باسمه تعالی

خدای مهربان


ای رفیق جمله خوبان ، ای خدای مهربان
تو عظیمی و کریم ، صاحب عرش و جهان
نیست چیزی از تو مخفی، می بری رنج و بلا
تو بری از ما مصائب ، تو مغیث و مستعان


ای امید بینوایان ، تو قدیم و لایزال
تو خدای جن و انسان ، تو عزیز و ذوالجلال
این جهان و آن جهان آید به امرت چون پدید
تو رها از آب و نانی ، تو غنی و بی مثال


ای یگانه خالق عالم ، صفای باغ و بستانی
نگار دلستان ما ، غفور و حی و سبحانی
شود جاری روان آبی ، به دشت و کوی و صحراها
امید مردمان باشی، انیس روح و هر جانی


تو ورای عقل و درکی ، تو نشان بی نشانی
تو ورای ذهن و حدسی ، تو بری ز هر گمانی
نتوان ز وصف یزدان ، چو منی کند بیان آن
تو عیان و هم نهانی ، تو وجود لامکانی


چو منی اسیر نفس است ، تو رئوف و مهربانی
به زبان بی زبانی ، تو انیس و هم زبانی
تو امید و جان مائی، نروم به جای دیگر
ز سرای کوی و درگه ، تو مرا ز خود نرانی


ورای عقل و هر درکی، خدای بی نشان است
ورای ذهن و هر حدسی، خدای بی گمان است
ندارم من تصور از وجودت ، جز به گفتار
ورای فهم و هر وهمی ، خدای بی کران است


خداوندا ، بری از عیب و نقص و ناتوانی
تویی آگه به اسرار خلایق ، هر زمانی
تویی واجب وجود و یکه و باقی به عالم
تو مخفی از خلایق از ملائک در جهانی


من گنه کارم خدایا ، توبه ی ما را پذیر
ما گرفتار هوائیم ، دست بی دستان بگیر
این هوای نفس دون و افعی جان همچنان
کرده ما را در غل و زنجیر ، مغلوب و اسیر


نتوان خدا ببینی ، به دو چشم خویشتن آن
دل اگر خدا شناسی ، دل خود براق گردان
بنما دل و روان را ، چو مرآت صاف و روشن
به یقین اگر رسیدی ، همه چیز نقش سبحان

سراینده

دکتر علی رجالی



+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین ۱۴۰۳ساعت 12:36  توسط علی رجالی  | 

کتاب حاضر با عنوان تاریخ منظوم اسلام، به قلم دکتر علی رجالی استاد تمامِ گروه ریاضی دانشگاه اصفهان و هم‌کاری آقای مهدی مِیسَمی، دانشجوی دکتریِ رشتۀ ریاضی دانشگاه اصفهان، تدوین و به رشتۀ نظم در آمده است.
   هدف از سرایش این مجموعه، آشنایی عموم جامعه، به ویژه نسل جوان، با زندگی و خصایل اولیای الهی، به ویژه چهارده معصوم(علیهم‌السّلام) می‌باشد؛ در این مجموعه، تلاش شده است؛ تاریخ تمدّن پر شکوه جهان اسلام، به ویژه تشیّع، به صورت منظوم بیان شود.
    امید است؛ سرایندۀ این مجموعۀ نفیس با عنایت پروردگار متعال، در آیندۀ نزدیک، تاریخ و تمدّن اسلام را به شیوۀ نظم، در قالب‌ها و وزن‌های گوناگون، هم‌چون: مثنوی، غزل، رباعی و قصیده، در جلدهای متنوّع، تقدیمِ جامعه اسلامی و نسل جوان کند.

نشر ذخائر اسلامی( قم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 0:6  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی
فرازهایی از اذکار  روزهای هفته
ذکر ایام هفته
قصیده(۳۸)

 

 

قرب حق مقدور گردد با نیایش با خدا
روح انسان می رود سوی خدا ی کبریا


 

ذکر و یاد حق دهد آرامش روح و روان
نیست چیزی بهتر از ذکر و عبادت در خفا


 

طی کند روحت فلک را از ورای این جهان
عالم معنا رود روح بشر بهر لقا

 

 

روزهای هفته دارد ذکر مخصوص خودش
جملگی باشد مجرب ، موجب دفع خطا


 

مشکلات آدمی با ذکر حق گردد فنا
گر بخوانی ذکر هفته ، با خلوص و بی ریا


 

ذکر هفته پر ز معنا باشد و دارد ثواب
آن بود کوتاه و یاد حق شود با اولیا


 

من ندانم راز و اسرار حقایق در جهان
رزق ما گردد فزون با حمد و اذکار و دعا

 

 

گفت یزدان بر نبی از من طلب کن ، گرچه کم
تا نباشد حاجتی ،کی می شوی حاجت روا


 

تقویت گردد صفای قلب و تحکیم قلوب
با رهایی از  خود و امیال بی جا و هوا


 

تا توانی ذکر حق گو، آن مداوم روز و شب
تا شود دور از تو و هم خانواده هر بلا


 

ذکر حق دارد اثرهای قوی در زندگی
باعث دوری ز ظلم است و تعدی و جفا


 

ذکر شنبه مختص احمد بود ، روحی فداه
خوان زیارت نامه یا ادعیه ای از انبیا


 

تا توانی کن قرائت ذکر رب العالمین
بی نیازت می کند رب جلیل دل ربا


 

گر کنی یاد خدا را با یقین و معرفت
می دهد پاسخ تو را ، از عاشقانش کی جدا؟


 

ذکر  یکشنبه بود یا ذالجلال والکرام
می نماید مصطفی تاکید بر ذکر و ادا


 

فتح و نصرت می شود شامل تو را در زندگی
با توکل برخدای بی حد و بی انتها


 

هر دو شنبه خوان زیارت از حسین ابن علی
او بود نور دو چشمان علی و مصطفی


 

همچنین مختص بود بر صاحب کوثر حسن
در دوشنبه خوان زیارت از امام مجتبی


 

خوان زیارت های سجاد و امامان دگر
همچو باقر ، جعفر صادق ز بین اوصیا


 

کن ادا ذکر صفات حق چو رحمان والرحیم
در سه شنبه هر که خواند ، حق دهد حاجت ورا


 

این زیارت ها پیام اولیا و انبیاست
دان خدا آگاه و حاضر باشد و بیند تو را


 

چار شنبه هم بگو ، یا حی و یا قیوم را
می دهد هستی به ما و نیست او را هم فنا


 

خوان زیارت های کاظم ، هم نقی و هم تقی
موجب عزت شود ، هر کس بخواند با رضا


 

پنجشنبه می کنی یاد از امام عسگری
رزق و روزی می شود چندان و او حاجت روا


 

نیست در عالم بجز الله ، معبودی دگر
تا کنی او را عبادت ، یا ستایش هر کجا


 

ذکر جمعه بر محمد باشد و آلش سلام
می فرستد حق تعالی رحمت خود را به ما


 

جمعه ها مختص به قائم باشد و شخص امام
می کنی یاد ورا با خواندن ذکر و ثنا


 

عصر جمعه می شود  ، ابراز دلتنگی کنیم
چون نیامد یوسف زهرای آل مصطفی

 

 

گر به یاد آرند خدا را با دل و جان مردمان
می دهد پاسخ خدا ، گر با دلت کردی صدا


 

می کنی جانا رجالی از ائمه ذکر و یاد
با قرائت  یاد می گردد امام و مقتدا
 

 

سراینده
دکتر علی رجالی  

 

 


 


 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن ۱۳۹۹ساعت 14:0  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

12 نکته درباره قصه های قرآنی

 

در قرآن کریم از ۲۵ تن از انبیای عظام الهی نام برده شده است و شرح مفصل یا کوتاه دعوت آنان در میان قوم خود به توحید و نیکوکاری آمده است


1 . بنا به تحقیق، 208 قطعه داستانی در قرآنی مجید آمده است که برخی ادامه برخی دیگر می باشند و بعضی از آنها نیز کامل و مستقل می باشند .

2 . 63 سوره از 114 سوره قرآن کریم، حاوی قصه و حکایتی است و این یعنی آن که بیش از نیمی از سوره های قرآن، با هنر قصه پردازی به انتقال پیام خود پرداخته اند .

3 . بیشترین قصه های قرآنی ابتدا در سوره اعراف و پس از آن بقره می باشند و سوره آل عمران در رتبه سوم قرار دارد .

4 . بیشترین داستان های قرآنی درباره حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل و فرعونیان است . پس از آن، بالاترین آمار متعلق به داستان های حضرت ابراهیم (ع) و داستان های حضرت عیسی (ع) و مادرش حضرت مریم (ع) است .

5 . هیچ یک از داستان های قرآنی براساس خیال پردازی یا شخصیت های فرضی نیست و همه قصه های قرآن واقعیت داشته اند و در واقع، روایتی الهی از یک رویداد حقیقی می باشند .

6 . گروهی از داستان های قرآن با استفهام تقدیری آغاز می شوند . این نوع استفهام، یکی از صنایع ادبی در فن داستان نویسی است که مخاطب را تشویق می کند تا قصه را پی گیری نماید; (طه/9 و ص/20) . در این روش معمولا داستان با این مقدمه آغاز می شود: «آیا این خبر را شنیده اید که ...» .

7 . گروهی از داستان های قرآنی با روش نوین (چکیده نویسی) آغاز می شود; یعنی قبل از شروع متن اصلی داستان، در جملات کوتاهی چکیده و هدف اصلی داستان می آید و سپس از ایجاد آمادگی ذهنی، به اصل مطلب پرداخته می شود . به عنوان نمونه، به آیات 10 تا 20 سوره اعراف - داستان آفرینش - مراجعه نمایید .

8 . گاهی از همین روش به صورت معکوس استفاده شده است ; یعنی ابتدا داستان اصلی آورده شده، سپس به بیان خلاصه و چکیده آن پرداخته شده است تا در جمع بندی به خواننده کمک نماید; (آل عمران/59) .

9 . شیوه قرآن در بیان قصه های عاشقانه بسیار لطیف و عبرت انگیز است . در قرآن کریم سعی شده است تا با مسائل عشقی به صورت سمبلیک و اشاره وار برخورد شود و از ارائه جزئیات یا به زبان آوردن صریح و زننده، خودداری شود . با خواندن داستان یوسف و زلیخا، این نکته را در خواهید یافت .

10 . یک نکته جالب در داستان های قرآنی، شکسته شدن حصار زمان است . گاهی حتی یک داستان در دل داستان دیگر آورده می شود; در حالی که در زمان های مختلف رخ داده اند . این خصوصیت قرآن، باعث می شود تا انسان با دقت و موشکافی، سعی در چیدن صحیح قطعات مختلف این داستان ها نماید و تمرکز بیشتری پیداکند .

11 . نکته زیبای دیگر آن که در قصه های قرآنی، جایگاه خاص زنان و نقش تعیین کننده و محوری آنان در اغلب داستان های قرآنی است; (تحریم 10 و 11) . زنان در داستان های قرآنی، به وضوح معرفی می شوند و شخصیتی مستقل دارند .

12 . قرآن در جاهایی که می خواهد الگویی عمومی ارائه کند و یا اندرزی فراگیر در داستان های خود مطرح کند، از کلمات عامی مانند مردی از خاندان فرعون (مؤمن/28) یا زن لوط و زن نوح (تحریم/10) استفاده می کند .
منبع : پایگاه حوزه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:13  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

لقمان حکیم 

 

از لقمان حکیم بیاموزیم...

لقمان حکیم، غلام سیاهی بود که در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت، ولی از دلی روشن، فکری باز و ایمانی استوار برخوردار بود. او که در آغاز جوانی برده ای مملوک بود، به دلیل نبوغ عجیب و حکمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد.

او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می کرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می کرد.

اوقات فراغت خود را به سکوت و تفکر در امور جهان و معرفت حق تعالی می گذراند و برای گذراندن امور زندگی به حرفه خیاطی و یا درودگری مشغول بود. (بعضی گویند لقمان بنده ای بود حبشی که از راه شبانی معیشت خود را می گذراند.)

لقمان از خنده بی مورد و استهزاء دیگران پرهیز می کرد و هیچگاه اراده  خود را تسلیم خشم و هوای نفس نمی کرد. از کامیابی در دنیا مغرور و از ناکامی اندوهگین نمی شد و صبر و شکیبایی او به حدی بود که با از دست دادن چند فرزند، از سر زبونی دیدگان خود را به سرشک غم نیالود.

در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعی وافر داشت و هرگز به دو کس که با یکدیگر مخاصمه و منازعه یا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن که در میان ایشان اصلاح کرد. بیشتر وقت خود را در همنشینی با فقها و دانشمندان و پادشاهان می گذراند و مسئولیت خطیر آنها را گوشزد می کرد و آنها را از کبر و غرور برحذر می داشت و خود نیز از احوال ایشان عبرت می گرفت.

در این شرایط بود که لقمان شایسته پوشیدن جامه حکمت شد و سپس در نیمروزی گرم که مردم در خواب قیلوله بودند جمعی از فرشتگان که لقمان قادر به رؤیت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پیغمبری خدا جویا شدند.

لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خدای متعال مرا به قبول این امر خطیر امر کند، فرمان او را با دیده منت خواهم پذیرفت و امید و یقین دارم که در آن صورت او مرا در این کار یاری خواهد کرد و علم و حکمتی که لازمه این وظیفه باشد به من عطا خواهد کرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ می کند، ولی اگر اختیار رد یا قبول این امر با من باشد، از پذیرش این مسئولیت بزرگ عذر خواهم خواست و عافیت را اختیار می کنم.

چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذیرش این مسئولیت را جویا شدند، لقمان گفت: حکومت بر مردم اگر چه منزلتی عظیم دارد، ولی کاری بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاریکی های بیکرانی وجود دارد که هر کس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقیم و راه رستگاری منحرف گردد و هر کس از آنها برهد به فلاح و رستگاری نائل خواهد شد.

خواری و گمنامی دنیا در برابر عزت و بزرگواری آخرت گوارا است ولی اگر هدف کسی جاه و جلال دنیوی باشد، دنیا و آخرت هر دو را از کف خواهد داد، زیرا عزت و نعمت دنیا موقت و عاریه است و چنین کسی به نعمت و عزت جاودان اخروی نیز دست نخواهد یافت.

فرشتگان که به عقل سرشار لقمان پی بردند او را تحسین کردند و خدای تعالی او را مورد لطف و عنایت قرار داد و سرچشمه  حکمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سیل حکمت و نور معرفت بر زبان و بیان لقمان جاری گردد و تشنگان حقیقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حکمت خود سیراب سازد و در این میان فرزند برومند لقمان که نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بیشتر مورد خطاب او قرار می گرفت گرچه نصایح لقمان بیشتر جنبه عمومی داشت.

نصایح لقمان به فرزندش

سعی لقمان بر این بود که در مناسبت های مختلف فرزندش و همچنین سایر مردم را پند و اندرز دهد. لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت: فرزندم همیشه شکر خدا را به جای آور، برای خدا شریک قائل مشو، زیرا مخلوقی ضعیف و محتاج را با خالقی عظیم و بی نیاز برابر نهادن، ظلمی بزرگ است.

فرزندم: اگر عمل تو از خردی چون ذره ای از خردل در صخره های بلند کوه یا آسمانها و یا در قعر زمین مخفی باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخیز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و کیفر آن خواهی رسید.

فرزندم: نماز را به پای دار! تا ارتباط تو با خدا محکم گردد و از ارتکاب فحشا و منکر مصون باشی و چون به حد کمال رسیدی، دیگران را به معروف و تهذیب نفس و تزکیه روح دعوت و رهبری کن و در این راه در مقابل سختی ها، صبور و شکیبا باش.

فرزندم: نسبت به مردم تکبر مکن و به دیگران فخر مفروش که خدا مردم خودخواه و متکبر را دوست ندارد.

خود را در برابر ایشان زبون مساز که در تحقیرت خواهند کوشید، نه آنقدر شیرین باش که ترا بخورند و نه چندان تلخ باش که به دورت افکنند.

فرزندم: در راه رفتن نه به شیوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذلیل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملایم سخن بگو زیرا صدای بلند، بیرون از حد ادب و تشبه به ستوران - ستوران- است.

فرزندم: از دنیا پند بگیر و آن را ترک نکن که جیره خوار مردم شوی و به فقر مبتلا گردی و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنیا نکن و در اندیشه سود و زیان آن فرو مرو که زیانی به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازمانی!

فرزندم: دنیا دریای ژرف و عمیقی است که دانشمندان فراوانی را در خود غرق کرده است پس برای عبور از این دریا، کشتی از ایمان و بادبانی از توکل فراهم کن و برای این سفر توشه ای از تقوی بیندوز، و بدان و آگاه باش که اگر از این راه پر خطر برهی، مشمول رحمت شده ای و اگر در آن دچار هلاک شوی به غرقاب گناهانت گرفتار گشته ای.

فرزندم: در زندان شب و روز زمانی را برای کسب علم و دانش منظور کن و در این راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعایت کن و از مجادله و لجاج بپرهیز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند.

فرزندم: هزار دوست اختیار کن و بدان که هزار رفیق کم است و یک دشمن میندوز و بدان که یک دشمن هم زیاد است.

فرزندم: دین مانند درخت است. ایمان به خدا آبی است که آن را می رویاند. نماز ریشه آن، زکات ساقه آن، دوستی در راه خدا شاخه های آن، اخلاق خوب برگ های آن و دوری از محرمات، میوه آن است. همانطور که درخت با میوه ی خوب کامل می گردد، دین هم با دوری از اعمال حرام تکمیل می شود.

لقمان از دیدگاه امام صادق علیه السلام

از امام صادق علیه السلام سؤال کردند خدا چه حکمتی به لقمان داد که از او در قرآن یاد شده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند حکمتی که به لقمان داده شده بود نه مال بود و نه مقام و طایفه و نه هیکل و زیبایی، بلکه او مردی بود در کار خدا نیرومند، در راه او پرهیزکار، ساکت، با وقار، دقیق، آینده نگر، تیزبین و پند آموز. او روزها نمی خوابید و همیشه بر اعمال خود کنترل و نظارت دقیق داشت.

از ترس گناه هیچگاه نمی خندید، غضب و شوخی نمی نمود، خداوند به او اولاد زیادی بخشید و در حالی که همه آنها قبل از وی جان سپردند با صبر و شکیبایی مصائب را تحمل کرد و به رضای خدا راضی بود و برای هیچ یک اشک بر دیدگان جاری نکرد.

هر گاه به دو نفر که اختلاف و یا نزاع داشتند برخورد می کرد میان آنان صلح و صفا برقرار می ساخت و آتش کینه و عداوت را در آنها خاموش می ساخت.

لقمان از دیدگاه مفسرین

دسته ای از مفسرین معتقدند او پیامبر بوده ولی اغلب او را حکیمی فرزانه دانسته اند. در سیاهی چهره او تردیدی نیست ولی حکمت بی نظیرش، سیرت او را بسیار منور کرده بود. کسی از او پرسید مگر تو همدوش ما گوسفند چرانی نمی کردی چه شد که به این مقام و منزلت رسیدی؟

لقمان پاسخ داد: خدا را شناختم، امانت را حفظ کردم، راست گفتم و از حرف بی فایده و بی مورد پرهیز کردم.

بعضی گفته اند او پسر خواهر ایوب بوده و بعضی دیگر او را پسر خاله ایوب معرفی کرده اند و عده ای دیگر او را از عمو زادگان ابراهیم علیه السلام دانسته اند.

نمونه هایی از حکمت لقمان

لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد.

روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است، به آرامی و با احتیاط گفت: واضح است که من تلخی و ناگواری این میوه را به خوبی احساس کردم اما سالهای متمادی من از دست پر برکت شما، لقمه های شیرین و گوارا  را گرفته ام، سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ناگوار، شکوه و شکایت آغاز کنم.

خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی بیاراست.

روزی دیگر خواجه لقمان در سرایی، سفره ای گسترده بود و میهمانان خود را در سایه جود و کرمش پذیرایی می کرد. لقمان که در خدمت میهمانان و تهیه وسایل رفاه ایشان سعی وافر داشت از شنیدن سخنان بیهوده آنها سخت در عذاب بود و همواره مترصد فرصتی بود تا عادت زشت آنها را گوشزد کند و در اصلاح و تهذیب آنها گامی بردارد. در این هنگام گروهی از میهمانان خواجه، وارد سرا شدند و خواجه به لقمان فرمان داد تا گوسفندی ذبح کند و غذایی از بهترین اعضاءِ گوسفند مهیا سازد. لقمان غذایی لذیذ  از دل و زبان گوسفند، فراهم نمود و نزد میهمانان آورد. روزی دیگر خواجه امر کرد، از بدترین اعضاءِ گوسفند، غذایی آماده سازد، لقمان بار دیگر غذا را از دل و زبان گوسفند مهیا کرد.

خواجه با تعجب پرسید: چگونه است که این دو عضو گوسفند هم بهترین و هم بدترین هستند؟ لقمان پاسخ داد: این دو عضو مهمترین اعضا در سعادت و شقاوتند، چنانکه اگر دل سرشار از نیت خیر و زبان گویای حکمت و معرفت و حلاّل مشکلات و مسایل مردم باشد، این دو عضو بهترین اعضاء هستند و هر گاه دل بداندیش و پست نیت باشد، زبان گویای غیبت و تهمت و محرک فتنه و فساد، هیچیک از اعضا، بدتر و زیان بارتر از این دو عضو نخواهد بود.

لقمان نیک و بد هر کاری را مشروط به رضای وجدان و خشنودی خداوند می دانست و تمجید و تحسین خلق را هدف خود قرار نمی داد و از خرده گیری و عیبجویی آنها نیز هراسی نداشت و این موضوع را نیز همواره به فرزند خود گوشزد می نمود، تا روزی به جهت اطمینان خاطر، تصمیم گرفت این حقیقت را نزد پسر خود مصور سازد.

لقمان به فرزند خود گفت: مرکب را آماده ساز و مهیای سفر شو. چون مرکب آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پیاده دنبال خود روان کرد. در این حال گروهی که در مزارع خود مشغول کار بودند آنها را نظاره کردند و به زبان اعتراض گفتند: عجب مرد سنگدلی، خود سواره است و کودک معصوم را پیاده به دنبال می کشد.

سپس لقمان خود از مرکب پیاده شد و پسر را سوار بر مرکب کرد تا به گروهی دیگر از مردم رسید، این بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر بی ادب و بی تربیتی، پدر پیر و ضعیف خود را پیاده گذاشته و خود با نیروی جوانی و تنومندی بر مرکب سوار است. حقا که در تربیت او غفلت شده است.

در این حال لقمان نیز همراه فرزند خود سوار مرکب شد و هر دو سواره راه را ادامه دادند تا به گروه سوم رسیدند، مردم این قوم چون آنها را دیدند گفتند: عجب مردم بی رحمی، هر دو چنین بار سنگینی را بر حیوان ناتوان تحمیل کرده اند و هیچ یک زحمت پیاده روی را به خود نمی دهند. در این هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب پیاده شدند و راه را پیاده ادامه دادند تا به دهکده ی دیگری رسیدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نکوهش گشودند و گفتند: آن دو را بنگرید، پیر سالخورده و جوان خردسال هر دو پیاده در پی مرکب می روند و جان حیوان را از سلامت خود بیشتر دوست دارند.

چون این مرحله از سفر نیز تمام شد لقمان با تبسمی معنی دار به فرزند خود گفت: حقیقت را در عمل دیدی، اکنون بدان که هیچگاه خشنودی تمام مردم و بستن زبان آنها امکان پذیر نیست؛ پس خشنودی خداوند و رضای وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسین و تمجید یا توبیخ و نکوهش دیگران توجهی نکن.

لقمان همواره رعایت اعتدال و میانه روی را از شروط کامیابی و موفقیت در امور زندگی می دانست و رعایت این اصل را در کلیه شئون زندگی لازم و ضروری می شمرد و معتقد بود افراط و تندروی می تواند لذت ها را به آلام و عادت ها را به آلودگی تبدیل کند. لقمان برای درک صحیح این موضوع، با بیانی جالب و منطقی، فرزند خود را چنین نصیحت کرد:

فرزندم این نصیحت پدر را همواره آویزه گوش خود کن و در زندگی همواره لذیذترین غذاها را میل کن و فاخرترین جامه ها را بپوش و در بهترین بستر بیارام و از زیباترین زنان ، انتخاب کن .

فرزند لقمان از نصایح پدر سخت متعجب شد، زیرا پدر که همواره او را به اعتدال و اقتصاد در امور زندگی تشویق می کرد، این بار او را به افراط و تن پروری ترغیب می نمود. لذا علت  را از پدر خویش جویا شد. لقمان گفت: منظور من از این سخن آن بود که اگر زمانی برای برآوردن  حاجت خود اقدام کنی که ضرورت و شدت آن به اوج خود رسیده باشد، از ساده ترین آنها عالی ترین مراتب لذت را خواهی برد.

اگر هنگامی برای خواب و استراحت اقدام کنی که بی خوابی حواس و قوای تو را تحت تأثیر و تسخیر خود قرار داده باشد، در این حال پاره خشتی بهتر از بالش پَر و بستری زبر و خشن خوشآیندتر از ملایمترین آنها خواهد بود.

فرزندم اگر زمانی بر سر سفره بنشینی که گرسنگی، صبر و طاقت از تو بریده باشد، ساده ترین غذاها برای تو لذیذتر از طعام پادشاهان خواهد بود. اگر نیاز تو به جامه تازه مبرم باشد و لباس پیشین قابل استفاده نباشد، جامه کرباس از خلعت شاهانه برای تو برازنده تر خواهد بود...

مریدی خلاصه معرفت و روح حکمت لقمان را جویا شد وی گفت: خلاصه معرفت و روح حکمت من آن است که از امور زندگی آنچه به عهده خالق است، تکلف و زحمتی بر خود روا نمی دارم و آنچه به عهده من است در آن سستی و کوتاهی نمی کنم.

منبع تبیان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:51  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از سوره نسا 

سوره نساء
آیه ۱
خداشناسی

این سوره پر از حکمت های الهی است.درآیه اول حقایقی ساده و عمیق بیان می شود.اگر مردم آنرا مطالعه ودرک و عمل می کردند، موجبات تحول و دگر گونی در زندگی خود احساس می کردند. این آیه ما را به سرچشمه ی وجود می برد.مردم فراموش می کنند که از کجا آمده اند.با فراموشی این حقیقت موجبات فراموشی بسیاری از چیزها را ایجاد می کنند.
انسانها حقیقتی هستند که پا به دنیا می نهند و قبل از اولین خلقت ، انسانی همانند آنها نبوده است.این سوال مطرح است، شما که با اراده خود به این دنیا نیامده اید، چه کسی شما را به این دنیا آورد. اراده ای موجب حیات و زندگی شما گردید.
چه کسی به شما استعداد ها و علایق را در شما ایجاد کرد.بدون اینکه خودتان متوجه آن باشید و آمادگی لازم را ایجاد کرده باشید.
لذا بیائیم و این حقیقت را بپذیریم که تنها حقیقتی که به کلیه امور ما آشناست، خدای متعال است.تنها اوست که می تواند به امور ما سر و سامان ببخشد.تنها اراده اوست که می تواند قوانین زندگانی را به نحو احسن تنظیم نماید.تنها اوست که می تواند ارزشها را برای ما معرفی و تبیین کند. تنها خداوند است که انسانها در زمان مشکلات و اختلافات می توانند به او مراجعه کنند و مشکلاتشان حل کنند.
خداوند در این آیه می فرمایند به طرف خدایی بروید که خالق و رب و تربیت کننده شماست.اراده او موجب رشد و تکامل شما گردید. خداوند می فرمایند که ما زن و مرد از یک جنس بوجود آوردیم.اگر مردم این حقیقت را می پذیرفتند دیگر رنگ و نژاد و طبقات گو ناگون اجتماعی ایجاد نمی شد.
خداوند می فرمایند زن را از همان نفس و وجودی آفریدیم که مرد را خلق نمودیم.لذا اگر مرد از خاک بوجود آمد، زن نیز از خاک بوجود آمد.نه اینکه ابتدا آدم خلق شد و سپس زن توسط او بدنیا آمد.
اگر انسان در طول تاریخ به این حقیقت آشنا می شد، دیگر این همه ظلم و تعدی به زنان وجود نداشت بطوریکه حتی آنان را زنده بگور کنند و یا با سو استفاده های گوناگون از آنها حقوق مسلم آنها را پایمال کنند. چرا زن از این همه حقوق مسلم در طول تاریخ محروم بود.زیرا بشر از این حقیقت که فرقی بین زن و مرد در خلقت هستی از نظر آفرینش وجود ندارد و هر دو آنها از یک چیز خلق شده اند را به فراموشی سپرده است.
زن و مرد مکمل یکدیگرند.هر کدام به تنهایی کامل نیستند.لذا گفته می شود که با ازدواج دین و ایمان و روح خود را کامل کنید.خداوند از طریق آدم و حوا، زن و مرد را بر روی زمین گستراند.اگر چه خداوند می توانست همانطوریکه آدم و حوا را خلق نمود بقیه انسانها را نیز خلق کند.اما خدا خواست که بین انسانها پیوند باشد .با صله رحم بین آنها دوستی و محبت ایجاد گردد.با این کار خداوند خواست که یگانگی بین مردم ایجاد کند و از تفرقه و دوری از هم پرهیزکنند.تا یک زندگی خوشی را در کنار هم دیگر داشته باشند و بخاطر چیزهای ناچیز به جان همدیگر نیفتند.
علت اینکه جوامع بشری امروز،مرتب در حال کشتار یکدیگر و تعرض به حقوق یکدیگرند بخاطر این است که فراموش کرده اند که همه انسانها از آدم و حوا بدنبا آمده اند و از یک زن و مرد و از یک حقیقت خلق شده اند. اگر بجای بیگانگی از هم دبگر به یگانگی به همدیگر می اندیشیدیم ،آنگاه با هم در همه حال هم درد می شدیم.چه خوب سعدی می گوید:
بنی آدم اعضای یک دیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
لذا قرآن می فرماید، این خالق یکتا را برای خود حفظ کنید.شما وقتی چیزی از همدیگر می خواهید ,پای خدا را به میان می آورید و می گوئید تو را به خدا قسم این کار را برای من انجام بده.خداوند می فرماید همه شما از یک پدر و مادر هستید.لذا بیائید به همدیگر کمک کنید و از نزاع و چند دستگی دوری کنید. بنابراین برادری خود را از نظر رنگ و قوم و مذهب و امثال آن حفظ کنید و اینقدر چند دسته نشوید.خدا را شاهد بر اعمال و افکار و کردار خود بدانید و اینقدر به جان یکدیگر نیفتید.


حقوق زن و مرد دانی یکی است
سرشت زن و مرد خاک دنی است
چرا این همه ظلم در حق زنان
خدا ناظر خوبی و هر بدی است


آیه ۲
حقوق یتیمان

انبیای الهی همانند فانوس می مانند.در تاریکی امکان حرکت نیست و انسان نمی تواند به مقصد مورد نظر برسد.اما با نور اگر چه کم باشد امکان حرکت وجود دارد. خداوند برای رهایی از جهالت و گمراهی،در دوران گوناگونان پیامبرانی را برای هدایت مردم مبعوث کرده است تا آنها را به راه صحیح و درست هدایت کنند و از ظلم و تاریکی و جهالت نجات دهند.
آخرین پیغمبر الهی،حضرت محمد(ص) می باشد.ایشان در سرزمین حجاز مبعوث شدند ودین اسلام را برای نجات مردم معرفی نمودند.زمانی که ایشان مبعوث شدند،مردمان سرزمین عربستان دچار ظلمت و جهالت زیادی بودند.خشونت های قبیله ای زیادی حکمفرما بود.بعلاوه به ارزشهای اخلاقی اهمیتی داده نمی شد. بدیهی است انسان های ضعیف در این شرایط،حقوقشان بیشتر از دیگران پایمال می گردید.پیامبر گرامی با بعثت خود از این اقشار ناتوان و ضعیف چه از نظر مادی و یا عاطفی حمایت نمود.
یکی از آیاتی که روشنگری نمود همین آیه دوم سوره نسا می باشد.در این آیه خداوند می فرمایند از روی میل و عطوفت کمک و یاری به ضعفا نمائید.مبادا که با آنها با تندی و بد خلقی کنید.شما به مال یتیمان دست اندازی و تعرض نکنید.خداوند می فرماید اموال مرغوب یتیمان را با اموال نامرغوب عوض نکنید.بعلاوه اموال آنها را در تصرف خود در نیاورید.خداوند می فرمایند دخل و تصرف و پایمال کردن حقوق یتیمان از گناهان کبیره است.با گناه کردن انسان تهی دست می گردد و چیزی برای قیامت با خود نمی برد.کسانی که اموال یتمان را به اموال خود اضافه می کنند ،در ظاهر و این دنیا اضافه می گردد ولی در حقیقت از توشه آخرت آنها کاسته می گردد.

حقوق یتیمان گرامی بدار
گناه کبیره است، آن بر مدار
بکاهد حقوقت به روز پسین
به پای زرنگی خود آن  مذار

سوره نساء ، آیه۳
قسمت اول
ازدواج

از گل می توان عطر و گلاب بدست آورد.اما گلاب مصرف شخصی دارد ولی عطر هم برای فرد مفید است و هم اطرافیان فرد.
آیات الهی نیز نقش گل را دارند.هم می تواند باعث هدایت فرد گردند و هم می تواند خود و دیگران را با یاد گیری بهره مند ساز د. نقش گلاب در قرآن احکام و دستوراتی است که ما از آنها بهره می بریم و آنها را عمل می کنیم.با بکار بردن احکام الهی خود فرد از مزایای آن بهره مند می گردد.اما عطر قرآن درس هایی است که ما از آیات قرآن برداشت و بهره مند می شویم.با اجرا و عمل به این دروس ابتدا خود فرد و سپس دیگران بهره مند می شوند.
در آیه دوم سوره نسا دیدیم که این آیه یک حکم داشت و یک درس.دستور آن دادن اموال یتیمان با رضا و رغبت بود.اما درس آن اینکه پناه بی پناهان باشید.در حقیقت بیائید خدایی کنید.چون خدا حامی یتیمان است. در این آیه خداوند بر حمایت بر یتیمان و عدم تضییع حقوق آنها تاکید دارد.با عنایت به اینکه در دوران جاهلیت جنگ و جدال بین اقوام زیادبود.لذا بسیاری از دختران یتیم می شدند.لذا عده ای برای تصاحب اموال آنها و دادن مهریه کم با آنها ازدواج می کردند.لذا خداوند سفارش می کنند که از ضایع کردن حقوق آنها پرهیز کنید.
مواردی اتفاق می افتاد که در تامین معاش و مسکن برای آنها سختگیری می کردند و پس از تصاحب اموال دختران یتیم، آنها را از خانه بیرون می کردند.بعضی از یتیمان هم که تمکن مالی نداشتند، خواستگارنداشتند.لذا خداوند در ای خصوص سر پرستی آنها شدیدا تاکید می کند که پناه بی پناهان باشید.
خداوند در آیات دیگری در قرآن می فرماید کسانی که اموال یتیمان را به تصرف خود در می آورند در آتش جهنم می سوزند.خداوند در این آیه می فرماید، اگر می ترسید که نمی توانید از حقوق یتیمان محافظت کنید و با آنها به عدالت رفتار کنید.شما با این دختران یتیم ازدواج نکنید.بلکه بروید و با زنان پاک ازدواج کنید.بعبارت دیگر سراغ زنان آلوده دامن و ناپاک نروید.



گلی دارم چو قرآن توی خانه
که دارد حاصلی خوشبو دو گانه
گلاب و عطر باشند حاصل آن
عمل با فهم آن باشد نشانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 14:59  توسط علی رجالی  | 

 

باسمه تعالی

اولین مخلوق هستی

منظور از «اول ما خلق الله العقل»، چیست؟

عقل، جوهرى است که هم ذاتاً مجرد است و هم فعلاً؛ یعنى نه خودش مادى و جسمانى است و نه براى انجام دادن کارهایش محتاج است به این‌که با بدن یا جسمى مرتبط باشد. البته این موجود مجرد تام را نباید با عقل انسان که یکى از قواى نفس است و با آن تفکر و اندیشه می‌کند اشتباه کرد. هرچند که نفس انسان در مرتبه تعقل (ادراک کلى) با موجودات مجرد و عالم عقل ارتباط برقرار نموده و متناسب با ظرفیت وجودى خود، از آن عالم کسب می‌نماید.
در نظام وجود عالمى است بنام «عالم عقول» و این عالم، واسطه در ایجاد عالم پایین‌تر است. حال برترین موجود عقلى همان «عقل اول» یا «صادر نخستین» است که واحد است و بالفعل؛ و وجودش متوقف بر ماده و مدت و استعداد نیست و در ایجاد و تأثیر جز به ذات الهى به چیز دیگرى نیازمند نمی‌باشد. در عقل اول همه کمالات حق تعالى ظهور یافته است. این موجود، کامل‌ترین موجود عالم امکان است و در میان ممکنات از همه شریف‌تر و کامل‌تر و بسیط‌تر و قوی‌تر است اما در عین حال نسبت به واجب تعالى عین نیاز و فقر و وابستگى وجودى است.
بر اساس اصل سنخیت علت و معلول، در بحث علیت (در فلسفه)، معلول جلوه و ظهور و تجلى علت است. و در واقع، معلول مرحله نازله علت خود به شمار می‌رود. بر اساس اصل یاد شده، هر چه علت، اعلى و اشرف باشد، معلول نیز وجودش عالی‌تر و شریف‌تر خواهد بود و برترین علت، برترین معلول را خواهد داشت. از این‌رو، اولین معلول حضرت حق، عقل اول است که همه کمالات حق تعالى از آن ظهور یافته است.
در روایاتى که از پیامبر گرامى اسلام(ص) و امامان معصوم(ع) به دست ما رسیده، تعابیر مختلفى در مورد «اولین مخلوق» یا «اولین صادر» بیان گردیده است. برخى از آنان نور پیامبر و نبى گرامى اسلام را اولین مخلوق خداوند معرفى نموده است.
 

پاسخ تفصیلی

چیستى عقل 
عقل (در اصطلاح فلسفه) جوهرى است که هم ذاتاً مجرد است و هم فعلاً. نه خودش جوهر مادى و جسمانى است و نه براى انجام دادن کارهایش محتاج است به این‌که با بدن یا جسمى همانند بدن مرتبط باشد و آن‌را به منزله ابزارى به کار گیرد؛ چه در طبیعت و چه در ماوراء طبیعت. به این نوع موجود مجرد، «مجرد تام» نیز می‌گویند. عقل در موجودات طبیعت تأثیر می‌گذارد ولى خود به هیچ‌وجه از آنها تأثیر نمی‌پذیرد. اساساً موجود مجرد تام، ثابت محض است و هیچ نوع تغییر و تغیر و حرکتى در آن راه ندارد و چون زمان، اندازه حرکت و تابع آن است، مجرد تام از زمان هم فارغ است و نسبت دادن زمان به آن بی‌معنا است. توجه به این نکته ضرورى است که عقل به معناى «موجود مجرد تام» را نباید با «عقل انسان» که یکى از قواى نفس است و با آن تفکر و اندیشه می‌کند، اشتباه کرد.[1]
البته همان‌گونه که جهان آفرینش و عالم مخلوقات از یک جهت به سه عالم کلى ماده و مثال و عقل تقسیم می‌شود، ادراکات انسان نیز به ادراک حسى و خیالى و عقلى (کلى) تقسیم شده و نفس انسانى در هر مرتبه‌اى از ادراک، با عالم مناسب همان مرتبه، ارتباط برقرار می‌نماید. از این‌رو، نفس و قوه ادراکى انسان در مرتبه ادراک کلیات با عالم مجردات محض (عالم عقل) در ارتباط بوده و به تناسب ظرفیت وجودى خود از آن عالم، کسب فیض می‌نماید.[2]
عقل، صادر نخستین
همه حکماى الهى، اعم از مشائین و اشراقیون و معتقدان حکمت متعالیه بر این امر اتفاق نظر دارند که عالم عقلى وجود دارد و این عالم، واسطه در ایجاد عالم مادون می‌باشد (اگر چه اختلاف نظریاتى درباره تعداد عقول و نیز نحوه کثرت عقول وجود دارد) حال برترین موجود عقلى، همان «عقل اول» یا «صادر نخستین» است که اوّلاً واحد؛ ثانیاً بالفعل؛ ثالثاً وجودش متوقف بر ماده و مدت و استعداد نیست؛ رابعاً در ایجاد و تأثیر جز به ذات الهى به چیز دیگرى نیازمند نمی‌باشد.
از اصولى که در بحث علت و معلول در فلسفه به اثبات رسیده، اصل «سنخیت علت و معلول» است. به مقتضاى این اصل، معلول جلوه و ظهور و تجلى علت است و در واقع، مرحله نازله علت خود به شمار می‌رود. بر اساس اصل یاد شده، هر چه علت اعلى و اشرف باشد، معلول نیز وجودش عالی‌تر و شریف‌تر خواهد بود و برترین و قوی‌ترین علت، برترین و قوی‌ترین معلول را خواهد داشت. در عقل اول، همه کمالات حق تعالى ظهور یافته است. این موجود کامل‌ترین موجود عالم امکان است و در میان ممکنات، از همه شریف‌تر و کامل‌تر و بسیط‌تر و قوی‌تر است. اما در عین حال، نسبت به واجب تعالى عین نیاز و فقر و وابستگى وجودى است و از این‌رو، صادر اول با همه شدت وجودى، توأم با نقصان ذاتى و محدودیت امکانى است. محدودیتى که لازمه معلول بودن و مخلوق بودن اوست. این محدودیت امکانى، مرتبه وجودى عقل اول را مشخص ساخته و به آن تعیّن می‌دهد و نیز مستلزم ماهیت امکانى می‌باشد؛ زیرا ماهیت، حدّ وجود است و لذا هر موجود محدودى، داراى ماهیت است.
عقل اول اگر چه یک واحد شخصى است. اما نوعى کثرت در آن وجود دارد و همین کثرت است که صدور کثیر را از آن ممکن می‌سازد. برخلاف واجب تعالى که هیچ کثرتى در ذاتش راه ندارد.[3]
دیدگاه عرفان 
همان‌طور که موضوع عرفان برتر از موضوع فلسفه است. قواعد فلسفى که در عرفان طرح می‌شود صبغه خاص عرفانى خود را داراست که رقیق‌تر و دقیق‌تر از سبک فلسفى آن می‌باشد. صدور که از عناصر اصلى قاعده «الواحد»[4]می‌باشد، معناى خاص خود را در فلسفه به صورت «ایجاد»، «علیت» و مانند آن داراست و هرگز به اوج معناى عرفانى آن که همانا «تجلى»، «تشأن»، «ظهور» و مانند آن باشد، نمی‌رسد. وقتى عناصر محورى در قاعده مزبور در فلسفه و عرفان فرق کرده و معانى آنها در عرفان برتر از مفاهیم آنها در فلسفه باشد، چه این‌که اصل قانون علیت در فلسفه و عرفان به یک حدّ تفسیر نمی‌گردد، قهراً معناى قاعده «الواحد» در این دو رشته عقلى و شهودى متفاوت می‌باشد و در نتیجه «صادر اول» در «فرهنگ حکیم» با «ظاهر اول» در «مشهد عارف» فرق می‌کند. و لذا اگر وجودها مراتب تشکیکى یک حقیقت گسترده باشند و واجب تعالى اعلى مرتبه آنها را واجد باشد، تصویر صدور یک واحد گسترده تشکیکى که عین ربط به اعلى مرتبه باشد صعب نبوده و بر این اساس می‌توان گفت آن واحدى که از واجب صادر می‌شود وحدت تشکیکى ربطى است که به تمام حقیقت هستى که در ترسیم اصل تشکیک عالی‌ترین مقام را داراست، مرتبط است. بر اساس تشکیک وجود آنچه از واجب صادر می‌شود، مصداق حقیقى وجود است که عین ربط به واجب بوده و هیچ‌گونه استقلالى از خود ندارد و بر این اساس هرگز نمی‌توان وحدت مطلق، بساطت مطلق و مانند آن‌را تصحیح نمود و در نتیجه نمی‌شود تفسیر دل‌پذیرى براى آیه کریمه «و ما امرنا الّا واحدة»[5] ارایه کرد؛ زیرا در این مکتب واجب تعالى گرچه بسیط الحقیقه تلقى شده است لیکن بساطت آن نسبى است نه نفسى؛ یعنى نسبت به فیض خود هیچ قیدى ندارد و بسیط محض خواهد بود ولى چون خود مقید به طرد کثرت است؛ یعنى به شرط لا است نه لا بشرط، پس در متن ذات خود قیدى را دارد که مانع از اطلاق نفسى و ذاتى وى می‌باشد و وقتى مقید بود، همه اشیا را به طور مقید داراست، نه مطلق و آنچه از او صادر می‌شود همانا یک واحد گسترده مدار بسته است و هرگز به فُسحت اطلاق فیض منبسط که مشهود عرفان است نخواهد بود. عرفان گذشته از آن که در تفسیر عناصر محورى قاعده مزبور پیامى برتر داشته و در تبیین قانون علیت طرحى نو در افکنده، قادر است وحدت ظلیه‌اى را ترسیم نماید که نه تنها نسبت به دو «فیض اقدس» و «مقدس» فراگیر است؛ بلکه برتر از آنها است؛ زیرا هر چه رنگ و صبغه تعیّن دارد زیر پوشش همان نَفَس رحمانى و فیض منبسطى قرار می‌گیرد که هیچ قیدى او را همراهى نمی‌کند مگر قید اطلاق و هیچ تعینى در صحابت او نیست مگر تقید به انبساط و هرگز سخن از ماهیت و مانند آن براى آن نخواهد بود و در نتیجه نه تنها بحث از امکان ماهوى حکمت مشاء و اشراق در میان نیست بلکه از امکان فقرى  حکمت متعالیه هم سخنى به میان نمی‌آید؛ چون امکان فقرى عین وجود رابط می‌باشد و چیزى که هیچ سهمى از وجود ندارد، گرچه عین ربط به مستقل صرف باشد، داراى امکان فقرى فلسفى نیست بلکه امکان فقرى عرفان به معناى نمود محض و آیت صرف است که هیچ حظّى از بود و وجود ندارد. به هر تقدیر شائبه ترکیب از وجود و ماهیت در ظاهر اول اصلاً مطرح نیست چه این‌که مجالى براى طرح سؤال پیرامون صادر دوم و سوم و... نخواهد بود؛ زیرا همان‌طورى که خداوند در عین اول، آخر و در عین ظاهر، باطن است و هیچ چیزى ثانى خداوند نیست، فیض منبسط او که ظهور همان «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن»،[6] می‌باشد هرگز ثانى و ثالث و... ندارد.[7]
عقل اول همان نور محمدى(ص) است:
عالم کبیر، مجموعه روحانى و جسمانى است. عالم کبیر صورت حقیقت انسانیه است و خلیفه غیب است. و چون انسان کامل مظهر کمالات حقیقت انسانیه است، مظهر کمالات مجموعه عالم کبیر است و مدبر عالم است و همیشه حقیقتش در غیب است و متصف به صفات الهیه و این هویت حق همیشه در غیب است. همچنین خلیفه، واسطه فیض است چه بر ارواح و چه غیر آنها که آنچه بر آنها فایض می‌شود به واسطه حقیقت انسانیه است؛ زیرا واسطه در فیضان، عقل اول است و عقل اول، اولین مظهر حقیقت انسانیه است چنانکه رسول الله(ص) فرمود: «اول ما خلق الله نورى».[8] از این‌رو، خلیفه غیب است و عالم ظاهر و شاهد. خلیفه به منزله جان عالم است که غیب است (همان‌طور که جان براى بدن، غیب است).[9]
خداى متعال چون نور محمدى(ص) را آفرید. در این نور محمدى ارواح جمیع انبیا و اولیا را به جمع احدى جمع کرد، پیش از تفصیلشان در وجود عینى؛ و این در مرتبه عقل اول است. سپس ارواح تعیّن پیدا کردند در مرتبه لوح محفوظى که نفس کلى است و به مظاهر نوریه‌شان متمیز شدند تا در عالم عنصرى یکى پس از دیگرى به انوار مختصه خود طلوع کردند.[10]
اول فیضى که نمود از ازل
آیینه معرفت لم یزل
صادر اول زخدا عقل کل
پادشه محفل تلک الرسل
نور هدى ختم رسل مصطفى
هادى منهاج صفا و وفا
توضیح اصطلاحات
مراتب تشکیکى: وجود حقیقتى واحد است اما نوعى کثرت در آن تحقق دارد. که این کثرت نه تنها منافى با وحدت وجود نیست بلکه مؤکد آن نیز می‌باشد. کثرتى که ما به الامتیاز در آن به ما به الاشتراک باز می‌گردد. ظهور کمالات حقیقى مختلف که در واقع صفاتى هستند گوناگون و داخل در حقیقت واحد وجود.
صفاتى چون شدت و ضعف، تقدم و تأخر، قوه و فعل و غیر آن و لذا حقیقت وجود در ذات خود داراى وحدت و کثرت است به گونه‌اى که آنچه دو وجود را از یکدیگر ممتاز می‌کند همان چیزى است که آنها در آن مشترکند و بالعکس؛ و این همان معناى تشکیک است.
بشرط لا و لابشرط: اعتبار «بشرط لا»؛ یعنى در نظر گرفتن یک شى‏ء مشروط و مقید به عدم انضمام هر آنچه بیرون از ذات آن می‌باشد. و اعتبار «لابشرط»؛ یعنى لحاظ یک شى‏ء به طور مطلق و رها. نه مشروط به این‌که واجد عوارض و لواحق خاصى باشد و نه مشروط به آن‌که فاقد آن عوارض و لواحق باشد.
نَفَس رحمانى: «نفس»؛ یعنى «دم» تا، به مخارج حروف نخورده است «قول» نمی‌شود بلکه محض دَم و نَفَس بی‌رنگ و بی‌تعین است پس قول همان نفس و دم است که تعیّن گرفته و به صورت حروف و کلمات درآمده است. و نفس رحمانى همان دم الهى است که سبب اظهار آنچه در باطن ذات بوده است می‌باشد.
امکان فقرى: به معناى فقر ذاتى و تعلق ذاتى وجود ماهیت به وجود علت است.
عالم کبیر: عالَم در هماهنگى اجزاى و شاکله‌اش همچون انسان است و لذا بعضى به عالَم، «انسان کبیر» و به انسان «عالَم صغیر» گویند.
مولوى در دفتر چهارم مثنوى چنین آورده است:
پس به صورت عالَم اصغر تویى
پس به معنى عالَم اکبر تویى
نفس کلى: نفس مدبّر عرش را نفس کلیّه گویند.
گفتنی است؛ برای آگاهی این بحث، از بُعد عالم ماده و اولین مخلوق مادی، به نمایه «ماده اوّلیه جهان»، 272 مراجعه شود.

 


[1]. در آمدى بر فلسفه اسلامى، ص 186، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى.

[2]. بدایة الحکمة، مرحله یازدهم، فصل دوم، ص 140 - 143 و مرحله دوازدهم، فصل نهم، ص 171 - 172؛ نهایة الحکمة، مرحله یازدهم، فصل سوم، ص 243 - 246 و مرحله دوازدهم، فصل نهم، ص 313 و 323؛ اسفار، ج 1، ص 303، ج 7، ص 262 - 276؛ مصباح یزدى، محمد تقى، تعلیقة نهایة الحکمة، ص 335 و 460.

[3]. شیروانى، على، ترجمه و شرح بدایة الحکمة، ج 4، ص 236، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم.

[4]. از جمله مباحثى که در فلسفه مطرح می‌گردد، بحث پیرامون قاعده «الواحد لا یصدر عنه الواحد» می‌باشد. ر. ک: علامه طباطبایى، بدایة الحکمة، مرحله هفتم، فصل چهارم، ص 113 - 114 و نهایة الحکمة، مرحله هشتم، فصل چهارم، ص 165 - 167 و... .

[5]. قمر، 50.

[6]. حدید، 3.

[7]. جوادى آملى، عبدالله، تحریر تمهید القواعد، ص 50 - 53، انتشارات الزهراء.

[8]. سیره حلبیه، ج 1، ص 159.

[9]. حسن زاده آملى، حسن، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص 52، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد.

[10]. جامى، شرح فصوص الحکم.

منبع اسلام کو ئیست


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:46  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

لقای الهی چیست

آیات متعددى از قرآن مجید که اشاره به قیامت و رستاخیز مى کند تعبیر به «لقاء الله» یا «لقاء ربّ» آمده است. این تعبیر بسیار پرمعنى و عمیق است، هرچند جمعى از مفسّران، بسیار ساده از کنار آن گذشته اند:

۱. گاه گفته اند منظور از «لقاء الله» ملاقات فرشتگان خدا در قیامت است.
۲.گاه گفته اند منظور ملاقات حساب و جزاء و ثواب او است.
۳.گاه گفته اند به معنى ملاقات حکم و فرمان او است.
به این ترتیب هر کدام کلمه اى را در تقدیر گرفته اند، در حالى که مى دانیم تقدیر بر خلاف اصل است و تا دلیلى بر آن نباشد باید از آن پرهیز کرد.
بدون شک منظور ملاقات حسى پروردگار نیست، چرا که ملاقات حسى تنها در مورد اجسام است که داراى مکان و زمان و رنگ و کیفیات دیگرند، به طورى که مى توان آنها 
را با چشم ظاهر دید. بلکه منظور یک شهود باطنى و دیدار و ملاقات روحانى و معنوى با خدا است، زیرا در قیامت حجاب ها کنار مى رود، و آثار خداوند چنان در عرصه محشر و تمام صحنه ها و مواقف قیامت ظاهر و آشکار مى گردد که همه کس حتى کافران خدا را با چشم دل مى بینند، و او را دیدار مى کنند! (هرچند این دیدارها متفاوت است).
مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر المیزان چنین مى گوید: «بندگان خدا در شرائطى قرار مى گیرند که حجابى میان آنها و پروردگارشان نیست، زیرا طبیعت روز قیامت ظهور و بروز حقایق است، همانگونه که در آیه 25 سوره نور آمده:«وَیَعْلَمُونَ اَنَّ الله هُوَ الْحَقُّ الْمُبیْنُ» (در آن روز مى دانند که خداوند حق آشکار است)(1).
جالب اینکه در حدیث مشروحى مى خوانیم مردى خدمت امام امیر مؤمنان على (علیه السلام) آمد و عرض کرد من درباره قرآن مجید به شک افتاده ام!
امام فرمود: چرا؟! عرض کرد: در آیات بسیارى مى بینیم که قرآن سخن از ملاقات پروردگار در قیامت مى گوید، و از سوى دیگرى مى فرماید: لاتُدْرِکُهُ الاَْبْصارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الاَْبْصارَ: «چشم ها او را درک نمى کند، و او چشم ها را درک مى کند» این آیات چگونه باهم سازگار است؟.
امام (علیه السلام) فرمود: اَللِّقاءُ هُنا لَیْسَ بِالرُّؤْیَةِ، وَالِّلقاءُ هُوَ الْبَعْثُ فَافْهَمْ جَمیعَ ما فى کِتابِ الله مِنْ لِقائِهِ فَانَّهُ یَعْنى بِذلِکَ الْبَعْثَ:
«لقاء به معنى مشاهده با چشم نیست، بلکه لقاء همان رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان است، پس معنى تمام آنچه در قرآن تعبیر به لقاءالله شده است درک کن که همه به معنى بعث است»(2).
در حقیقت امیرمؤمنان على(علیه السلام) مسأله لقاء الله را به چیزى تفسیر مى کند که شهود پروردگار از لوازم آن است، آرى روز رستاخیز روز برطرف شدن حجاب ها و کنار رفتن پرده ها، و ظهور آیات حق، و تجلى خداوند بر قلوب است، و از این تعبیر امام (علیه السلام) هر کس به فراخور حال خود مطلب را در سطوح مختلف درک مى کند، و همان گونه که گفتیم شهود باطنى اولیاء الله در قیامت با افراد عادى بسیار متفاوت و مختلف است.(3)
فخر رازى در تفسیرش در اینجا بیان جالبى دارد، او مى گوید: «انسان در این دنیا به خاطر غرق شدن در امور مادى و تلاش براى معاش غالباً از خدا غافل مى شود، ولى در قیامت که همه این شواغل فکرى برطرف مى گردد انسان با تمام وجودش متوجه پروردگار عالم مى شود و این است معنى لقاءالله»(4)(5)
این حالت ممکن است بر اثر پاکى و تقوا و عبادت و تهذیب نفس در این دنیا براى گروهى پیدا شود، چنان که در نهج البلاغه مى خوانیم: یکى از دوستان دانشمند على (علیه السلام) به نام «ذعلب یمانى» از امام (علیه السلام) پرسید«هل رأیت ربک»: «آیا خداى خود را دیده اى»؟! امام (علیه السلام) فرمود افأعبد مالا ارى آیا خدائى را که نبینم پرستش کنم»؟! و هنگامى که او توضیح بیشتر خواست امام اضافه کرد: لاتدرکه العیون بمشاهدة العیان ولکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان» «چشم هاى ظاهر هرگز او را مشاهده نکنند، بلکه قلبها به وسیله نور ایمان او را درک مى نمایند»(6).
ولى این حالت شهود باطنى در قیامت براى همگان پیدا مى شود، چرا که آثار عظمت و قدرت خدا در آنجا آنچنان آشکار است که هر کور دلى هم ایمان قطعى پیدا مى کند.(7)
مراجع:
1 ـ تفسیر المیزان جلد 15 صفحه 103 و جلد 10 ص 69.
2 ـ توحید صدوق صفحه 267 (باتلخیص).
3 ـ تفسیر پیام قرآن 5/44
4 ـ «تفسیر کبیر فخر رازى» ذیل آیه مورد بحث.
5 ـ تفسیر نمونه 17/359
6 ـ نهج البلاغه کلام 179.
7 ـ تفسیر نمونه 1/217

پایگاه آطلاع رسانی آیت الله مکارم شیرازی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:29  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
چگونه اعمال ما بهشت و جهنم را می سازد

برای اینکه نقش اعمال در آخرت را به روشنی بیان کنیم، با یک مثال بحثمان را شروع می کنیم.فرض کنید شما یک درس ریاضی را در دوره کارشناسی اخذ کرده اید.در صورتی می توانید این درس را پاس کنید که در امتحان این درس قبول شوید.لذا سرنوشت شما در این درس به اعمالی بستگی دارد که در دوران ترمی که این درس را اخذ نموده اید و آنچه در برگه امتحانی نوشته اید.
اگر در طول ترم به تدریج مطالعه و تحقیق کرده باشید
و زیر نظر استاد درس در کلاس درس حضور منظم داشته باشید و بطور مرتب درس بخوانید بگونه ای که آنها را خوب فهمیده باشید و خود را همواره در حالت امتحان قرار داده باشید، در اینصورت بدون دلهره می توانید به سوالات استاد درس پاسخ دهید.
تنها چیزی که می تواند شما را نجات دهد، نوشته های شما روی برگه امتحان است.اگر آنچه نوشته اید، دقیقا پاسخ به سوالات امتحانی باشد، آموزش اجازه به شما داده می دهد که درس بالاتر را اخذ و صعود به مراتب بالاتر پیدا نمائید.
به نظر می رسد هر عملی که ما انجام می دهیم یک ظاهر دارد و یک باطن.عملی که توسط ما در این دنیا انجام می گردد ظاهر عمل است.اما بطن عمل نتیجه آن عمل است که از این عمل حاصل می گردد.اگر عمل ما سنخیت با روح و روان ما داشته باشد، موجبات شادی و لذت می گردد که این باطن و نتیجه عمل خوب ماست.اگر عمل ما خلاف فطرت ما باشد، لذات آنی اگر چه ممکن است حاصل آن عمل گردد و لی در دراز مدت موجبات آزردگی خاطر ما را فراهم می کند.لذا می توان گفت هر عمل خوب منجر به یک پاداش خوب و هر عمل بد منجر به یک عذاب می گردد.لذا با اعمال خود در همین دنیا بهشت و جهنم خود را می سازیم.
تعدادی از اعمالی که ما در این دنیا انجام می دهیم،ثواب و عذاب آن در آخرت دیده می شود.این روح ماست که در عالم های گوناگون دچار عذاب و یا شاد می گردد.لذا در عالم برزخ و عالم قیامت،همانند عالم طبیعت، روح ما در بدن های مثالی و حقیقی،همانند بدن مادی،می تواند بهشت و یا جهنم ایجاد کند.

بهشت فاسقان در این جهان است
بهشت زاهدان در لا مکان است
بهشت عاشقان اندر دو عالم
بهشت و دوزخ ما در نهان است

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 11:15  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

ریاضیات و خدا شناسی 

 

پرسش:آیا می توان از طریق ریاضیات به خدا رسید؟ چگونه؟

پاسخ:

1. اگر مقصود این است که کسی مساله ی « خدا موجود است » یا « خدا یگانه است » و امثال این مسائل خداشناسی را به عنوان مساله ای ریاضی قرار داده ، به حلّ آنها بپردازد ، روشن است که نشدنی است. چرا که هر علمی موضوع و مسائل و غایات مخصوص به خود را دارد. علم ریاضی نیز از این قاعده مستثنی نیست. موضوع علوم ریاضی کمّیّت است ؛ و خدا کمّیّت نیست تا در ریاضیّات از او بحث شود. خدا وجود محض است لذا جای بحث از او علومی چون علم کلام ، فلسفه و عرفان است که از وجود بحث می کنند. اینکه بخواهیم وجود خدا یا اوصاف او را در ریاضِیّات بررسی کنیم مثل این است که بخواهیم در علوم ریاضی مسائل پزشکی را حلّ کنیم. و این نشدنی است. چون موضوع و مسائل و غایات این دو علم یکی نیستند.

2. امّا اگر مقصود این است که از طریق شیوه ی استدلالهای ریاضی که شیوه ی برهانی و یقینی است به حلّ مسائل خداشناسی بپردازیم ، نه تنها امکان پذیر است بلکه در عمل نیز واقع شده است. چون شیوه ی استدلال ریاضی دقیقاً همان شیوه ای است که در فلسفه ی اسلامی به کار می رود. یعنی قالب استدلالها و براهین ریاضی و فلسفی و منطق حاکم بر هر دو علم یکی است و فرق آنها در محتوای قضایاست. برای نمونه به دو استدلال زیر توجّه فرمایید.

الف)

هر عدد زوجی ، مضرب عدد دو است.

و هیچ عددی که مضرب دو باشد ، وجود ندارد که عدد اوّل باشد.

پس هیچ عدد زوجی ، وجود ندارد که عدد اوّل باشد.

ب)

هر موجود محدودی ، محتاج علّت است

و هیچ محتاج به علّتی ، وجود ندارد که واحب الوجود باشد.

پس هیچ موجود محدودی ، وجود ندارد که واجب الوجود باشد.

در هر دوی این استدلالها که یکی ریاضی و دیگری فلسفی است قالب استدلال یکی است که در علم منطق این قالب را یکی از ضروب قیاس برهانی شکل اوّل گفته ، چنین می نویسند.

هر الف ب است.

هیچ ب ج نیست.

پس هیچ الف ج نیست.

3. همچنین از محصولات علوم ریاضی می توان در براهین خداشناسی استفاده نمود. برای مثال می توان از طریق علوم ریاضی مقدّمه ی اوِّل برهان نظم را فراهم ساخت ؛ به این صورت که:

علم ریاضی از کمّیّات ــ چه کمّ منفصل (عدد) و چه کمّ متّصل (خطّ و سطح و حجم) ــ بحث می کند ، بی آن که کاری به عالم طبیعت داشته باشد. لذا برای هر عالم ریاضی روشن است که نظمی شگفت انگیز و پیچیده بین کمّیّات موجود است که انسان فقط آنها را کشف می کند و هیچ ریاضی دانی آن قواعد و نظمها را نمی سازد. از طرف دیگر عقل حکم می کند که هر نظمی محتاج به ناظم است. بنا بر این نظم موجود در موجودات ریاضی ، دارای ناظمی است.

این استدلال در حقیقت بیان خاصّی از همان برهان نظم مشهور است ؛  لکن این تقریر از برهان نظم ، ظرافتها و نقطه قوّتهایی دارد که در بیان متداول برهان نظم موجود نیستند.

4. طریقه ی دیگر رسیدن به خدا و ملکوت از راه علوم ریاضی این است که علوم ریاضی به خاطر نامحسوس بودن موضوعش ذهن آدمی را مجرّداندیش و مجرّدیاب می کنند ؛ و به او کمک می کنند تا بتواند امور نامحسوسی چون ملائک ، عرش ، اسماء حسنای الهی ، لازمان و لامکان ، وجود ، صرف و محض بودن و امثال این امور را راحتتر ادراک نماید. یعنی حلّ مسائل ریاضی ، بخصوص در حیطه ی مسائل فراطبیعی مثل مسائل مرتبط با اعداد موهومی و اعداد مختلط و ابعاد اعشاری و ابعاد بالاتر از سه بُعد ذهن را تمرین و ورزش می دهند برای فهم امور نامسوس. لذا برخی از حکمای سابق شاگردان فلسفه ابتدا به درس ریاضیّات می گماشتند تا هم ذهنشان ورزیده شود هم طریقه استدلال برهانی را یاد بگیرند. گفته شده که برخی از حکمای یونان بر سردر کلاس فلسفی خود نوشته بودند: هر که هندسه نمی داند وارد نشود.

5. همچنین علوم ریاضی باعث می شوند که ذهن طالب حقایق الهی ، منظّم و منطقی تربیت شود تا به راحتی بتواند استدلال نماید و نیز برای کشف مغالطات استدلالهای خود و دیگران توانا گردد.

6. و ایضاً ریاضیّات ابزار خوبی است برای درک عمیقتر طبیعت و کشف ظرافتها و شگفتیهای آن ، که باعث تقویت ایمان آدمی نسبت به خالق متعال شده ، علاقه و حبّی عقلانی را در انسان نسبت به خدا بر می انگیزد. برای مثال ردّ پای عدد طلایی ، مستطیل طلایی ، مثلث طلایی و مارپیچ طلایی که عدد هنرمندان و نسبت الهی و نسبت اعتدال نیز نامیده شده در جای جای طبیعت به چشم می خورد. همچنین فراکتالهای شگفت انگیزی در طبیعت دیده می شوند ، یا در جاهایی از طبیعت سری فیبوناچی به چشم می خورد که یقیناً یک نفر عالم ریاضی بهتر از افراد عادی می تواند چنین زیبایی های ریاضی را ادراک نماید.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 11:2  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه
خطبه سوم : قسمت اول
بخش اول
خطبه شقشقیه

سینه حضرت علی انباشته از حکمت و علم و معرفت بود.لذا به بهر بهانه ای مردم را از حقایق هستی آگاه می کرد.
حضرت در این خطبه می فرمایند که جامه و ردای حکومت اسلامی در اندازه خلیفه اول نبود.اما این جامه را با زور و سختی به تن کرد.
شتر ها وقتی دچار هیجان و شوری می شوند، از دهانشان چیزی شبیه بادکنک خارج می شود و صداهای خاصی می کنند.سپس بعد از آرام گرفتن ، این شی بادکنک مانند به درون دهان به آرامی بر می گردد.عرب به پوسته بادکنک مانند، شقشقه می گوید.
حضرت این خطبه را در اوج احساسات در خصوص خلفا ایراد نمودند.در جمعی که سرا پا گوش ودر حال هیجان بودند ایراد نمودند.لذا به آن خطبه شقشقیه گویند.در حین سخنرانی از بین حضار یک نفر نامه ای به حضرت علی می دهد.حضرت مطالعه می کنند و سپس به سخنان خود پایان می دهند.ابن عباس از حضرت می خواهد که به سخنان خود ادامه دهند.لذا حضرت می فرمایند که سخنانی در حالت هیجان در خصوص خلفا گفته شد و آنها همانند شقشقه شتران بود که در حالت شور و هیجان از خود تولید صدا می کنند.
حضرت می خواهند بگویند که شعله ای بود که اوج گرفت و سپس آرام گرفت.لذا انتظار نداشته باشید که ادامه دهم.حضرت این سخنان را در رابطه با سوالی که یک نفر پس از جنگ های نهروان و صفین و جمل در مسجد کوفه و یا در محل یا مناسبتی دیگر مطرح نمود، ایراد نمودند.
این فرد می گوید چرا اینقدر ردای حکومت را دیر به تن کردی.لذا حضرت حقایقی را در رابطه با خلفا بیان می کنند.حضرت می فرمایند که فرزند ابی قهافه ، اشاره به کنیه پدر ابوبکر دارد، جامه خلافت را به زور به تن کرد.یعنی شایسته خلافت بر مسلمین را نداشت.
سنگ های آسیاب که یکی در زیر ثابت و دیگری در روی آن که امکان چرخش توسط محوری که در مرکز سنگ دایره شکل قرار دارد، قرار دارد.لذا گندم ها براحتی آرد می گردند.اما اگر محور و چوبی که در وسط سنگ تعبیه شده است وجود نداشت، امکان آسیاب کردن و چرخش سنگ مقدور نبود.
حضرت می فرمایند، ابوبکر می دانست که نقش من در حکومت همانند محور و قطب سنگ آسیاب است و حکومت با حذف من امکان تداوم احسن ندارد. حضرت می گویند ابوبکر می دانست که نقش من همانند کوهی می ماند که آب از آن به دشت و صحرا سرازیر می شود و باعث سرسبزی زمین می گردد.
در اینجا منظور حضرت از سرازیر شدن آب،نشانه ای از علوم و معارف الهی است که در سینه حضرت جای داشت و با طرح آنها مردم را از معرفت الهی سیراب و باعث رشد و تعالی مردم فراهم سازد.
حضرت در ادامه خود را معرفی می کند، نه اینکه از خود تعریف کند.حضرت می فرمایند، ابوبکر بخوبی می دانست که من در قله اندیشه و معرفت قرار دارم.اینها شکوائیه نیست، بلکه حقایقی است تا در تاریخ ثبت و مردم از آنها آگاه و دچار انحراف نگردند.
حضرت می فرمایند، من بر روی حکومت پرده ای قرار دادم تا آنرا نبینم.این دلالت بر بی اعتنایی حضرت به حکومت دارد.

نماز با ولایت روشنایی است
وصال  کردگار و دلر با یی است
ولی را جانشین کرده خداوند
اطاعت از ولی کاری الهی است

خطبه سوم قسمت_ ۱
بخش دوم
ردای حکومت
حضرت در ادامه خطبه خود را معرفی می نماید.ایشان می فر مایند، من در قله اندیشه ها هستم و نکاتی را در خصوص خلفا می گویم تا که در تاریخ ثبت شود و دیگران دچار خطای مشابه نگردند.
حضرت می فرمایند، من روی از حکومت بر گرداندم و نسبت به کسب آن بی اعتنا شدم.
حضرت در رابطه با این سوال که چرا زودتر حکومت اسلامی را برپا نکردی، می فرمایند من در دو راهی قرار داشتم.یکی بدون داشتن یار قیام کر دن و علیه خلفا به جنگ بروم که نتیجه آن معلوم بود.
نقل است حضرت از کوچه ای گذر می کردند.حدود سی گوسفند در حال عبور بودند.ایشان می فرمایند اگر به همین تعداد یار ویاور داشتم، موضوع حکومت خلفا را حل می کردم.
حضرت می فرمایند، راه دوم صبوری کردن در دنیای تاریک مطلق بود.با فکر کردن به این نتیجه رسیدم که راه دوم که اختیار صبوری است، بهتر است.آنهم نه صبوری همراه با آرامش، بلکه صبر ی مانند فردی که در چشمانش خاشاک و در گلویش استخوان است.
حضرت علی می فرمایند، می دیدم که آنچه از طرف خدای متعال تعیین و توسط نبی اکرم ابلاغ گردید، توسط خلفا به ناحق غصب شده بود و به تاراج می رود.این تاراج ها زمینه چینی برای تاراج های زیادی شد.از جمله زمینه چینی برای به قتل رساندن امام حسین و یارانش در صحرای کربلا بود.
نقل است که فرزند خلیفه دوم نامه ای به یزید می نویسد و از ابنکه در کربلا آن اتفاق افتاد گله و اظهار ناراحتی می کند.یزید در پاسخ می گوید، یا کسب حکومت حق ما بوده است ، که ما در ابن راه پیروز شدیم.یا اینکه حکومت حق ما نبوده است، که پدر شما مقصر است و او باعث شد که حکومت به ما برسد.با این فرق که پدر شما حکومت علی را غصب نمود و ما حکومت فرزندش حسین را غصب نمودیم.

حکومت چون ردای پادشاه است
نمادی از جلال و عز و جاه است
سزاوار حکومت هست مولا
به اهلش گر رسد زیبا و ماه است

خطبه سوم: قسمت ۲
خطبه شقشقیه
بخش اول
حافظ عالم را به کاروانسرای دو در تشبیه می کند ،بطوریکه از یک در وارد و از در دبگر خارج می گردند.بعلاوه هر قافله که وارد کاروانسرا می گردد، باید دیر و یا زود آنجا را ترک نماید.
دنیا نیز همانند کاروان سرا می ماند.هر کسی که به دنیا آمد، باید روزی از دنیا برود.حضرت علی می فرمایند، پس از حدود دو سال و چند ماه از خلافت ابوبکر نگذشت که او دنیا را ترک نمود و خلافت را بعنوان یک هدیه به عمر داد.زیرا این عمر بود که زمینه خلافت ابوبکر را فراهم ساخت.لذا ابوبکر نیز زمینه خلافت جانشین خود را فراهم نمود.
پس از رحلت رسول اکرم، عده ای از بزرگان قبایل عرب دور هم جمع شدند تا جانشین پیمبر گرامی را معین کنند.عمر در این جمع اصرار بر خلافت ابوبکر نمود و با تحت فشار قرار دادن اعضا، ابوبکر را به خلافت مسلمین برگزیدند.
خلیفه اول عمر را پعنوان خلیفه دوم و جانشین خود معرفی نمود.حتی این بار با بزرگان قبایل شور و مشورت هم انجام نگرفت.آنها که می گفتند چرا پیامبر برای خود جانشین انتخاب می کند، خودشان همان کار را انجام دادند.
حضرت علی در ادامه خطبه به شرح حال خود در گذشته و حال می پردازد.زمانی شخص دوم در حکومت پیمبر اسلام بودم و همنشین رسول گرامی بودم.اما امروز تک و تنها و بی یار و یاور هستم.

خلافت بی علی، تخت و کلاهی است
که پایانش سقوط است و تباهی است
دوام هر حکومت ، علم و تقواست
بدون نور حق، چاه و سیاهی است

خطبه سوم: قسمت ۲
خطبه شقشقیه
بخش دوم
حضرت علی می فرمایند،خلیفه اول چندین بار اقرار نمود که ای مردم بیعت خودتان را از من پس بگیرید و حضرت علی اولاتر از همه است و او سزاوار حکومت بر مسلمین است.اما در اواخر عمر خود، نظرش عوض شد و عمر را بعنوان جانشین خود معرفی نمود.
حضرت خلافت را به یک شتر شیر ده با دو بچه تشبیه می کند که در ابتدا یکی از بچه شتر ها نیمی از آن را خورد و نصف دیگر را بچه شتر دیگر آنرا می خورد. حضرت می فرمایند، آنان در تقسیم کردن این شیر شیر بین خود اصرار داشتند.
از ابن ابی الحدیده نقل است که عمر بد زبان و بد اخلاق بود.چنانچه از قرآن از عمر کسی سوال می کرد و او نمیدانست،او را شلاق می زدند که شما عمدا سوال می کنید.زیرا می دانید که خلیفه به قرآن آشنا نیست.در مقابل حضرت علی می گفت هر چه می خواهید سوال کنید قبل از اینکه دنیا را ترک نمایم.
حضرت می فرمایند، وقتی عمر سخن می گفت سخنان او گزنده و نیش دار بود.او به شدت روح افراد را جریحه دار می کرد.همچنین او رفتاری خشن آلود داشت و امکان برقراری ارتباط ملایم با او نبود.لغزش های فراوانی داشت.
علامه امینی در الغدیرحدود صد تا از لغزش های عمر را جمع آوری کرده است.مثلا زن دیوانه را که دچار خطا شده بود ،دستور سنگ سار شدن می داد.همچنین زن خطا کار را با فرزند در رحمش دستور سنگ سار شدن می داد، که حصرت به او اعتراض می کردند.در مورد اول، حکم برای فرد دیوانه قابل اجرا نیست و در مورد دوم فرزند فرد خطا کار که تقضیری ندارد و امثال اینها فراوان بود.
خلیفه دوم می گفت اگر زنی مهریه سنگین داشت، باید انرا به بیت المال عودت دهد.در صورتی که قرآن می گوید ،حتی اگر مهریه به اندازه سکه های درون یک پوست گاو باشد، شوهر مکلف به پرداخت به زن است.

خلافت بی علی، تخت و کلاهی است
که پایانش سقوط است و تباهی است
دوام هر حکومت ، علم و تقواست
بدون نور حق، چاه و سیاهی است

خطبه سوم : قسمت دوم
بخش سوم
خطبه شقشقیه
نقل است که خلیفه دوم عمر از کوچه ای عبور می کرد، صدای زن و مردی را شنید که با هم نزاع می کنند.احتمال داد که آنها عمل ناشایستی انجام می دهند.لذا از پشت بام وارد خانه آنها شد.او گفت که در محضر خدا معصیت می کنید و فکر می کنید کسی شما را نمی بیند.سپس صاحب خانه به او گفت فرص کنید من یک گناه مرتکب شدم، شما سه گناه انجام دادید. مگر قرآن نخوانده اید، که می گوید از درب منزل وارد شوید و ابتدا سلام بگوئید و در امور مردم تجسس نکنید.شما سه خلاف قرآنی را مرتکب شده اید.حضرت می فرمایند، آنقدر لغزش های عمرزیاد بود که مجبور می شد که مرتب عذر خواهی کند.
گاهی برای کنترل شتر، داخل بینی او را سوراخ و چوبی از درون آن رد می کردند.سپس طنابی به دو سر چوب می بستند و مهار آن در دست راکب بود و بوسیله آن شتر را از سر کشی مهار می کردند.
حضرت می فرمایند، همنشینی با انسان سرکش، سوار شدن بر شتری است که بینی او را سوراخ کر ده باشند.اگر بخواهی او را به کنترل در آوری، باید مهار بینی او را بکشی.در اینصورت کینه شتری حیوان ظاهر و تا تو را به زمین نزند و انتقام نگیر د آرام نمی گیرد.چنانچه بی اعتنا باشی، شتر چموش است و به بی راه می رود و تا خود و دیگران رد به هلاکت نرساند، آرام نمی گیرد.لذا همکاری با چنین خلیفه ای همانند سوار شدن بر یک چنین شتر چموش می باشد.
حضرت می فرمایند، مردم به خاطر رفتار خلیفه دوم دچار سر در گمی شده بودند.مردم سرکش شده بودند و ثبات رای نداشتند.بعلاوه مردم بجای اینکه مستقیم حرکت کنند و در طول بروند ، در عرض به طرف چپ و راست می رفتند.لذا هیچ قدمی برای رسیدن به هدف بر نمی داشتند.لذا حصرت می فرمایند، در این شرایط غیر از صبوری ،هیچ گزینه ای دیگر نداشتم.حصرت حدود ده سال و چند ماه این شرایط را تحمل کردند.

من ندانم که چه خوب است و چه زشت
من ندانم که ملک وصف مرا نیک نوشت
نشناسم خود و خود خواهم وجویای خدا
کس نداند که جهنم چه بود یا که بهشت

خطبه سوم : قسمت ۴
بخش اول
خطبه شقشقیه
اگر به نحوه ای تکامل یک درخت توجه کنیم که مراحل گوناگونی از رشد را طی می کند تا اینکه بالاخره خشک می گردد.ابتدا یک ساقه و ریشه کوتاه دارد.بتدریج تنومند می شود و به موازات ریشه های بیشتری برای اینکه بتواند درخت را تغدیه کامل کند بوجود می آید.
مثال دیگر، سیر تکاملی انسان است.در ابتدا یک نطفه بوده، سپس به یک جنین تبدیل می شود،آنگاه به دنیا می آید و ابتدا یک نوزاد و بعد طفل می شود، سپس نوجوان و بعد جوان و سپس میان سال ونهایتا پیر می گردد و این دنیا را ترک می کند.مشابه یک فواره آب که تا ارتفاعی پرش می کند و سپس به داخل حوض سقوط می کند.
عالم و آدم نیز یک سیر صعودی و نهایتا یک فرودی را بهمراه دارند.ما این فرود را مرگ و یا نابودی می نامیم و آن صعود را وجود و هستی می نامیم.تمام موجودات عالم این طی تکاملی و صعود و فرود را باید طی کنند.
حضرت علی در خصوص خلفا، همین تعابیر را در این خطبه بکار می برند.بدین مضمون که خلفا راهی را که تا مرگ فرا رسد را طی نمودند.با این تمایز که ابوبکر با مرگ طبیعی و عمر کشته شد.
ابن عسیر در کتاب خود نحوه رفتن عمر از این دنیا را شرح می دهد.ابولولو غلام مغیره بود.روزی در بازار از اربابش به عمر گله می کند.سپس عمر می گوید با توجه به توانائی هایی که داری باید مبالغ درخواستی ارباب خود را پرداخت کنید.عمر از او می خواهد که آسیاب بادی برای خرد کردن گندم برای او بساز د.ابولولو گفت آسیابی بسازم که زبان زد عام و خاص باشد.عمر گفت که او مرا تهدید به مرگ کرد.تا اینکه روزی ابولولو خنجر بدست وارد مسجد شد و صبحگاه با ضربات خنجر عمر را نیمه جان کرد.سپس عمر بعد مدتی از این دنیا رفت.

اگر خواهی جمال دلربا را
اطاعت کن ولی و مصطفی را
تفکر پیشه کن با زهد و تقوا
اگر عاشق شوی بینی خدا را

خطبه سوم : قسمت چهارم
بخش دوم
خطبه شقشقیه
خلیفه دوم شش نفر را تعیین نمود و گفت پس از من این شورا در خصوص جانشین من تصمیم بگیرند.در این شورا امیر المومنین نیز یکی از آنان بود.با عنایت به اینکه حضرت علی وقتی که می تواند جانشین پیامبر اسلام باشد، قطعا می تواند پس از عمر ، بر مسلمین حکومت کند.بعلاوه حضرت این عضویت را پذیرفت، اگر چه می دانست انتخاب افراد به گونه ای می باشد که حضرت علی انتخاب نگردد.
حضرت علی علت اینکه چرا عضویت در شورا را پذیرفت را به عبد الله ابن عباس می گوید.عمر از قول پیمبر به غلط ،در زمان انتخاب ابوبکر گفته بود که نبوت و خلافت در یک خاندان جمع نمی شود.من برای رد سخن عمر و اینکه او مرا سزاوار و اهل خلافت می داند ، در صورتیکه زمان خلیفه اول چنین اعتقادی نداشت، عضویت آنرا بپذیرفتم ، اگر چه می دانم که من انتخاب نمی شوم.تا بدینوسیله اثبات شود که حدیثی که عمر نقل کرده بود، صحیح نبوده است.
عمر قوانینی برای شورای متشکل از حضرت علی، عثمان، طلحه، زبیز،عبدالرحمن عف و سعد ابن ابی وقاس وضع کرده بود.انتخابی هوشمندانه که قطعا نتیجه آن جلسه امیر المومنین نبود و قطعا عثمان پیراهن خلافت را به تن می کرد.
ابن ابی الحدید می گوید،عمر ابو طلحه انصاری را پس از انتخاب اعضای شورا خواست و گفت پس از مرگ من این شش نفر را در محلی جمع می کنی و آنها را توسط پنجاه نفر شمشیربه دست محاصره می کنی.اگر در طی حداکثر سه روز آنها به نتیجه نرسیدند، سر هر شس نفر را بزن و بگذار مردم خود تصمیم برای بر گزیدن خلیفه جدید کنند.اما اگر نتیجه رای گیری یک به پنج و یادو به چهار شد،سر یک نفر مخالف و یا دو نفر مخالف را بزن.اما اگر نتیجه سه با سه شد،رای آن سه نفری ملاک است که عبد الرحمن عف در آن وجود دارد برحق و باید از بین آن سه نفر خلیفه مشخص گردد.دقیقا مخالف نطر پیمبر که میزان حق را علی می دانست.عمر می گوید، اگر هر سه نفر تمکین نکردند، سر هر سه نفر را بزن.

شیعه خطش، خط شاه کربلاست
جوهرش خون و قلم تیغ ولاست
مکتبش عشق حسین سر جداست
سجده گاهش خاک پاک نینواست

باسمه تعالی

برداشت هایی از نهج البلاغه

خطبه سوم : قسمت چهارم

بخش سوم

خطبه شقشقیه

حضرت علی در ادامه خطبه می فرمایند از ترکیب و ضوابط شورا به خدای متعال پناه می برم. شورائی که یکی از اعضایش عثمان است و تشنه خلافت می باشد ، دیگری داماد عثمان عبد الرحمن عف می باشد.نفر سوم سعد ابن ابی وقاس،پدر عمر سعد،قاتل امام حسین است.نفر چهارم طلحه می باشد که کینه فراوان حضرت را به دل دارد.

در زمان رای گیری، طلحه گفت که من به نفع عثمان کنار می روم.زبیر هم به نفع امیر المومنین کنار رفت.ابی وقاس هم به نفع عبدالرحمن عف کناره گیری کرد.عبدالرحمن رو به حضرت علی کرد و گفت در صورتی با تو بیعت می کنم که رفتار و ملاک قضاوت تو کتاب قرآن، سنت پیمبر و سیره دو خلیفه گذشته باشد.حضرت در پاسخ گفتند که من بر اساس کتاب خدا،سنت پیغمبر و اجتهاد خودم حکومت داری می کنم.عبد الرحمن همین سوال را از عثمان کرد و او شرایط را پذیرفت.

عبدالرحمن دو مرتبه دیگر سوال و شروط خود را را به حضرت مطرح نمود و در هر دوبار پاسخ اول حضرت را شنید.سپس دست بیعت به عثمان داد و او را امیر المومنین خطاب نمود.

حضرت علی در پایان رای گیری فرمودند، این اولین باری نیست که به ما پشت می کنید.خداوند به ما صبری زیبا و جمیل داده است و از خدای متعال یاری و مدد می طلبم.حضرت رو به عبدالرحمن کردند و گفتند خلافت را به کسی دادی، که بعد از مردن او حکومت به تو برسد.اما خداوند هر روزی در کاری است و اشاره به زن عطر فروشی کردند که افراد قبل از رفتن به جنگ عطر او را می خریدند تا بتوانند به خاطر آن تعداد بیشتری از افراد دشمن را به هلاکت برسانند.اتفاقا بین عثمان و عبدالرحمن اختلاف نظر پیش آمد و خونریزی شدید و زیادی شد.سپس عبدالرحمن در پاسخ به سخنان حضرت گفت یا علی پیش پای ما کشتن خود را قرار مده.بعد حضرت جلسه را ترک نمودند.

سیر حق دارد سروری جان فزا

جملگی عشق است و نور است و صفا

هر که باشددر صراط مستقیم

می چشد می را ز دست دلر با

خطبه سوم : قسمت ۴
بخش چهارم
خطبه شقشقیه
حضرت علی می فرمایند، خلیفه دوم من را همانند یکی از دیگر اعضا می دانست.پناه به خدا می برم از چنین شورائی.حضرت می فرمایند که همه آگاه بودند که من از نظر فضیلت برتر همه هستم.اما متاسفانه شرایطی ایجاد شده که منی که در دامن پیامبر بزرگ شده ام با کسی که پدرش قاتل امام حسین است در یک ردیف قرار داده می شود.
آنها می خواستند که من با انتخاب عثمان مخالفت کنم و مرا به هلاکت برسانند.لذا من نیز همانند کبوترانی که دسته جمعی پرواز می کنند و دسته جمعی می نشینند با اعضای شورا همراهی کردم تا اسلام واقعی و تشیع باقی بماند.
حضرت علی در وصف خلیفه سوم می گوید، که او همواره یا پای سفره بود و یا در دستشویی.لذا او را فردی شکم پرست معرفی می کنند که به خلافت مسلمین رسید.
کلید دار کعبه دو فرزند داشت، یکی هاشم و دیگری امیه.فرزندان و نسل بنی هاشم افرادی چون امیر المومنین بودند.اما نسل بنی امیه افردای چون معاویه بودند.این دو نسل همواره دارای خصلت های متمایز و متضاد و درگیر بودند.با به قدرت رسیدن عثمان، فرزندان بنی امیه قدرت گرفتند و عثمان در دوران حکومتش قدرت زیادی به معاویه داد.نسلی که تا دیروز خانه نشین و گوشه گیر بودند،امروز با ریخت و پاش هائی که عثمان از بیت المال می کرد ،جایگاه بالائی پیدا نمودند.

خدعه و مکر نمودند پس از مرگ نبی 
تا حکومت برسد بر دگران جز به علی
گاه گویند جوان است و گهی حیله کنند
لیک غافل که خدا حامی حق است و ولی

خطبه سوم : قسمت ۴
بخش پنجم
خطبه شقشقیه
حضرت علی در ادامه می فرمایند، عثمان با این ریخت و پاش ها و انتصابات و قدرت دادن به فرزندان بنی امیه نتوانست در تداوم حکومت موفق باشد.عملکرد و رفتار او موجبات سقوط او را فراهم آورد. شکم پرستی عثمان ، بالاخره او را از صورت به زمین انداخت.
شرح کامل ماجرا را ابن ابی الحدید در جلد دوم کتاب شرح نهج البلاغه خود از قول تاریخ نویس معتبر بنام طبری توضیح داده است.در دوران حکومت عثمان افراد متقی همچون مالک، ابوذر،عمار را کنار گذاشته شدند و یا تبعید نموند و بیت المال مورد تعرض زیاد قرار گرفت.افرادی شرابخوار همچون ولید را بکار گماشتند.در این موقع بود که مردم به تنگ آمدند و شورش کردند و خانه عثمان را محاصره کردند و خواستند که از حکومت کناره گیری کند.
در این زمان بود که عثمان از حضرت علی کمک خواست که مردم را به آرامش دعوت کند.عثمان از حضرت خواست که با مردم صحبت کند و او قول داد که از سخنان حضرت پیروی کند.‌اگر چه حضرت چندین بار به او در خصوص حکومت تذکر داده بودند و او قبول می کرد ولی در عمل اعتنایی نمی کرد.
امام به اتفاق سی نفر از یاران خود به نزد مردم که علیه خلیفه سورش کرده بودند رفت.امام با جمعی از سران شورش که از مصر آمده بودند صحبت نمودند و آنها قبول کردند که برگردند و عثمان نیز قول داد که به شکایات مردم رسیدگی کند.
عثمان وقتی به خانه برگشت، دید که مروان به اتفاق گروهی از خاندان بنی امیه آنجا نشسته اند.مروان گفت سخن بگویم و یا ساکت باشم.همسر عثمان گفت ساکت باش.شما ها قاتل عثمان هستید و فرزندان او را یتیم خواهید کرد.مروان به عثمان گفت آنچه تو در مسجد گفتی به صلاح خلافت نمی باشد.
حضرت علی که مطلع از حضور مروان در منزل عثمان گردید، به طرف منزل عثمان رفتند و به عثمان گفتند که خاندان بنی امیه نمی گذارند که به قول خود عمل کنی و چند روز مرا نخواهی دید.در این ایام سران مصریانی که به طرف مصر می رفتند از نیمه راه باز گشتند و نامه غلام عثمان به والی مصر در رابطه با مجازات شورشیان را تحویل حضرت دادند.
عده ای گفتند این کار مروان است که این نامه را تهیه و مهر عثمان را پای آن زده و به غلام عثمان داده که به والی و عرماندار مصر جهت اجرا آنرا ببرد.حضرت موضوع را با عثمان در میان گذاشتند.عثمان گفت که من از این نامه بی خبرم.
عده ای دیگر گفتند مگر امکان دارد که فردی چون مروان اقدام به چنین عملی بدون نظر عثمان کند و عثمان خبر نداشته باشد.عثمان گفت من خبر ندارم که مروان چنین کاری را انجام داده است.مصریان گفتند از دو حال خارج نیست.اگر واقعا از این نامه خبر نداری،این کار نشان می دهد که لیاقت حکومت داری بر مسلمین را نداری.چنانچه خودت اقدام به این کار کرده ای، باز این خلاف تعهدی است که دادی و کار درستی نیست.در هر صورت لایق خلافت بر مسلمین را نداری.

مکن تکیه بر مال و زور و نفر
اگر می توانی از آن کن حذر
شوی خوار گر تکیه بر آن کنی
بود سخت این امتحان بر بشر

   
خطبه سوم : قسمت چهارم
بخش ششم
خطبه شقشقیه
عثمان گفت من این لباس خلافت از طرف خدا به من رسیده است و آن را از تن بیرون نمی آورم ولی توبه می کنم.مصریان گفتند یا تو را به قتل می رسانیم و یا خودت از خلافت صرف نظر کن.
عثمان باز از حضرت کمک خواست و گفت سه روز به من فرصت دهید تا به مشکلات مردم رسیدگی کنم.عثمان در این سه روز مشغول تدارکات جنگ و منتظر آمدن نیروهای کمکی از اطراف مدینه بود تا قیام مردم را سرکوب کند.مردم که از این موضوع آگاهی پیدا کردند، حلقه محاصره را تنگ تر کردند.حتی برای تسلیم شدن عثمان، آب را هم بروی او قطع کردند.عثمان پیکی را نزد حضرت علی فرستاد تا برای او آب بیاورند.حضرت نیز پذیرفتند و توسط فرزندان خود آب را به او رساندند.
در این بین درگیری بین مردم و هوادارن عثمان در خانه او در گرفت و چندین نفر از طرفین کشته شدند.عده ای وارد اطاق عثمان شدند و تقاضای تسلیم شدن او را کردند و او نپذ یرفت و نهایتا کشته شد.بدن عثمان سه روز به زمین افتاده بود و کسی دفن نمی کرد.باز حضرت وساطت کردند، که بدن عثمان به خاک سپرده شود.باز عده ای ممانعت می کردند که بالای سر او نماز خوانده شود ، که با وساطت حضرت نماز میت برای او خوانده شد.
بدن عثمان در گورستانی در خارج از بقیع دفن شد. معاویه در زمان حکومت خود دستور داد که به خاطر اینکه اهانتی به عثمان نشده باشد، این گورستان را نیز جزئی از بقیه محسوب منظور کنند و قبرستان بقیع را توسعه دادند.

فرصت طلبان ذلیل و خوارند و حقیر
قدرت طلبان حریص و مستند و اسیر
دوری ز هوای نفس و دوری ز گناه
منجر به هدایت است و یاری و نصیر







خطبه سوم : قسمت ۵
بخش اول
خطبه شقشقیه
بیعت و تبریک
حکومت عثمان با کشته شدن او ، بعد از حدود دوازده سال به پایان رسید.در حقیقت دوران خلافت او چون فصل پائیز بود.با ایجاد حکومت اسلامی توسط حضرت علی، فصل بهارفرا رسید.مولانا می گوید:

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد
حضرت علی در ابتدای خطبه فرمودند، دو را بیشتر برایم نبود.اگر قیام می کردم، یار و همراه و یاوری نداشتم و لذا نتیجه مشخص بود.تنها برایم صبر و بردباری باقی می ماند ،که آن را پیشه نمودم.
حضرت در خطبه۲۲۹ نهج البلاغه می فرمایند، بسیاری از مردم با شادمانی با من بیعت کردند.حتی کودکان نیز خندان و خوشحال شده بودند.بزرگسالان و پیران با حالت لرزان برای بیعت و تبریک پیش من می آمدند.حتی بیماران سوار بر دوش دیگران می آمدند تا بیعت کنند.بطور کلی زن و مرد، پیر و جوان،سالم و بیمار همگی برای بیعت آمدند.حافظ می گوید:

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
بارم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

با آمدن علی چه غوغایی شد
از فرط خوشی چه شور یکتایی شد
هر پیر و جوان به شوق بیعت رفتند
دعوت همه گیر و یک صدایی شد



خطبه سوم : قسمت ۵
بخش دوم
شقشقیه
حضرت علی می فرمایند، اگر چه عده ای به ظاهر با انبوه مردم با اینجانب بیعت کردند، اما به خاطر ریخت و پاش های بی جای خلیفه سوم، عده ای را پر توقع کرده بود.با حکومت امیر المومنین , منافع عده ای از حکومت قطع شد و مخالفت آنها به تدریج شکل گرفت.مولانا می گوید:

این جهان و اهل او بی‌حاصل‌اند
هر دو اندر بی‌وفایی یکدل‌اند
زادهٔ دنیا چو دنیا بی‌وفاست
گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست
اهل آن عالم چو آن عالم ز بر
تا ابد در عهد و پیمان مستمر
ابن ابی الحدید در کتاب شرح نهج البلاغه خود می گوید که پیامبر گرامی یک روز سخنی به امیر المومنین گفتند که می توان آنرا از معجزات پیغمبر بر شمرد.حضرت محمد می گویند، تو بعد ازمر گ من با سه دسته از جماعات می جنگی.ناکثین و قاسطین و مارقین.
قاسطین ظالمینی هستند که به ظاهر و در ابتدا با تو بیعت می کنند ولی بیعت خود را پس از مدتی می شکنند.عده ای از دین خدا خارج می شوند که به آنها مارقین گفته می شود.ناکثین نیز گروهی پیمان شکن هستند.
حضرت علی در این خطبه اشاره به این حقایق می کنند.ایشان می فر مایند، عده ای با شروع به کار اینجانب، اقدام به پیمان شکنی نمودند و بیعت خود را شکستند.از جمله طلحه و زبیر.هنوز سه ماه از حکومت امیر المومنین نگذشته بود که اقدام به مخالفت با حضرت نمودند.اینان بعد از اینکه فهمیدند که حضرت با توجه به مصالح مسلمین و شناختی که از آنها دارند، افرادی را منتصب در پست های حکومتی می کنند و دیگر ریخت و پاش های دوران خلیفه سوم تمام شده است.لذا به حضرت گفتند که ما برای اجرای حج عمره عازم مکه هستیم.حضرت به آنها گفتند که به خدا قسم، شما برای فتنه و پیمان شکنی عازم مکه هستید.
طلحه و زبیر عازم مکه می گردند و در مکه با عایشه، سومین همسر پیمبر گرامی و فرزند ابوبکر، صحبت می کنند.عایشه به خاطر قتل عثمان و بیعت مردم با حضرت علی ناراحت بود.تاریخ یعقوبی می گوید به بهانه خون خواهی از مرگ عثمان، عایشه را متقاعد می کنند که لشکری را به بصره بفرستند و با متقاعد کردن مردم بصره به حضرت علی به جنگ بپردازند.
تاریخ یعقوبی می نویسد، شبانه لشکری عازم بصره شد.در بین راه برای آب دادن حیوانات در محلی توقف کردند که سگهای آنجا پارس می کردند.این نشانه ای از محلی بود که پیمبر به عایشه گفته بودند.لذا عایشه تصمیم می گیرد که برگردد.اما چهل نفر نزد او می آیند و می گویند اینجا محلی نیست که پیمبر اسلام به آن اشاره داشتند.

ناکثین و قاسطین و مارقین
جملگی هستند افرادی  لعین
عهد با آنها ندارد ارزشی
بشکنند در  لحظه های واپسین


دکتر علی رجالی
@alirejali
 

  • ۹۷/۰۸/۱۵
  • علی رجالی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 10:44  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشت های از نهج البلاغه 
خطبه دوم : قسمت ۱
بخش اول
جنگ صفین
صفین نام سر زمینی نزدیک سوریه می باشد.در اینجا جنگی بین لشکریان حضرت علی و لشکریان معاویه در گرفت.لذا این نبرد را به خاطر محل وقوع آن، به جنگ صفین شهرت یافت.
در این جنگ معاویه و لشکریان او شکست خوردند.اما عمرو عاص با سر نیزه کردن قرآن،
مانع پیروزی نهایی مسلمانان و برچیده شدن حکومت معاویه گردید.با این کار عمر و عاص، دو دستگی در لشکر یان حضرت علی پدید آورد و مانع شکست نهای لشکریان معاویه گردید.
حضرت در برگشت از نبرد صفین یک سخنرانی دارد که در خطبه دوم به آن می پردازیم.در این خطبه حضرت در خصوص نتیجه نبرد و عواملی که باعث شد پیروزی نهایی بدست آید سخنی به میان نمی آورد.
حضرت در این خطبه در خصوص ستایش خداوند سخنانی می گوید.انسان های معمولی در حالت آرامش کمتر سخن از ستایش می گویند.اما حضرت پس از جنگ و عدم پیروزی راجع به ستایش حق تعالی سخن می گوید.
حضرت علی پس از ستایش حق تعالی، از خدای بزرگ می خواهد که نعمت هایی که به ما عطا نموده است، کامل کند.حضرت شکست و یا پیروزی ظاهری را از نعمت های الهی می داند.لذا از خدا تقاضای کامل نمودن نعمات می کند.او خداوند را بخاطر گرفتن ها و دادن ها ستایش می کند.همانند مادری که به نوزاد خود مدتی شیر می دهد و سپس او را از شیر می گیرد.لذا در هر حالت سلامتی و صلاح و عافیت فرزند اصل است و نه چیز دیگری.بنابراین هر کاری که مادر انجام دهد به نفع فرزندش می باشد.

خدا گر دهد نعمتی شاکرم
بجز او ندارم کسی در برم
اگر آن بگیرد ندارم گله
خدا خواست نفع من وخاطرم


خطبه دوم : قسمت اول
بخش دوم
ستایش خداوند
حضرت علی خداوند را به خاطر انواع نعمتهایی که به ما داده است ، مستحق حمد و ستایش می داند. اگر کسی به ما نیز خدمتی کند، در ازایش قدر دانی می کنیم.علت اینکه ما دنبال روی افرادی می رویم.بخاطر این است که از او حسناتی دیده ایم و فکر می کنیم که اوست که باعث نجات ما شده است.لذا ما خدا را بخاطر نعمات او ستایش می کنیم و تسلیم اوامر الهی هستیم.زیرا تنها اوست که خیر و صلاح ما را در امور جاری می داند.
اگر انسان، سایرین را حمد و ثنا گو باشد.آنها به خاطر لغزشهایی که دارند ما را نیز دچار لغزش و انحراف می کنند.اما اگر خدای منزه و پاک را ستایش و حمد کنیم ،او سر تا پا نور و پاکی است.لذا اسباب خوشبختی ما را فراهم می کند.بنابراین با ستایش خداوند انسان از خطاها و لغزش ها مصون می ماند.
حضرت می فرمایند، من به درایت و کفایت خداوند اطمینان دارم.لذا احساس نیاز می کنم.بنابراین از او طلب یاری و کمک می کنم.تنها به او امید و دل بسته ام.خداوند به حضرت موسی می گوید، تا ما خدایی می کنیم از ما تبعیت کن و امیدت را بجز ما به کسی دیگر نبند.
حضرت علی می فرمایند، انسان ها در بیماریها و مصیبت ها یاد خدا می کنند و از او طلب یاری می کنند.اما در کارهای کوچک از بندگان خدا تشکر می کنند.غافل از اینکه همه کارها به اذن حق تعالی جامعه عمل به خود می پوشاند.چقدر خوب است که انسانها هم در کارهای کوچک و هم در کارهای بزرگ از خدا طلب کمک کنند و تنها او را ستایش و عبادت کنند.
حضرت در ادامه می گوید، چرا حق خدا رعایت نمی شود.حداقل به اندازه کارهای کوچکی که دیگران انجام می دهند، شکر گذاری نمی کنیم.حضرت می فرماید گمراه نمی شود کسی که خداوند او را هدایت کرده باشد.همچنین نجات نمی یابد کسی که مورد عنایت حق تعالی نباشد.حضرت می فرمایند کسی که مورد حمایت حق تعالی باشد، محتاج و نیازمند کسی نمی گردد.
حضرت علی می فرمایند، حمد و ستایش خداوند بالاترین وزن را در ترازوی عدالت خداوند در روز قیامت دارد.اگر تمام کائنات یک طرف و ستایش خدا طرف دیگر ترازوی عدل الهی قرار گیرد.ستایش خداوند سنگین تر است.بهترین ذخیره انسان در روز قیامت ،ستایش خدای بزرگ می باشد.

با ستایش، دور گردی از خطا
از گناه و معصیت گردی جدا
چون خدا پاک است و پاکت می کند
هر چه غیر او بود گردد فنا


خطبه دوم: قسمت اول
بخش سوم
اخلاص عمل
حضرت علی می فرمایند، من وقتی شهادت به یگانگی خداوند و تنها معبودی که لیاقت حمد و ستایش دارد.کاملا به آن اعتقاد دارم و از روی خلوص آنرا اظهار می دارم.من در امتحانات گوناگون در عمل پایبندی و اعتقادم را به شهادتین به اثبات رسانده ام. حضرت می فرمایند من هیچ و شک و تردیدی ندارم که خداوند تنها کارگردان و همه کاره عالم است. تنها به سخنان من توجه نکنید، به سیره و عمل من دقت کنید.
حضرت علی می فرمایند، من به حقیقت شهادتین آگاه و به آن اعتقاد و باور دارم.هر فتح و شکستی ظاهری را برای ما اتفاق بیافتد، برای ما خیر است و از نعمات الهی است.حضرت می فرمایند، تا زمانی که جان در تن داریم این شهادتین را پاس می داریم و آنرا در عمل به پا می داریم.ما شهادتین را با حفظ کردنش، ذخیره و توشه خود در روز قیامت قرار می دهیم.تا ما را از ترس اعمال خود محفوط نماید.
حضرت علی می فرمایند، آنچه باعث تقویت ایمان می گردد، حفظ شعار شهادتین در گفتار و عمل است.اگر انسان به این یقین برسد که تنها خداوند همه کاره عالم است، آنگاه نعمات الهی به سوی او سرازیر می شود.
ریشه محرومیت های ما در اعتقادات ماست.همینکه همه را همه کاره می دانیم و نقش خدا و حضور خدا را در زندگی خود را نمی بینیم.اگر به این باور برسیم که همه وسیله هستند و قدرتی ندارند و آنچه همه چیز است و دارای قدرت مطلق است، تنها خداست ،آنگاه نعمت های الهی در خدمت شما قرار می گزرد و به طرف ما سرازیر می گردد.باور به شهادتین، همانندباز کردن دریچه آب سد می ماند، که موجب می شود که آب های پشت سد با شتاب و فراوانی وارد مزرعه جان ما شود و سر سبزی و نشاط را برای ما به هدیه و ارمغان بیاورد.
حضرت علی می فرمایند، اعتقاد به وحدانیت و همه کاره دانستن خدا موجب می شود که شیطان از حیطه ذهن افکار ما دور گردد.دیگر وسوسه های شیطانی و افکار شیطانی مانع پیشرفت ما نگردد.در حقیقت، شیطنت ها ریشه در عدم اعتقاد به خدا دارد .

گر بیاری وحدت حق را به یاد
می شود نعمت فراوان و زیاد
گر یقین پیدا کنی درنقش حق
نیست اندوه و غمی و انسداد


خطبه دوم :قسمت ۲
بخش دوم
نور قرآن
حضرت علی می فرمایند، خداوند توسط پیامبران قبلی مشخصاتی از آخرین پیامبر را بیان نموده اند.آنها ظهور آخرین پیمبر الهی را در کتب خود نوشته اند.دقیقا همان پیامبری که نویدداده شده بود به پیامبری مبعوث گردید.
خداوند آخرین پیامبر خود را با کتاب نوشته شده ای به رسالت پیامبری مبعوث نمود.البته عالم هستی کتاب نانوشته خداوند می باشد.
صراف ها پول افراد را می گیرند و به پول مورد نیاز فرد تبدیل می کنند.با این عمل موجودی فرد قابل انتقال به کشور صاحب پول می گردد و امکان خرید و فروش مقدور می گردد.خداوند نیز مفاهیم والای قرآن را باارایه مثال ها و داستان ها تنزیل می کند تا برای عموم قابل فهم و استفاده باشد.سوره یوسف برای انسانها می تواند بسیار سازنده و مفید باشد، اگر در محتوای آن تامل و تفکر کنیم.
عالم هستی کتاب نا نوشته و مصور خدای متعال است.اما قرآن کتاب مکتوب و نوشته شده خدا می باشد.اهل معرفت هر آیه و نشان از خدا را یک کتاب می دانند.سعدی می گوید:
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
روز بهارست خیز تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار
وعده که گفتی شبی با تو به روز آورم
شب بگذشت از حساب روز برفت از شمار
دور جوانی گذشت موی سیه پیسه گشت
برق یمانی بجست گرد بماند از سوار
دفتر فکرت بشوی گفته سعدی بگوی
دامن گوهر بیار بر سر مجلس ببار
حضرت علی، قرآن را کتاب نور معرفی می کند.تا مردم بواسطه آن کسب معرفت کنند و نور الهی در دل آنها بتابد.نور فیزیکی وسیله و عامل دیدن اشیا می باشد.همانطوریکه چشم بدون نور نمی تواند چیزی را ببیند.انسان نیز بدون نور الهی و قرآن نمی تواند به همه حقایق هستی پی ببرد.
اشیای نورانی، حیطه انتشار نورشان محدود است.همانند یک شمع وسعت کمی را می تواند نورانی کند.حضرت علی می فرمایند نور الهی نامحدود است.آنقدر با سرعت حرکت می کند بطوریکه امکان روئیت نور الهی توسط چشم مقدور نیست .حقایق قران از یک هزار و چهار صد سال پیش تا کنون، روز به روز حقایق آن بر مردم بیشتر آشکار می گردد.
حضرت می فرمایند، نور قرآن تنزیل شده است بطوریکه نه آنقدر زیاد است که انسان اذیت شود و نتواند آنرا ببیند و نه آنقد نا چیز است که دیده نشود.این نور ملایم برای انسان می باشد.

همه عالم کتاب هو می باشد
این کتاب جستجو می باشد
لیک قرآن کتاب مکتوب است
برگ برگش پیام او می باشد

خطبه دوم :قسمت ۲
بخش سوم
دستورالعمل های زندگی
حضرت علی می فرمایند، این قرآن شامل مجموعه فرمانها و دستورالعمل های محکم و قاطع و پایدار می باشد.همچنین آیات قرآن کشف حقیقت می کنند.حضرت می فرمایند، خداوند این کتاب را توسط پیامبر گرامی نازل کرد تا شبهات در افکار و اذهان و زندگی مردم زدوده شود و دچار گمراهی و سردر گمی نگردند.این کار باعث می شود که مردم زندگی و عمر خود را با خیالات و توهمات ذهنی بیهوده طی نکنند.
خداوند با ارائه دلایل روشن و برداشتن روکش از عناصر هستی، موجبات کشف حقایق را نمود.حضرت می فرمایند، قرآن دارای آیاتی است که مردم را از داشتن خشم و غصب به یکدیگر و دوری و پرهیز از آنها سفارش می کند.خداوند عذاب هایی ، حتی در این دنیا، برای افراد و قوم هایی که از فرمان الهی سرپیچی کردند، قراد داد و به نمایش گذاشت تا عبرتی برای دیگران باشد.بدین طریق به ما می گوید، که امکان دارد برای شما هم اتفاق افتد.لذا مردم را نهیب می زند که اسیر هوای نفس خود نشوند، زیرا ممکن است دچار عذاب و تنبیه سختی قرار گیرید.لذا مراقب گفتار و کردار و اعمال خود باشید، که ما جزای اعمال شما را ممکن است در همین دنیا داده شود و به آخرت واگذار نکنیم .
خداوند می فرمایند، اگر می خواهی بالا بروی، دستان خود را به ریسمان الهی بگیر و بالا برو.همانند انسانی که در چاه افتاده و تنها راه نجات او برای رهایی متوسل شدن به طناب و بتدریج بالا آمدن از چاه ظلمت و تاریکی است.ریسمان الهی چیزی نیست بجز معارف الهی و دستورات خداوند که بطور روشن و آشکار توسط پیمبر گرامی برای نجات ما در زندگی بیان شده است.

 از بهر نجات و دفع شیطان
تقوا و عمل به شرع و قرآن
منجی بشر ز جهل و غفلت
ایمان و عمل به حرف یزدان


خطبه دوم : قسمت ۳
بخش اول
بعضی چیزها و افراد وقتی هستند، انگار نیستند.اما همینکه نیستند، آنها هستند.در تاریکی است که ارزش نور خورشید مشخص می گردد.بسیار افراد با تقوا هستند که نزد عوام گمنام هستند.اما بعد از مرگشان شخصیت آنها نزد مردم معلوم می گردد.
پیامبر گرامی چراغ هدایت بود.ارزش او وقتی معلوم می گردد، که زندگی جاهلیت را مرور کنیم.حضرت علی در این خطبه اشاره ای به دوران جاهلیت اعراب قبل از رسالت پیغمبر گرامی می کند.حضرت می فرماید، که دین همانند ریسمانی می ماند که انسان را به دنبال خود می کشد.پیامبر گرامی با اخلاق خود و معرفی دین اسلام، در شرایطی که امکانات ارتباط جمعی همانند امروز نبود.توانست با حداقل امکانات، حد اکثر تبلیغ ممکن را جهت دعوت جهانیان به اسلام را بعمل آورد.
دین به انسان جهت می دهد. دست و زبان و اعمال و افکار آدمی را هدایت می کند.که چکار باید بکنی تا رستگار شوی و چه کار نکنی ،تا گمراه نگردی.دین وسیله ایست که انسان را به سوی خداوند رهنمون می سازد.شاعر می گوید.

رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می کشد هرجا که خاطر خواه اوست
رشته بر گردن نه از بی مهری است
رشته ی عشق است و بر گردن نکوست

حضرت می فرماید، در دوره جاهلیت از دین خبری نبود و مردم در گمراهی بسر می بردند.آنچه انسان ها را استوار و محکم در برابر حوادث گوناگون قرار می دهد و انسان ها را بیمه می کند اعتقادات و باور های افراد است.که همانند پایه های یک ساختمان می ماند که اگر اصول فنی ساختمان رعایت نشود ،با کوچکترین زلزله خراب می گردد.

آدمی را دین به بالا می برد
از زمین تا عرش اعلا می برد
دین برد ما را به سوی کوی دوست
از جهالت دور و دلها می برد


خطبه دوم : قسمت ۴
دل خدا
انسان ها دارای علایق گوناگونند و هر کسی دنبال بدست آوردن چیزی می گردد.یکی دنبال علم، دیگری دنبال ثروت،یکی پست و مقام و الی آخر.خوشا به حال کسانی که دنبال شکار دلها هستند.این شکار باقی می ماند و غیر از آن بقیه فانی هستند.
مولانا می گوید اگر می خواهی اسرار عالم برویت آشکار شود و پرده های ظلمانی کنار رود و حقایق را ببینی، باید عاشق شوی.زیرا عشق تنها وسیله ایست که توسط آن امکان کشف حقایق وجود دارد.
حضرت علی می فرمایند،راه رسیدن به اسرار الهی از طریق چهارده معصوم است.اینان ریسمانهای الهی هستند که اگر کسی به آنها متوسل شود، امکان دسترسی به حقایق هستی را پیدا می کند.اینها رازدانان خداوند می باشند.اینها نقش دل خداوند را دارند.زیرا دل محل نگهداری اسرار است.
لازم به ذکر است که اسرار الهی به هر کسی گفته نمی شود.باید ظرف وجودی انسان پاک و تحمل اسرار هستی را داشته باشد.اهل بیت محبوبان حق تعالی هستند و آنها دریا دل و پاک می با شند.اینان باید رهبری انسانها را در ادوار گو نا گون بعهده گیرند.لذا نیاز است که به اسرار هستی آگاه باشند.بنابراین کلیه اعمال آنان چه صلح باشد و یا جنگ،از روی شناخت و بصیرت و صلاح و شناخت می باشد.
حضرت در خطبه پنجم می گویند، اگر صحبت کنم می گویند دنبال حکومت است.اگر سکوت کنم می گویند او می ترسد.
حضرت می گویند، عشق به مرگ از لذت خوردن شیر کودک گرسنه از پستان مادر برای من لذیذ تر است.حضرت می فرمایند ،من از اسرار پشت پرده ای با خبرم که اگر لب به سخن باز کنم، دلهای شما همانند دلو های به ریسمان بسته که درون چاه عمیق رفته است می لرزد.
حضرت علی دست روی سینه خود می گذارند و به کمیل می گویند، سینه ای من صندوقچه اسرار هستی است.اگر کسی را می یافتم که تحمل دریافت آنها را داشت، لب به سخن می گشودم.

هر کسی دنبال صید است و شکار
عده ای مشغول طی روزگار
خوش به حال آنکه صید دل کند
لذتش چندان و باشد ماندگار


خطبه دوم قسمت۴
بخش دوم
حضرت علی می فرمایند که اهل بیت پناهگاه حق تعالی هستند.یعنی توسط چهارده معصوم اوامر الهی حفظ می گردد و مانغ از بین رفتن احکام الهی می شوند. دستورات الهی توسط آنان نگاهبانی می گردد.اینان با تبین ومجاهدات و تلاش خود ،دین خدا را یاری می دهند.برای حفظ اسلام، آماده شهادت هستند.آنها همانند یک سپر که انسان را از خوردن تیر حفظ می کند، آنان خود را سپری برای حفظ دین و ایجاد انحراف قرار می دهند.
اهل بیت صندوقچه علوم خداوند می باشند.بدون اینکه تعلیمی دیده باشند، علمشان لدنی است و خداوند اسرار هستی را در اختیار آنان قرار داده است.امام صادق می فرمایند ما اهل بیت آگاه هستیم از ریشه مشکلات جوامع و ما قادر به حل و بر طرف کردن آنها هستیم.اینان از امور گذشته و اموری که در آینده اتفاق می افتد، آگاه هستند.
حضرت علی می فرمایند، چهارده معصوم، پناهگاه مردم هستند.اینان قادرند که مشکلات مردم را حل نمایند.حکومت الهی بر جهان هستی توسط امام زمان هر عصر انجام می گیرد.اینان صاحبان کتابهای الهی که گران ترین غنایم هستی است،می باشند.بعلاوه مردم با پناه بردن به آنها، در امان می باشند و موجب دلگرمی مردم هستند.اینان همانند غار ها در دل کوه ها هستند که پناهگاهی محکم و آسان و رایگان است.
حضرت می فرمایند، اگر کرسی قضاوت برای من فراهم شود، می توانم بر اساس دین های گوناگون قضاوت کنم.زیرا حقایق تمام کتب آسمانی در سینه و دل ما قرار دارد.
امیر المومنین دین را به زمین و اهل بیت را به کوه ها تشبیه می کنند.خداوند می فرمایدکوه ها همانند میخ هایی می مانند که یک تابلو را به دیوار محکم می کند.کوه ها باعث می شوند ارتعشات زمین گرفته شود و زمین برای ساکنینش همانند گهواره آرام باشد.
اولیای حق ،برای حفظ دین، جان می دهند
دین احمد را بیان و جهد و دستان می دهند
اهل بیت آگاه و دانا بر علوم هستی اند
ملجا درماندگان و نور یزدان می دهند


خطبه دوم : قسمت۴
بخش سوم
حفظ دین
حضرت علی می فرمایند، که چهارده معصوم سرچشمه معارف الهی و معادن با ارزش معرفت می باشند.اینان باعث می شوند که دین خدا منحرف نشود و در مسیر درست حرکت نماید.
حضرت دین را تشبیه به بدن انسان می کند، که بعضا دچار اضطراب می گردد.َ مثل پاره گوشتی که در کنار قلب قرار دارد و در مواقع ترس و وحشت شروع به لرزش می کند.چهارده معصوم و اولیای الهی این تنش ها را از دین می گیرند و دین را وسیله ای برای آرامش انسان باز می گردانند.اگر دین خدا دچار انحراف شد و کمر دین شکسته شود، دیگر نمی توان براحتی آنرا راست نمود.لذا بر همه لازم است که با اعمال و رفتار و گفتار خود این میراث الهی را حفظ و به نسل های بعد سالم تحویل داد.

حافظ دین خدا در پیچ و خم
با امام است وولایت بیش و کم
حافظ ما دین بود همچون سپر
تیر های نفس دون شر است و غم

 
خطبه دوم : قسمت ۵
بخش اول
بذر گناه
کشاورزان برای بدست آوردن یک محصول سه مرحله را باید پشت سر بگذرانند.کاشت، داشت و برداشت است.در مرحله کاشت، دانه را در داخل خاک قرار می دهند.فاصله جوانه زدن تا برداشت محصول ، نیاز به مراقبت و آبیاری دارد که به آن داشت می گویند.در مرحله سوم، برداشت محصول و درو کردن آن فرا می رسد.
امیر المومنین دنیا را همانند مزرعه می دانند.اگر اعمال ما خوب باشد، در این مزرعه اگر قلمه گل بکاریم،پس از مدتی غنچه های گل شکوفا می گردد.انسان گناهکار با عمل خود بذر خار می کارد و لذا خار بدست می آورد. گناه بین انسان و خدا فاصله می اندازد.غفلت از خدا موجب می شود ،که بذر گناه در دل انسان ریشه بدواند و رشد کند.بدیهی است که محصول بذر گناه ، پس از آبیاری،هلاکت و بدبختی است.انسان اگر دچار گناهی شد، باید بلافاصله توبه کند و بذر گناه را آبیاری نکند.در غیر اینصورت پس از هر کاشت و داشتی، یک برداشت هست.

گر بکاری در دلت بذر گناه
گر کنی غفلت ز احکام اله
نیست محصولی بجز رنج و عذاب
گر توانی توبه کن در بین راه 

باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه
خطبه دوم : قسمت ۵
حضرت علی می فرمایند، در عالم همتایی مانند چهارده معصوم وجود ندارد.همانند خدای متعال ، که مثل و همانند ندارد.اینان صاحبان کرامت و جلال و جبروت هستند.اهل بیت ریشه های درخت پاک اسلام هستند و دیگران برگ و شاخه این درخت تنومند اسلام هستند.بنابراین هیچکس، همانند آنها نمی شود.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید، اگر حضرت علی با کفار در جنگ های گوناگون به جهاد نمی پرداخت ، کفار بر مسلمانان غلبه پیدا می کردندو اگر خلفا از علوم حضرت علی بهره نمی بردند، حکومت آنها نابود می شد.
حضرت می فرمایند، اهل بیت اساس و پایه دبن اسلام هستند.اینان همانند ستون برا دین هستند.باورهای جامعه به ارزش های الهی در پرتوی آنها می باشد.
حضرت می فرمایند مردمانی که جلوتر از چهارده معصوم هستند، باید عقب گردند تا امکان قرار گرفتن در کنار اهل بیت برایشان مقدور گردد.کسانی هم که عقب افتاده اند ، باید کوشش کند تا بتوانند خود را به قافله اهل بیت برسانند و در کنار آنها قرار گیرند.

نماز با ولایت، روشنایی است
وصول کردگار و دلربا یی است
ولایت ریشه و اصل و عمود است
نماز بی ولایت، لهو و بازی است


خطبه دوم : قسمت ۵
بخش سوم
ویژگی حاکمان
حضرت علی می فرمایند، کسی که بر مردم حکومت می کند و برآنها ولایت دارد، دارای شرایطی است که تنها در چهارده معصوم می توان پیدا نمود.این یک حق است و هر کسی این حق را شامل او نمی شود.اینان ستون های باور و اعتقادات مردم هستند.مردم به خاطر اعتماد به آنهاست که دارای ایمان های قوی می شوند.
یک حاکم باید حداقل دو خصلت داشته با شد.یکی دانش و دیگری قدرت روحی.قوم بنی اسرائیل نزد حضرت موسی آمدند و گفتند برای ما یک رهبر تعیین نمائید.حضرت موسی طالوت را بر گزیدند.آنان گفتند او چه امتیازی بر ما دارد.حضرت موسی گفتند که خداوند به او علم و قدرت روحی فراوان عطا نموده است.این دو صفت در چهارده معصوم به وفور وجود داشت.
پیمبر گرامی حضرت علی را برای جانشینی خود به مردم معرفی می کنند.سپس هر امام، جانشین خود را تعیین می کند.در زمان حال حضرت مهدی سکان دار حکومت بر جهان هستی را دارند.امید است که هر چه زودتر خدای متعال دستور برپایی حکومت ایشان را در روی زمین را صادر فرمایند.
حضرت می فرمایند، هم اکنون حق ولایت به صاحب حق رسیده است.ابن ابی الحدید ، که سنی مسلک بود، در کتاب نهج الباغه خود اقرار می کند که حکومت پس از رحلت رسول اکرم، حق علی ابن ابیطالب بود.زیرا او برترین و شایسته ترین فرد پس از فوت پیامبر گرامی بود.اما او بخاطر مصلحت هایی از حق خود گذشت تا اسلام بماند.اعراب نسبت به حضرت علی حسادت می ورزیدند و حضرت نمی خواستند که اسلام نو پا دچار تنش و اضطراب گردد.هنوز جمعی از سران شرک در اعراب بودند که با حضرت دشمنی می کردند.از جمله سران قریش و یهود و منافقین که با حضرت دشمنی بسیارمی کردند.اما توده های مردم به حضرت علی عشق می ورزیدند.
ملاک شناخت منافقین در آن زمان، داشتن بغض و کینه و حسد به حضرت علی بود.امروز نیز می بینیم که منافقین بیشترین دشمنی را با ولایت و شیعیان دارند.زمانی که حضرت علی زمامداری مسلمانان را بعهده گرفتند،چنان استقبالی از طرف مردم بعمل آمد که برای سایر خلفای پیشین نیامده بود.

عشق و صفا جمله عنایت شده
پر تو فشان نور ولایت شده
مهدی بیا که حق هویدا شده
آمدنت شرح و روایت شده
 



دکتر علی رجالی
@alirejali

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 23:47  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از صحیفیه سجادیه-دعای اول 

۲۶

اسفند۹۶

باسمه تعالی
برداشتهایی از صحیفیه سجادیه
دعای یکم _ جلسه اول
نام های صحیفه سجادیه

صحیفیه سجادیه را با توجه به محتوای آن که شامل حکمت ها و دعاهاست، نام های گوناگونی به آن داده شده است.بعلاوه آنرا انجیل اهل بیت نیز گویند.
همانطوریکه نهج البلاغه را برادر قرآن می نامند،صحیفه سجادیه را خواهر قرآن گویند.لازم به ذکر است که محتوای صحیفیه کمک بسیاری در فهم بهتر قرآن به ما می کند و از نظر محتوا شباهت های به قرآن کریم دارد.از این جهت آنرا خواهر قرآن نامند.
کتاب زبور به حضرت داوود تعلق داشت.محتوای آن بیشتر رنگ و بوی دعا داشت.لذا از این جهت صحیفه سجادیه را زبور آل محمد نیز می گویند.
مجموعه دعاهای حضرت سجاد در صندوقچه ای،با قلم حضرت سجاد به پسرشان زید می رسد.متوکل هنگام برگشت از سفر حج،پس از دیدار امام صادق، یحیی پسر زید را ملاقات می کند.می پرسد امام از من سخنی نگفتند.متوکل می گوید ،ایشان گفتند شما هم مانند پدرت زید به دار آویخته می شوی.لذا یحیی برای حفظ مجموعه، دعا های جدش را به متوکل می دهد.متوکل این دعاها را سال بعدکه از سفر حج بر می گشته به امام صادق عرضه می کند.امام می فرمایند،پدرم امام باقر نیز این دعا ها را با قلم خودشان به من دادند.با مقایسه این دو مجموعه ، از نظر محتوا یکسان بودند.لذا کتاب صحیفیه باتفاق همه راویان از حضرت سجاد می باشد.

گفت سجاد این سخن، در موقع ذکر خدا 
استجابت می کندحق، هر تمنا هر دعا 
گاه می‌گردد قبول و گاه بعدا مستجاب 
گاه می‌گردد ذخیره، تا شود روز ی ادا

دعای یکم_ جلسه دوم
نقش دعا در زندگی

هنر دعا در این است که زحمات انسان را به بار می نشناند و برای انسان سودمند می سازد.بسیار افرادی هستند که زحمت زیاد می کشند ولی برای آنها سودی ندارد و اگر سودی داشته باشد برایشان مفید واقع نمی شود و دچار زیان و خسران نمی شود.
ممکن است این سوال برای انسان مطرح شود، با عنایت به اینکه مقدرات انسان از قبیل رزق و روزی و طول عمر از قبل برای انسان مشخص شده است.چه لزومی به دعاست.دعا باعث می شود که آنچه برای انسان نوشته شده افزایش یابد.
در صحیفیه سجادیه ، دعا ها معمولا به یک موضوع خاص اختصاص دارد.اولین دعا اختصاص به ستایش خدای متعال دارد.خداوند نیازی به ستایش ما ندارد. ستایش خدا باعث می گردد که ما شناخت پیدا کنیم که در مقابل چه حقیقتی ایستاده ایم. بدیهی است با شناخت خدا،رفتار ما ، گفتار ما و اعمال ما متمایز از وقتی است که شناخت از خدای متعال نداریم.

با ترک گنه، روح و روان شاد شود
با ذکر و دعا، امید ما یاد شود
اعمال بد و خوب همه گردد ثبت
با هر گنهی حسن تو بر باد شود

 دعای اول

نقش خدا در زندگی

امام سجاد می فرمایند،تنها خدای یکتا قابل حمد و ستایش می باشد.زیرا اگر بدقت بنگریم هر فضیلتی از آن خداست.
خدای متعال از ابتدای خلقت تا انتهای خلقت وجود داشته و وجود دارد. خداوند اول هر خیر و خوبیهاست.اگر خیری بواسطه به تو رسد،اگر خوب دقت کنی خدا به دل آن واسطه انداخته است.خداوند آخر تمام خوبیها و معرفت ها می باشد.یعنی در نهایت کمال معرفت و خوبیهاست.هر آنچه خوبی وجود دارد،مستقیم یا غیر مستقیم سر منشا آن خدای متعال است.
خدا اول و آخری هست که اول و آخر ندارد.
سر و کارت ما از اول تا آخر با خداست.خداوند اولی است که قبل از آن چیزی نبوده است.همچنین آخری هست که بعد آن چیزی وجود ندارد.در حقیقت خداوند صمد است.
 امام حسین (ع) در حدیثى براى صمد پنج معنا بیان فرموده است:

1. صمد حقیقتی است که در منتهاى سیادت و بزرگی است.
2. صمد، ذاتى است دائم، ازلى و جاودانى.
3. صمد، وجودى است که جوف ندارد. همانند هر چیز تو پرى است که درونش خالى نباشد.
4. صمد حقیقتی است که نمى‏ خورد و نمى ‏آشامد.
5. صمد حقیقتی است که نمی ‏خوابد.

مبدا هستی خدا و آخر هستی خداست
می توان گفتا که او از ابتدا تا انتهاست
خود نمایی می کند در عالم و قرآن وانس
ذکر  یزدان در بیان و در کلام انبیاست

جلسه چهارم _دعای اول
بزرگی خداوند


حضرت علی در نهج البلاغه می فرمایند،در نزد اولیای الهی در مقابل خدای متعال،همه چیز کوچک است.گویند گدایی از فردی طلب پول می کند.آن فرد کیف خود را باز می کند که کمک کند.فقیر چشمش به سنگ گرانبهای داخل کیف می افتد و از او آنرا طلب می کند.او هم براحتی می دهد.فقیر آن سنگ را قیمت می کند و به ارزش آن پی می برد.لذا از فروش آن صرف نظر می کند تا به صاحبش عودت نماید.
فقیر سنگ را به صاحب سنگ بر می گرداند و می گوید در ازایش فکر و اعتقادی که باعث می شود تو با ارزشترین سنگ قیمتی که می توانست یک عمر مرا سیر کند به من هدیه کردی ،چیست.در جواب می شنود که باور به بزرگی خدا، سایر چیزها نزد من بسیار کوچک هستند.اگر خدا نزد ما کوچک شمرده شود،آنگاه دنیا در نظر ما بزرگ می گردد و سقوط ما قطعی است.
مابه خدای نامحدود امام سجاد نیاز مند هستیم.نه خدای محدود و ساختگی ذهنمان.هر چه معرفت ما به خدای متعال بیشتر شود،آثار آن در زندگی مان زیادتر است.
انسانهایی که خدایشان بزرگ است در مقابل مشکلات کمر خم نمی کنند.بالعکس کسانی که خدایشان کوچک است،در برخورد با مشکلات و مصیبت ها خود را می بازند و تحمل ناملایمات را ندارند.بزرگی خداوند همانند بزرگی دریا در مقابل قطره کوچکی می ماند.
لذا انسان دانا هرگز خدای بزرگ را نمی دهد تا دنیای کوچک و زود گذر را کسب کند.

 ایمان به خدا امید ما گشت
دین حافظ ما زهر خطا گشت
حرص و حسد وغرور فرجام
نابودی دین شد  و بلا گشت

جلسه پنجم_ دعای اول
جمال حق

امام سجاد می فرمایند، چشم ما قادر به دیدن جمال خدای متعال نیست.اما قادر به دیدن آثار او هستیم .هر چه با چشم سر می بینیم ،مستقیم یا غیر مستقیم، آیات الهی هستند.لذا در قرآن خداوند می فرماید از رگ گردن به شما نزدیکترم.از طرفی آنقدر بزرگ و وسعت دارد که در افق دید ما نیست.همانند ایستادن در کنار یک اقیانوس،انسان در کنار آب است و آنرا می بیند ولی آنقدر آب وسعت دارد که نمی توان اقیانوس را دید.
امام سجاد می فرمایند،حمد و ستایش خدایی را سزاوار است که نه تنها چشمان سر عاجز از دیدن آن می باشد بلکه با ذهن هم قابل تصور نیست.از هر چه تصویر ذهنی کنیم،او بالاتر است.
تنها راه دیدن خدا ، به مرحله یقین رسیدن است.در این حالت آنقدر عظمت الهی در مقابل چشمان ما آشکار است که هرگز به دیدن او فکر نمی کنیم.همانند خورشید،که درخشندگی آفتاب گویای وجود خورشید است.انسان وقتی دنبال استدلال چیزی می رود که برای او روشن و آشکار شود.وقتی همه چیز آشکار بود چه لزومی به اثبات یا دیدن است.

چه خوش گفت وصف خدا را علی
وجودش بود ظاهر و  هم خفی
بود برترین  و بود نزد ما
خدای عظیم  وخدای جلی

جلسه ششم_دعای اول
رابطه انسان و خدا

امام سجاد می فرمایند کلیه مخلوقات حق تعالی نو و مشابهت با چیزی که از آن الگو گرفته شده باشد وجود ندارد.لذا یکی از صفات خدا،بدیع یعنی نو آورنده است.
وقتی فیلسوف می خواهد رابطه انسان با خدا را بگوید.او از رابطه علت و معلول استفاده می کند.از وجود مخلوق به وجود خالق پی برده می شود.
امام سجاد می فرمایند ، رابطه انسان با خدا یک رابطه عاشقانه است.خالق همواره مخلوق خود را دوست دارد.لذا اگر بعضا به ظاهر انسان دچار مشکلات می گردد.نهایتا رشد و تعالی او را در بر دارد.
گویند فردی به کارگاه کوزه گری آمد. کوزه ای را خرید و آنرا به زمین زد و شکست.این کار را ادامه داد.کوزه گر با توجه به اینکه پول کوزه ها را گرفته بود از این کار و شکستن کوزه ها ناراحت شد.این نشان می دهد که سازنده کوزه ، کوزه خود را دوست دارد ،جتی اگر فروخته باشد.چگونه ممکن است خالق مخلوقات به انسان توجه نداشته و او را دوست نداشته باشد.لذا رابطه ما با خداوند یک رابطه عاطفی است.

مست یارم، مست و خاطر خواه دوست 
مست معشوقی که عالم آن اوست 
مست چشمی  را که می خوابد نیم
مست معشوقی که جان دادن نکوست


جلسه هشتم _دعای اول
اراده

سلکه به معنی رفتن است.اما منظور از سلک به ،یعنی بردن می باشد.بعثه،یعنی بر انگیخت.منظور از اراده، یعنی خواست می باشد.
تمام اجزای هستی با اراده و خواست حق تعالی حرکت می کنند و هیچ مخلوقی در جهان هستی وجود ندارد که زیر نطر حق تعالی نباشد.امام صادق می فرمایند بعد از اینکه خدای متعال مخلوقات را خلق نمود،آنها را تحت اراده خود در آورد.
امام سجاد می فرمایند،خاطیان نیز تحت اراده حق تعالی هستند.خدا اراده کرد که انسانها اراده داشته باشند و همانند سایر مخلوقات بی اراده چون ستارگان نباشند.وقتی انسان اراده پیدا کرد ،متعاقبا حق انتخاب دارد. خداوند تنها انسان را بر انگیخت تا با عشق و اراده به سوی حق تعالی بشتابند.

عابدم کن ، تا بیابم ، من جهت
  لایقم  کن، تا بجویم  ، من رهت
ای خدا ،من عاجز از دیدار تو
قادرم کن ،تا بیایم  ، درگهت

 

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 23:42  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
برداشتهایی ازنهج البلاغه
خطبه دوم :قسمت ۲
بخش دوم
نور قرآن
حضرت علی می فرمایند، خداوند توسط پیامبران قبلی مشخصاتی از آخرین پیامبر را بیان نموده اند.آنها ظهور آخرین پیمبر الهی را در کتب خود نوشته اند.دقیقا همان پیامبری که نویدداده شده بود به پیامبری مبعوث گردید.
خداوند آخرین پیامبر خود را با کتاب نوشته شده ای به رسالت پیامبری مبعوث نمود.البته عالم هستی کتاب نانوشته خداوند می باشد.
صراف ها پول افراد را می گیرند و به پول مورد نیاز فرد تبدیل می کنند.با این عمل موجودی فرد قابل انتقال به کشور صاحب پول می گردد و امکان خرید و فروش مقدور می گردد.خداوند نیز مفاهیم والای قرآن را باارایه مثال ها و داستان ها تنزیل می کند تا برای عموم قابل فهم و استفاده باشد.سوره یوسف برای انسانها می تواند بسیار سازنده و مفید باشد، اگر در محتوای آن تامل و تفکر کنیم.
عالم هستی کتاب نا نوشته و مصور خدای متعال است.اما قرآن کتاب مکتوب و نوشته شده خدا می باشد.اهل معرفت هر آیه و نشان از خدا را یک کتاب می دانند.سعدی می گوید:
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
روز بهارست خیز تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار
وعده که گفتی شبی با تو به روز آورم
شب بگذشت از حساب روز برفت از شمار
دور جوانی گذشت موی سیه پیسه گشت
برق یمانی بجست گرد بماند از سوار
دفتر فکرت بشوی گفته سعدی بگوی
دامن گوهر بیار بر سر مجلس ببار
حضرت علی، قرآن را کتاب نور معرفی می کند.تا مردم بواسطه آن کسب معرفت کنند و نور الهی در دل آنها بتابد.نور فیزیکی وسیله و عامل دیدن اشیا می باشد.همانطوریکه چشم بدون نور نمی تواند چیزی را ببیند.انسان نیز بدون نور الهی و قرآن نمی تواند به همه حقایق هستی پی ببرد.
اشیای نورانی، حیطه انتشار نورشان محدود است.همانند یک شمع وسعت کمی را می تواند نورانی کند.حضرت علی می فرمایند نور الهی نامحدود است.آنقدر با سرعت حرکت می کند بطوریکه امکان روئیت نور الهی توسط چشم مقدور نیست .حقایق قران از یک هزار و چهار صد سال پیش تا کنون، روز به روز حقایق آن بر مردم بیشتر آشکار می گردد.
حضرت می فرمایند، نور قرآن تنزیل شده است بطوریکه نه آنقدر زیاد است که انسان اذیت شود و نتواند آنرا ببیند و نه آنقد نا چیز است که دیده نشود.این نور ملایم برای انسان می باشد.

همه عالم کتاب هو می باشد
این کتاب جستجو می باشد
لیک قرآن کتاب مکتوب است
برگ برگش پیام او می باشد

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:9  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصه های قرآنی
مباهله
غزل۱

چونکه پیغمبر بیاورد دین برتر در میان
می کند دعوت به اسلام مبین، نجرانیان

جمعی آیند در مدینه ، تا کنند شور و نظر
پیرو یک نامه از سوی محمد بر کیان

چون که شورا قانع از پایان کار خود نشد
شد تباهل راه بیرون رفتن از بحث و بیان

گفته شد جمعی ز ما و از شما نفرین کنیم
تا که حق گردد عیان در دین اصلح بینمان

احمد است با فاطمه همراه با مولا علی
با حسین و با حسن گردد تباهل آن میان

چونکه اسقف دید احمد آمده با انفسش
گفت اینان بر حق و تسلیم شد، او بی امان

صدق احمد شد عیان، لیکن نکردند آن قبول
جزیه دادند تا بمانند در امان، در هر مکان

جایگاه اهل بیت معلوم شد بر دیگران
استقامت رمز پیروزی بود ،در هر زمان

آخرین دین خدا تثبیت شد از بعد آن
شد رجالی حق عیان و آن نمی گردد نهان

میثمی اسلام باشد برترین دین خدا
راه حق را رو که پیشی گیری از افلاکیان

سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی میثمی

 

باسمه تعالی

قصه های قرآنی

حضرت یونس

غزل۲

 

می رود یونس به دریا، تا شود دور از بلا

قوم یونس می کند توبه، پذیرد آن، خدا

 

می رود یونس به کشتی، بعد ترک قوم خود

مانع کشتی شود، یک ماهی چون اژدها 

 

حق دهد فرمان به ماهی، تا نبلعد طعمه اش

می کند تسبیح یونس ، ذکر دائم با خدا 

 

چونکه یونس می کند تسبیح حق اندر دهان

حق دهد فرمان به ماهی تا کند او را رها

 

می دهد هشدار حق، از لطف او غافل مشو 

واگذارد کار را گر او به تو، آن کن ادا 

 

می رود یونس به پیش قوم خود بعد نجات

می شود منجی مردم، بار دیگر از خطا

 

کمترین لغزش برای اهل تقوا در امور

موجب اندوه گردد، تا به خود آید چرا؟

 

هر که گوید ذکر یونس را ز تاریکی دل

باعث آزادی انسان شود در هر کجا

 

کن رجالی بر تکالیفت عمل هر روز و شب

حق بود حاضر و آگه در زمین و هم هوا

 

امتحان حق تعالی میثمی، سنگین بود

خوش به حال آنکه دائم در نیایش یا دعا

 

سروده شده توسط

علی رجالی  و مهدی میثمی

 

 

باسمه تعالی

قصه های قرآنی

لقمان حکیم

غزل۳

 

بود لقمان مورد لطف خدای لایزال

لیک محروم ماند از زیبایی و روی و جمال

 

طول دوران طفولیت ،فقیر و برده بود

بود خالی دست او، بی ثروت و مال و منال

 

شد رها از بردگی، در پرتوی آن حکمتش

دور ماند او از تباهی و فساد و هر خلال

 

او نصیحت کرد فرزند خودش در زندگی

تا نباشد در خطا و در گناه و در ظلال

 

بود لقمان اهل تهذیب و سلوک ایزدی

داشت انواع صفات خوب و خواهان وصال

 

حکمت او چیره بود ، بر تیرگی صورتش

حق بداد او را درونی روشن و پاک وزلال

 

گفت صادق،گر چه لقمان چهره ای دارد سیاه

لیک باشد متقی و صاحب فضل و کمال

 

هست خالق بی شریک و بی نیاز واوصمد

هر که دارد نور یزدان، او شود صاحب کمال

 

ای رجالی، چونکه ما غافل ز اسرار درون

در قضاوت نا توان باشیم، از فهم خصال

 

میثمی لقمان به فرزندش بداد اندرز و پند

گر توانی کن عمل،بهر خدای بی مثال

 

سروده شده توسط

علی رجالی و مهدی 




باسمه تعالی
قصه های قرآنی
حضرت یحیی
غزل۴

حضرت یحیی مهذب بود و پاک و بی ریا
نام یحیی را خدا داده به وی ،شمس الضحی

متصف بر عام و بر خاص، رسالت داشت او
او پذیرد وحی عیسی، بی غش و چون و چرا

قوم موسی ،دعوت عیسی کنند انکار و رد
می کنند تکفیر و گویند دین ما باشد جدا

داشت قلب پاک و عقلی پر ز معنی وجود
در طهارت او زبان زد بود و دور از هر خطا

کرد مردم را هدایت، در صراط مستقیم
همت او در کمالش بود و سعادت، اعتلا

هست یحیی دور از امیال و از انفاس دون
چونکه در تهذیب بود و ، عارف و مرد خدا

او شعارش عدل و پرهیز از جدال وظلم بود
او عدالت را به پا کرد و، موفق هر کجا

در ورود برزخ و دنیا و عقبی، سه سلام
خاص او باشند هر یک ،او بود کشف الدجی

او شعارش ،دعوت اولاد در اکرام بود
میثمی، تکریم کن تو والدین ، نور الهدی

ای رجالی ، هست یحیی پاک و باشد متقی
طیب است یحیی و دارد جایگاهی بس ولا

سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی میثمی


 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:6  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

جایگاه عقل در قرآن کریم 

 

جایگاه عقل در قرآن کریم از منظر شهید علامه مطهری(بخش اول)

محمد خامه گر

رابطه عقل و دین ازمسائل جنجال برانگیز، در محافل علمی و پردامنه در جامعه بشری است. این مسئله از یک سو منجر به ایجاد فرقه ها و مکاتب فکری، فلسفی و سیاسی گردیده و از سوی دیگر منشأ بروز درگیری های اجتماعی، تکفیرها و نزاع های خونین شده است.
آنچه در این مقام مورد نظر است ارزیابی جایگاه عقل و ارزش آن در قرآن کریم است. آیا قرآن همانند برخی از فرقه های اسلامی و بسیاری از اندیشمندان غربی قائل به لجام گسیختگی و حجیت بی حد و حصر عقل است؟ و یا قرآن پای عقل را چوبین دانسته و آن را نه تنها از ورود در مسائل دینی بلکه از اندیشیدن در حوزه مسائل و مشکلات بشری نیز منع می کند؟ آیا عقل و فکر بشری برای یافتن راه کمال و سعادت دنیوی و اخروی او کافی است؟ آیا از نظر قرآن عقل تابع بی چون وچرای شرایط اجتماعی است و هر کس به مقتضای طبقه ای که در آن رشد کرده و شرایطی که پرورش یافته می اندیشد و یا قرآن به استقلال عقل در قبال شرایط اجتماعی قائل است؟
به منظور یافتن پاسخ هایی متقن ومستدل برای سؤالات فوق و استخراج نظرات قرآن در این زمینه در برابر مردی که در اسلام شناسی و فنون مختلفه اسلام و قرآن کریم، کم نظیر است. زانوی تلمذ می زنیم و از خداوند منان خواهانیم که توفیق بهره وری از این چشمه زلال معرفت را به همه پیروان قرآن عنایت فرماید.

تعریف عقل در فرهنگ دینی

مفهوم شناسی عقل

اولین گام در شناخت جایگاه عقل در قرآن تبیین مفهوم عقل و معنای مورد نظر از آن در مباحث دینی و مفاهیم قرآنی است. در روایات اسلامی وفرهنگ قرآنی منظور از تفکر و تعقل صرفاً تفکر منطقی و تعقل فلسفی نیست؛ زیرا این مورد در بین همه انسان ها مشترک است و هر انسانی چه موحد وچه کافر توانایی کنار هم گذاشتن معلومات و ترسیم سیمای کلی از واقعیت جهان و هستی هر چند به پندار غلط خود را دارد. در حالی که قرآن کریم کفار را فاقد تعقل دانسته و معتقد است که آنها از عقل خود هیچ استفاده ای نمی کنند چنان که می فرماید: «و مثل الذین کفروا کمثل الذی ینعق بما لایسمع الا دعاء و نداء صم بکم عمی فهم لایعقلون. مثل (دعوت کننده) کافران مثل کسی است که (حیوانات را برای نجات از خطر) صدا می زند ولی آن ها جز سر و صدا چیزی نمی شنوند، آن ها کر و گنگ و کورند از این رو چیزی نمی فهمند».
استاد مطهری پس از ملاحظه آیات و روایات مربوط به عقل و تعقل و مقایسه آنها با یکدیگر پیرامون مفهوم عقل در فرهنگ اسلامی می فرمایند:
عقل در روایات اسلامی آن نیرو و قوه تجزیه و تحلیل است و در غالب مواردی که می بینید اسلام جاهل را کوبیده، جاهل در مقابل عالم به معنای بی سواد نیست بلکه جاهل ضدعاقل است. عاقل کسی است که از خودش فهم و قدرت تجزیه و تحلیل دارد و جاهل کسی است که این قدرت راندارد. ما خیلی افراد عالم را می بینیم که عالمند ولی جاهلند. عالمند به معنای این که فراگرفته از بیرون زیاد دارند، خیلی چیزها یاد گرفته اند، اما ذهنشان یک انبار بیش نیست، خودشان اجتهاد ندارند، استنباط ندارند، تجزیه و تحلیل در مسائل ندارند، این طور اشخاص از نظر اسلام جاهلند یعنی عقلشان راکد است.
قرآن کریم برای ترسیم مفهوم دقیق «عقل» از تعبیر لطیف و معنادار «لب» استفاده می کند و با این روش هم عقل را تعریف می کند و هم مفهوم کمال عقل را بیان می نماید. استاد مطهری کلمه لب را از اصطلاحات قرآنی دانسته و در توضیح آن می فرمایند.
«لب» یعنی مغز (نه به معنی مخ، بلکه به معنی اعم که در مورد میوه ها مثلاً می گوئیم مغز بادام، مغز گردو) این اصطلاح شاید از اصطلاحات مخصوص قرآن باشد... و اگر هم اصطلاح مخصوص قرآن نباشد قرآن درباره عقل کلمه لب را زیاد به کار برده گوئی انسان را تشبیه به یک گردو و یا بادام کرده که تمام یک گردو و یا بادام پوسته است و آن اساسش مغزش می باشد که در درون آن قرار دارد. تمام هیکل و اندام انسان را در نظر بگیرید، آن مغز انسان، عقل و فکر انسان است، اگر بادامی مغز نداشته باشد چه می گوئیم؟ می گوئیم پوچ است و پوک و هیچ و باید دورش انداخت و انسانی که عقل نداشته باشد جوهر و مغز انسانیت و آن ملاک و مقوم انسانیت را ندارد. انسانی پوک و پوچ است، یعنی یک صورت انسان است و معنی انسان در او نیست، به حسب این تعبیر معنی انسان همان عقل انسان است، عقلی که در این حد باشد، عقل بودن عقل به استقلالش است. «الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه» از این بهتر اساساً دیگر نمی شود تعبیری پیدا کرد در مورد دعوت به این که انسان با عقلش بالاستقلال حاکم باشد، عقلش مستقل باشد، دارای قدرت نقد و انتقاد باشد و بتواند مسائل را تجزیه و تحلیل کند. آدمی که از این موهبت بی بهره است هیچ است.
در عبارات فوق استاد علاوه بر اینکه معنای عقل را از نظر قرآن بیان می کنند به اهمیت و ارزش آن در اسلام نیز اشاره می فرمایند. از مجموع سخنان استاد استنباط می گردد که در منطق قرآن عقل عبارت است از نیروئی که با تجزیه و تحلیل مسائلی که در برابر او قرار دارد و سبک و سنگین نمودن آنها انسان را برای اخذ تصمیمی مستقل و آزاد از هوی و هوس و فشارهای اجتماعی و تاریخی یاری می رساند. و هر چه عقل انسان کامل تر باشد مستقل تر و آزادانه تر می داند نقد و انتقاد کند و تصمیم بگیرید و از این رهگذر انسان قادر خواهد بود از پوسته جهان به مغز آن نفوذ کند و سیطره و حاکمیت خدا را در همه ذرات هستی مشاهده نماید و با همه وجود حضور خدا را در تاریخ و جامعه ادراک کند.

ارزش و اهمیت عقل در قرآن

در دیباچه سخن به اقوال و نظرات کسانی که معتقد به جدائی دین از عقل بود. و ساحت دین را از آلودگی به استدلال ها و دریافت های عقلی منزه می دانستند، اشاره نمودیم. قرآن کریم بر خلاف پندارهای ناصواب این گروه رابطه عقل و دین را نه تنها رابطه شایسته بلکه ضروری و بایسته می داند و با تأکید بر ارزش و اهمیت عقل در اندیشه های دینی و تحکیم باورهای مذهبی هرگونه فکر یا عملی را که به گونه ای با عقل در تعارض باشد تخطئه و محکوم می نماید.
قرآن کریم با عبارات مختلفی از عقل تجلیل کرده و مؤمنان را به تفکر و تعقل در موضوعاتی تشویق نموده است و از همه مهم تر آنکه سنگ بنای اصول دین را عقل می داند و اعتقادی را که از طریق تقلید نه تحقیق بدست آید به رسمیت نمی شناسد. بنابراین ارزش و اهمیت عقل را در اسلام و قرآن از موقعیتی که تعقل و تفکر در مجموعه تعالیم اسلام بدست آورده است می توان کشف کرد. نمونه های زیر نشانه هائی از این جایگاه بلند است:

1- تعقل زیربنای اصول دین است

زیربنای تمامی عقاید دینی و احکام شرعی، اصول دین یعنی توحید، نبوت و معاد است. قرآن کریم معتقد است که مسلمان واقعی، کسی است که بنیان های اساسی تفکر دینی و اعتقاد قلبی خود را با عقل استوار و محکم ساخته باشد. استاد مطهری پیرامون نقش عقل در شناخت اصول دین می فرمایند:
یک حمایت فوق العاده ای از عقل را در متون اسلام می بینم و در هیچ دینی از ادیان دنیا به اندازه اسلام از عقل یعنی از حجیت عقل و از سندیت و اعتبار عقل حمایت نشده است. شما اسلام را با مسیحیت مقایسه کنید. مسیحیت در قلمرو ایمان برای عقل، حق مداخله قائل نیست. می گوید آنجائی که انسان باید به چیز ایمان بیاورد حق ندارد فکر کند، فکر ما عقل است و عقل در این نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه را که باید به آن ایمان داشت، نباید درباره آن فکر کرد و نباید اجازه فکر کردن و چون و چرا کردن به عقل داد. وظیفه یک مؤمن، مخصوصاً وظیفه یک کشیش و حافظان ایمان مردم این است که جلوی هجوم فکر و استدلال و عقل را به حوزه ایمان بگیرند. اصلاً تعلیمات مسیحی بر همین اساس است. در اسلام قضیه درست بر عکس است. در اصول دین اسلام، جز عقل هیچ چیز دیگری حق مداخله ندارد، یعنی اگر از شما بپرسند که یکی از اصول دین شما چیست، می گوئید «توحید» وجود خدای یگانه، اگر دوباره بپرسند به چه دلیل به خدا ایمان آورده اید شما باید دلیل عقلی بیاورید اسلام جز از راه عقل از شما قبول نمی کند. اگر بگوئید من خودم قبول ندارم که خدا یگانه است دلیلی هم ندارم، تو چه کار داری؟ «خذ الغایات و اترک المبادی» تو نتیجه را بگیر، به مقدمه چکار داری؟ من از قول مادر بزرگم یقین پیدا کرده ام، بالاخره به یک حقیقتی یقین پیدا کرده ام، ولو از قول مادر بزرگم باشد، ولو خواب دیده باشم! اسلام می گوید نه، ولو به وجود خدای یگانه اعتقاد داشته باشی ولی آن اعتقادی که ریشه اش خواب دیدن است، ریشه اش تقلید از پدر و مادر یا تاثیر محیط است، مورد قبول نیست. جز تحقیقی که عقل تو با دلیل و برهان مطلب را دریافت کرده باشد، هیچ چیز دیگر را ما قبول نداریم.
اصول ایمان مسیحیت، منطقه ای ممنوع برای ورود عقل است و وظیفه یک مومن مسیحی حفظ این منطقه از هجوم قوای عقلی و فکری است ولی اصول ایمان در اسلام منطقه ای است که در قرق عقل است و غیر از عقل هیچ قدرت دیگری حق مداخله در این منطقه را ندارد.»

2- تشویق به تفکر و تعقل در قرآن و سنت

جلوه دیگری از توجه و اهمیت دادن اسلام به عقل و تعقل، اوامر و تاکیدهای قرآن مبنی بر تفکر در همه مسائل خصوصا تاریخ و خلقت و غیره می باشد. در روایات ماثوره تفکر در این گونه امور نوعی عبادت محسوب شده که باعث قرب به خدا و موجب کمال انسان می گردد. به اعتقاد استاد مطهری هیچ کتابی به اندازه قرآن به تفکر در مسائل مختلف امر نکرده و هیچ دینی مانند اسلام آن را عبادت به شمار نیاورده است. به سخنان استاد در این زمینه توجه فرمائید:
در قرآن راجع به تفکر و تعقل مطلب زیاد داریم. لزومی هم ندارد که بخواهیم آیات قرآن را در این زمینه جمع بکنیم. خیلی موارد داریم که قرآن دعوت به تفکر و تعقل کرده است. شما هیچ کتابی نه مذهبی و نه غیرمذهبی پیدا نمی کنید که به اندازه قرآن بشر را به سمت تفکر سوق داده باشد، تفکر در همه مسائل، در تاریخ، در خلقت، راجع به خدا، راجع به انبیاء و نبوت، راجع به معاد راجع به تذکرات و تعلیمات انبیاء و... که در قرآن کریم زیاد است.
مکرر شنیده اید احادیث زیادی را که به این عبارت است:«تفکر ساع خیر من عباده سنه تفکر ساع خیر من عباده سنتین، تفکر ساعه خیر من عباده سبعین سنه» یک ساعت فکر کردن از یک ساعت عبادت کردن افضل است، از شصت سال عبادت کردن افضل است، از هفتاد سال عبادت کردن افضل است این نوع تعبیرات همان طور که بسیاری از علما گفته اند به واسطه این است که نوع و موضوع تفکرها فرق می کند یک تفکر است که انسان را به اندازه یک سال جلو می برد و یک تفکر است که انسان را به اندازه شصت سال عبادت جلو می برد و یک تفکر که او را به اندازه هفتاد سال جلو می برد.
]این احادیث نشان می دهد[ که از نظر اسلام عبادت منحصر نیست به عبادات مالی مانند خمس و زکات و یا عبادات بدنی مانند نماز و روزه نوعی دیگر از عبادات هم هست و آن عبادت فکری است تفکر یا عبادت فکری اگر در مسیر تنبه و بیداری انسان قرار گیرد از سال ها عبادت بدنی برتر و بالاتر است. ]چنانچه در بسیاری از روایات داریم که[ «افضل العباده التفکر» یا «لاعباده کالتفکر» یا «کان اکثر عباده ابی ذر التفکر»

3-حمایت قرآن از عقل در برابر عادات اجتماعی

قرآن کریم با هر چیزی که به نحوی باعث تضعیف عقل و کنار گذاشتن تعقل می شود مبارزه کرده است و از این رهگذر بر ارزش و اهمیت عقل در زندگی بشر تاکید کرده است. یکی از اموری که باعث تضعیف عقل است «سنت گرائی» و تبعیت کورکورانه از عادت ها و رسوم اجتماعی است. استاد مطهری با استناد به حدیثی از امام موسی بن جعفر (علیه السلام) که در آن امام هشام بن حکم را از دیدگاه قرآن نسبت به عقل آگاه نموده است. می فرمایند: مطلب دیگر مسئله آزاد کردن عقل است از حکومت تلقینات محیط و عرف و عادت و به اصطلاح امروز از نفوذ سنت ها و عادت های اجتماعی و به تعبیر عرب های امروز از ایحائات اجتماع (وحی های اجتماعی) حضرت این جور می فرماید:«یا هشام ثم ذم الذین لایعقلون فقال:«و اذا قیل لهم اتبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه ءاباءنا أولو کان ءاباؤهم لایعقلون شیاً و لایهتدون»
قرآن اساسش برمذمت کسانی است که اسیر تقلید و پیروی از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و فکر نمی کنند تا خودشان را از این اسارت آزاد بکنند. هدف قرآن از این مذمت چیست؟ هدف قرآن تربیت است یعنی درواقع می خواهد افراد را بیدار کند که مقیاس و معیار باید تشخیص عقل و فکر باشد نه صرف اینکه پدران ما چنین کرده اند ما هم چنین می کنیم این حالت تسلیم درمقابل گذشتگان یک حالت ضد عقل است.
قرآن می خواهد که انسان راه خودش را به حکم عقل انتخاب کند پس مبارزه قرآن با تقلید و به اصطلاح «سنت گرایی» مبارزه ای است به عنوان حمایت از عقل».

4-حمایت از عقل درمقابل اکثریت

یکی از اموری که باعث تضعیف عقل شده به گونه ای که عمل کردن و حجت دانستن آن درهمه موارد مساوی با کنار گذاشتن عقل واهانت به او است «رأی اکثریت» است. قرآن کریم به نفع عقل و درحمایت از آن به مذمت اکثریت برخاسته است.استاد مطهری مبارزه قرآن با اکثریت را از حدیث امام موسی کاظم چنین بیان می کنند:
باز حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) موضوع دیگری ذکر می کنند؛ می فرمایند: ثم ذم الله الکثره فقال:«وان تطع اکثر من فی الارض یضلوک عن سبیل الله»
خلاصه آزادی از حکومت عدد، و اینکه اکثر و اکثریت نباید ملاک باشد، و نباید انسان اینجور باشد که ببیند اکثر مردم کدام راه را می روند همان راه را برود و بگوید آن راهی که اکثر مردم می روند همان درست است. این مثل همان تقلید است. همان طور که انسان طبعاً به سوی تقلید از دیگران کشیده می شود. طبعاً به سوی اکثریت نیز کشیده می شود و قرآن مخصوصاً همان چیزی را که انسان طبعاً به سوی آن کشیده می شود انتقاد می کند، می فرماید:«اگر اکثر مردم زمینی را پیروی کنی تو را از راه حق منحرف می کنند» دلیلش این است که اکثر مردم پیرو گمان و تخمین اند نه پیرو عقل و علم و یقین و به تارهای عنکبوتی گمان خودشان چسبیده اند. همینکه چیزی در خیالشان پیدا می شود دنبالش می روند چون اکثر اینجور هستند پس به اکثر اعتماد نکن. این هم خودش نوعی دیگر استقلال بخشیدن به عقل است و دعوت به اینکه عقل باید معیار باشد.»
همانگونه که از سخنان استاد و نوع استدلال ایشان آشکار است.آنچه درقرآن با عنوان پیروی از اکثریت مذمت شده است اکثریت به عنوان «راه حق» است نه «راه حل» یعنی گرایش اکثریت جامعه را به یک فکر و یا رفتار خاص اجتماعی و یا مذهب دلیل و حجتی برحقانیت آن بدانیم و عقل خود را از اندیشه و کاوش دراین زمینه منع کنیم.
به گونه ای که اگر آن عمل را صد درصد مخالف عقل سلیم آدمی هم بدانیم صرفاً به دلیل پیروی اکثریت جامعه از آن،پیروی از چنین فکری را برای خود لازم بشماریم. دربرابر چنین پیروی مذمومی از اکثریت، درمواردی نیز پیروی از اکثریت به عنوان یک راه حل مورد تأیید قرآن است. و آن درجائی است که درانجام یک کار جمعی و عمومی تردید داشته باشیم و درجایی که ترک و انجام کار مباح و از نظر شرع جایز باشد. اما درانتخاب راه حل و چاره کار دچار شک و تردید هستیم. دراینجا به رأی گذاشتن یکی از شقوق کار و پیروی از نظر اکثریت قطعاً بلامانع است.

5- تجلیل از عقل درآیات و روایات

یکی از نمودهای بارز توجه به عنایت اسلام به عقل، تعابیر زیبا، رسا و بلندی است که درآیات و روایات شریفه درتجلیل از عقل به کار برده شده است. ارزش دادن به عاقل درمقابل جاهل، معرفی نمودن عقل به عنوان پیامبر درونی و اموری از این قبیل همگی نشانگر اهمیت فوق العاده عقل در دین اسلام است. به نمونه های بارز این تعابیر که از کلام استاد مطهری نقل شده است توجه فرمائید:
در اسلام و متون اسلامی سخنان فوق العاده بلند و عجیب درباره عقل گفته شده است اولاً خود قرآن دائماً دم از تعقل می زند گذشته ازاین، در اخبار و احادیث ما آنقدر برای عقل، اصالت و اهمیت قائل شده اند که وقتی شما کتاب های حدیث را باز کنید اولین بابی که می بینید کتاب العقل است. مثلاً اگر سراغ اصول کافی بروید- اصول کافی تمام ابواب حدیثی ما را دارد- اولین بابی که با باز کردن این کتاب می بینید، کتاب العقل است. در این «کتاب العقل» احادیث شیعه از اول تا به آخر به حمایت از عقل برخاسته است.
امام موسی بن جعفر (ع) تعبیر فوق العاده عجیب دارد، می فرماید: خدا دو حجت دارد، دو پیغمبر دارد: یک پیغمبر درونی که عقل انسان است و یک پیغمبر بیرونی که همان پیغمبرانی هستند که انسانند و مردم را دعوت کرده اند. خدا دارای دو حجت است این دو حجت مکمل یکدیگر هستند: یعنی اگر عقل باشد و انبیاء نباشند، بشر به تنهایی راه سعادت خود را نمی تواند طی کند و اگر انبیاء باشند و عقل نباشند، باز انسان راه سعادت خود را نمی پیماید عقل و نبی هر دو با یکدیگر یک کار را انجام می دهند. دیگر از این بالاتر در حمایت عقل نمی شود گفت.
تعبیراتی از این قبیل که شاید خیلی شنیده باشید، زیاد داریم. «خواب عاقل از عبادت جاهل بالاتر است»، «خوردن عاقل از روزه گرفتن جاهل بالاتر است»، «سکوت و سکون عاقل از حرکت کردن جاهل بالاتر است» و «خدا هیچ پیغمبری را مبعوث نکرد مگر آنکه اول عقل آن پیغمبر را به حد کمال رساند، به طوری که عقل او از عقل همه امتش کامل تر بود. ما حضرت رسول را «عقل کل» می نامیم. این با ذوق مسیحیت هرگز جور درنمی آید. چون اصلاً ] در مسیحیت[ عقل با دین دو حساب جداگانه دارند ولی ما پیغمبر را «عقل کل» می نامیم و می دانیم.
بنابراین اهمیت و ارزش فوق العاده عقل در آیات و روایات اسلامی یکی از مسلمات و امور قطعی است که جای هیچگونه شک و تردیدی برای محقق با انصاف باقی نمی گذارد.
اکنون که اهمیت عقل از دیدگاه قرآن واضح و روشن شد این سوال مطرح می گردد که آیا قرآن اهمیت و ضرورت توجه به عقل و دستورات آن را فقط در محدوده مسائل فردی و زندگی روزمره مورد تاکید قرار می دهد و یا اصولاً قرآن برای احکام عقل سندیت و حجیت قائل است و حتی در مسائل شرعی و احکام دینی نیز آن را معتبر می شمارد؟ گرچه پاسخ این سوال بطور اجمال از مباحث گذشته روشن شده است اما بنا به ضرورت و اهمیت بحث فصل جداگانه را به آن اختصاص می دهیم.

حجیت و سندیت عقل از دیدگاه قرآن

مفهوم حجیت عقل

معنای لغوی «حجت» عبارت است از هر چیزی که بتوان با استفاده از آن بر دیگری احتجاج کرد. این احتجاج ممکن است به قبول عذر احتجاج کننده و یا ساکت کردن طرف مقابل بیانجامد.
بنابراین هنگامی که از حجیت عقل سوال می کنیم؛ درصدد یافتن پاسخ این مسئله هستیم که اگر عقل به چیزی حکم کرد آیا می توانیم به استناد حکم عقل آن عمل را انجام دهیم؟ آیا خداوند چنین عملی را از ما می پذیرد؟ معنای دقیق تر، مفهوم حجت عقل را از کلام استاد مطهری پی می گیریم:
باید ببینیم که آیا عقل از نظر قرآن سند است و به تعبیر علمای فقه و اصول آیا عقل حجت است یا خیر؟ و این بدان معنی است که اگر دریافتی واقعاً دریافت صحیح عقل باشد آیا می باید بشر به آن احترام بگذارد و برطبق آن عمل کند یانه؟ و اگر عمل کند و احیاناً در مواردی مرتکب خطا شود آیا خداوند او را معذور می دارد یا معاقب خواهد داشت؟ و اگر عمل نکند آیا خداوند به این دلیل که چرا با اینکه عقلت حکم می کرد، عمل نکردی، او را مجازات خواهد کرد یا خیر؟
دلایل سندیت عقل در قرآن مسئله سندیت و حجیت عقل از نظر اسلام در جای خودش ثابت است و علمای اسلام نیز از ابتدا تاکنون- جز گروهی اندک- هیچکدام در سندیت عقل تردید نداشته اند و آن را جزو منابع چهارگانه فقه به حساب آورده اند. ما چون درباره قرآن گفتگو می کنیم لازم است دلایل حجیت عقل را از خود قرآن استخراج نمائیم. قرآن به انحاء مختلف سندیت عقل را امضا کرده است که به مهم ترین آنها در اینجا اشاره می کنیم.

1- دعوت به تعقل از طرف قرآن

قرآن کریم از دو طریق مخاطبان خود را به تعقل دعوت نموده است و از این طرق ارزشمندی احکام صادره از سوی عقل را رسمیت بخشیده است. یکی به طریق مستقیم و به دلالت مطابقی و دوم به طریق غیرمستقیم و به دلالت التزامی.
در روش مستقیم قرآن صریحا دعوت به تعقل کرده است و کسانی را که عقل خود را به کار نمی گیرند مذمت نموده است. در قرآن کریم کلمه عقل و مشتقات آن 94 بار بکار برده شده است.
استاد مطهری پیرامون این دسته از آیات می فرمایند: تنها دریک مورد می توان از ده ها آیه قرآن نام برد که در آنها به این مسئله اشاره شده است که ما این موضوع را طرح کرده ایم تا درباره آن تعقل کنید. به عنوان مثال از یک تعبیر شگفت انگیز قرآن برایتان نمونه می آورم. قرآن می فرماید: «ان شر الدواب عند الله الصمم البکم الذین لایعقلون»
بدترین جنبده ها کسانی هستند که کر و گنگ و لایعقلند. البته واضح است که منظور قرآن از کر و لال، کر و لال عضوی نیست. بلکه منظور آن دسته از مردم است که حقیقت را نمی خواهند بشنوند و یا می شنوند و به زبان اعتراف نمی کنند. گویی که از شنیدن حقایق عاجز است و صرفا برای شنیدن مهملات و خزعبلات آمادگی دارد از نظر قرآن کر است و زبانی که تنها برای چرندگویی به کار می افتد به تعبیر قرآن لال است. لایعقلون نیز کسانی هستند که از اندیشه خود سود نمی گیرند. قرآن اینگونه افراد را که نام انسان زیبنده آنها نیست در سلک حیوانات و بنام چهارپایان مخاطب خویش قرار می دهد.
در یک آیه دیگر ضمن طرح یک مسئله تولیدی در مورد توحید افعالی و توحید فاعلی می فرماید: «و ما کان لنفس ان تومن الا باذن الله؛ هیچکس را نرسد که ایمان بیاورد مگر به اذن الهی.»
به دنبال طرح این مسئله غامض که هر ذهنی ظرفیت تحمل و درک آن را ندارد و براستی انسان را تکان می دهد آیه را چنین دنبال می کند: «ویجعل الرجس علی الذین لایعقلون؛ و بر آنانکه تعقل نمی کنند پلیدی قرار می دهد.»
در این دو آیه که به عنوان نمونه ذکر کردم، قرآن به اصطلاح اهل منطق به دلالت مطابقی دعوت به تعقل نموده است.
اما در روش غیرمستقیم، قرآن به نکاتی اشاره می کند که پذیرش آنها بدون به رسمیت شناختن عقل ممکن نیست و به عبارت دیگر لازمه منطقی اظهار اینگونه مطالب، اعتراف به حجیت و سندیت عقل است. استاد مطهری درباره این شیوه قرآن می فرمایند:
آیات بسیار دیگری نیز وجود دارند که قرآن به دلالت التزامی سندیت عقل را امضا می کند به عبارت دیگر سخنانی می گوید که پذیرش آنها بدون آنکه حجیت عقل پذیرفته شده باشد امکان پذیر نیست، مثلا از حریف استدلال عقل می طلبد: «قل هاتوا برهنکم»
به دلیل التزام می خواهد این حقیقت را بیان کند که عقل سند و حجت است و یا اینکه رسما برای اثبات وحدت واجب الوجود قیاس منطقی ترتیب می دهد؛ «لو کان فیهما ءالهه الا الله لفسدتا» در اینجا قرآن یک قضیه شرطیه تشکیل داده است؛ مقدم را استثناء کرده و تالی را نادیده گرفته است. این یک قیاس استدلالی و برهان صد درصد عقلی است. اگر قرآن استدلال و قیاس را معتبر نشمارد، دیگر خودش اقامه قیاس و برهان نمی کند و یا مثلا در مورد معاد می فرماید: «افحسبتم انما خلقنکم عبثا و انکم الینا لاترجعون» در این آیه به اصل خالقیت و اصل حکم باری تعالی تمسک جسته است. اگر معادی نباشد پس خلقت شما عبث خواهد بود و خلقت عبث هم محال است و به عبارت دیگر مگر ممکن است، خدای حکیم کار عبث کند؟ اگر معاد نباشد، خلقت عبث است، عبث محال است، پس خلقت ضروری است و بنابراین وجود معاد حتماً ضروری است. این خود اقامه برهان است. بنابراین طبق همین آیات کافی است که قرآن کریم ابزار استدلال و منبع عقل را معتبر بشمارد.

2- استفاده قرآن از نظام علی و معلولی

دلیل دیگری که استاد مطهری برای نشان دادن اصالت عقل در قرآن بیان می کنند، مسئله استفاده قرآن از نظام علی و معلولی است. استاد معتقد است که با توجه به آنکه رابطه علت و معلول و اصل علیت پایه تفکرات عقلانی است و هرگونه استدلال عقلی مبتنی بر پیش فرض وجود نظام علیت در جهان است بنابراین به کارگیری و استفاده از لازم به معنای اعتقاد و التزام به ملزوم است. از این رو استفاده قرآن از نظام علی و معلولی را نیز باید یکی از مواردی به شمار آورد که قرآن به دلالت التزامی به تعقل دعوت نموده و حجیت و سندیت آن را امضاء می کند. از آنجا که استاد به لحاظ اهمیت موضوع آن را جداگانه ذکر نموده است ما نیز آن را به عنوان دلیل دوم بیان می کنیم استاد مطهری در این رابطه دو مثال قرآنی ذکر می نمایند که دقت در آنها مراد ایشان را از عنوان فوق روشن تر می کند:
به عنوان مثال این آیه را درنظر بگیرید که می فرماید: «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» می خواهد بگوید درست است که همه سرنوشت ها به اراده خداست ولی خداوند سرنوشت را از ماورای اختیار و تصمیم و عمل بشر بر او تحمیل نمی کند و کار گزاف انجام نمی دهد، بلکه سرنوشت ها هم نظامی دارند و خدا سرنوشت هیچ جامعه ای را خود به خود و بی وجه عوض نمی کند ، مگر آنکه آنان خودشان، در آنچه که مربوط به خودشان است، مانند نظام های اخلاقی و اجتماعی و ... و آنچه مربوط به وظایف فردیشان است، تغییر دهند از سوی دیگر قرآن مسلمانان را تشویق می کند تا به مطالعه در احوال و سرگذشت اقوام پیشین بپردازند و از آن درس عبرت بگیرند. بدیهی است که اگر سرگذشت اقوام و ملت ها و نظام ها براساس گزاف و تصادف بود و اگر سرنوشت ها از بالا به پایین تحمیل می گردید دیگر مطالعه و پندآموزی معنی نداشت، قرآن با این تاکید می خواهد تذکر دهد که بر سرنوشت اقوام نظامات واحدی حاکم است. به این ترتیب اگر شرایط جامعه ای مشابه شرایط جامعه دیگر باشد سرنوشت همان جامعه در انتظارش خواهد بود.
در آیه دیگر می فرماید:«فکاین من قریه اهلکنها و هی ظالمه فهی خاویه علی عروشها و بئر معطله و قصر مشید¤ افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او ءاذان یسمعون بها؛ چه بسیار شهر و دیاری که ما اهلش را در آن حال که به ظلم و ستم مشغول بودند به خاک هلاک نشاندیم و اینک آن شهرها از بنیاد ویران است. چه چاه ها و قنات های آب که معطل بماند چه قصرهای عالی که بی صاحب گشت، اکنون مردم این زمان نمی خواهند در روی زمین گردش کنند و در احوال اقوام و ملل مطالعه نمایند واز آنها درس بگیرند...»
در انتها استاد از این آیات بر مدعای خود چنین استدلال می کنند که: در تمام این مطالب قبول نظامات به دلالت التزامی موید نظم علی و معلولی است و پذیرش رابطه علی و معلولی به معنای قبول سندیت عقل است.
در اینجا ممکن است سوالی مطرح شود که در آیات زیادی از قرآن وقوع حوادث و حدوث معلول ها مستقیماً به خدا نسبت داده شده است با همه این احوال چگونه می توان قبول کرد که قرآن نظام علیت را در جهان قبول دارد. مثلاً در برخی از آیات نزول باران، فرستادن بادها، رویش گیاهان و امور دیگر مستقیماً به خدا نسبت داده شده است. علاوه بر آن در آیه 17 سوره انفال اصولاً نسبت دادن حوادث و حتی اعمال بشر را به غیر خدا مردود و نادرست شمرده است آنجا که می فرماید: «فلم تقتلوهم ولکن الله قتلهم و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی؛ ای مؤمنان شما کافران، را نکشید بلکه خدا کشت. وای رسول تو تیر نیانداختی بلکه خدا تیرانداخت.»
پاسخ کامل این سؤال را باید در مباحث مربوط به توحید افعالی یافت. بنا به اصل قرآنی «توحید افعالی» موجودات عالم همچنانکه در ذات استقلال ندارند و همه قائم به او و وابسته به او هستند و خدا به تعبیر قرآن قیوم همه عالم است، در مقام تاثیر و علیت نیز استقلال ندارد36 اما این مسئله هیچ منافاتی با پذیرش اصل علیت جهان و تأثیر و تأثر امور مادی در یکدیگر ندارد بلکه فقط مؤمنین باید توجه داشته باشند که علت و اسباب ظاهری در ذات و فعل خود مستقل نبوده علت العلل هستی خداوند سبحان است.
استاد مطهری با دقت و نکته سنجی خاص احتمال ایجاد سؤال فوق را در ذهن خواننده در نظر گرفته و در پاسخ آن می فرمایند:
با آنکه قرآن از جانب خدا سخن می گوید و خداوند نیز آفریننده نظام علت و معلولی است و طبعاً سخن از ماورائی است که علت و معلول مادون آن قرار دارند با این همه از این موضوع غفلت نمی کند که از نظام سببی و مسببی عالم یاد کند و وقایع و پدیده ها را مقهور این نظام بداند.
منبع:روزنامه کیهان

  • ۹۶/۱۲/۲۰
  • علی رجالی
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:54  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه-خطبه اول 

باسمه تعالی

برداشتهایی از نهج البلاغه

مجموعه ای از نامه ها و سخنان کوتاه و خطبه های حضرت علی توسط سید رضی در قرن چهارم تحت عنوان نهج البلاغه گلچین گردید.امام علی در زمان حیات پیمبر گرامی ادب می کرد و کمتر صحبت می کردند.بعد از پیمبر هم بیست و پنج سال نگذاشتند که ایشان حکومت کنند و تنها چهار سال و نه ماه ایشان فرصت پیدا کردند که حکومت اسلامی را بپا کنند و سخن خود را به صورت های گوناگون بیان کنند.در این مدت هم جنگ های داخلی گوناگونی رخ داد.لذا عملا فرصت تبلیغ و بیان چندانی پیدا نکردند.

امید است به یاری خدای متعال بتوانیم تفسیر نهج البلاغه که توسط استاد محمد رضا رنجبر ارایه می گردد، خلاصه برداری و تقدیم عزیزان بنمایم.

دانی که چرا علی به تا خیر انداخت

از کشتن خصم، لحظه ای رو بر تافت

او ضربه بجای حق زند بر کافر

جز حکم خدا، به نفس خود،کی پرداخت

آشکار و نهان

اشیای نهان توسط ضد خود مشخص می شوند .مثلا نور با آمدن تاریکی وجود خود را ثابت می کند.اگر چه ما نقش نور را به خاطر توجه به سایر اشیا فراموش می کنیم.همانند ماهی در آب،تا زمانی که در آب است نقش آب در حیات خود را احساس نمی کند.

   خداوند نیز نهان است و دارای ضد نمی باشد.لذا نقش او را در زندگی بطور کامل احساس نمی کنیم.همچنین کسی نمی تواند خدا را آنطور که هست وصف کند.

      به حضرت علی می گویند که شما نه روز می خوابید و نه شب.در جواب می فرمایند،اگر روز بخوابم حق مردم را نمی توانم ادا کنم و به مردم ظلم کرده ام و اگر شب بخوابم ،به خود ظلم کرده ام

،که فرصت صحبت با حق تعالی را از دست می دهم.

ایشان می فرمایند بخاطر عدم شناخت واقعی خدا،امکان ندارد که کسی بتواند شکر خدا را آنطور که شایسته حق تعالی است ادا کند.حتی ما قادر نیستیم جانشین حق تعالی را آنطور که شایسته اوست بیان کنیم.

ای کاتب وحی و نور قرآن

ای حافظ جان نور یزدان

در وصف تو عاجزم مدد کن

ای هادی خلق و نور بستان


صفا ت خدای متعال

صفات خداوند متعال و میزان آن نامحدود و تعداد اندکی از آنها برای انسان بیان شده است.با توجه به ظرف وجودی ما مقداری از صفات الهی را قادر به جذب می باشیم.
برای مثال خداوند رزاق است و صفت بخشندگی او نامحدود است.خداوند درخت خرمای خشکیده را برای حضرت مریم به بار نشاند تا ایشان از آن بخورند.
بعضی از صفات الهی به ظاهر برای انسان موجب زحمت می گردد.اما اگر به حقیقت آن دقت کنیم موجب رحمت است.مثلا اگر دیواری خراب گردد ،در ابتدا موجب نگرانی می گردد.ولی این خرابی موجب کشف گنجی می گردد که زیر دیوار بوده است.
اگر به فرش های پر از خاک توجه کنید ،برای خارج کردن خاک از تار و پود فرش با چوب دستی به فرش می زنند.در ظاهر به فرش چوب زده می شود ولی درون فرش از آلودگی ها پاک می گردد.
انسانها نیز بعضی اوقات با مصیبت هایی که به انسان وارد می شود موجب بیداری و یاد خدا و پاکی روح و روان فرد می گردد.

چو در خون غوطه ور گردید مولا
شهادت شد نصیب روح والا
ندای فزت رب الکعبه سر داد
بر آمد ناله اش تا عرش بالا

توصیف صفات خدا

صفات خدا قابل توصیف نیست.ازلی است و همواره در ذات خداوند بوده است.در صورتی که صفات انسانها اکتسابی است.زمانی نبوده ولی در اثر گذشت زمان بدست آمده است.

برای مثال نور خورشید شب و روز ندارد و از همان ابتدا بوده است.این زمین است که با توجه به گردش خود از نور خورشید دور و روز و شب ایجاد می کند.تا زمانی که روبروی خورشید است نورانی است.

مثال دیگر ، علم خدا ازلی است و او عالم است.در صورتی که علم ما اکتسابی است و پس از خلق اثری از خدا ما قادر به توصیف جزیی آن هستیم.لذا عالم گفتن انسان قابل مقایسه با عالم بودن خدا نیست.

نهج البلاغه همانند برگ های یک درخت سبز می ماند.وقتی افراد معمولی نگاه می کنند یک سبزی می بینند.اما وقتی که یک ابریشمکار به آن نگاه می کندآنرا منبع تغذیه کرم ابریشم می بیند که از ابریشم آن می توان اثرات زیبا خلق کرد.

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتری معرفت کردگار

خداوندا قطره ای  از می طهورت که سرشار از معرفت و ایمان است را بر ما بچشان و لحظه ای ما را به خود وا مگذار ود رنهایت عاقبت بخیر گردان.

باز در این چرخ زمان ،حا ل ما

گشته اسیر دل و امیال ما

یار نما لطف خودت بر حقیر

تا که به پایان برسد ، سال ما


پیام نهج البلاغه

اگر به حقایق و محتوای نهج البلاغه با دقت بنگریم به دنیایی از معرفت و حقیقت پی می بریم. هر خطبه آن همانند کجاوه ایست که درون آن یک لیلی نشسته است.مجنون می خواهد که عاشقانه و دیوانه وار به طرف این کجاوه برود و پرده را بالا زند و لیلی خود را ببیند.
منظور از نعمت های الهی به چیز هایی گفته می شود که با روح و جسم انسان سازگار باشد.مثلا گوشت گوسفند سازگار و مفید برای جسم انسان است ولی شراب سازگار و مفید نمی باشد.لذا در شریعت آنچه برای سلامتی جسم یا روح همواره مضر است حرام و نعمت محسوب نمی شود.
آنچه خداوند به انسان می دهد نعمت است.گاهی به ظاهر برای انسان نعمت نیست ولی اگر دقت کنیم آن برای انسان مفید و سازگار است.مثل عسل و سرکه که ضد یکدیگرند ولی با توجه به حالات بدن ممکن است در یک لحظه برای بدن مفید و در لحظه دیگر مضر باشد.بنابراین هر دو نعمت هستند.

دین احمد ،بی ولایت ابتر است
بعد احمد،آیت حق حیدر است
حکم حق در حج آخر داده شد
نصب مولا ، از خدای اکبر است




باران بهاری و باران پاییزی

اگر به باران بنگریم و به زمان باریدن آن دقت کنیم در می یابیم که باریدن باران در فصل بهار موجب سر سبزی و شکو فایی درختان و طبیعت می گردد.اما باران پاییزی موجب ریزش برگ ها و باعث شکوفایی درختان نمی گردد.
این باران بر جسم می تابد.اما باران دیگری هست که بر دلها می بارد و موجب شادی روح و روان می گردد.این باران بهاری کلام چهارده معصوم بالاخص نهج البلاغه است.چنانچه از این رحمت الهی بهره مند شویم و با معارف آن آشنا گردیم.منجر به شادی انسان و ارتقای بشر می شود.
خداوند برای ایجاد خلقت جهان ابتدا به ساکن و تنها با قدرت خود جهان هستی را ایجاد نمود. بر خلاف انسان که برای خلق چیزی نیاز به ابزار دارد.باد نرمترین مخلوقات و کوه سخت ترین مخلوقات جهان هستی است که برای تداوم حیات مخلوقات نیاز است.
حضرت علی می فرمایند می دانید از کوه سخت تر چیست،آن آهن است که توسط آن می توان کوه را برش داد.از آهن سختر آتش است که آهن را ذوب می کند.از آتش سختر آب است که آتش را خاموش می کند.از آب سختر باد است که می تواند آب را جابجا کند.از باد سختر انسان است که می تواند آنر به خدمت گیردواز انسان سخت تر خواب است که بر انسان غلبه می کند.از خواب سخت تر غم و غصه است که خواب را از انسان می گیرد.
گویند تنها چیزی که انسان را پیر و فرسوده می کند غم و غصه است.تنها چیزی که انسان
را از غم وغصه رها می سازد ، آرامش است.این حاصل نمی گردد ، بجز پاکی نفس و تبعیت از دستورات الهی که توسط پیامبران و چهارده معصوم برای انسانها ابلاغ و تبیین شده است.
 


آرامش زمین

حضرت علی می فرمایند زمین در حال اضطراب بود و خداوند بوسیله کوه ها به آن آرامش بخشید.همانند میخ های که برای نصب یک تابلو به دیوار بکار می برند.قسمت بیرونی کوه که قابل مشاهده است باعث می گردد که گردش زمین در اثر اصطکاک با هوا با آرامش حرکت کند.قسمت درونی کوه توسط قشری پوشیده شده که مانع ورود مایعات درون زمین به روی زمین گردد.در غیر اینصورت زمین بطور مرتب زلزله می شد و آرامش انسانها را بهم می زد.
نقش اولیای خدا بر روی زمین همانند نقش کوه ها می باشد.انسانها توسط آنان آرامش می گیرند.اینان باعث می شوند که معارف الهی به مردم ابلاغ و با عمل به دستورات الهی به آرامش برسند.

آرامش آدمی ،ز دین است 
اخلاق نکو،ورا نگین است
عقل و ادب و حیای انسان
منجی بشر،ز مکر و کین است 



دین چیست

دین وسیله ای است که توسط آن نور الهی بر دلها می تابد و روح و روان را آرامش می دهد.
همانند انسانی که در اطاق تاریکی قرار دارد و روزنه ای بر دیوار وجود دارد که از طریق آن نور و هوا وارد اطاق می گردد و امکان تداوم حیات پیدا می کند.
سه قسمت اصلی بدن شامل عقل و ادراک،حواس چند گانه و اعضای بدن می باشد.با پذیرفتن دین ، دین روی هر سه قسمت تاًثیر می گذارد.برای عقل باور هایی رابوجود می آورد.برای احساسات و غرایض ما یک اخلاقیاتی ارمغان میدهد.برای اعضای بدن یک رویه برای آداب و رفتارما هدیه می آورد.
مجموعه ای از باورها و اخلاقیات و آداب ورسوم را که از طرف خدای متعال بوسیله پیامبران ابلاغ شده را دین گویند.برای شناخت دین ابتدا باید خدا را شناخت.در غیر اینصورت انسان به دین خود و نه دین خدا عمل می کند.
خداشناسی شروع تغییرات انسان از خود به خداست.با خداشناسی است که باورهای ما، اخلاقیات ما و آداب ما بتدریج تغییر می کند.گاهی خدا را قبول داری و گاهی خدا را باور داری.همانند اینکه شنیده ای شکر شیرین است و قبول می کنی, گاهی خودت می خوری و می گویی شیرین است.
گاهی شناخت انسان در صفات حق تعالی است و آنرا قبول می کنی، گاهی با تمام جوراح بدن نقش خدا را در زندگی درک و احساس می کنی و وجود خدا را باور می کنی که همه کارها بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط خدا هدایت می گردد.این شناخت از خدا محکم و استوار است.در صورتیکه شناخت توسط دیگران ممکن است پایدار نباشد.
اگر به انواع شیرینی جات نگاه کنید،اگر چه دارای صورت های گوناگون چون قند،نبات ...هستند.اما ریشه شیرنی تمام آنها تنها به خاطر شکر است.اگر انسان به این باور برسد که ریشه و سر منشا همه چیز بالاخص صفات الهی در یک چیز است و آ ن خداست.در اینصورت توحید او کامل می گردد واز خدا شناخت کامل کسب نموده است.
در این حالت است که دین خدا عمل می کند.

خدایا مصطفی گوید سخن چند
برای مردم و اصحاب در بند
کتاب دین و آیین خدا را
کلام وحی و آیات خداوند

اخلاص چیست

جهل همانند سایه همراه انسان است.تنها چیزی که می تواند آنرا از انسان دور سازد نور کلام اولیای الهی است.

منظور از اخلاص یگانه شدن برای خدای متعال است.لذا خدا را تنها عامل موثر در زندگی دانستن است.تنها اوست که منجی انسان است و تنها تکیه گاه واقعی خداست.

امیرالمومنین می گوید اوج خلوص وقتی است که صفات خدا را ذاتی بدانید.برای مثال،نگویی خدا مهربان است بلکه بگویی خدا عین مهربانی است.

گاهی می گوییم آب مرطوب است.گاهی می گوییم رطوبت در ذات آب است.آب بدون رطوبت آب نیست.خدایی که مهربان نباشد خدا نیست.لذا می توان گفت خدا دارای جمیع صفات است.

بنابراین اوج خلوص آدمی،نفی توصیف خدا توسط صفات اوست، بلکه خدا راعین صفات متعالی دانستن است.شما وقتی خدا را با صفات گوناگون توصیف می کنی.در حقیقت خدای چندگانه را بیان می کنی.دیگر خدای یگانه را معرفی نمی کنی.

همانگونه که یک فرش توسط تار و پود در یک چهار چوب معین بوسیله نخ ایجاد می گر دد و سپس توسط یک نقشه خاص با بکار بردن نخ های رنگی گوناگون و پس ازبافتن کامل فرش تصویر روی فرش مشخص می شود.

انسان ها نیز دارای تار و پود عقل و غریزه هستند.این دو هستندکه در هم آمیخته شده اند که با گذشت زمان باعث می شوند که انسان کامل گردد . تا دیگران بتوانند از وجود آنها فیض ببرند.اگر عقل نباشد،می شویم حیوان.اگر غریزه نباشد می شویم فرشته.

صفات آدمی همانند نقش و نگار فرش است.اینهاست که با قرار گرفتن کنار هم با ترتیب خاص،موجب نقش آفرینی می گردد.

لذا گفته می شود افراد با توجه به صفات خود مشخص و معرفی می گردند.

بنابراین وجود آدمی از عقل و غریزه است اما صفات او متمایز وجود اوست.همانند پارچه و گل های پارچه.لذا انسان ممکن است یک صفت خاصی،مثلا زیبایی داشته باشد ،ولی عاقل نباشد.لذا می توان گفت انسان موجودی دوگانه متشکل از وجود و صفات است که با هم متمایز هستند.بعلاوه صفات پس از وجود کسب شده اند.

خداوند بر خلاف انسان دو گانه نیست، بلکه یگانه است.یعنی صفات و وجود خدا در ذات یکتای خداست و ذات خدا برای انسان مشخص نیست.لذا حضرت علی می فرمایند اوج خلوص در یگانگی خدا از همه جهات است.چنانچه صفات را از وجود خدا جدا بدانیم، دو خدایی مطرح می شود و صفات خدا اکتسابی می شود و این متناقض با توحید است که تنها یک خدا وجود دارد.

از بهر بهشت، کی کنم سوز و گداز

از بهر خدا، من روم  سوی  نماز

از بهر بهشت ، یا که  از دوزخ گرم

هر گز نکنم، عبادت و راز و نیاز



وصف خدا

جهل یعنی قبول چیزی که واقعیت ندارد.وقتی که می گوییم خداوند دارای صفات گوناگون است.با عنایت به اینکه وجود و صفات دو چیز متمایز است ، خدای چند گانه را بجای خدای یگانه معرفی کرده ایم و این جهل است.
سوالی که مطرح می شود اینکه خدا در قرآن می گوید :
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند رحمان و خداوند رحیم.آیا این متناقض با سخن امیر مومنان نیست؟در پاسخ باید گفت خداوند به زبان مردم سخن می گوید.زیرا انسان دو گانه است.منظور خدا معرفی خدای بی نیازی است که هم رحیم است و هم رحمان و نه دو چیز متمایز.
برای مثال وقتی گفته می شود گل و یا سرخ،در ذهن دو چیز متفاوت خطور می کند.لذا گل زرد و گل سرخ دو گل متمایز از نظر ماست.اما خدا اینگونه نیست.همان خدایی که رحمان است همان خدا رحیم هم هست.
کسی که شناخت واقعی از خدا ندارد و صفات خدا را همانند صفات بشری تصور می کند.مثلا تصورش از خدای مهربان همانند مادر مهربان است.او در جهل است و خدایی را می پرستد که یگانه نیست.
اگر خدایی را با توجه به صفات تصور کنیم،آن خدا ی یگانه نیست.خدایی که قابل تصور باشد ،خدای واقعی نیست .چون او مافوق تصور است.این الفاظ و صفات خداوند ظروف معرفتی هستند که وقتی آنها را در مقابل خدای متعال بیان می کنیم.خداوند از رحمانیت و رحیمیت خود آن را پر می کند.چه بسا برداشت ما از رحمانیت و رحیمیت خداوند آن چیزی نباشد که ما در ذهن در تصور داریم.
وقتی مشغول خواندن نماز هستیم،باید اینگونه با شد که ما در مقابل خدایی که قابل تصور نیست ایستاده ایم .با گفتن اذکار گوناگون ظرف های خود را به او می دهیم که هر گونه که خواست آنرا پر کند.بشر عاجز از
فهم دقیق و معنای واقعی اذکار است.

نفی خود کردن و اثبات وجود
می شود موجب معراج و صعود
این بود معنی یکتا گهری
نیست معبود دگر بهر سجود

حضور خدا

هرکسی فدایی معشوق خود است و حاضر است برای معشوق خود فدا شود.نکته ای که هست معشوق افراد فرق می کند.
امیر مومنان نیز عاشق خدای متعال است.لذا جان خود را برای او می دهد.لذا سعی می کند خدای واقعی را معرفی کند تا فدایی های او با شناخت به طرف او و ادای وظیفه اقدام کنند.
• فرشتگان آنگونه که خدا هست ، خدا را عبادت می کنند.اما انسانها بخاط داشتن عقل و تصویر سازی صفات خدا ، در شناخت خدا قاصرند و دچار خطاا می شوند.لذا برای شناخت خدا ابتدا باید صفات بشری را که زاییده وجود ماست،از صفات الهی که در ذات و وجود خداست
تشخیص دهیم.
خدای مردم،معمولا خدای خود ساخته است که دارای صفات بشری متعالی است.خدای علی ،خدای بشری نیست.لذا سوالات بشری نیز در خصوص خدا ی غیر بشری بی معناست.لذا نمی توان از جا و مکان و اندازه و این قبیل سوالات در مورد خدا جویا شد.خداوند محیط بر هر چیزی است.لذا قرار داشتن خدا در جایی در تناقض با محاط
بودن خدا بر همه چیز است می گردد.

امام صادق می فرمایند جایی در جهان هستی پیدا نمی کنیدکه خدا نباشد.ممکن است سوال شود مانند چی؟در پاسخ باید گفت خدا یکتاست و مثل و مانند ندارد.در غیر اینصورت خدای یکتا نداریم.برای نزدیکی به ذهن، همانند جان انسان است که در تک تک سلول های زنده بدن جان انسان وجود دارد.اگر در یک سلول جانی نباشد آن مرده است ، همانند موی سر.
با تصور اینکه جهان هستی همچون کالبدی می ماند که خدای متعال در همه اعضای آن حضور دارد.اینکه چگونه است ،برای انسان محدود،توصیف نامحدود امکان ندارد.کسانی که خدای نامحدود را در علی محدود تصور می کنند در اشتباه هستند.تمام هستی در قلمرو خداست.او اگر در یک جای ثابت باشد نمی تواند در همه جا باشد.
خداوند را برای نزدیکی به ذهن انسان در قرآن به نور تشبیه شده است که دیدن هر چیز بدون نور امکان ندارد.لذا حیات هر چیز بدون وجود خدا امکان ندارد.لذا گویند خدا در همه جاست.اینکه چگونه است، برای بشر ناشناخته است.

به نام خداوند روح و روان
خداوند جان و خدای جهان
نباشد جز او لایق این ندا
سر آغاز هر کار در هر زمان

ارتباط وجود و موجود

مخلوقات خداوند در ابتدا نبوده اند ولی عواملی دست به دست هم داده اند تا موجودی بوجود بیاید.مثلا یک خوشه انگور در اثر فعالیت های انسان و استفاده از آب و خاک و هوا و عوامل دیگر ایجاد شده است.

اما وجود خداوند اینگونه نیست.او ازلی و از ابتدای خلقت موجود بوده و بر همه موجودات احاطه دارد.در حقیقت خداوند وجود مطلق است و عواملی او را ایجاد نکرده اند.خود خالق هستی است.

خداوند در قرآن کریم می فرمایند من همواره با شما هست.امیر المومنین این را تفسیر می کنند.اگر تلقی ما از کنار هم بودن همانند دو شی باشد کاملا غلط است.زیرا از یک سنخیت نیستند.منظور در کنار هم بودن،مشابه قرار گرفتن روح و ماده در کنار هم است.انسان بدون روح اگر چه همه اندام در زمان حیات را دارد ولی امکان ادامه حیات و حرکت ندارد.همانطوریکه بدون نور امکان دیدن اشیا نیست،بدون روح نیز امکان حیات نیست.در حقیقت خداوند از طریق بالاترین موجودات هستی بنام روح که بیشترین نزدیکی را به خداوند دارد.امکان حضور خود را در کل اشیای هستی مقدور می سازد.لذا با توجه به این نقش مهم که بود و نبود بستگی به آن دارد .گفته می شود خدا همواره با شماست.در حقیقت نماینده تام الاختیار خدا بنام روح در تک تک سلول های انسان همواره وجود دارد.اینکه روح چیست،بر ای انسان مشخص نیست.

خداوند باعث قوام و تکیه گاه انسان می گردد.همانطوریکه بند تسبیح موجب قوام تسبیح است.بدون ریسمان دانه های تسبیح از هم می پاشد.یا زمین تکیه گاه ساختمان است.ساختمان روی زمین با نقشه معینی بنا می گردد.

یکی از صفات خداوند قیوم بودن اوست.می توان گفت بوسیله صفات خداوند امکان شناخت نسبی از خدا پیدا می شود.زیرا انسان ها با امکاناتی که در اختیار دارند و تصوراتی که می توانند داشته باشند،امکان دارد که موضوعی را توصیف کنند که قابل فهم و درک برای انسان باشد.لذا برای شناخت خدا،شناخت صفات خدا لازم است.همانطوریکه برای معرفی و شناخت یک فرد دانستن صفات فرد اگر چه او را ندیده باشی کفایت دارد. و می توانی تصویری از او در ذهن داشته باشی.اما خداوند بر خلاف انسان وجودی است که قابل توصیف و قابل تصور نیست.

می توان گفت منظور از اینکه خدا با ماست این است که او محیط بر ماست و بدون تکیه بر او ما قوام نداریم.حتی اگر لحظه ای عنایت خود را از ما بردارد.مشابه بوم نقاشی و تصاویر آن، بدون بوم هیچ تصویری قابل نمایش نیست.همانطوریکه با اراده ما تصاویر ذهنی پاک و تصویر جدیدی قابل تصور ذهنی است.ارداه خداوند بر کل هستی نیز اینگونه است.اگر لحظه ای نظر خود را از چیزی بر دارد آن چیز از بین می رود.

ظرف خود را پر کن از می یا شراب

تا نگردد پر ز میل و اضطراب

دل اسیر شهوت و نفس و گناه

معرفت جو تا نگردد دل خراب

بینایی خدا

یکی از صفات خدا بصیر بودن است.فرق بینایی خدا و انسان این است که انسان پس از خلق چیزی می تواند آنرا ببیند اما خداوند قبل از خلقت نیز می بیند.برای مثال،نرم افز ار هایG.P.S این امکان را فراهم می کنند که بهترین مسیر حرکت برای رسیدن به مقصد قبل از حرکت را معین می کند.اما بدون این برنامه باید مسیر را طی کرد تا از وضعیت مسیر آگاه شد.

با عنایت به اینکه خداوند خالق انسان است.بعلاوه بصیر است.لذا بهترین مسیر برای خوشبختی در دو دنیا را می تواند خدا برای انسان معرفی کند.در صورتی که انسان نمی تواند بهترین راه را مشخص کند.قرآن بهترین کتاب و راهنمای بشر می باشد که با فهمیدن و عمل به آن امکان رشد معنوی و مادی انسان را نشان می دهد.

خدایی که بصیر به همه چیز است و قبل از خلقت هر چیز به خصوصیات آن آگاه است پناگاه مطمین و قابل اعتماد است.انسان توسط دیگران آرامش نسبی دارد.زمانی که آنها را از دست می دهد آرامش او بهم می خورد.اما خدا اینگونه نیست و تنهاست و عامل آرامش به مخلوقات است.هر لحظه می توانی با او در خلوت و تنهایی صحبت کنی و آرامش بگیری.

 کاخ و ویلا   کی دهد ، آرامش روح و روان

مال و ثروت کی شود، خوشبختی پیر و جوان

 می دهد آسایش و لذت به ظاهر مر تو را

 رو به دنبال کمال و معرفت  در هر زمان

 
علل خلقت جهان هستی

در املا فردی می گوید و دیگری متن را می نویسد و هیچ نو آوری در متن نیست.اما در انشا متن از تراوشات ذهنی فرد روی کاغد پیاده می گردد.خدای متعال جهان هستی را انشا نمودند و موجودی به او املا نکرده است.
انسان ها گاهی با اندیشیدن اثری را خلق می کنند.گاهی از تجارب دیگران بهره مند و اثری را ایجاد می کنند.گاهی هم از تجمیع حرکاتی اثری حاصل می شود.گاهی ضعف ها انگیزه یک اثر نو می شود. امیر المومنین می فرمایند خداوند جهان هستی را خلق نمود بدون اینکه به آن نیاز مند باشد و علل و انگیزه های فوق مخلوق را داشته باشد.زیرا اندیشیدن در یک موضوع برای موجودی همچون انسان است که شناخت و توانایی کامل به یک مو ضوع را ندارد.
خداوند عالم به همه چیز است و هیچگونه جهلی ندارد که نیاز به اندیشیدن همانند انسان را داشته باشد.خداوند فکر آفرین است.ایجاد هستی تنها بخاطر خواست خدا بود.مقایسه علل آن همانند انسان غلط است.
در اینجاست که نقش دعا معلوم می شود.زیرا تنها خواست خداست که امکان تغییر و اصلاح امور را دارد.بشر یک وسیله برای انجام امور است.

عابدم کن ، تا بیابم ، من جهت
  لایقم  کن، تا بجویم  ، من رهت
ای خدا ،من عاجز از دیدار تو
قادرم کن ،تا بیایم  ، درگهت

جمع اضداد

خداوند باغبان جهان هستی است.گیاهان گوناگون در زمان های مختلف، در زمانی که خداوند مقرر نموده است شکوفه می کنند.
انسان ها انتظار دارند که در هر لحظه که اراده می کنند،حاجت خود را برآورده کند.اما خدای متعال در صورت صلاحدید در وقت معین آنرا مستجاب می کند.خداوند هر چیزی را در وقت خودش انجام می دهد.این انسان ها هستند که آرامش خود را بهم می ریزند بخاطر اینکه درخواست آنها فورا جامع عمل به خود نپوشاند.
نباید انتظار داشت که انسان در گذشته های دور یا آینده های دور بدنیا می آمد.خداوند حیات ما را در این زمان تعیین کرده است.انسان جمع اضداد صفات است.حیات ما تا زمانی است که آنها در کنار هم مسالمت آمیز ادامه حیات می دهند.مرگ زمانی اتفاق می افتد که این اجزا نمی توانند در کنار هم قرار گیرند.برای مثال،نقش آب و آتش که از اجزای اصلی بدن انسان است همانندگرگ و میش است.
خداوند از ترکیب آب و باد و آتش و خاک و روح ، انسان را خلق نموده است.خدا ماده و روح را که سنخیت با هم ندارد کنار هم قرار داده است.تا زمانی که روح و جسم سالم هستند،حیات هم تداوم دارد.مرگ وقتی اتفاق می افتد که جسم دیگر قادر به جذب روح را ندارد.
آب از ترکیب اکسیژن و هیدروژن که متضاد هم هستند خلق شده و نمک از ترکیب دو سم ایجاد شده است.یکی موجب نشاط و تداوم حیات و دیگری باث ایجاد طعم در غذا می گردد.خداوند از جمع اضداد مخلوقات را بوجود آورد.دو عامل مثبت و منفی موجب ایجاد خلقت می شوند.
خداوند در کلیه مخلوقات خود غرایض و صفاتی را قرار داده تا بتواند نقش و ماموریت خود را در جهان هستی انجام دهد.مثلا در اسب صفت چابکی و در الاغ صفت کودنی را قرار داده تا امکان باربری در او باشد.یا در گیاهان عامل شفای انواع بیماری ها را قرار داده است.
خداوند با توجه به رسالت و ماموریت مخلوقات ، آنها رادر بهترین حالت در اشکال گوناگون و اندازه های متفاوت با صفات و ویژگی مورد نطر خلق نموده است.

تجلی حق ،در جهان ، شد عیان
تجلی ما ،عکس ما ،هر زمان
من و عکس من، قابل ر ویت اند
تجلی حق ظاهر و خود  نهان

آگاهی خداوند

صفات خداوند در چهارده معصوم تجلی کرده است.لذا به چهارده معصوم وجه الله گفته می شود.چون انسان ها با صفات خود معرفی می شوند.ظاهرا صورت انسان نیز از چهارده قسمت تشکیل شده است.
یکی از صفات خدا خبیر بودن است.خداوند آگاه به همه چیز حتی قبل از خلقت تا انتهای خلقت هر چیزی می باشد.او آگاه به نیت های ما نیز می باشد.
چنانچه انسان مطیع اوامر الهی باشد.خداوند با توجه به آگاهی به کلیه امور به ذهن انسان مطالبی را خطور می دهد تا مانع لغزش و خطای بنده او گردد.
خداوند از نزدیکی آب و خاک سبزی بوجود می آورد تا انسانها در کنار آنها لذت ببرند.انسانها نیز با نزدیکی دلهایشان به هم موجب شادی روح و روان همدیگر می شوند.
خوشا به حال کسانی که همدم چهارده معصوم باشند و از چشمه معرفت و صفات الهی آنها بهره مند شوند.

صبر و ایمان و کمک بر ماندگان
هر سه باشد از صفات صادقان
صبر انسان در سراشیب جهان
موجب رشد و کمال  بند گان


آب حیات

امام باقر می فرمایند که خداوند کلیه اجزای هستی را از آب خلق نمود.اما این آب،با آب نوشیدنی متمایز است.امام صادق می فر مایند آن آب حیات است.همانند انسان که شروع شکل گیریش از آبی بنام نطفه است که همه اجزای بدن اگر چه به ظاهر با هم سنخیت ندارند، ایجاد می گردد.
خداوند برای ایجاد جهان هستی ، ابتدا فضاهایی را ایجاد نمود.سپس با آب خاصی که بر ما معلوم نیست ،خورشید و ماه و ستارگان و کرات و بطور کلی تمام اجزای هستی را خلق نمود.
یکی از صفات خدا مصور است،یعنی خدا نقاش است.اگر به یک نقاش نگاه کنید،برای نقاشی ابتدا فضای را برای نقاشی بنام بوم ایجاد می کند.سپس با آب رنگ های گوناگون شروع به نقاشی کوه و چمن و آب در آن بوم می کند.خداوند نیز در قرآن می فرمایند، سر منشا تشکیل عرش و جهان هستی از آب است.البته چگونگی و خواص این آب چگونه است ، برای انسان ناشناخته است.
چیزی که قطعی است اینکه همان طوریکه امکان خلق انسان با آن دقت و پیچیدگی از یک قطره آب وجود دارد.ایجاد جهان هستی نیز با ویژ گی خاص خود از آب وجود دارد.عرفا گویند تجلی کامل حق در جهان هستی و انسان کامل است.لذا تشابهاتی در نحوه شکل گیری آنها وجود دارد.

به نام خداوند روح و روان
خداوند جان و خدای جهان
نباشد جز او لایق این ندا
سر آغاز هر کار در هر زمان

خطبه اول _ قسمت ۲۷

چهارده معصوم همگی همچون خورشید، منبع نور هستند و می توانند به دیگران نور دهند.یعنی هم نور هستند و هم نور می دهند.

نهج البلا غه حضرت علی (ع) نوری است که به بشریت هدیه نموده شده است.

در نگاه امیر المومنین،خداوند همانند نقاشی است که روی یک بوم با آب رنگ و قلم مو، اشکال گوناگون را نقاشی می کند.با این فرق که او بهترین نقاش است و نقاشی او به بهترین وجه ترسیم و دارای حیات هستند.

خداوند جهان هستی را نیز ابتدا با ایجاد یک فضا، همانند بوم، و سپس با آب خاصی ،همانند رنگ، وبوسیله باد ،همانند قلم مو، ایجاد نمود.سپس امر نمود که قدرت باد

برابر قدرت آب گردد تا امکان مهار تلاطم آب مقدور گردد. همچنین توسط باد نیز آب را جابجا می نمود.این آب در ظرفی از هوا قرار گرفته بود.

ما همه موجیم و او دریا بود

ما همه صفریم او یک ها بود

آب دریا کی توان در ظرف ریخت

ما همه هیچیم او یکتا بود

خطبه اول_قسمت ۲۸
نگاه واقعی و نگاه مجازی

نگاه ما با نگاه امیر المومنین در توصیف جهان هستی همانند حاکمی است که در قصر خود ماندگار است و از کاخ بیرو ن نیامده و دنیایی که او متصور است بر اساس گزارش هایی است که برای او می آورند.اما امیر المومنین همانند حاکمی است که از اقامتگاه خود خارج شده و پا به جهان بیرون گذاشته است.لذا نگاه ما به دنیا مجازی است و نگاه امیر المومنین به دنیا واقعی است.لذا توصیف جهان هستی او، یک توصیف واقعی و صحیح است و نه یک توصیف ذهنی.
امیر المومنین نحوه ایجاد هستی را آنقدر با قاطعیت و شفافیت توصیف می کند که او گویی همانند کسی است که ناطر بر شکل گیری جهان هستی است و آنرا بیان می کند.
ابر های آسمانی توسط باد بهم پیوند می خورند و منجر به باران می گردد.یا توسط باد گلها گرد افشانی می گردد و شکوفا می گردند. لذا می توان گفت این نوع باد زاینده است.به امر خداوند باد دیگری خلق شد که نازاینده و عقیم است.مانند بادی که در دریامی وزد و آب را تکان می دهد که از گندیدگی و سکون آب جلو گیری کند.یا بادی که داخل بدن باعث به جریان افتادن خون در بدن می گردد.این باد محدود و همراه آب است.

زمانی که خالق بشر آفرید
کمال هنر را به او درتنید
تبارک به خود گفت،صد آفرین
خداوند ،روحی به انسان دمید


خطبه اول_قسمت ۳۰
خلقت آسمان

از امیر المومنین سوال شد که آسمان چگونه ایجاد شد .حضرت فرمودند از بخار آب تشکیل شده است.خداوند از کف های ایجاد شده از آب در اثر تکان شدید آب ، هفت طبقه آسمان را ایجاد نمود.این کف لایه بالایی آب است که در اثر حرارت ایجاد شده بر روی آب قرار گرفته می شود.همانند کف هایی که موقع جوشاندن شربت روی آن قرار می گیرند.
خداوند این کف ها را در فضای نامحدود بالای آب قرار داد و هفت طبقه آسمان را ایجاد نمود.خداوند پایین ترین طبقه آسمان را ثابت نگه داشتند. همانند سقفی که مانع سقوط ستارگان بر روی زمین گردد.خداوند می فرمایند:

منم خالق شمس و ماه و جهان
منم صاحب عرش و فرش خزان
دهم روزی بر آنچه روی زمین
منم باعث هستی و روح و جان

خطبه اول_قسمت ۳۱
مقایسه انسانها و فرشتگان

اگر به مسیری که بخار آب که از روی دریا بلند می شود و سپس با وزیدن باد ابرها متراکم و نهایتا بصورت باران به زمین برمی گردد و موجب رشد و نمو گیاهان می شود دقت کنیم .در می یابیم که کلیه گیاهان با چند واسطه از بخار آب ایجاد می گردد.
خدایی که از بخار آب دریا می تواند گیاهان را خلق کند.همین خدا می تواند از آب خاصی همه اجزای هستی خلق کند.خداوند سربازان خود که ملائک هستند خلق نمود.اینان برخلاف انسان در آن واحد می توانند در چند جا دیده شوند.همانند خورشید که یکی است ولی در هر لحظه در سراسر جهان قابل رویت است.
فرشتگان امکان ظاهر شدن بصورت انسان را نیز دارند.که بحضور حضرت ابراهیم و یا حضرت مریم ظاهر شدند.
خداوند انسانها و حیوانات را بر روی زمین قرار داد و فرشتگان را در آسمانها قرار داد.فرشتگان انواع گوناگونی دارند.آنها همواره به عبادت مشعولند .البته نوع عبادتهایشان متفاوت است.عده ای از آنها همواره در حال سجده کردن هستند.عده ای همواره در حال رکوع هستند.عده ای هم در صفوف عبادت کنندگان هستند و نوع عبادتشان یکسان نیست.عده ای از فرشتگان هم دایم در حال ذکر و تسبیح خداوند می باشند.
فرشتگان مادی نیستند و همانند انسان خواب و خستگی در عبادت ندارند.اینان همواره پر نشاط و دچار فراموشی نمی شوند.لذا غفلت برآمده از فراموشی را ندارند.تمام موانعی که باعث می شود که انسان به نحو شایسته خدا را عبادت نکند در فرشتگان وجود ندارد.اگر انسان بتواند این موانع عبادت را از خود دور کند جایگاهی بالاتر از فرشتگان پیدا می کند.
اگر به ورزش اسب سواری دقت کنید دارای موانع گوناگون با ارتفاعات مختلف هستند.هر قدر اسب بتواند از مانع بلندتری پرش کند ، با ارزش تر است.انسان ها در مقایسه با فرشتگان اینگونه است.عبادت برای فرشتگان همانند حرکت اسب در جاده بدون مانع است ولی عبادت برای انسان همانند پرش اسب از موانع گوناگون است.به همین خاطر است که انسان می تواند جایگاهی والا نزد خدای متعال پیدا کند.

زمانی که خالق بشر آفرید
کمال هنر را به او درتنید
تبارک به خود گفت،صد آفرین
خداوند ،روحی به انسان دمید

خطبه اول_قسمت ۳۱

مقایسه انسانها و فرشتگان

اگر به مسیری که بخار آب که از روی دریا بلند می شود و سپس با وزیدن باد ابرها متراکم و نهایتا بصورت باران به زمین برمی گردد و موجب رشد و نمو گیاهان می شود دقت کنیم .در می یابیم که کلیه گیاهان با چند واسطه از بخار آب ایجاد می گردد.

خدایی که از بخار آب دریا می تواند گیاهان را خلق کند.همین خدا می تواند از آب خاصی همه اجزای هستی خلق کند.خداوند سربازان خود که ملائک هستند خلق نمود.اینان برخلاف انسان در آن واحد می توانند در چند جا دیده شوند.همانند خورشید که یکی است ولی در هر لحظه در سراسر جهان قابل رویت است.

فرشتگان امکان ظاهر شدن بصورت انسان را نیز دارند.که بحضور حضرت ابراهیم و یا حضرت مریم ظاهر شدند.اینان همانند انسان مختار هستند و حق انتخاب دارند.از آنجائیکه معصیت نمی کنند ،نشان دهنده حق انتخاب

آنهاست .آنها به حقیقت گناه اگاه هستند.

فرشتگان عقل دارند ولی شهوت و میل ندارند.در مقابل حیوانات شهوت دارند ولی عقل ندارند.انسان آمیخته فرشتگان و حیوانات است.نیمی ازحقیقت انسان از عقل و نیمی دیگر آن از شهوت است. عده ای عقلشان بر شهوتشان غلبه می کنند.اینان جایگاهشان از فرشتگان بالاتر است.متقابلا چنانچه شهوت انسان بر عقل انسان غلبه کند ،از حیوان پست تر می گردد.

خداوند انسانها و حیوانات را بر روی زمین قرار داد و فرشتگان را در آسمانها قرار داد.فرشتگان انواع گوناگونی دارند.آنها همواره به عبادت مشعولند .البته نوع عبادتهایشان متفاوت است.عده ای از آنها همواره در حال سجده هستند.عده ای همواره در حال رکوع هستند.عده ای هم در صفوف عبادت کنندگان هستند و نوع عبادتشان یکسان نیست.عده ای از فرشتگان هم دایم در حال ذکر و تسبیح خداوند می باشند.

فرشتگان مادی نیستند و همانند انسان خواب و خستگی در عبادت ندارند.عقل فرشتگان بر خلاف عقل انسانها خطا و تصمییم اشتباه نمی گیرد.اینان همواره پر نشاط و دچار فراموشی نمی شوند.لذا غفلت برآمده از فراموشی را ندارند.تمام موانعی که باعث می شود که انسان به نحو شایسته خدا را عبادت نکند در فرشتگان وجود ندارد.اگر انسان بتواند این موانع عبادت را از خود دور کند جایگاهی بالاتر از فرشتگان پیدا می کند.

اگر به ورزش اسب سواری دقت کنید دارای موانع گوناگون با ارتفاعات مختلف هستند.هر قدر اسب بتواند از مانع بلندتری پرش کند ، با ارزش تر است.انسان ها در مقایسه با فرشتگان اینگونه است.عبادت برای فرشتگان همانند حرکت اسب در جاده بدون مانع است ولی عبادت برای انسان همانند پرش اسب از موانع گوناگون است.به همین خاطر است که انسان می تواند جایگاهی والا نزد خدای متعال پیدا کند. 

زمانی که خالق بشر آفرید

کمال هنر را به او درتنید

تبارک به خود گفت،صد آفرین

خداوند ،روحی به انسان دمید

خطبه اول_قسمت ۳۳
خلقت نخستین انسان

امیر المومنین می فرمایند که خداوند پس از خلق ملائکه ، انسان را خلق نمود.خداوند امر کرد چهار نوع خاک سخت،نرم،شور و حاصل خیز را با آب مخلوط شوند بطوریکه تمام خاکها مرطوب گردند. سپس به آن مخلوط خاک و آب شکل انسان داد.بعلاوه مفاصل را در آن ایجاد نمود.نهایتا سایر اجزا را اضافه کرد و شکل پدید آمده را روی زمین خشک نمود و مجسمه ای از انسان پدید آورد.سپس در آن روح دمید و اولین انسان خلق شد. همانند کوزه گری که پس از ایجاد کوزه در آن آب می ریزند.
بدیهی است که انسان های بعدی، از نطفه انسان پدید آمدند.همانطوریکه خداوند از خاک و متعاقب آن از قطره ای آب گندیده ،می تواند انسانی را خلق نماید که جانشینی او بر روی زمین را بعهده بگیرند.او می تواند در روز قیامت هم انسانها را دو مرتبه زنده کند.

ای داده شده، ز عالم ذر تو حیات
ای آمده ای ، بهر کمال و حسنات
در عالم ذر، به حق بگفتی یکتا
تا عذر نیاوری، به وحدت در ذات 


خطبه اول_قسمت ۳۴
تکامل انسان
خداوند چشم و جان را به ما داده تا او را ببینیم و تنها به امور دنیوی توجه نکنیم .شما یک طفل را ببینید دوان دوان می دود ،ممکن است چند بار هم به زمین بخورد،تا به دامن مادر برسد و در آغوش او قرار گیرد.انسان ها نیز اگر بخواهند مورد لطف خدای متعال قرار گیرند باید به سوی چهارده معصوم حرکت کنند ،اگر چه در طی این راه ممکن است سختی ها نیز باشد،تا از معرفت الهی مست و سیراب شوند.
انسان ها با توجه به شرایط و محدودیت خود علم را در قالب فرضیه بیان می کنند و احتمال تغییر فرضیه با گذشت زمان وجود دارد.اما دین سخن خود را در قالب نظریه می گوید و با گذشت زمان تغییر نمی کند.امیر المومنیین نحوه خلقت انسان را شفاف و روشن بیان می کند.در صورتی که علم با شک و تردید و احتمال نحوه خلقت انسان را بیان می کند.با گذشت زمان نظریه تکامل انسان از میمون به انسان با پیدا شدن مجسمه سر انسانهای گذشته دچار خدشه قرار گرفت.
امیر المومنین می گوید بعد از اینکه جسم انسان از آب و گل شکل گرفت و برای مدتی رها شد ،آنگاه در زمان معینی خداوند در آن آب حیات بنام روح را قرار داد.از بس که روح لطیف و بی نهایت طلب و تواناست ، خداوند آن را به خود نسبت می دهد.انسان تنها موجودی است که خواسته هایش پایان پذیر نیست.با کنجکاوی و ایجاد وسیله مناسب،روزی دریا را طی می کند،روزی هوا را در می نوردد،روزی زمین را می شکافد،روزی هسته ها را متلاشی کرده و انرژی از آن خارج می کند و بطور کلی دنبال حقیقت های نا شناخته است و تلاش می کند که علل آنرا کشف کند.
انسان در عالم های گوناگون سیری ناپذیر است .خواه عالم شهوت باشد،یا قدرت و یا علم و دانش باشد.هر چه بیشتر بداند،عطش بیشتری پیدا می کند.همانند قدح است که هر چه بطرف بالا می رود وسعت بیشتری دارد،هر قدر آگاهی شما به علم زیادتر می گردد ،به موازات سوالات و مجهولات شما نیز بیشتر می گردد.
بی نهایت طلبی انسان از ویژگی های عقل است.کار علم این است که عقل را شکوفا می کند.دل جای خود را دارد.کار دین این است که دل را شکوفا می کند.این بی نهایت طلبی دل است که انسان را به عالم معنا می برد و او را یک انسان کامل می کند.هنر دین این است که این بی نهایت طلبی انسان را جهت می دهد و آنرا شکوفا می کند و موجب رشد معنوی انسان فراهم می گردد.
خداوند چنین چیزی را به جسد آدمی دمید که می تواند کوچکترین ذرات جهان را ببیند و آنرا بشکافد.همچنین دورترین نقاط جهان را ببیند و آنرا به تصویر بکشاند و صدای آنرا بشنود.
حضرت علی(ع) می فر مایند خداوند علاوه بر قدرت زیاده خواهی که تنها به انسان داده است.قدرت تخیل و حافظه و ذهن را به او داده است تا بتواند جهان هستی را در ذهن خود متصور کند و در صورت لزوم به اسرار آن پی ببرد و موجب خلاقیت خود و کشف حقایق هستی شود.انسان با بکار بردن افکار خود بر زمین و آسمان و دریا تسلط پیدا می کند.خداوند اجزایی در بدن انسان قرار داده است که در اختیار روح او قرار گیرند و می توانند موجبات رشد انسان را فراهم کند.انسان با تفکر می تواند حق را از باطل تمیز دهد.همچنین با حواس گوناگون موجب تشخیص خواص اجسام گردد.انسان ها اگر چه از نظر ظاهر بهم شباهت دارند ولی از نظر خصوصیات اخلاقی ورفتاری و گفتاری متمایزند.این جمع اضداد بطور مسالمت آمیز در کنار هم زندگی می کنند.
خداوند در انسان امزاج چهار گانه قرار داده است که با تغییرات آنها اطبای سنتی به بیماری افراد پی می ببرند.در جامعه نیز این چهار صفت وجود دارد.بعضی ها خون گرم و خوش اخلاق،بعضی ها خون سرد و بد اخلاق،بعضی ها پر جوش و پر تحرک .در مقابل بعضی ها تنبل و بی تحرک.

تجلی حق، در صفات خداست
نه در ذات و ،نه جلوه هاست
ملک می دمد ، روح رابر بشر
باذن خدا، آدمی را بقاست

خطبه اول_قسمت ۳۵
نقش شیطان

خداوند جوارحی به ما داد تا توسط آنها سیر الی الله کنیم.خداوند قبل از خلقت انسان به فرشتگان گفت که بنا دارم انسانی از خاک خلق کنم.شما ها پس از دمیدن روح به او که جانشین من روی زمین است سجده کنید.لازم به ذکر است که منظور از سجده کردن فرشتگان بر آدم ،داشتن حداکثر تواضع است.همانند انسان ها که برای نشان دادن حداکثر تواضع در مقابل خدای متعال به سجده می روند و سر به خاک می گذارند.
در زمان مقرر خداوند به ملائک دستور سجده و بزرگداشت آدم را اعلام نمود.همه بجز شیطان سجده کردند.آتش خشم، شیطان را فرا گرفت و امتناع از سجده بر آدم کرد.او گفت که من از آتش خلق شده ام و بر آدم که از خاک خلق شده برتری دارم.شیطان از خدا فرصت خواست.خداوند هم به او این مهلت را تا زمان معینی به او داد.
هوای نفس در انسان توسط وسوسه های شیطان شعله ور می شود.همانند ذغال که توسط باد روشن می شود.لذا هوای نفس و وسوسه های شیطانی دو چیز متمایز هستند.
خداوند شیطان را کنار انسان قرار داد تا درون انسان شفاف و روشن شود و خود را در آزمون های گوناگون خوب نشان دهد.
نقش شیطان همانند غربال است.همانطوریکه غربال آشغال را از گندم جدا می کند.شیطان نیز با وسوسه های خود ،انسان های گوناگون را تفکیک و مشخص می کند.

دل اگر رنجیده شد، کی مى توان ترمیم کرد
آدمی چون رانده شد، کی مى  شود تعلیم کرد
در جوار حق شدن، تسلیم شرط لازم است
روح و جان یاغی بود، کی می توان تسلیم کرد
 

خطبه اول_قسمت ۳۶
سقوط انسان

هر قدر انسان پاسخ منفی به وسوسه های شیطان بدهد مقاوم تر می گردد و موجبات رشد خود را فراهم می کند.امیر المومنین می فرمایند،پس از خلقت انسان،خداوند او را در سرایی با امکانات زیاد مستقر نمود.آدم با آرامش و خوشی به زندگی و حیات دنیوی ادامه داد. خداوند به آدم در رابطه با وسوسه های شیطان هشدارهای جدی به آدم داد.
اگر به شیطان همانند کیسه بوکس نگاه شود.بوکسر با ضرباتی که به آن می زند.موجب تقویت خود و آمادگی برای آزمونی سخت برای مبارزه با حریفی مقتدر در میدان نبرد را فراهم می کند.شیطان با صورتی موجه و زیبا به انسان نزدیک می شود.سپس با وسوسه و توجیه های گوناگون انسان را مرتکب انجام خطا و گناه می کند.
شیطان علت دشمنیش با انسان بخاطر حسادت به جایگاه و مقام و موقعیت انسان در بهشت نخست بود.شیطان از همنشینی فرشتگان با آدم و تواضعشان به او حسادت می کرد.اگر چه شیطان با عدم تبعیت از دستور خداوند به خود ظلم کرد،ولی او موجب ارتقای انسانهای فرهیخته گردید.انسان حسود بجای اینکه تلاش کند خود را ارتقا دهد سعی می کند دیگران را همسطح خود کند.
شیطان با وسوسه هایی که در آدم ایجاد کرد یقین او را به شک تبدیل کرد و بین انتخاب سخن خدا و سخن شیطان دو دلی در آدم ایجاد کرد.با این کار آدم شادی و سرور را از دست داد و ترس و دلهره را برگزید.انسان در معامله با شیطان،عزت و وقار و یقین را می دهد و متقابلا ذلت و سستی و شک و ترس را بدست می آورد.
پس از تبعیت آدم از شیطان،خداوند امکان توبه را برای انسان فراهم نمود.به او نحوه ارتقا و بازگشت به خود و نحوه دوری از شیطان را آموخت.همانند انسان و طوطی،ما به طوطی سخن گفتن را یاد می دهیم و طوطی با تکرار آن سخن ،ارزش پیدا می کند و نزد صاحبش قرب و جایگاهی پیدا می کند.خداوند گفت در صورت توبه کردن امکان بازگشت به بهشت برین برای تو هست.البته با توجه به اینکه انسان از خاک است ،بهشت اولیه او در زمین بوده است.
خداوند از حق خود در آخرت با توبه می گذرد.اما از حق مردم در دنیا نمی گذرد.باید حق الناس در همین دنیا ادا و قصاص شود.اگر کسی را از عرش به فرش آوردی و آبروی کسی را به ناحق ریختی باید در همین دنیا تقاص آنرا بدهی و بی آبرو شوی.

تهمت مزن ای دوست گرفتار شوی
مردار خوری وبی جهت خوار شوی
غیبت اثر وضعی و روحی دارد
با انس به آن،  شقی و بیمار شوی


خطبه اول_قسمت ۳۷
ابلاغ رسالت

خداوند از بین فرزندان حضرت آدم ،افرادی را بر گزید و مسئولیت و رسالت ابلاغ احکام و دستورات الهی به مردم را به عهده آنها گذاشت. البته قبل از ابلاغ رسالت آنها را از نظر روحی آماده نمود. بعلاوه خداوند ظرف وجودی آنها پاک دید و لذا برای پذیرش پیامهای الهی آماده نمود.از آنها خواست که پیام الهی را بعنوان یک امانت در اختیار بگیرند و بدون هیچ کم و کاست کردن آنها به مردم انعکاس دهند و آنرا عملیاتی کنند.
سوالی که ممکن است مطرح گردد اینکه چگونه از خواهر و برادر اولیه که محرم بودند ازدواج صورت گرفت.امام سجاد می فرمایند همان کسی که زمانی حرام اعلام کرد می تواند در زمانی دیگر در شرایط خاص بلامانع بودن آنرا اعلام کند.

 اگر خواهی شوی محبوب جانان
تلاوت کن کلام و ذکر سبحان
چو توام باعمل با فهم گردد
بود راه نجات و دفع شیطان


خطبه اول_قسمت ۳۸
عهد با خدا

خداوند زمانی که به انسان عقل داد از او بندگی خواست.بدون اینکه خداوند ذکر کند، یک عهد و پیمان نانوشته ای شکل گرفت. همانند وقتی که ارباب به غلامش در باغ بیلی می دهد،غیر مستقیم می گوید برو زمین را شخم بزن و از او کار می خواهد و اگر انجام ندهد مواخذه می شود.رابطه ما با خدا و عقل نیز مشابه است.خداوند به انسان عقل داده تا آنرا بکار گیرد و با تفکر به خدا پی ببرد و بندگی او را بجا آورد و از شیطان تبعیت نکند.این عهدی است که قرآن به آن اشاره دارد.
هر چیزی که انسان را از خدا جدا کند بت است.اگر انسان بجای تنها بندگی خدا، بندگی انواع بت ها را نیز بکند.او عهد شکنی با خدا کرده است.در نتیجه باید منتظر عقوبت باشد. ممکن است بت انسان پول باشد یا پست و مقام باشد.
نقش شیطان در رابطه با انسان دو چیز است.اول اینکه با حیل گوناگون انسان را از شناخت به خدا و کسب معرفت الهی دور می کند.دوم اینکه انسان را با طرح مسائل گوناگون از عبادت خدا دور می کند.
امیرالمومنین می فرماید بخاطر عهد شکنی انسان ها با خداوند و تبعیت آنها از شیاطین گوناگون ، خداوند پیامبرانی را بطور متوالی تعیین نمود تا ضمن ابلاغ پیام الهی به مردم آنها را هدایت کند تا فقط بندگی خدا را بجا آورند و از شر شیطان رهایی یابند.

دیر فهمیدم که  عصیان کرده ام در بندگی
دیر  فهمیدم  که تنها  اوست  اندر  زندگی
ای بشر تا کی اسیر این و آن و نفس خود 
دیر فهمیدم زمان طى شد و ما در بردگی
 

خطبه اول_قسمت ۳۹
بعثت پیامبران

انسان به تن خود خیلی غره است.اما تن بدون روح زود متعفن می شود.لذا روح اصل و تن فرع است.اگر تن حرکت و طراوتی دارد به خاطر روح است.مولانا می گوید انسانها نقش تن و امیر المومنین نقش جان دارد.لذا اگر بخواهیم معرفت الهی را کسب کنیم،باید با سخنان او آشنا شویم.
فطرت انسان خدا جوی است و هر چه بوی نا خدایی دارد پس می زند.همانند شکر و روغن که اولی در آب حل می شود و دیگری روی آب معلق است و جذب آب نمی گردد.لذا انسان بدون باور به خدا افسرده می شود.لذا خداوند پیامبران را مبعوث کرد تا پیمان فطری افراد با خدای متعال را به آنها متذکر و یاد آوری کنند.
پیامبران مبعوث شدند که یاد آور شوند که انسانها دارای بالاترین مرتبه در جهان هستی هستند.لذا خود شناسی برای خدا شناسی لازم است.انسانها بخاطر عدم شناخت و ارزش خود ،خویشتن را به چیزهایی بی ارزش براحتی می فروشند.براحتی تحت تاثیر وسوسه های شیاطین گوناگون قرار می گیرند و بجای بندگی خدا،بنده هوای نفس می کنند.

اگر خواهی جمال دلربا را
اطاعت کن ولی و مصطفی را
تفکر پیشه کن با زهد و تقوا
اگر عاشق شوی بینی خدا را

خطبه اول_قسمت ۴۰
هدایت عقل ها

امیر المومنین می گوید پیامبران آمدند تا بگویند چرا باید بندگی خدا کنند و فقط از او کمک و یاری بخواهند.آنها علت آمدن ورفتن به این دنیا را برای ما تبین می کنند.پیامبران حجت خدا هستند تا مردم روز قیامت نگویند عقل تنها برای شناخت و بندگی خدا کافی نبود.آنان هدایت گر عقل های انسان هستند و دارای عقل کل می باشند.انبیا آمده اند تا عقل ها را شکوفا کنند.انبیا نیامدند که جلوی تفکر و عقل را بگیرند.بنابراین یکی از رسالت پیامبران بارور کردن و شعله ور کردن عقل های انسانها می باشد.عقل انسانها همانند ذعال ها زیر خاکستر می ماند.انبیا با جابجا کردن خاکستر آنها را شعله ور می کنند.
عقل دو کار می کند.اول اینکه مجهولات را برای انسان معلوم می کند.دیگر آنکه این معلومات را کنار هم قرار می دهد و نتیجه مطلوب را بدست می آورد.انبیا می گویند که شما دنبال چه مجهولاتی بروید تا رستگار شوید. در حقیقت فکر و اندیشه انسانها را جهت می دهند.کار دیگر انبیا این است که کمک می کنند که معلومات را چگونه استفاده کنید تا به مقصد برسید.در حقیقت انبیا راهنمای عقل ها هستند.
مولانا می گوید تن انسان همانند مشک دوغ است که با چربی مخلوط است.در نگاه اول تنها دوغ دیده می شود.اما با تکان دادن مداوم کره از دوغ جدا و بالا ی دوغ قرار می گیرد.انبیا هم برای انسانها نیز همین نقش را دارند.آنها با سخنان خود و راهنمایی های خود عقل انسانها و حقیقت آنها را به تدریج رو به کمال هدایت می کنند بطوریکه تن ها مرکب عقل ها گردند.

از وجود اقدس شمس الهدی
می شود عالم پر از نور و صفا
بیرق ختم رسولان در کفش
تا کند دین خدا را او به پا

خطبه اول_قسمت ۴۱
آسمان

رشد انسان در افتادگی و تواضع در برابر اهل معرفت است.انبیا آمده اند تا چشم مردم را باز کنند برای اینکه حقایق هستی و قدرت خدا را ببیند و متعاقب آن تنها بندگی حق تعالی را انجام دهند.وقتی یک دانه گندم را در خاک می گذارند.آن شکافته می شود و با رشد و تعالی خود خوشه های گندم می دهد.انسانها نیز اگر یک قدم به خدا نزدیک شوند،و از سرچشمه معرفت الهی قطره ای بنوشند،آنگاه رشد و نمو می کنند و علاوه بر خود دیگران را نیز به فیض می رسانند.
امیر المومنین می فرمایند یکی از قدرت های خداون،ایجاد آسمان های رفیع است.در روز روشن و در شب هنگام ستارگان زیبایی خاص و نقش و نگار این سقف هستند.در حقیقت آسمان نگارخانه خداست.

خدا خالق شمس و ماه و جهان
خدا صاحب عرش و فرش خزان
دهد روزی بر آنچه روی زمین
خدا باعث هستی و روح و جان

خطبه_اول_قسمت_ ۴۳
حیات

امیرالمومنین می فرمابند خداوند اسباب حیات و زندگانی را برای بشر فراهم نمود.همچون آب شیرین که توسط باران به تدریج فرستاد و آنها را در زمین تا عمق محدود فرو برد و برای انسان ذخیره نمود.از قدرتهای خداوند این است که از دل آبهای شور آبهای شیرین را فرستاد تا مزارع سر سبز و موجودات امکان بهره مندی پیدا کنند.حتی شوری آب دریا ها نیز حیات بخش هستند.اوست که با توجه به شرایط گاهی آب را شیرین و گاهی شور می کند.اگر آب دریا ها همانند رودخانه ها شیرین بود ،آنگاه خطر فاسد و آلوده شدن آن حجم عظیم آب وجود داشت.چنانچه آب دریا ها متعفن می شد حیات و زندگانی انسان ها را به خطر می انداخت.آب های شور در مقابل آبهای شیرین در برابر آلودگی ها مقاوم تر هستند.لذا می توان به علم و آگاهی خداوند از بدو خلقت پی برد.
انبیا آمده اند که این نشانه های قدرت خداوند را برای مردم بازگو کنند تا انسانها به عظمت او پی ببرند و تنها بندگی خداوند را انجام دهند.
از دیگر قدرتهای خداوند شکافندگی زمین و خارج شدن گیاهان است. گیاهان بسیار ضعیف الجسه از سختی خاک بیرون می آیند.خداوند در قرآن می فرماید ما آب باران را فرستادیم و سپس زمین را شکافتیم تا گیاهان رویانده شوند.
از دیگر نشانه های خداوند،هوایی است که همه انسانها تنفس می کنند.این هوا ترکیب چند گاز است با میزان مشخص.چنانچه نسبت این گازها تغییر کند نه تنها موجب تداوم حیات نمی شود بلکه انسان را با هلاکت می رساند.
حتی آبی که عامل حیات است از ترکیب دو گاز سوزان است که با نسبت های معینی ترکیب شده اند.یکی می سوزاند و دیگری می سوزد.لذا کافی است انسان به عظمت و علم خدای متعال پی ببرد که چگونه از دو گاز سوزان عامل حیات را بوجود آورد.
اگر به هر چیزی که خدا خلق کرده است به دقت انسان نگاه کند، به قدرت و علم خدا پی می برد که چقدر به دقت و زیبایی ایجاد شده است.

دیر فهمیدم که مرگ آید بسوی هرکسی
دیرفهمیدم که رزق ما رسد حتی خسی
دیر فهمیدم  که  ایزد  ناظر  احوال ما
پس چرا هر روز و شب  دل واپسی
 

خطبه اول_قسمت ۴۵
راهنما

همانطوریکه پرندگان بدون پر نمی توانند پرواز کنند.انسان ها نیز بدون راهنمای اولیای الهی و انبیا امکان طی کمال ندارند.همواره از بدو خلقت پیامبران و امامان و انسانهای کامل بعنوان حجت و راهنمای بشر وجود داشته است.زمین بدون حجت نمی تواند باشد.
خداوند اگر پیامبری را هم در مقطعی نفرستاد.کتاب او را به جا گذاشت تا مردم به گمراهی نیافتند.همانند پیامبران اولو العزم که از آنها کتابهایشان باقی است.
در یک زمان ممکن است چندین انسان کامل باشند.ولی همواره یک نفر امام جامعه بوده است.همانند زمان امام حسن و امام حسین که هر دو انسانهای کامل بودند.اما تا زمانی که امام حسن زنده بود ، ایشان امامت جامعه را بعهده داشتند.

نان و نمک و  فدک، غم زهرا نیست
غصب سمت و حکومت مولا نیست
گمراهی  و دوری از ولایت باشد
در مکتب او دغد غه ی دنیا نیست


خطبه اول_قسمت ۴۷
سایه خدا

امیر المومنین می فرمایند،پبامبرانی که مبعوث می شدند در کتاب و گفتار خود وعده ظهور پیامبران بعدی با صفات آنها را می گفتند.در تورات حضرت موسی به یهودیان بشارت داده شده که آخرین پیامبر بنام احمد به پیامبری مبعوث می گردد.او در مکه بدنیا می آید و به مدبنه هجرت می کند.همچنین در انجیل هم اشاره دارد به آمدن آخرین پیامبر دارد.تا اینکه زمین بدون امام و پیام آور الهی نباشد.
زندگی انسان ها دو گونه است.بعضی ها رفتارشان همانند تیر اندازی کهتیر های خود را به سایه یک پرنده هوایی برای شکار آنپرتاب می کنند.عمر اینان همانند صندوق تیر است که با هر تیری که به طرف سایه پرتاب می کنند.بتدریج تیر ها تمام می شود و هر گز پرنده ای را نمی توانند شکار کنند.دسته دوم کسانی هستند که خداوند سایبان آنهاست و سایه خدا پیامبران الهی و امامان هستند.با رفتن به دنبال سایه خدا کسب معرفت می کنند و امکان پرواز و شکار هستی را پیدا می کنند.

دیر فهمیدم که دانش نیست در حمل کتاب
دیر فهمیدم زمان طى شد ومن در منجلاب
تا به کی غافل بمانم اندر این دنیای پست
دیر فهمیدم  که دنیا نیست چیزی جز سراب

خطبه اول_قسمت ۴۸
بهار انسان

نقش بهار زنده کردن زمین مرده است.پیامبران نقش مشابهی در زنده کردن روح و جان انسان ها دارند.با آمدن بهار سر سبزی و بوی خوش گلها به مشام می رسد.با آمدن پیامبران هدایت انسانها از جهالت و گمراهی به سربلندی و عزت فرا می رسد.
پیامبر اسلام در سر زمینی مبعوث شد که مردمانش از نظر فرهنگ پائین بودند.حتی دختران خود را زنده به گور می کردند و زنان خود را در بازی قمار به مسابقه می گذاشتند.خداوند در آن زمان کارایی دین را نشان داد و آنها را به راه درست رهنمون ساخت.
امیر المومنین می فرمایند با مبعوث کردن آخرین پیامبر،خداوند به قولی که داده بود جامع عمل پوشاند و آخرین پیعمبر را معرفی نمود.بعلاوه پیامبران قبلی زمینه را برای آمدن آخرین پیامبر برای معرفی کامل ترین دین خدا فراهم نموده بودند.آخرین پیامبر گرامی زمانی مبعوث شد که مردمان آن زمان در گمراهی و ظلالت و جهالت بسر می بردند.
خداوند توسط نبی اکرم مردم را از جهالت و گمراهی نجات داد.

از وجود اقدس شمس الهدی
می شود عالم پر از نور و صفا
بیرق ختم رسولان در کفش
تا کند دین خدا را او به پا


خطبه اول_قسمت ۴۹
رحلت

امیر المومنین می فرمابند خداوند پیامبر اسلام را در پایان عمر خود به سوی خود برد.خداوند چندین برابر کرامتی که پیمبر اسلام در دنیا داشت،به او عطا نمود.خداوند نخواست بیش از این روح و روان او در سختی و عذاب در دنیا باشد.لذا او را قبض روح نمود و روح او به ملکوت اعلی پیوست و به لقای حق تعالی رفت.

ای محمد، مظهر خلق خبیر
حکم حق جاری نمودی در غدیر
خلق را منجی و هادی گشته ای
صاحب حمد و مقام بی نظیر


خطبه اول_قسمت ۵۱
احکام در قرآن

اشیا با ارزش دارای بدل هستند.بهترین چیز با ارزش دنیوی لذات و خوشی هاست.خداوند پیامبران را مبعوث کرد تا بهترین خوشی و لذات واقعی را معرفی کنند.تا مردم فریب لذتهای بدلی را نخورند.
امیر المومنین می فرمایند که خداوند قرآن مکتوب که رحمت الهی است توسط پیامبر گرامی برای مسلمانان نازل نمود.قرآن چیزهای حلال را از حرام متمایز ساخته است.لقمه همانند بذری است که در خاک قرار داده می شود.لذا حلال و حرام بودن آن مهم است.حاصل و نتیجه لقمه ها اندیشه هایی است که به ذهن انسان خطور می کند.پیامبر اسلام آنها را برای مردم تبیین نمود.
در قرآن انواع احکام از قبیل واجب ،مستحب،منسوخ ، مکروه خاص و عام وجود دارد.همچنین داستان هایی دارد که با تدبر در آنها موجب راهگشایی انسان می شود.همانند داستان فرعون و موسی که یکی را بخاطر اعمالش به قعر دریا می فرستد و دیگری را به پیامبری مبعوث میکند و عزت و جلال می دهد.همچنین مثالهای آموزنده دارد.ممکن است انسان با انواع حیل به چیزی برسد.اما نمی تواند از آن لذت ببرد.

 ره آورد شب قدر است قرآن
بود میراث احمد این گلستان
کتاب معرفت سرچشمه ی نور
که نورانی شوی از پرتوی آن


خطبه اول_قسمت ۵۲
نقش چهارده معصوم

با ارزش ترین چیز در دنیا عمر انسان است.خوشا به حال کسانی که عمر خود را در اعتلای روح و روان می گذرانند و عمر گرانبها را با دلبستگی های دنیوی معامله نمی کنند.
در این کشتی پر تلاطم جهان هستی بهترین پیام کلام الهی قرآن است.انسان برای نجات کشتی حاضر است کالاهای بی ارزش را به دریا برزید تا کشتی سالم به ساحل برسد اما چیزهای گرانبها را حفظ می کند.انسانی سالم به مقصود خود می رسد که راهش قرآن و هادیش پیامبر اسلام باشد.
قرآن همانند یک فانوس خاموش است که توسط پیامبران روشن می شود و موجب روشنایی می گردد.قرآن علاوه بر محکمات دارای آیات متشابه است.که نیاز به تفسیر و معرفی منظور آن آیه است.لذا وجود پیام آوران الهی لازم است تا حقیقت آیه را بیان کنند.
بعصی از آیات الهی دربسته و خلاصه بیان شده است.مثلا نماز را بپا دارید.احادیث هستند که کلیات آیات را می شکافند و تفسیر و تعبیر می کنند.همانگونه که تنها خاک امکان شکفتن دانه و سر سبزی آنرا گیاهان را دارد .چهارده معصوم هم تنها کسانی هستند که امکان تفسیر صحیح آیات قرآن را دارند.
امیر المومنین می فرمایند آیات قرآن دو دسته هستند.یک دسته را همه باید بدانند که در عالم هیچ چیز بدون اراده خداوند نیست و گرداننده جهان هستی خداست.دسته دیگر آیات هستند که نداستن آنها موجب باز خواست نمی شود ،مثلا حقیقت روح چیست.
بعضی آیات هستند که اشاره دارد بر اعمالی در زمان خاص،همچون روزه، و عده ای
زمان خاص ندارد،چون عدالت خواهی.بعضی احکام در سنت بوده که بعدا توسط قرآن آسان تر شده و یا آیاتی بوده در قرآن که بعدا در سنت سختر شده.لذا نقش مفسرین برای بیان حقیقت در زمان های گوناگون لازم است.
در قرآن آیاتی است که چهارده معصوم مشخص کرده اند که کم آن خوب است و زیادتر آن مجاز و بسیار خوب است،همچون انفال و قرائت قرآن.

بشنو از اهل یقین و معرفت
نی زهر بیگانه و شیطان صفت
بشنو از قرآن و عترت رمز و راز
راه و رسم زندگی و منزلت


 
خطبه اول_قسمت ۵۳
حج

واجبات از دو طریق معرفی می شوند.آن دسته واجبات که خداوند در قرآن می گوید را فریضه گویند.دسته دوم واجباتی است که از طریق سنت بیان می شود.حج از جمله فریضه هاست.
امیر المومنین می فرمایند خانه خدا برای همه موجودات و حتی گیاهان خانه امن است. کسانی که برای اعمال حج به مکه می روند همانند مرغانی می مانند که با شتاب به لانه خود می روند.
انسان در تعیین زمان حج،اعمال حج و محل حج نقشی ندارد و از طرف خداوند مشخص شده است.حج یک علامت و نشانه ای از تواضع انسان در مقابل عظمت خداوند است.حقیقت حج بی خود شدن است.از خود جدا شدن است.
امیرالمومنین می فرمایند همه این توفیق را پیدا نمی کنند که به زیارت خانه خدا مشرف شوند.خداوند مهمانان خود را گلچین می کند تا صفات حیوانی را از آنها بیرون و صفات الهی را جایگزین کند.خانه خدا جایی است که پیامبران الهی در آنجا ایستاده اند و به عبادت خداوند مشعول بودند.توی انسان می خواهی پا روی جای پای آنها بگذاری.
امیر المومنین می فرمایند انسان هایی که به دور خانه خدا در زمین طواف می کنند . بطور مشابه فرشتگان به گرد عرش الهی می چرخند.حج داد و ستدی است که تکبر و خود بزرگ بینی ها داده می شود و در مقابل بندگی و توفیق عبادت و زیارت حق تعالی گرفته می شود.
پیامبران هر کدام برای امت خود از خداوند چیزی خواستند.حضرت موسی تقاضای آب و حضرت عیسی تقاصای نان ،اما حضرت محمد تقاضای مغفرت و آمرزش برای امت خود در حج نمود.پیغمبر گرامی می فرمایند که خداوند کعبه را الم و پرچم خود قرار داد تا مردم تنها زیر یک پرچم باشند.همینکه نام اسلام برده می شود، توجهات به خانه کعبه می رود.
خداوند ورود به این خانه را بر مسلمانان واجب نمود.آن هم با آدادب و اعمال خاص خود.

حج تجلی گاه روز محشر است
خود مثالی از سرای دیگر است 
طوف و قربانی ز حج اصغر است
طوف حق اما ز حج اکبر است

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:52  توسط علی رجالی  | 

معنای چهارصد اصطلاح سلوک

آ ـ ا

آب حیات: چشمة عشق که هر که نوشد نابود نشود.

آب حیوان: ۱ـ آب حیات. ۲ـ تابش انوار و تجلیات الهی.

آب خضر: آب حیات.

آب خرابات: تجلّیات رحمانی که کدورت‌های ظاهر و باطن را می‌زداید.

آدم: مظهر ذات الهی.

اربعین: چلّه.

آغوش: دریافت اسرار.

آینه: قلب انسان کامل.

آینة جمال: مرتبة ظهور و تجلّی صفاتی.

ابرو: صفات از آن رو که حاجب ذات است.

استاد ازل: خداوند.

استدراج: تنزل تدریجی سالک بر اثر رعایت نکردن آداب سلوک، به گونه‌ای که خود نفهمد.

إکسیر: انسان کامل.

الف: ذات احدیت

امانت: ولایت مطلقه.

اهل دل: کسانی که از سَر گذشته‌اند و طالب سِرّاند.

اهل طامات: سالک گرفتار در کشف و کرامات.

ایام غم: روزگار بازماندگی و عقب افتادگی از سیر الی الله.

ب

باده: ۱ـ عشق منیف. ۲ـ نصرت الهی.

باد صبا: نفحت رحمانی (نسیم‌های نشأت گرفته از رحمت الهی) که از مشرق روحانیات می‌وزد.

بادة چون نار: انفاس قدس رحمانی.

بار امانت: عهد و پیمان الهی.

باران: ۱ـ فیض گسترده الهی که بر همه موجودات ریزان است. ۲ـ غلبه عنایات الهی که مایه فرح سالک است.

باز: روح قدس و نفس ناطقة انسانی.

بارقه: انواری که در اوائل کشف رخ می‌نماید و نمی‌پاید.

باغ: جهان خرم روحانی.

بال: روشن شدن دل به واسطة معارف حقیقی.

بت: ۱ـ مقصود و معشوق ۲ـ جسم و مادّه ۳ـ هوا و هوس ۴ـ نفس امّاره ۵ـ وحدت ۶ـ مظهر عشق که عشق همان حقیقت مطلقه است. ۷ـ انسان کامل و قطب زمان.

بتخانه: ۱ـ عالم لاهوت که مقام وحدت کل است. ۲ـ مظهریت ذات احدیت.

بچه ترکان: زیبا رویان، جان ستان.

بحر: ۱ـ مقام ذات و وحدت که کثرات امواج اویند. ۲ـ تجلیات ذاتی که موجب فناست.

بحر عطا: فیض دائم حق.

بساط وصل: مرتبة اتّصال و وصل عاشق.

بندگی: مقام تکلیف.

بوسه: فیض و جذبة باطن.

بهار: ۱ـ مقام علم که حجاب است. ۲ـ مقام وجد و حال که مقابل معنای اوّل است. (پس این واژه از أضداد است.)

بیت الحرام: قلب انسان کامل.

بی‌خودی: ۱ـ حالت مستی و جذبة سالک ۲ـ فنا

بیگانه: غیر سالک.

بیعت: تسلیم مرید نسبت به استاد کامل.

بی‌نشان: مقام بی‌اسمی و فناست که مربوط به ذات الهی است.

پ

پرتو: تجلّی

پرده: حجاب میان بنده عاشق و حقّ معشوق.

پریشانی: عالم تفرقه.

پیاله: ۱ـ هر ذرة عالم از آن جهت که پیمانه شراب محبت فطری حق است.۲ـ محبوب . ۳ـ صفای ظاهر و باطن.

پیر خرابات: انسان کامل راهنما.

پیر میخانه: انسان کامل راهنما.

پیچ زلف: ۱ـ تضاد ظاهری اسماء و صفات الهی در مقام ظهور که بر اعتدال قامت حضرت الوهیت اشاره دارد. ۲ـ طریق طلب.

پیشانی: مظهر و ظهور اسرار الهی.

پیمانه: ۱ـ هر ذرّه عالم از آن جهت که پیمانة شراب محبت فطری الهی است. ۲ـ دل عارف که در او مشاهدة انوار غیبی می‌کنند. ۳ـ شراب حقیقت.

پیک: انفاس قدس الهی.

ت

تاب زلف: ۱ـ پیچ زلف ۲ـ اسرار الهی.

تاراج: سلب اختیار سالک در همه احوال و اعمال ظاهری و باطنی.

تجلّی: ۱ـ نور کشف که بر دل عارف ظاهر می‌گردد. ۲ـ فیض الهی.

تجلّی جلالی: تجلّی‌ای که مستلزم بعد یا قهر است. (البته محصول تجلی جلالی در سالک و عارف متفاوت است).

تجلی جمالی: تجلّی که مستلزم قرب است.

تحیّر: سرگردانی در بحر توحید و وادی عشق.

تردامن: کسی که از توحید قطره‌ای چشیده و در توحید کامل نیست.

ترسا: مرد روحانی که صفات رذیلة نفس او به صفات حمیده مبدل شده است.

ترسابچه: ۱ـ مرشد کامل که تربیت یافتة نظیر خود است. ۲ـ جاذبه ربّانی. ۳ـ دارویی که از عالم ارواح به قلوب و نفوس می‌رسد و آنها را بر اثر غلبه، از تفرقه نفوس می‌رهاند.

ترسائی: خلاصی از بند تقلید و رسوم اعتباری. (این حالت چون بر حضرت عیسی و پیروان ترسایش غالب بود ترسائی نام گرفت.)

تَرک: خانم خانه.

تُرک: ۱ـ ترک زبانان که بخشندگان عمرند. [۲۳] ۲ـ زیبارویان ۳ـ جذبة الهی.

تعزیر: خواری و توبیخی است که در اثر لغزش در سلوک، بر سالک وارد می‌شود.

تعلّق: علائق مادّی دنیوی.

تفرقه: پراکنده شدن دل به واسطة تعلّق به امور متعدد؛ در برابر جمعیت.

تفرید: دل از علائق بریدن و کمر بندگی بر میان بستن که به نوعی سالک را «تنها» می‌کند.

تفکّر: ۱ـ گذر از باطل که ماسوای حق است به حق که خداست یعنی از همه چیز و در همه چیز خدا دیدن. ۲ـ نتیجة ذکر. [۲۴]

تواجد: ۱ـ پدیدار شدن اثر واردات بر ظاهر سالک که این وصف مبتدیان است. ۲ـ اظهار حالت وجد، بدون وجد درونی، که در حقیقت تشبّه به اهل وجد است.

توبه: اعراض از آن چه مانع وصول سالک به محبوب حقیقی است.

ج

جام: دل عارف که از معرفت لبریز است.

جام الهی: تجلیات قدس الهی که عارف را سرمست می‌کند.

جام جهان نما: قلب عارف کامل.

**

جام گیتی امروز**: قلب عارف کامل.

جان: ۱ـ روح انسان ۲ـ نَفَس رحمانی که تجلّی گستردة حق است.

جانان: صفت قیومی حق که همه موجودات به او پایدارند.

جذبه: سیر به سوی حق بدون سعی و رنج سالک، به مقتضای عنایت ازلی.

جرعه: ۱ـ اسرار و مقاماتی که در حال سلوک بر سالک پوشیده مانده باشد. ۲ـ تجلّی وجودی

جلال: ۱ـ ظهور بزرگی معشوق که نشأت گرفته از استغنای از عاشق است، به منظور نفی غرور عاشق. ۲ـ پوشیده بودن حق از ابصار و بصائر (چشم‌ها و عقل‌ها)

جلوه: انوار الهی که بر دل سالک تابیده او را شیدا می‌کند.

جمال: ۱ـ ظهور کمال معشوق از جهت استغنای از عاشق. ۲ـ اوصاف لطف و رحمت الهی.

جمعیت: همّت را در توجّه به حضرت حق یکی کردن و از ماسوای او دل کندن، در برابر تفرقه.

جنون: از خود بی‌خبری در عین آگاهی.

جوانمرد: عارف کامل.

جور: بازداشتن سالک از سلوک که مایه خواری سالک است.

جهالت: مرگ دل که موجب درک نکردن حقایق است.

چ

چراغ دل: دل روشن به نور معرفت.

چشم : ۱- شهود حق، اعیان و استعدادهایشان را که در حقیقت صفت بصیری حق است. ۲ـ جمال.

چشم جادو: جذبه‌های الهی.

چشم خمار: پوشیدن کوتاهی‌ها سالک بر سالک.

چشم سحرانگیز: جذبه‌های الهی.

چشم مست: ۱ـ استغنای حق و عدم التفات او که مقتضی در نظر هستی نیاوردن عالم و به نیستی واگذار کردن آن است. ۲ـ سرّ الهی و جذبه‌های او.

چشمه: ۱ـ منبع فیض الهی ۲ـ قلب عارف کامل

چشمة حیوان: معرفت حق که منبع و اساس هر معرفت صحیح است.

چلّه: چهل شبانه روز مداومت بر عملی سلوکی، همراه با خلوت یا بدون آن.

چنگ: ۱ـ اشارات پیر و اشراقات قلبی او برای تنظیم حرکات و سکنات سالک. ۲ـ دست یافتن به کمال شوق و ذوق.

چهره: تجلیات در حال غیبت سالک.

ح

حال: واردات سالک که ناپایدار است.

حجاب: آن چه میان سالک و مقصودش که خداست، حائل است.

حرم: مقام بی‌رنگی و بی‌خودی که همان مقام وصال است.

حریف: سالک هم شأن، هم مقام و هم پیالة سالک دیگر.

حُسن: ۱ـ آن چه موافق أمر الهی است. ۲ـ کمالات ذات احدیت.

حضور: ۱ـ غیبت از خلق و حضور در نزد حق ۲ـ مقام وحدت

حفظ: سرّ نگهداری و کتمان.

حق: خداوند، به این اعتبار که تنها موجود حقیقی است.

حقیقت: ظهور ذات حق بی‌حجاب و تعینات که محو کثرات در اشعه انوار ذات را در پی دارد.

حقیقت حقائق: ذات احدیت که حضرت جمع است.

حقیقت محمّدیه: ذات احدیت به اعتبار تعین اوّل.

حلقة زلف: مرتبة تفصیل تعینات الهی است که به هر تعین، حلقه گویند.

حیرت: واردی که بر دل عارف وارد می‌شود و او را از ادامه تأمّل و تفکّر باز می‌دارد.

خ

خال: نقطة وحدت حقیقیه که از ادراک اغیار مخفی است و سر آغاز و انجام کثرت اعتباری است.

خال سیاه: عالم غیب.

خاطر: وارده امر است که بر قلب سالک به صورت خطاب بی‌اختیار وارد می‌شود اعم از آن که ربانی باشد یا غیر آن.

خانه خمّار: عالم غیب.

خانه دل: قلب.

خرابات: وحدت صرف که رسوم تعینات در آن محو است.

خراباتی: انسان کاملی که هیچ فعل و صفتی را به خود و دیگری نسبت نمی‌دهد و همه را از خدا می‌بیند.

خرقه: لباس مخصوص صوفیان که با آدابی آن را به دست شیخ می‌پوشیده‌اند.

خضر: ۱ـ پیر و مرشد ۲ـ حالت بسط، در برابر الیاس که به معنای قبض است. [۲۵]

خط: ظهور حقیقت در تعینات و مظاهر عالم ارواح.

خط سبز: برزخ.

خطره: آن چه از احکام طریقت بر دل می‌گذرد.

خلعت: الطافی که به سال می‌رسد.

خلوت: عزت.

خلوتخانه: مقام کمالات ولایت.

خلوتیان ملکوت: جوانمردان طریقت

خُم: ۱ـ تجلیات اسمائی و صفاتی ۲ـ مقام جمع ۳ـ واحدیت.

خَم زلف: پیچ زلف

خم عشق: قلب عاشق شیدا که واله باشد.

خمّار: پیر کامل.

خُمار: عاشق سرگردان.

خمخانه: ۱ـ همه عالم غیب و شهادت که از شراب محبت فطری حق لبریزند. ۲ـ قلبی که محل ورود غلبات عشق است.

خُمستان: خمخانه.

خمر: می

 

: می

د

درد: حالتی که از محبوب به محبّ می‌رسد و محب طاقت آن را ندارد.

دریا: ۱ـ هستی مطلق که خداوند است. ۲ـ انسان کامل.

درازی زلف: عدم انحصار موجودات و کثرات.

دست: صفت قدرت.

دست افشاندن: در راه معشوق از دنیا و آخرت دست برداشتن.

دف: طلبِ همراه شوق عاشق نسبت به معشوق.

دل: نفس ناطقه که محل تفصیل معانی است.

دلبر: ۱ـ معشوق از آن جهت که با ناز و کرشمه خود عاشق را شیدا می‌کند. ۲ـ صفت قابضیّت معشوق.

دلدار: ۱ـ معشوق از آن جهت که مایه امید حیات عاشق است. ۲ـ صفت باسطیَت معشوق.

دلگشا: ۱ـ صفت فیاضیت، در مقام انس در دل سالک. ۲ـ صفت فتاحیت.

دم: ۱ـ وقت. ۲ـ فیض الهی است که به نَفَس الرحمن تعبیر می‌شود. ۳ـ نشأه و خلسه‌ای که مانند برق در روح مرید می‌درخشد و این پس از ریاضت وارده خواهد بود.

دم غنیمت شمردن: وقت و اقتضای رفتاری آن را پاس داشتن.

دنیا: ماسوی الله، به اعبتار بازداشتن سالک از الله.

دوش: صفت کبریایی حضرت حق.

دهان: ۱ـ صفت متکلمی حضرت حق. ۲ـ اشارات و انتباهات الهی.

دیر: عالم انسانی.

دیر مغان: مجلس عارفان و اولیا.

دیوانه: مغلوب عشق حق.

ذ

ذکر قلبی: ذکری که زبان در آن خاموش و قلب گویا است.

ذوق: اولین مرتبة کشف (و پس از آن شُرب و سپس رَی [سیرابی] است.)

ر

رخ: ۱ـ تجلّی ذات الهی به صفات جمالی ۲ـ نقطة وحدت ظهور و بطون.

رسم: عادت که شامل عبادت بدون نیت خالص و ظواهر شریعت هم می‌شود.

رطل: جام محبّت الهی.

رقص: حرکت و سیر سالک که بر اثر شادی و فرح روح انجام می‌شود.

رند: انسان کاملی که همه تعینات را از خود زدوده است و این زیرکی واقعی است.

رنگ: رسوم و تعلّقات بشری.

ز

زلف: ۱ـ تجلی ذات الهی به صفات جلالیه ۲ـ مطلق ماسوی الله و ممکنات.

زنّار: کمر خدمت و طاعت محبوب بستن.

زنخدان: لطف قهرآمیز محبوب.

زندان: دنیا.

زنده: ۱ـ تارک علایق دنیوی که دارای مرگ اختیاری است. ۲ـ زنده به عشق الهی.

س

ساعد: صفت قوّت.

ساغر: ۱- دل عارف ۲- سکر و شوق

ساقی: ۱- خداوند فیاض مطلق ۲- ذات الهی به اعتبار حبّ ظهور و اظهار ۳- پیر و مرشد کامل ۴- چشم و گوش آدمی که اکثر اسباب مستی از این دو راه به او می‌رسد.

سالک: مسافر الی الله مادامی که بنی مبدأ و منتهای مسیر است.

سبو: ۱- جام می وحدت که از منبع فیض مطلق به هر کس سهمی داده‌اند. ۲- تعین اعتباری ویژة هر انسان.

سجّاده: هرچه روی دل بر آن باشد.

سجود: فنای فی الله.

سراپرده: جهان عِلوی و عالم بالا.

سراپرده راز: ۱ـ دل مؤمن ۲ـ مقام لاهوت.

سرّ: اـ مرتبه‌ای از مراتب بالای درونی آدمی که محل مشاهده است. ۲ـ آن‌چه در سلوک بر سالک اظهارش را نشاید؛ از حالات و مقامات و افکار و اوراد.

سرّ تجلیات: اشتمال هر تجلّی بر همه تجلیات و شهود همه چیز در هر چیز.

سرّ حال: آنچه از مراد خداوند در هر حال شناخته شود.

سرّ قدَر: آن چه برای هر موجودی از ازل تا ابد در علم حق مقدّر شده است.

سروش: هاتف غیبی.

سکر: ترک قیود ظاهری و باطنی و توجه به حقّ.

سکون: آرامش در کنف عنایت حق بر اثر توکّل.

سلطان ازل: خداوند.

سوخته: واصل به مقام عبودیت.

سیاه کاران: از راه بازماندگان در سیر الی الله.

سیاهی: ذات حق.

سیه روئی: امکان ممکنات

سیب زنخ: مشاهده ناشی از مَطالع جمال.

سیمرغ: انسان کامل.

سینه: صفت علم.

ش

شادی: بسط بعد از قبض.

شام: کثرات و تعینات که حاجب وحدتند.

شاهد: ۱ـ حق به اعتبار ظهور و حضور ۲ـ آن چه در قلب سالک است و اوهمیشه به یاد آن است.

شب: عالم غیب و جبروت. (تاریکی شب: ظلمت ممکنات از جهت آنکه ظل‌اند.)

شب قدر: ۱ـ آغازین وقت وصال سالک به محبوب ۲ـ بقای بالله.

شب هجر: فراق و جدایی از محبوب که سخت و تاریک می‌نماید.

شراب: ۱ـ غلبة عشق که سُکر آورد. ۲ـ تجلیات انوار حق.

شرابخانه: ۱ـ باطن عارف کامل ۲ـ عالم ملکوت.

شراب ازل: تجلیات قِدَم.

شراب الست: تجلیات قِدَم.

شراب انس: الطاف الهی.

شراب پخته: ۱ـ عیش صرفِ مجرد از اعتبار عبودیّت. ۲ـ عالم ملکوت.

شراب توحید: فنای ذاتی که سالک را از همة شواغل می‌رهاند.

شراب خام: عیش ممزوج مقارن عبودیت.

شراب لایزالی: تجلیات قِدَم.

شراب معرفت: معرفت ناشی از غلبه عشق.

شُرب: شیرینی طاعت و لذّت کرامت و راحتی انس به حق.

شرح صدر: سینه عارف که محل تابش انوار معرفت الهی است.

شرک: دیدن غیر خدا و توجه به آن.

شمع: نور الهی در دل سالک.

شوخی: ۱ـ جذبة الهی ۲ـ توجه بسیار به اظهار صُور افعال.

شور: حالتی از بی‌خودی که در پی شنیدن سخن حق یا کلامی عبرت آمیز به سالک دست می‌دهد.

شوریده: حیران و سرگردان از کثرت جذبه‌های الهی.

شوق: میل به رسیدن به محبوب پس از شناخت و ارتباط اجمالی و پیش از وصال.

شهود: رؤیت حق به وسیلة حق که برای سالک در مقام فنا دست می‌دهد.

شهید: مندکّ در پرتو تجلیات معشوق.

شیخ: ۱ـ انسان کامل ۲ـ انسان کامل در علوم شریعت، طریقت و حقیقت.

شیدایی: شدت غلیان عشق و عاشقی.

شیوه: جذبه‌های گه‌گاهی.

ص

صاحب دل: آنان که اهل تصفیة دل‌اند.

صاعقه: لهیب محبّت که در یک آن محبّ را بسوزد.

صبا: نسیم‌های رحمانی که از مشرق روحانیّات می‌وزد و بر انجام کارهای خیر برمی‌انگیزد.

صبح: نور وحدت.

صبوحی: ۱ـ بادة خُمار شکن ۲ـ هم‌سخنی با حق.

صحرا: عالم روحانی.

صُراحی: مقام انس

صمت: ۱ـ سکوت از سر مراقبت دل ۲ـ سرّ نگهداری.

صنم: بت.

صومعه: مقام توجه دل و قطع علاقه از ماسوی الله.

صید: مقام جذبه.

ط

طاق ابرو: اهمال سالک که به وسیلة آن از درجة خود سقوط می‌کند.

طامات: ۱ـ خودنمایی و خودفروشی ۲ـ برخی سخنان نپخته که در اوائل سلوک بر زبان سالک رود.

طَرَب: انس با حق.

طرد: محروم ماندن از ادراک روحانیات به واسطة تخلفات سالک.

طرّه: تجلی جمالی حضرت حق.

طریقت: سیر خاصّ سالکان الی الله که لبّ شریعت است و به حقیقت می‌انجامد.

طلسم: کنه ذات حق.

طمس: فنای صفاتی.

طواف: مقام تحیّر.

ظ

ظلّ: نفس رحمانی و فیض گستردة خداوند که به تعینات اعیان امکانی ظهور پیدا می‌کند.

ظلّ الله: انسان کامل.

ظلمت آباد: عالم دنیا و طبیعت.

ظهور: تجلّی حضرت حق.

ع

عارض: تجلّی جمالی.

عارف: انسان کاملی که از وجود مجازی خود فانی گشته و اسرار حقیقت را دریافته است.

عالم جان: مرتبة الوهیت که مقام اسمای الهی است.

عبدالله: کسی که خدا با همة اسمایش بر او تجلّی کرده است.

عرش: محل استقرار اسمای مقیّد الهی.

عزلت: خلوت گزیدن به منظور تحصیل جمعیّت خاطر.

عزم: تصمیم قاطع بر سپردن راه و همة همّت را بر آن گذاشتن.

عشق: محبت شدید به حضرت حق که قلب را در نهایت می‌سوزاند.

عشرت: لذّت انس و سرور با حضرت حق.

عکس روی: مظاهر تجلیات الهی.

علف: آنچه که نفس را در آن حظّی است.

عنقاء: ۱ـ مقام غیب الغیوبی ذات حضرت حق ۲ـ انسان کامل.

عهد امانت: عهد و پیمان الهی.

عید: ۱ـ تجلّی جمالی وارد بر قلب، گرچه به روش جلالی باشد. ۲ـ زمان تجلّی.

عیش: لذت انس با حضرت حق که همراه با شعور و آگاهی در حین لذّت است.

عیش نقد: وقت.

غ

غارت: جذبة الهی که بدون سلوک بر دل وارد شود.

غفلت: دوری سالک از ذکر به غفلت دل از حقیقت که مایة ابطال وقت به بطالت است.

غافل: محجوب از حقایق که در جهل مرکّب به سر می‌برد.

غربت: مقید ماندن نفس عارف در جهان مادّی در حالی که مجانستی با آن ندارد.

غرباء: عارفان.

غزال رعنا: محبوب لم یزلی.

غمخوار: صفت رحیمی حق در مورد سالکان که ویژة آنان است.

غم‌گزار: مقام مستعدّی سالک.

غمزه: ۱ـ نگه داشتن محبوب است سالک را در دو حالت خوف و رجا با رساندن راحت پس از محنت و چشاندن محنت پس از راحت ۲ـ فیوضات و جذبه‌های قلبی.

غمگسار: صفت رحمانی حضرت حق که شمول دارد.

غیرت: طلبِ نبودن غیر در میان سالک و خداوند.

ف

فترت: سستی و خاموشی آتش سوزان شوق آغازین سلوک.

فتنه: گرفتار و اسیر معشوق شدن.

فراق: غیبت و جدایی از وحدت.

فرح: لذت قلبی ناشی از نزدیکی به محبوب.

فریب: استدراج سالک از طرف محبوب که به جهت امتحان انجام شود.

فغان: اظهار احوال درونی.

فقر: ناداری مطلق در برابر حضرت حق.

فقیری: عدم اختیار.

فنا: اندکاک جهت بشری سالک در جهت ربوبی محبوب. فنا در برابر بقا است.

فیض: واردة قلبی از طریق الهام که بر اثر رنج سلوک، کسب می‌شود.

ق

قامت: ۱ـ سزاواری پرستش که ویژة خداوند است. ۲ـ حضرت الوهیت که برزخ وجوب و امکان است.

قبض: گرفتگی نفس سالک در پی لغزش او یا بدون آن. [۲۶]

قبله: محبوب حقیقی که ذات واحد الله است و به او باید توجّه کرد.

قد: قامت

قدح: استعداد هر ذرّه، به قدر خویش، برای شراب محبّت فطری حق و فیض او.

قفس: تن آدمی و نفس امّاره.

قلّاش: کسی که از دنیا دل بریده و از هیچ چیز و هیچ کس جز محبوب باکی ندارد.

قلندر: کسی که از غیر محبوب بریده و لذا به آداب و رسوم اعتباری اعتنایی ندارد. (قلندر و قلاش هم معنایند یا معنایی نزدیک به هم دارند)

قمار: سرباختن در راه محبوب.

قمارخانه: محل اجتماع عاشقانی که در راه محبوب ترک سر کرده‌اند.

قیامت صغرا: موت ارادی.

 

 صغرا: موت ارادی.

ک

کاهلی: کند بودن سیر الی الله.

کدورات: تعلّقات دنیوی.

کرشمه: تجلّی جلالی.

کشف: ظهور آن چه پنهان است، در قلب، یعنی رفع حجاب و اطلاع بر ماوراء حجاب.

کشف صوری: کشف همراه صورت.

کشف معنوی: کشف بدون صورت.

کعبه: ۱ـ توجه دل به سوی خدای محبوب ۲ـ مقام وصل.

کفر: تاریکی عالم کثرت و تفرقه.

کلیسا: عالم معنی و شهود.

کمان ابرو: سقوط سالک از مقامش به جهت تقصیر؛ و بازگشتش به مقامش به حکم جذبه و عنایت.

کنشت: عالم معنی و شهود.

کنعان: عالم ملکوت.

کنیسه: عالم معنی و شهود.

کوه طور: مقام فنا.

کوه قاف: مقام یکرنگی.

کوه هستی: خودبینی و انانیت.

کوی خرابات: مقام فنا و وحدت و بی‌خودی.

کوی میکده: کوی خرابات.

کوی مغان: کوی خرابات.

گ

گبر: عارف موّحد که یکرنگ است.

گرگ: نفس امّاره.

گلزار: مقام گشادن دل سالک در معارف.

گنج: مقام عبودیت.

گیسو: راه طلب به عالم هویت.

گلخن: ۱ـ تن که زندان نفس است ۲ـ دنیا و ابتلائاتش.

گم شدن: مقام فنا و بیخودی.

گوهر: ۱ـ جان آدمی ۲ـ حقیقت انسان کامل.

ل

لاله: ۱ـ نتیجة معارف که مشاهده می‌شود. ۲ـ چهرة گلگون محبوب که عاشق را داغدار می‌کند.

لاشیء: لقب دنیا.

لب: ۱ـ روان بخشی و جان فزایی ۲ـ افاضه وجود به نَفَس رحمانی.

لعل: دل درویشان.

لوائح: انواری که در اوائل سیر، سالک مشاهده می‌نماید. قریب المعنی با طوالع و لوامع.

لیلة القدر: شب قدر.

م

ماه صیام: مرحلة ریاضت.

مجاهدت: ریاضت.

مجذوب: کسی را که خداوند به کمند جذبه برباید و بدون رنج و کوشش به مقامات برساند.

مجذوب مطلق: فانی باقی در فنا که به مرحلة بقا بار نیابد. اینان دیوانگان حق نام دارند.

محاسبه: حسابرسی سالک از خویش که از رعایت آداب سلوک غفلت نکرده باشد.

محبوب: حضرت حق.

مُحرم: اهل سلوک.

مخموری: بی‌خودی.

مُدام: شراب وحدت که عارف هماره از آن سرمست است.

مدّعی: مخالفان طریق سلوک و عرفان.

مراد: عارف کاملی که شایستة دستگیری سالکان است.

مراقبه: کشیک نفس کشیدن تا از توجه دائم به مقصود باز نماند.

مرد مطلق: عارف کامل.

مرشد: عارف کامل که راهنمای راه است.

مرید: طالب کمال که معمولاً با ارادت به شیخی ره می‌سپارد.

مژه: ۱ـ حجاب سالک در ولایت به جهت کوتاهی در اعمال ۲ـ تیر غمزة معشوق به سینة عاشق.

مسافر: سالک الی الله.

مست: سالک عاشق که از بادة هستی، از خود بی‌خود شده است.

مست خراب: مستغرق در سُکر و مستی.

مستوری: کنه هویّت الهی که از ادراک همه پوشیده است.

مستی: بی‌خودی سالک از خود بر اثر باده‌خواری.

مشرق: جان.

مشارطه: عهد صبحگاهی سالک با نفس خود که از حدود تجاوز نکند.

مِصطبه: خرابات.

مطرب: پیر کامل و مرشد مکمِّل.

مطالعه: توفیقات حق برای عارفان.

مطلوب: حضرت حق.

معتکف: قطع علاقه‌های دنیوی و برگزیدن و دل دادن به راه حقیقت.

معشوق: خداوند از آن جهت که شایستة دوستی فقط اوست.

مغرب: جسم.

مغنّی: رساننده فیض.

مقام: مرتبه‌ای سلوکی که ملکة سالک شود.

مقام بی‌نشانی: مرتبة ذات الهی.

مکاشفه: کشف.

مکر: اظهار کرامات، بدون امر واردی.

ملاحت: بی‌نهایتی کمال الهی.

ملامتی: سالکانی که در عین مواظبت بر آداب باطنی سلوک، به گونه‌ای در میان مردم رفتار می‌کنند، که مورد سرزنش قرار می‌گیرند.

منزل جان: مقام الهی و مرتبة فنای در معشوق.

موت: نابود کردن صفات ناپسند، به ریشه کن کردن هوای نفس.

موت ابیض: (مرگ سفید) گرسنگی.

موت احمر: (مرگ سرخ) مخالفت با هوای نفس.

موت اختیاری: ۱ـ خلع نفس از بدن به صورت موقّت ۲ـ قلع و قمع هوای نفس.

موت اخضر: (مرگ سبز) بی‌اعتنایی به پوشاک و اکتفا به لباس پست.

موت اسود: (مرگ سیاه) تحمّل بر آزار خلق در راه محبوب که مایة فنای در محبوب است.

موج: تجلیات وجود مطلق.

موج الست: نَفَس رحمانی.

موی: (زلف) ظهور حضرت حق در ماسوا که ربوبیت اوست.

موی میان: نظر سالک به قطع حجب از خود و غیر خود.

مهربان: صفت ربوبیت.

مُهره گلگون: تجلیات در غیر مادّه.

میان: وجود سالک، آنگاه که حجابی نمانده باشد.

میان باریک: حجاب وجود سالک.

می: ۱ـ جوشش عشق ۲ـ مراقبه. [۲۷]

میخانه: ۱ـ باطن عارف کامل که منبع ذوق و شوق و معارف است. ۲ـ عالم لاهوت.

میکده: ۱ـ میخانه ۲ـ جای مناجات بنده با حق به طریق محبّت ۳ـ مجلس انس دوستان ۴ـ خرابات ۵ـ خانقاه.

میر مجلس: ۱ـ ساقی میخانه ۲ـ رند خرابات.

می مغانه: تجلیات ربانی و انفاس قدسی مرشد کامل.

مینا: دل عارف.

ن

ناز: ۱ـ تقویت معشوق عاشق را در عشق ۲ـ فریب دادن معشوق، عاشق را.

نام: شهرت طلبی و هوس نیکنامی که بر رند عاشق حرام است.

نای: پیغام محبوب.

نرگس: چشم.

نسیم: ۱ـ یادآوری جهت عنایت حضرت حق ۲ـ تجلی جمال الهی ۳ـ نفس رحمانی.

نَفَس: خنک شدن قلب به لطائف غیبی که ویژه صاحبان نَفَس است.

نقاب: حجاب میان محبّ و محبوب.

نقطه: وحدت حقیقی.

نَوال و نَواله: خلعت‌های الهی که به مقرّبان می‌رسد.

نیم مستی: آگاهی از استغراق خود و نظر داشتن بر آن.

و

وادی یمن: ۱ـ طریق تصفیة دل که موجب قبول تجلی الهی است. ۲ـ وحدت مطلق.

وارد: خواطر قلبی که بدون اختیار بر دل فرود می‌آید.

واصلان: سالکان رسیده به مقام فنا.

واقفان: متوقفان در راه که ارتقا نیابند.

وجد: حالت طرب ناشی از واردات قلبی سالک.

ورد: اذکار لفظی سالک.

وصل: اتّصال سرّ سالک به حق که در پی آن به جز حق نبیند.

وصال: وصل.

وطن: ۱ـ مقام قرب حق ۲ـ استقرار عبد در حال و مقامی خاص.

وفا: انجام اعمال و آداب سلوک، که تعهد کرده بدان ها پای‌بند باشد.

وقت: حال واردة بر سالک که اقتضای رفتاری خاص دارد از آن جهت که اقتضای این رفتار را دارد. حال باید غنیمت دانسته شود.

وقفه: توقّف بین دو مقام به خاطر ادا نشدن حقوق مقام پیشین و عدم لیاقت ورود به مقام پسین.

ولایت: قیام عبد به حق در مقام فنا از نفس.

وهم: عالم امکان.

ویرانه: عالم مادّه و مادیات.

هاتف: دعوت کنندة به سوی حقیقت که در دل سالک تجلّی می‌کند.

هجر: دوری از محبوب که بر عاشق بسی تلخ است.

هجران: هجر.

هشیاری: بیرون شدن از مستی غلبة عشق که مایة بی‌خودی بوده است.

همت: تصمیم قاطع بر پیمودن مسیر قرب الهی.

هُو: غیب مطلق.

هیبت: اثر مشاهدة جلال در دل عارف.

ی

یار: حضرت محبوب.

یقظه: بیداری از غفلت از راه قرب.

یوسف قدسی: روح شریف انسانی که گرفتار ظلمتکدة تن است.

منبع کتاب سیر و سلوک



 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 23:35  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

توبه چیست 

توبه خدا 

انسان موجودی ضعیف، و در برابر ناسازگاری ها و ناهمواری ها، ناتوان است. از جمله نشانه های ضعف انسان آن است که در برابر طوفان غرائز و تمایلات گوناگون، پایش می لغزد و اگر نبود که خداوند بابی به نامِ «توبه» را پیش روی انسان گشوده است، هیچ آدمی زاده ای روی سعادت و نیکبختی را نمی دید، و هرگز پایش به رضوان پروردگار باز نمی شد.

آری، انسان گناهکار، چاره ای جز بازگشت به سوی پروردگار ندارد اما چگونه و با کدام وسیله؟! او که ازخود هیچ ندارد! او که همه هستی خود را مدیون عنایت و توجه خداوند است . اینجاست که بار دیگر فضلِ الهی دستگیر انسان می شود و او را از سقوط ناگزیر نجات می بخشد: «فَتلقّی آدَمُ مِن رَبّه کَلَماتً، فَتابَ عَلَیه…؛ خداوند کلماتی را به آدم آموخت و آدم آن کلمات را بر زبان خود جاری کرد و بدین ترتیب توبه نمود…» (سوره بقره، آیه 37) بازگشت و رجوع آدمی به اصل و اساس خویش، جز با رجوع آن ذات یگانه به سوی بندگان، امکان پذیر نیست. واین همان چیزی است که از آن به «توبه خدا» تعبیر می کنیم.

توبه به معنای مطلق «رجوع و بازگشت» می باشد. از این رو می توان به ذات باری تعالی نسبت توبه داد. چنانچه گفته شده است: «لَقَد تابَ اللّهُ عَلَی النّبی و المُهاجِرینَ وَ الأَنصار…» (سوره توبه، آیه 117)

حال این سؤال به ذهن می آید که: توبه خداوند چگونه و به چه معناست؟! بدیهی است که توبه ما بندگان و توبه پروردگار از یک سنخ نیستند، اگرچه معنای واحدی دارند.هر دو، رجوع و بازگشت هستند، اما این کجا و آن کجا. خاستگاه توبه و رجوع انسان، فقر و احتیاج اوست؛ اما بازگشت خداوند به سوی بندگان، برخاسته از بی نیازی و وصف صمدیت و جلوه ای از گذشت و لطف و توبه پذیری اوست.

علامه و مفسر سترگ، سید محمّد حسین طباطبایی(ره)، در تفسیر آیه 37 سوره بقره آنجا که در باره توبه آدم سخن می گوید چنین می نویسد:

«از این آیه استفاده می شودکه توبه بر دوگونه است: توبه خداوند که عبارت است از بازگشت او به سوی بنده اش همراه با رحمت و مرحمت، و توبه بنده که بازگشت اوست به سوی خداوند، به وسیله استغفار و خود داری از گناه.»

تقدم توبه خداوند بر توبه انسان گناهکار، امری است تکوینی و نه اعتباری. یعنی تا لطف و عنایت پروردگار نباشد، توبه انسان امکان وجود و تحقق پیدا نمی کند. «وَ عَلَی الثَّلثة الَّذینَ خُلِّفُوا حَتّی إذا ضاقَتِ عَلَیهِم الأرضُ بِما رَحُبَت عَلَیهِم أَنفُسُهُم وَ ظَنُّوا أنِ لا مَلجأَ مِنَ اللّهِ الاَّ ألیهِ ثُمَّ تابَ عَلَیهم لِیتُوبُوا إنَّ اللّهَ هُوالتّوابُ الرَّحیم.» (سوره توبه، آیه 118) شاهد ما (ثُمَّ تابَ عَلَیهم لِیتُوبُوا) است . در جریان جنگ تبوک سه تن از مسلمانان به نام های «کعب بن مالک»، «مرارة بن ربیع» و «هلال بن امیه» از فرمان رسول اللّه(ص) سرپیچی کردند و با ایشان همراه نشدند. بعد از جنگ وقتی که پیامبر(ص) به مدینه برگشت این سه نفر با حالت پشیمانی و عذر خواهی نزد ایشان رفتند. اما پیامر با آن ها سخن نگفت. این کار رسول خدا(ص) باعث شد که همه مردم مدینه، حتی بچه ها نیز از آن سه نفر دوری جویند و با آن ها حرف نزنند. روزی زن های آن سه تن نزد رسول اللّه(ص) رفتند و گفتند: یا رسول خدا! آیا ما نیز از ایشان دوری جوییم. پیامبر(ص) فرمود: نه. ولی اجازه ندهید که به شما نزدیک شوند و همبسترشان نشوید. کار، چنان بر آن سه نفر تنگ شد که از شهر فرار کرده به کوه ها پناه بردند، و از یکدیگر نیز جدا شدند. گفته اند که پنجاه روز اینگونه بودند و مدام گریه و زاری می کردند و به درگاه پروردگار توبه می نمودند، تا اینکه بالاخره خداوند توبه شان را پذیرفت و این آیه را در باره شان نازل فرمود. با توجه به مضمون آیه و شأن نزول آن، در می یابیم که اگر خداوند به آن سه نفر نظری خاص نداشت، هرگز به توبه و بازگشت موفق نمی شدند. این که پیامبر (ص) با آنها سخن نمی گوید، مردم از آنها دوری می جویند و زن هاشان به آنها توجه نمی کنند، همه و همه نشانه های لطف و عنایت پروردگار در حق آنهاست. اگر این عوامل اتفاق نمی افتاد و شرایط آنگونه پیش نمی آمد، معلوم نبود که آن سه نفر به توبه ای آنگونه دست پیدا می کردند.

علاوه برآن چنانچه از آیه فوق نیز معلوم است، توبه انسان به دو توبه از خداوند نیاز دارد. یکی پیش از توبه ما، که از آن سخن گفتیم، و دیگری بعد از توبه ما.

پس بنده عاصی در صورت موفقیت در توبه، همچنان به توبه دیگری از سوی مولای خویش محتاج است تا بار دیگر خداوند به بنده اش رجوع کند و بازگشت او را پذیرا شود. و در این صورت است که آن بنده، توبه ای نتیجه بخش و شایسته انجام داده است.

در بیشتر آیاتی که سخن از توبه خداوند به میان آمده است، به هر دو رجوع و بازگشت خداوند اشاره شده است. مثلاً در آیاتی مثل «فتاب علیکم؛ خداوند به شما رجوع کرد» (سوره بقره، آیه 54)، «تب علینا؛ به ما باز گرد» (سوره بقره، آیه 128) منظور همان بازگشت اولیه خداوند است که توفیق توبه را همراه دارد.

و منظو از تواب که با وصف «رحیم» توأم گشته مثل آیه شریفه «انَّ اللّهَ هو التوّاب الرّحیم» (سوره توبه، آیه 118)، توبه دوّم خداوند است که متضمن قبول توبه بندگان می باشد. و به همین جهت است که معمول مترجمان، تواب را به غلط و از روی مسامحه «بسیار توبه پذیر» معنا کرده اند.

صیغه مبالغه توّاب (بسیار توبه کننده) جمعاً یازده مرتبه در قرآن به کار رفته است . هشت بار به صورت توّاب و سه مرتبه به صورت «توابا». جالب است که در همه این موارد توّاب وصفِ خداوند آورده شده. یعنی که بازگشت خداوند به سوی بنده، از بازگشت بنده بیشتر است.

استاد محمّد تقی شریعتی، در تفسیر نورانی نوین، در توضیح عبارت: «انه کان توابا» از سوره نصر، چنین می گوید:«… هر وقت بنده به خدا برگردد، خداوند نیز به نظر لطف و مرحمت در وی نظر کند و بر بنده باز می گردد. پس خداوند تواب، یعنی بسیار بازگشت کننده بر بنده، و با رحمت و لطف در وی نگرنده است.

بدیهی است که پروردگار همواره به مخلوق، نزدیک است واین بنده است که خود را از انوار رحمت الهی محروم ساخته و به واسطه تبهکاری هایش، از او دور می شود. و به محض اینکه به سوی خدا، به توبه و استغفار و پشیمانی از بدکرداری هایش، بازگشت و تواب شد، خداوند نیز به نظر لطف به وی خواهد نگریست. زیرا خداوند تواب است؛ یعنی سریع الرضا و بسیار توبه پذیر و بازگردنده بر بنده است. مگر اینکه گناهانش غیر قابل آمرزش باشد.»1

1) تفسیر نوین، ص 384 .

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 11:38  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

فشار قبر چیست 

 

چگونگی مرگ واقعی:

استادالهی قمشه ای. فیلسوف بزرگ جهانی اینگونه می گوید که مرگ واقعی چگونه است:

آیا فشار قبر واقعیت دارد؟

استادالهی قمشه ای:

جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشد . یه حس سبک شدن و معلق بودن .

بعد از مرگ اولین اتفاقی که می افتد این است که روح ما که بخشی از آن هاله ذهن است و در واقع آرشیو اطلاعات زندگی دنیوی اوست شروع به مرور زندگی از بدو تولد تا لحظه مرگ میکند و تصاویر بصورت یک فیلم برای روح بازخوانی میشود . شاید گمان کنیم که این اتفاق بسیار زمان بر است . زمان  در واقع قرارداد ما انسانهاست . این ما هستیم که هر دقیقه را 60 ثانیه قرارداد میکنیم . اما زمان در واقع فراتر این تعاریف است . 

با مرور زندگی ، روح اولین چیزی که نظرش به آن جلب میشود،  وابستگیهای انسان در طول زندگی میباشد . برخی از این وابستگی ها در زمان حیات حتی فراموش شده بود ولی در این مرحله دوباره خودنمایی میکند .میزان و لول وابستگی دنیوی برای هرکس متغیر است .

روح از بین خاطراتش وابستگی های خود را جدا میکند . این وابستگی ها هم مثبت است هم منفی . مثلا وابستگی به مال دنیا یک وابستگی منفی و وابستگی مادر به فرزندش هم نوعی دلبستگی و وابستگی مثبت محسوب میشود . ولی به هرحال وابستگی ست . 

این وابستگی ها کششی به سمت پایین برای روح ایجاد میکند که او را از رفتن به سمت هادی یا راهنما جهت خروج از مرحله دنیا باز میدارد . یعنی روح بعد از مرگ تحت تاثیر دو کشش قرار میگیرد . یکی نیروی وابستگی از پایین و دیگری نیروی بشارت دهنده به سمت مرحله بعد . اگر نیروی وابستگی ها غلبه داشته باشد باعث میشود روح تمایل پیدا کند که دوباره وارد جسم گردد . چون توان دل کندن از وابستگی را ندارد و دوست دارد دوباره آن را تجربه کند . به همین جهت روح به سمت جسم رفته و تلاش میکند.

 جسم مرده را متقاعد کند که دوباره روح را بپذیرد . فشاری که به "روح" وارد میشود جهت متقاعد کردن جسم خود در واقع همان فشار قبر است . این فشار به هیچ وجه به جسم وارد نمیشود . چون جسم دچار مرگ شده و دردی را احساس نمیکند . پس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص قبر دارد یا ندارد . این فشار هیچ ربطی به شب زمینی ندارد و میتواند از لحظه مرگ شروع گردد . 

یکی از دلایل تلقین دادن به فرد فوت شده در واقع این است که به باور مرگ برسد و سعی در برگشت نداشته باشد .

بعد از مدتی روح متقاعد میشود که تلاش او بیهوده است و فشار قبر از بین میرود .

وابستگی ها باعث میشود که روح ، شاید سالها نتواند از این مرحله بگذرد .   بحث روح های سرگردان و سنگین بودن قبرستانها بدلیل همین وابستگی هاست . گاهی تا سالها فرد فوت شده نمیتواند وابستگی به قبر خود و جسمی که دیگر اثری از آن نیست را رها کند . 

به امید اینکه بتوانیم به درک این شعر برسیم:

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...

 بگذار و بگذر

ببین و دل مبند

چشم بینداز و دل مباز

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده...

"صادقانه زندگی کنید"

ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 19:57  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

هدف خلقت آفرینش چیست 

 

هدف از آفرینش چیست؟

در خلقت و آفرینش، دو هدف می‌توان تصور کرد: نخست، هدف متوسط و دوم،هدف غایی و عالی. با مراجعه به آیات قرآن وروایات اهل بیت علیهم السلام روشن می‌شود که هدف متوسط خلقت، عبادت و بندگی خداست.

الف) اگر پاسخ داده شود: «هدف، همان عبادت و پرستش خداوند است.»، این پرسش مطرح می‌شود که «مگر خداوند، نیازمندعبادت و پرستش بندگان است؟».

ب) اگر پاسخ بدهید: «خداوند، قادر ومتعال است.»، این پرسش به ذهن می‌آید که «چرا و چگونه جهان را آفرید؟ آیا هرقادری که می‌تواند کاری کند، باید آن را انجام دهد؟»

پ) در صورتی که پاسخ داده شود: «هدف،تکامل انسان‌ها است.»، این پرسش مطرح می‌شود که «تکامل انسان، چه اثری دارد؟چگونه می‌تواند هدف آفرینش باشد؟»

ت) بر فرض، به تکامل معهود و کمال مطلوب رسید، چه می‌شود؟

پاسخ: این پرسش، سابقه دیرینه ای دارد ومانند برخی از مسایل فلسفی، برای همگان مطرح است. غالب انسان‌ها مایلند بفهمند که «هدف خلقت خودشان و یا مجموعه انسان‌ها چیست؟»...

این پرسش برای افرادی به صورت یک عقده «لاینحل » در می‌آید، که دایره هستی رابه جهان ماده منحصر می‌نمایند و مرگ راپایان زندگی بشر می‌دانند و عالمی به نام «رستاخیز» و سرایی به عنوان «آخرت » رانمی پذیرند.

اما کسانی که زندگی مادی را برای انسان منزلی از منازل زندگی بشر می‌دانند و به دنبال این جهان به سرای دیگری معتقدند واین جهان را روزنه و پلی برای نیل به ابدیت می‌دانند، در مکتب این افراد، پاسخ به این پرسش، آسان است و برفرض اگر هدف ازآفرینش انسان را در این جهان نتوانندبدانند، هدف از خلقت را در جهان دیگر و درزندگی ابدی، جست و جو می‌کنند ومی گویند: «هدف خلقت انسان در این جهان،آماده کردن او برای یک زندگی جاودانی است که خود هدف و مطلوب نهایی است.»

بعد از ذکر این مقدمه، ابتدا به طور اجمال به بررسی هدف از آفرینش می‌پردازیم وسپس مطالبی درباره پرسش‌هایی که مطرح شد، بیان می‌شود.

در خلقت و آفرینش، دو هدف می‌توان تصور کرد: نخست، هدف متوسط و دوم،هدف غایی و عالی. با مراجعه به آیات قرآن وروایات اهل بیت علیهم السلام روشن می‌شود که هدف متوسط خلقت، عبادت و بندگی خداست. این مطلب، در همه پدیده های عالم ساری وجاری است.

خداوند، درباره همه اشیای مادی عالم می‌فرماید:«... وان من شی ءالا یسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم...» (1) ، همه موجودات تسبیح خدا می‌گویند، اما شما تسبیح آنان رانمی فهمید. و درباره جن و انسان نیزمی فرماید: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون » (2) ; آفرینش جن و انسان برای بندگی است. بنابراین از دیدگاه وحی،همه هستی تسبیح گوی ذات او هستند ومشغول عبادت، و عبادت هم هدف متوسط خلقت است. (3)

ما هدف عالی و غایی، وصول به مبدا نورهستی است، یعنی منتهی الیه سیرمخلوقات، اوست: «و ان الی ربک المنتهی » (4) ; انتهای سیر انسان به سوی پروردگار است. «الی ربک الرجعی » (5) ;برگشت به سوی خداست. «انا لله و اناالیه راجعون » (6) : که همگی این آیات غایت سیر را روشن می‌کنند. البته رسیدن به خدا همان به کمال مطلق رسیدن مخلوقات است. موقعی پدیده های هستی، کمال آخرخود را می‌یابند که به قرب الهی برسند. پس روشن شد هدف غایی خلقت، به کمال رسیدن همه موجودات و رسیدن انسان به مقام قرب الهی است.

در این جا دو مطلب دیگر را نیز باید موردتوجه قرار داد:

نخست این که خدای تعالی فیاض، به تمام معناست و باران رحمت او بر سربندگان،همیشه می‌بارد و مانعی هم برای آن نمی‌توان تصور کرد. به دیگر سخن، مقتضی موجود و مانع مفقود است، پس باید خلق کند، چون لازمه ذات او، خلاقیت و فیاض بودن است.

دوم این که آیا خدا در آفرینش ذی نفع است یا نه؟ در پاسخ باید گفت: منفعت و سودبه خلق برمی گردد نه به خالق، یعنی خدا ذی نفع نیست، یا به عبارتی، ناقص نیست که با این کاربه کمال برسد، بلکه سود به مخلوق بر می‌گردد.

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بربندگان جودی کنم

به عبارت دیگر آفرینش، احسان و فیض است از جانب خدا نسبت به مخلوقات; وچنین آفرینشی حسن ذاتی دارد و قیام به انجام فعلی که ذاتا پسندیده است; جز این که خود فعل زیبا باشد، به چیز دیگری نیازی ندارد. بنابراین اگر کسی بپرسد: «چرا خالق منان، دست به چنین کار پسندیده بالذات زده است؟» در پاسخ باید گفت: «خداوند که فیاض علی الاطلاق است، باتوجه به این که می‌توانست موجودی را خلق کرده و به کمال برساند، اگر چنین نمی‌کرد، جای پرسش وایراد به او بود.»

پاسخ بخش الف:

درمورد عبادت هم همان طور که بیان شد،عبادت جزو اهداف آفرینش است و از اهداف متوسط برای رسیدن به کمال نهایی و غایی می‌باشد و فایده عبادت و هر اثر خوبی که داشته باشد، تنها عاید بنده می‌شود و او راپرورش داده، از نقص به کمال می‌برد و در این عبادت عبد هیچ فایده ای برای خداوندمتصور نیست.

پاسخ بخش ب:

در این که خداوند قادر علی الاطلاق است بحثی نیست، همچنان که کارهایش بی غرض نمی‌باشد و این طور نیست که هرکاری انجام بدهد، بلکه کارها و افعالش از روی حکمت،مصلحت و هدف خاصی صورت می‌گیرد که به حکیمانه بودن افعالش امور ذیل دلالت دارد:

1 - وجدان و تجربه; به هر موجودی که درعالم نگاه می‌کنیم آن را با هدف و حکیمانه می‌بینیم که این حاکی از حکیم بودن خداوندو حکیمانه بودن افعالش است.

2 - یکی از اسمای الهی که در قرآن برآن تکیه شده «حکیم » است; اقتضای این صفت،این است که تمام افعال خدای متعال حکیمانه باشد. همچنان که آیات متعددی(انعام/ 73; آل عمران/ 119; دخان/ 38 و...)دلالت می‌کند براین که تمام افعال الهی دارای هدف صحیح است.

بنابراین، خداوند قادر است و جهان را ازروی هدف و غرض آفریده است که بیان مشروحش در عبارت بالا (به دیگر سخن...)گذشت.

پاسخ بخش پ:

همان طور که اشاره شد، هدف غایی ازخلقت انسان، تکامل و وصول به رحمت الهی است و افرادی می‌توانند از این رحمت وفیض الهی استفاده کنند که به نهایت درجه تکامل رسیده باشند; از این رو اثر تکامل آرامش در سایه سار رحمت الهی است: «...و لا یزالون مختلفینأ— الا من رحم ربک و لذلک خلقهم » (7) ; آنان همواره در اختلافند، مگر کسانی که پروردگارت رحمت آورد; و برای همین (رحمت) آنان راآفرید.

که این (رحمت) باعث ورود به بهشت ومخلد بودن در آن و زندگی جاودان داشتن درآن جا می‌شود. (8)

چنان که مولای متقیان می‌فرماید: «اما بعد بی گمان خدای سبحان دنیا را مقدمه‌ی زندگی پس از آن قرار داده است و آن را برای مردم، بوته آزمونی شمرده است تاهر آن که را نیکوکارتر است، بازشناسد. این است که ما برای دنیاآفریده شده‌ایم و ماموریت مان تلاش در جهت آن نیست; بلکه برای آزمایش در دنیا نهاده شده‌ایم.» (9)

پاسخ بخش ت:

نکته اساسی در مورد اهداف این است که هدف نهایی هرچه باشد،چرا ندارد. توضیح این که اگر ازمحصلی سؤال کنیم: برای چه درس می‌خوانی؟ می‌گوید: برای این که دکتر یا مهندس شوم. می‌گوییم:مدرک برای چه می‌خواهی؟می‌گوید: برای این که فعالیت مثبتی انجام دهم و در آمد خوبی داشته باشم. بازمی گوییم: در آمد خوب را برای چه می‌خواهی؟ می‌گوید: برای این که زندگی آبرومند و مرفهی داشته باشم، سرانجام می‌پرسیم: زندگی مرفه و آبرومند برای چه می‌خواهی؟ در این جا می‌بینیم لحن سخن او عوض می‌شود و می‌گوید: خوب برای این که زندگی مرفه و آبرومندی داشته باشم.یعنی همان پاسخ سابق را تکرار می‌کند.

این دلیل براین است که او به پاسخ نهایی خویش رسیده که ورای آن، پاسخ دیگری نیست. در این جا هم وقتی گفته می‌شود:هدف از آفرینش چیست؟ می‌گوییم: برای تکامل انسان و دریافت رحمت. اگر پرسیده شود: تکامل و قرب پروردگار برای چه منظوری است؟ می‌گوییم: برای قرب به پروردگار! یعنی این هدف نهایی است و همه چیز را برای تکامل و قرب می‌خواهیم، اماقرب و دریافت رحمت را برای خودش (یعنی برای تقرب به پروردگار) که ماورای آن پاسخ دیگری نیست. (10)

پی نوشت ها :

1 - سوره اسراء، آیه 44.

2 - سوره ذاریات، آیه 56.

3 - سوره النجم، آیه 42.

4 - سوره علق، آیه 8.

5 - سوره بقره، آیه 156.

6 - ترجمه المیزان، موسوی همدانی، ج 18،ص 612 – 614.

7 - سوره هود، آیات 118 و 119.

8 - معارف قرآن، آیة الله مصباح یزدی 3/1.

9 - فرهنگ آفتاب تفصیلی نهج البلاغه، عبدالحمیدمعادیخواه، ج 1، ص 77.

10 - تفسیر نمونه، آیة الله مکارم شیرازی، ج 22، ص 393

فرآوری : زهرا اجلال

بخش قرآن تبیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:31  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

منظور از خلیفه الله چیست 

 

خلیفه الله بودن انسان یعنی چه ؟

قرآن مجید انسان را نمایندة خدا در زمین معرفی کرده است.[29] مقصود ار خلافت از جانب خدا این است که انسان با وجود خود، وجود خدا و با صفات و کمالات خود،‌ صفات و کمالات خدا و با فعل و کار خود، افعال خدا را ترسیم کند و آینة‌ ایزدی گردد.[30] هر چند آیة مذکور در بارة حضرت آدم (ع) است ولی آیاتی دیگر خلافت را به همة فرزندان آدم تعمیم می دهد مانند: " ثم جعلناکم خلائف فی الارض".[31] 
برخی گفته اند منظور آن است که پیش از آدم روی زمین موجوداتی بوده است یا انسان هایی بوده اند که منقرض شده اند و خدا می فرماید: به جای آن ها آدم را آوردیم، پس خلافت یعنی جانشینی آدم به جای مخلوقات قبلی، ولی این گفته صحیح نیست زیرا همین که خدا به فرشتگان می فرماید: من خلیفه قرار خواهم داد، این جمله ظهور دارد که خلافت از خدا می باشد. اگر صرفاً جانشینی از کسی بود نه جانشینی خدا، دیگر چه نیازی بود بر این که فرشتگان بر لیاقت خود تأکید کنند؟ پس آنان برای رسیدن به مقام ارجمندی طمع داشتند این چیزی جز خلافت الهی نمی تواند باشد.[32] 

. مصداق بارز جانشینی خدا انبیا و ائمة‌ معصومین(ع) هستند، چنان که در زیارت جامعه می خوانیم: " رضیکم خلفاء فی أرضه" که در تفسیر به امیرالمؤمنین و ائمة معصومین(ع) تطبیق داده شده است.[33] 

می توان گفت: خلافت خدا منحصر به حضرت آدم نیست و میان نوع انسان افرادی پیدا می شوند که به آن مقام می رسند،‌ به شرط علم به اسماء.[34] 
در این صورت تنها موجودی که از نظر استعداد، آگاهی و عمل محدودیت ندارد و در مسیر تکامل تا بی نهایت پیش می رود انسان است و به همین دلیل خلیفه خداوند معرفی شده است تا تعالیم او را بر پا دارد. 

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:16  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

عرش چیست 

 

 عرش چیست؟ معنای تخت، سریر چیست؟

عرش اسمی عربی است که در زبان عربی به معنی سریر و تخت پادشاه [1] و... به کار می­رود و در فارسی نیز به معنی تخت، سریر، سایبان و... استفاده می­شود [2] ، در آیاتی از قرآن که کلمه "عرش" به خداوند متعال نسبت داده شده، مانند آیه شریفه: « إِنَّ رَبَّکمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض فی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثمَّ استَوَی عَلی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شفِیعٍ إِلا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِکمُ اللَّهُ رَبُّکمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ پروردگار شما، خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز [= شش دوران‏] آفرید؛ سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، و به تدبیر کار (جهان) پرداخت؛ هیچ شفاعت کننده‏ای، جز با اذن او نیست؛ این است خداوند، پروردگار شما! پس او را پرستش کنید! آیا متذکّر نمی‏شوید؟! [3]

عرش در این آیه شریفه به معنی تخت جسمانی نیست که خداوند متعال بر آن قرار گیرد و مستقر باشد، زیرا خداوند متعال منزه است از اینکه به مکانی و تختی نیازمند باشد. [4]

معنای عرش خدا همان مقام تدبیر و فرمانروائی حق است که امری علمی و مجرد است و یک تمثیل و تشبیه صرف نیست، بلکه یک حقیقت خارجی است که این حقیقت را خدا آفریده و تدبیر جهان خارج هم از آن مرکز و کانون نشئت می­گیرد. [5]

چنانچه در این آیه شریفه، « یُدَبِّرُ الأَمْرَ » به همین موضوع توجه داده و روشنگر همین موضوع است.

[1] - کتاب العین ج 1 ص 249و لسان العرب ج6 ص313 ذیل واژه عرش.

[2] - با استفاده از فرهنگ فارسی عمید، ذیل واژه "عرش"

[3] - سوره یونس، آیه 3.

[4] - تفسیر موضوعی قرآن، ج 3، ص 344- آیت الله جوادی  آملی.

[5] - همان، ص 353.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علب رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 22:56  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

جنگ حنین 

 

پیغمبر اسلام پس از فتح مکه پانزده روز در مکه ماند و در این مدت به نشر تعالیم اسلام و محو آثار شرک و بت پرستى که قرنها بر آن سرزمین حکومت کرده و پایگاه توحید را به صورت مرکز شرک در آورده بود همت گماشت و در ضمن با خویشان خود نیز تجدید عهدى کرده و در سایه اسلام همه کدورتها و اختلافات برطرف گردید و محیط انس و الفتى در کنار بناى با عظمت کعبه براى همه افرادى که در مکه بودند و یا از مدینه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود.

اما نیروى اهریمنى شیطان که حاضر نبود به این آسانى در برابر نیروى توحید و اسلام تسلیم گردد این بار فکر خود را به سوى قبایل اطراف مکه متوجه کرد و آنجا را دامنه فعالیت‏ خویش قرار داد و گروهى از بت پرستان و سرکردگان آن حدود را که هنوز مسلمان نشده و محمد(ص)را به عنوان یک کشور گشایى که  می خواهد همه قبایل را تحت تسلط خویش در آورد و بر آنها حکومت کند می ‏شناختند تحریک کرد تا جبهه واحدى بر ضد پیغمبر اسلام تشکیل دهند و پیش از آنکه از طرف مسلمانان مورد حمله قرار گیرند آنها براى جنگ و حمله آماده شوند.

در میان سران قبایل مزبور مالک بن عوف نصرى بیش از دیگران جنب و جوش داشت و براى گرد آوردن قبایل فعالیت می ‏کرد و با اینکه حدود سى سال بیشتر از عمر او نمی ‏گذشت‏ به خاطر شجاعت و سلحشورى که داشت مورد احترام قبایل پرجمعیت آن اطراف بود و از وى حرف شنوایى داشتند. وى تا جایى که توانست قبیله ‏هاى ساکن کوههاى جنوبى مکه را که از هوازن بودند مانند بنى سعد (2) ، بنى جشم، بنى هلال و همچنین قبیله ثقیف را که در طائف سکونت داشتند با خود همراه کرده و به نقل برخى از مورخان نزدیک به سى هزار نفر از آنها را در جایى به نام‏«اوطاس‏» (3) براى جنگ بامسلمانان و زدن یک ضربه کارى به لشکر اسلام جمع کرد و خود او نیز فرماندهى آنها را به عهده گرفت و تحت فرمان او به سوى حنین حرکت کردند.

اى گروه هوازن یا از من اطاعت و پیروى کنید و یا هم اکنون نوک شمشیر را بر سینه‏ام مى‏گذارم و آن قدر فشار مى‏دهم تا از پشت‏سرم بیرون آید و بدین ترتیب به‏زندگى خود خاتمه مى‏دهم!

مالک دستور داده هر کس مى‏خواهد در این جنگ شرکت کند باید زن و فرزند و اموال خود را نیز همراه بیاورد و منظورش این بود که مردان در هنگامه جنگ بهتر پایدارى کنند و به خاطر مال و زن و فرزند هم که شده تا سر حد مرگ مقاومت داشته باشند.

در میان لشکریان مزبور پیرمردى سالخورده و با تجربه در فنون جنگى وجود داشت که نامش درید بن صمة بود و از قبیله بنى جشم محسوب مى‏شد و با اینکه کارى از او ساخته نبود و کهولت و پیرى مانع از آن بود که بتواند جنگ کند و بخصوص که بنا بر نقل جمعى از مورخین نابینا نیز شده بود، اما قبیله‏هاى هوازن معمولا او را در جنگها همراه مى‏بردند تا از تجربیات و اطلاعات جنگى او استفاده کنند.

درید بن صمه وقتى صداى زن و بچه و چهارپایان به گوشش خورد و دانست که به دستور مالک آنها را همراه آورده‏اند، او را خواست و به وى پرخاش کرده گفت: تو را به جنگ چه کار؟تو گوسفند چرانى بیش نیستى؟آخر این چه کارى است کرده‏اى؟مگر از لشکر فرارى چیزى مى‏تواند جلوگیرى کند؟اگر جنگ به پیروزى تو انجام شود که همان مردان جنگى و شمشیر و نیزه‏شان به کار تو خورده و مورد استفاده قرار گرفته و اگر به شکست تو منجر گردد آن وقت است که همه چیز را از دست داده و تمام دارایى و ما یملک خود را تسلیم دشمن کرده‏اى و با اسارت زن و فرزند رسوا خواهى شد؟مصلحت در آن است که زن و فرزند و اموال را بازگردانى و همان مردان جنگى را با خود ببرى!

فتح مکه

مالک بن عوف که به فکر خود مغرور بود حاضر نشد سخن درید را بشنود و چون درید سخن خود را تکرار کرد و یکى دو تذکر دیگر نیز به او داد مالک بن عوف با بى‏اعتنایى و تمسخر بدو گفت: تو پیر و فرتوت شده‏اى و افکارت نیز فرسوده شده و به کار ما نمى‏خورد، و چون پافشارى درید بن صمه را دید رو به لشکریان کرد و گفت:

اى گروه هوازن یا از من اطاعت و پیروى کنید و یا هم اکنون نوک شمشیر را بر سینه‏ام مى‏گذارم و آن قدر فشار مى‏دهم تا از پشت‏سرم بیرون آید و بدین ترتیب به‏زندگى خود خاتمه مى‏دهم!

قبایل هوازن که چنان دیدند گفتند: مطمئن باش ما فرمانبردار تو هستیم، و درید که چنان دید آه سردى از دل کشید و گفت: باشد تا این روز را که ندیده‏ایم از نزدیک ببینیم و سپس یک رباعى گفت که حکایت از افسردگى و پشیمانى او در حضور این معرکه مى‏کرد.

تجهیز سپاه اسلام

خبر اجتماع هوازن در«اوطاس‏»به سمع پیغمبر اسلام رسید و براى درهم کوبیدن آخرین سنگر مشرکان و دفع باقیمانده پیروان شیطان، آماده تجهیز سپاه و حرکت‏به سوى حنین گردید. از نظر نفرات و تعداد سربازان جنگى نگرانى در کار نبود ولى احتیاج به مقدارى زره و لوازم جنگى داشتند، در این خلال رسول خدا(ص)مطلع شد که صفوان بن امیه مقدارى زره و اسلحه جنگى در خانه دارد که در برخوردها و جنگهایى که قریش با قبایل دیگر داشته‏اند آنها را در اختیار قریش قرار مى‏داده، از این رو به سراغ او فرستاد و به عنوان عاریه مضمونه از او خواست تا آنها را در اختیار لشکر اسلام قرار دهد به این معنى که اگر چیزى از آنها از بین رفت عوض آن را بدهد و بدون کم و زیاد به او بازگرداند.

در سایه اسلام همه کدورتها و اختلافات برطرف گردید و محیط انس و الفتى در کنار بناى با عظمت کعبه براى همه افرادى که در مکه بودند و یا از مدینه به همراه رسول خدا(ص)آمده بودند، فراهم شده بود

صفوان قبول کرد و یک صد زره و مقدارى لوازم جنگى دیگر در اختیار آن حضرت گذارد و روز بعد لشکر اسلام با دوازده هزار مرد جنگى - که ده هزار نفرشان از مدینه به همراه پیغمبر آمده بودند و دو هزار نفر نیز از مردم تازه مسلمان مکه تحت فرماندهى ابو سفیان - به سوى وادى حنین حرکت کرد.

هنگامى که چشم ابو بکر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد از کثرت سپاهیان دچار غرور شده گفت: ما دیگر مغلوب نخواهیم شد و این غرور به برخى افراد دیگر نیز سرایت کرد و همگى از پیروزى و شکست دشمن سخن مى‏گفتند. ولى همین غرور بیجا در همان آغاز جنگ و حمله ناگهانى دشمن موجب هزیمت آنان شد و این ایمان به خدا و پیغمبر اسلام بود که آنان را دوباره گرد یکدیگر جمع کرد و جلو شکست‏قطعى و پاشیدگى لشکر را گرفت.

لشکر اسلام همچنان تا نزدیک وادى حنین پیش رفت (4) و شب را به دستور پیغمبر اسلام در همانجا توقف کردند تا چون صبح شود به وادى حنین در آیند.

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 22:47  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

رضای خدا در چیست 

 

رضایت و خشنودی خدا امری نسبی است، به این معنا که خداوند مجموعه قوانینی را برای تکامل و پیشرفت بشریت و سعادت و خوشبختی آنان فرستاده است، آن قوانین تشریعی که به صورت وحی و کتاب آسمانی و تفسیر و تفصیل آن توسط اولیای الهی و معصوم در اختیار انسان قرار گرفته، مجموعهای از بایدها و نبایدها را تشکیل میدهد، انسان کامل کسی است که با اطاعت کلیه قوانین الهی، رضایت و خشنودی خدا را کسب کرده باشد، از سویی میدانیم همه انسانها از لحاظ معرت و شناخت، ایمان و معنویت، اطاعت و تسلیم پذیری عملی فرمان الهی یکسان نیستند، خداوند از چهارده معصوم(ع) راضی و خشنود است، چنان که از سلمان و ابوذر و مقداد نیز رازی و خضوند است. اما میزان و نسبت رضایتمندی خداوند به میزان عمل آنان از لحاظ کمیت و کیفیت و اخلاص و معرفت آنان بستگی دارد. از سویی میدانیم برخی اعمال از ویژگیهای برتر و ممتازی برخوردارند، به گونهای که میتوان آنها را به عنوان اصول و زیر کارهای جلب رضایت و خشنودی خداوند دانست. باید به قرآن که  زبان خداوند است، مراجعه نمود و از زبان او کشف کرد که انجام چه کارهایی موجب جلب رضایت حضرتش میگرد. رضایت وخشنودی خدا در بیش از سی آیه بیان شده است. 
به برخی از آیات که تقریبا در بردارنده محتوای بقیه آیات و بیان کننده همه ویژگی هایی است که رضایت خداوند را جلب میکند اشاره میشود. 
رضوان و رضایت خدا شامل کسانی میگردد که: 
1 - ایمان به خدا و قیامت داشته باشند. 
2 - خانه و وطن خویش را برای حفظ دین شان رها کنند و هجرت نمایند. 
3 - با مال جان خویش در راه خدا جهاد نمایند. 
4 - پیوسته پیرو ولایت و رهبری باشند.
5- رضایت خدا را در صدق و راستی (گفتار و عمل) باید جست و جو کرد.
رابطه تقوا و جلب رضایت خدا
رعایت تقوا در همه کارها مخصوصا حق الناس موجب رضایت و خشنودی خداوند است، اما چون تقوا دارای مراتب و درجات است، قران رضایت خداوند را برای تقوا پیشگانی بیان میکند که دارای شش صفت ممناز باشند: 
1 - آنان که در برابر گفتار و کردار خویش به شدت احساس مسئولیت میکنند و از کیفر گناهان خویش بیمناکند و پیوسته میگویند: پروردگارا! ما ایمان آوردهایم. پس ما را بیامرز از عذاب آتش رهایی بخش! 
2 - تقوا سیر تانی که صبر و استقامت و پشتکار در طاعت خدا و ترک حرام و لذتهای نامشروع و تمامی مصایب و مشکلات را پیشه خویش ساختهاند. 
3 - آنان که از نفاق، دورغ، تقلب و خیانت بدورند و راستگو و درست کردارند. 
4 - آنان که در راه بندگی و عبودیت خدا، خاضع و فروتن هستند. 
5 - آنان که از نفاق مال و جان خویش دریغ نمیورزند و با اشتیاق آن چه را دارند، انفاق میکنند. 
6 - آمرزش طلبان سحر خیزی که به یاد خدا در سحر گاهان به پا میخیزند و در پیشگاه با عظمتش استغفار و طلب آمرزش میکنند.
شکر نعمت و خشنودی خدا
در برخی آیات آمده که خداوند از کفران نعمت ناخشنود است و شکر نعمتهای مادی و معنوی موجب جلب رضایت خدا میگردد.
عملی که موجب رضایت خداوند از حضرت اسماعیل(ع) شد
قرآن در مورد حضرت اسماعیل(ع) میفرماید: اسماعیل همواره مورد رضایت و خشنودی پروردگارش بود، چه این که او خوش قول و صادق الوعد بوده و پیوسته خانودهاش را به نماز و زکات توصیه مینمود.
در سوره توبه میفرماید: رضایت و خشنودی خدا شامل حال مردان و زنان مؤمنی میگردد که: 
1 - در برابر مسلمانان احساس مسئولیت میکنند و یار و یاور یکدیگرند و همدیگر را تأیید و تقویت میکنند. 
2 - پیوسته امر به معروف و نهی از منکر میکنند. 
3 - در اقامه نماز و بر افراشته شدن فرهنگ و محتوای آن تلاش میکنند. 
4 - زکات مال خویش را میپردازند و از دستگیری فقرا و مستمندان غفلت ندارند. 
5 - پیرو خدا و پیامبر هستند.
رضایت و خشنودی خدا در حزب اللهی شدن است 
حزب اللهی شو تا خدا از تو راضی گردد و از مواهب و الطاف خویش تو را بهرهمند سازد تا تو نیز از او خوشحال و خشنود گردی. در دو آیه از حزب اللَّه و در یک آیه از حزب الشیطان  سخن به میان آمده است. در سوره مجادله دو حزب مذکور و ویژگیهای طرفداران آنها بیان شده و با هم مقایسه گشته است. 
خداوند، رضایت و خشنودی خویش را از حزب اللَّه در این سوره بیان کرده است. به بیان دیگر: خداوند به رغم میل غوغاسالاران دور از فرهنگ قرآن روزگار ما، جامعه را به دو طیف خودی و غیر خودی یا  حزب اللَّه و حزب الشیطان تقسیم نموده و به مؤمنان هشدار داده است که جمه میان محبت خدا و محبت دشمنان خدا در یک دل ممکن نیست. باید از میان آن دو یکی را برگزید: 
هیچ گروهی را نمییابی که ایمان به خدا و قیامت داشته باشد و در عین حال با دشمنان خدا و رسول اظهار دوستی نماید، هر چند آنان پدران، فرزندان، برادران یا خویشان آنها باشند.
محبت به پدران و فرزندان و اقوام، بسیار خوب استو نشانه زنده بودن عواطف انسانی است، اما هنگامی که این محبت رو در روی محبت خدا قرار میگیرد، ارزش خود رااز دست میدهد. 
زمانی خداوند از شما رضایت دارد و از عملکرد شما خشنود میگردد که حب و بغضها و دوستی و دشمنیها را برای خدا خالص کنید. امام صادق(ع) میفرماید: کسی که برای خدا دوست دارد و برای خدا دشمنی میکند و برای خدا میبخشد، ایمانش کامل است.
در سوره ممتحنه میفرماید: اگر شما مسلمانان برای رضای خدا و خشنودی او هجرت کردید و جهاد نمودید، پس با دشمنان خدا و دشمنان خودتان هرگز طرح دوستی نریزید. 
حزب اللهی کیست و چه ویژگی هایی دارد؟ 
وقتی دانستیم، خشنودی خدا در حزب اللهی شدن است، باید بدانیم حزب اللهی شدن نیازمند چه صفاتی است و حزب اللهی کیست؟ حزب اللهی را از راه اعتقادات و عملکردها و وضع ظاهرشان باید شناخت. آنها کسانی هستند که: 
1 - خدا خط ایمان را بر صفحه دل شان نوشته است. 
2 - توسط روح مورد تأیید و تقویت قرار گرفته اند.

3 - ویژگی بارز و ممتاز حزب اللهیان، ولایت پذیری آنان است. قران بعد از بیان آیه ولایت میفرماید: و من یتول اللَّه و رسوله و الذین آمنوا فان حزب اللَّه هم الغالبون.
دروغ میگویند کسانی که میپندارند جزو حزب اللَّه هستند، اما فعالیتهای آنان خلاف جهت ولایت و رهبری امت سامان مییابد. 
در سوره فتح وقتی موضوع بیعت رضوان مطرح میشود، ملاک رضایت و خشنودی خدا از شرکت کنندگان در آن بیعت، اطاعت محض از رهبری بیان میگردد. در مقام بیان سیمای کسانی که خدا از آنان راضی و خشنود است. ابتدا رهبریت را به عنوان محور رضایت معرفی میکند و میفرماید:محمد رسول اللَّه، خواش شب پرستان خفاش صفت و کور دل ولایت او را بپذیرند یا نپذیرند. سپس اوصاف یاران همراه و همگام پیامبر(ص) را تحت عنوان والذین معه در پنج وصف ذکر میکند. 
1 - در برابر کفار، شدید و استوار چون سدی محکم میایستند. 
2 - میان خود و نسبت به برادران دینی خود رحیم و مهربانند. 
3 - پیوسته آنان را در حال عبادت، رکوع و سجود میبینی. 
4- همواره فضل خدا و خشنودی او را میطلبند و مخلصند. 
5 - سیما و ظاهر آنان چون باطن شان با کفار و فاسقان تفاوت دارد. سیمای ظاهری آنان به خوبی نشان میدهد متتدین، با نماز و خاضع و مرتبط با خدا هستند.  
رضایت خدا را در روزهای سخت و دشوار باید جست و جو کرد 
صف راستگویان و دروغ گویان، حزب اللَّه و حزب الشیطان و کاروان خدا پرستان حقیقی که خداوند از آنان خشنود است. از قافله غافلان را در روزگارانی میتان شناخت که نیاز به بذل جان و مال باشد.  در سوره آل عمران بعد از آن که اطاعت از رهبری محور جلب رضایت خدا معرفی شده، هشدار میدهد که: عافیت طلبانی که در روزهای سخت و دشوار، در جنگ شرکت نداشتند و با تحلیلها و بهانه هایی خودشان را از صحنه جنگ کنار میکشیدند، نمیتوانند ادعا کنند خدا از آنها راضی و خشنود است. 
خداوند از مجاهدان و مؤمنانی خشنود است که در تمامی عرصههای زندگی از جمله جنگ، دعوت خدا و رسولش را با جان و دل پذیرا شدند و با وجود این که ضربات کشنده و زخمهای کاری فراوانی از دشمن دیدند، در حول محور رهبریت فعال و پرتلاشند. آنان چه تحلیل گران عافیت طلب و ترسوهای سست ایمان و مقهور قدرت دشمنان میخواهند آنان را بترسانند. ایمان شان قویتر میگردد و در استمرار راه خویش مقاومتر میگردند.  
خشنودی خدا جز با یاد خدا به دست نمیآید 
آخرین سخن این که تا انسان به مقام عبودیت و بندگی محض نرسد و از این راه نفس مطمئنه را تحصیل نکند، نمیتواند به رتبه راضیة و مرضیة،  که مقام رضا و خشنودی متقابل خدا و بنده است، نایل گردد. تحصیل آن نیز با ذکر عملی خداوند میسر است: الا بذکر اللَّه تطمئن القلوب. 

انصاریان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:52  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

اثر وضعی گناه 

 

یکی از قوانین عامّ عالم طبیعت قانون علّت و معلول یا اثر و مؤثر و یا به عبارت دیگر قانون کُنش و واکُنش است. و این قانون به معنای این است که هر پدیده‌ای در عالم علّتی دارد و امکان ندارد چیزی بدون علّت و بدون مأثر آفریده شده باشد و تمام اتّفاقاتی که در جهان افتاده و می‌افتد از قانون فوق مستثنی نیست و آثار معاصی و توبه هم در حیطه این قانون طبیعی قرار می‌گیرد. یعنی توبه و معصیت هم باید آثار و تبعاتی داشته باشد و این آثار گاهی در دنیا ظاهر می‌شود و گاهی در آخرت.

معنای لغوی و اصطلاحی گناه و معصیت

گناه در لغت به معنای خطا، جرم، غلط، جفا و ظلم آمده است. 1 و معصیت به معنای گناه کردن و نافرمانی آمده است.2

آثار گناه و معصیت

گناه و معصیت اثرات زیانباری بر روح و روان و زندگی دنیوی و اخروی انسان دارد که به نمونه‌هایی از آن اشاره می‌شود:

1.تباهی دل

گناه، دل را ویران می کند، دلی که حرم و خانه خداست؛ دلی که تنها مجرای ارتباط مستقیم با حضرت حق است؛ دلی که کانون معنویت و پایگاه رشد و تقویت ایمان انسان است .

 گناه آن را نابود و قوای معنوی را تضعیف و ریشه‌های درخت ایمان را می‌سوزاند.

امام باقر ـ علیه السّلام ـ می‌فرمایند: «هیچ بنده مؤمنی نیست مگر این که در قلبش نقطه سفیدی است. پس هر گاه گناهی را مرتکب شود، نقطه سیاهی در قلبش نمودار می‌گردد و باعث تباهی دل می شود»3

2. زایل کننده ایمان

گناه اعمال انسان را نابود می‌کند و عاقبت او را گرفتار قهر آتش می‌سازد. ملا احمد نراقی می‌فرماید: «معاصی و گناهان منجر به سلب ایمان و سوء خاتمه و آن نیز سبب خلود در آتش می‌گردد. نسبت معاصی و گناهان به ایمان، مثل نسبت غذاهای مسموم و مضر و یا طعام های زهر آلود است به بدن انسان... آثار معاصی اندک اندک در نفس بر روی هم می‌نشیند، تا مزاج نفس را فاسد گردانند و اهل ایمان را زایل سازند و روح را به هلاکت اندازند».4

امام باقر ـ علیه السّلام ـ می‌فرمایند: « هیچ بنده مؤمنی نیست مگر این که در قلبش نقطه سفیدی است. پس هر گاه گناهی را مرتکب شود، نقطه سیاهی در قلبش نمودار می‌گردد و باعث تباهی دل می شود»

آزار گری : گناه متجاوز یا قربانی؟3. محرومیت شدن از رزق و روزی

یکی از مضرات گناه و آثار آن، حبس کردن و محروم کردن انسان از روزی خداوند است. گناهان در زندگی ما انسانها اثرات منفی زیادی به جای می‌گذارد. بسیارند کسانی که برای زیاد کردن روزی و به دست آوردن پول و ثروت به گناه آلوده می‌شوند و یا کسب و کارشان را آمیخته به گناه و حرام می‌کنند و در آخر الامر به فقر مبتلا می‌شوند.

امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمودند: « انّ الرجل لیذنب الذنب فیدرأ عنه الرزق؛ همانا به درستی که انسان گناهی را که مرتکب می‌شود با آن گناه رزق و روزی از او دفع می‌گردد».5

4. محروم شدن از نماز شب

یکی دیگر از آثار گناه و زیان های آن، محروم شدن از نماز شب است. نماز شب با آن همه فضیلتش، از کف می‌رود. گناهان مانع انجام این عبادت می‌شوند.

پیامبر گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمودند: «انّ العبد لیذنب الذنب فیمنع به من قیام اللیل؛ هر گاه بنده گناهی را مرتکب شود، به خاطر آن گناه از نماز شب محروم می‌شود.»6

5. سلب لذت عبادت

یکی از زیان های دیگر گناه، این است که از لذت مناجات با خداوند،‌ انسان محروم می‌شود. محروم شدن از مناجات خداوند، تنها بلایی است که خداوند به واسطه گناهان دامنگیر انسان می‌کند. امام سجاد ـ علیه السّلام ـ در مناجاتش می‌فرماید: «اللهم احملنا فی سفن نجاتک و متعنا بلذیذ مناجاتک؛ خداوندا ما را در کشتیهای نجاتت حمل کن و از لذّت مناجاتت ما را بهره‌مند فرما».

امام صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرمایند:  « انّ ادنی ما اصنع بالعبد اذا آثر شهوته علی طاعتی ان احرمه لذیذ مناجاتی؛ هر بنده‌ای که خواهش نفس خود را بر طاعت من اختیار نمود کمترین کاری که درباره او انجام دهم، این است که او را از لذّت مناجاتم محروم می‌سازم.»7

نتیجه گیری :

خلاصه این که باید مواظب بود و با انجام معصیت دنیا و آخرت خود را تباه و نابود نساخت و باعث هلاکت و ذلّت خود نگردید.

فرآوری : زهرا اجلالبخش دین تبیان

پی نوشت ها :

1. دکتر محمد معین، فرهنگ معین، چ پنجم، ج سوم، ص 3395.

2. همان، ص 4233.

 3.کلینی ، اصول کافی ، ج 2، ص 273.

4 . ملا احمد نراقی، معراج السعادة، ص 677 ـ 678.

5 . مجلسی،‌ بحارالانوار، ج 73، ص 358.

6 . همان، ص 377.

7 . ملا احمد نراقی، معراج السعادة، ص 673.

منابع :

- مقاله علیرضا حسنی ، با عنوان " توبه در قرآن و سنت " .

- مقاله دکتر عباس طاهر، با عنوان " گناه از نگاه قرآن " .

- ملا احمد نراقی ، کتاب " معراج السعادة ".

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:49  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

دمیدن روح خدا چیست 

در آیة شریفه ۲۹ سوره حجر خداوند می فرماید:
«وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِى؛ از روح خود در آن دمیدم.»

همانطور که در صفات الهی اثبات می شود داشتن جسم و یا هرگونه ترکیب دیگر برای خداوند متعال محال است. چرا که برای موجودی مجرد و بی نیاز مطلق، نوعی نقص به حساب می آید. اما اینکه آیه کریمه روح دمیده شده را به خدای متعال نسبت می دهد فقط برای تکریم و عظمت روح انسانی است که به اصطلاح ادبیات عرب آن را اضافه تشریفی می خوانند چنانکه در «بیت الله » نمی گوئیم خدای متعال که زمان و مکان برایش بی معناست خانه ای دارد و آن کعبه است و یا ماه مبارک رمضان که «ماه خدا» خوانده می شود. همه از این نوع هستند که برای تکریم و عظمت به خداوند نسبت داده شده اند.[۱]

عظمت روح انسانی از این جهت است که این روح در صعودش توانائی و استعداد رسیدن به بالاترین کمال را دارد و می تواند به عظمتی دست پیدا کند که هیچ مخلوقی یارای رسیدن به آن مرتبه را نداشته باشد.
در ضمن در آیة ۸۵ سوره مبارکه اسراء سخن دیگری در مورد روح انسانی وجود دارد که می فرماید:
«وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی؛ از تو درباره روح سؤال می کنند بگو روح تحت امر پروردگار من است.»

که طبق این آیه شریفه روح مخلوق خداوند است و به امر آن حضرت به وجود آمده است.

و در آیه شریفه ای که سیر آفرینش انسان را بیان می کند پس از سیر تکامل مراحل جسمانی از آفرینش روح سخن می گوید که:
«ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ [مومنون/۱۴] آن گاه آن نطفه را علقه گرداندیم، پس آن علقه را به صورت پاره‏گوشتى درآوردیم، پس آن پاره‏گوشت را استخوان‏هایى ساختیم و بر استخوان‏ها گوشت پوشاندیم، سپس او را با آفرینشى دیگر پدید آوردیم پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است.»

در این آیه سیر آفرینش انسان منجر به خلقت روح می شود؛ بنابراین روح انسانی موجودی تحت امر الهی و مخلوق خداست نه اینکه بخشی از خدا باشد.
علامه طباطبائی در تفسیر سترگ المیزان در ذیل این آیه شریفه (وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِى) ضمن بحث از معنای آیه و تفسیر آن چند روایت نیز نقل می کند که برای روشن شدن بحث ذکر می شود:

۱. در تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم از ابی جعفر (امام باقر) ـ علیه السلام ـ روایت کرده است که گفت: من از حضرت از معنای آیه و نفخت فیه من روحی سؤال کردم فرمود: خداوند روحی را خلق فرموده و از آن در آدم ـ علیه السلام ـ دمید.
۲. در همان کتاب از ابی بصیر از ابی عبدالله ـ علیه السلام ـ روایت کرده است که در ذیل آیه شریفه و نفخت فیه من روحی... فرمود: خداوند موجودی را خلق کرد و روحی را هم آفرید، آنگاه به فرشته ای دستور داد آن روح را در کالبد بدمد، نه اینکه بعد از نفخ، چیزی از خدای متعال کم شده باشد و این از قدرت خدا است.[۲]

پس براساس آنچه بیان شد مقصود از روح الهی که در هنگام خلقت در انسان دمیده شده است، خلقت خاصی است که از جانب خداوند و امر آن حضرت صورت پذیرفته است که این روح منشاء علم، تفکر و عقل و اراده بشر به شمار می آید و استعداد و توان آن به حدی است که می تواند صاحبش را به بالاترین کمالات برساند اگر قدر بداند و خویش را ارزان نفروشد. که خدای متعال برای عظمت دادن و ارج گذاردن به روح، آن را به خود نسبت داده است و الا هرگونه ترکیب و جزء برای خداوند محال و بی معناست تا چه رسد جزئی که جدا شود.

[۱]. علامه طباطبائی، تفسیر المیزان، ج ۱۲، ص ۱۵۵.
[۲]. علامه طباطبائی، تفسیر المیزان، ج ۱۲، ص ۲۵۱

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:55  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

خوف از خدا چیست

 

خوف و ترس از خدا چیست 

ترس صفتی است که شاید در وهله اول چندان مورد پسند نباشد، بله در مواجهه دشمن و آنچه زندگی انسان را به خطر می اندازد ترس امری شایسته نیست اما در مورد خداوند قضیه چیز دیگری است و آن این است که باید از خدا ترسید همان گونه که حضرت علی علیه السلام در وصف پرهیزگاری یکی از اوصاف پرهیزکاران را ترس از خدا می دانند.

از چه رو باید از خدا ترسید

گاهی علت خوف و ترس در انسان امری است که ضرر و زیان جانی و مالی برای انسان به همراه داشته و آسایش و آرامش زندگی آدمی را به مخاطره می اندازد اما ترس در مورد خداوند را می بایست از این مقوله خارج کرد چرا که مهربان تر از مادر برای انسان خدای اوست و چگونه می توان از این خدای رئوف و مهربان ترسید؟ اما با وجود رأفت و مهربانی خالق یکتا باید خوف او را در دل داشت، اما چگونه؟

خوف و اقسام آن‏

خوف عبارت است از: دل سوختن و متألّم بودن به سبب تشویش رسیدن به ناخوشى که تحقق آن محتمل باشد. و تألّم از تشویش امرى که یقین باشد حصولش یا مظنون باشد. اگر چه آن را خوف نگویند و لیکن چون آن نیز از ضعف نفس و موجب هلاکت است در ضمن خوف مذکور مى‏خشود. و فرق بین خوف و جبن آن است که در جبن، الم و دل سوختن ضرورى نیست.

پس کسى که شب در خانه تنها نمى‏خوابد جبن دارد و خوف ندارد، زیرا که تا در آنجا نخوابیده المى ندارد. و بدان که: خوف بر دو قسم است:

یکى: خوف ممدوح و مستحسن، و آن خوف از خداى و عظمت او از گناه خود است که ضد امن از مکر خداست، و در بیان صفت دوم مذکور خواهد شد.

دوم: خوف مذموم، و این قسم است که از جمله مهلکات است. و مراد در این موضع، این قسم است و این قسم از خوف، نتیجه صفت جبن است.

در باب خوف از خدا باید گفت، معنای خوف از خدا در نظر گرفتن این نکته است که جهان دارای خداوند با عظمت و عادلی است که ناظر بر اعمال ما و کاملا خبیر است حالا اگر در محدوده ملک خداوند کسی بخواهد ستمی کند چرا نباید مجازات شود با اینکه دیدگاه ما این است که:

همانا پروردگار تو در کمین ظالمان است (فجر 14) به راستی که ما از مجرمان انتقام می کشیم. (سجده 22)

حضرت امیر المۆمنین(علیه السّلام) به یکى از اولاد خود فرمودند که: «اى فرزند چنان از خدا بترس که همچنین دانى که اگر طاعات همه اهل زمین را کرده باشى از تو قبول نخواهد کرد. و چنان به خدا امیدوار باش که چنان دانى که اگر گناهان همه اهل زمین را کرده باشى تو را خواهد آمرزید»

این معنی خوف از خداست که در حقیقت بر می گردد به خوف از حق و عدالت و مجازات با مقررات الهی، و نتیجه اعمال ناشایست در دنیا و آخرت است. از این روست که علی علیه السلام می فرمایند: هیچ یک از شما ترس نداشته باشد مگر از گناه خویش.»(نهج البلاغه، کلمه قصار 82)

کیفیت ترس از خدا

حال که معنا و مفهوم درست خوف از خدا را دانستیم می بایست به کیفیت و چگونگی این ترس نیز توجه داشته باشیم حضرت علی علیه السلام در این باره می فرمایند:

از خدا چون خردمندان بترسید که دل را به تفکّر مشغول داشته، و ترس از خدا بدنش را فرا گرفته، و شب زنده دارى خواب از چشم او ربوده، و به امید ثواب، گرمى روز را با تشنگى گذارنده، با پارسایى شهوات را کشته، و نام خدا زبانش را همواره به حرکت در آورده. ترس از خدا را براى ایمن ماندن در قیامت پیش فرستاده، از تمام راه ‏هاى جز راه حق چشم پوشیده، و بهترین راهى که انسان را به حق مى‏ رساند مى‏ پیماید. چیزى او را مغرور نساخته، و مشکلات و شبهات او را نابینا نمى‏ سازد، مژده بهشت، و زندگى کردن در آسایش و نعمت سراى جاویدان و ایمن‏ترین روزها، او را خشنود ساخته است. با بهترین روش از گذرگاه دنیا عبور کرده، توشه آخرت را پیش فرستاده، و از ترس قیامت در انجام اعمال صالح پیش قدم شده است، ایام زندگى را با شتاب در اطاعت پروردگار گذرانده، و در فراهم آوردن خشنودى خدا با رغبت تلاش کرده، از زشتى ‏ها فرار کرده، امروز رعایت زندگى فردا کرده، و هم اکنون آینده خود را دیده است. پس بهشت براى پاداش نیکوکاران سزاوار و جهنّم براى کیفر بدکاران مناسب است، و خدا براى انتقام گرفتن از ستمگران کفایت مى ‏کند، و قرآن براى حجّت آوردن و دشمنى کردن، کافى است.(نهج البلاغه، ترجمه دشتی خطبه 83)

ترس مبنای عمل است

همان گونه که حضرت امیر علیه السلام  در خطبه 83 فرمودند آنچه از ترس برای آدمی حائز اهمیت می باشد این است که او را به سوی سعادت رهنمون کند یعنی ترسیدن او منجر به انزوا و گوشه نشینی و بیکار نشستن وی نگردد بلکه او را در تحصیل رضایت الهی به کار و تلاش وا دارد. از همین روست که ملا احمد نراقی در کتاب معراج السعادة می فرمایند:

خوف و رجا دو صفت‏اند از صفات محموده و اخلاق فاضله. و فضیلت آنها به اعتبار آن است که: آدمى را بر طاعت و عبادت وا مى‏دارند، و باعث مداواى دل رنجور مى‏گردند. و این در اشخاص مختلف مى‏شود:

این معنی خوف از خداست که در حقیقت بر می گردد به خوف از حق و عدالت و مجازات با مقررات الهی، و نتیجه اعمال ناشایست در دنیا و آخرت است. از این روست که علی علیه السلام می فرمایند: هیچ یک از شما ترس نداشته باشد مگر از گناه خویش»

گاهی شخصى است که ترس و خوف، او را از طمع و امید بیشتر به کار وا مى‏دارد، و چنین شخصى صفت خوف از براى او اصلح است از رجاء. و گاه است شخص دیگر بر عکس است، و حکم آن نیز بر عکس است. و کسى که بر او صفت امن از عذاب خدا غالب باشد، و ایمن از مکر اللّه بوده باشد صلاح او تحصیل صفت خوف است. و کسى که یأس از رحمت خدا بر او غلبه داشته باشد اصلح از براى او تحصیل صفت رجا است. و شخصى که غریق بحر معاصى و گرفتار دام شهوات دنیویّه بوده باشد باید در صدد تحصیل خوف برآید. و کسى که معاصى ظاهریّه و باطنیّه را ترک کرده باشد اصلح از براى او این است که: ترس و امید او مساوى باشند.

و خلاصه اینکه: هر کدام که آدمى را بیشتر بر تحصیل مقصود وا مى‏دارد، تحصیل آن اهمّ است. و اگر در این خصوص مساوى باشند اصلح، اعتدال این دو صفت و تساوى آنها است.

همچنان که خداى تعالى در وصف جماعتى مى‏فرماید: «یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفا وَ طَمَعا» یعنى: «پروردگار خود را مى‏خوانند با ترس و امید». و حضرت امیر المۆمنین(علیه السّلام) به یکى از اولاد خود فرمودند که: «اى فرزند چنان از خدا بترس که همچنین دانى که اگر طاعات همه اهل زمین را کرده باشى از تو قبول نخواهد کرد. و چنان به خدا امیدوار باش که چنان دانى که اگر گناهان همه اهل زمین را کرده باشى تو را خواهد آمرزید».

و سخن آخر آنکه، هیچ کس روز قیامت در امان نیست، مگر آن که در دنیا خدا ترس باشد. (بحار الانوار، ج 44، ص 192)

 مریم پناهنده        

بخش نهج البلاغه تبیان

منابع:

1)     نهج البلاغه ترجمه دشتی

2)     معراج‏السعادة ج ،2

3)     اخلاق ایزدی بیست گفتار اخلاقی – عرفانی جلد، 1 ،ایزدی، عباس

4)     بحارالانوار، ج44

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:45  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

تجلی خدا چیست 

قسمت اول

تجلی خداوند در موارد زیر بکار می رود که مورد بحث قرار می دهیم.

1- تجلی به معنای ظهور بعد از خفا مانند ظهور خورشید در افق

2-ظهور علت به خاطر معلولش و نزول علت برای ظهور معلول مانند تابیدن خورشید؛ که با نور خود تجلی کرده است یعنی نور خورشید وجود نازله خورشید است و رشحه ای از آن که وسیله ظهور علت ( خورشید ) شده است.

3-تجلی به معنای تطوّر و تشأّن یعنی یک حقیقت به رنگ ها و شکل های مختلف ظهور کند. آب به صورت های بخار و ابر و تگرگ و برف و... در می آید و تطور می گیرد به اطوار مختلف . 

4-مؤثری با اثر خود قدرتش را نشان می دهد .مثلا بنّا ساختمانی را ساخته . ساختمان و بنا قدرت بنّا را می نمایاند. آن وسیله ی روشنی بنا شده . آن خالق که بنا است با این آیت و نشانه اش (بنا ) تجلی کرده است . همه با دیدن ساختمان به وجود بنّا پی می برند. تجلی بَنّا به بنا است.

5- شدَت ظهور یک حقیقتی بدون تطوّر و تشبیه برای انسان . شدت ظهور در فطرت وجدان .

بررسی نظریا ت بالا

1- اولین معنی در مورد تجلی حق تعالی باطل است. ظهور خداوند بعد از خفا نیست که مخفی بوده سپس ظاهر شده باشد .

2- در مورد معنی دوم هم که علت به معلول خود تنزّل یافته باز هم غلط است .

اگر تجلی خداوند به معنی تنزل او در موجودات باشد، پس باید بین خدا و خلق سنخیت باشد

ولی در احادیث متعدد جدایی خلق از خالق و بینونت به صراحت آمده است از جمله 

مُباینَتُهُ اِیاهُم مُفارِقَتُهُ اِنِّـیتُهُم.... کُنهُهُ تَفریقٌ بَینَهُ وَ بَینَ خَلقِهِ

آفریدن خداوند آفریده ها را حجابی است بین او و آنها... کنهش فاصله ی بین او و آفریده هایش است

از طرفی هم در این صورت باید به قدیم بودن جهان قایل شویم . به این معنا که خداوند ابدی و ازلی است پس جلوه او هم ابدی وازلی است . اگر قرار باشد که کاینات جلوه ذات الهی باشند پس آنها نیز ابدی و ازلی خواهند بود . و در این صورت جهان نیز قدیم خواهد بود و این محال عقلی است.پس معنای دوم که تجلی خداوند ترشح و تنرل وجود او باشد غلط است و این نظریه بزرگان از صوفیه است

در احادیث بسیاری به جدایی خداوند از خلق اشاره شده است:

الف) امیر المومنین فرمود: کل ما یمتنع فیه یمتنع من صانعه .هرآنچه که در آفریده است در آفریننده نیت(توحید شیخ صدوق - ترجمه محمد علی سلطانی ص 42)

ب) امام صادق ع فرمود هو بخلاف الاشیاء او به خلاف اشیا است ( همان ص 374)

ج) کنهه تفریق بینه و بین خلقه =کنه او فاصله ی بین او و آفریده هایش است. همان ص39

د) خلق الله حجاب بینه و بینهم و مباینته ایاهم مفارقته انیتهم ...آفریدن خداوند ، آفریده هایش را، خود حجابی است بین او و آنها. جدایی وی از آنها و مباینت او از شخصیت آنهاست. 

3- سومی که تطور است . یک شی که به اطوار مختلف درآمده باشد،که بسیاری از عرفا هم این عقیده را دارند .در این بیان ، دیگر صحبت از علت و معلول نمی کنند بلکه می گویند که یک حقیقت در عالم هستی هست و آن وجود خداوند است . این اختلافات هم اطوار همان یک حقیقت است.اشعار صوفیانه اکثرابیان معناست که هر چه در جهان است، اطوار خود خداست.

مولوی می گوید: هرلحظه به شکلی بت عیار بر آمد دل برد و نهان شد

شاه نعمت الله ولی:به هر رنگی که خواهی جامه می پوش که من آن قدّ رعنا می شناسم

در مرتبه ای جسم است در مرتبه ای روح است در مرتبه ای جان است در مرتبه ای جانان.

4 – معنای چهارم

تجلی به این معنا که خداوند به آیات خود تجلی نموده است یعنی خود را شناسانده است این درست است مانند ( فلما تجلی ربه للجبل)یعنی به آیه ای از آیات خود ، تجلی نمود . روایتی که در این مورد آمده است 

علامه طباطبایی(ره) در تفسیر خود به نقل از تفسیر بصائرالدرجات داردکه : 

عَن البصائر عن السیاری عن عبد الله بن أبی عبد الله الفارسی وغیره رفعوه إلى أبی عبد الله علیه السلام قال : إن الکروبیین قوم من شیعتنا من الخلق الأول جعلهم الله خلف العرش لو قسم نور واحد منهم على أهل الأرض لکفاهم . ثم قال : إن موسى علیه السلام لما أن سأل ربه ما سأل أمرا واحدا من الکروبیین فتجلى للجبل فجعله ( تفسیر المیزان ج 17 ص 9)

امام صادق قرمود:

کروبیین گروهی از شیعیان ما، از خلقت اولیه خداوندند . خداوند آنان را در جلو عرش قرار داده که اگر نور یکی از آنها به تمام اهل زمین تقسیم شود برای همه کفایت می کند.

سپس فرمود. موسی علیه السلام آن چه را که از پروردگارش سؤال کرد، خداوند به یکی از کروبیین امر کرد که تجلی کند به کوه پس موسی به رو افتاد ... 

حضرت امیر در خطبه ی 185 می فرمایند: لَم تُحِط بِهِ الاَوهامُ بَل تَجَلّی لَها بِها وَ بِها اِمتَنَع مِنها)(اوهام بر ذات او احاطه ندارد بلکه با آثار عظمت خود بر آنها تجلی کرده است و نشان داد که او را نمی توانند تصور کنند.)

5 – تجلی به معنی شناخت قلبی و بروز شدید فطرت که غیر شناخت عقلی و مفهومی است . شناختی که با حذف مقدمات شناخت و استدلال و برهان است.

تجلی به معنی شناختی که با رؤیت قلب ودل حاصل شود این شناخت شناختی است که غیر شناخت عقلانی و بدون واسطه بدون اسباب و جهات جسمی ومادی است. 

این شناخت به حس و تعقل نیست بلکه شناخت خودش بدون واسطه ی استدلال . مثل حب و بغض نسبت به شی. مانند شناخت خودمان از خودمان که بدون استدلال است . این شناخت رؤیت قلب تعبیر شده است و قلب انسان بدون هیچ جهات مادی خداوند را می یابد این معنا در ارتباط با حضرت حق به «تجلی» تعبیر شده است.

این حالت در انسان وجود دارد ولی و از بین نمی رود ولی مستور می شود و آن وقتی است که به اشتغالات دنیوی و معاصی آلوده شد که در این صورت کمرنگ می شود . 

حال اگر این حالت فطری ودریافت درونی و قلبی چنان قوت یابد که تمام وجود و اراده و خواست و شئونات انسان را دربر بگیرد ، از آن به تجلی تعبیر می شود.

این حالت به صورت اکمل و اتم در وجود مبارک حجج الهی است که اراده آن ها با اراده الهی یکی است و آنان مظهر اسمای خداوند می شوند . 

تهیه و تنطیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:13  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

ظاهر و باطن خدا 

 

«هُو الأَول والآخِرُ والظَّاهِرُ والبَاطِنُ وهُو بِکُل شَیْءٍ عَلیمٌ(3)» 

[اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چیزی داناست] 

1) ابن ابو یعفور روایت کرد: از امام صادق علی السلام در باره کلام خداوند عز و جل«هُو الأَول والآخِرُ والظَّاهِرُ والبَاطِنُ وهُو بِکُل شَیْءٍ عَلیمٌ» پرسیدم و گفتم: مقصود از اول را دانستیم، اما تفسیر آخر چیست؟ پس فرمود هر چیزی نابود می شود و یا تغییر می کند یا دچار تغییر و زوال می شود، یا از رنگی به رنگ دیگر و از شکلی به شکل دیگر، از صفتی به صفت دیگر و از فزونی به نقصان تغییر می یابد، جز پروردگار جهانیان. او پیوسته به یک حالت است، او تنها اول است قبل از هر چیزی. او تنها آخر است، بی آن که زوال یابد. صفات و نام های او تغییر نمی کند، در حالی که صفات و اسماء غیر او تغییر می یابد. مانند انسان که مدتی خاک است و زمانی گوشت و خون و مدتی «جنازه و استخوان پوسیده» و یا مانند «بسر» که مدتی «بلح» و مدتی «بسر» و زمانی رطب و زمانی خرما است. این چنین صفات و اسامی آن تغییر می یابد، حال آن که خداوند عز و جل بر خلاف آن است.#1# 

2) از امام صادق علیه السلام در باره الاول و الاخر سئوال شد و آن حضرت فرمود: اول یعنی اولی پیش از او نبوده است، و آغازی قبل از او نبوده است. آخر به معنای نهایتی که صفت مخلوقات است، نمی باشد، بلکه به معنای قدیم است. اول و آخری است که پیوسته بوده و هست و آغاز و پایان ندارد و حدوث بر او واقع نمی شود. و از حالتی به حالت دیگر تغییر نمی یابد و خالق هر چیزی است.#2# 

3) از امام رضا علیه السلام در حدیثی که در آن اسامی خداوند تعالی را تفسیر می کند، روایت شده است که نام ظاهر بدین سبب نیست که بر اشیا سوار شده و بر پشت آن نشسته است و بر قله آن قرار گرفته است، بلکه به سبب توانایی و غلبه و قدرت بر آن است، همان طور که اگر شخصی بگوید، بر دشمنانم آشکار شدم و خداوند مرا بر دشمنم آشکار گرداند، از غلبه بر دشمن خبر می دهد و ظهور خداوند بر اشیا نیز چنین است. معنای دیگرش این است که او برای هر آن که او را طلب کند، ظاهر است و چیزی از او پنهان نمی ماند، و اوست مدبر هر آن چه خلق کرده است. پس کدامین ظاهر از خداوند آشکارتر وواضح تر است؟ زیرا به هر سو روی آوری، مخلوقات او را می بینی. اگر تنها به خود بنگری، آثار او را می یابی، در حالی که ظاهر در میان اشیا بدین معناست که خود آن شیء و حدودش واضح است.  در مورد لفظ مشترک هستیم، اما از لحاظ معنا متفاوت هستیم (اشتراک لفظی). باطن به معنای رفتن در میان و باطن اشیاء نیست که در آن فرو رود، بلکه بدین معناست که علم و حفظ و تدبیر اشیا را در باطن خود دارد و در برگرفته است همان طورکه «اَبْطَنْتُه» یعنی در مورد آن آگاه هستم و به پنهانی های رازش عالم هستم، پنهان و نهفته است و غایب از نظرهاست. در مورد لفظ مشترک هستیم، اما از لحاظ معنا متفاوت هستیم. (اشتراک لفظی دارد)#3# 

4) جابر بن عبدالله روایت کرد: عمار را در کوچه ای در مدینه دیدم و در باره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از اوسئوال کردم. او خبری را برای من بیان کرد مبنی  براین که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد در میان جمعی از قومش بود. هنگامی که نماز صبح را خواند، به سوی ما آمد. با هم نشسته بودیم که خورشید طلوع کرد. در آن زمان علی بن ابی طالب علیه السلام بر ماوارد شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقابلش برخاست و بین دو چشمش را بوسید و او را به گونه ای نزد خود نشاند که زانوهایشان به یکدیگر چسبیده بود. سپس فرمود: ای علی! برخیز و با خورشید سخن بگو، زیرا او با تو سخن می گوید. مردم برخاستند و می گفتند: آیا معتقدی که خورشید با علی سخن می گوید؟ برخی می گفتند: او همیشه پسر عموی بی مقدارش را مدح می کند و می ستاید. علی علیه السلام خارج شد و به خورشید گفت: ای مخلوق خداوند! چگونه ای؟ پس خورشید گفت: نیکویم، ای برادر رسول خدا! ای اول و ای آخر! ای ظاهر و ای باطن! ای کسی که به همه چیز آگاهست. 

علی علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازگشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لبخند زد و فرمود:  علی! تو می گویی یا من بگویم؟ فرمود: از زبان شما بشنوند بهتر است ای رسول خدا! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سخن خورشید به تو چنین بود: ای اول، زیرا تو اولین کسی هستی که به خدا ایمان آورد. گفت: ای آخر، زیرا تو آخرین کسی هستی که در هنگام غسلم مرا به چشم خود خواهی دید. گفت: ای ظاهر! زیرا تو اولین کسی هستی که بر پنهانی های رازم آگاه می شوی و گفت: ای باطن! زیرا تو تنها تویی که باطن علم مرا می شناسی و گفت: تو عالم به هر چیزی هستی، زیرا خداوند علمی از حلال و حرام وواجبات و احکام و تنزیل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و مشکل را نازل نکرد، مگر آن که تو عالم به آن باشی. اگر گروهی از امتم آن چه را نصاری در مورد عیسی 

گفتند، در مورد تونمی گفتند، سخنی می گفتم که بر هر گروهی می گذشتی، خاک قدمت را مایه شفای بیماری خویش می یافتند. جابر گفت: هنگامی که عمار سخنش را به پایان رساند، سلمان آمد. عمار گفت: سلمان هم با ما بود. سلمان هم همان سخنی را گفت که عمار بیان کرد.#4# 

1 - کافی، ج 1، ص 89، ح 5 

2 - کافی، ج 1، ص 90، ح 6 

3 - کافی، ج 1، ص 95، ح 2 

4 - تأویل الآیات، ج 2، ص 654، ح 1

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:8  توسط علی رجالی  |