باسمه تعالی

قصیده(۴۳۵)
ریا(۲)

نه هر کس گفت یا رب در امان است
اگر ذکرت به جان افتد نشان است
نه هر ساجد بود مرد طریقت
کسی ساجد، که سر بر آستان است
نه هر دل، لایق آیینه‌داری‌ست
که دل، گنجینه‌ی اسرار جان است
نباشد زاهد آن کز خلق بُگریخت
که زاهد خویش را از دل عیان است
نه هر کس داغ بر دل داشت، صادق
که داغ دل، نشانِ امتحان است
نه هر خاموش‌رویی اهل راز است
که گاه این پرده خود نقشِ فسان است
نه هر کس ترک دنیا کرد والاست
که زهد دل، نجات از هر گمان است
چه بسیارند زاهد‌گونه‌ رویان
که دل‌بسته به فخر و نام و نان است
نه هرکس با زبان گوید خداوند
به عمق معرفت، هم‌داستان است
نه هر ذکری، نوای وصل یار است
که ذکر عاشقان، سوز نهان است
نه آن کو جامه‌اش ساده‌ست، مخلص
که دل را صد فریب و داستان است
نه هر کس شد زبان‌گویِ حقیقت
سخن بی‌دل، فریبِ دیدگان است

کسی را اهل دل نتوان شمردن
که گوید دل اسیرِ این و آن است
نه هر چشمی که گرید ،اهل عرفان
که اشکِ عاشقان، از لامکان است
نه هر نوری نشان از صبح دارد
که نورِ حق، زلیخا را فسان است
نه هرکس خوانَد آیاتِ خدا را
درونش محرمِ رازِ جهان است
کسی را طالب حق خوان که عاشق
که مردان را صبوری امتحان است
نه هر تیری رسد بر مقصد دل
که این میدان، پر از رمز و نشان است
نه هر داغ دلی گیرد فروزان
صدایی خفته در خیل فغان است
نه هر کس در صف مسجد نشیند
نشان زهد و تقوا در میان است
نه هر قاری قرآن، در سلوک است
که آن آیات در روح و روان است
نه هر شور درون ، از جان برآید
که گاهی نغمه بی‌سوز و فغان است
نه هر کس شد فرشته، اهل پرواز
در آن‌محفل نوای عاشقان است
نه هر چرخش، بلای رهروان است
گهی این چرخ، چرخِ باغبان است
نه هر دستی که گیرد دست یاری
درونش پاک از سود و زیان است
نه هر سوزی ز شوق وصل خیزد
بسا آتش که بی‌نور و فغان است
نه هر پرواز باشد سوی رضوان
که گاهی امتحان اهل جان است
نه هر سرگشته‌ای حیران و نالان
که حیرت، خود نشان قدسیان است
نه هر کس گفت یا هو، ای "رجالی"
به دل پرتو ز خورشید جهان است


سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۲/۱

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:14  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده(۴۳۴)

ریا(۱)
نه هر دلجوئی از دلبر نشان است
که دل دادن، سفر تا بی‌کران است
نه هر شیرین‌لبی اهل گذشت است
کسی مرد است کو جان در میان است
دل عاشق نه آن دل‌های لرزان
که مردان را در این ره امتحان است
نه آن‌کس با سخن‌پردازی آراست
که مردان را سکوتی در نهان است
نه هر لب بر دعا، لبریزِ راز است
که آن سرّ نهان در بطن جان است
مبادا اشک را معیار سازی
که دل‌دردی نهان‌تر از نشان است
نه هر ساجد خریدارِ نماز است
که بازار خدا دور از گمان است
نه هر ذکری دهد آرامِش جان
که یاد یار، آتش در نهان است
به ظاهر گرچه خاموش است عارف
دل او ترجمانِ صد زبان است
نه زاهد آن‌که از دنیا گریزد
که عاشق را دل و دین در امان است
نترسد عاشق از شوق تلاطم
که این دریا، فراتر از گمان است
نه هر کس رهنما شد، یار دل گشت
که دست عشق، پنهان و عیان است
نه هر آوا که آید، نغمه‌ی دوست
که گاهی نغمه در وهم و گمان است
دل آگاه باید ره شناسد
در این صحرا پر از نقشِ فسان است
به ظاهر گرچه عارف در سکوت است
درونش آتشی بی‌نغمه‌خوان است
نه هر لب خنده‌رو با دل قرین است
که شاید قلب او در امتحان است
لبی گر گفت یا حق، دل نتابید؟
که نور عشق، از سوز نهان است
نه هر گفتن بود شایسته‌ی راز
که خاموشی ، زبان عاشقان است
بجو عشقی که دل را شعله‌ور کرد
نه آن گفتار، کز لب در بیان است

نه هر دل را سزای آتشِ عشق
که این آتش، ز نورِ لامکان است

نه هرکس ذکر گوید اهل دل شد
که این ره با صفای دل توان است
کدامین دل ز گفتن عاشق آمد؟
که این سوز از درونِ بی‌فغان است
نه هر اشکی بریزد، اشک شوق است
که اشک بی‌شرر، بیم و فغان است
دلِ عاشق اگر با یار باشد
میان جمع هم خلوت‌کشان است
نه هر زهدی بود، ره سوی جانان
که عشق او، گذر از هر نشان است
نه هر نام‌آور آید سوی مقصود
که بی‌نامی، نشان رهروان است
نه هر جانی که لرزان است عاشق
که عشق آن است کو پابرجهان است
در این وادی که جان از خود رها است
دلِ بیدار مست بی‌نشان است

نه هر کس مکه رفته حاجی دل
که حجِ دل، خلیلِ امتحان است
تو بشناس اهل دل را ای "رجالی"
که نور حق نهان در چشم و جان است

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۳۱

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت 21:20  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده(۴۳۳)

ایمان(۱)

جهان را راز پنهان، در نهان است
چراغ ره ز نور عاشقان است

نه در گفتار و لافِ بی‌حقیقت
که در کردار انسان، امتحان است

کسی کو دل به دریای یقین زد
طریقش در دل طوفان عیان است

نهان در قطره‌ای از اشک یارا
هزاران آسمان در دیدگان است

درون گریه، آیات ظهور است
فروغی از تجلی‌های جان است

اگر افتی، خدا دستت بگیرد
امید بی‌پناهان جهان است

دل از دنیای فانی بر گرفتن
نشانی روشن از عهد امان است

چه در میدان جنگ و خون و شمشیر
چه در محراب شب، بانگ اذان است

شجاعت زاده‌ی مهر یقین است
نهیب بی‌دلان از بیمِ جان است

درون کلبه‌ی درویش تنها
صفای دل، نشانِ این جهان است

زلالی گر نهان شد از دل‌آگاه
نگه در چشم کودک، بی‌گمان است

نهیبی بر عدو، بانگ دلیران
جوابی بر ستم‌ با این زیان است

ببین در تنگنای خوف و حسرت
چراغی از امید دل‌فشان است

هر آن کس در ره یزدان شود پاک
در آن باغ بهشتی جاودان است

در آن دم کز همه نومید گشتی
امیدت از درون جان عیان است

اگر آواز حق در خلق خاموش
طنین دل ز او، روشن‌فشان است

سحر از چشم گریان آشکار است
که جان از داغ محبوبش فغان است

مباش ای دل گرفتار زر و سیم
که زر در امتحان، دامی نهان است

نه هر کس خطبه خوانَد خطبه‌دان است
که مردان را به دل شور نهان است

اگر بر نیزه قرآن می‌نمایند
حقیقت در نهانِ آیه‌خوان است

نه هر شیرین‌لبی اهل گذشت است
کسی مرد است کو جان در میان است

چو باشی لحظه‌ای هم‌راز رندان
دمی آتش‌فشانی در نهان است

امان از لحظه‌های خود فریبی
که هر گامی در آن، درد و فغان است

درون قلب انسان‌های کامل
چراغ مهر و عدل جاودان است

صبوری قوی مردان چو کوه است
اگرچه کارزارش بی‌امان است

نه در زهد ریاکاران به ظاهر
که در صدقِ عمل، خامُش‌زبان است

چه در محراب، اشک نیمه‌شب‌ها
چه در میدان، حدیث خون و جان است

به راه خستگان، آن کس چراغ است
که بی‌نام و نشان، نورِ جهان است

درون سینه‌ی طفل شهیدان
" رجالی" آیه ها از خون و جان است

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۳۰

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت 3:4  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۴۳۲)

مثنوی خانواده(۲)

به نام خداوند دور و قرین
که آراست جان را به نورِ یقین

اگر خانه آکنده از مهر و جان
شود باغ دل، بی‌خزان و فغان

در این خانه هر کس به قدر صفا
نمود از دل خویش مهر و وفا

نه از طبل و کوس محبت شنید
که هر دل به اندازه‌ی خود تپید

هر آن دل که آگاه شد از سحر
برد از دل خویش مهر دگر

نصیبی بود، رحمت از آسمان
که آید ز سعی و دل و صدقِ جان

نه طوفان بمانَد، نه بادِ بلا
در آن‌جا که باشد صفا و رضا

یکی بودن اهل دل در سرای
کند ریشه‌ی دشمنی را ز پای

محبت اگر در جهان نور شد
جدایی دل، بی اثر، دور شد

محبت به مادر، به بابِ بزرگ
بود همچو گنجی گران و سترگ

مبادا دلش را کنی بی‌قرار
که خاموش گردد چراغِ بهار

دعایِ پدر، رمزِ فتحِ بلاست
کلید رهایی ز رنج و خطاست

به یاد پدر، هر قدم، سوی نور
دعا می‌کند، گرچه دور از حضور

اگر خانه باشد سرای امید
در آنجا صفا باشد و هم نوید

پدر مهربان و تو را رهنماست
دعایش کلیدِ نجاتِ شماست

به مادر رسان مهرِ خود بی‌امان
که لبخند او جان دهد هر زمان

مبادا که دل بی‌ محبت شود
که بی‌مهر، انسان به ظلمت شود

بود خانه، سرچشمهٔ ذوق و شور
همان مدرسه، مهدِ عقل و شعور

وفای به عهد است رمزِ وقار
ز صدقِ سخن برکشد اعتبار

سخن راست باید در این روزگار
که بی‌آن نماند ز دل یادگار

اگر کودک آموخت مهر از پدر
جهان را کند امن، از هر خطر

از این خانه آید بزرگی ، وقار
که از مادر است و پدر افتخار

ببخش و فراموش کن در نیاز
که این است راهِ رهید از گداز

برادر، پدر، خواهر و مادرت
همان ریشه‌ی روح و هم یاورت

چه آرامشی هست اظهار عشق
که جان را کند زنده انوارِ عشق

چه نوری‌ست پنهان ز مهرِ پدر
که از آن برگرفتم چراغِ نظر

به همسر وفادار و خوش‌خو بمان
که این است رسمِ گذشتِ زمان

اگر مهر ورزی، رهایی دهی
کلیدِ گشایش به دل‌ها نهی

میازار دل را ز یاران خویش
که رنجش کند مهر اقوام ریش

در این خانه باید «رجالی» پدید
که هر دم ز خوبی، نویدی شنید

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲۹

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 18:33  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مثنوی(۴۳۱)
خانواده(۱)

به نام خدایِ صفا و وفا
که پرورد ما را به نورِ هُدی

خدایی که پیوند دل را نهاد
دلِ بی‌نشان را، نشان از وداد

محبت، نخستین نشانِ خداست
که بی‌او، دل و جان، تهی از صفاست

نهالِ محبت به بار آوَرَد
اگر لطفِ جان‌ آشکار آوَرَد

خدایا محبت به جانم بکار
که با آن شود ریشه‌ها استوار

اگر مهر مادر به کودک نبود
کجا گرم گردد دلِ طفل زود

نخستین قدم ، شادی خانه است
وفاداری اهل کاشانه است

در آن‌جاست گرمی و عشق و صفا
که دل‌ها همیشه به مهر و دعا

چو در خانه مهر پدر دیده شد
دل از رنج بیهوده آسوده شد

درونِ دلِ آدمی، عشق داد
امید و سکون فراوان نهاد

اگر عشقِ بابا به پایان رسد
خرابی به بنیادِ احسان رسد

بود اهل خانه به‌ دور از خطر
اگر عشق و شادی بُوَد در نظر

چو مهر و محبت در آن خانه بود
همه رنج عالم چو افسانه بود

دِل و جان در آید به عطرِ حضور
ز گفتار نیکو شود پُر ز نور

در آن خانه کین و حسد گم شود
دل از بند حرص و هوس کم شود

بود هر سخن پر زِ عطر و زِ نور
در آن خانه باشد صفا و سرور

پدر چون ستونِ قوامِ حیات
نگه‌دارِ مهر است و عز و ثبات

نمایان ز مهر و شهامت پدر
که جان می‌نهد در مصافِ خطر

بود مادرت چشمه‌ی مهر و صبر
شکوهش درخشید در شام و فجر

برادر چو سایه‌ست در روزگار
به هنگام سختی شود غم‌گسار

بود خواهرت نغمه‌ای فتح و نور
که مهرش برافروخت آفاق دور

دل کودک از جنس نور خداست
به یک ذره لبخند، لبریزِ ماست

مبادا کنی تندی و خشم و قهر
که بر جان کودک نشیند شرر

مبادا کلامت شود تیغ‌گون
که لرزد دل نازکش همچو خون

نگو واژه‌ای زشت و نیش‌زبان
که خنجر شود بر دل کودکان

ز گفتار تندی، دل آرَد شکست
شکسته دلان را نباشد نشست

ببین اشک خاموش در چشم او
که سوزد چو آتش از خشم او

اگر ناز او را دهی با لبان
ببینی چه شادی، سروری ز آن

اگر صبر، بنیاد هر خانه شد
ز طوفان، دل از بیم، بیگانه شد

"رجالی" سراید چو اشعار خویش
ندارد به جز حق نگهدار خویش

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲۸

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 1:19  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۳۰)

مقام معلم(۱)

ای گوهر تابندهٔ ایوانِ وجود
سرچشمهٔ اندیشه و میزانِ وجود

خورشید زِ دامان تو بر می‌خیزد

تا صبح شکوفا شود از جانِ وجود

در سایه‌ی تو، عقل شکوفا گردید
آغاز شد از تو، گلستانِ وجود

تو مشعل اندیشه شدی در دل ها
دل را تو برافروختی از کان وجود

آیینه‌ی پاکِ انبیا می‌باشی
در جانِ دل و نور جانانِ وجود

درس تو بود لُبِّ رسالاتِ نبی
تابنده‌تر از نورِ درفشانِ وجود

ای دلبر و رهنما به سوی یزدان
پیوند زنی ، علم و ایمان وجود

تو نورِ دلی، چراغِ دل ، می‌سوزی
بخشنده‌ی شیرینیِ پنهانِ وجود

هر لحظه دلم زمزمه‌ی توست به لب
در هر نفَس آیاتِ گُل‌فشانِ وجود

از سایه‌ی لبخند تو می بالد عشق
ای چشمه‌فشان، در بیابانِ وجود

ای گوهر سرگشته ز دریای یقین
بر لوح دلم نقش شد از جانِ وجود

با نور تو دل محرمِ اسرار شود
سرچشمهٔ تأویل و عرفانِ وجود

افتاده ز راهیم ، توئی منجی ما
در دوزخِ اندیشه‌ی پنهانِ وجود

آموختی‌ام صبر، سکوت، اندیشه
آموختی آدابِ فروزانِ وجود

آمیختی از علم و زِ ایمان سخن
گشتی صدفِ گوهرِ عرفانِ وجود

در مکتب توحید چراغی گشتی
روشن شد از آن، شعله‌ پنهانِ وجود

هر واژه ی تو، نور یزدان باشد
پیوست به زنجیرِ درخشانِ وجود

بی نفس تو علم، یک دمی بی‌ جان شد

گرمی تو داد، روح ایمان وجود

ای هادی ره، به سوی معشوق مرا
پیوند زدی عقل و طوفانِ وجود

افکندی از آن قله‌ی بالا فیضی

بر دامن هر ذره‌ی لرزانِ وجود

با نام تو هر علم، مقدس گردد
زینت دهد آفاقِ درخشانِ وجود

ای روح دمیده بر دل انسان ها
بالاتری از وسعتِ امکانِ وجود

در سینهٔ تو، نهفته حکمت، تاریخ

پر برگ‌ترین عصر دورانِ وجود

در صبر و سکوتت بود صد ها درس

هم‌پای نسیمی به طغیانِ وجود

علم از تو بیاموخت صفای دل و جان
چون نهر خروشان ز ایقانِ وجود

تو وارث اسرار پیمبر هستی
خورشید سحر، در شبستان وجود

ای گوهر پیدا شده در کون و مکان
جاوید بمان در دلِ و جان وجود

با هر عملت، قبله گردد بر پا
سجّاده‌نشینی ست ز احسان وجود

در مهر تو احیای بشر ممکن شد

احیا شد از آن خاک، به‌فرمانِ وجود

جان تشنهٔ علمی است ز سر چشمه ی نور
از جام تو نوشد، چو عرفانِ وجود

کار همه‌کس نیست "رجالی" تعلیم
سوز دل و اشراق دهد جان وجود

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:55  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده(۴۲۹)

مادر(۱)

ز مادر دلم مهر و رحمت گرفت
ز نامت دلم بوی جنت گرفت

زلالی و رودِ سکون، مادرم
که در موج تو نورِ رأفت گرفت

تو سر نهانی در این روزگار
که آیات هستی حقیقت گرفت

به نام تو دل قوت و جان گرفت
ز مهرت تنم سوز نعمت گرفت

تو خورشید عشقی، تو دریا و موج
دل از نور تو رنگ وحدت گرفت

ز اشکت زمین شد گل‌آلوده‌تر
ز آهت فلک طعم غیرت گرفت

تو خورشیدی، ای مادرِ مهربان
که از پرتوت نورِ عزت گرفت

ز فیض تو جانم یقین را سرشت
به جانم شعور رسالت گرفت

تو بخشیدی و سوختی در نیاز
دل از آن محبت کرامت گرفت

تو در رنج و زحمت بدی سوختی
که صبر از وجودت شجاعت گرفت

تو بخشیدی و گم شدی در وصال
زِ لبخند تو، رنگ نعمت گرفت

تو شب‌زنده‌داری، تو نورت پناه
ز شوقت دلم شور خلوت گرفت

ز یک آه تو، چرخ در هم شکست
جهان از دعایت سعادت گرفت

نسیم سحر بر سرت بوسه زد
که لالایی‌ات طعم رحمت گرفت

تو الگوی صبر و سکوتی جلیل
که از هر نگاهت شرافت گرفت

دمِ تو نسیمی زِ یزدان گرفت
کلامت همه رنگ حجت گرفت

تو جان منی، جان جانان من
که نام تو تقدیر خلقت گرفت

ز خاک رهت هر دلی کیمیاست
ز ذکرت دلِ خلق رحمت گرفت

تو سرّ نهانی در این کهکشان
که هستی به تو وجه همت گرفت

پیام آور صبر و رحمت تویی
که از خون تو رنگ حرمت گرفت

تو در داغ‌ها سینه‌ات داغ‌تر
که زینب به صبرت جسارت گرفت

ز جانت گذشتی ز عشق حسین
که فرزند تو تاج ملت گرفت

نه در قصر شاهی، که در کلبه‌ات
خدا بندگی را به عادت گرفت

تو در لحظه‌ی زایش نور حق
به جانت تجلی، رسالت گرفت

تو خورشید معنا در این آسمان
که هستی زِ تو رنگ وحدت گرفت

به لبخند تو، باغ گل می‌شود
به اشکت زمین را طهارت گرفت

تو در تاری شب چراغی شدی
که عالم ز تو موج همت گرفت

تو از سوز دل، مشعل حق شدی
که عالم از این نور، رفعت گرفت

تو از خلوتت بوی عشقت وزید
جهان از نسیمت بصیرت گرفت

"رجالی ز مادر سخن‌ها نمود
که در هر سخن، رمز عزت گرفت

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 8:53  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۸)
تهاجم فرهنگی(۱)

به نام خداوند نور مبین
خداوند آیین و فرهنگ و دین

جهاد کبیر است تبیین دین
ببینی خدا را به چشم یقین

به پا شو جوان، از دل خواب سرد
به میدان بیا با جهاد و نبرد

بساز از هنر سنگری بس عظیم
ز تاریخ و قرآن و علم حکیم

جهان را اگر نور قرآن گرفت
دل اهل عالم ، به عرفان گرفت

نه هر پرده و صحنه باشد هنر
که برخی بود فتنه‌ای در نظر

هنر آن بود کان دل آرد به نور
نه آن کان کشاند دل از راه دور

اگر کودک‌ات با اذان جان گرفت
ز توحید، نوری فراوان گرفت

مدارس اگر مهدِ نور و صفاست
دلِ طفلِ پاکیزه، اهلِ خداست

مدارس بنا کن به شرعِ مبین
بپا کن نظامی ز تعلیم و دین

مدارس اگر مهدِ نیرنگ شد
دلِ طفلِ بیچاره، صد رنگ شد

اگر در درونش نتابد یقین
دلش بشکند از فشار حزین

هجوم آمده با قلم با خیال
نه با تیغ و شمشیر، تیر و زوال

به ظاهر همه چیز زیبا بود
درونی پر از کینه بر ما بود

ندیدی که دشمن، سخیف و پلید
به دستِ خودت ریشه‌ات را برید؟

به آتش کشید آن‌چه بودش عزیز
ندید آن‌که خصم است شاد و ستیز

تو ای مادر، روشن از نور جان
به میدان بیا، نسل را پروران

در این مهلکه، مهر را پاس‌دار
در آغوش خود، مهربانی بیار

ز فرهنگ پاکت چیزی نماند
نشان‌ات زد آن‌کس که از حق براند

نمودند فرهنگشان را ظریف
به بازی، به نقشه، به فیلمِ سخیف

گرفتند غیرت ز آئین و دین
فرو ریخت بنیادِ شرم و یقین

گرفتند ایمان و شرم و حیا
نهادند تزویر و زرق و ریا

دگر رقص و آواز شد افتخار
مسیر خدا گم شد اندر غبار

دلا مرد میدان، قوی و شجاع
مکن ترک میدان، مرو با نزاع

ز غیر خدا دست و دل بر متاب
به شمشیر تقوا ببر هر عذاب

بزن با یقین، نه به وهم و جنون

که عقل است هادی، نه خشم و فسون

به تقلید خود سر مکن اعتنا
طلب کن ز عقل سلیم، اقتدا

مشو غافل از حیله‌ی روزگار
که با جهل و ظلم است پیوسته یار

ببین چهره را با دل هوشیار
مکن دل گرفتار نقش و نگار

جهان تشنه‌ی قطره‌ای از صفاست
" رجالی" محبت نما، کیمیاست

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲۳

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:14  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۷)
بازی عمر

این بازی عمر، بردنش احسان است
یک دم نظری، به داور و قرآن است

سرمایه‌ی عمر، لحظه‌ی بیداری‌ست
بی‌نور یقین، حیات سرگردان است

آن را که نبرده لذّت از هستی خویش
ره چاره فقط به عشق بی‌پایان است

دل را نتوان به ظاهری خوش دل بست
میزانِ بقا، صفای دل‌ پنهان است

عزت ز دل آید، چو یوسف باشی
در خلوت دل، ناله‌ی زندان است

گر دیده نبیند رخ دلدار ز نور است
دل غافل وهم و غفلتِ دوران است

نه پرده ز روی رخ جانان بینی
چون حائلِ ما، خوی هر شیطان است

تقصیر نظر نیست، که آن یار چو نور است
چشم دل ما غرقِ گمان‌ها و فغان است

هر کس که رهی به ساحت یزدان برد
فهمیده که عرش، منزل جانان است

آنان که به جان خویش آگاه شدند
دانند که جان جمله در ایمان است

گر پرده بیفتد، رخ جانان پیداست
گنج ازلی در دل و در جان است

دل محرم رازِ ملکوت است عزیز
آنجا که مقامِ عاشقِ جانان است

هر کس که به خویش بنگرد با تدبیر
داند که وصال، در همین امکان است

هر لحظه اگر به مهر و احسان باشد
آن لحظه ز عمر، خلد جاویدان است

از خویش برون شد، آن‌که حق را طلبید
دریافت که خود، حجاب دید جان است

آن لحظه که دل ز نام آزاد شود
با حضرت حق، نور دل، ایمان است

آنجا که بود درِ حضورش، بستر
آنجا همه نور بی کران، احسان است

دنیا ره وهم و فتنه‌پیمایش آن

آنان‌که رَهیده، شاه این میدان است

خاموش شو از هر چه فریب است و هوس
کان نغمه‌ی وصل، در دل انسان است

هر لذت بی‌یاد، خیالی گذر است
هر بهره‌ تو را، از بر ایمان است

هر جا که طنینِ ذکر و آهی باشد
رخسارِ نگار، نور جاویدان است

هر کس که نظر به نور توحید کند
هر ذره نشان جود بی پایان است
با خویش بگو: ز خود چه آوردی دل؟
گر خانه تهی‌ست، موسم حیران است

آنجا که نباشد اثر از سوز دلی
آن سینه چو سنگ، در صفِ غلیان است

باید که به دل، شعله‌ای افروزی
کاین شعله چراغِ شامِ طوفان است

صبر است کلید فتح درهای وجود
هر قفل به صبر، در ید انسان است

با نفس ستیز گر شود در ره عشق
پیروزی تو، در دل و در جان است

هر کس که اسیرِ نام و نان گشت همی
در ظلمت خویش، تا ابد حیران است

از باده ی عشق زندگی آغاز است
آری ره عشق، راه حق جویان است

از خویش گذر کن، " رجالی" دریاب
آن‌گاه رهی به حضرت سبحان است

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲۶

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:24  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۶)
قضاوت کردن(۱)

ای برادر، خواهرم، مختار باش
گر قضاوت می‌کنی، هشیار باش

علم باید تا قضا گردد روا
دور شو از جهل خود، بیدار باش

هر کسی را امتحانی داده‌اند
در قضاوت عادل و مختار باش

حکم کردن کار هر بیگانه نیست
گر نداری چشم دل، بیدار باش

گاه هم حق‌پوش باشد مدعی
با سخن‌ها فتنه‌بر افکار باش

دیده چون آیینه‌ی ناپاک شد
حکم ناحق می‌شود، بیزار باش

هر که بی‌دانش قضاوت می‌کند

رنج خود افزون کند، هشیار باش

هر که از انصاف دور افتاده است

همچو بادی خوار در انظار باش

ظاهر افراد را معیار نیست
در قضاوت حافظ اسرار باش

هر که را دیدی خطا در ابتدا
رحم کن، فارغ ز هر پیکار باش

بی‌ خبر در داوری‌ها سر مکن

تا نیفتی در دروغ و نار باش

حق نگوید آن که پر غوغا شود
دور از آشوب و از گفتار باش

سیرت آدم نبینی در نقاب
باطنش بین، فارغ از پندار باش

هر سخن را حجت و برهان طلب
بر مدارِ عدل و با کردار باش

زانچه گفتی با کسی، آگاه باش
در لباس حق، کم از بازار باش

گر ز سرّ باطن آگاهت نبود
بر خطای دیگران هشیار باش

عیب را اول ببین در کار خویش
گر سخن گویی، پر از انوار باش

بر مدار مهر، خاموشی گزین
گر خطا دیدی، مگو ستار باش

گر ندیدی ریشه‌ی زشتی ز کس
فارغ از سوء‌گمان در کار باش

یاد کن احوال یوسف در ستم
زانکه او مظلوم و خوش رفتار باش

چهره‌ی دنیا پر از نیرنگ و دام
در طریق فطرتِ بیدار باش

دل اگر آگاه شد از نور حق
همچو خورشید پر از انوار باش

خام‌دل زود آرد احکام قضا
پخته‌دل سنجیده، با گفتار باش

در قضاوت، صدق و تقوا لازم است
با عدالت، عارف اسرار باش

گر نبینی درد دل‌ یا اضطراب
داوری کم کن، در آن هشیار باش

گاه باشد خنده‌ای بر لب، ولی
زخم در دل دارد و دلدار باش

نور حق در هر دلی تابنده است
در حضور عشق، شب‌بیدار باش

در درونت کعبه‌ای پنهان شده‌ست
چون حرم، آئینه ی اسرار باش

چشم دل بگشا " رجالی" در قضا
در شناسایی، رخ دلدار باش

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت 21:57  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۵)

یاد خدا(۱)

به شبستان دل، آن مهر خدا تابان است
نور حق، مونس جان، سایه‌ی او در جان است

سوز دل گرچه زند شعله به مُلکِ دل و جان
گر ز عشق است، تحمل همه‌اش آسان است

دل اگر پاک شود از همه‌ی غیر خدا
جلوه‌ی دوست در آن آینه‌ی پنهان است

عقل اگر محو تماشای رُخ حق گردد
در حریم دل او، آینه‌ای حیران است

هر که پیمانه‌ی دل داد به ساغر چو شهید
مست گردد، که در این باده، نشان جان است

ای که از وادی غفلت به تماشاست دلت
بشنو آوای خدا را که در این میدان است

باده‌اش نور دل و جامه‌ی مستی جان بود
هر که از جام خدا خورد، شه رندان است

هر دلی را که محبت به خدا آذین بست
در میان فلک از قافله‌اش عنوان است

نیست جز یاد خدا مرهم جان‌های خموش
هرکه بی‌نور خدایی‌ست، در این زندان است

نیست جز یاد خدا مرهم جان‌های خموش
هرکه بی‌نور خدایی‌ست، در این زندان است

ای خوش آن لحظه که با اشک سحرگاهِ نیاز
دل به درگاه خدا بسته و دل‌ گریان است

هر که در خلوت دل، نام خُدا گفت همی
در حضورش، همه هستی، به عدم عنوان است

چون شوی غرق نعم، بی طلب عشق و حضور
عاقبت گر نبود نور خدا، خسران است

دل نبندد به طلسمی که فنا در پی اوست
عاشق آن است که در خانه ی حق مهمان است

ای دل افسرده مشو، مهر خدا نزدیک است
نور جان از دل دین، روشنی ایمان است

همه افلاک و ملک، در خم آن ذکر قدیم
نام او ذکر فرشته‌ست و سرود جان است

راه نزدیک شد آن دم که دلی یاد کند
کز میان دل و معشوق، نه صد ایوان است

زاهدی کو ز صفا بی‌خبر از ذکر خداست
خشت مسجد به از خانهٔ بی‌ایمان است

آن که از سوز درون شعله‌ور از عشق نشد
سخنش گرچه فصیح است ولی بی جان است

عاشقی شیوه‌ی مردانِ خدا در عالم
هر که عاشق نشود، بنده‌ی این دوران است

در شب تیره اگر دل به دعا روشن شد
صبحِ امید ز آن سینه‌ی بی‌پایان است

عاشقی شیوه‌ی مردانِ خدا هست هنوز
دل بی عشق، در این دهر، اسیر جان است

تا نلرزد دل تو در تب و تاب معشوق
عشق اگر نیست، سخن گفتن تو آسان است

در نهاد همه ذرات، طنین یار است
همه آیات خدا جلوه ی عشق و جان است

بنگر آن آینه را کز نگهت شرم کند
چونکه آیینه اگر زنگ زند، کتمان است

هر که از عشق خدا سوخت ولی هیچ نگفت
او درونش شررِ عشقِ خدا در جان است

گر چه خاموش بود از سخنِ عشقِ خدای
دلِ او ز آتشِ بی‌تاب، گران‌افشان است

هر که با زنگ هوا آینه را تیره کند
او نبیند رخ خورشید، اگر تابان است

آفتابی که بتابد به درونِ دل خویش
خود نشانی ز خدا، در دل پاک و جان است

خنده‌ی خلق، تو را از ره حق دور کند
گریه در خلوت شب، درد دل پنهان است

کاروان رفت و تو در خواب خوشی ای غافل!

عاشقان را سفر عشق تو را هر آن است

هر که از عشق خدا طعم خوش شرب چشید
در طواف دل او، کعبه‌ی حق، ایمان است

هر که بی‌یاد خدا رفت،" رجالی"، در بزم
عاقبت در طربش، ناله‌ و غم ، خسران است

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۲۴

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:49  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۴)

یاد خدا

پایان ره عشق وصال است، بقایی‌ است
آغوش خدا مأمن جان است، رهایی‌ است

باید که بسوزی ز خود و از هوس خویش
کز آتش این سوز، پدیدار صفایی‌ است

گر پرده‌ دری از من و تو روی نماید
در سینه‌ی ما هست نشانی، خدایی‌ است

دل‌دارِ حقیقی ز دلِ پاک هویداست
آن کو ز درون نیست، ز نورش جدایی‌است

هرجا که دعا هست، دل از نور فروزان
آنجا سخن از عشق و ز امداد خدایی است

گر نورِ خدا در دلِ خاموش بتابد
دل مستِ میِ نابِ وصال است، رهایی است

آنجا که خدا هست، دگر غیر چه حاجت؟
هر جا که بود غیر، در آن درد و جدایی‌است

در حضرت حق جمله‌ی موجود عدم شد
هر چیز به‌جز عشق، همه نام و نمایی‌است

آن دم که فنا رفت، بقا باز درآید
آن‌کس که ز خود رفت، دلش رازگشایی است

از غیر مپرسید که در کوی حقیقت
هر جا که بود غیر، در آن شر و گدایی‌ است

هرجا که دعای سحر اهل سخا هست
آنجا خبر از عشق، ز عرفان خدایی است

دل شعلۀ پنهان شده در سینه‌ی خاموش
هر آتش پنهان شده در خنده، بلایی‌است

نِی نالهٔ دل باخته در وادی عشق است
در خلوت دل ناله‌گر باد صبایی‌است

ای ناله‌گر نی، سخنت ترجمه‌ی درد
هر نغمه‌ ی تو آئینه‌ی کرب‌و‌بلایی‌است

در هر نفسم نام تو جاری‌ست، ولیکن
این زمزمه در پردۀ صد عقده‌گشایی‌است

نِی ناله زند گرکه دلی شعله‌ور آید
کز حنجره‌اش نغمه‌ی خونین وفایی‌ است

در نغمه‌ی نی، سوز فراق از دل یار است
هر ناله‌ٔ آن آینه‌ی جان و شفایی است

بشکن قفس خویش، که پرواز رسد باز
کاین عالم امکان، خیال است و جدایی‌است

جز دوست مگو، زان‌که زبان هم حجاب است
گر لب نگشاید، سخنت بیش صدایی‌ است

از خویش گذر کن، که گذرگاهِ وصال است
این‌جاست که هر گام نشانی ز رهایی‌ است

آنجا که نماند تو و من، هست خدایی
آن‌جاست که آغازِ یقین است و رضایی‌است

در راهِ وصال، دل به حق باید داشت
کاین تیرگی از حُبّ جهان، رسوایی‌ است

پایان ره عشق، نه افسانه و خواب است
آغوش خدا، مقصد جان‌های وفایی‌است

بر خویش مپیچ، ای " رجالی"چون مار
کز حلقه‌ی خویش، مانع بینایی‌ است


سراینده
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴ساعت 12:35  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۳)
یاد یار(۲)

پایان ره عشق وصال است، بقایی‌ است
آغوش خدا مأمن جان است، رهایی‌ است

باید که بسوزی ز خود و از هوس خویش
کز آتش این سوز، پدیدار صفایی‌ است

گر پرده‌ دری از من و تو روی نماید
در سینه‌ی ما هست خدایی و خدایی‌ است

گر سِرّ وجود از خدا می‌خواهی
با «من» نتوان دید، که آن بینایی‌ است

هر کس که دل از دامِ تعلق برهاند
آزاد شود، زنده‌ و جاوید، بقایی‌است

بشکن قفس خویش، که پرواز رسد باز
کاین عالم امکان، خیال است و جدایی‌است

گر در دلِ خود جای خدا باز نمایی
هر سایه‌ی غیر، بر دلِت رسوایی است

هر گام که برداری، در راهِ وصال دوست
پایان رهت، نور حق، زیبایی است

دل، خانه‌ی حق باش، برون شو ز خیالات
کاین خانه چو پر شد ز دگر، درد و بلایی است

هر ذره که بینی، ز تجلی است نشانش
ور غیر ببینی، غبار است و خفایی‌است

خاموش شو ای دل، که سخن گفتن با غیر

خود فتنه‌ی پنهانِ رهِ معشوق ولایی‌ است

از خویش بدر شو، که ره وصل میسر
گر خود برود، محضر یار است و صفایی است

گر پرده‌ در افتد، همه عالم پیداست
ور پرده بماند، همه جا نیست‌ ، نمایی‌ است

بشکن قفس خویش، پر و بال بجویش
کاین عالم جسمانی‌، نقشی است هوایی‌ است

در خلوت دل، جز رخ حق گر بنماید
آن سایه‌ی وهم است، نه نورِ و نه صفایی‌ است

جز دوست مگو، زان‌که زبان هم حجاب است
گر لب نگشاید، سخنت بیش صدایی‌ است

از خویش گذر کن، که گذرگاهِ وصال است
این‌جاست که هر گام نشانی ز رهایی‌ است

دل را مسپار بر غریبان ، ای دوست
در ساحت جان، غیرِ خدا، نارِ جدایی‌ است

هر جلوه‌ی ناساز اگر جا ی گزیند
صد فتنه در آن هست، وگرنه فنایی‌است

از غیر بری و به خدای ازلی روی نما
کز یادِ دگر، موجب رنج است و جدا یی است

خاموشی دل، نشان عقل است و کمال

با پاکی دل، نور حق دریایی است

چون قطره شوی ، غرق دریای وجود
آن‌گاه بدانی که چه سرّی به روایی‌ است

آنجا که نماند تو و من، هست خدایی
آن‌جاست که آغازِ یقین است و رضایی‌است

هرچند بگویی که دلت با حق است
این زمزمه‌ی عشق خیالی‌ است، صدایی‌ است

فانی شدن خویش، بقایی است تو را
در کشتن این نفس، رهایی و بقایی‌ است

چون آیینه شو ،نقش خود بشکن زود
کز رنگِ منی، حُسنِ تو رسوایی‌ است

فانی شو و در نیستی‌ات دوست بجوی
در هستی تو، حجبِ صد رنگ و سَمایی‌است

در راه وصال‌، راه حق باید جست
زیرا که همین "من" شدن‌ خویش بلایی‌ است

در نیستی‌ات راهِ وجود است پدید

هر جلوه که بینی ز جهان ، یکتایی است

در راهِ وصال، دل به حق باید داشت
کاین تیرگی از حُبّ جهان، رسوایی‌ است

بر خویش مپیچ، ای " رجالی"چون مار
کز حلقه‌ی خویش، حائل بینایی‌ است

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۲۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۴ساعت 14:14  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده(۴۲۳)

حضرت مهدی(عج)

این جمعه به سر آمد و شهیار نیامد
آن مونس جان محرم اسرار نیامد

افسوس که سلطان جهان گیر ندیدیم
صد حیف که آن یوسف اطهار نیامد

از طعنه ی بدخواه دلم کاسه ی خون شد
ای وای که آن منجی دادار نیامد

روز و مه و سال آمد و رخسار ندیدیم
جانم به ستوه آمد و سالار نیامد

خون شد دل من ، سرور و جانسوز کجایی؟
سخت است غم دوری و دلدار نیامد

دل می‌تپد از هجرِ رخ آن گل انوار
صد حیف که آن مظهر دادار نیامد

گل ها همه روئید ، ولی رخ ننمودی
بر دشت و چمن آن گل بی خار نیامد

دل می تپد از عشق تو و عشق دل افروز
در بین گلان، بلبل گل زار نیامد

زد شعله به جان، عاشق و معشوق نگشتیم
عشقش چو منی کشت و جهاندار نیامد

ترسم که نبینم رخ دلدار و دل افروز
منجی جهان ، مخزن اسرار نیامد

هر شب دل تنگم ز پی یار بگرید
هر چند طبیب دل بیمار نیامد

از دوری لیلی نتوان گفت ولیکن
کان یاور این جمع گرفتار نیامد

افسوس که دیدار نگار از نظر افتاد
صد حیف که آن لحظه ی انظار نیامد

از دوری دلدار خزان شد دل و جانم
چون همدم و دلدار به دیدار نیامد

شب تا به سحر منتظر یار نشستیم
از دیده روان بود ، جهاندار نیامد

عمریست که بی تاب قیام شه جانیم
افسوس کان منجی و سردار نیامد

آرام دل و مونس و ستار کجایی؟
یک عمر نظر کردم و یک بار نیامد

عمری به سر کوی نشستم ز بر دوست
آن گوهر یک دانه ی اطهار نیامد

این شعر به آخر شد و محبوب ندیدم
اعمال بود مانع و هر بار نیامد

ماه رمضان آمد و دوری و فراق است
در ظلمت شب، مهر جهان دار نیامد

این جمعه به پایان شد و معشوق ندیدیم
آن همدم جان سوز و گهربار نیامد

آن نیمه ی پنهان که بود سایه ی خورشید
مانع ز رخ دلبر دیرینه و دلدار نیامد

او حاضر و ما غایب و دیدار " رجالی"
اصلاح نما خویش ، به گفتار نیامد

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۱۹

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:11  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۲)

یاد خدا(۱)

هر جا که دم از عشق خدا بود، رهایی است
هر دل که رهش سوی خدا رفت، صفایی است

دل‌دارِ حقیقی ز دلِ پاک هویداست
آن کو ز درون نیست، ز نورش جدایی‌است

هرجا که دعا هست، دل از نور فروزان
آنجا سخن از عشق و ز امداد خدایی است

گر خانه تهی شد ز خیالِ دگران، پس

مهمانِ تو آید که جمالش چه صفایی‌ است

گر نورِ خدا در دلِ خاموش بتابد
دل مستِ میِ نابِ وصال است، رهایی است

در خویش مجو جز رخِ یار ازلی را

کاین آینه را نور، همان عشق خدایی‌ است

آنجا که خدا هست، دگر غیر چه حاجت؟
هر جا که بود غیر، در آن درد و جدایی‌است

در حضرت حق جمله‌ی موجود عدم شد
هر چیز به‌جز عشق، همه نام و نمایی‌است

آن دم که فنا رفت، بقا باز درآید
آن‌کس که ز خود رفت، دلش رازگشایی است

تا دل نبرد از همه عالم، نشود خوش
این جام لبالب، پر از نور خدایی‌ است

دل را چه خوش آن لحظه که او پرده براند
تا هرچه بود غیر، شود محو و خطایی است

از غیر مپرسید که در کوی حقیقت

هر جا که بود غیر، در آن شر و گدایی‌ است

هر جا که رها شد دل از دامِ تعلق
آزاد شود، زنده‌ و جاوید، رهایی‌است

هرجا که دعای سحر اهل سخا هست
آنجا خبر از عشق، ز عرفان خدایی است

وقتی ز خود و خلق بری در همه عالم
احساس کنی وحدت و یک حسنِ رهایی‌ است

بگذر ز خود و غیر، اگر طالب نوری
هر نقشِ دگر، غیرِ رهِ نور، جدایی‌ است

پایان ره عشق، نه افسانه و خواب است
آغوش خدا، مقصد جان‌های وفایی‌است

نِی نالهٔ دل سوخته در خلوت راز است
نه شرح غم از غربت دلهای جدایی است

نِی نالهٔ دل باخته در وادی عشق است
در خلوت دل ناله‌گر باد صبایی‌است

دل شعلۀ پنهان شده در سینه‌ی خاموش
هر آتش پنهان شده در خنده، بلایی‌است

هر ناله ی نی قصه ی شب های غریبی است
نِی آینهٔ سینهٔ پرسوز و نوایی‌است

ای ناله‌گر نی، سخنت ترجمه‌ی درد
هر نغمه‌ات آئینه‌ی یک کرب‌و‌بلایی‌است

از سوز درون آتش جان شعله‌ زند چند

هر سینه ی بی داغ، پر از رنج و جفایی است

در هر نفسم نام تو جاری‌ست، ولیکن
این زمزمه در پردۀ صد عقده‌گشایی‌است

زین ناله چرا خلق ندانند نشانی؟
این قصه، حدیث دل صاحب‌صفایی‌است

در سینه اگر سوز نهان نیست، خموش است
فریاد دلِ بی‌غم و آوای رهایی‌ است

نِی ناله زند گرکه دلی شعله‌ور آید
کز حنجره‌اش نغمه‌ی خونین وفایی‌ است

هر نغمه ی نی قصهٔ شب‌های بهاری‌است
از درد، سخن می‌کند و خود دوایی‌است

آواز نی از راز نهان پرده گشاید
هر نغمه‌ی آن شعر شب و رمز رهایی است

در نغمه‌ی نی، سوز فراق از دل یار است
هر ناله‌ٔ آن آینه‌ی جان و شفایی است

گر دل شکند پرده‌ی غفلت" رجالی"
از نور خدا هست که او را جلایی‌ است

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۱۸

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 17:15  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۲۱)

یاد وطن(۶)

تا که می گویی "وطن"، یاد دلیران می کنم
جان نهم بر کف، فدای دین و قرآن می کنم

کربلا دارد دلم، من تشنه‌ی لبیک حق
با علمدار وفا، من عهد و پیمان می کنم

گر غبارِ خاک پاک عاشقان آید پدید
جان ز شوق کربلا لبریزِ ایمان می‌کنم

پرچمم بالا رود چون بیرق خون خدا
فتح هر قله به نام شاه شاهان می‌کنم

موج خون کربلا در سینه‌ام طغیان کند
هر کجا ظلمی ببینم، زخم درمان می‌کنم

دشمنم گر لحظه‌ای با مهر میهن سرستیز
از غرور عاشقان، دوزخ نمایان می‌کنم

من دلیری استوارم، من ندارم واهمه
سنگر ایمان قوی‌تر از سلیمان می‌کنم

مرز ایمان من و خیل ستم آتش گرفت
شعله زد بر جان من، طوفان و طغیان می کنم

جبهه را سازم عبادتگاه و محرابم کنم
با اذان رزم، شب را روزِ تابان می‌کنم

در نبرد ظلم و باطل، ذوالفقارم باور است
با نفس‌های علی، راه شهیدان می‌کنم

دین و ایران در دلم یک ریشه دارند ای عزیز
هر دو را در عمق جان منزل به یک‌جان می‌کنم

گر نمانَد دست و پا، باقی‌ست این گویا زبان
زیر لب آیات نور و یاد سبحان می‌کنم

با صدای نای نای عاشقان بر خویش، باز
حجله‌ی فتح وطن را عطر باران می‌کنم

نعره ی یا فاطمه قوت به جانم می دهد
با فغان از سوز دل یاد شهیدان می کنم

گر کسی با نام حق، بازیچه‌ای سازد مرا
عزم خود را جزم و رعدآسا خروشان می‌کنم

در شب دلتنگی امت، بتابد ماه عشق
نور امید شهیدان را فروزان می‌کنم

مرزها بی‌مرز گردد،گر دلم خونین شود
هر قدم را با نگاهی تیر باران می‌کنم

دشمنان از شعله‌ی غیرت خبر برداشتند

نام ایران را به زخم سینه عنوان می‌کنم

نام آن گلبوته‌های زخم‌خورده، راستین
زیر باران بلا، فریاد ایمان می‌کنم

نام زهرا، نام زینب، نام سجاد و حسین
در غم و شور خطر، من یاد ایشان می‌کنم

نام قرآن، نام عترت، نام شمشیر و دعا
سرفراز از لطف یزدان، رمز جانان می کنم

قبله گاه عاشقان، خاک زمین کربلاست
سجده بر آن تربت پاک شهیدان می‌کنم

خاک دشت کربلا، خاک شرف باشد عزیز
چون نگهبان حرم، دل را نگهبان می‌کنم

اشک دل جاری شود در نیمه شب با کردگار
گریه بر فریادهای بی‌ پناهان می‌کنم

هر قدم بر خاک پاک عاشقان دلبستگی‌ست
بوسه بر هر ذرّه‌اش با شور ایمان می‌کنم

تا به کی خاموش باشم از فغان دیگران
مهر را تقدیم یار و سوی انسان می کنم

گر ملامت می‌کنندم از غرور سرزمین
نقل فتح خیبر و فتوای سلمان می‌کنم

تا وطن باشد" رجالی"، در رهش جان می دهم
عهد خود با خون و شمشیر جوانان می‌کنم

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۱۷

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 8:19  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده (۴۲۰)

یاد وطن(۵)

وقتی می‌گویی وطن، من یاد میدان می‌کنم
رد پای عاشقان در دشت و بستان می‌کنم

وه که جانم را دهم در راه دین و این وطن
تا قیامت در دل خاکش گلستان می‌کنم

لاله‌ها از خون عشاق وطن گل کرده‌اند
من به یاد آن شهیدان، دیده گریان می‌کنم

هر وجب از خاک پاکش قبله‌گاه عاشقان
کعبه‌ام خاک شهیدان است و ایمان می‌کنم

تا که می‌گویی وطن، جان می‌دهم در راه آن
قصه‌ی عشقش به هر محفل نمایان می‌کنم

چون عروج عشق را مردان حق پیموده‌اند
من به یاد آن شهیدان بزم جانان می‌کنم

لاله‌زار عشق از خون شهیدان سرخ‌روست
خاک ایران را به اشک و خون چراغان می‌کنم

نغمه‌ی آزادی و عشق وطن سر می‌دهم
تا زمین و آسمان را پر ز طوفان می‌کنم

دشت‌ها لبریز غیرت، کوه‌ها در التهاب
با غزل‌های حماسی، عشق باران می‌کنم

خطه‌ی خوزی، دیار عشق و هم آزادگی است
خون دل را نذر این خاک شهیدان می‌کنم

شعله‌ی عشق از خراسان بر فلک افروختم
نام ایران را چو خورشیدی فروزان می‌کنم

ای وطن! ای خاک پاک عشق و ایمان و جنون
جان خود در راه تو، با عشق قربان می‌کنم

چون که می‌گویی وطن، جان می‌دهم در راه آن
قصه‌ی عشقش به هر محفل نمایان می‌کنم

مرزهای این وطن، از خاک تبریز و مشهد
عشق ایران را به هر دیوار، عنوان می‌کنم

ساحل دریای مواج از خزر تا در خلیج
عشق ایران را به دریاها نمایان می‌کنم

پرچم سبز ولایت تا ابد بر دوش ماست
جان فدای مکتبِ اسلام و قرآن می‌کنم

من نه از تیر و نه از آتش هراسی در دلم
خون خود بر دشت غیرت همچو باران می‌کنم

یاد یاران شهید از یادمان هرگز نرفت
من به هر کس، یاد ایثار شهیدان می‌کنم

گیل و دیلم در وفا جان را به دریا داده‌اند
من به یاد ساحل خون، دل پریشان می‌کنم

در خراسان عشق را چون آفتاب افروختم
نام ایران را چو خورشیدی فروزان می‌کنم

ای که کردستان به غیرت شهره در افلاک شد
من به یاد آن غیوران، دیده گریان می‌کنم

ای دلیرانی که از طوفان غم نشکسته‌اید
یاد غیرت‌های دیرینت به میدان می‌کنم

لاله‌زار عشق ایران را به خون آراسته
تا قیامت خاک پاکش را نگهبان می‌کنم

ای وطن! هر سنگ تو چون مهر مادر در برم
خاک پاکت را به جان و دل نگهبان می‌کنم

هر خراسانی بود خورشید غیرت در جهان
من به یاد آفتابش سینه سوزان می‌کنم

سیستان با بادهای عشق بازی کرده است
من هوای عاشقی با عشق انسان می‌کنم

در بلندی‌های البرز، از حماسه یاد کن
من به یاد آن دلیران، نور افشان می‌کنم

بیستون، در جوهر عشق وطن شد پایدار
خاک کرمانشاه را ، با مهر مهمان می‌کنم

زنده‌ام با یاد عشقت تا نفس باقی بود
عشق ایران را به جان و دل فروزان می کنم

از بر خاک وطن گوید "رجالی" نغمه‌ای
با سرود خویش، ایران را نمایان می کنم

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۱۶

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:56  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۱۹)

یاد وطن(۴)

وقتی می‌گویی وطن، من یاد ایران می کنم
یاد شیران دلیر دشت و بستان می‌کنم

تا که می‌گویی وطن، آن خاک پاک ایزدی
یاد جانبازان راه عشق و ایمان می‌کنم

یاد آن مردان عاشق، بی ریا ، بی‌ادعا
جان خود را در ره یزدان به جانان می کنم

یاد آن شب‌های ظلمانی که جز آتش نبود
در دل شب‌های سردش، نور پنهان می‌کنم

یاد آن سنگر، که پر از خون و هم فریاد بود
یاد آن مردان بی‌پروای میدان می‌کنم

گر چه دور از کربلای عشق و خونم در دیار
یاد عباس و علی را زنده هر آن می‌کنم

خاک ایران را به جان و دل نگه دارم عزیز
تا قیامت از غم آن سینه‌سوزان می‌کنم

وقتی می‌گویی وطن، من یاد ایثار و گذشت
یاد مشتاقان حق ، من یاد ایمان می‌کنم

یاد ایران است و این عشق فراوان بر دلم
تا که باشد این وطن، دل را گلستان می‌کنم

در مرند است، تاک‌ها در اوج مستی پا به سر
شهد شیرینش به کام صبح، ریزان می‌کنم

کازرون با عطر نارنج و نسیم دلربا
خاک را سرشار از عشق فراوان کنم

یاد داراب است ، مشهور از گل سرخ و انار
شاخه‌هایش را به مهر عشق رقصان می‌کنم

وقتی می‌گویی وطن، در خاطرم غوغا شود
حس ایثار و وفا، در دل خروشان می کنم

یاد فردوس است و آن باغ انار دلربا
لاله‌هایش را به گل‌های سحر خوان می‌کنم

یاد دزفول است با تاریخ پر شیب و فراز
رود کارون را به نام عشق، طوفان می‌کنم

یاد بیجار است، دشتی سبز در دامان نور
باغ‌هایش را به شور شوق، باران می‌کنم

باغ انگور بروجرد است با انواع رنگ
غرق در آن، دل به آغوش بهاران می‌کنم

یاد راین با شکوه و هم بلندای غرور
قلعه‌های استوارش را نمایان می‌کنم

یاد کهکیلویه با مردان سخت و استوار
عشقشان را بر فراز قله، عنوان می‌کنم

در مهاباد است، شعر دلنشین روزگار
با نوای دلنشینش، دل را غزل‌خوان می‌کنم

یاد آبادان، که با خون شهیدان سربلند
عطر غیرت را به هر کویی نمایان می‌کنم

شالیزار سبز و روشن در نکا، مازندران
موج رقصان، سبزه زاران را گل افشان می‌کنم

یاد خاش است و غرورش در دل کوه و کمر
قامت مردان آن را سرو بستان می‌کنم

یاد جلفا، شهر بازار و تلاقی در عبور
خاک آن را گنج امن عهد و پیمان می‌کنم

در نهاوند است و آن دشت زلال از چشمه‌ها
خاک پاکش را به مهر دوست، مهمان می‌کنم

دهلران شهر صفا، با چشمه‌های پر ز شور
آب گرمش را دوای درد هجران می‌کنم

یاد تهران با غبار عشق و خون لاله‌ها
ناله‌های عاشقان را مهر پایان می‌کنم

یاد قوچان با چنار سر به افلاک و بلند
سایه‌سارش را پناه جان و ایمان می‌کنم

شهر گنبد گشته زرین در افق با گنبدش
گنبد عشقش به نام حق درخشان می‌کنم

در مراغه دان " رجالی" ، علم و حکمت پا گرفت
زین سبب این شهر را چون باغ عرفان می‌کنم

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۱۵

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:57  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۱۸)

یاد وطن(۳)

تا که می‌گویی وطن، من یاد ایران می‌کنم
یاد آئین کهن، یاد شهیدان می‌کنم

تا که می‌گویی وطن، چشمم به اشکش خو کند
یاد مردان غیور و خاک سوزان می‌کنم

یاد آن پیران عاشق، در رکاب آفتاب
یاد آن شیران میدان، یاد جانان می‌کنم

یاد می‌آرم غمی کز سینه‌ها برخاسته
با دل داغ‌آشنایم، سوز پنهان می‌کنم

تا که می‌گویی وطن، از جان و دل فریاد من
قصه‌ی عشق و وفا با روح دوران می‌کنم

یاد گل‌هایی که پرپر گشت در باغ امید
یاد آن لبخندهای گرم و گریان می‌کنم

یاد آن روزی که خونین شد زمین از اشک ما
یاد آن عهد وفا با عشق یزدان می‌کنم

یاد روزی که سپید و سرخ شد پرچم ز خون
با دل آرام خود، شکر فراوان می‌کنم

یاد آن مادر که در اندوه، جانش پر کشید
از غم دل‌های پردردش، غزل‌خوان می‌کنم

یاد سربازان بی‌نامی که جان دادند شاد
خاک پاک سرزمینم را گلستان می‌کنم

وقتی می‌گویی وطن، من یاد تاریخ کهن
یاد مردان دلیر و یاد ایران می‌کنم

یاد قشم و هرمز و کوه‌های رنگی در غروب
خاکشان را چون حریر عشق، رقصان می‌کنم

یاد مردان غیور دیلمی افسانه گشت
قلعه‌های عشق را برپا و بنیان می کنم

یاد سمنان است و گرمای بیابان ، مست عشق
پای مردانش به راه عشق، لرزان می‌کنم

ترکمن های دلیر و موج دریا در نسیم
رقص ماهی‌ در سبد را شعر باران می‌کنم

گرمسار است با رمل‌های درخشان طول دشت
کوه‌هایش را نگین صبح تابان می‌کنم

یاد عشق شهریار است و غزل‌های خوشش
جانِ خود را واله و شیدا و حیران می کنم

نخل‌های سر به افلاک و تنیده در طبس
عزم مردانش به فتح عشق عنوان می‌کنم

کاشمر با طعم انگورش، کند حیران جهان
طعم مستی را به کام صبح خندان می‌کنم

آسمان با باده‌ی انگور مست از بام شد
خنده‌های تاک‌ها با عشق مهمان می‌کنم

مرزداران سرخس، آن مردمانی با وفا
با دل شیران عاشق، عهد و پیمان می‌کنم

یاد میناب و گلستان‌های سبز و دلنشین
شهد خرمایش به کام جسم و بر جان می‌کنم

یاد اشعار بزرگان، حافظ و سعدی نکوست
مرقد پاک عزیزان را گل افشان می کنم

یاد گرگان است و باران، با درختان سرفراز
خاک پاکش را ز چشم فتنه، پنهان می‌کنم

یاد فومن با درختان بلند و سبزه‌زار
باغ‌هایش را ز عطری ناب، لرزان می‌کنم

جویباران خروشان کرج، محو صفا
سروهایش را نشانی از دل و جان می‌کنم

موج آبی در غروب چابهار است دلنشین
ساحلش را از طلا و عشق، رخشان می‌کنم

یاد تربت با غبار عشق و خاک عارفان
آستان عاشقانش را گل افشان می‌کنم

یاد ایذه با درفش کاویانی در امید
رایت مردان آن را صبح تابان می‌کنم

یاد ایران را " رجالی" می کند تبیین ز عشق
شور عشقی را به نام آن نمایان می‌کنم

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱/۱۴

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:28  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۱۷)

یاد وطن(۲)

وقتی می‌گویی وطن، من یاد میدان می‌کنم
یاد جانبازی مردان و شهیدان می‌کنم

یاد مردان بلوچ و ترک و اقوام عرب
قوم‌هایش را فدای دین و قرآن می کنم

یاد خرمشهر، شهر عشق و مردان دلیر
فتح آن را با دعای صبح، آسان می‌کنم

یاد هر گوشه ز خاک میهنم را زنده کن
تا که با خون دلم این عشق، عنوان می‌کنم

یاد بوشهر است و امواج خروشان بی امان
دل به آغوش نسیم ساحل آن می‌کنم

شهرکرد است و تپش‌هایش ز چشمه تا به رود
موج‌ها را از دل البرز، مهمان می‌کنم

با صدای آبشار و آسیاب و شهر شوش
روح تاریخش به قلبم زنده و جان می‌کنم

یاد ساری با شقایق‌های سرخ و خون عشق
خاک پاکش را معطر از گلستان می‌کنم

چشمه‌ها چون خون جوشان در لرستان، کوه و دشت
کوه غیرت را به سوز عشق لرزان می‌کنم

یاد بیرجند و قنات و باغ و ایثار و گذشت
عشق پاک مردمانش را نمایان می‌کنم

ابن سینای حکیم و صاحب اسرار عشق
باصدای بوعلی، حکمت فروزان می‌کنم

یاد اکراد سنندج، مهربان و سخت کوش
چشم نرگس را به چشمانش پریشان می‌کنم

کوه های استوار و با شکوه هر دیار
قلّه‌هایش را نماد صبر ایران می‌کنم

یاد کرمانشاه و آواز کمانچه در غروب
دل به زخمش می‌سپارم، درد درمان می‌کنم

دان کرج شهری که در کوه و بیابان سر کشید
پُل به پُل از عشق آن، راهی به کیهان می‌کنم

یاد قوچان است و چشمان غزالان رها
دشت‌های پر ز لاله، لاله‌افشان می‌کنم

یاد ایلام است و مردانی دلیر و مهربان
چشمه‌سارانش به یاد عشق، جوشان می‌کنم

یاد کاشان، با گلاب ناب و عطر کوچه‌ها
سرمه از خاکش به چشم دل، فروزان می‌کنم

یاد قمصر با گلاب و نرگس و باغ بهار
عطر آن را نذر صبح روز باران می‌کنم

یاد قزوین است و باغستان پر سیب و گلاب
شهر دانش، شهر عشق، آن را گل افشان می‌کنم

چشمه های اردبیل است با حرارت های پاک
مرز ایران را به غیرت، باز مهمان می‌کنم

دان ارومیه بود دریای جوشان از وقار
موج‌ها را جاودان در دل خروشان می‌کنم

یاد نیشابور و خاک حکمت و عرفان ناب
عشق خیّام و غم هجرش گلستان می‌کنم

یاد خوی، با مردمان گرم و گندم‌زار سبز
خاک پاکش را ز اشک شوق، باران می‌کنم

یاد گیلان است و آن سبزینه‌های مست باد
کوه و دریا را به جان، چون صبح تابان می‌کنم

یاد رفسنجان و باغ پسته‌های سرخ‌رنگ
مردمانش را چو گنج صبر پنهان می‌کنم

ساحل گرم جنوب و بندر عباس غیور
موج دریا را به جان خویش طوفان می‌کنم

یاد زنجان است و سوزِ نغمه‌ی آهنگران
دست مردانش هنر را نقش ایوان می‌کنم

بارگاه حضرت عبدالعظیم است، شهر ری
شهر تاریخی که دل را نغمه‌خوانان می‌کنم

تا که ایران همچو گوهر در جهان تابنده است
این قصیده از " رجالی"، باز عنوان می‌کنم

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۱۳

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 15:51  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده‌(۴۱۶)

یاد وطن(۱)

وقتی می‌گویی وطن، من یاد ایران می‌کنم
یاد آن عشقی که جان را وقف جانان می‌کنم

یاد مشهد با ضریح و قبر مولایم رضا

چون کبوتر دل به صحنِ کوی عرفان می‌کنم

وقتی می‌گویی وطن، عشق وطن آید به ذهن
یاد مردان خدا، در خاک شیران می کنم

یاد خوزستان و اروند و درختانی ز نخل
یاد غیرت‌ها و بی باکی ز آنان می‌کنم

وقتی می‌گویی وطن، ذکر سلیمانی شود
مهر آن مردان عاشق، یاد کرمان می کنم

یاد آن جمشید بر تخت است و ایوان بلند
ذکر آن کاخی که با یادش چراغان می‌کنم

وقتی می‌گویی وطن، یاد شهیدان در نبرد
یاد آن مردان عاشق، در شبستان می‌کنم

تا که می‌آید سخن از خاک پاک میهنم
یاد جان‌بازی مردان خراسان می‌کنم

می‌کشد تصویر آن سربازهای غرق خون
یاد ایثار و شهامت روز پنهان می‌کنم

کوه‌ها آواز غیرت را به گوشم می‌زنند
یاد آن مردان سالک ، در بیابان می‌کنم

یاد آن سرو سرافرازان دشت کربلا
یاد آن گل‌های پرپر در گلستان می‌کنم

یاد کشور، با همه فرهنگ رنگارنگ خویش
وحدت از کرد و بلوچ و ترک ایران می‌کنم

یاد شهری با صلابت با شهامت در قرون
پایگاه آرش و مهد دلیران می کنم

یاد آن دشت وسیع و جنگل سرسبز آن
بوی گل‌های بهاری را به دامان می‌کنم

یاد دریای خزر، با موج‌های بی‌کران
با خلیجی نیلگون، چون قلب ایران می‌کنم

یاد آن افراشته کوه بلند و استوار
یاد کوهی غرب ایران ،در لرستان می کنم

من به یاد آن دماوندی که در قلبم نشست
جاودان بر بام دنیا تاج ایران می‌کنم

یاد مسجدها که محراب شهیدان چون علی است
با طنین عشق، دائم ذکر یزدان می‌کنم

یاد حافظ با غزل‌هایش که چون آیینه‌اند
در دل هر واژه‌اش عشقی فراوان می‌کنم

یاد مولانا که عشقش مرزها را درنوید
روح آزادش که رقصی تا بیابان می‌کنم

یاد فردوسی که با کارش به پا دارد زبان
حکمت دیرینه را در شعر انسان می‌کنم

تا که نام این وطن باشد به تاریخی بلند
هر غزل را وقف عشق این گلستان می‌کنم

یاد قم، شهری که علم افروخته در هر کران
خاک آن را سرمه‌ی نور دو چشمان می‌کنم

یاد شیراز است و ناز نرگسانش در بهار
غرق گل، آغوش خود را باغ رضوان می‌کنم

یاد تبریز است و رقص آتشین مهر و وفا
شور در خون جوانانش نمایان می‌کنم

یاد یزد است و صفای بادگیرش در غروب
با دعای اهل دل، صبحی درخشان می‌کنم

اصفهان زیباست با نقش و نگارش در جهان
نقش دل را با صفای عشق و ایمان می‌کنم

یاد کرمان، سرزمین مردمان سخت‌کوش
در کویرش گل به اشک صبح خندان می‌کنم

یاد رشت و جنگل و آن رود زیبای سپید
سرو آزادش به پیش کوه، پنهان می‌کنم

من وطن را چون نگینی در دل خود داشتم
با غزل‌ هایت" رجالی" ، آن درخشان می‌کنم

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۱۲

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:8  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه رباعیات(۴۱۵)

دعا(۵)

دعای توبه
ای دل ز گناه روی برگردان، زود
در بحر خطا، غرق و سرگردان، زود
از لطف خدا مشو تو نومید، که او
بخشد گنهت چو توبه آری جان، زود

دعای زیارت وارث
با یاد حسین، دل ز غم شیدا شد،
در هر قدمی، عشق او پیدا شد،
در دشت بلا، حقیقتی شد روشن
مکر و دغل اهل خطا رسوا شد

دعای غفران
هر لحظه دلم به سوی تو پر زد، زود
از چشمه‌ی لطف، بر دلم در زد، زود
غفران تو چون نسیم در باغ امید
بخشای مرا که عاشقم بر زد، زود

دعای زیارت اربعین
با یاد حسین، دل ز غم شیدا شد،
در دشت بلا، عشق حق پیدا شد،
هر زائر راه کربلا با اخلاص،
در وادی عشق، قطره‌ای دریا شد.

دعای زیارت عاشورا

با یاد حسین دل چو دریا شد، زود
جان بر سر عشق کربلا شد، زود
از لعل لبش سلام عاشورا ریخت
دل زمزمه کرد و دیده شیدا شد، زود

دعای عید غدیر

در عید غدیر، نور حق جلوه‌گر است
بر عالم و آدم ز علی، تاج سر است
با خطبه‌ی عشق، مصطفی گفت صریح
بعد از من و او، ولایتش رهگذر است

دعای عید قربان
عید است و به تسلیمِ خدا باید زیست
با عشق به دریای بقا باید زیست
قربانی نفس، عید قربان باشد
در سجده‌ی خونینِ رضا باید زیست

دعای صلوات شعبانیه
با نور خدا، آل احمد آمد
کز معدن وحی، نجم سرمد آمد
سرچشمه‌ی علم، آل احمد باشد
در بزم وصال، نور بی حد آمد


دعای وداع
ای ماه خدا، ز دیده پنهان گشتی
از بزم وصال، غرق طوفان گشتی
رفت از کف ما نسیم آرام وصال
در سفره ی حق، دوباره مهمان گشتی

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۱۰


+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:32  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه رباعیات(۴۱۴)

دعا(۴)

دعای فتح
ای فتح دل و جان ، ز تو آگاه شدیم
در سایه‌ی عشق، سوی درگاه شدیم
هر قفل که بر جان و دلم بود گران
با یاد تو وا گشت، به همراه شدیم

دعای خضر
ای آنکه به قدرتت جهان حیران است
ذات تو ز ادراک بسی پنهان است
در کشف گره‌های جهان مشهوری
یاد تو گشاینده‌ی هر زندان است

دعای اسمای حسنی
رحمت بی حد حق در عالم است
مهر حق از خلقت و از آدم است
نور حق جاری به دل ها گشته است
هادی و منجی پیمبر خاتم است

دعای حرز
حرزت سپر از تیرِ بلاها باشد
چون چتر نجات در بلایا باشد
از چشمِ بد و شرّ زمانه ایمن
عالم ز خطرها به دعاها باشد

دعای جامعه
ای جان جهان، امام هر آیینه
نور دل و روح مؤمن و بی‌کینه
در محضر عشق، جامعه را خواندم
دیدم که تویی امام هر آیینه

دعای ناحیه مقدسه

ای وارث خون پاک آل طاها
ای منتقم از ستمگران دنیا
در ناحیه خواندم و به اشک آلودم
دیدم که تویی امام عالم بر ما

دعای مکارم اخلاق
ای خالق لطف و مهر و عشق و ایثار
آموز دلم، طریق اخلاص و وقار
بر دوش من آویز ردای کرمت
تا پر کشم از خود، به سوی دیدار

دعای امین‌الله
در روز وصال و محشر عشق و یقین
محروم مکن ز رحمتت بر مسکین
از کوثر عشق جرعه‌ای نوشانم
این دل ز فراق در غم است و غمگین

دعای معراج

الهی به معراجِ عشق و صفایت
به عرشِ جلال و جمال و بقایت
به آن نورِ رحمان که بر عرش تافت
ببخشا گناهم به لطف و عطایت

دعای افطار

الهی به روزی که افطار شد
گنهکار دل سوی دربار شد
ببخشا خطاها ز الطافِ خویش
که این بنده از عشق، بیمار شد

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۹

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 1:1  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه رباعیات ده گانه (۴۱۴)

دعا(۳)

دعای شعبانیه

الهی ز عشقت دلم بی‌قرار
ز شوقت دلم هست در انتظار
بده دیده‌ای، جلوه‌ای کن مرا
که جز تو ندارم به دل هیچ یار

دعای مشلول

بگشا گره از دل و روانم، یا حق
رحمی بنما، به روح و جانم، یا حق
دستم به دعا سوی یزدان باشد
یک دم بنگر، که ناتوانم، یا حق

دعای مقاتل
ای خالق بی‌کران و دادار جهان
ای نور رهایی ز غم و رنج زمان
در عجز وجود خویش فریاد زنم
یا رب، به توام امید در هر دوران

دعای شفا
ای خدای همگان، ما یاری
صاحب عفو و کرم، غمخواری
درد و بیماری ما درمان کن
ای شفا بخش دل و بیماری

دعای مستجار
یا رب، ز گناهم به کجا رو آرم؟
بر درگه تو، بی صدا رو آرم
این دل به غم و تیرگی آلوده شده
بگشای دری به بینوا رو آرم

دعای ام داوود
ای خالق جان،زخم دل درمان کن
از لطف و کرم، هر زمان احسان کن
ای فارغ از درد و غم و هر سختی
راز دل ما، بر کسان پنهان کن

دعای صحیفه
ای خالق دل، از خطایم بگذر
در طول زمان، از جفایم بگذر
جاری بنما رحمتت را بر من
راهی بنما، رهنمایم بگذر

دعای علقمه
ای علقمه! عاشقانه پیمودی راه
با خون خودت نوشتی اسرار نگاه
در موج بلا شکفتی از عشق حسین
چون رود روان به کربلا رفتی گاه

دعای آل یاسین
ای شافع روز محشر و روز حساب
ای آل رسول، منجی رنج و عذاب
ای اهل کرم، مظهر لطف و سخا
ای اهلِ جلال و معرفت، ما دریاب

دعای مجیر
ای داده امان بر ضعیفان، یا رب
رحمت بفرست بر فقیران، یا رب
که لطف تو بی‌کران و بی‌پایان است
از مهر خودت ، ده فراوان، یا رب

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۸

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 16:8  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه رباعیات ده گانه(۴۱۳)

دعا(۲)

دعای ابوحمزه

ای آن‌که به درگهت سرافکنده منم
افتاده ز پای، سخت شرمنده منم
گر رحمت خویش بر نگیری در من
ویران ز گناه، غرق و وامانده منم

دعای فرج

دل را به دعا، نور یزدان پر کن
از عشق فرج، مهر و احسان پر کن
در سایه‌ی تو، عالمی روشن شد
چشمان مرا نور جانان پر کن

دعای عشرات
یا رب ز کرم، درِ نجاتم بگشا
رحمت به دلِ بی‌ثباتم بگشا
با ذکر عشرات، سوی تو آمده ام
ای صاحب عفو، بر صلاتم بگشا

دعای نور
ای نور تو در زمین و در افلاک است
بر روح و دلم بتاب ، چون غم‌ناک است
در جان و زبان و دیده‌ام روشن شو
ای نور تو در قلوب و در ادراک است

دعای عدیله
یارب! به وصال آل طاها برسان
دل را به صفای نور زهرا برسان
در آخر عمر، بی‌عدیله ز جهان
با مهر علی به سوی مولا برسان

دعای مباهله
یارب! ز رهت مرا سرافراز نما
با مهر علی دلم پر از راز نما
جانم به ولای آل طاها بگذار
حق را ز میان باطل، اعجاز نما

دعای سباسب
ای سبا بفرست رحمت از خدا،
تا که گردد دل پر از نور و صفا.
تا بشوید دل ز غصه، از گناه،
همچو باران آن ببارد با دعا.

دعای صباح
ای مبدا نور، صاحب کون و مکان
ای خالق عرش، مشعل نور جنان
در هر نفسی نام تو می‌خوانیم
با رحمت خویش، صبح ما کن شادان

دعای استغاثه
ای داد ز غم، به سوز و آهی برسم
بر درگه تو، به یک نگاهی برسم
ای مونس و یار، جان ما را دریاب
تا در شب تار، سوی راهی برسم

دعای یستشیر
ای نُورِ تو روشنیِّ جان است همه
ای لطفِ تو، مرهمِ فغان است همه
بر درگهِ رحمتت پناه آوردم
حق چاره‌ ی درد بی‌امانِ است همه

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:8  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه رباعیات ده گانه(۴۱۲)

دعا(۱)

دعای سحر
با نغمه‌ی راز، آسمان لب وا کرد
دل را ز غبار، نور حق زیبا کرد
از جام سحر، شراب توحید گرفت
یک جرعه‌ی عشق، جان ما شیدا کرد

دعای توسل

توسل کنم بر درت با نیاز
که جز تو ندارم به عالم جهاز
به یک جلوه از نور رویت مرا
رهان از غم و درد و رنج و گداز

دعای کمیل

ای زمزمه‌ی کمیل، در خلوت و شام
بشکن قفس تنگ دلم از هر دام
با نور دعاست، جان و دل افروزد
در گوش نواز، نغمه‌ی عشق، سلام

دعای عهد

با عهد تو، ای یار، دلم خندان است
هر لحظه ز نور، روشن و تابان است
در کون و مکان، یاد تو عالم گیر
در سینه‌ی ما، عشق تو جوشان است

دعای مجیر

چون بنده ز تقصیر پشیمان گشتم
با اشک ندامت به دامان گشتم
ای خالق رحمت، مرا بنگر نیز
یک لحظه نظر کن، که نالان گشتم

دعای جوشن کبیر
ای داور بر حق، خطاها بخشا
بر بنده‌ی خود، این نواها بخشا
من غرق گناهم، به نگاهی بنواز
ای دیده‌ی لطف تو، ما را بخشا

دعای افتتاح
ای عقل بیا، هر زمان باید رفت
دل را به وصال، شادمان باید رفت
دل مست وصال و باده‌ی معشوق است
در خوان کرم، بی‌نشان باید رفت

دعای سمات
در سینه ز عشقت شررها دارم
در وادی عشق، یار یکتا دارم
با نام تو از دام بلا رَست دلم
جز درگه یار، من کجا را دارم

دعای عرفه
در سینه‌ی من، آتشی از غم‌ها
لبریز ز اشک، جام دل شد دریا
عرفه است نوای دل و ذکر یزدان
دل بی‌خبر از خویش، خدا را پیدا

دعای ندبه

در سینه ز داغ، من شررها دارم

چشمی ز فراق، چون گهرها دارم

در ندبه ز هجر تو فغان آمد دل

چون شمع، ز سوز تو سحرها دارم

سراینده

دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ساعت 17:43  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده باد(۴۱۱)

بهار(۴)

گر بگذری ای باد، به سوی رضوان
پیغام رسان، زین دلِ سرگردان

ای باد روان، قاصدی باغ و دمن
آری، تو رسانی خبر از هر سامان

آزاد ز هر بند و رها در همه دشت
پیغام‌برِ راز شدی، از جانان

گاهی ز هوای دهر، سرگردانی
آری، تو روانی سوی بحر امکان

گاهی به گلستان برسی، خندان رو
گاهی ز غبار در رهی، سرگردان

بر دامنِ صحرا چو نسیمی آرام
گاهی ز غم زمانه‌ای، با طوفان

ای باد صبا، ز حال ما ده خبری
بسپار به خورشید حقیقت، این جان

پیغام دلم، به باد صحرا بسپار
وان راز مرا، به سینهٔ شب پنهان

گه با نفسِ باد، به رقص آیی خوش
گه بر لبِ موج، می خروشی هر آن

پیغام دلم چو موج دریا بسپار
وان راز نهان، در دل و هم بر جان

پیغامِ من از عشق ببر تا جانان
بنگر که چه سازد به دلِ بی‌سامان

در گوشِ صبا، قصّه‌ی ما بنواز
تا بشنود آن یار ز دوری، ز فغان

گر بر دل صحرا گذری، یار بجوی
از لاله بپرس، راز و اسرار نهان

ای باد بگو ،گر خبر داری دوست
رحمی بنما بر دلِ و هر طغیان

ای باد، کجا می‌روی و می آیی؟
پیغام رساندی به دلم از جانان؟

هر سوی جهان را تو به هم می‌دوزی
آزاد ز قیدی و رها از زندان

گاهی ز گل و سبزه کنی بوی‌افشان
گاهی ز غبار می رهی، تیره‌فشان

ای قاصدک دور ز خاک و دلها
با بالِ سبک پر زنی، بی‌ پیمان

پیغام منِ گم شده را زود ببر
تا راه وصال، بر دل و جان‌افشان

بر شاخ درختان به رقص آیی تو
گه بر رخ دریا و گهی دل لرزان

ای باد، به هر گوشه چه رازی داری؟
در دشت و دمن، نغمه ی بی پایان
آیا خبری سوی جانان داری؟
یا بر دلِ ما زخم زدی در بستان

بر دامن گل، بوسه ای نرم زدی
در دشت خزان، گم شدی خون‌افشان

چون آه دل ما، تو روانی هر دم
آشفته چو مویی به ره هر دوران

پیغام مرا سوی حبیبم برسان
کاین دل ز فراق، در فغان سرگردان

ای باد، تو با سرو چه گفتی دیشب؟
کافتاده ز اندوه، قدش در بستان

بر چهره‌ی گل بوسه زدی آهسته
با موج سخن گفتی و نه با انسان

بر بام فلک، خیمه داری چون مهر
در وادی شب، گشته ای بی‌پایان

آغوش گشودی به چمن، در صحرا
وز ناله‌ی مرغان، " رجالی" نالان

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۴

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:42  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۱۰)

بهار عشق(۳)

دل عاشقان شاد و خندان زِ عشق

که ره یابی از دلنوازان زِ عشق

اگر ذره‌ای مهر در دل نبود
نیابی رهی در گلستان زِ عشق

به مستی توان در حریمش رسید
که سرها شود بر نیستان زِ عشق

زِ عشق است سرمستِ دار و وصال
که جان می‌شود پاک، قربان زِ عشق

به هر درد، درمانِ جان عشق اوست
که پیدا شود سِرّ پنهان زِ عشق

همه عالم از نورِ او زنده‌اند
بُوَد جانِ هستی، به فرمان زِ عشق

زِ عشق است کافر مسلمان شود
که بت‌ها شود جمله ویران زِ عشق

اگر نیست عشقی، نباشد قرار
که هستی بُوَد مست و حیران زِ عشق

اگر عاشقی، راه معشوق باز
که باشد نجاتت، زِ احسان زِ عشق

به جز عشق، راهِ سعادت مجو
که جان می‌شود پاک و تابان زِ عشق

به وادیِ عرفان ، رهی نیست جز
که دلها رود شوره زاران زِ عشق

زِ عشق است گر دل رسد بی‌نشان
شود محوِ او در گلستان زِ عشق

ز عشق است، گر جان بگیری بقاست
رود بنده تا عرش و کیهان زِ عشق

زِ عشقی که ما را به حق می‌برد
کند سالکان را چه خندان زِ عشق

دمِ عارفان پر زِ راز خداست
که مست‌اند از یار، مستان زِ عشق

به وادیِ حیرت، کسی ره برد
که دارد دلی بی‌غزل‌خوان زِ عشق

نماند غباری به دل از جهان
چو جان شد زِ اخلاص، قربان زِ عشق

اگر ذره‌ای مهر در دل فتد
شود درد عالم، چه آسان زِ عشق

همه کائنات اند مجذوب حق
که هستی بُوَد چون گلستان زِ عشق

کسی کو زِ سرّ بقا دم زند
شود محو و بی تاب جانان زِ عشق

نداند حقیقت، مگر بی‌خبر
که مستور ماند زِ میدان زِ عشق

زِ عشقی که دل را به معراج برد
رساند پیمبر به یزدان ز عشق

به هر جا روی، نور حق منجلی
دل عاشقان شاد و خندان زِ عشق

کسی را که در دل صفایی نبود
نبیند رهی در شبستان زِ عشق

چو نوری زِ جانان بتابد به جان
شود دل زِ شادی چو رضوان ز عشق

اگر نور حق بر دلت خانه کرد
رهد بنده از مکر شیطان زِ عشق

زِ هر نغمه‌ای نورِ حق شد پدید
دل از سوزِ عشقش شتابان ز عشق

دل عاشق از غیرِ یزدان تهی
که دارد صفایی ز جانان ز عشق

زِ عشق است گر غم زِ دل کم شود

شود جان ز شادی گلستان زِ عشق

اگر عاشقی، بی‌نشان شو زِ خویش

رها شو زِ نفس و ز شیطان، زِ عشق

به هر ذرّه‌ای، نورِ حق جلوه‌گر
که باشد همه جا، چراغان زِ عشق

دمی بی‌محبت مرو زین جهان
که تاریک ماند شبستان زِ عشق

به هر جا روی، نور حق منجلی
" رجالی" بود وقف یزدان زِ عشق

سراینده

دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱/۳

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 13:38  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
قصیده(۴۰۹)

بهار عشق(۲)

بود جلوه‌ی حق، نمایان زِ عشق
جهان گشته حیران زِ طوفان زِ عشق

کسی کو به درگاهِ معشوق رفت
شود جاودان در گلستان زِ عشق

سخن بی‌صفای محبت چه سود؟
که شیرین شود طبع و دیوان زِ عشق

زِ عشق است گر راه حق روشن است
که واصل شود دل، به فرمان زِ عشق

محبت بود راهِ مردانِ حق
که سرها سپردند آسان زِ عشق

بسی را در این ره فنا گشته‌اند
بُوَد کارشان در بیابان زِ عشق

هر آن کس که دارد دلش نورِ دوست
شود بی‌خود از جامِ تابان زِ عشق

برآید زِ دل نغمه‌ی عاشقان
که سرّی بود در نیستان زِ عشق

زِ عشق است پیدا، صفای جهان
که گردد دل و دیده رخشان زِ عشق

به هر جا نظر کن، بُوَد بی‌کران

که گردان شده چرخ دوران ز عشق

سَروَرِ دلِ عاشقان روز و شب

نباشد چو مانند یزدان زِ عشق

به جز حق نباشد کسی در جهان
که پاینده ماند زِ فرمان عشق

هواخواهِ یار و وفادار دوست
شود دیده گریان، زِ احسان عشق

خوشا آن‌که دارد دلی پر ز شوق
شود غرق ، در بحر یزدان ز عشق

زِ وادیِ دل، گم نگردد نشان
که دل دادگان، ره شناسان زِ عشق

به هر سینه گردد تهی، غیر حق
بِه از آن که در بند زندان زِ عشق

اگر سخت باشد ، مسیر گذر
ره دل کند سهل، آسان ز عشق

هم‌افزایی عقل و عشق است، خیر
هدایت کند عقل، فرمان زعشق

زِ خاکِ دنی ، عالمی سبز شد

شود جاودانه ز خسران ، زِ عشق

اگر دل نباشد در آن شعله‌ ور
شود سینه‌اش گنجِ پایان زِ عشق

چه سرّی نهفته به دل‌ها به جان
که گویند ما را، سفیران زِ عشق

چو خواهی ره عاشقان ، بندگی
بجو نور حق را، که تابان ز عشق

دلی را که باشد تمنای عشق
شود یار معشوق، شادان زِ عشق

زِ طوفانِ دل کوه‌ دل را شکن
که آسوده گردد دل از آن زِ عشق

اگر عاشقی راه دشوار نیست
که جان می‌شود روح‌افشان زِ عشق

دمی بی‌محبت مرو زین دیار
که ویران شود هرچه، ویران زِ عشق

چو دل گشت تسلیمِ امرِ وصال
شود جان زِ شوقت، فروزان زِ عشق

زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
که عالم شده مست و حیران زِ عشق

نبودی اگر نورِ یزدان عیان
نشد راز هستی، نمایان زِ عشق

به هر جا نگاهی کنی آشکار
" رجالی" ببینی گلستان ز عشق

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۲

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۴ساعت 1:13  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

قصیده(۴۰۸)
بهار عشق(۱)

جهان زنده از فیضِ پنهان زِ عشق
برآورده اسرارِ عِرفان زِ عشق

جهان گر بگردد چو بحرِ خزان
بروید گل و باغِ خندان زِ عشق

زِ عشق است پیدایش عالمی
بشر گشته حیران، زِ سبحان زِ عشق

اگر ذره‌ای عشق در جان نبود
کجا شد عیان، رازِ پنهان زِ عشق؟

وجود از تجلّای حق زنده است
که جان گیرد انسان زِ پیمان زِ عشق

اگر ره سپاری به سِرِّ نهان
شود پرده‌ها جمله ویران زِ عشق

به هر جا نگاهی کنی آشکار
بود جلوه‌ی حق، نمایان زِ عشق

زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
که عالم شده مست و حیران زِ عشق

زِ عشقِ الهی شود جان جوان
رخِ دل شود همچو مرجان زِ عشق

نبودی، اگر نورِ یزدان نبود
نشد راز هستی، نمایان زِ عشق

زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
که عالم شده مست و حیران زِ عشق

دلِ بی‌نوا گر شود نغمه‌خوان
کند هر نفس را غزل‌خوان زِ عشق

زِ عشق است گر قطره دریا شود
شود گوهر ناب، پنهان زِ عشق

دل و جان زِ عشق است در التهاب
که جان می‌شود پاک و تابان زِ عشق

همه کائنات از صفایِ وصال
زند نغمه‌ی شوق، خوش‌خوان زِ عشق

اگر بی‌محبت بُوَد جانِ ما
کجا دل رباید ز جانان زِ عشق؟

لبِ عارفان مستِ ذکرِ الست
همه دل‌سپرده، به پیمانِ عشق

اگر نیست در دل شراری زِ دوست
نماند به دل نورِ ایمان زِ عشق

چو خورشیدِ حق بر دلِ ما بتافت
برآید زِ دل سوزِ سوزان زِ عشق

به هر ذرّه‌ای مهرِ حق خود نمود
که پیدا شود رازِ پنهان زِ عشق

زِ عشق است گر ذره بالا رود
شود چون ملک در گلستان زِ عشق

زِ عشق خدا بشکفد خاکِ پست
رود تا فلک، هم‌نشینان زِ عشق

نبودی، اگر شور و شوقی نبود
چه حاصل زِ علم و چه برهان زِ عشق؟

دلم جز محبت نخواهد رهی
که بگذشتم از عقل، حیران زِ عشق

خرد را نباشد در این راه کار
که سرّی دگر هست، پنهان زِ عشق

جهان بی‌صفایِ محبت چه سود؟
که هستی بُوَد نورافشان زِ عشق

زِ عشقی که دل را به یزدان برد
کند آدمی، سروِ بستان زِ عشق

نه دل بی‌ولایت بگیرد قرار
نه جان گردد آرام، عطشان زِ عشق

چو خورشیدِ حق بر دلِ شب زند
جهان پُر شد از نور یزدان ز عشق

اگر دل زِ غیر خدا شد تهی
به معراج خیزد، چو مهمان ز عشق

نظر کن به جانِ شکسته ز شوق
که مرهم شود هر زمستان ز عشق

زِ وادی عشق است گردی بقا
" رجالی" ، خدا خواه و نالان ز عشق

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۱/۱

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ساعت 17:23  توسط علی رجالی  |