باسمه تعالی
مثنوی (۵۳۱)

واقعه مسجد ضرار
حکایت(۴۸)

به نام خداوند عشق و بقا
خداوند عدل است و لطف و سخا
هدایتگر خلق و مولای ما
که آراست جان را به نور و صفا
دل مؤمنان پر ز ایمان و نور
جهان غرق در رحمت و عدل و شور
ولی در میان هست اهل نفاق
نباشد به دل روی نیک و وفاق
گروهی به ظاهر مسلمان ، ولی
به دل کینه و دشمنی با نبی
که سازیم مسجد به نام نماز
نمازی که سازد تو را بی نماز
مکانی مقدس، به ظاهر نیاز
که بر هم زند وحدت و احتراز

نماز شب و روز گردد مدام
همه خسته جانان، به درگاه رام
رسول خدا گر بیاید در آن
شود مسجد ما پر از قدر و جان
ولیکن، نه مسجد، که دامی نهان،
به راه حقیقت شود ، بی گمان
مکانی فریب و سرانجام شر
به جان و دل آرد، مصیبت، خطر
منافق بیامد به خدمت رسول
نمازی گذارد، کند آن قبول
شود پیکر دین ز ما استوار
بُوَد مسجد ما همه افتخار
نبی گفت: اکنون سفر بر من است
زمان جهاد و نبرد تن است
چو باز آیم از جنگِ راهِ خدا
بیام به مسجد، به ذکر و دعا
فرشته چو آمد به نزد رسول
فرود آمد آن دم پیامی نزول
اقامه مکن ای رسول خدا
که آن خانه از مکر دارد وفا
مکان نفاق است و کفر و ریـا
محل فریب است و دام و جفا
به مسجد قبا رو، به ذکر و خطاب
که آنجاست محراب ایمان ناب
نبی چون شنید این پیام خدا
بگفتا: که مخروب گردد بنا
قبا رمز اخلاص و نور یقین
ضرار است آتش ز کفر و ز کین
رسول خدا گفت: ای نازنین
عبادت به اخلاص گردد ثمین
منافق شود با حَیَل شرمسار
که با مکر خود گشت رسوا و خوار
مکان عبادت به دل زنده است
نه در قصر و ایوان که جان مرده است
به هر عصر، مسجد بُوَد یادگار
ز مسجد قبا، تا به محراب یار
قُبا اوّلین مسجدِ مصطفی است
سرآغاز محراب خیرالنّجیٰ است
ولی هر که با مکر بر پا کند
خدا همچو کفار رسوا کند
خداوند بر اهل ایمان مدد
ز دل‌ها زداید نفاق و حسد
ضرار است آکنده از حیله‌ها
ندارد در آن بنده قربِ خدا
به هر عصر باشد چنین واقعه
" رجالی" بیان کرد این شائبه

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲۷
rejali2020.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۴ساعت 23:7  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی (۵۳۰)

داستان طالوت و جالوت
حکایت (۴۷)

به نام خدایی که جان آفرید
خدایی که نور و جهان آفرید
که او پادشاه دل و جان ماست
هم او یاور و یار و سلطان ماست
در آن روزگاران که ظلم و ستم
فراگیر شد بر همه بیش و کم
که قوم یهود است در ماجرا
به جان آمدند از فریب و جفا
خدا برگزیند شهی استوار
چو طالوت پاک و امین، با وقار
دلش پر ز ایمان و تدبیر و داد
خدا در دلش، عشق وافر نهاد
چو فرمان یزدان به جانش رسید
ز بیدادگر، تیغ کین، برکشید
سپاهی ز مردانِ جنگی چو شیر
خروشیدشان بانگِ پیکار و تیر
سروش خدا در دلش گفت: هان
ز نامم تو باشی به هر جا نشان
سپاهت ز ایمان شود استوار
نه با تیغ و خنجر، نه از اقتدار

امیر از کلام خدا جان گرفت
سپه را به نظم و به فرمان گرفت

ز هر سو سپاهی به لشکر فزود
نبردی دلیرانه میدان نمود
چو فرماندهان را به صف او نهاد
به غیر از خدا، دل به کس وانهاد
سپاهی که اندک ولی پرتوان
به از لشکری با هزاران نشان
سپاهش به یک دل، هم‌آواز شد
شکست عدو بر همه راز شد
چو جالوت مغلوب و شد خشمگین
عیان شد دلیری و ایمان ز کین
سپاهی عظیم از دو دشت و دو رود
به میدان جالوت، چون موج بود
در آن‌سو سپاه خدا با صفاست
به راه خدا تن به جان آشناست
که هر ضربه با نام یزدان بود
نه از زور بازو و پیکان بود
در آن دم جوانی چو داوود پیش
مقید به دین و به آئین و کیش
به یک سنگ کار تو گردد تمام
چو آید برون خنجری از نیام
به طالوت گفتا: مرا این رواست
که با این ستمگر کنم آنچه راست
سپردش به یزدان و کردش دعا
که پیروز گردد، در این ماجرا
چو داوود سنگی به قلاب کرد
نگاهش به جالوت و پرتاب کرد
فرود آمد آن دیو بر خاک سرد
ز چشمش برآمد غباری چو گرد
به هر دل فرو ریخت نوری سپید
که ایمان ز ظلمت جهان را رهید
سپاهش به هر گوشه آباد شد
ز رحمت همه کشورش شاد شد
بماند حکایت به دل جاودان
که سنگی فرو ریخت تخت گران
جهان پر شد از پند این ماجرا
که باشد ره رستگاری جدا
هر آن کس که جوید "رجالی" کمال
بیابد ره عشق و نور وصال
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲۶
rejali2020.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ساعت 20:37  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی (۵۲۹)

داستان هاروت و ماروت
حکایت (۴۶)

به نام خداوند پاک و صدیق
که روشنگر جان و عقل و طریق
خدایی که داده به هستی نظام
جهان را بیاراست از لطف و تام
ز حکمت ببخشید بر هر رسول
هدایت کند خلق را در اصول
سلیمان ز پیغمبران بود راست
که عقل و دلش در عدالت بجاست
سلیمان کند درک هر گفت و گوی
ز حیوان و جن و ز هر نغمه گوی
ز جنّ و ز انس و ز باد و هوا
شده هم‌سخن، در حضورش روا
زمین و زمان را به فرمان گرفت
نه جادو، که از لطف یزدان گرفت

ولی دشمنان، کینه‌ور، هر کجا
بگفتند سحر است و آن کم بها
سخن‌ها به افسون بیاراستند
به تهمت دلِ خلق، افراستند
سلیمان بری از فسون است و سحر
که جادو ز شیطان و مکر است وخسر
چو دید آن خداوند دانای راز
که شد در جهان ساحران را فراز
فرستاد بر شهر بابل دو نور
چو خورشید تابان، ملائک ظهور
که هاروت و ماروت اندر فنون
به مردم بیاموخت علم فسون
که آموزش سحر، تیغی دو بر
نگردد به کار خلاف و خطر
که علم و هوس ، همدم و هم‌رهند
چو تیغ کمین، بر خرد می‌زنند
ولیکن چو علم آید از بهر حق
شود چون چراغی به شب در طبق
سخن‌های هاروت و ماروت پاک
بماند به دفتر چو مرهم به خاک
به جان‌ها رساند پیام وفاق
براند ز دل، کبر و بیداد و طاق
ز مردم بسی آمدند آن زمان
که جویای دانش بدند بی‌امان
به روز و به شب، سحر و جادو پدید
یکی در ره نیک و دیگر پلید
بدین سان گذشت آن نخستین بهار
که آمد فرشته به بابل، به کار
زمین شد پر از قصه‌های شگفت
که هر گوشه از فتنه شعله گرفت
در آن شهر بابل، همی شد عیان
که فتنه چگونه برد دل ز جان
ملائک ز یزدان نظر خواستند
که از بند ظلمت حذر خواستند
جواب آمد از حضرت کردگار
که هر کس به خود راه گیرد به کار
منم آفریننده ی مهر و کین
منم داور روز حشر و یقین
اگر کس به باطل رود در گذر
خود او کرده شر و ببیند خطر
از این گونه شد حال مردم پدید
که هر کس چه تخمی به جان را خرید
یکی خوشه‌ای از وفا برکشید
دگر زهر افشاند و کین آفرید
اگر سوی باطل شوی با شتاب
به چنگ آیدت ای " رجالی" عذاب

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲۵
rejali2020.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۴ساعت 16:8  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی (۵۲۸)
داستان قوم سبأ
حکایت (۴۵)

به نام خداوند عدل و بصیر
که بر کار خلق است دانا خبیر
خداوند هستی و فرمان و داد
که افراشت گیتی و گردون نهاد
سخن را به نورش درخشان کنیم
به یاری ز پاکان فروزان کنیم
کنون داستانی شگفت از تبار
ز قومی که بودند پر افتخار
که مأرب چه زیباست، در باغ و دشت
که هر گوشه‌اش نقش یاقوت گشت
دو باغ پر از میوه سازد بهار
که عطرش بپیچد به کوه و گذار

ز فیضش شود دشت چون پرنیان
ز رنگ گل و نغمهٔ قمریان
به هر سوی گلزار و نخل و انار
ز باران و رودش همیشه گذار
ز جوی و ز نهرش بهاران پدید
به هر جا که رفتی گلستان پدید
خدا گفتشان: بر خلایق چنین
منم خالق کل و نور یقین

زمین پاک دادم، هوا خوشگوار
دو باغ به جان، چشمهٔ برقرار
سزاوار شکر است پروردگار
که بر ما ببخشد در این روزگار
یکی گفت: این نعمت از کوشش است
ز کار و تلاش و نه از بخشش است
به جای سپاس از خدای بزرگ
به نخوت شدند و به طغیان سترگ
ز دل مهر یزدان برون شد چه زود
به جایش فریب و فسادی فزود
به شب، آسمان شد پر از رعد و برق
ز کوه آمد آن سیل، چون رود غرق
به یک دم ز باغ و ز کشت دیار
فرو ریخت رونق ، ز بازار و کار
به جای نسیم خوش گل گزار
رسیدش هوایی ز گرد و غبار
نه دیگر شکوفه فراوان بود
نه دیگر نسیمی ز بستان بود
ز کالا تهی گشت انبارشان
ز دیبا و گوهر، ز بازارشان
شبان گشت بی‌گله و بی‌علف
ز دشت آمد آواره و بی‌هدف
ز کاهیدگی گشت مردم نحیف
ز فقر و بلا دیده‌ها شد ضعیف
ز گفتار قرآن خبر یافتی
به کفرانِ حق، شعله‌ها ساختی
به مأرب نماند شکوهی دگر
جز آن سدّ ویران و خاکی اثر
که مأرب ، دل شهر سبأ شکست
به باغ و به سبزه امیدی نبست
اگر نعمت حق تو شکرش بری
فزونی دهد خالق مهتری
خدایی که جان و جهان آفرید
که بر ناسپاسان عذابش رسید
همی گفت هر پیر فرزانه‌کار
که این است قانون پروردگار
چو شاکر شدی، نعمت افزون شود
وگرنه ز طوفان، ویران شود
"رجالی" چو کبر آید و ناسپاس
نباشد سکونی، به جانها هراس

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲۴
rejali2020. blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۴ساعت 13:38  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۲۷)

داستان قوم تُبّع
حکایت (۴۴)

به نام خداوند روح و قلم
خداوند جان و یقین و کرم
خداوند هستی و جان بشر
فزاینده عقل و فکر و نظر
یکی پادشه از نژادِ یمن
که بود از تبارِ کیان کهن
سپاهی قوی داشت، چابک‌سوار
همه نامداران و فرّخ‌تبار
یمن را قبایل به فرمانِ شاه
ببودند یکسر به مهر و به راه
ز فرّ و شکوهش فرو ماند گُرد
که آذر ز شرمش به ژرفی فسُرد
لقب بود «تُبّع»، به شاه و امیر
که گیتی بدو گشت فرمان‌پذیر
ز دجله گذر کرد و تا رود نیل
سپاهش چو کوه و دلیر و جلیل
به هر شهر، گنجی به تاراج برد
به هر دژ، سواران چو امواج برد
برون شد ز دربار و راهی دراز
به یثرب رسید از سفر، پر فراز
یکی مرد دانا ز اهلِ سخن
برآمد چو خورشید بر انجمن

بگفتا: که ای شاهِ فرمانروا
به یثرب مدارید کینه روا
که این خاک، روزی پناه نبی‌ست
ز نورش جهان در صفا و جلی‌ست
پیامبر که آخر رسد از خدای
در این شهر یابد پناه و سرای
چو بشنید تُبّع، دلش شد منیر
ز کینه گسست و روان شد ضمیر
به هر کوی، دینار و درهم سپرد
دل پیر و برنا به شادی سترد
سه روز اندر آن شهر مهمان بماند
به شادی در ایوان و میدان بماند
ولی شاه گفتا: که تقدیر نیست
مرا ماندن این‌جا به تدبیر نیست
برون شد ز یثرب، به مکه روان
چو خورشید تابان، به روح و جان
شنیده که کعبه‌ست بیتِ خدا
که از روزگارِ نخستین به پا
دلش شوق دیدار آن خانه داشت
به هر گام، یاد از کریمانه داشت
به زانو درافتاد و سوگند خورد
ز فیض خدا جان و دل بهره برد
بفرمود تا جامهٔ حِمیَری
بپوشند بر کعبه از سروری
سه روزی به مکه به نجوا نشست
به تسبیح و سجاده شیدا نشست
چو پایان گرفت آن عبادت تمام
ز مکه سوی کشورش کرد گام
بخواند مهان و بزرگان شهر
به کاخی مزین به سیم و گهر
بگفتا: که ای مردمانِ حِمیر
ستایش سزای خدای سپهر
به مکه بدیدم نشانِ صفا
شنیدم ز اهلِ کتابِ خدا
بماند حکایت به هر انجمن
که عبرت شود بر دلِ مرد و زن
پرستش خداوند و دوری گناه
برآرد " رجالی" رهِ کج به راه
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲۲

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۴ساعت 0:42  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۲۶)

داستان فرعون
حکایت (۴۳)

به نام خداوند روزی‌رسان
خردبخش و تدبیرگر در جهان
خداوند هستی، خداوند داد
به فرمان او چرخ گردون نهاد
کنون بشنو از مُلک مصر کهن
ز کاخ و ز فرعون و قوم و سخن
زمینی که جاری است رودی روان
که بخشد حیاتی به دشت و به جان
در آن ملک فرعون بود پادشاه
به عز و جلال و به شوکت و جاه
خزانه پر از گوهر و زر بود
چو خورشید تابانِ داور بود
همی گفت: من خالق روزگار
نمایم جهان را ثبات و قرار
زنان در حجاب و غلامان به صف
به فرمان شاهی، به قهر و به کف

ز کبر و ز نخوت به تختش نشست
چو گویی جهان را به دامان ببست
همی ساخت کاخی به صد گونه رنگ
ز مرمر، ز زر، بر ستون‌های سنگ
در آن روزگاران، ستم‌ها نمود
دل ناتوان را به خواری گشود
ز هر طایفه کودکان را گرفت
دل مادران را به خون ها گرفت
به بیم و هراس، این چنین کار کرد
که گویی ز دل مهر را دور کرد
شنیده که روزی ز قومی رسد
پسر، تخت و تاج از دلش بر کَشد
ز جور و جفا، ناله از کو به کو
رسید و به هر گوش، شد گفت‌وگو
کسی را به گفتن، شجاعت نبود  
که از خشم فرعون، قدرت نبود
همه کار او کِبر و بیداد بود
دلش دور از لطف و از داد بود
به هر کس که مهر خدا را بیان 
به بندش فکندند و زندان کشان
عبادت گهی ساخت از مظهرش
که سجده شود بر وی و پیکرش
همی خواست تا نام او جاودان
بماند چو خورشید در آسمان
چنین بود تا مشعلی شد پدید
که از بیت یعقوب مردی رسید
به اندیشه شد تا به نیرنگ و مکر
رهاند دل موسی از شور و شر
به قصرش فراخواند و گفتا پسر
چه حاجت به این فتنه و درد سر
چنین بود آغاز جنگ و فرار
یکی سوی ایمان، دگر سوی نار
بزرگان دو سو بر سرِ گفتگو
که موسی چه خواهد ز شاه نکو
بفرمود تا ساحران را کنون
برآرند هرگونه سحر و فسون
چو موسی عصا را فرو بر زمین
چو اژدر برآشفت از دل، یقین
دل ساحران پر ز ایمان شود
به یک لحظه در راه یزدان شود
نبی گفت: این کار پروردگار
که آید ز عدلش به اهل شرار
چو موسی " رجالی" به ایمان رسیم
به دریای عشق شهیدان رسیم
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ساعت 23:37  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۲۵)

داستان قوم بعل
حکایت(۴۲)

به نام خداوند والا مقام
که از مهر او شد جهان شادکام
خدای یگانه، خدای جلیل
برون از قیاس و فزون از دلیل
خدای دل و جان و فریادرس
که بر بندگان است او دادرس
ز الطاف او هر دلی جان گرفت
ز انوار او عقل و ایمان گرفت
یکی بنده را برگزیند خدای
فرستاده ی حق بود، رهنمای
پیام‌آور ی پاک و بی‌مدعا 
پُر از شور توحید و عشق و صفا
ندا داد بر قوم بَعِلِ زمان
بود راه یزدا ن ره عشق و جان
چرا سوی بت ها چنین سر نهید؟
  خدایی که جان داد بت کرده اید ؟
خدای شما نیست بت های پست
که با ضربه ای خرد و درهم شکست
نباید که سجده به بت‌ها کنید
بیائید جان را چو دریا کنید

ولی قوم، گمراه و حیران شدند
به ظلم و ستم بر دل و جان شدند
دل از راه یزدان برون شد چو باد
  فتادند در مکر و ظلم و فساد
بعل نام بت باشد و بت پرست
شود نام قومی که مغرور و پست
به الیاس داده خدا عزّ و جاه
 که قومش برد سوی نور و پناه
مقام رسالت، سفیر نجات
 ز ظلمت رسانَد به نور حیات
ز جان گفت: ای قوم، هوشیار باش
  به راه خداوند دادار باش
مرا نیست جز با شما گفت و گو
به نیکی و مهر و به راهِ نکو
مبادا که دل سوی ظلمت کنید
ز یاد خداوند غفلت کنید
خدای شما، آن که جان آفرید
زمین و فلک را عیان آفرید
به درگاه او سجده باید نمود
دلت را به سویش بباید ربود
دل از مهر یزدان تهی ساختند
به‌سوی فساد و ریا تاختند
سه سال آسمان بست درهای خویش
نبارید باران و سرمای بیش
به دشت و به کوه و به دامن‌کشان
فرو ریخت جز خاک و سرمای جان
پیام‌آور اما، به اندوه و آه
نَفَس زد به امید مهر و پناه
صدایی ز دل خاست بر دل نشست
که یارا بر این قوم باران فرست
بخندید ناگه فلک با صفا
ببارید باران ز لطفِ خدا
ز نو فتنه آغاز شد در دیار
که آتش زد از کینه‌ ای بی‌قرار
نبی از خدا خواست ،خود را نشان
نمایان کند قدرتش را عیان
تجلی نما نقش و جای و جمال
که عالم ببیند قدرت، کمال
به هر کوه و دشت و به هر سبزه‌زار
خدا را ببین، ای «رجالی» نگار
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۱۸

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 1:19  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۲۴)

داستان قوم مدین
حکایت(۴۱)

به نام خداوند عشق و امید
که بر هر دلی، نور یزدان دمید
سرآغاز هر کار، نور مبین
کلید نجات است از شر و کین
ستایش خدای جهان‌آفرین
که بخشد به دل نور علم و یقین
فرستاده بر مردمان این پیام
که یابند نور خدا را، مقام
شعیب آمد از حضرت کردگار
به پیغام و انذار و پند و وقار
فرستاده‌ای بود از قوم خویش
بیامد که دعوت کند خلق بیش
پیام شعیب نبی منجلی است
چراغ طریق خدا و نبی است
مبادا ز پیمانه کمتر کنید
که خشم خداوند گردد پدید

به داد و ستد عدل و انصاف دار
مکن ظلم و بیداد، اجحاف، زار
شعیب است خوش رو و هم مهربان
هدایت گر راه یزدان هر آن
ولی قوم مدین ز حق سر بتافت
که درِ ظلم و بیداد بر خود گُماشت
سراسر به بازار مکر و دغل
فریب و فساد و دروغ و جدَل
نبودند بر عدل و انصاف یار
به مردم رساندند آسیب و زار
ز فرمان یزدان، گریزان شدند
به ظلم و ریا دل گروگان شدند
بگفتند جمعی ز قوم مدین
تو را نیست بر ما نه نام و نه دین
پذیرای حق بود اندک کسان
که ماندند در بین اهل زیان
عذاب خدا آمد از آسمان
جهان شد ز طوفان و آتش فغان
ز باد و ز آتش، بسوزد جهان
که گردد ز خشم خدا بی‌امان
وزیدن کند باد سوزان حق
که ماند جهانی ز حیران حق
فرو ریخت دیوار ظلم و ستم
نیامد بر آنان، به جز درد و غم
بیاموز زآن قصه ی سوزناک
که بر دل نشاند غم دردناک
پس ای دل، صبور و وفادار باش
در این ره چو رندانِ هشیار باش
ز ظلم و ربا، کم‌فروشی عیان
نماند ز ایمان، نه نوری به جان
عدالت بود رسم و آئین دین
رهاند تو را از عذابِ مهین
توکل چو باشد به پروردگار
ز دل رخت بندد غم روزگار
مپندار دنیا بود با تو یار
که جز کار نیکو ندارد قرار
به داد و ستد نیک رفتار باش
به خلق خدا همدم و یار باش
مپندار این قصه باشد گذار
بود برگ زرین در این روزگار
کلام نبی، دان کلام خداست
که سر چشمه ی مهر و نور و وفاست
"رجالی" بیاموز و آگاه شو
ز فرجام بیداد، همراه شو
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۱۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 1:33  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۲۳)

داستان قوم عاد
حکایت (۴۰)


به نام خداوند حیّ قدیر
کریم است و غفّار و عادل، بصیر
به فرمان او شد پدیدار جان
زمین و سما و مه و کهکشان
دهد نعمت از لطف بی‌انتها
که بخشد جهان را جلا و صفا
یکی قوم بودند در سرزمین
که گم کرده بودند راهِ یقین
بود دشت سبز و پر از چشمه‌ سار
ز نعمت پُر و رزقشان بی‌شمار
به بازوی خود فخر بسیار داشت
خدا را نه در کار، پندار داشت
نه اهل کرامت، نه اهل نجات
به زر دیده بودند عزّ و حیات
خداوندشان چوب و سنگ و خیال
دل و جان‌شده غرق وهم و زوال
به ظلم و به عصیان، سپردند گام
دل از مهر یزدان، شده در ظلام
چو رفتند در راه طغیان و خصم
بشد کور چشمِ دل از قهر و خشم

خداوند، بر خلق رحمت فزود
یکی بنده را بر رسالت نمود

بود آن نبی، پاک و خوش‌نام، هود
که پیغام حق را به مردم نمود

بگفتا برادر، ز یزدان مترس
که آموزدت علم و حکمت ز درس

پرستش کنید آن خدای کریم
که باشد به هر حال بر ما رحیم

شما را خدا آفریده ز خاک
مبادا شوید از گناهان هلاک

چرا دل سپردید بر بت به‌کین؟
کجا شد فروغ خدای یقین؟

بیایید سوی خداوند باز
که او بی نیاز است و خود کارساز

اگر توبه آرید و خوانید دوست
ز مهر خداوند جان را نکوست

شود باغ و هامون چون لاله‌زار
درآید ز هر سو نوای بهار

پذیرا نگردید آن قوم پست
رسالت ز پیغامبر، حق‌پرست

تو هودی و ما را بر این حکم نیست
نه بر ما تو را ز آسمان حکم چیست؟

تو را نیست جز دعوی و داستان
نداری ز یزدان تو وحی و نشان

بگفتند: گفتی ز رنج و عذاب
بیاور، نشان ده، همان فتح باب

وزید آن نسیمی که جان می‌گرفت

ز هامون و کهسار طغیان گرفت

چو برگ خزان، قوم بر خاک شد

زمین از وجود گنه پاک شد

به جا ماند از مؤمنان پاره ای
که بردند از بندگی بهره ای

نه قدرت بماند، نه مال و نه جاه
بماند فقط نام نیکو، به‌گاه

مشو کافر از جاه و مال و مقام
که فرجام کفر است آتش به کام

به جا ماند عبرت برای بشر
که گیرد ز کردارشان دردِ سر

اگر از خدا شد "رجالی" عطا
مکن سرکشی در ره کبریا


سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۱۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 1:8  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۵۲۲)
داستان اصحاب یس

حکایت(۳۹)

به نام خداوند مهر و وفا
که بخشد به دل‌ها صفا و جلا
خدایی که از لطف بی‌انتها
به دل‌ها نشان داد راهِ رَجا
برآشفت ظلمت ز نور اله
که بخشید عفوی بر اهل گناه
پیمبر بفرمود : این ماجرا
بگویم که گردد جهان را صفا
بگو قصه‌ی قوم گمراه را
که بستند بر انبیا راه را
یکی شهر پر فتنه و شور و شر
ز دانش تهی، غافل از راهبر
فرستاد یزدان دو پیغام‌بر
که آیند و گویند، از دادگر
ولی قوم کذاب خارج ز دین
پذیرا نگردید راه یقین
ز طغیان و کفر و دروغ و فساد
نباشد پذیرای آن حق‌نهاد
دل افسرده گردد نبی در مقام
بگوید: خدایا! نما انتقام
فرستاد یزدان امینی دگر
که آرد ز رحمت به مردم خبر

سه تن بهر ارشاد دعوت شدند
ز وحی الهی، به بعثت شدند
بگفتند ما را هدایت بلاغ
رهایی ز کبر و ز ظلم و نفاق
نخواهیم دنیا، نه جاه و مقام
رضای خدا هست ما را مرام
شما را به توحید دعوت کنیم
به راه نجات و عبادت کنیم
ولی قوم کافر ز حق دور شد
به شومی گرفتار و مهجور شد
لجاجت نمودند آن قوم خوار
به نکبت فتادند در روزگار
در این لحظه مردی ز پاکان دهر
که پاک آمد از بند و زشتی و شر
ندا داد با شور و سوزی درون
که این ره بود راه کفر و جنون
ره انبیا راه نیک شماست
رهی غیر آن بر شما نارواست
کتک خورد با چوب و سنگ و لگد
نبودش پناهی، نه یار و مدد
ولی قوم، کشتند او را چو خصم
به شمشیر و تیر و به بند و ستم
در آن دم که جانش به جانان رسید
ندا سوی یزدان چو فرمان رسید
درآ در بهشت خداوند خویش
که جاوید باشی به آرام بیش
ندانست آن قوم ناسازگار
که افتاد در خشم یزدان شکار
ز یز دان برآمد شراری عظیم
که گشتند در ظلمت و ترس و بیم
زمین گشت لرزان، هوا شد سیاه
برآمد شراری ز هر سو نگاه
نه لشکر فرستاد بر سر، خدا
نه حاجت به فرّ و نه هیبت روا
به یکتای دادار دل کن سپار
که با مؤمنان است پیروز و یار
نگه کن! "رجالی" چه شد زور و زر
به یک دم فرو ریخت آن نام و فر

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۱۲

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 13:32  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۵۲۱)
داستان منظوم اصحاب سَبْت
حکایت(۳۸)

به نام خداوند یکتا اله
بود چاره ساز و امید و پناه
خدایی که دریا و هامون و کوه
بود جلوه‌ای از جلال و شکوه
زمین را ز لطفش قرار آمدست
ز عطر وجودش بهار آمدست
بفرمود بر قوم موسی پیام
که بیرون شوید از فریب و ز دام
یکی روز بستند عهدی به سخت
که «سبت»ش لقب شد، به فرّ و به بخت
که این روز مخصوص پروردگار
نه جای تجارت، نه جای شکار
در آن روز دل را طهارت کنید

ز کار جهان دست از دل برید
در آن روز باید عبادت کنید
ره بندگی را سعادت کنید
نگردد در آن روز کار و تلاش
عبادت نما، ترک کسب و معاش
چو دریا بد آنجا نه کوه و کمند
نه راهی به ساحل، نه کشتی، نه بند

صیادی و ماهی‌گری کارشان
که دریا بُود کسب و بازارشان
ز حکمت، در آن روز سَبْتِ مُبین
ز دریا برون شد چه صیدی وزین
پدید آمد آن روز ماهی به تور
جهان پر شد از شور و شوق و سرور
در ایّام دیگر نه ماهی به تور
که دریا بُد آن روز خالی ز شور
چو دیدند ماهی در آن روزگار
به دل شد هوای گنه آشکار
که دامی فکندند آن قوم دون
به فتنه فتادند، با صد فسون
به جمعه نهادند توری چو دام
که صیدی برآرند پنهان ز عام
به ظاهر نباشد خطا سهمگین
تخطی شود حکم یزدان و دین
به ناگه برآمد ز گردون بلا
که آتش فکندند بر ماجرا
ز قدرت به پستی فتاد آن گروه
ز انسان جدا گشت شأن و شکوه
چو بوزینه گشتند آن قوم دون
ز طغیان فتادند خوار و زبون
نه نامی نه نسلی در این روزگار
گنه کردشان زار و بی‌اعتبار
خدا گفت: این آیت کبریاست
که آیینه‌ی عدل و قهرِ خداست
مکن حیله در دین و فرمان ما
که باطل شود مکر و گردد بلا
چنین است تقدیر اهل گناه
که در آتش قهر و گردد تباه
سه فرقه شدند آن زمان در دیار
یکی گم‌ره و دیگر اهل وقار
ز کردارشان شد گروهی تباه
که آمد ز قهر خدا، رنج و آه
به پایان رسید این پیام کهن
که باشد مرا قبله آن ذوالمنن
مکن ترک فرمان حق، ای خرد
که دل بی‌هدایت به ظلمت رود
ز طغیان و عصیان "رجالی" بسوز
به دریای توحید، دل را فروز

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۱۱

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 12:56  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
غزل توحیدی(۵۲۰)

به خدا خرم از آنم که دلم خرم اوست
دل من زنده از آن است که دل محرم اوست

نظری بر دل ما دارد و غمخوار من است
که مرا چشم پر از نور و دلم خرم اوست

به خدا همدم از آنم که خدا یاور ماست
به امیدی که دلم نوش کند زمزم اوست

همه کس طالب دنیا و منم عاشق دوست
دل خرم نه به دنیاست، از آن عالم اوست

نه به گلزار طمع دارم و نه دریا را
کام دل یافته آن‌کس که دمی در دم اوست

همه شب در طلب دوست نشینم خاموش
دل ما خرم از آن است که دل همدم اوست

همه شب زمزمه‌ی نام توام ای جانان
که دلم صیقل از آن یافت که در مرهم اوست

دل من، خانه‌ی اسرار تو شد، ای محبوب
که دو عالم همه در قبضه‌ی آن خاتم اوست

به دعا دست برآرم، ز غمش نالم باز
که دوای دل من، مهرِ خدا، مرهم اوست

همه جا نور تو بینم، به دل و جان و نگاه
که صفا و شرف جان من از مهرم اوست

همه کس طالب دنیا و منم طالب او
که دل آرام ندارد، مگر آن خرّم اوست

به غنیمت شمر ای دوست که عالم فانی است
دان "رجالی" که دل و دیده، اسیرِ دم اوست

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۵/۱۰

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 22:32  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی (۵۱۹)
داستان اصحاب الرَّس
حکایت(۳۷)

به نام خداوند جان و خرد
سخن را به ژرفای معنا بَرَد
خدایی که افلاک را روشنی
دهد مُلک را جان و هم ایمنی
ز قدرت پدید آمدش آسمان
ز حکمت، زمین گشت آرام‌جان
نهاد از کرم چشمه و جویبار
ز لطفش زمین شد پر از لاله‌زار
برانگیخت مردی ز نسل بشر
که بنمود آیین حق در نظر
به قومی رسید از ورای نظر
که بودند در بندِ جهل و خطر
درختی پرستید آن قوم دون
که راندند حق را ز دل‌ها برون
درختی پر از سایه و برگ و بار
که ربّش شمردند با افتخار
چو آمد نبی، آن امین خدا
بگفتا ره شرک باشد خطا

پرستش سزاوار آن داور است
که جان و خرد را پدید آور است
نبی گفت: ای قوم غافل ز نور
نهادید دل را به شرک و غرور
خدایی که جان داد و لطفش سزاست
سزاوارِ حمد است و شکر و رضاست
بترسید از خشم پروردگار
ز طوفان قهرش، ز رعد و شرار
ولی قوم، در کبر و نخوت شدند
دچار غم و درد و ذلت شدند
بگفتند: این مرد، افسونگری‌ست
که آتش‌نهاد است و خیره سری‌ست

سخن‌های او ریشه در آذر است
که شیطان ز آتش، نه از گوهر است
نبی گفت: من حامل نور دوست
رسالت، ز عشق و عنایت، ز اوست
چو حق گفت و افتاد آتش به جان
ز کین برکشیدند تیغ و سنان
کشیدند روزی نبی را به چاه
که آسان شود راه ظلم و گناه
فکندند او را به چاهِ سیاه
که آکنده از درد و بیم و تباه
نبی در دل چاه گفتا: اله!
تو دانی به دل دارم امّید و آه
نبی را در آن ظلم، حق یار بود
بر او مهر و لطفش پدیدار بود
ولی قوم، نشنید آن راز جان
ز کین شعله افروخت، از دودمان
در آتش بود آن دل‌افروز پاک
که می‌برد از جان، غم و اصطکاک
خدا گفت: ای آسمان، بی‌امان
بسوزان ستمگر، به دوزخ روان
نماند نه باغ و نه سبزه، نه آب
نماند جز آوای درد و عذاب
درختی که معبودشان بود یار
بسوزد تماما به قهر و ز نار
ببارید آتش ز گردون فراز
بسوزاند آن قوم پر شر و راز
در این قصه باشد هزاران پیام
که جز اهل دل را نیاید به کام
چو خشم خدا شد " رجالی" عیان
شود کوه و صحرا ز داغش فغان
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۱۰

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 0:12  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۱۸)

داستان اصحاب اعراف
حکایت(۳۶)

به نام خداوند خورشید و جان
که از عشق او شد هویدا جهان
خدایی که بخشنده‌ی نور و جان
خدایی که داناست بر هر نهان
زمین را بفرمود تا شد قرار
فلک را به گردش در آورد یار
سپهر از جلالش درخشان شود
به حکمش فروغ از دلِ جان شود
به روزی که جان‌ها شود آشکار
بر افتد ز رخسار هر پرده‌دار
به نفخی که خیزد ز صورِ ملک
بلرزد از آن ناله، عرش و فلک
زمین لرزه شد، کوه‌ها شد غبار
فلک شد نگونسار، در کارزار

گروهی روان سوی جنّات و نور
به کام دل و جان و بهجت، سرور
گروهی دگر در میان عذاب
که پیوسته بودند در اضطراب

در آن‌سو، نواهای شادی و شور
در این‌سو، خروشِ شرار و فُتور
ولیکن گروهی میان دو راه
نه در باغِ رحمت، نه در رنج و آه
به اعراف خوانند آن جای‌گاه
که باشد میان بهشت و بلا
به سیمای هر کس نگه می‌کنند
به میزان کردار، ره می‌ برند
نه آتش گرفتند، نه شادمان
نه دور از امیدند و نه در امان
در آن دم که گردد قضا آشکار
برون آید آن مهر در انتظار
خداوند ما راست داور بود
نه یار ستم، بلکه یاور بود

وگر کرد ما را به اعراف راه
ز ما خواست مهر و وفا با نگاه
به اعراف باشد نگاه و ندا
که ای مردم! این است فرمانِ ما
نه خورشید تابان، نه شب در پناه
همه منتظر، چشم در چشمِ راه
به یزدان، که بیند نهان و عیان
بداند ره ظلم و نورِ جهان
چرا کِشت ما بی‌ثمر گشته است؟
چرا آتشی بر جگر گشته است؟
نه دوزخ، نه جنت ترا در خور است
نه شادی، نه حسرت، ترا در بر است
به اعراف، باشد ندا سوی یار
که کی آید آن حکمِ پروردگار
نداریم یاری، جز او در جهان
که بردارد از ما، غبار گمان
ز طغیان و کبر و ز خشم و غرور
نماند در این دل نشانی ز نور
ندا آمد از حضرت کردگار
مزن دم، که عدلم بود استوار
اگر آهِ شب گیرد از دل سرود
گشایم درِ عفو بر هر وجود
نه من در گناهت نهم شعله‌زار
که خود در خود افتاده‌ای بی‌قرار
اگر سجده گردد ز دل با ندام
شود سایه‌ام بر شما مستدام
بدان ای "رجالی"، ره ذوالجلال
بود پاکی نفس و طی کمال

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۹

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴ساعت 21:57  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۱۷)

اصحاب الاُخدود
حکایت(۳۵)

به نام خدای جمال و جلال
که بندد به بیداد، راه کمال
خدایی که عالم ز نورش پُر است
دل هر که دارد صفا، مهتر است
خدایی که بخشد عطا بی‌حدود
به درگاه او نیست جز مهر و جود
جهان را ز حکمت بنا کرده است
به هر سو نشان از خدا کرده است
ولی در دل چرخ نیلوفری
برآید شرر از دلِ کافری
یکی شاهِ خودرأی و خودکامه بود
که از ظلم و بیداد افسانه بود
به مردم چنین گفت با افتخار
منم خالق خلق و خود کردگار
دلش پر ز نخوت، زبانش فریب
نخواند دلش نام پاک حبیب
دلش خالی از مهر و یادِ خداست
نه در جان صفا و نه در لب وفاست
سپاهی گران داشت ، قدرت فزون
ز حکمش فرو ریخت، تخت و ستون
ز بیمش نیاسود دل از عذاب
نبودند جز در غم و اضطراب
به ظاهر سرافراز و پیروز گشت
ولی در درونش شب افروز گشت
ستمگر نماند، به انجام کار
شود خوار و خاموش، در روزگار

در آن شهر، نوری پدیدار گشت
دل مردمان را به دیدار گشت
جوانی، خردمند و روشن‌ضمیر
که می‌دید در جان، چراغ منیر
به دل مهر حق داشت، نورِ یقین
به لب آیت حق برآمد ز دین
خدا را پرستید با نور و داد
پذیرا نگردید، ظلم و فساد
ز اسرار غیبی خبر داشت او
زبان را به حکمت برافراشت او
چو بشنید شاه آن خروش و خبر
دلش پر ز کین شد، چو دریای شر
بفرمود شاه: ای جوانِ فریب
بگو کیست پروردگارت، قریب؟

جوان گفت: پروردگارم خداست
نه تو، ای ستمکارِ خود خواه و پست
گروهی تمایل به شرع مبین
به دل آتشی شد شه و خشمگین
یکی خندق ژرف ایجاد کرد
ز آتش پر و ظلم و بیداد کرد
بگفتا: که هر کس خدا هست یار
به خندق بسوزد ز خشم و به نار
ندانند اینان که ربّ جهان
نظاره کند حال و فعل و زبان
به یک لحظه گشتند آن بدگمان
ز تختِ ستم بر زمین و نهان
نماند از ستم، تخت و تاج و جَلال
فرو ریخت بُنیاد ظلم و زوال
به جا ماند ایمان و مردانگی
به جا ماند از صبر، فرزانگی
به پایان رسد قصه‌ی سوز و آه
که عبرت شود ظلم و بیداد شاه
بشد شعله‌ها مایه‌ی فتحِ جان
رجالی سراید ز عشقی نهان

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۴ساعت 2:22  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی (۵۱۶)

داستان اصحاب الجنه
حکایت (۳۴)

به نام خدای جلال و شکوه
که بخشد عطا را، به قلب و به روح
به اسم خداوند خورشید و ماه
که بخشنده‌ی رزق و بخشنده‌ راه
خداوند عدل و خدای وفا
که بنشاند آتش به باغ جفا
ز حکمت دهد فیض بر اهل جان
که بنمایدت راهِ نور و نشان
یکی قصه از اولیایِ خدا
سرایم به شعر و رضای خدا
من این قصه گویم به اهل نظر
که احسان بماند، نه مال و نه زر
که آمد در آیات فرقان پاک
بود پند آن، زنده و تابناک
در آن دهر، مردی خداترس بود
که اعمال او عبرت و درس بود
ز باغی پر از میوه و سبزه‌زار
نوایی ز رحمت بود آشکار
چو می‌چید هر سال از آن باغ بار
ز بخشش شد او یار بی‌یار و یار
خدا شاد از آن دل‌نواز و کریم
زمین شد ز بخشش چو باغ نعیم

درختان پر از برگ و بار و صفا
زمین پر ز سبزه، ز لطف خدا
در آن باغ، شاخه پر از میوه شد
ز صد نعمت حق، همه چیده شد
پس از مرگ آن باغبانِ دلیر
نماند نشاطی ، نماند عبیر
بگفتند: دیگر عطا را چه سود؟
که دنیا بود جای کوشش، نه جود
یکی گفت: ما این زمان وارثیم
نخواهیم کس را شریک و سهیم
سحر گه چو آمد، ز خواب آمدند
به سوی درختان ، شتاب آمدند
نخواهیم چیزی برد کس ز باغ
که این مال ما شد، نه راه و چراغ
ندانند هر لحظه چشم خدا
بود ناظر و واقف از حال ما
چو اصحاب الجنة ندیدند فقر
خدا زد شراره به نعمت، ز قهر
ز طوفان و صاعق، ز آتش، شرر
در آن باغ زد شعله‌ی بی‌خبر
ندیدند زآن سبزه و برگ و بار
فقط بود ویران و خاموش و زار
یکی گفت: ما را چه آمد به سر؟
نه باغی، نه نعمت، نه زیبا نظر
خداوند، ما را بدین‌سان گرفت
ز ما نعمت و باغ و بستان گرفت
ز آه فقیران و درماندگان
چنین شد که نعمت نماند امان
چو بخشش نکردند بر مستمند
خدا نعمت از خوان ایشان بکند
اگر بی‌حیایی شود آشکار
زند آتشی بر سرِ نابکار
اگر شکر نعمت ندانید راست
ز دست شما نعمت آید به کاست
که دنیا سراسر بود امتحان
چه با درد و محنت، چه با بوستان
چو توبه کنی و ببخشی عطا
بیابی " رجالی" ، هزاران نوا
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۷

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۴ساعت 0:15  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۱۵)

مثنوی قابیل و هابیل
حکایت(۳۳)

به نام خداوند مهر و صفا
خداوند عدل و خدای وفا
که با نور خود سازد او آشکار
نهادش به گفتار و فکرت قرار
ز خاک آفریدش به نفخه ز جان
که شد مایه‌ی عقل و مهر و نشان
چو آمد به دنیا، ز لطفِ نهان
زنی بردبارش شد آن هم‌زبان
دو فرزند دادش، یکی باوفا
دگر، پر ز نیرنگ و مکر و ریا
یکی بود هابیل و نیکو سرشت
که هرگز به دل کینه‌ای را نکِشت
چرا پیشه او بود در کوه و دشت
دلش خالی از کینه و بغض گشت
دگر بود قابیل و اهل فساد
نباشد چو هابیل، روشن نهاد

زراعت بود پیشه و سخت کوش
دلش پر ز کینه، چو آتش، خروش
زبان چون گشودند در انتخاب
نه میزان بُد آنجا، نه عقل و صواب
که قابیل خواهان دختی نکو
ولی حکم یزدان بدش، منع او
چو در بند شیطان گرفتار شد
به دام هوا، دل پر آزار شد
بگفتا: نخواهم چنین بندگی
که باشد سزاوارشان زندگی!
پدر گفت: با حق بود داوری
ز نیکان بماند به جا سروری
بگفتا که هر یک ز اموال خویش
ببخشد به در گاه حق، مال خویش
گزین کرده هابیل، قوچی سترگ
اجابت نمودش خدای بزرگ
ز گندم گزین کرد قابیل و چید
نهاد آن به درگاه و پاسخ ندید
به هابیل گفتا ز بغض و حسد
نباشد امید و حیات و مدد
جوابش چنین داد آن مرد پاک
که: یارب! نگهدار ما را ز خاک
زند سنگ سختی به هابیل او
شود کشته، آن بنده‌ی نیک‌خو
فتاد آن برادر به خاکِ سیاه
شد آغاز ظلم و نخستین گناه
فتاد آن برادر ز درد و ز خون
بگفت: ای خداوند! بنما تو چون
که این فتنه را در زمین کم کنی
دل از کین و خشمش تو بی‌غم کنی
جهان گشت تاریک و دل‌ها فسرد
که آدم به سوگ جگرگوشه مرد
تنش ماند بر خاک و شد شرمسار
نداند در آن لحظه راه گذار
نگه کرد قابیل بر پیکر ش
ندید آن‌چنان مرگ در منظرش
فرستاد یزدان، ز رحمت کلان
یکی زاغ را، تا دهد او نشان
ز خاک زمین، روی مردار کرد
نمود آنچه باید، به کردار کرد
به ناله بگفتا که رسوا شدم
ز قرب تو نزد خدا وا شدم
" رجالی" ، نجات تو در زندگی
خلوص است و ایمان، تو را بندگی

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۶

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد ۱۴۰۴ساعت 0:20  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۱۴)

داستان ذوالقرنین
حکایت(۳۲)

به نام خداوندِ خورشید و ماه
که جان را دهد نور و دل را پناه
خدایی که داده بشر را خرد
به دانش جهان را سراسر نورد
یکی مرد دانا ز اهل خرد
ز داد و ز دانش، فزون از عدد
زمین را به قدرت گرفت و به زور
شدش فخر و نخوت پدید از غرور
به هر جا که می‌رفت، راهی گشاد
ز خود رَست و مهرِ خدا را نهاد
به مغرب شد از بهر دفعِ ستم
که عالم شود پاک از رنج و غم
چو خورشید از دیده شد ناپدید
به چشمه‌سرا رفت و شد ناامید
در آن سرزمین، ظلم فرمان‌روا
نه عدلی نه دادی، نه مهر و وفا
بفرمودشان: داد، آئین ماست
ستم، آفتی بر دل و دین ماست
هر آن‌کس به مردم رساند ضرر
بود در عذاب و به دوزخ مقر
ولی آن‌که با عدل باشد قرین
برد رخت نیکی به سوی یقین

به مشرق شد آن شاه دادآفرین
که گردد جهان پر ز نور مبین
در آنجا گروهی تهی‌دست و زار
ندارند جامه، نه فرش و نه کار
نگه کرد با دیده‌ی عدل و داد
که بی‌عدل، مردم نمانند شاد
ز شرق و ز غرب و ز دوران گذشت
ز کوه و ز دشت و بیابان گذشت
رسیدش میان دو کوه بلند
رهی تنگ و تار و همیشه گزند
در آنجا گروهی ز مردم به بند
گرفتار یأجوج و مأجوج چند
بگفتند: ای شاه نیکو سرشت
که از عدل تو عالمی شد بهشت
بیا سدّی از سنگ و آهن بساز
که مانیم در سایه‌اش دیر باز
بگفتا: مرا داد یزدان توان
به یاری بجنبید ای مردمان
بیارید آهن، که سازم میان
دگر بسته گردد رهِ بدگمان
برافروخت آتش در آن کوهسار
شد آهن چو سیلاب، جوشان و خوار
پس آنگه بفرمود مردِ هنر
بریزد مسِ را به آهن، شرر
چو شد سدّ محکم به تدبیر شاه
برآمد ز دل‌های بدخواه، آه
ولی روزی آید که بینی عیان
بریزد خدا این بنای گران
به فرمان رب، چون برآید سروش
فرو ریزد آن سد ز جوش و خروش
فساد آورند آنچنان در جهان
که بندد ز اندوه چشم زمان
ولی وعده‌ی حق نیاید خطا
که روشن شود چهره‌ی کبریا
خدا وعده فرموده بر صالحان
که آید امیری بر این کاروان
خدایا "رجالی" ز فتنه رهان
ز یأجوج و مأجوج و کفر و فغان
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۴

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۴ساعت 3:30  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۱۳)

داستان قارون
حکایت(۳۰)
به نام خداوند نور و یقین
خرد را نگهبان و دل‌آفرین
که بخشید دانش به آدم ز نور
ز علمش فروغ آمد اندر دهور
یکی مرد بود از تبارِ کلیم
ز اولاد یعقوب و قومِ سلیم
به نامش شد آفاق زیر و زبر
که قارون شد آقای گنج و گهر
نبودش به دل، هیچ جز گنج و زر
ز دولت، برآمد غرور و خطر
همه گنج او در زمین جای داشت
که کس را بدان، دیده‌ای برنواشت
کلیدش به دوش گروهی گران
بُدی بارشان رنج روح و روان
چنان شد که مردان زورآوران
ز بار کلیدش ، کمر ناتوان

چو قارون بدید آن همه دستگاه
برآمد به کبر و به فرّ و به جاه
به مردم بگفتا: منم بی‌نیاز
که گنج است ما را فزون از نیاز
بگفتند مردم: ز یزدان سپاس
ببر، تا نگردی به محنت، هراس
بگفتا: چه یزدان، چه پیمان، چه مهر؟
منم آن که دارم ز دانش سپهر
نه یزدان مرا داد گنج و مقام
که خود بردم از دانش و زور و نام
ز کفرِان نعمت، به طغیان رسید
به کبر و به بیداد و عصیان رسید
ز دارائیش فخر چندان نمود
چو خورشید زرین نمایان نمود
همه خادمان، جمله حیران شدند
ز حیرت، برون از خود و جان شدند
چو فرعون به تخت بلندی نشست
به طغیان و کبر و ستم دل ببست
چو مردم بدیدند آن تاج و تخت
ز حسرت بسوزند از رنج و بخت
بگفتا یکی خوش به مال و منال
شود موجب عز و رشد و کمال
ولی مرد حق گفت: ای بینوا
چه سود آیدت زین دیار فنا
مبادا که گویی: منم پادشاه
ز فخر و ز مال و ز تخت و کلاه
جهان بگذرد، کار و کوشش بماند
ز دانا و پرهیز، جوشش بماند
چو بالا نشسته ز کبر و غرور
ندایی رسیدش ز دادار و نور
بفرموده حق، زمین جان گرفت
ز قارون، همه گنج و سامان گرفت
زمین را بفرمود تا بر شکافت
غرور و ریا و ظواهر شکافت
فرو ریخت قارون و گنج و سرای
نماندش نه گنج و نه بخت و بقای
فرو برد گیتی، همه کاخ و گنج
نماندش نه جان و نه جام و نه رنج
نه یاری، نه فرزند، نه آشنا
که باشد پناهش در آن ماجرا
ز قارون بماند حکایت به جای
که با زر نماندش نه نام و نه پای
بدان ای "رجالی" ، که مال حرام
شود دام نفس و بُوَد زهرِ جام
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۳

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد ۱۴۰۴ساعت 14:43  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
شیعه نامه

به لب یا حسین و به دل یا علی
که شیعه نترسد ز ظلمِ شقی
ز زینب گرفته صبورانه درس
به چشم انتظار ظهورِ ولی

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد ۱۴۰۴ساعت 2:25  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مثنوی(۵۱۲)

جنگ دوازده روزه
ای ایران(۱)

به نام خداوند شمشیر و داد
خداوند گردون و فتح و جهاد
ای ایران! تویی رازِ عشق و صفا
ز جان می‌ خروشم به وقت بلا
به اسم جهان دار عدل و قضا
که باشد پیامش، قیام و ندا
ای ایران! تویی آیه‌ی روشنـا
که سوز و سرودم شود آشنا
ز طوفان بلرزید جان در زمین
که برخاست غوغا ز سوی کمین
ای ایران! تویی مهدِ ایمان و دین
توئی کعبه‌ی اهل ذکر و یقین
ز شیطان نهادند نقشه به ظن
که ویران کنند خاک پاک وطن
ای ایران! تویی مهرِ بی‌منتها

تو را می‌سپارم به عشق و وفا

ز آتش درخشید چرخِ سپهر

برآمد ز جان‌ها شعاری ز مهر

ای ایران! تویی جلوه‌ی کبریا
دل و جان سپارم به مهر و دعا

نه پرهیز گردد ز خرد و کلان

نه شرم از زن و کودک و ناتوان

ای ایران! تویی مایه‌ی افتخار
به عشقت فتاده‌ست دل‌ها دچار

به یک‌باره موشک برآمد چو تیر
که شد کوی و برزن ز آتش نفیر

ای ایران! تویی فخرِ هر سرزمین
که از خاکت آید نسیم یقین

نه پرهیز ماند و نه شرم و نه عار
نه کودک، نه پیر و نه خُرد و نزار

ای ایران! تویی مهدِ شیرانِ نر
زمینت نلرزد ز ظلم و خطر

شهادت، پیامِ سحرگاه شد
که دل‌های شیران، پُر از آه شد

ای ایران! تویی مهرِ ما بی‌زوال
بقای تو باشد بقای کمال

ز نای شهیدان، رسد این ندا
که ای خاکِ ایران! تویی کیمیا

ای ایران! تویی عشقِ بی‌انتها
تو را می‌سرایم به شور و نوا

همی‌کرد دشمن به شب حمله‌ها
به ترس اندر افتاد حکم جفا

ای ایران! تویی جلوه‌ی آشنا
ز تو زاده شد نغمه‌ی دل‌نوا

ز هر سو برآمد ندای وفا
که برخیز، ای شیرِ آلِ عبا

ای ایران! تویی پرچمِ روزگار
به عشقت فتادیم در کارزار

ندارد مجال این دیارِ کهن
به جز تیغ و غیرت، به وقتِ محن

ای ایران! تویی چشمه‌ی نغمه‌ها
تو بخشنده‌ی شور و شعر و نوا

چنین است تاریخِ این سرگذشت
که از کوه رنج و بلاها گذشت

ای ایران! تویی باعث افتخار
ز عشقت بود جان ما بی‌قرار

ز مسجد، ز محراب، از کوچه‌ها
برآمد نوای شهیدان ما

ای ایران! تویی روح شعر و صفا
" رجالی" سراید به اشک و دعا

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۵/۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴ساعت 13:54  توسط علی رجالی  |