|
باسمه تعالی قصیده(۴۳۵) کسی را اهل دل نتوان شمردن
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:14  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی ریا(۱) نه هر دل را سزای آتشِ عشق نه هرکس ذکر گوید اهل دل شد نه هر کس مکه رفته حاجی دل سراینده
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت 21:20  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی ایمان(۱)
جهان را راز پنهان، در نهان است
نه در گفتار و لافِ بیحقیقت
کسی کو دل به دریای یقین زد
نهان در قطرهای از اشک یارا
درون گریه، آیات ظهور است
اگر افتی، خدا دستت بگیرد
دل از دنیای فانی بر گرفتن
چه در میدان جنگ و خون و شمشیر
شجاعت زادهی مهر یقین است
درون کلبهی درویش تنها
زلالی گر نهان شد از دلآگاه
نهیبی بر عدو، بانگ دلیران
ببین در تنگنای خوف و حسرت
هر آن کس در ره یزدان شود پاک
در آن دم کز همه نومید گشتی
اگر آواز حق در خلق خاموش
سحر از چشم گریان آشکار است
مباش ای دل گرفتار زر و سیم
نه هر کس خطبه خوانَد خطبهدان است
اگر بر نیزه قرآن مینمایند
نه هر شیرینلبی اهل گذشت است
چو باشی لحظهای همراز رندان
امان از لحظههای خود فریبی
درون قلب انسانهای کامل
صبوری قوی مردان چو کوه است
نه در زهد ریاکاران به ظاهر
چه در محراب، اشک نیمهشبها
به راه خستگان، آن کس چراغ است
درون سینهی طفل شهیدان
سراینده
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت 3:4  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مثنوی(۴۳۲) مثنوی خانواده(۲)
به نام خداوند دور و قرین
اگر خانه آکنده از مهر و جان
در این خانه هر کس به قدر صفا
نه از طبل و کوس محبت شنید
هر آن دل که آگاه شد از سحر
نصیبی بود، رحمت از آسمان
نه طوفان بمانَد، نه بادِ بلا
یکی بودن اهل دل در سرای
محبت اگر در جهان نور شد
محبت به مادر، به بابِ بزرگ
مبادا دلش را کنی بیقرار
دعایِ پدر، رمزِ فتحِ بلاست
به یاد پدر، هر قدم، سوی نور
اگر خانه باشد سرای امید
پدر مهربان و تو را رهنماست
به مادر رسان مهرِ خود بیامان مبادا که دل بی محبت شود بود خانه، سرچشمهٔ ذوق و شور
وفای به عهد است رمزِ وقار
سخن راست باید در این روزگار
اگر کودک آموخت مهر از پدر
از این خانه آید بزرگی ، وقار
ببخش و فراموش کن در نیاز
برادر، پدر، خواهر و مادرت
چه آرامشی هست اظهار عشق
چه نوریست پنهان ز مهرِ پدر
به همسر وفادار و خوشخو بمان
اگر مهر ورزی، رهایی دهی
میازار دل را ز یاران خویش
در این خانه باید «رجالی» پدید
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 18:33  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مثنوی(۴۳۱)
به نام خدایِ صفا و وفا
خدایی که پیوند دل را نهاد
محبت، نخستین نشانِ خداست
نهالِ محبت به بار آوَرَد
خدایا محبت به جانم بکار
اگر مهر مادر به کودک نبود
نخستین قدم ، شادی خانه است
در آنجاست گرمی و عشق و صفا
چو در خانه مهر پدر دیده شد
درونِ دلِ آدمی، عشق داد
اگر عشقِ بابا به پایان رسد
بود اهل خانه به دور از خطر
چو مهر و محبت در آن خانه بود
دِل و جان در آید به عطرِ حضور
در آن خانه کین و حسد گم شود
بود هر سخن پر زِ عطر و زِ نور
پدر چون ستونِ قوامِ حیات
نمایان ز مهر و شهامت پدر
بود مادرت چشمهی مهر و صبر
برادر چو سایهست در روزگار
بود خواهرت نغمهای فتح و نور
دل کودک از جنس نور خداست
مبادا کنی تندی و خشم و قهر
مبادا کلامت شود تیغگون
نگو واژهای زشت و نیشزبان
ز گفتار تندی، دل آرَد شکست
ببین اشک خاموش در چشم او
اگر ناز او را دهی با لبان
اگر صبر، بنیاد هر خانه شد
"رجالی" سراید چو اشعار خویش
سراینده
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 1:19  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۳۰) مقام معلم(۱)
ای گوهر تابندهٔ ایوانِ وجود
خورشید زِ دامان تو بر میخیزد تا صبح شکوفا شود از جانِ وجود
در سایهی تو، عقل شکوفا گردید
تو مشعل اندیشه شدی در دل ها
آیینهی پاکِ انبیا میباشی
درس تو بود لُبِّ رسالاتِ نبی
ای دلبر و رهنما به سوی یزدان
تو نورِ دلی، چراغِ دل ، میسوزی
هر لحظه دلم زمزمهی توست به لب
از سایهی لبخند تو می بالد عشق
ای گوهر سرگشته ز دریای یقین
با نور تو دل محرمِ اسرار شود
افتاده ز راهیم ، توئی منجی ما
آموختیام صبر، سکوت، اندیشه
آمیختی از علم و زِ ایمان سخن
در مکتب توحید چراغی گشتی
هر واژه ی تو، نور یزدان باشد
بی نفس تو علم، یک دمی بی جان شد گرمی تو داد، روح ایمان وجود
ای هادی ره، به سوی معشوق مرا
افکندی از آن قلهی بالا فیضی بر دامن هر ذرهی لرزانِ وجود
با نام تو هر علم، مقدس گردد
ای روح دمیده بر دل انسان ها
در سینهٔ تو، نهفته حکمت، تاریخ پر برگترین عصر دورانِ وجود
در صبر و سکوتت بود صد ها درس همپای نسیمی به طغیانِ وجود
علم از تو بیاموخت صفای دل و جان
تو وارث اسرار پیمبر هستی
ای گوهر پیدا شده در کون و مکان
با هر عملت، قبله گردد بر پا
در مهر تو احیای بشر ممکن شد احیا شد از آن خاک، بهفرمانِ وجود
جان تشنهٔ علمی است ز سر چشمه ی نور
کار همهکس نیست "رجالی" تعلیم
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:55  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مادر(۱)
ز مادر دلم مهر و رحمت گرفت
زلالی و رودِ سکون، مادرم
تو سر نهانی در این روزگار
به نام تو دل قوت و جان گرفت
تو خورشید عشقی، تو دریا و موج
ز اشکت زمین شد گلآلودهتر
تو خورشیدی، ای مادرِ مهربان
ز فیض تو جانم یقین را سرشت
تو بخشیدی و سوختی در نیاز
تو در رنج و زحمت بدی سوختی
تو بخشیدی و گم شدی در وصال
تو شبزندهداری، تو نورت پناه
ز یک آه تو، چرخ در هم شکست
نسیم سحر بر سرت بوسه زد
تو الگوی صبر و سکوتی جلیل
دمِ تو نسیمی زِ یزدان گرفت
تو جان منی، جان جانان من
ز خاک رهت هر دلی کیمیاست
تو سرّ نهانی در این کهکشان
پیام آور صبر و رحمت تویی
تو در داغها سینهات داغتر
ز جانت گذشتی ز عشق حسین
نه در قصر شاهی، که در کلبهات
تو در لحظهی زایش نور حق
تو خورشید معنا در این آسمان
به لبخند تو، باغ گل میشود
تو در تاری شب چراغی شدی
تو از سوز دل، مشعل حق شدی
تو از خلوتت بوی عشقت وزید
"رجالی ز مادر سخنها نمود
سراینده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 8:53  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۸)
به نام خداوند نور مبین
جهاد کبیر است تبیین دین
به پا شو جوان، از دل خواب سرد
بساز از هنر سنگری بس عظیم
جهان را اگر نور قرآن گرفت
نه هر پرده و صحنه باشد هنر
هنر آن بود کان دل آرد به نور
اگر کودکات با اذان جان گرفت
مدارس اگر مهدِ نور و صفاست
مدارس بنا کن به شرعِ مبین
مدارس اگر مهدِ نیرنگ شد
اگر در درونش نتابد یقین
هجوم آمده با قلم با خیال
به ظاهر همه چیز زیبا بود
ندیدی که دشمن، سخیف و پلید
به آتش کشید آنچه بودش عزیز
تو ای مادر، روشن از نور جان
در این مهلکه، مهر را پاسدار
ز فرهنگ پاکت چیزی نماند
نمودند فرهنگشان را ظریف
گرفتند غیرت ز آئین و دین
گرفتند ایمان و شرم و حیا
دگر رقص و آواز شد افتخار
دلا مرد میدان، قوی و شجاع
ز غیر خدا دست و دل بر متاب
بزن با یقین، نه به وهم و جنون که عقل است هادی، نه خشم و فسون
به تقلید خود سر مکن اعتنا
مشو غافل از حیلهی روزگار
ببین چهره را با دل هوشیار
جهان تشنهی قطرهای از صفاست
سراینده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:14  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۷)
این بازی عمر، بردنش احسان است
سرمایهی عمر، لحظهی بیداریست
آن را که نبرده لذّت از هستی خویش
دل را نتوان به ظاهری خوش دل بست
عزت ز دل آید، چو یوسف باشی
گر دیده نبیند رخ دلدار ز نور است
نه پرده ز روی رخ جانان بینی
تقصیر نظر نیست، که آن یار چو نور است
هر کس که رهی به ساحت یزدان برد
آنان که به جان خویش آگاه شدند
گر پرده بیفتد، رخ جانان پیداست
دل محرم رازِ ملکوت است عزیز
هر کس که به خویش بنگرد با تدبیر
هر لحظه اگر به مهر و احسان باشد
از خویش برون شد، آنکه حق را طلبید
آن لحظه که دل ز نام آزاد شود
آنجا که بود درِ حضورش، بستر
دنیا ره وهم و فتنهپیمایش آن آنانکه رَهیده، شاه این میدان است
خاموش شو از هر چه فریب است و هوس
هر لذت بییاد، خیالی گذر است
هر جا که طنینِ ذکر و آهی باشد
هر کس که نظر به نور توحید کند
آنجا که نباشد اثر از سوز دلی
باید که به دل، شعلهای افروزی
صبر است کلید فتح درهای وجود
با نفس ستیز گر شود در ره عشق
هر کس که اسیرِ نام و نان گشت همی
از باده ی عشق زندگی آغاز است
از خویش گذر کن، " رجالی" دریاب
سراینده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:24  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۶) ای برادر، خواهرم، مختار باش
علم باید تا قضا گردد روا
هر کسی را امتحانی دادهاند
حکم کردن کار هر بیگانه نیست
گاه هم حقپوش باشد مدعی
دیده چون آیینهی ناپاک شد
هر که بیدانش قضاوت میکند رنج خود افزون کند، هشیار باش
هر که از انصاف دور افتاده است همچو بادی خوار در انظار باش
ظاهر افراد را معیار نیست
هر که را دیدی خطا در ابتدا
بی خبر در داوریها سر مکن تا نیفتی در دروغ و نار باش
حق نگوید آن که پر غوغا شود
سیرت آدم نبینی در نقاب
هر سخن را حجت و برهان طلب
زانچه گفتی با کسی، آگاه باش
گر ز سرّ باطن آگاهت نبود
عیب را اول ببین در کار خویش
بر مدار مهر، خاموشی گزین
گر ندیدی ریشهی زشتی ز کس
یاد کن احوال یوسف در ستم
چهرهی دنیا پر از نیرنگ و دام
دل اگر آگاه شد از نور حق
خامدل زود آرد احکام قضا
در قضاوت، صدق و تقوا لازم است
گر نبینی درد دل یا اضطراب
گاه باشد خندهای بر لب، ولی
نور حق در هر دلی تابنده است
در درونت کعبهای پنهان شدهست
چشم دل بگشا " رجالی" در قضا
سراینده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت 21:57  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۵) یاد خدا(۱)
به شبستان دل، آن مهر خدا تابان است
سوز دل گرچه زند شعله به مُلکِ دل و جان
دل اگر پاک شود از همهی غیر خدا
عقل اگر محو تماشای رُخ حق گردد
هر که پیمانهی دل داد به ساغر چو شهید
ای که از وادی غفلت به تماشاست دلت
بادهاش نور دل و جامهی مستی جان بود
هر دلی را که محبت به خدا آذین بست
نیست جز یاد خدا مرهم جانهای خموش
نیست جز یاد خدا مرهم جانهای خموش
ای خوش آن لحظه که با اشک سحرگاهِ نیاز
هر که در خلوت دل، نام خُدا گفت همی
چون شوی غرق نعم، بی طلب عشق و حضور
دل نبندد به طلسمی که فنا در پی اوست
ای دل افسرده مشو، مهر خدا نزدیک است
همه افلاک و ملک، در خم آن ذکر قدیم
راه نزدیک شد آن دم که دلی یاد کند
زاهدی کو ز صفا بیخبر از ذکر خداست
آن که از سوز درون شعلهور از عشق نشد
عاشقی شیوهی مردانِ خدا در عالم
در شب تیره اگر دل به دعا روشن شد
عاشقی شیوهی مردانِ خدا هست هنوز
تا نلرزد دل تو در تب و تاب معشوق
در نهاد همه ذرات، طنین یار است
بنگر آن آینه را کز نگهت شرم کند
هر که از عشق خدا سوخت ولی هیچ نگفت
گر چه خاموش بود از سخنِ عشقِ خدای
هر که با زنگ هوا آینه را تیره کند
آفتابی که بتابد به درونِ دل خویش
خندهی خلق، تو را از ره حق دور کند
کاروان رفت و تو در خواب خوشی ای غافل! عاشقان را سفر عشق تو را هر آن است
هر که از عشق خدا طعم خوش شرب چشید
هر که بییاد خدا رفت،" رجالی"، در بزم
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۲۴
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:49  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۴) یاد خدا
پایان ره عشق وصال است، بقایی است
باید که بسوزی ز خود و از هوس خویش
گر پرده دری از من و تو روی نماید
دلدارِ حقیقی ز دلِ پاک هویداست
هرجا که دعا هست، دل از نور فروزان
گر نورِ خدا در دلِ خاموش بتابد
آنجا که خدا هست، دگر غیر چه حاجت؟
در حضرت حق جملهی موجود عدم شد
آن دم که فنا رفت، بقا باز درآید
از غیر مپرسید که در کوی حقیقت
هرجا که دعای سحر اهل سخا هست
دل شعلۀ پنهان شده در سینهی خاموش
نِی نالهٔ دل باخته در وادی عشق است
ای نالهگر نی، سخنت ترجمهی درد
در هر نفسم نام تو جاریست، ولیکن
نِی ناله زند گرکه دلی شعلهور آید
در نغمهی نی، سوز فراق از دل یار است
بشکن قفس خویش، که پرواز رسد باز
جز دوست مگو، زانکه زبان هم حجاب است
از خویش گذر کن، که گذرگاهِ وصال است
آنجا که نماند تو و من، هست خدایی
در راهِ وصال، دل به حق باید داشت
پایان ره عشق، نه افسانه و خواب است
بر خویش مپیچ، ای " رجالی"چون مار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت 12:35  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۳)
پایان ره عشق وصال است، بقایی است
باید که بسوزی ز خود و از هوس خویش
گر پرده دری از من و تو روی نماید
گر سِرّ وجود از خدا میخواهی
هر کس که دل از دامِ تعلق برهاند
بشکن قفس خویش، که پرواز رسد باز
گر در دلِ خود جای خدا باز نمایی
هر گام که برداری، در راهِ وصال دوست
دل، خانهی حق باش، برون شو ز خیالات
هر ذره که بینی، ز تجلی است نشانش
خاموش شو ای دل، که سخن گفتن با غیر خود فتنهی پنهانِ رهِ معشوق ولایی است
از خویش بدر شو، که ره وصل میسر
گر پرده در افتد، همه عالم پیداست
بشکن قفس خویش، پر و بال بجویش
در خلوت دل، جز رخ حق گر بنماید
جز دوست مگو، زانکه زبان هم حجاب است
از خویش گذر کن، که گذرگاهِ وصال است
دل را مسپار بر غریبان ، ای دوست
هر جلوهی ناساز اگر جا ی گزیند
از غیر بری و به خدای ازلی روی نما
خاموشی دل، نشان عقل است و کمال با پاکی دل، نور حق دریایی است
چون قطره شوی ، غرق دریای وجود
آنجا که نماند تو و من، هست خدایی
هرچند بگویی که دلت با حق است
فانی شدن خویش، بقایی است تو را
چون آیینه شو ،نقش خود بشکن زود
فانی شو و در نیستیات دوست بجوی
در راه وصال، راه حق باید جست
در نیستیات راهِ وجود است پدید هر جلوه که بینی ز جهان ، یکتایی است
در راهِ وصال، دل به حق باید داشت
بر خویش مپیچ، ای " رجالی"چون مار
سراینده ۱۴۰۴/۱/۲۰
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۴ساعت 14:14  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی حضرت مهدی(عج) این جمعه به سر آمد و شهیار نیامد افسوس که سلطان جهان گیر ندیدیم از طعنه ی بدخواه دلم کاسه ی خون شد
روز و مه و سال آمد و رخسار ندیدیم
خون شد دل من ، سرور و جانسوز کجایی؟ دل میتپد از هجرِ رخ آن گل انوار
گل ها همه روئید ، ولی رخ ننمودی دل می تپد از عشق تو و عشق دل افروز
زد شعله به جان، عاشق و معشوق نگشتیم
ترسم که نبینم رخ دلدار و دل افروز
هر شب دل تنگم ز پی یار بگرید از دوری لیلی نتوان گفت ولیکن
افسوس که دیدار نگار از نظر افتاد از دوری دلدار خزان شد دل و جانم
شب تا به سحر منتظر یار نشستیم عمریست که بی تاب قیام شه جانیم
آرام دل و مونس و ستار کجایی؟ عمری به سر کوی نشستم ز بر دوست
این شعر به آخر شد و محبوب ندیدم
ماه رمضان آمد و دوری و فراق است
این جمعه به پایان شد و معشوق ندیدیم
آن نیمه ی پنهان که بود سایه ی خورشید
او حاضر و ما غایب و دیدار " رجالی" سراینده ۱۴۰۴/۱/۱۹
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:11  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۲) یاد خدا(۱)
هر جا که دم از عشق خدا بود، رهایی است
دلدارِ حقیقی ز دلِ پاک هویداست
هرجا که دعا هست، دل از نور فروزان
گر خانه تهی شد ز خیالِ دگران، پس مهمانِ تو آید که جمالش چه صفایی است
گر نورِ خدا در دلِ خاموش بتابد
در خویش مجو جز رخِ یار ازلی را کاین آینه را نور، همان عشق خدایی است
آنجا که خدا هست، دگر غیر چه حاجت؟
در حضرت حق جملهی موجود عدم شد
آن دم که فنا رفت، بقا باز درآید
تا دل نبرد از همه عالم، نشود خوش
دل را چه خوش آن لحظه که او پرده براند
از غیر مپرسید که در کوی حقیقت هر جا که بود غیر، در آن شر و گدایی است
هر جا که رها شد دل از دامِ تعلق
هرجا که دعای سحر اهل سخا هست
وقتی ز خود و خلق بری در همه عالم
بگذر ز خود و غیر، اگر طالب نوری
پایان ره عشق، نه افسانه و خواب است
نِی نالهٔ دل سوخته در خلوت راز است
نِی نالهٔ دل باخته در وادی عشق است
دل شعلۀ پنهان شده در سینهی خاموش
هر ناله ی نی قصه ی شب های غریبی است
ای نالهگر نی، سخنت ترجمهی درد
از سوز درون آتش جان شعله زند چند هر سینه ی بی داغ، پر از رنج و جفایی است
در هر نفسم نام تو جاریست، ولیکن
زین ناله چرا خلق ندانند نشانی؟
در سینه اگر سوز نهان نیست، خموش است
نِی ناله زند گرکه دلی شعلهور آید
هر نغمه ی نی قصهٔ شبهای بهاریاست
آواز نی از راز نهان پرده گشاید
در نغمهی نی، سوز فراق از دل یار است
گر دل شکند پردهی غفلت" رجالی"
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 17:15  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۱) یاد وطن(۶)
تا که می گویی "وطن"، یاد دلیران می کنم
کربلا دارد دلم، من تشنهی لبیک حق
گر غبارِ خاک پاک عاشقان آید پدید
پرچمم بالا رود چون بیرق خون خدا
موج خون کربلا در سینهام طغیان کند
دشمنم گر لحظهای با مهر میهن سرستیز
من دلیری استوارم، من ندارم واهمه
مرز ایمان من و خیل ستم آتش گرفت
جبهه را سازم عبادتگاه و محرابم کنم
در نبرد ظلم و باطل، ذوالفقارم باور است
دین و ایران در دلم یک ریشه دارند ای عزیز
گر نمانَد دست و پا، باقیست این گویا زبان
با صدای نای نای عاشقان بر خویش، باز
نعره ی یا فاطمه قوت به جانم می دهد
گر کسی با نام حق، بازیچهای سازد مرا
در شب دلتنگی امت، بتابد ماه عشق
مرزها بیمرز گردد،گر دلم خونین شود
دشمنان از شعلهی غیرت خبر برداشتند نام ایران را به زخم سینه عنوان میکنم
نام آن گلبوتههای زخمخورده، راستین
نام زهرا، نام زینب، نام سجاد و حسین
نام قرآن، نام عترت، نام شمشیر و دعا
قبله گاه عاشقان، خاک زمین کربلاست
خاک دشت کربلا، خاک شرف باشد عزیز
اشک دل جاری شود در نیمه شب با کردگار
هر قدم بر خاک پاک عاشقان دلبستگیست
تا به کی خاموش باشم از فغان دیگران
گر ملامت میکنندم از غرور سرزمین
تا وطن باشد" رجالی"، در رهش جان می دهم
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۱۷
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 8:19  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده (۴۲۰) یاد وطن(۵)
وقتی میگویی وطن، من یاد میدان میکنم
وه که جانم را دهم در راه دین و این وطن
لالهها از خون عشاق وطن گل کردهاند
هر وجب از خاک پاکش قبلهگاه عاشقان
تا که میگویی وطن، جان میدهم در راه آن
چون عروج عشق را مردان حق پیمودهاند
لالهزار عشق از خون شهیدان سرخروست
نغمهی آزادی و عشق وطن سر میدهم
دشتها لبریز غیرت، کوهها در التهاب خطهی خوزی، دیار عشق و هم آزادگی است
شعلهی عشق از خراسان بر فلک افروختم
ای وطن! ای خاک پاک عشق و ایمان و جنون
چون که میگویی وطن، جان میدهم در راه آن
مرزهای این وطن، از خاک تبریز و مشهد
ساحل دریای مواج از خزر تا در خلیج
پرچم سبز ولایت تا ابد بر دوش ماست
من نه از تیر و نه از آتش هراسی در دلم
یاد یاران شهید از یادمان هرگز نرفت
گیل و دیلم در وفا جان را به دریا دادهاند
در خراسان عشق را چون آفتاب افروختم
ای که کردستان به غیرت شهره در افلاک شد
ای دلیرانی که از طوفان غم نشکستهاید
لالهزار عشق ایران را به خون آراسته
ای وطن! هر سنگ تو چون مهر مادر در برم
هر خراسانی بود خورشید غیرت در جهان
سیستان با بادهای عشق بازی کرده است
در بلندیهای البرز، از حماسه یاد کن
بیستون، در جوهر عشق وطن شد پایدار
زندهام با یاد عشقت تا نفس باقی بود
از بر خاک وطن گوید "رجالی" نغمهای
سراینده
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:56  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۱۹) یاد وطن(۴)
وقتی میگویی وطن، من یاد ایران می کنم
تا که میگویی وطن، آن خاک پاک ایزدی
یاد آن مردان عاشق، بی ریا ، بیادعا
یاد آن شبهای ظلمانی که جز آتش نبود
یاد آن سنگر، که پر از خون و هم فریاد بود
گر چه دور از کربلای عشق و خونم در دیار
خاک ایران را به جان و دل نگه دارم عزیز
وقتی میگویی وطن، من یاد ایثار و گذشت
یاد ایران است و این عشق فراوان بر دلم
در مرند است، تاکها در اوج مستی پا به سر
کازرون با عطر نارنج و نسیم دلربا
یاد داراب است ، مشهور از گل سرخ و انار
وقتی میگویی وطن، در خاطرم غوغا شود
یاد فردوس است و آن باغ انار دلربا
یاد دزفول است با تاریخ پر شیب و فراز
یاد بیجار است، دشتی سبز در دامان نور
باغ انگور بروجرد است با انواع رنگ
یاد راین با شکوه و هم بلندای غرور
یاد کهکیلویه با مردان سخت و استوار
در مهاباد است، شعر دلنشین روزگار
یاد آبادان، که با خون شهیدان سربلند
شالیزار سبز و روشن در نکا، مازندران
یاد خاش است و غرورش در دل کوه و کمر
یاد جلفا، شهر بازار و تلاقی در عبور
در نهاوند است و آن دشت زلال از چشمهها
دهلران شهر صفا، با چشمههای پر ز شور
یاد تهران با غبار عشق و خون لالهها
یاد قوچان با چنار سر به افلاک و بلند
شهر گنبد گشته زرین در افق با گنبدش
در مراغه دان " رجالی" ، علم و حکمت پا گرفت
سراینده
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:57  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۱۸) یاد وطن(۳)
تا که میگویی وطن، من یاد ایران میکنم
تا که میگویی وطن، چشمم به اشکش خو کند
یاد آن پیران عاشق، در رکاب آفتاب
یاد میآرم غمی کز سینهها برخاسته
تا که میگویی وطن، از جان و دل فریاد من
یاد گلهایی که پرپر گشت در باغ امید
یاد آن روزی که خونین شد زمین از اشک ما
یاد روزی که سپید و سرخ شد پرچم ز خون
یاد آن مادر که در اندوه، جانش پر کشید
یاد سربازان بینامی که جان دادند شاد
وقتی میگویی وطن، من یاد تاریخ کهن
یاد قشم و هرمز و کوههای رنگی در غروب
یاد مردان غیور دیلمی افسانه گشت
یاد سمنان است و گرمای بیابان ، مست عشق
ترکمن های دلیر و موج دریا در نسیم
گرمسار است با رملهای درخشان طول دشت
یاد عشق شهریار است و غزلهای خوشش
نخلهای سر به افلاک و تنیده در طبس
کاشمر با طعم انگورش، کند حیران جهان
آسمان با بادهی انگور مست از بام شد
مرزداران سرخس، آن مردمانی با وفا
یاد میناب و گلستانهای سبز و دلنشین
یاد اشعار بزرگان، حافظ و سعدی نکوست
یاد گرگان است و باران، با درختان سرفراز
یاد فومن با درختان بلند و سبزهزار
جویباران خروشان کرج، محو صفا
موج آبی در غروب چابهار است دلنشین
یاد تربت با غبار عشق و خاک عارفان
یاد ایذه با درفش کاویانی در امید
یاد ایران را " رجالی" می کند تبیین ز عشق
سراینده
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:28  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۱۷) یاد وطن(۲) وقتی میگویی وطن، من یاد میدان میکنم
یاد مردان بلوچ و ترک و اقوام عرب
یاد خرمشهر، شهر عشق و مردان دلیر
یاد هر گوشه ز خاک میهنم را زنده کن
یاد بوشهر است و امواج خروشان بی امان
شهرکرد است و تپشهایش ز چشمه تا به رود
با صدای آبشار و آسیاب و شهر شوش
یاد ساری با شقایقهای سرخ و خون عشق
چشمهها چون خون جوشان در لرستان، کوه و دشت
یاد بیرجند و قنات و باغ و ایثار و گذشت
ابن سینای حکیم و صاحب اسرار عشق
یاد اکراد سنندج، مهربان و سخت کوش
کوه های استوار و با شکوه هر دیار
یاد کرمانشاه و آواز کمانچه در غروب
دان کرج شهری که در کوه و بیابان سر کشید
یاد قوچان است و چشمان غزالان رها
یاد ایلام است و مردانی دلیر و مهربان
یاد کاشان، با گلاب ناب و عطر کوچهها
یاد قمصر با گلاب و نرگس و باغ بهار
یاد قزوین است و باغستان پر سیب و گلاب
چشمه های اردبیل است با حرارت های پاک
دان ارومیه بود دریای جوشان از وقار
یاد نیشابور و خاک حکمت و عرفان ناب
یاد خوی، با مردمان گرم و گندمزار سبز
یاد گیلان است و آن سبزینههای مست باد
یاد رفسنجان و باغ پستههای سرخرنگ
ساحل گرم جنوب و بندر عباس غیور
یاد زنجان است و سوزِ نغمهی آهنگران
بارگاه حضرت عبدالعظیم است، شهر ری
تا که ایران همچو گوهر در جهان تابنده است
سراینده
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 15:51  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی یاد وطن(۱)
وقتی میگویی وطن، من یاد ایران میکنم
یاد مشهد با ضریح و قبر مولایم رضا چون کبوتر دل به صحنِ کوی عرفان میکنم
وقتی میگویی وطن، عشق وطن آید به ذهن
یاد خوزستان و اروند و درختانی ز نخل
وقتی میگویی وطن، ذکر سلیمانی شود
یاد آن جمشید بر تخت است و ایوان بلند
وقتی میگویی وطن، یاد شهیدان در نبرد
تا که میآید سخن از خاک پاک میهنم
میکشد تصویر آن سربازهای غرق خون
کوهها آواز غیرت را به گوشم میزنند
یاد آن سرو سرافرازان دشت کربلا
یاد کشور، با همه فرهنگ رنگارنگ خویش
یاد شهری با صلابت با شهامت در قرون
یاد آن دشت وسیع و جنگل سرسبز آن
یاد دریای خزر، با موجهای بیکران
یاد آن افراشته کوه بلند و استوار
من به یاد آن دماوندی که در قلبم نشست
یاد مسجدها که محراب شهیدان چون علی است
یاد حافظ با غزلهایش که چون آیینهاند
یاد مولانا که عشقش مرزها را درنوید
یاد فردوسی که با کارش به پا دارد زبان
تا که نام این وطن باشد به تاریخی بلند
یاد قم، شهری که علم افروخته در هر کران
یاد شیراز است و ناز نرگسانش در بهار
یاد تبریز است و رقص آتشین مهر و وفا
یاد یزد است و صفای بادگیرش در غروب
اصفهان زیباست با نقش و نگارش در جهان
یاد کرمان، سرزمین مردمان سختکوش
یاد رشت و جنگل و آن رود زیبای سپید
من وطن را چون نگینی در دل خود داشتم
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۱۲
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:8  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مجموعه رباعیات(۴۱۵) دعا(۵)
دعای توبه
دعای زیارت وارث
دعای غفران
دعای زیارت اربعین
دعای زیارت عاشورا با یاد حسین دل چو دریا شد، زود
دعای عید غدیر در عید غدیر، نور حق جلوهگر است
دعای عید قربان
دعای صلوات شعبانیه
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۱۰
+ نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:32  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مجموعه رباعیات(۴۱۴) دعا(۴)
دعای فتح
دعای خضر
دعای اسمای حسنی
دعای حرز
دعای جامعه
دعای ناحیه مقدسه ای وارث خون پاک آل طاها
دعای مکارم اخلاق
دعای امینالله
دعای معراج الهی به معراجِ عشق و صفایت
دعای افطار الهی به روزی که افطار شد
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۹
+ نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 1:1  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مجموعه رباعیات ده گانه (۴۱۴) دعا(۳)
دعای شعبانیه الهی ز عشقت دلم بیقرار
دعای مشلول بگشا گره از دل و روانم، یا حق
دعای مقاتل
دعای شفا
دعای مستجار
دعای ام داوود
دعای صحیفه
دعای علقمه
دعای آل یاسین
دعای مجیر
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۸
+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 16:8  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مجموعه رباعیات ده گانه(۴۱۳) دعا(۲)
دعای ابوحمزه ای آنکه به درگهت سرافکنده منم
دعای فرج دل را به دعا، نور یزدان پر کن
دعای عشرات
دعای نور
دعای عدیله
دعای مباهله
دعای سباسب
دعای صباح
دعای استغاثه
دعای یستشیر
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۷
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:8  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی مجموعه رباعیات ده گانه(۴۱۲) دعا(۱) دعای سحر
دعای توسل توسل کنم بر درت با نیاز
دعای کمیل ای زمزمهی کمیل، در خلوت و شام
دعای عهد با عهد تو، ای یار، دلم خندان است
دعای مجیر چون بنده ز تقصیر پشیمان گشتم
دعای جوشن کبیر
دعای افتتاح
دعای سمات
دعای عرفه
دعای ندبه در سینه ز داغ، من شررها دارم چشمی ز فراق، چون گهرها دارم در ندبه ز هجر تو فغان آمد دل چون شمع، ز سوز تو سحرها دارم
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۴/۱/۶
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 17:43  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده باد(۴۱۱) بهار(۴)
گر بگذری ای باد، به سوی رضوان
ای باد روان، قاصدی باغ و دمن
آزاد ز هر بند و رها در همه دشت
گاهی ز هوای دهر، سرگردانی
گاهی به گلستان برسی، خندان رو
بر دامنِ صحرا چو نسیمی آرام
ای باد صبا، ز حال ما ده خبری
پیغام دلم، به باد صحرا بسپار
گه با نفسِ باد، به رقص آیی خوش
پیغام دلم چو موج دریا بسپار
پیغامِ من از عشق ببر تا جانان
در گوشِ صبا، قصّهی ما بنواز
گر بر دل صحرا گذری، یار بجوی
ای باد بگو ،گر خبر داری دوست
ای باد، کجا میروی و می آیی؟
هر سوی جهان را تو به هم میدوزی
گاهی ز گل و سبزه کنی بویافشان
ای قاصدک دور ز خاک و دلها
پیغام منِ گم شده را زود ببر
بر شاخ درختان به رقص آیی تو
ای باد، به هر گوشه چه رازی داری؟
بر دامن گل، بوسه ای نرم زدی
چون آه دل ما، تو روانی هر دم
پیغام مرا سوی حبیبم برسان
ای باد، تو با سرو چه گفتی دیشب؟
بر چهرهی گل بوسه زدی آهسته
بر بام فلک، خیمه داری چون مهر
آغوش گشودی به چمن، در صحرا
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:42  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۱۰) بهار عشق(۳)
دل عاشقان شاد و خندان زِ عشق که ره یابی از دلنوازان زِ عشق
اگر ذرهای مهر در دل نبود
به مستی توان در حریمش رسید
زِ عشق است سرمستِ دار و وصال
به هر درد، درمانِ جان عشق اوست
همه عالم از نورِ او زندهاند
زِ عشق است کافر مسلمان شود
اگر نیست عشقی، نباشد قرار
اگر عاشقی، راه معشوق باز
به جز عشق، راهِ سعادت مجو
به وادیِ عرفان ، رهی نیست جز
زِ عشق است گر دل رسد بینشان ز عشق است، گر جان بگیری بقاست
زِ عشقی که ما را به حق میبرد
دمِ عارفان پر زِ راز خداست
به وادیِ حیرت، کسی ره برد
نماند غباری به دل از جهان
اگر ذرهای مهر در دل فتد
همه کائنات اند مجذوب حق
کسی کو زِ سرّ بقا دم زند
نداند حقیقت، مگر بیخبر
زِ عشقی که دل را به معراج برد
به هر جا روی، نور حق منجلی
کسی را که در دل صفایی نبود
چو نوری زِ جانان بتابد به جان
اگر نور حق بر دلت خانه کرد
زِ هر نغمهای نورِ حق شد پدید
دل عاشق از غیرِ یزدان تهی
زِ عشق است گر غم زِ دل کم شود شود جان ز شادی گلستان زِ عشق
اگر عاشقی، بینشان شو زِ خویش رها شو زِ نفس و ز شیطان، زِ عشق
به هر ذرّهای، نورِ حق جلوهگر
دمی بیمحبت مرو زین جهان
به هر جا روی، نور حق منجلی
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 13:38  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی بهار عشق(۲) بود جلوهی حق، نمایان زِ عشق
کسی کو به درگاهِ معشوق رفت
سخن بیصفای محبت چه سود؟
زِ عشق است گر راه حق روشن است
محبت بود راهِ مردانِ حق
بسی را در این ره فنا گشتهاند
هر آن کس که دارد دلش نورِ دوست
برآید زِ دل نغمهی عاشقان
زِ عشق است پیدا، صفای جهان
به هر جا نظر کن، بُوَد بیکران که گردان شده چرخ دوران ز عشق
سَروَرِ دلِ عاشقان روز و شب نباشد چو مانند یزدان زِ عشق
به جز حق نباشد کسی در جهان
هواخواهِ یار و وفادار دوست
خوشا آنکه دارد دلی پر ز شوق
زِ وادیِ دل، گم نگردد نشان
به هر سینه گردد تهی، غیر حق
اگر سخت باشد ، مسیر گذر
همافزایی عقل و عشق است، خیر
زِ خاکِ دنی ، عالمی سبز شد شود جاودانه ز خسران ، زِ عشق
اگر دل نباشد در آن شعله ور
چه سرّی نهفته به دلها به جان
چو خواهی ره عاشقان ، بندگی
دلی را که باشد تمنای عشق
زِ طوفانِ دل کوه دل را شکن
اگر عاشقی راه دشوار نیست
دمی بیمحبت مرو زین دیار
چو دل گشت تسلیمِ امرِ وصال
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
نبودی اگر نورِ یزدان عیان
به هر جا نگاهی کنی آشکار
سراینده
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت 1:13  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی قصیده(۴۰۸) جهان زنده از فیضِ پنهان زِ عشق
جهان گر بگردد چو بحرِ خزان
زِ عشق است پیدایش عالمی
اگر ذرهای عشق در جان نبود
وجود از تجلّای حق زنده است
اگر ره سپاری به سِرِّ نهان
به هر جا نگاهی کنی آشکار
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
زِ عشقِ الهی شود جان جوان
نبودی، اگر نورِ یزدان نبود
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
دلِ بینوا گر شود نغمهخوان
زِ عشق است گر قطره دریا شود
دل و جان زِ عشق است در التهاب
همه کائنات از صفایِ وصال
اگر بیمحبت بُوَد جانِ ما
لبِ عارفان مستِ ذکرِ الست
اگر نیست در دل شراری زِ دوست
چو خورشیدِ حق بر دلِ ما بتافت
به هر ذرّهای مهرِ حق خود نمود
زِ عشق است گر ذره بالا رود
زِ عشق خدا بشکفد خاکِ پست
نبودی، اگر شور و شوقی نبود
دلم جز محبت نخواهد رهی
خرد را نباشد در این راه کار
جهان بیصفایِ محبت چه سود؟
زِ عشقی که دل را به یزدان برد
نه دل بیولایت بگیرد قرار
چو خورشیدِ حق بر دلِ شب زند
اگر دل زِ غیر خدا شد تهی
نظر کن به جانِ شکسته ز شوق
زِ وادی عشق است گردی بقا
سراینده
+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ساعت 17:23  توسط علی رجالی
|
|