر شدن کشتی می گردد.اگر انسان سوار بر دنیا بود و به دنیا دل نبست،آنگاه  سالم به مقصد می رسد ولی اگردنیا سوار انسان شد و انسان به دنبال هوا و هوس خود رفت ، آنگاه دنیا او را به هلاکت می رساند.
   بیشتر گرفتاری های انسان ، بخاطر زبان انسان است.اگر انسان بر سخن گفتن خود مسلط باشد، در اینصورت رشد می کند. چنانچه زبان بر انسان حکومت کند، انسان را به هلاکت می رساند.ماهی بخاط باز کردن دهان و گرفتن یک کرم ،اسیر قلاب شد و به هلاکت رسید.

چرا حرص دنیا تو را کورکرد
مکن تکیه بر آن،که دل تور کرد
 فریبنده است چرخ گردون و دهر
تو را از عبادت بسی دور کرد



تقیه کردن

سه چیز دشمنان خاص خود را دارد . همواره در کمین و انتظار انسان است تا پس از  آگاهی آنرا برباید یا مورد آزار و اذیت قرار دهد.یکی مال و اموال است.انسان باید دارایی های خود  را از دیگران پنهان نگه داد.با مطلع شدن دیگران ، احتمال دستبرد به روش های گوناگون وجود دارد.دیگری اعتقادات و تفکرات انسان است،این هم دشمنان خاص خود را دارد، لذا در زمان خطر ، توصیه به تقیه و عدم ابراز عقیده خود شده است.همچنین انسان زمان و چگونگی و مکان  و هدف سفر خود را از دیگران پنهان دارد.با آگاهی دیگران از سفر احتمال خطر های گوناگون وجود دارد.

     در قدیم بخاطر امن نبودن جاده ها، به اموال مردم تهاجم و سرقت می شد. متاسفانه امروز به فرهنگ و اعتقادات مردم حمله و تهاجم می شود.حمله به مال مردم قابل ترمیم و جبران است، اما حمله به جان توسط خود و دیگران،ماندگار و براحتی قابل تر میم نیست.متاسفانه از طریق ماهواره ها و شبکه های مجازی و اینترنت، و ارائه برنامه های جذاب ، بطور مستقیم و غیر مستقیم تاثیرات مخربی بر روح و روان خانواده گذاشته شده است.خانواده ها که هسته اولیه جامعه را تشکیل می دهند، در حال فرو پاشی و متعاقب آن دین گریزی و رخنه فرهنگ بیگانه هستیم.

 بد ترین دشمن به ظاهر اصغر است
ترک آن ما را جهادی اکبر است
بدترین دشمن ترا خود خواهی است
  دل به یزدان گر سپاری  بهتر است


سخنان فریبنده

انسان ها با توجه به ظاهر فریبنده و سخنان دلنشین
افراد ناباب گول می خورند و در زمان نیاز به آنها ، با شما همراهی نمی کنند.اینان شما را تا زمانی که به آنها نفع می رسانی، مورد حمایت قرار می دهند و در بزن گاه ها شما را تنها می گذارند. همانند تله های زیر زمینی ، که روی آنها پوشیده شده است.به محض ورود در آنجا گرفتار می شوی و دیگر به راحتی راه نجات نداری.بعبارت دیگر لفظ های زیبا ، دام های برای انسان می باشند.
    لازم به ذکر است که سخنان اهل معرفت، اینگونه نیست.بلکه شما را هدایت به فلاح و رستگاری می کنند.بنابرین در انتخاب همنشین، باید کمال دقت را نمود.دوست با ایمان و تقوا را  در زندگی انتخاب کرد.اهل تقوا مشخصاتی دارند که قرآن کریم به آنها پرداخته است.اهل تقوا، انسان های صبور، با ایمان و مطیع اوامر الهی هستند.اینان صادق و شب زنده دار هستند.

الهی به خون شهیدان  قسم
تو لطفی عطا کن، برین نفس هم
نما راه تقوا و دین بر بشر
نگردند گمره در این پیچ و خم


لوح محفوظ

منبع ذخیره علم الهی را لوح محفوظ گویند.انسان در ابتدا لوح حافظ دارد.یعنی مطالب یاد گرفته شده از معلم  را در صفحه ای حفظ می کند.چنانچه انسان تقوای الهی را پیشه کند ، دیگر لوح حافظ نیاز ندارد و دسترسی به تمام علوم هستی به کمک الهام و وحی پیدا می کند بطوریکه دیگر عقل انسان کشش آن علوم را ندارد و عقلی مافوق عقل معمولی می خواهد.
       عقل انسان ها برای امور جاری عالم طبیعت است و محدودیت دارد.عقل وسیله ای است که توسط آن حقایق هستی برای انسان آشکار و بدیهی می گردد.به همین خاطر است که اصول نظریات علمی بر بدیهیات بنا شده است.دانشمندان در گرایش های گوناگون ارتباط بین اجزا یک پدیده و خصوصیات آنرا کشف می کنند.هر گز به حقیقت و ذات یک پدیده امکان دسترسی ندارند و آن در اختیار حق تعالی است.

کتاب دین و دانش،باب رحمت
هدایتگر بود ما را ز غفلت
کتاب حق بود آن لوح محفوظ
بود هر آیه اش اسرار خلقت


جبر و اختیار

خداوند به انسان امکانات و اختیارات کافی داده است تا با بکار بردن آنها بتواند سعی و کوشش کند و نیازهای مادی و معنوی خود را تامین کند.متاسفانه عده ای با تنبلی و اینکه تقدیر چنین است ، از توانایی های خود غافل هستند و دچار جبر زدگی شده اند.
خداوند تا آنجایی که بشر بتواند امور خود را با بکار بردن عقل و امکانات تا مین کند دخالت نمی کند.خداوند بالاجبار آنجایی که بشر عاجز و قادر به کاری نیست ، دخالت می کند.همانند رشد نوزاد در رحم مادر که انسان دیگر حتی مادر امکان دسترسی به او را ندارد.
جبر از نظر لغوی بستن دو چیز است.همانند گچ گرفتن استخوان های پا که دچار شکستگی شود.کسی که پای سالم دارد و حرکت نکند و آنرا گچ بگیر همانند کسی است که به جبر تنها اعتقاد دارد.لذا بکار بردن جبر در این حالت اشتباه است.

زمانی که خالق بشر آفرید
کمال هنر را به او درتنید
تبارک به خود گفت،صد آفرین
خداوند ،روحی به انسان دمی            


تفسیر به رای

تفسیر به رأی به این معنا است که انسان آرا و نظریاتی را به عنوان پیش فرض های تردید ناپذیر مورد قبول قرار داده، سپس به قرآن کریم مراجعه نماید تا بر اساس مفهوم آیات الهی بر نظریات خود مهر تأیید بزند.
ولی تفکر عبارت است از سیر درونی یا حرکت از مقدمات به نتیجه و از معلوم به مجهول، و اساس آن علم است. به بیان دیگر؛ تفکر نیرویی است که کارش استنباط و استنتاج براساس معلومات موجود است که به شناخت انسان منجر می شود.
همچنین استنباط شخصی، یا تفسیر قرآن دانش خاصی است که دارای معیارها و فرمول های خاص خود است و کسی می تواند آیات قرآن را تفسیر کند و از آن استنباط داشته باشد که به آن آگاهی داشته باشد. برای تفسیر قرآن معیارها و قواعدی وجود دارد که بدون آنها نمی توان از قرآن برداشت شخصی نمود .
تفسیر به رای مقبوح ولی تفکر در آیات قرآن
ستوده شده است.همچنین استباط با رعایت ضوابط و قواعد تفسیر بلامانع است.
تفسیر به رای یعنی پوشاندن و توجیه نظرات خود و هوای نفس با تمسک به آیات قرآن ناپسندیده است.
لازم به ذکر است که برداشتهای اینجانب نقطه نظرات استاد رنجبر،مفسر قرآن و استاد حوزه، می باشد که بنده آنها را خلاصه برداری و تنظیم می کنم.از خدای بزرگ می خواهم که مرا در برداشتهای صحیح یاری نماید.از کلیه خوانندگان عاجزانه می خواهم چنانچه سهوا برداشتهای نا صحیح در انعکاس مطالب داشتم مرا یادآوری کنند.
هدف اینجانب از نشر اینگونه مطالب، آشنایی خود و علاقه مندان به معارف اسلامی با توجه به آیات قرآن و نقطه نظرات اهل بیت می باشد.بطور یکه در فضای مجزای قابل استفاده باشد.شاید با ارتقای آگاهی خود و خوانندگان،در ابتدا تغذیه روحی برای خود و توشه ای برای آخرت گردد ، ان شا الله.

خرد افزون شود با جنب و جوشش
پژوهش موجب رشد است و بینش
تعالی بشر در فکر و تحقیق
شود حاصل ترا با کار و کوشش


مبارزه عقل و نفس

عقل و نفس برای ادامه حیات نیاز انسان می باشند.هر کدام به وظیفه خود عمل می کنند.اما همینکه عقل می خواهد نفس را مهار کند و به طرف خود بیاورد ، نفس مقاومت می کند.اگر چه ممکن است تا حدی همراهی کند ولی به محض غفلت انسان، نفس راه خود ادامه می دهد.
نفس انسان همانند اسب وحشی و عقل انسان همانند راکب آن می باشد که باید قبل از سوار شدن آنرا را رام و اهلی کرد ،در غیر اینصورت انسان را سخت به زمین پرتاب می کند و به مقصد الهی نمی رساندو هر لحظه صاحب را به سمتی می برد
عقل تجلی صفات ربوبیت در انسان است و نفس تجلی صفات حیوانی در انسان می باشد.همانند کسی می ماند که بر اسب ماده ای سوار شده که بچه کوچک دارد و تا زمانی که صاحب بیدار است و مهار اسب را دارد ،اسب رام است و او را به مقصد می برد.اما همینکه به خواب می رود و اسب رها می گردد ، اسب بر می گردد پیش فرزند خود.
فرق اصلی انسان و حیوان در عقل است.اگر نفس انسان غالب بر عقل انسان گردد، انسان از حیوان نیز پست تر می گردد.اگر انسان بتواند با تزکیه نفس، چیره بر نفس گردد.می توان او را انسان خطاب کرد.

نفس دون را روز شب سرکوب کن
سینه را خلوتگه محبوب کن
نفس را در بند و دل آزاد کن
دل مرا با نور حق مجذوب کن

               

زندگی مشترک

ایجاد روابط صمیمی با همسرخود ، بدون صداقت و درستی در گفتار و کردار امکان‌پذیر نیست. به یاد داشته باشید که همسرتان فکرخوان شما نیست، یعنی علم غیب جهت پی بردن به درون و افکار شما را ندارد.
لذا باید در زندگی مشترک، باید انتظارات خود از طرف مقابل در زمان مناسب با توجه به شرایط روحی و مادی همسر به نحو زیبا مطرح کرد.
همچون اول ازدواج، خواست های مادی را به حداقل رساند.طبیعی است با بچه دار شدن مشکلات خاص خود را بهمراه دارد.لذا طرفین باید درک متقابل از شرایط همدیگر داشته باشند.
زندگی اگر مبنای آن بر کفویت و اخلاق و عشق پایه ریزی شود.دراینصورت تلاش ها از روی عشق و محبت انجام می گیرد.لذا با یکی شدن ،مشکلات به حداقل می رسد.

زندگی کن با خضوع و مهربانی و صفا
زندگی کن با امید وبا توکل بر خدا
زندگی شیرین شودبا انتخاب همسری
زندگی کن با محبت هم به ظاهر هم خفا


جهان بینی

منظور از جهان بینی ، نگاه انسان به جهان است.همانطوریکه پرندگان با توجه به روحیاتشان و طول پروازشان ،نگاهشان به جهان متمایز است.مثلا اگر مگسی روی تکه چوبی در جویی نشسته باشد.دریا در نظرش همان جوی و کشتی همان قطعه چوب است.اما سیمرغ با توجه وسعت دیدش،دریا را اقیانوس ها می بیند.
انسان ها نیز با توجه به روحیاتشان و افق دیدشان ،جهان هستی را به صورت های گوناگون تبیین می کنند.عده ای آنقدر به خود مشغول هستند،که ذکر و فکرشان تنها به خود است.لذا طبیعی است، نگاهشان به جهان و هم نوع خود بسیار محدود است. میزان جهان بینی بستگی به شعاع دید انسان به مرکزیت خود دارد.
کسانی که به وجود ماوراالطبیعه اعتقاد دارند.جهان هستی را ماورای جهان مادی می دانند.لذا دید و نگاهی متمایز با جهان بینی مادی دارند.

قلم زد به عالم،چو صدها نگین
جهانی بپا کرد ،کامل ترین
خداوند هستی ، خداوند جان
هزار آفرین،بر جهان آفرین


چشم و گوش و دل

اگر به دقت بنگریم گوش حجابی برای چشم است که امکان دیدن حقایق را از انسان سلب می کند.برای مثال وقتی در خصوص صفات یک فرد بد گفته می شود و ما آنرا می شنویم، دیگر تمایلی به دیدن آن فرد نداریم.
همچنین چشم بر خلاف گوش عامل روشنایی دل می باشد.برای مثال وقتی چشم چیز زیبایی را دید ،آنگاه دل طلب می کند.لذا چشم عامل تحریک دل است.
اینکه تاکید شده از افراد غیبت نکنید، بخاطر این است که در ذهن انسان تصویر بدی از فرد پیدا می کند.و یا اینکه گفته می شود به نامحرم نگاه مداوم نکنید ،بخاطر پیش گیری از لغزش ها و تحریک تمایلات است.

از دست زبان و دل و دیده
قلبم شده صد تکه و پاره
بر چشم دل و دیده بکوبید
تا روح شود خادم و بنده


رابطه انسان با خدا

مولانا می گوید رابطه ما با خدا همانند کاسه خالی روی دریا است.اگر کاسه حرکتی روی آب دارد، بخاطر حرکت آب است.اگر چه آب را نمی بیند.تا زمانی که کاسه لبریز از آب نشود، روی آب در حرکت است.زمانی غرق در دریا می شود که لبریز از آب گردد.
انسانها نیز تا وقتی که ظرف وجودیشان از معارف الهی از طریق چهارده معصوم لبریز معارف الهی نگردد،در این دنیا سرگردان و دنبال گم گشته خود،یعنی خدا،هستند.حیات و حرکت انسان ها به اذن الهی است .تا زمانی که رو به دنیا داریم،امکان رو به خدا نداریم.باید آرام آرام نگاه و منش و اعمالمان رنگ و بوی خدایی پیدا کند.تا بتوانیم ذوب و حل در خدای متعال گردیم.

ما همه موجیم و او دریا بود
ما همه صفریم او یک ها بود
آب دریا کی توان در ظرف ریخت
ما همه هیچیم او یکتا بود 


عقل محض و عقل جزیی

عقل دارای مراتبی است.انسان های معمولی عقل جزیی و انسان های کامل دارای عقل کل و خداوند دارای عقل محض است.
رابطه ما با خداوند همانند موج است و دریا.موج بدون دریا تشکیل نمی گردد و حیات موج بخاطر وجود دریاست.
بشر با این عقل جزیی می خواهد به حقیقت خدا پی ببرد.درصورتی که این وسیله او را دور می کند.تنها از طریق دل است که می توان به خدا نزدیک شد.
باید از طریق عشق که خورشید دلهاست، و با توجه به ظرف وجودی و معرفتی خود از چشمه رحمت الهی کسب فیض کرد.

اگر داری توعقل و علم و دانش
اگر داری تو صبر و حلم و بینش
چرا بی تاب و نا آرام و حیران
توکل کن،تو اندر کار و کوشش

حجاب نورانی 

رنگ های گوناگون وقتی قابل مشاهده و تمیز هستند ،که ما در روشنایی باشیم.رنگ ها حجابی هستند که توجه ما را از نور که عامل دیدن رنگ هاست محروم می سازد.در تاریکی است که ما متوجه می شویم که مشاهده رنگ ها بخاطر وجود نور بوده است.

از انعکاس نور الهی عقل بر انسان امکان ایجاد افکار و خیالات گوناگون مقدور می گردد. این افکار گوناگون حجابی برای انسان می گردند بطوریکه انسان به منشا اصلی نور که خداست غافل می گردد.در صورتی که نور بیرونی از انعکاس نور خورشید است.

همانطوریکه برای دیدن نور خورشید،نیاز به مسلح کردن چشم است .برای دیدن نور الهی نیز نیاز به چشم درون است که مجهز به تقوا و تزکیه نفس گردد.

عالم اگر تنها به کسب علوم دنیوی بپردازد و از درون خود غافل باشد.آن علم یک حجاب نورانی برای او می گردد.غرور و هوای نفس او را از درون تهی و به زمین می زند.آنقدر که حجاب نورانی خطرناک است،حجاب ظلمانی و تاریکی مضر نیست.

از نبی تا حضرت صاحب زمان

جملگی باشند چون نور جنان 

شد تجلی نور یزدان در امام

نور قرآن و ولایت در جهان


تمایز چشم و دوربین

اگر به دوربین عکاسی دقت کنید،قادر است در روشنایی عکس اشیا را به تصویر بکشاند.اما چشم به خاطر نور الهی که در پشت چشم است،علاوه بر ایجاد تصویری در ذهن ،این امکان را فراهم می کند که با دیدن شی تحلیلی از آن را داشته باشیم.در حقیقت نور نور دل عامل این تجزیه و تحلیل است.
همانطوریکه نور دل باعث تخیلات و افکار انسان است.این نور از انعکاس نور خداست.که آنرا نور نور دل گوییم.نور نور چشم هم خداست.
انسان عدم وجود نور را در تاریکی حس می کند.همانطوریکه تا غم نباشد ،انسان به وجود شادی پی نمی برد. ماهی تا زمانی که در آب است لذت آب و نقش آب در حیات خود را احساس نمی کند.نقش خداوند در زندگی آنقدر زیاد است که انسان معمولا در سختی ها او را یاد می کند.

تجلی حق ،در جهان ، شد عیان
تجلی ما ،عکس ما ،هر زمان
من و عکس من، قابل ر ویت اند
تجلی حق ظاهر و خود نهان

                                        


عمر انسان

پیامبر گرامی می فرمایند،دنیا ساعت است.یعنی لحظه هاست که بطور مرتب در حال تغییر است.اگر به حرکت آب یک جوی دقت کنیم.اگر چه به ظاهر آب می بینیم ولی در هر لحظه آب جدیدی در حال جایگزین شدن است. اما بخاطر سرعت حرکت آب ،ما این لحظه ها را احساس نمی کنیم و آب یکسانی را در حال حرکت می بینیم.
عمر انسان نیز یک لحظه است ولی بخاطر سرعت زمان آنرا در چند سال می بینیم.همانند شعله چوبی که به سرعت حرکت دهیم ،ما آنرا یک خط مستقیم می بینیم.اگر چه شعله یک نقطه است.در حقیقت عمر انسان، لحظه ای یا نقطه ای است که سریع در حال حرکت است.خط مستقیم،جمعی از نقاط است که با نظم خاص و متوالی در کنار هم قرار دارند.

دل خسته و جان خفته و ما سرگردان
حق شاهدو ما غافل وپست و نالان
عمری به هدر رفت و ندیدیم خدا را
او حاضر و ما غایب و مست و حیران                   

سخنان بی موقع

شنیده اید که می گویند فلانی خروس بی محل است.کنایه از این است که خروس بجای اینکه وقت نماز صبح بخواند،در اوقات مختلف شب می خواند و موجب بیداری و اذیت مردم می گردد.معمولا چنین حیوانی سر خود را بخاطر صدای بی موقع از دست می دهد.

خداوند به انسان زبان داده تا بتواند بوسیله آن سخن و نظر خود را پیرامون مسایل گوناگون مورد نیاز بیان کند.اما گاهی همین وسیله باعث غیبت و تهمت و ناسزا می شود و موجب آبروریزی هم نوع خود می گردد.که از گناهان کبیره است و همانند خوردن گوشت مرده می ماند.

با صدمه به جسم، پس از مدتی ترمیم و چه بسا دیگر اثری از آن باقی نماند.در مقابل با صدمه روحی،اثر آن ماندگار است.

هر کسی دردی به ما افزود و رفت

غم درون دل فزون بنمود و رفت

ای رفیقان تا به کی ظلم و ستم

هر کسی زخم زبانی زد و رف


زکات جا و مو قعیت

هر چیز دارای زکاتی است.زکات علم در نشر آن و زکات مقام در رسیدگی به ضعفاست.همانند دریا باش که با آن بزرگی و عظمت خس و خاشاک را روی سر خود می گذارد و فرو نمی برد.ازبزرگی دریا هم چیزی کاسته نمی شود.
با عنایت به واجب بودن زکات،لازم است کسانی که سکان دار و صاحب پست و مقامی هستند.نسبت به ادای زکات مو قعیت خود که رسیدگی به مردم است همت گمارند و خود را خادم و خدمتگزار مردم بدانند.نوکر هر گز به ارباب خود اهانت نمی کند و مطیع اوست.
پست و مقام ها امانتی است که از طرف مردم به مسئولین داده شده است و اگر به کسی وفا می کرد به آنها نمی رسید.چه خوش گفت:

این میز که می بینی ،گاه از من و گاه از تو

پاینده نخواهد ماند، خواه از من و خواه از تو

این توفیق الهی وسیله ای برای امتحان افراد است.می توانند با خدمت به مردم موجبات صعود خود را فراهم کنند و یا می توانند با کم کاری و عدم انجام وظیفه در این امتحان الهی مردود شوند.   

     
این مقام دنیوی دارد زکات
گشته واجب بر شما همچون صلات
چند روزی این امانت دست توست
هست خدمت بر ضعیفان در حیات


قدرت خدا

نقل است در زمانی پشه های زیادی زندگی مردم را مختل کرده بود.در آن زمان نمرود حکومت می کرد.دستور داد که خانه ای مسی بسازند و حفره ای بسیار باریک برای تهویه تعبیه کنند.خداوند پشه ای را مامور می کند که از آن حفره وارد و نمرود را به هلاکت برساند.هنگام ورود یک بال پشه از بین می رود و پشه روی بینی نمرود می نشیند.نمرود برای دور کردن پشه دست خود را تکان می دهد و پشه وارد بینی نمرود می گردد.اطرافیان نمرود بطور مرتب بر سر نمرود می زدند تا بلکه پشه خارج گردد.تداوم این کار موجب هلاکت نمرود و نهایتا بیرون رفتن پشه می گردد.
این داستان حکایت از این حقیقت دارد که اگر خدا بخواهد ، می تواند انسانی را که به ظاهر قدرت مند است تو سط نیم پشه ای از پای در آورد. لذا انسانها نباید به قدرتی که خداوند برای امور جاری به آنها داده غره شوند.بلکه باید همواره شکر گزار حق تعالی باشند و باور داشته باشند که همه چیز به ید و قدرت خداست.

قدرت آن نیست، گهی ظلم و گهی فتنه شود
قدرت آن نیست که همواره لبان  بسته شود
قدرت آنست که در سایه ای آن محرومان
به نوایی برسند و  دل و جان شسته شود


دوست و دشمن

بعضی اوقات کسانی در قالب دوست به انسان نزدیک می شوند ولی دشمن انسان می باشند و انسان شناختی از درون آنها ندارد.در این حالت توصیه شده دست به دعا ببرید و از خدای متعال استمداد و یاری بخواهید.
اما دشمن واقعی انسان هوای نفس و پیروی از اوست.پیامبر گرامی مبارزه با نفس را جهاد اکبر گویند.عرفا دستور العمل هفت مرحله برای پاکی نفس را پیشنهاد می کنند.
از خدا بخواهیم که چشم بصیرت به ما عطا کند تا واقعیت ها را ببینیم .در غیر اینصورت ممکن است حقایق را نبینیم و بر اثر جهالت گمراه شویم.
از خدا بخواهیم دوستان خوب سر راه ما قرار دهد .تا با همنشینی با آنها به علم و فهم و درک و ایمانمان افزوده شود.

دوستی با مردم اهل دل و با معرفت
می کند تامین تو را در عالم و در آخرت
دوستی بامردم بی دین و بی ایمان بسی
می برد هر دم  تو را در نکبت و در معصیت


همزبانی و همدلی

انسان ها با دانستن زبان همدیگر امکان برقراری ارتباط و مذاکره دارند.در غیر اینصورت همانند اسیران می مانند.
زبان دیگر زبان دل است که از طریق مختلف قابل بیان است.گاهی با سکوت،گاهی با نگاه بدون اینکه سخنی بگویند نظر خود را بیان می کنند.
دو نفر که همدل باشند اگر چه همزبان نباشند امکان زندگی در زیر یک سقف را دارند.اما اگر همزبان باشند ولی همدل نباشند،نمی توانند همدیگر را درک نمایند.
همدلی باعث محرم شدن به اسرار یکدیگر می گردد.در صورتی که همزبانی اینچنین نیست.لذا همدلی از همزبانی بهتر است.

بار الها دل من عاشق و شیدای تو شد
عاشق شیوه ی پردازش دنیای تو شد
من ندانم تو کجایی که بیایم سویت
گر نمایی نظری،کوی دلم جای تو شد



اسمای الهی

خداوند به حضرت آدم حقیقت اشیا را تعلیم نمود.تا این امکان را بیابد که به حقایق اشیا پی ببرد.اسمای الهی یک ظاهر دارند و یک باطن.مثلا وقتی می گوییم نام آن فرد جود است.دلیلی ندارد که صفت بخشندگی داشته باشد.منظور از اسمای الهی صفات درونی فرد است که اولیای الهی امکان شناخت و پی بردن به آن را دارند.ولی بخاطر داشتن صفت ستار العیوبی خداوند از ابراز آن خودداری می کنند.
در نگاه مردم ممکن است یک فرد دارای صفات ظاهری خوبی داشته باشد.اما نزد خدای متعال عکس آنرا داشته باشد.قضاوت های ما سطحی است اما قضاوت های خداوند
عمقی است.ممکن است از نظر مردم کسی مومن جلوه کند ولی در نظر خداوند کافر باشد.
خداوند در قرآن کریم می فرمایند ای کسانی که ایمان آورده اید ،ایمان آورید.خداوند حقیقت انسان ها رامی بیند و آنرا ملاک قضاوت قرار می دهد.لذا تاکید می کند که ایمان به اسم کفایت ندارد ، بطور واقعی و حقیقی به خدا ایمان بیاورید.

کی کند بی آبرو یک زندگی
عزت انسان به تقوا ، بندگی
علم و ایمان، عامل رشد بشر
مانع پستی و هر آلودگی

رهایی

جان های بسته اندر آب و گل
چون رهند از آب و گل ها شاددل
در هوای عشق حق رقصان شوند
همچو قرص بدر بی‌نقصان شوند

قرآن کریم نحوه تنومند شدن یک درخت را بیان نموده است.در ابتدا دانه ای در خاک نهاده می شود.بعد از مدتی جوانه ای سر از خاک بیرون می آورد.سپس شاخه و برگ پیدا می کند و با گذر زمان تنومند و بارور می شود.
مولانا از این آیات قرآن استفاده کرده و می گوید.ای خدا جانهایی که از آب و گل هستند و اسیر دنیا شده اند،همانند دانه درخت که اسیر خاک است، شکوفا کن و از دلبستگی به دنیا آنها را رها ساز.تا جان ها همچون ماه در شب چهاردهم کامل گردد.

گر بخوانی حق ز اعماق وجود
استجابت می کند دریای جود
نور مطلق صاحب فیض و کمال
در قیام و در رکوع و در سجود

سرکشی

آنک از پنجه بسی سرها بکوفت
همچو خس جاروب مرگش هم بروفت

قصه شیر و خرگوش در این ابیات،همانند رابطه انسان با هوای نفس دارد.همانطوریکه خرگوش توانست شیری که پادشاه جنگل است به ته چا بیندازد.نفس انسان نیز با زیاده خواهی و خود پرستی می تواند آدمی را به قعر چاه بدبختی و هلاکت ببرد.
خر گوش به سایر حیوانات گفت، شیر بخاطر داشتن پنجه های قوی، که بر سر شکار های خود می کوبید.امروز همانند خسی جارو شد و به هلاکت رسید و به قعر جهنم رفت.
نفس انسان نیز اینگونه است، همینکه انسان را گرفتار و دلبسته دنیا کرد و به چه کنم ها و چراها انداخت ،آرامش می گیرد.

مکن تکیه بر عقل تنها،  بشر
شود موجب کبر و اندوه و شر
اگرعقل تنها شود رهنما
نبینی تو حق را ورای نظر

منصب


از بر حق می‌رسد تفضیلها
باز هم از حق رسد تبدیلها
اگر کسی فضیلتی کسب کند،از طرف خدای متعال است.همینطور اگر در کسی تغییر و تحولی ایجاد شود ، باذن و امر خدای متعال می باشد. منصب ها بستگی به این ندارد که تو در مرحله ظن و گمان یا مرحله یقین در سیر و سلوک هستی.اینها نوبتی است.همانطوریکه برای گذشتگان ماندگار نبود و به تو رسید.برای تو نیز همینطور است.
اگر به موقعیتی رسیدی جای شادی نیست.این پست و مقام ها نباید تو را فریب دهد و از بندگی خدا دور کند و به بی بند و باری رو بیاوری.اگر از ِلذت های زود گذر دنیوی چشم پوشی کنی.در بهشت خداوند لذت های پایدار به تو می دهد.
اما گروهی هستند که منصب هایشان دایمی است و بر هفت آسمان حکومت می کنند.آنان اولیای مقرب الهی هستند.اینان اگر در منصب های دنیوی حکومت کنند.اوامر الهی را در جامعه پیدا می کنند و هر گز اسیر هوای نفس و غرور دنیوی نمی شوند.

این مقام دنیوی دارد زکات 
گشته واجب بر شما همچون صلات
چند روزی این امانت دست توست
تا توانی خدمتی کن  در حیات

خصم درون


ای شهان ، کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این ، کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخرهٔ خرگوش نیست
دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست

مولانا به بزرگان می گوید ما دارای دشمن بیرونی و دشمن درونی هستیم. با عقل و تدبیر می توان بر دشمن بیرونی فایق شد.همانطوریکه خرگوش غالب بر شیر گردید و آنرا کشت.اما دشمن درونی همچون اژدها می ماند و با عقل و تدبیر نمی توان آنرا از بین برد.
مولانا در داستان شیر و خرگوش می گوید.ای خرگوش،شیر باطنی همانند شیر بیرونی نیست که براحتی بتوانی آنرا ااز بین ببری و آنرا بکشی.بلکه همانند اژدها یی می ماند که کشتن آن آسان نمی باشد.اژدها همانند دوزخ است و بالعکس.همینطوریکه اژدها جانوران را می بلعد.دوزخ نیز گناهکاران را در خود می سوزاند.در این دوزخ اگر آب تمام دریاها را بر روی آن برریزی از شعله آن کاسته نمی شو د.
نفس انسان نیز همانند دوزخ است،هر قدر که نیازهای آنرا تامین می کنی از عطشش او کاسته نمی شود و چیز بالاتری می خواهد.
تا اینکه خداوند عطش او را خاموش می کند. نفس انسان نیز تنها با اطاعت از اوامر الهی سیر و آرامش می گیرد.

چون گنه قلب تو را تسخیر کرد
ذکر حق کی بر دلت تاثیر کرد
اژدهای نفس  گر باشد رها
آدمی را در غل و زنجیر کرد

جهاد اکبر

قوت از حق خواهم و توفیق و لاف
تا به سوزن بر کنم این کوه قاف
سهل شیری دان که صفها بشکند
شیر آنست، آن که خود را بشکند

همانطوریکه خواص قطعه ای از آتش با خواص کل آتش یکسان است.بعلاوه نفس انسان همانند آتش جهنم است.لذا خواص آتش دوزخ را دارد.جهنم از سوزاند گناه کاران سیر نمی شود.نفس انسان هم حد و محدودیتی ندارد.بعلاوه تنها چیزی که می تواند عطش جهنم را متوقف کند خداست.بطور مشابه تنها خدای متعال می تواند نفس انسان را آرامش کند.
این جهان همانند کمانی می ماند که تنها تیر صاف و مستقیم امکان پر تاب دارد.اگر درستی و صداقت را در زندگی پیشه کنی، در دو عالم رستگار و خوشبخت می شوی.
پیامبر گرامی بعد از جنگ به لشکریان گفت شما جهاد اصغر را انجام دادید و دشمنان بیرونی را شکست دادید.الان نوبت جهاد اکبر است که دشمن درونی خود یعنی هوای نفس را مهار و برآن غلبه کنید.
قدیما باور داشتند که دور زمین را کوه بلندی چون قاف احاطه کرده است.مولانا می گوید پیروزی بر نفس همانند این است که انسان بخواهد با سوزنی کوه با آن عظمت را از جا بکند.بدیهی است بدون قرار دادن قدرتی توسط خداوندبه بشر ، غلبه بر هوای نفس امکان ندارد.
زمانی انسان قدرتمند است، که اراده او بر هوای نفس او غالب باشد.بدست آوردن قدرتهای ظاهری، کار مشکلی نیست.

با لگد بر نفس و بر امیال پست
می شوی  از جام  وصل یار مست
دل به فیض سرمدی تسکین شود
هر که بار خویش را جانانه بست

تقیه


چشم دل از مو و علت پاک آر
وانگه آن دیدار قصرش چشم دار


مولانا در عصری زندگی می کرده است،که حکام زمان نسبت به شیعه روی خوشی نداشتند.لذا مولانا تقیه می کرد.بعضا اشعاری دارد که بخاطر در امان بودن وامکان رساندن سایر پیام الهی بناچار بیان می کرد.لذا اگر بخواهیم در خصوص مولانا قضاوت کنیم باید در مجموع اشعار و آثار او ببینیم و شرایطی که او زندگی می کرد را درک کنیم.
حضرت علی به کسانی که معاویه از آنها می خواست به ایشان اهانت کنند تا در امان باشند.می گفتند بلا مانع است.چون هم جان شما حفظ می شود و هم موجب رشد من است.همانند کودی که پای درخت می ریزند.
لذاحضرت تقیه را برای شیعیان در مواقع اضطرار مجاز می دانستند.
مولانا در این ابیات از فرستاده روم به مدینه برای ملاقات با خلیفه دوم می گوید.پس از طی بیابانها و ورود به مدینه ، سفیر روم سراغ قصر خلیفه را می گیرد.گویند او قصری چون شما ندارد و قصر او دل اوست.ظاهرا دارای منزل معمولی بوده است.اگر بخواهی آنرا ببینی ابتدا باید تهذیب نفس کنی.زیرا در غیر اینصورت نمی توانی او را با چشم سری که دچار بیماری موی مژه است که داخل چشم بر می گردد و مانع دید می گردیداو را ببینی.

شیعه خطش ،خط شاه کربلاست
جوهرش خون و قلم تیغ ولاست
شیعه راهش راه زهرا و علیست
جان نثار خط سرخ مرتضاست 

موانع دیدن

گر نبینی، این جهان معدوم نیست
عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست
تو ز چشم انگشت را بر دار هین
وانگهانی هرچه می‌خواهی ببین

هر کسی روح و روان خود را از هوای نفس پاک کند،امکان حضور و لقای حق را پیدا می کند و آشنا به حقایق هستی می گردد و نقش خدا را در زندگی احساس می کند و به وجود و حقانیت خدا یقین پیدا می کند.
برای مثال حضرت محمد روحی پاک داشت و معصوم بود.لذا هر جا نگاه می کرد، وجه الله را می دید.گناهان چون آتش هستند که دودشان مانع دیدن حقایق می گردد.شیطان با وسوسه های خود مانع این می شود تا خدا را ببینیم.زیرا خدا همه جا هست.تنها چشم حقیقت بین می خواهد.
همانطوریکه با چشم سر این امکان برای هر شخص بینا وجود دارد که آفتاب را در هر جهت که نگاه می کند ببیند.اگر چشم دل کسی باز باشد،یعنی به مرحله یقین برسد،او هم می تواند آفتاب نور الهی را ببیند.
برای مثال،ماه در بین ستارگان ،در شب کاملا مشخص و قابل شناسایی است.خداوند نیز برای اهل معرفت و یقین اینگونه است.براحتی وجود حق را در هرکاری احساس می کنید.شما اگر انگشتان دست را روی چشم خود قرار دهید،آنگاه بدیهی است که اشیای جهان را نمی بینید.ِلذا ندیدن شما ، باعث انکار جهان هستی نمی گردد.گناهان و هوای نفس نیز همانند انگشتان دست می مانند که بر چشم دل قرار می دهیم.بعلاوه تنها راه دیدن خدا هم از طریق چشم دل است.بدیهی است که خدا را نمی توانید ببینید.
انکار شما دلیل بر عدم وجود خدا نیست.شما موانع و حجاب ها را بردارید،آنگاه شما همانگونه که نور خورشید را احساس می کنید و می بینید و به وجود آن یقین پیدا کرده اید و دیدن خورشید دیگر ضرورتی پیدا نمی کند.وجود خداوند نیز همینگونه است.اگر انسان به مرحله یقین برسد، نقش و وجود خداوند در زندگی آنقدر شفاف و ملموس است،که هرگز دنبال دیدن خدا نیستید و با تمام وجود حق را درک و احساس می کنید.

ما به دنبال خداییم ، ولی او با ماست
گهری هست که در عالم هستی پیداست
او بود خالق هستی و جهان پرتوی او 
نتوان وصف خدا کرد، که او ناپیدا

دوست واقعی

آدمی دیدست و باقی پوستست
دید آنست آن که دید دوستست
چونک دید دوست نبود کور به
دوست کو باقی نباشد دور به

حضرت نوح می گوید ،زمانی که می خواستم مردم را نصیحت و یا از خدای متعال برای آنها آمرزش بخواهم.آنها دستانشان را در گوشها وپیراهن و روسری خود را روی صورت می انداختند تا مرا نبینند.به نوح می گفتند آن ثواب های الهی که می گفتی چه شد.
در جواب حضرت نوح به آنها می گفت شما حتی حاضر نیستی مرا ببینی و یا به حرف های من گوش دهید. این کار ها را کنار بگذارید تا عنایات الهی نصیبتان شود.
مولانا می گوید ، چشم آن است که بتواند حضرت دوست، یعنی خدا را ببیند.مابقی بدن جز گوشت و پوست و استخوان چیزی نیست.شما وقتی چشم ظاهر را که در اختیار شماست از راوی دوست می پوشانید.چگونه انتظار دارید که بتوانید با چشم دل دوست را ببینید.
یکی از صفات خدا باقی است.تنها دوست واقعی انسان در دو عالم خداوند است.دوستی سایرین به تدریج کم رنگ و یا از بین می رود.کسی که چشم دارد و چشم از روی دوست می بندد.بهتر است کور باشد، تا اینکه چشم خود را ببندد.

دوستی با مردم اهل دل و با معرفت
می کند تامین تو را در عالم و در آخرت
دوستی بامردم بی دین و بی ایمان بسی
می برد هر دم  تو را در نکبت و در معصیت

دکتر علی رجالی

  • ۹۶/۰۷/۱۵
  • علی رجالی
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 20:2  توسط علی رجالی  |