|
مجموعه رباعیات و دو بیتی های پروفسور علی رجالی(۱۴۶)
۱۴۶۱.خدای مهربان(۱) ۱۴۶۲.خدای مهربان(۲) ۱۴۶۳.خدای مهربان(۳)
۱۴۶۴.خدای مهربان(۴) ۱۴۶۵.خدای مهربان(۵)
۱۴۶۶.خدای مهربان(۶)
۱۴۶۷.خدای متعال(۷)
۱۴۷۰.خداوند متعال(۱۰)
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳ساعت 12:46  توسط علی رجالی
|
کتاب حاضر با عنوان تاریخ منظوم اسلام، به قلم دکتر علی رجالی استاد تمامِ گروه ریاضی دانشگاه اصفهان و همکاری آقای مهدی مِیسَمی، دانشجوی دکتریِ رشتۀ ریاضی دانشگاه اصفهان، تدوین و به رشتۀ نظم در آمده است. نشر ذخائر اسلامی( قم)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 0:6  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی
دل کند لرزان و سازد شعله ای آتش فزون
کی جنین را باشد آگه از شرایط در برون هست معراج بشر، در پاکی روح و روان
عارفان خواهان عشق واقعی باشد نه غیر
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 1:42  توسط علی رجالی
|
عشق به خداچگونه میشود عاشق خدا شد؟ برای ساختن یک بنا به داشتن مصالحی نیازمندیم. مصالح میبایست کنار هم قرار گرفته و دست قدرتمند و توایایی آنها را به هم پیوند زند تا از مجموع چنین اجزایی، ساختمانی به وجود آید که مسکن و محل آرامش نام گیرد. برای ساختن یک بنا به داشتن مصالحی نیازمندیم. مصالح میبایست کنار هم قرار گرفته و دست قدرتمند و توایایی آنها را به هم پیوند زند تا از مجموع چنین اجزایی، ساختمانی به وجود آید که مسکن و محل آرامش نام گیرد. ساختار (بدن و جسم) خلق شده است و جاودانه نبودن این متاع فرض مذکور را ثابت میکند. حسین انصاریان
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 0:13  توسط علی رجالی
|
معنای چهارصد اصطلاح سلوکآ ـ اآب حیات: چشمة عشق که هر که نوشد نابود نشود. آب حیوان: ۱ـ آب حیات. ۲ـ تابش انوار و تجلیات الهی. آب خضر: آب حیات. آب خرابات: تجلّیات رحمانی که کدورتهای ظاهر و باطن را میزداید. آدم: مظهر ذات الهی. اربعین: چلّه. آغوش: دریافت اسرار. آینه: قلب انسان کامل. آینة جمال: مرتبة ظهور و تجلّی صفاتی. ابرو: صفات از آن رو که حاجب ذات است. استاد ازل: خداوند. استدراج: تنزل تدریجی سالک بر اثر رعایت نکردن آداب سلوک، به گونهای که خود نفهمد. إکسیر: انسان کامل. الف: ذات احدیت امانت: ولایت مطلقه. اهل دل: کسانی که از سَر گذشتهاند و طالب سِرّاند. اهل طامات: سالک گرفتار در کشف و کرامات. ایام غم: روزگار بازماندگی و عقب افتادگی از سیر الی الله. بباده: ۱ـ عشق منیف. ۲ـ نصرت الهی. باد صبا: نفحت رحمانی (نسیمهای نشأت گرفته از رحمت الهی) که از مشرق روحانیات میوزد. بادة چون نار: انفاس قدس رحمانی. بار امانت: عهد و پیمان الهی. باران: ۱ـ فیض گسترده الهی که بر همه موجودات ریزان است. ۲ـ غلبه عنایات الهی که مایه فرح سالک است. باز: روح قدس و نفس ناطقة انسانی. بارقه: انواری که در اوائل کشف رخ مینماید و نمیپاید. باغ: جهان خرم روحانی. بال: روشن شدن دل به واسطة معارف حقیقی. بت: ۱ـ مقصود و معشوق ۲ـ جسم و مادّه ۳ـ هوا و هوس ۴ـ نفس امّاره ۵ـ وحدت ۶ـ مظهر عشق که عشق همان حقیقت مطلقه است. ۷ـ انسان کامل و قطب زمان. بتخانه: ۱ـ عالم لاهوت که مقام وحدت کل است. ۲ـ مظهریت ذات احدیت. بچه ترکان: زیبا رویان، جان ستان. بحر: ۱ـ مقام ذات و وحدت که کثرات امواج اویند. ۲ـ تجلیات ذاتی که موجب فناست. بحر عطا: فیض دائم حق. بساط وصل: مرتبة اتّصال و وصل عاشق. بندگی: مقام تکلیف. بوسه: فیض و جذبة باطن. بهار: ۱ـ مقام علم که حجاب است. ۲ـ مقام وجد و حال که مقابل معنای اوّل است. (پس این واژه از أضداد است.) بیت الحرام: قلب انسان کامل. بیخودی: ۱ـ حالت مستی و جذبة سالک ۲ـ فنا بیگانه: غیر سالک. بیعت: تسلیم مرید نسبت به استاد کامل. بینشان: مقام بیاسمی و فناست که مربوط به ذات الهی است. پپرتو: تجلّی پرده: حجاب میان بنده عاشق و حقّ معشوق. پریشانی: عالم تفرقه. پیاله: ۱ـ هر ذرة عالم از آن جهت که پیمانه شراب محبت فطری حق است.۲ـ محبوب . ۳ـ صفای ظاهر و باطن. پیر خرابات: انسان کامل راهنما. پیر میخانه: انسان کامل راهنما. پیچ زلف: ۱ـ تضاد ظاهری اسماء و صفات الهی در مقام ظهور که بر اعتدال قامت حضرت الوهیت اشاره دارد. ۲ـ طریق طلب. پیشانی: مظهر و ظهور اسرار الهی. پیمانه: ۱ـ هر ذرّه عالم از آن جهت که پیمانة شراب محبت فطری الهی است. ۲ـ دل عارف که در او مشاهدة انوار غیبی میکنند. ۳ـ شراب حقیقت. پیک: انفاس قدس الهی. تتاب زلف: ۱ـ پیچ زلف ۲ـ اسرار الهی. تاراج: سلب اختیار سالک در همه احوال و اعمال ظاهری و باطنی. تجلّی: ۱ـ نور کشف که بر دل عارف ظاهر میگردد. ۲ـ فیض الهی. تجلّی جلالی: تجلّیای که مستلزم بعد یا قهر است. (البته محصول تجلی جلالی در سالک و عارف متفاوت است). تجلی جمالی: تجلّی که مستلزم قرب است. تحیّر: سرگردانی در بحر توحید و وادی عشق. تردامن: کسی که از توحید قطرهای چشیده و در توحید کامل نیست. ترسا: مرد روحانی که صفات رذیلة نفس او به صفات حمیده مبدل شده است. ترسابچه: ۱ـ مرشد کامل که تربیت یافتة نظیر خود است. ۲ـ جاذبه ربّانی. ۳ـ دارویی که از عالم ارواح به قلوب و نفوس میرسد و آنها را بر اثر غلبه، از تفرقه نفوس میرهاند. ترسائی: خلاصی از بند تقلید و رسوم اعتباری. (این حالت چون بر حضرت عیسی و پیروان ترسایش غالب بود ترسائی نام گرفت.) تَرک: خانم خانه. تُرک: ۱ـ ترک زبانان که بخشندگان عمرند. [۲۳] ۲ـ زیبارویان ۳ـ جذبة الهی. تعزیر: خواری و توبیخی است که در اثر لغزش در سلوک، بر سالک وارد میشود. تعلّق: علائق مادّی دنیوی. تفرقه: پراکنده شدن دل به واسطة تعلّق به امور متعدد؛ در برابر جمعیت. تفرید: دل از علائق بریدن و کمر بندگی بر میان بستن که به نوعی سالک را «تنها» میکند. تفکّر: ۱ـ گذر از باطل که ماسوای حق است به حق که خداست یعنی از همه چیز و در همه چیز خدا دیدن. ۲ـ نتیجة ذکر. [۲۴] تواجد: ۱ـ پدیدار شدن اثر واردات بر ظاهر سالک که این وصف مبتدیان است. ۲ـ اظهار حالت وجد، بدون وجد درونی، که در حقیقت تشبّه به اهل وجد است. توبه: اعراض از آن چه مانع وصول سالک به محبوب حقیقی است. ججام: دل عارف که از معرفت لبریز است. جام الهی: تجلیات قدس الهی که عارف را سرمست میکند. جام جهان نما: قلب عارف کامل. ** جام گیتی امروز**: قلب عارف کامل. جان: ۱ـ روح انسان ۲ـ نَفَس رحمانی که تجلّی گستردة حق است. جانان: صفت قیومی حق که همه موجودات به او پایدارند. جذبه: سیر به سوی حق بدون سعی و رنج سالک، به مقتضای عنایت ازلی. جرعه: ۱ـ اسرار و مقاماتی که در حال سلوک بر سالک پوشیده مانده باشد. ۲ـ تجلّی وجودی جلال: ۱ـ ظهور بزرگی معشوق که نشأت گرفته از استغنای از عاشق است، به منظور نفی غرور عاشق. ۲ـ پوشیده بودن حق از ابصار و بصائر (چشمها و عقلها) جلوه: انوار الهی که بر دل سالک تابیده او را شیدا میکند. جمال: ۱ـ ظهور کمال معشوق از جهت استغنای از عاشق. ۲ـ اوصاف لطف و رحمت الهی. جمعیت: همّت را در توجّه به حضرت حق یکی کردن و از ماسوای او دل کندن، در برابر تفرقه. جنون: از خود بیخبری در عین آگاهی. جوانمرد: عارف کامل. جور: بازداشتن سالک از سلوک که مایه خواری سالک است. جهالت: مرگ دل که موجب درک نکردن حقایق است. چچراغ دل: دل روشن به نور معرفت. چشم : ۱- شهود حق، اعیان و استعدادهایشان را که در حقیقت صفت بصیری حق است. ۲ـ جمال. چشم جادو: جذبههای الهی. چشم خمار: پوشیدن کوتاهیها سالک بر سالک. چشم سحرانگیز: جذبههای الهی. چشم مست: ۱ـ استغنای حق و عدم التفات او که مقتضی در نظر هستی نیاوردن عالم و به نیستی واگذار کردن آن است. ۲ـ سرّ الهی و جذبههای او. چشمه: ۱ـ منبع فیض الهی ۲ـ قلب عارف کامل چشمة حیوان: معرفت حق که منبع و اساس هر معرفت صحیح است. چلّه: چهل شبانه روز مداومت بر عملی سلوکی، همراه با خلوت یا بدون آن. چنگ: ۱ـ اشارات پیر و اشراقات قلبی او برای تنظیم حرکات و سکنات سالک. ۲ـ دست یافتن به کمال شوق و ذوق. چهره: تجلیات در حال غیبت سالک. ححال: واردات سالک که ناپایدار است. حجاب: آن چه میان سالک و مقصودش که خداست، حائل است. حرم: مقام بیرنگی و بیخودی که همان مقام وصال است. حریف: سالک هم شأن، هم مقام و هم پیالة سالک دیگر. حُسن: ۱ـ آن چه موافق أمر الهی است. ۲ـ کمالات ذات احدیت. حضور: ۱ـ غیبت از خلق و حضور در نزد حق ۲ـ مقام وحدت حفظ: سرّ نگهداری و کتمان. حق: خداوند، به این اعتبار که تنها موجود حقیقی است. حقیقت: ظهور ذات حق بیحجاب و تعینات که محو کثرات در اشعه انوار ذات را در پی دارد. حقیقت حقائق: ذات احدیت که حضرت جمع است. حقیقت محمّدیه: ذات احدیت به اعتبار تعین اوّل. حلقة زلف: مرتبة تفصیل تعینات الهی است که به هر تعین، حلقه گویند. حیرت: واردی که بر دل عارف وارد میشود و او را از ادامه تأمّل و تفکّر باز میدارد. خخال: نقطة وحدت حقیقیه که از ادراک اغیار مخفی است و سر آغاز و انجام کثرت اعتباری است. خال سیاه: عالم غیب. خاطر: وارده امر است که بر قلب سالک به صورت خطاب بیاختیار وارد میشود اعم از آن که ربانی باشد یا غیر آن. خانه خمّار: عالم غیب. خانه دل: قلب. خرابات: وحدت صرف که رسوم تعینات در آن محو است. خراباتی: انسان کاملی که هیچ فعل و صفتی را به خود و دیگری نسبت نمیدهد و همه را از خدا میبیند. خرقه: لباس مخصوص صوفیان که با آدابی آن را به دست شیخ میپوشیدهاند. خضر: ۱ـ پیر و مرشد ۲ـ حالت بسط، در برابر الیاس که به معنای قبض است. [۲۵] خط: ظهور حقیقت در تعینات و مظاهر عالم ارواح. خط سبز: برزخ. خطره: آن چه از احکام طریقت بر دل میگذرد. خلعت: الطافی که به سال میرسد. خلوت: عزت. خلوتخانه: مقام کمالات ولایت. خلوتیان ملکوت: جوانمردان طریقت خُم: ۱ـ تجلیات اسمائی و صفاتی ۲ـ مقام جمع ۳ـ واحدیت. خَم زلف: پیچ زلف خم عشق: قلب عاشق شیدا که واله باشد. خمّار: پیر کامل. خُمار: عاشق سرگردان. خمخانه: ۱ـ همه عالم غیب و شهادت که از شراب محبت فطری حق لبریزند. ۲ـ قلبی که محل ورود غلبات عشق است. خُمستان: خمخانه. خمر: می
: می ددرد: حالتی که از محبوب به محبّ میرسد و محب طاقت آن را ندارد. دریا: ۱ـ هستی مطلق که خداوند است. ۲ـ انسان کامل. درازی زلف: عدم انحصار موجودات و کثرات. دست: صفت قدرت. دست افشاندن: در راه معشوق از دنیا و آخرت دست برداشتن. دف: طلبِ همراه شوق عاشق نسبت به معشوق. دل: نفس ناطقه که محل تفصیل معانی است. دلبر: ۱ـ معشوق از آن جهت که با ناز و کرشمه خود عاشق را شیدا میکند. ۲ـ صفت قابضیّت معشوق. دلدار: ۱ـ معشوق از آن جهت که مایه امید حیات عاشق است. ۲ـ صفت باسطیَت معشوق. دلگشا: ۱ـ صفت فیاضیت، در مقام انس در دل سالک. ۲ـ صفت فتاحیت. دم: ۱ـ وقت. ۲ـ فیض الهی است که به نَفَس الرحمن تعبیر میشود. ۳ـ نشأه و خلسهای که مانند برق در روح مرید میدرخشد و این پس از ریاضت وارده خواهد بود. دم غنیمت شمردن: وقت و اقتضای رفتاری آن را پاس داشتن. دنیا: ماسوی الله، به اعبتار بازداشتن سالک از الله. دوش: صفت کبریایی حضرت حق. دهان: ۱ـ صفت متکلمی حضرت حق. ۲ـ اشارات و انتباهات الهی. دیر: عالم انسانی. دیر مغان: مجلس عارفان و اولیا. دیوانه: مغلوب عشق حق. ذذکر قلبی: ذکری که زبان در آن خاموش و قلب گویا است. ذوق: اولین مرتبة کشف (و پس از آن شُرب و سپس رَی [سیرابی] است.) ررخ: ۱ـ تجلّی ذات الهی به صفات جمالی ۲ـ نقطة وحدت ظهور و بطون. رسم: عادت که شامل عبادت بدون نیت خالص و ظواهر شریعت هم میشود. رطل: جام محبّت الهی. رقص: حرکت و سیر سالک که بر اثر شادی و فرح روح انجام میشود. رند: انسان کاملی که همه تعینات را از خود زدوده است و این زیرکی واقعی است. رنگ: رسوم و تعلّقات بشری. ززلف: ۱ـ تجلی ذات الهی به صفات جلالیه ۲ـ مطلق ماسوی الله و ممکنات. زنّار: کمر خدمت و طاعت محبوب بستن. زنخدان: لطف قهرآمیز محبوب. زندان: دنیا. زنده: ۱ـ تارک علایق دنیوی که دارای مرگ اختیاری است. ۲ـ زنده به عشق الهی. سساعد: صفت قوّت. ساغر: ۱- دل عارف ۲- سکر و شوق ساقی: ۱- خداوند فیاض مطلق ۲- ذات الهی به اعتبار حبّ ظهور و اظهار ۳- پیر و مرشد کامل ۴- چشم و گوش آدمی که اکثر اسباب مستی از این دو راه به او میرسد. سالک: مسافر الی الله مادامی که بنی مبدأ و منتهای مسیر است. سبو: ۱- جام می وحدت که از منبع فیض مطلق به هر کس سهمی دادهاند. ۲- تعین اعتباری ویژة هر انسان. سجّاده: هرچه روی دل بر آن باشد. سجود: فنای فی الله. سراپرده: جهان عِلوی و عالم بالا. سراپرده راز: ۱ـ دل مؤمن ۲ـ مقام لاهوت. سرّ: اـ مرتبهای از مراتب بالای درونی آدمی که محل مشاهده است. ۲ـ آنچه در سلوک بر سالک اظهارش را نشاید؛ از حالات و مقامات و افکار و اوراد. سرّ تجلیات: اشتمال هر تجلّی بر همه تجلیات و شهود همه چیز در هر چیز. سرّ حال: آنچه از مراد خداوند در هر حال شناخته شود. سرّ قدَر: آن چه برای هر موجودی از ازل تا ابد در علم حق مقدّر شده است. سروش: هاتف غیبی. سکر: ترک قیود ظاهری و باطنی و توجه به حقّ. سکون: آرامش در کنف عنایت حق بر اثر توکّل. سلطان ازل: خداوند. سوخته: واصل به مقام عبودیت. سیاه کاران: از راه بازماندگان در سیر الی الله. سیاهی: ذات حق. سیه روئی: امکان ممکنات سیب زنخ: مشاهده ناشی از مَطالع جمال. سیمرغ: انسان کامل. سینه: صفت علم. ششادی: بسط بعد از قبض. شام: کثرات و تعینات که حاجب وحدتند. شاهد: ۱ـ حق به اعتبار ظهور و حضور ۲ـ آن چه در قلب سالک است و اوهمیشه به یاد آن است. شب: عالم غیب و جبروت. (تاریکی شب: ظلمت ممکنات از جهت آنکه ظلاند.) شب قدر: ۱ـ آغازین وقت وصال سالک به محبوب ۲ـ بقای بالله. شب هجر: فراق و جدایی از محبوب که سخت و تاریک مینماید. شراب: ۱ـ غلبة عشق که سُکر آورد. ۲ـ تجلیات انوار حق. شرابخانه: ۱ـ باطن عارف کامل ۲ـ عالم ملکوت. شراب ازل: تجلیات قِدَم. شراب الست: تجلیات قِدَم. شراب انس: الطاف الهی. شراب پخته: ۱ـ عیش صرفِ مجرد از اعتبار عبودیّت. ۲ـ عالم ملکوت. شراب توحید: فنای ذاتی که سالک را از همة شواغل میرهاند. شراب خام: عیش ممزوج مقارن عبودیت. شراب لایزالی: تجلیات قِدَم. شراب معرفت: معرفت ناشی از غلبه عشق. شُرب: شیرینی طاعت و لذّت کرامت و راحتی انس به حق. شرح صدر: سینه عارف که محل تابش انوار معرفت الهی است. شرک: دیدن غیر خدا و توجه به آن. شمع: نور الهی در دل سالک. شوخی: ۱ـ جذبة الهی ۲ـ توجه بسیار به اظهار صُور افعال. شور: حالتی از بیخودی که در پی شنیدن سخن حق یا کلامی عبرت آمیز به سالک دست میدهد. شوریده: حیران و سرگردان از کثرت جذبههای الهی. شوق: میل به رسیدن به محبوب پس از شناخت و ارتباط اجمالی و پیش از وصال. شهود: رؤیت حق به وسیلة حق که برای سالک در مقام فنا دست میدهد. شهید: مندکّ در پرتو تجلیات معشوق. شیخ: ۱ـ انسان کامل ۲ـ انسان کامل در علوم شریعت، طریقت و حقیقت. شیدایی: شدت غلیان عشق و عاشقی. شیوه: جذبههای گهگاهی. صصاحب دل: آنان که اهل تصفیة دلاند. صاعقه: لهیب محبّت که در یک آن محبّ را بسوزد. صبا: نسیمهای رحمانی که از مشرق روحانیّات میوزد و بر انجام کارهای خیر برمیانگیزد. صبح: نور وحدت. صبوحی: ۱ـ بادة خُمار شکن ۲ـ همسخنی با حق. صحرا: عالم روحانی. صُراحی: مقام انس صمت: ۱ـ سکوت از سر مراقبت دل ۲ـ سرّ نگهداری. صنم: بت. صومعه: مقام توجه دل و قطع علاقه از ماسوی الله. صید: مقام جذبه. ططاق ابرو: اهمال سالک که به وسیلة آن از درجة خود سقوط میکند. طامات: ۱ـ خودنمایی و خودفروشی ۲ـ برخی سخنان نپخته که در اوائل سلوک بر زبان سالک رود. طَرَب: انس با حق. طرد: محروم ماندن از ادراک روحانیات به واسطة تخلفات سالک. طرّه: تجلی جمالی حضرت حق. طریقت: سیر خاصّ سالکان الی الله که لبّ شریعت است و به حقیقت میانجامد. طلسم: کنه ذات حق. طمس: فنای صفاتی. طواف: مقام تحیّر. ظظلّ: نفس رحمانی و فیض گستردة خداوند که به تعینات اعیان امکانی ظهور پیدا میکند. ظلّ الله: انسان کامل. ظلمت آباد: عالم دنیا و طبیعت. ظهور: تجلّی حضرت حق. ععارض: تجلّی جمالی. عارف: انسان کاملی که از وجود مجازی خود فانی گشته و اسرار حقیقت را دریافته است. عالم جان: مرتبة الوهیت که مقام اسمای الهی است. عبدالله: کسی که خدا با همة اسمایش بر او تجلّی کرده است. عرش: محل استقرار اسمای مقیّد الهی. عزلت: خلوت گزیدن به منظور تحصیل جمعیّت خاطر. عزم: تصمیم قاطع بر سپردن راه و همة همّت را بر آن گذاشتن. عشق: محبت شدید به حضرت حق که قلب را در نهایت میسوزاند. عشرت: لذّت انس و سرور با حضرت حق. عکس روی: مظاهر تجلیات الهی. علف: آنچه که نفس را در آن حظّی است. عنقاء: ۱ـ مقام غیب الغیوبی ذات حضرت حق ۲ـ انسان کامل. عهد امانت: عهد و پیمان الهی. عید: ۱ـ تجلّی جمالی وارد بر قلب، گرچه به روش جلالی باشد. ۲ـ زمان تجلّی. عیش: لذت انس با حضرت حق که همراه با شعور و آگاهی در حین لذّت است. عیش نقد: وقت. غغارت: جذبة الهی که بدون سلوک بر دل وارد شود. غفلت: دوری سالک از ذکر به غفلت دل از حقیقت که مایة ابطال وقت به بطالت است. غافل: محجوب از حقایق که در جهل مرکّب به سر میبرد. غربت: مقید ماندن نفس عارف در جهان مادّی در حالی که مجانستی با آن ندارد. غرباء: عارفان. غزال رعنا: محبوب لم یزلی. غمخوار: صفت رحیمی حق در مورد سالکان که ویژة آنان است. غمگزار: مقام مستعدّی سالک. غمزه: ۱ـ نگه داشتن محبوب است سالک را در دو حالت خوف و رجا با رساندن راحت پس از محنت و چشاندن محنت پس از راحت ۲ـ فیوضات و جذبههای قلبی. غمگسار: صفت رحمانی حضرت حق که شمول دارد. غیرت: طلبِ نبودن غیر در میان سالک و خداوند. ففترت: سستی و خاموشی آتش سوزان شوق آغازین سلوک. فتنه: گرفتار و اسیر معشوق شدن. فراق: غیبت و جدایی از وحدت. فرح: لذت قلبی ناشی از نزدیکی به محبوب. فریب: استدراج سالک از طرف محبوب که به جهت امتحان انجام شود. فغان: اظهار احوال درونی. فقر: ناداری مطلق در برابر حضرت حق. فقیری: عدم اختیار. فنا: اندکاک جهت بشری سالک در جهت ربوبی محبوب. فنا در برابر بقا است. فیض: واردة قلبی از طریق الهام که بر اثر رنج سلوک، کسب میشود. ققامت: ۱ـ سزاواری پرستش که ویژة خداوند است. ۲ـ حضرت الوهیت که برزخ وجوب و امکان است. قبض: گرفتگی نفس سالک در پی لغزش او یا بدون آن. [۲۶] قبله: محبوب حقیقی که ذات واحد الله است و به او باید توجّه کرد. قد: قامت قدح: استعداد هر ذرّه، به قدر خویش، برای شراب محبّت فطری حق و فیض او. قفس: تن آدمی و نفس امّاره. قلّاش: کسی که از دنیا دل بریده و از هیچ چیز و هیچ کس جز محبوب باکی ندارد. قلندر: کسی که از غیر محبوب بریده و لذا به آداب و رسوم اعتباری اعتنایی ندارد. (قلندر و قلاش هم معنایند یا معنایی نزدیک به هم دارند) قمار: سرباختن در راه محبوب. قمارخانه: محل اجتماع عاشقانی که در راه محبوب ترک سر کردهاند. قیامت صغرا: موت ارادی.
صغرا: موت ارادی. ککاهلی: کند بودن سیر الی الله. کدورات: تعلّقات دنیوی. کرشمه: تجلّی جلالی. کشف: ظهور آن چه پنهان است، در قلب، یعنی رفع حجاب و اطلاع بر ماوراء حجاب. کشف صوری: کشف همراه صورت. کشف معنوی: کشف بدون صورت. کعبه: ۱ـ توجه دل به سوی خدای محبوب ۲ـ مقام وصل. کفر: تاریکی عالم کثرت و تفرقه. کلیسا: عالم معنی و شهود. کمان ابرو: سقوط سالک از مقامش به جهت تقصیر؛ و بازگشتش به مقامش به حکم جذبه و عنایت. کنشت: عالم معنی و شهود. کنعان: عالم ملکوت. کنیسه: عالم معنی و شهود. کوه طور: مقام فنا. کوه قاف: مقام یکرنگی. کوه هستی: خودبینی و انانیت. کوی خرابات: مقام فنا و وحدت و بیخودی. کوی میکده: کوی خرابات. کوی مغان: کوی خرابات. گگبر: عارف موّحد که یکرنگ است. گرگ: نفس امّاره. گلزار: مقام گشادن دل سالک در معارف. گنج: مقام عبودیت. گیسو: راه طلب به عالم هویت. گلخن: ۱ـ تن که زندان نفس است ۲ـ دنیا و ابتلائاتش. گم شدن: مقام فنا و بیخودی. گوهر: ۱ـ جان آدمی ۲ـ حقیقت انسان کامل. للاله: ۱ـ نتیجة معارف که مشاهده میشود. ۲ـ چهرة گلگون محبوب که عاشق را داغدار میکند. لاشیء: لقب دنیا. لب: ۱ـ روان بخشی و جان فزایی ۲ـ افاضه وجود به نَفَس رحمانی. لعل: دل درویشان. لوائح: انواری که در اوائل سیر، سالک مشاهده مینماید. قریب المعنی با طوالع و لوامع. لیلة القدر: شب قدر. مماه صیام: مرحلة ریاضت. مجاهدت: ریاضت. مجذوب: کسی را که خداوند به کمند جذبه برباید و بدون رنج و کوشش به مقامات برساند. مجذوب مطلق: فانی باقی در فنا که به مرحلة بقا بار نیابد. اینان دیوانگان حق نام دارند. محاسبه: حسابرسی سالک از خویش که از رعایت آداب سلوک غفلت نکرده باشد. محبوب: حضرت حق. مُحرم: اهل سلوک. مخموری: بیخودی. مُدام: شراب وحدت که عارف هماره از آن سرمست است. مدّعی: مخالفان طریق سلوک و عرفان. مراد: عارف کاملی که شایستة دستگیری سالکان است. مراقبه: کشیک نفس کشیدن تا از توجه دائم به مقصود باز نماند. مرد مطلق: عارف کامل. مرشد: عارف کامل که راهنمای راه است. مرید: طالب کمال که معمولاً با ارادت به شیخی ره میسپارد. مژه: ۱ـ حجاب سالک در ولایت به جهت کوتاهی در اعمال ۲ـ تیر غمزة معشوق به سینة عاشق. مسافر: سالک الی الله. مست: سالک عاشق که از بادة هستی، از خود بیخود شده است. مست خراب: مستغرق در سُکر و مستی. مستوری: کنه هویّت الهی که از ادراک همه پوشیده است. مستی: بیخودی سالک از خود بر اثر بادهخواری. مشرق: جان. مشارطه: عهد صبحگاهی سالک با نفس خود که از حدود تجاوز نکند. مِصطبه: خرابات. مطرب: پیر کامل و مرشد مکمِّل. مطالعه: توفیقات حق برای عارفان. مطلوب: حضرت حق. معتکف: قطع علاقههای دنیوی و برگزیدن و دل دادن به راه حقیقت. معشوق: خداوند از آن جهت که شایستة دوستی فقط اوست. مغرب: جسم. مغنّی: رساننده فیض. مقام: مرتبهای سلوکی که ملکة سالک شود. مقام بینشانی: مرتبة ذات الهی. مکاشفه: کشف. مکر: اظهار کرامات، بدون امر واردی. ملاحت: بینهایتی کمال الهی. ملامتی: سالکانی که در عین مواظبت بر آداب باطنی سلوک، به گونهای در میان مردم رفتار میکنند، که مورد سرزنش قرار میگیرند. منزل جان: مقام الهی و مرتبة فنای در معشوق. موت: نابود کردن صفات ناپسند، به ریشه کن کردن هوای نفس. موت ابیض: (مرگ سفید) گرسنگی. موت احمر: (مرگ سرخ) مخالفت با هوای نفس. موت اختیاری: ۱ـ خلع نفس از بدن به صورت موقّت ۲ـ قلع و قمع هوای نفس. موت اخضر: (مرگ سبز) بیاعتنایی به پوشاک و اکتفا به لباس پست. موت اسود: (مرگ سیاه) تحمّل بر آزار خلق در راه محبوب که مایة فنای در محبوب است. موج: تجلیات وجود مطلق. موج الست: نَفَس رحمانی. موی: (زلف) ظهور حضرت حق در ماسوا که ربوبیت اوست. موی میان: نظر سالک به قطع حجب از خود و غیر خود. مهربان: صفت ربوبیت. مُهره گلگون: تجلیات در غیر مادّه. میان: وجود سالک، آنگاه که حجابی نمانده باشد. میان باریک: حجاب وجود سالک. می: ۱ـ جوشش عشق ۲ـ مراقبه. [۲۷] میخانه: ۱ـ باطن عارف کامل که منبع ذوق و شوق و معارف است. ۲ـ عالم لاهوت. میکده: ۱ـ میخانه ۲ـ جای مناجات بنده با حق به طریق محبّت ۳ـ مجلس انس دوستان ۴ـ خرابات ۵ـ خانقاه. میر مجلس: ۱ـ ساقی میخانه ۲ـ رند خرابات. می مغانه: تجلیات ربانی و انفاس قدسی مرشد کامل. مینا: دل عارف. نناز: ۱ـ تقویت معشوق عاشق را در عشق ۲ـ فریب دادن معشوق، عاشق را. نام: شهرت طلبی و هوس نیکنامی که بر رند عاشق حرام است. نای: پیغام محبوب. نرگس: چشم. نسیم: ۱ـ یادآوری جهت عنایت حضرت حق ۲ـ تجلی جمال الهی ۳ـ نفس رحمانی. نَفَس: خنک شدن قلب به لطائف غیبی که ویژه صاحبان نَفَس است. نقاب: حجاب میان محبّ و محبوب. نقطه: وحدت حقیقی. نَوال و نَواله: خلعتهای الهی که به مقرّبان میرسد. نیم مستی: آگاهی از استغراق خود و نظر داشتن بر آن. ووادی یمن: ۱ـ طریق تصفیة دل که موجب قبول تجلی الهی است. ۲ـ وحدت مطلق. وارد: خواطر قلبی که بدون اختیار بر دل فرود میآید. واصلان: سالکان رسیده به مقام فنا. واقفان: متوقفان در راه که ارتقا نیابند. وجد: حالت طرب ناشی از واردات قلبی سالک. ورد: اذکار لفظی سالک. وصل: اتّصال سرّ سالک به حق که در پی آن به جز حق نبیند. وصال: وصل. وطن: ۱ـ مقام قرب حق ۲ـ استقرار عبد در حال و مقامی خاص. وفا: انجام اعمال و آداب سلوک، که تعهد کرده بدان ها پایبند باشد. وقت: حال واردة بر سالک که اقتضای رفتاری خاص دارد از آن جهت که اقتضای این رفتار را دارد. حال باید غنیمت دانسته شود. وقفه: توقّف بین دو مقام به خاطر ادا نشدن حقوق مقام پیشین و عدم لیاقت ورود به مقام پسین. ولایت: قیام عبد به حق در مقام فنا از نفس. وهم: عالم امکان. ویرانه: عالم مادّه و مادیات. ﻫهاتف: دعوت کنندة به سوی حقیقت که در دل سالک تجلّی میکند. هجر: دوری از محبوب که بر عاشق بسی تلخ است. هجران: هجر. هشیاری: بیرون شدن از مستی غلبة عشق که مایة بیخودی بوده است. همت: تصمیم قاطع بر پیمودن مسیر قرب الهی. هُو: غیب مطلق. هیبت: اثر مشاهدة جلال در دل عارف. ییار: حضرت محبوب. یقظه: بیداری از غفلت از راه قرب. یوسف قدسی: روح شریف انسانی که گرفتار ظلمتکدة تن است. منبع کتاب سیر و سلوک
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 23:35  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیتوبه چیستتوبه خدا انسان موجودی ضعیف، و در برابر ناسازگاری ها و ناهمواری ها، ناتوان است. از جمله نشانه های ضعف انسان آن است که در برابر طوفان غرائز و تمایلات گوناگون، پایش می لغزد و اگر نبود که خداوند بابی به نامِ «توبه» را پیش روی انسان گشوده است، هیچ آدمی زاده ای روی سعادت و نیکبختی را نمی دید، و هرگز پایش به رضوان پروردگار باز نمی شد. آری، انسان گناهکار، چاره ای جز بازگشت به سوی پروردگار ندارد اما چگونه و با کدام وسیله؟! او که ازخود هیچ ندارد! او که همه هستی خود را مدیون عنایت و توجه خداوند است . اینجاست که بار دیگر فضلِ الهی دستگیر انسان می شود و او را از سقوط ناگزیر نجات می بخشد: «فَتلقّی آدَمُ مِن رَبّه کَلَماتً، فَتابَ عَلَیه…؛ خداوند کلماتی را به آدم آموخت و آدم آن کلمات را بر زبان خود جاری کرد و بدین ترتیب توبه نمود…» (سوره بقره، آیه 37) بازگشت و رجوع آدمی به اصل و اساس خویش، جز با رجوع آن ذات یگانه به سوی بندگان، امکان پذیر نیست. واین همان چیزی است که از آن به «توبه خدا» تعبیر می کنیم. توبه به معنای مطلق «رجوع و بازگشت» می باشد. از این رو می توان به ذات باری تعالی نسبت توبه داد. چنانچه گفته شده است: «لَقَد تابَ اللّهُ عَلَی النّبی و المُهاجِرینَ وَ الأَنصار…» (سوره توبه، آیه 117) حال این سؤال به ذهن می آید که: توبه خداوند چگونه و به چه معناست؟! بدیهی است که توبه ما بندگان و توبه پروردگار از یک سنخ نیستند، اگرچه معنای واحدی دارند.هر دو، رجوع و بازگشت هستند، اما این کجا و آن کجا. خاستگاه توبه و رجوع انسان، فقر و احتیاج اوست؛ اما بازگشت خداوند به سوی بندگان، برخاسته از بی نیازی و وصف صمدیت و جلوه ای از گذشت و لطف و توبه پذیری اوست. علامه و مفسر سترگ، سید محمّد حسین طباطبایی(ره)، در تفسیر آیه 37 سوره بقره آنجا که در باره توبه آدم سخن می گوید چنین می نویسد: «از این آیه استفاده می شودکه توبه بر دوگونه است: توبه خداوند که عبارت است از بازگشت او به سوی بنده اش همراه با رحمت و مرحمت، و توبه بنده که بازگشت اوست به سوی خداوند، به وسیله استغفار و خود داری از گناه.» تقدم توبه خداوند بر توبه انسان گناهکار، امری است تکوینی و نه اعتباری. یعنی تا لطف و عنایت پروردگار نباشد، توبه انسان امکان وجود و تحقق پیدا نمی کند. «وَ عَلَی الثَّلثة الَّذینَ خُلِّفُوا حَتّی إذا ضاقَتِ عَلَیهِم الأرضُ بِما رَحُبَت عَلَیهِم أَنفُسُهُم وَ ظَنُّوا أنِ لا مَلجأَ مِنَ اللّهِ الاَّ ألیهِ ثُمَّ تابَ عَلَیهم لِیتُوبُوا إنَّ اللّهَ هُوالتّوابُ الرَّحیم.» (سوره توبه، آیه 118) شاهد ما (ثُمَّ تابَ عَلَیهم لِیتُوبُوا) است . در جریان جنگ تبوک سه تن از مسلمانان به نام های «کعب بن مالک»، «مرارة بن ربیع» و «هلال بن امیه» از فرمان رسول اللّه(ص) سرپیچی کردند و با ایشان همراه نشدند. بعد از جنگ وقتی که پیامبر(ص) به مدینه برگشت این سه نفر با حالت پشیمانی و عذر خواهی نزد ایشان رفتند. اما پیامر با آن ها سخن نگفت. این کار رسول خدا(ص) باعث شد که همه مردم مدینه، حتی بچه ها نیز از آن سه نفر دوری جویند و با آن ها حرف نزنند. روزی زن های آن سه تن نزد رسول اللّه(ص) رفتند و گفتند: یا رسول خدا! آیا ما نیز از ایشان دوری جوییم. پیامبر(ص) فرمود: نه. ولی اجازه ندهید که به شما نزدیک شوند و همبسترشان نشوید. کار، چنان بر آن سه نفر تنگ شد که از شهر فرار کرده به کوه ها پناه بردند، و از یکدیگر نیز جدا شدند. گفته اند که پنجاه روز اینگونه بودند و مدام گریه و زاری می کردند و به درگاه پروردگار توبه می نمودند، تا اینکه بالاخره خداوند توبه شان را پذیرفت و این آیه را در باره شان نازل فرمود. با توجه به مضمون آیه و شأن نزول آن، در می یابیم که اگر خداوند به آن سه نفر نظری خاص نداشت، هرگز به توبه و بازگشت موفق نمی شدند. این که پیامبر (ص) با آنها سخن نمی گوید، مردم از آنها دوری می جویند و زن هاشان به آنها توجه نمی کنند، همه و همه نشانه های لطف و عنایت پروردگار در حق آنهاست. اگر این عوامل اتفاق نمی افتاد و شرایط آنگونه پیش نمی آمد، معلوم نبود که آن سه نفر به توبه ای آنگونه دست پیدا می کردند. علاوه برآن چنانچه از آیه فوق نیز معلوم است، توبه انسان به دو توبه از خداوند نیاز دارد. یکی پیش از توبه ما، که از آن سخن گفتیم، و دیگری بعد از توبه ما. پس بنده عاصی در صورت موفقیت در توبه، همچنان به توبه دیگری از سوی مولای خویش محتاج است تا بار دیگر خداوند به بنده اش رجوع کند و بازگشت او را پذیرا شود. و در این صورت است که آن بنده، توبه ای نتیجه بخش و شایسته انجام داده است. در بیشتر آیاتی که سخن از توبه خداوند به میان آمده است، به هر دو رجوع و بازگشت خداوند اشاره شده است. مثلاً در آیاتی مثل «فتاب علیکم؛ خداوند به شما رجوع کرد» (سوره بقره، آیه 54)، «تب علینا؛ به ما باز گرد» (سوره بقره، آیه 128) منظور همان بازگشت اولیه خداوند است که توفیق توبه را همراه دارد. و منظو از تواب که با وصف «رحیم» توأم گشته مثل آیه شریفه «انَّ اللّهَ هو التوّاب الرّحیم» (سوره توبه، آیه 118)، توبه دوّم خداوند است که متضمن قبول توبه بندگان می باشد. و به همین جهت است که معمول مترجمان، تواب را به غلط و از روی مسامحه «بسیار توبه پذیر» معنا کرده اند. صیغه مبالغه توّاب (بسیار توبه کننده) جمعاً یازده مرتبه در قرآن به کار رفته است . هشت بار به صورت توّاب و سه مرتبه به صورت «توابا». جالب است که در همه این موارد توّاب وصفِ خداوند آورده شده. یعنی که بازگشت خداوند به سوی بنده، از بازگشت بنده بیشتر است. استاد محمّد تقی شریعتی، در تفسیر نورانی نوین، در توضیح عبارت: «انه کان توابا» از سوره نصر، چنین می گوید:«… هر وقت بنده به خدا برگردد، خداوند نیز به نظر لطف و مرحمت در وی نظر کند و بر بنده باز می گردد. پس خداوند تواب، یعنی بسیار بازگشت کننده بر بنده، و با رحمت و لطف در وی نگرنده است. بدیهی است که پروردگار همواره به مخلوق، نزدیک است واین بنده است که خود را از انوار رحمت الهی محروم ساخته و به واسطه تبهکاری هایش، از او دور می شود. و به محض اینکه به سوی خدا، به توبه و استغفار و پشیمانی از بدکرداری هایش، بازگشت و تواب شد، خداوند نیز به نظر لطف به وی خواهد نگریست. زیرا خداوند تواب است؛ یعنی سریع الرضا و بسیار توبه پذیر و بازگردنده بر بنده است. مگر اینکه گناهانش غیر قابل آمرزش باشد.»1 1) تفسیر نوین، ص 384 .
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 11:38  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیفشار قبر چیست
چگونگی مرگ واقعی: استادالهی قمشه ای. فیلسوف بزرگ جهانی اینگونه می گوید که مرگ واقعی چگونه است: آیا فشار قبر واقعیت دارد؟ استادالهی قمشه ای: جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشد . یه حس سبک شدن و معلق بودن . بعد از مرگ اولین اتفاقی که می افتد این است که روح ما که بخشی از آن هاله ذهن است و در واقع آرشیو اطلاعات زندگی دنیوی اوست شروع به مرور زندگی از بدو تولد تا لحظه مرگ میکند و تصاویر بصورت یک فیلم برای روح بازخوانی میشود . شاید گمان کنیم که این اتفاق بسیار زمان بر است . زمان در واقع قرارداد ما انسانهاست . این ما هستیم که هر دقیقه را 60 ثانیه قرارداد میکنیم . اما زمان در واقع فراتر این تعاریف است . با مرور زندگی ، روح اولین چیزی که نظرش به آن جلب میشود، وابستگیهای انسان در طول زندگی میباشد . برخی از این وابستگی ها در زمان حیات حتی فراموش شده بود ولی در این مرحله دوباره خودنمایی میکند .میزان و لول وابستگی دنیوی برای هرکس متغیر است . روح از بین خاطراتش وابستگی های خود را جدا میکند . این وابستگی ها هم مثبت است هم منفی . مثلا وابستگی به مال دنیا یک وابستگی منفی و وابستگی مادر به فرزندش هم نوعی دلبستگی و وابستگی مثبت محسوب میشود . ولی به هرحال وابستگی ست . این وابستگی ها کششی به سمت پایین برای روح ایجاد میکند که او را از رفتن به سمت هادی یا راهنما جهت خروج از مرحله دنیا باز میدارد . یعنی روح بعد از مرگ تحت تاثیر دو کشش قرار میگیرد . یکی نیروی وابستگی از پایین و دیگری نیروی بشارت دهنده به سمت مرحله بعد . اگر نیروی وابستگی ها غلبه داشته باشد باعث میشود روح تمایل پیدا کند که دوباره وارد جسم گردد . چون توان دل کندن از وابستگی را ندارد و دوست دارد دوباره آن را تجربه کند . به همین جهت روح به سمت جسم رفته و تلاش میکند. جسم مرده را متقاعد کند که دوباره روح را بپذیرد . فشاری که به "روح" وارد میشود جهت متقاعد کردن جسم خود در واقع همان فشار قبر است . این فشار به هیچ وجه به جسم وارد نمیشود . چون جسم دچار مرگ شده و دردی را احساس نمیکند . پس فشار قبر در واقع فشار وابستگی هاست و هیچ ربطی ندارد که شخص قبر دارد یا ندارد . این فشار هیچ ربطی به شب زمینی ندارد و میتواند از لحظه مرگ شروع گردد . یکی از دلایل تلقین دادن به فرد فوت شده در واقع این است که به باور مرگ برسد و سعی در برگشت نداشته باشد . بعد از مدتی روح متقاعد میشود که تلاش او بیهوده است و فشار قبر از بین میرود . وابستگی ها باعث میشود که روح ، شاید سالها نتواند از این مرحله بگذرد . بحث روح های سرگردان و سنگین بودن قبرستانها بدلیل همین وابستگی هاست . گاهی تا سالها فرد فوت شده نمیتواند وابستگی به قبر خود و جسمی که دیگر اثری از آن نیست را رها کند . به امید اینکه بتوانیم به درک این شعر برسیم: دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ... بگذار و بگذر ببین و دل مبند چشم بینداز و دل مباز که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ... نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده، نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده... "صادقانه زندگی کنید" ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم. ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم...
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 19:57  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیهدف خلقت آفرینش چیست
هدف از آفرینش چیست؟ در خلقت و آفرینش، دو هدف میتوان تصور کرد: نخست، هدف متوسط و دوم،هدف غایی و عالی. با مراجعه به آیات قرآن وروایات اهل بیت علیهم السلام روشن میشود که هدف متوسط خلقت، عبادت و بندگی خداست. الف) اگر پاسخ داده شود: «هدف، همان عبادت و پرستش خداوند است.»، این پرسش مطرح میشود که «مگر خداوند، نیازمندعبادت و پرستش بندگان است؟». ب) اگر پاسخ بدهید: «خداوند، قادر ومتعال است.»، این پرسش به ذهن میآید که «چرا و چگونه جهان را آفرید؟ آیا هرقادری که میتواند کاری کند، باید آن را انجام دهد؟» پ) در صورتی که پاسخ داده شود: «هدف،تکامل انسانها است.»، این پرسش مطرح میشود که «تکامل انسان، چه اثری دارد؟چگونه میتواند هدف آفرینش باشد؟» ت) بر فرض، به تکامل معهود و کمال مطلوب رسید، چه میشود؟ پاسخ: این پرسش، سابقه دیرینه ای دارد ومانند برخی از مسایل فلسفی، برای همگان مطرح است. غالب انسانها مایلند بفهمند که «هدف خلقت خودشان و یا مجموعه انسانها چیست؟»... این پرسش برای افرادی به صورت یک عقده «لاینحل » در میآید، که دایره هستی رابه جهان ماده منحصر مینمایند و مرگ راپایان زندگی بشر میدانند و عالمی به نام «رستاخیز» و سرایی به عنوان «آخرت » رانمی پذیرند. اما کسانی که زندگی مادی را برای انسان منزلی از منازل زندگی بشر میدانند و به دنبال این جهان به سرای دیگری معتقدند واین جهان را روزنه و پلی برای نیل به ابدیت میدانند، در مکتب این افراد، پاسخ به این پرسش، آسان است و برفرض اگر هدف ازآفرینش انسان را در این جهان نتوانندبدانند، هدف از خلقت را در جهان دیگر و درزندگی ابدی، جست و جو میکنند ومی گویند: «هدف خلقت انسان در این جهان،آماده کردن او برای یک زندگی جاودانی است که خود هدف و مطلوب نهایی است.» بعد از ذکر این مقدمه، ابتدا به طور اجمال به بررسی هدف از آفرینش میپردازیم وسپس مطالبی درباره پرسشهایی که مطرح شد، بیان میشود. در خلقت و آفرینش، دو هدف میتوان تصور کرد: نخست، هدف متوسط و دوم،هدف غایی و عالی. با مراجعه به آیات قرآن وروایات اهل بیت علیهم السلام روشن میشود که هدف متوسط خلقت، عبادت و بندگی خداست. این مطلب، در همه پدیده های عالم ساری وجاری است. خداوند، درباره همه اشیای مادی عالم میفرماید:«... وان من شی ءالا یسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم...» (1) ، همه موجودات تسبیح خدا میگویند، اما شما تسبیح آنان رانمی فهمید. و درباره جن و انسان نیزمی فرماید: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون » (2) ; آفرینش جن و انسان برای بندگی است. بنابراین از دیدگاه وحی،همه هستی تسبیح گوی ذات او هستند ومشغول عبادت، و عبادت هم هدف متوسط خلقت است. (3) ما هدف عالی و غایی، وصول به مبدا نورهستی است، یعنی منتهی الیه سیرمخلوقات، اوست: «و ان الی ربک المنتهی » (4) ; انتهای سیر انسان به سوی پروردگار است. «الی ربک الرجعی » (5) ;برگشت به سوی خداست. «انا لله و اناالیه راجعون » (6) : که همگی این آیات غایت سیر را روشن میکنند. البته رسیدن به خدا همان به کمال مطلق رسیدن مخلوقات است. موقعی پدیده های هستی، کمال آخرخود را مییابند که به قرب الهی برسند. پس روشن شد هدف غایی خلقت، به کمال رسیدن همه موجودات و رسیدن انسان به مقام قرب الهی است. در این جا دو مطلب دیگر را نیز باید موردتوجه قرار داد: نخست این که خدای تعالی فیاض، به تمام معناست و باران رحمت او بر سربندگان،همیشه میبارد و مانعی هم برای آن نمیتوان تصور کرد. به دیگر سخن، مقتضی موجود و مانع مفقود است، پس باید خلق کند، چون لازمه ذات او، خلاقیت و فیاض بودن است. دوم این که آیا خدا در آفرینش ذی نفع است یا نه؟ در پاسخ باید گفت: منفعت و سودبه خلق برمی گردد نه به خالق، یعنی خدا ذی نفع نیست، یا به عبارتی، ناقص نیست که با این کاربه کمال برسد، بلکه سود به مخلوق بر میگردد. من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بربندگان جودی کنم به عبارت دیگر آفرینش، احسان و فیض است از جانب خدا نسبت به مخلوقات; وچنین آفرینشی حسن ذاتی دارد و قیام به انجام فعلی که ذاتا پسندیده است; جز این که خود فعل زیبا باشد، به چیز دیگری نیازی ندارد. بنابراین اگر کسی بپرسد: «چرا خالق منان، دست به چنین کار پسندیده بالذات زده است؟» در پاسخ باید گفت: «خداوند که فیاض علی الاطلاق است، باتوجه به این که میتوانست موجودی را خلق کرده و به کمال برساند، اگر چنین نمیکرد، جای پرسش وایراد به او بود.» پاسخ بخش الف: درمورد عبادت هم همان طور که بیان شد،عبادت جزو اهداف آفرینش است و از اهداف متوسط برای رسیدن به کمال نهایی و غایی میباشد و فایده عبادت و هر اثر خوبی که داشته باشد، تنها عاید بنده میشود و او راپرورش داده، از نقص به کمال میبرد و در این عبادت عبد هیچ فایده ای برای خداوندمتصور نیست. پاسخ بخش ب: در این که خداوند قادر علی الاطلاق است بحثی نیست، همچنان که کارهایش بی غرض نمیباشد و این طور نیست که هرکاری انجام بدهد، بلکه کارها و افعالش از روی حکمت،مصلحت و هدف خاصی صورت میگیرد که به حکیمانه بودن افعالش امور ذیل دلالت دارد: 1 - وجدان و تجربه; به هر موجودی که درعالم نگاه میکنیم آن را با هدف و حکیمانه میبینیم که این حاکی از حکیم بودن خداوندو حکیمانه بودن افعالش است. 2 - یکی از اسمای الهی که در قرآن برآن تکیه شده «حکیم » است; اقتضای این صفت،این است که تمام افعال خدای متعال حکیمانه باشد. همچنان که آیات متعددی(انعام/ 73; آل عمران/ 119; دخان/ 38 و...)دلالت میکند براین که تمام افعال الهی دارای هدف صحیح است. بنابراین، خداوند قادر است و جهان را ازروی هدف و غرض آفریده است که بیان مشروحش در عبارت بالا (به دیگر سخن...)گذشت. پاسخ بخش پ: همان طور که اشاره شد، هدف غایی ازخلقت انسان، تکامل و وصول به رحمت الهی است و افرادی میتوانند از این رحمت وفیض الهی استفاده کنند که به نهایت درجه تکامل رسیده باشند; از این رو اثر تکامل آرامش در سایه سار رحمت الهی است: «...و لا یزالون مختلفینأ— الا من رحم ربک و لذلک خلقهم » (7) ; آنان همواره در اختلافند، مگر کسانی که پروردگارت رحمت آورد; و برای همین (رحمت) آنان راآفرید. که این (رحمت) باعث ورود به بهشت ومخلد بودن در آن و زندگی جاودان داشتن درآن جا میشود. (8) چنان که مولای متقیان میفرماید: «اما بعد بی گمان خدای سبحان دنیا را مقدمهی زندگی پس از آن قرار داده است و آن را برای مردم، بوته آزمونی شمرده است تاهر آن که را نیکوکارتر است، بازشناسد. این است که ما برای دنیاآفریده شدهایم و ماموریت مان تلاش در جهت آن نیست; بلکه برای آزمایش در دنیا نهاده شدهایم.» (9) پاسخ بخش ت: نکته اساسی در مورد اهداف این است که هدف نهایی هرچه باشد،چرا ندارد. توضیح این که اگر ازمحصلی سؤال کنیم: برای چه درس میخوانی؟ میگوید: برای این که دکتر یا مهندس شوم. میگوییم:مدرک برای چه میخواهی؟میگوید: برای این که فعالیت مثبتی انجام دهم و در آمد خوبی داشته باشم. بازمی گوییم: در آمد خوب را برای چه میخواهی؟ میگوید: برای این که زندگی آبرومند و مرفهی داشته باشم، سرانجام میپرسیم: زندگی مرفه و آبرومند برای چه میخواهی؟ در این جا میبینیم لحن سخن او عوض میشود و میگوید: خوب برای این که زندگی مرفه و آبرومندی داشته باشم.یعنی همان پاسخ سابق را تکرار میکند. این دلیل براین است که او به پاسخ نهایی خویش رسیده که ورای آن، پاسخ دیگری نیست. در این جا هم وقتی گفته میشود:هدف از آفرینش چیست؟ میگوییم: برای تکامل انسان و دریافت رحمت. اگر پرسیده شود: تکامل و قرب پروردگار برای چه منظوری است؟ میگوییم: برای قرب به پروردگار! یعنی این هدف نهایی است و همه چیز را برای تکامل و قرب میخواهیم، اماقرب و دریافت رحمت را برای خودش (یعنی برای تقرب به پروردگار) که ماورای آن پاسخ دیگری نیست. (10) پی نوشت ها : 1 - سوره اسراء، آیه 44. 2 - سوره ذاریات، آیه 56. 3 - سوره النجم، آیه 42. 4 - سوره علق، آیه 8. 5 - سوره بقره، آیه 156. 6 - ترجمه المیزان، موسوی همدانی، ج 18،ص 612 – 614. 7 - سوره هود، آیات 118 و 119. 8 - معارف قرآن، آیة الله مصباح یزدی 3/1. 9 - فرهنگ آفتاب تفصیلی نهج البلاغه، عبدالحمیدمعادیخواه، ج 1، ص 77. 10 - تفسیر نمونه، آیة الله مکارم شیرازی، ج 22، ص 393 فرآوری : زهرا اجلال بخش قرآن تبیان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:31  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیمنظور از خلیفه الله چیست
خلیفه الله بودن انسان یعنی چه ؟قرآن مجید انسان را نمایندة خدا در زمین معرفی کرده است.[29] مقصود ار خلافت از جانب خدا این است که انسان با وجود خود، وجود خدا و با صفات و کمالات خود، صفات و کمالات خدا و با فعل و کار خود، افعال خدا را ترسیم کند و آینة ایزدی گردد.[30] هر چند آیة مذکور در بارة حضرت آدم (ع) است ولی آیاتی دیگر خلافت را به همة فرزندان آدم تعمیم می دهد مانند: " ثم جعلناکم خلائف فی الارض".[31] . مصداق بارز جانشینی خدا انبیا و ائمة معصومین(ع) هستند، چنان که در زیارت جامعه می خوانیم: " رضیکم خلفاء فی أرضه" که در تفسیر به امیرالمؤمنین و ائمة معصومین(ع) تطبیق داده شده است.[33] می توان گفت: خلافت خدا منحصر به حضرت آدم نیست و میان نوع انسان افرادی پیدا می شوند که به آن مقام می رسند، به شرط علم به اسماء.[34]
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:16  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیعرش چیست
عرش چیست؟ معنای تخت، سریر چیست؟ عرش اسمی عربی است که در زبان عربی به معنی سریر و تخت پادشاه [1] و... به کار میرود و در فارسی نیز به معنی تخت، سریر، سایبان و... استفاده میشود [2] ، در آیاتی از قرآن که کلمه "عرش" به خداوند متعال نسبت داده شده، مانند آیه شریفه: « إِنَّ رَبَّکمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض فی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثمَّ استَوَی عَلی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شفِیعٍ إِلا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِکمُ اللَّهُ رَبُّکمْ فَاعْبُدُوهُ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ پروردگار شما، خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز [= شش دوران] آفرید؛ سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت، و به تدبیر کار (جهان) پرداخت؛ هیچ شفاعت کنندهای، جز با اذن او نیست؛ این است خداوند، پروردگار شما! پس او را پرستش کنید! آیا متذکّر نمیشوید؟! [3] عرش در این آیه شریفه به معنی تخت جسمانی نیست که خداوند متعال بر آن قرار گیرد و مستقر باشد، زیرا خداوند متعال منزه است از اینکه به مکانی و تختی نیازمند باشد. [4] معنای عرش خدا همان مقام تدبیر و فرمانروائی حق است که امری علمی و مجرد است و یک تمثیل و تشبیه صرف نیست، بلکه یک حقیقت خارجی است که این حقیقت را خدا آفریده و تدبیر جهان خارج هم از آن مرکز و کانون نشئت میگیرد. [5] چنانچه در این آیه شریفه، « یُدَبِّرُ الأَمْرَ » به همین موضوع توجه داده و روشنگر همین موضوع است. [1] - کتاب العین ج 1 ص 249و لسان العرب ج6 ص313 ذیل واژه عرش. [2] - با استفاده از فرهنگ فارسی عمید، ذیل واژه "عرش" [3] - سوره یونس، آیه 3. [4] - تفسیر موضوعی قرآن، ج 3، ص 344- آیت الله جوادی آملی. [5] - همان، ص 353.
تهیه و تنظیم دکتر علب رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 22:56  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیرضای خدا در چیست
رضایت و خشنودی خدا امری نسبی است، به این معنا که خداوند مجموعه قوانینی را برای تکامل و پیشرفت بشریت و سعادت و خوشبختی آنان فرستاده است، آن قوانین تشریعی که به صورت وحی و کتاب آسمانی و تفسیر و تفصیل آن توسط اولیای الهی و معصوم در اختیار انسان قرار گرفته، مجموعهای از بایدها و نبایدها را تشکیل میدهد، انسان کامل کسی است که با اطاعت کلیه قوانین الهی، رضایت و خشنودی خدا را کسب کرده باشد، از سویی میدانیم همه انسانها از لحاظ معرت و شناخت، ایمان و معنویت، اطاعت و تسلیم پذیری عملی فرمان الهی یکسان نیستند، خداوند از چهارده معصوم(ع) راضی و خشنود است، چنان که از سلمان و ابوذر و مقداد نیز رازی و خضوند است. اما میزان و نسبت رضایتمندی خداوند به میزان عمل آنان از لحاظ کمیت و کیفیت و اخلاص و معرفت آنان بستگی دارد. از سویی میدانیم برخی اعمال از ویژگیهای برتر و ممتازی برخوردارند، به گونهای که میتوان آنها را به عنوان اصول و زیر کارهای جلب رضایت و خشنودی خداوند دانست. باید به قرآن که زبان خداوند است، مراجعه نمود و از زبان او کشف کرد که انجام چه کارهایی موجب جلب رضایت حضرتش میگرد. رضایت وخشنودی خدا در بیش از سی آیه بیان شده است. 3 - ویژگی بارز و ممتاز حزب اللهیان، ولایت پذیری آنان است. قران بعد از بیان آیه ولایت میفرماید: و من یتول اللَّه و رسوله و الذین آمنوا فان حزب اللَّه هم الغالبون. انصاریان
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:52  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیاثر وضعی گناه
یکی از قوانین عامّ عالم طبیعت قانون علّت و معلول یا اثر و مؤثر و یا به عبارت دیگر قانون کُنش و واکُنش است. و این قانون به معنای این است که هر پدیدهای در عالم علّتی دارد و امکان ندارد چیزی بدون علّت و بدون مأثر آفریده شده باشد و تمام اتّفاقاتی که در جهان افتاده و میافتد از قانون فوق مستثنی نیست و آثار معاصی و توبه هم در حیطه این قانون طبیعی قرار میگیرد. یعنی توبه و معصیت هم باید آثار و تبعاتی داشته باشد و این آثار گاهی در دنیا ظاهر میشود و گاهی در آخرت. معنای لغوی و اصطلاحی گناه و معصیت گناه در لغت به معنای خطا، جرم، غلط، جفا و ظلم آمده است. 1 و معصیت به معنای گناه کردن و نافرمانی آمده است.2 آثار گناه و معصیت گناه و معصیت اثرات زیانباری بر روح و روان و زندگی دنیوی و اخروی انسان دارد که به نمونههایی از آن اشاره میشود: 1.تباهی دل گناه، دل را ویران می کند، دلی که حرم و خانه خداست؛ دلی که تنها مجرای ارتباط مستقیم با حضرت حق است؛ دلی که کانون معنویت و پایگاه رشد و تقویت ایمان انسان است . گناه آن را نابود و قوای معنوی را تضعیف و ریشههای درخت ایمان را میسوزاند. امام باقر ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: «هیچ بنده مؤمنی نیست مگر این که در قلبش نقطه سفیدی است. پس هر گاه گناهی را مرتکب شود، نقطه سیاهی در قلبش نمودار میگردد و باعث تباهی دل می شود»3 2. زایل کننده ایمان گناه اعمال انسان را نابود میکند و عاقبت او را گرفتار قهر آتش میسازد. ملا احمد نراقی میفرماید: «معاصی و گناهان منجر به سلب ایمان و سوء خاتمه و آن نیز سبب خلود در آتش میگردد. نسبت معاصی و گناهان به ایمان، مثل نسبت غذاهای مسموم و مضر و یا طعام های زهر آلود است به بدن انسان... آثار معاصی اندک اندک در نفس بر روی هم مینشیند، تا مزاج نفس را فاسد گردانند و اهل ایمان را زایل سازند و روح را به هلاکت اندازند».4 امام باقر ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: « هیچ بنده مؤمنی نیست مگر این که در قلبش نقطه سفیدی است. پس هر گاه گناهی را مرتکب شود، نقطه سیاهی در قلبش نمودار میگردد و باعث تباهی دل می شود»
یکی از مضرات گناه و آثار آن، حبس کردن و محروم کردن انسان از روزی خداوند است. گناهان در زندگی ما انسانها اثرات منفی زیادی به جای میگذارد. بسیارند کسانی که برای زیاد کردن روزی و به دست آوردن پول و ثروت به گناه آلوده میشوند و یا کسب و کارشان را آمیخته به گناه و حرام میکنند و در آخر الامر به فقر مبتلا میشوند. امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمودند: « انّ الرجل لیذنب الذنب فیدرأ عنه الرزق؛ همانا به درستی که انسان گناهی را که مرتکب میشود با آن گناه رزق و روزی از او دفع میگردد».5 4. محروم شدن از نماز شب یکی دیگر از آثار گناه و زیان های آن، محروم شدن از نماز شب است. نماز شب با آن همه فضیلتش، از کف میرود. گناهان مانع انجام این عبادت میشوند. پیامبر گرامی اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمودند: «انّ العبد لیذنب الذنب فیمنع به من قیام اللیل؛ هر گاه بنده گناهی را مرتکب شود، به خاطر آن گناه از نماز شب محروم میشود.»6 5. سلب لذت عبادت یکی از زیان های دیگر گناه، این است که از لذت مناجات با خداوند، انسان محروم میشود. محروم شدن از مناجات خداوند، تنها بلایی است که خداوند به واسطه گناهان دامنگیر انسان میکند. امام سجاد ـ علیه السّلام ـ در مناجاتش میفرماید: «اللهم احملنا فی سفن نجاتک و متعنا بلذیذ مناجاتک؛ خداوندا ما را در کشتیهای نجاتت حمل کن و از لذّت مناجاتت ما را بهرهمند فرما». امام صادق ـ علیه السّلام ـ میفرمایند: « انّ ادنی ما اصنع بالعبد اذا آثر شهوته علی طاعتی ان احرمه لذیذ مناجاتی؛ هر بندهای که خواهش نفس خود را بر طاعت من اختیار نمود کمترین کاری که درباره او انجام دهم، این است که او را از لذّت مناجاتم محروم میسازم.»7 نتیجه گیری : خلاصه این که باید مواظب بود و با انجام معصیت دنیا و آخرت خود را تباه و نابود نساخت و باعث هلاکت و ذلّت خود نگردید. فرآوری : زهرا اجلالبخش دین تبیان پی نوشت ها : 1. دکتر محمد معین، فرهنگ معین، چ پنجم، ج سوم، ص 3395. 2. همان، ص 4233. 3.کلینی ، اصول کافی ، ج 2، ص 273. 4 . ملا احمد نراقی، معراج السعادة، ص 677 ـ 678. 5 . مجلسی، بحارالانوار، ج 73، ص 358. 6 . همان، ص 377. 7 . ملا احمد نراقی، معراج السعادة، ص 673. منابع : - مقاله علیرضا حسنی ، با عنوان " توبه در قرآن و سنت " . - مقاله دکتر عباس طاهر، با عنوان " گناه از نگاه قرآن " . - ملا احمد نراقی ، کتاب " معراج السعادة ".
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:49  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیدمیدن روح خدا چیستدر آیة شریفه ۲۹ سوره حجر خداوند می فرماید:
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:55  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیخوف از خدا چیست
خوف و ترس از خدا چیست ترس صفتی است که شاید در وهله اول چندان مورد پسند نباشد، بله در مواجهه دشمن و آنچه زندگی انسان را به خطر می اندازد ترس امری شایسته نیست اما در مورد خداوند قضیه چیز دیگری است و آن این است که باید از خدا ترسید همان گونه که حضرت علی علیه السلام در وصف پرهیزگاری یکی از اوصاف پرهیزکاران را ترس از خدا می دانند.
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:45  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیتجلی خدا چیستقسمت اول تجلی خداوند در موارد زیر بکار می رود که مورد بحث قرار می دهیم. 1- تجلی به معنای ظهور بعد از خفا مانند ظهور خورشید در افق 2-ظهور علت به خاطر معلولش و نزول علت برای ظهور معلول مانند تابیدن خورشید؛ که با نور خود تجلی کرده است یعنی نور خورشید وجود نازله خورشید است و رشحه ای از آن که وسیله ظهور علت ( خورشید ) شده است. 3-تجلی به معنای تطوّر و تشأّن یعنی یک حقیقت به رنگ ها و شکل های مختلف ظهور کند. آب به صورت های بخار و ابر و تگرگ و برف و... در می آید و تطور می گیرد به اطوار مختلف . 4-مؤثری با اثر خود قدرتش را نشان می دهد .مثلا بنّا ساختمانی را ساخته . ساختمان و بنا قدرت بنّا را می نمایاند. آن وسیله ی روشنی بنا شده . آن خالق که بنا است با این آیت و نشانه اش (بنا ) تجلی کرده است . همه با دیدن ساختمان به وجود بنّا پی می برند. تجلی بَنّا به بنا است. 5- شدَت ظهور یک حقیقتی بدون تطوّر و تشبیه برای انسان . شدت ظهور در فطرت وجدان . بررسی نظریا ت بالا 1- اولین معنی در مورد تجلی حق تعالی باطل است. ظهور خداوند بعد از خفا نیست که مخفی بوده سپس ظاهر شده باشد . 2- در مورد معنی دوم هم که علت به معلول خود تنزّل یافته باز هم غلط است . اگر تجلی خداوند به معنی تنزل او در موجودات باشد، پس باید بین خدا و خلق سنخیت باشد ولی در احادیث متعدد جدایی خلق از خالق و بینونت به صراحت آمده است از جمله مُباینَتُهُ اِیاهُم مُفارِقَتُهُ اِنِّـیتُهُم.... کُنهُهُ تَفریقٌ بَینَهُ وَ بَینَ خَلقِهِ آفریدن خداوند آفریده ها را حجابی است بین او و آنها... کنهش فاصله ی بین او و آفریده هایش است از طرفی هم در این صورت باید به قدیم بودن جهان قایل شویم . به این معنا که خداوند ابدی و ازلی است پس جلوه او هم ابدی وازلی است . اگر قرار باشد که کاینات جلوه ذات الهی باشند پس آنها نیز ابدی و ازلی خواهند بود . و در این صورت جهان نیز قدیم خواهد بود و این محال عقلی است.پس معنای دوم که تجلی خداوند ترشح و تنرل وجود او باشد غلط است و این نظریه بزرگان از صوفیه است در احادیث بسیاری به جدایی خداوند از خلق اشاره شده است: الف) امیر المومنین فرمود: کل ما یمتنع فیه یمتنع من صانعه .هرآنچه که در آفریده است در آفریننده نیت(توحید شیخ صدوق - ترجمه محمد علی سلطانی ص 42) ب) امام صادق ع فرمود هو بخلاف الاشیاء او به خلاف اشیا است ( همان ص 374) ج) کنهه تفریق بینه و بین خلقه =کنه او فاصله ی بین او و آفریده هایش است. همان ص39 د) خلق الله حجاب بینه و بینهم و مباینته ایاهم مفارقته انیتهم ...آفریدن خداوند ، آفریده هایش را، خود حجابی است بین او و آنها. جدایی وی از آنها و مباینت او از شخصیت آنهاست. 3- سومی که تطور است . یک شی که به اطوار مختلف درآمده باشد،که بسیاری از عرفا هم این عقیده را دارند .در این بیان ، دیگر صحبت از علت و معلول نمی کنند بلکه می گویند که یک حقیقت در عالم هستی هست و آن وجود خداوند است . این اختلافات هم اطوار همان یک حقیقت است.اشعار صوفیانه اکثرابیان معناست که هر چه در جهان است، اطوار خود خداست. مولوی می گوید: هرلحظه به شکلی بت عیار بر آمد دل برد و نهان شد شاه نعمت الله ولی:به هر رنگی که خواهی جامه می پوش که من آن قدّ رعنا می شناسم در مرتبه ای جسم است در مرتبه ای روح است در مرتبه ای جان است در مرتبه ای جانان. 4 – معنای چهارم تجلی به این معنا که خداوند به آیات خود تجلی نموده است یعنی خود را شناسانده است این درست است مانند ( فلما تجلی ربه للجبل)یعنی به آیه ای از آیات خود ، تجلی نمود . روایتی که در این مورد آمده است علامه طباطبایی(ره) در تفسیر خود به نقل از تفسیر بصائرالدرجات داردکه : عَن البصائر عن السیاری عن عبد الله بن أبی عبد الله الفارسی وغیره رفعوه إلى أبی عبد الله علیه السلام قال : إن الکروبیین قوم من شیعتنا من الخلق الأول جعلهم الله خلف العرش لو قسم نور واحد منهم على أهل الأرض لکفاهم . ثم قال : إن موسى علیه السلام لما أن سأل ربه ما سأل أمرا واحدا من الکروبیین فتجلى للجبل فجعله ( تفسیر المیزان ج 17 ص 9) امام صادق قرمود: کروبیین گروهی از شیعیان ما، از خلقت اولیه خداوندند . خداوند آنان را در جلو عرش قرار داده که اگر نور یکی از آنها به تمام اهل زمین تقسیم شود برای همه کفایت می کند. سپس فرمود. موسی علیه السلام آن چه را که از پروردگارش سؤال کرد، خداوند به یکی از کروبیین امر کرد که تجلی کند به کوه پس موسی به رو افتاد ... حضرت امیر در خطبه ی 185 می فرمایند: لَم تُحِط بِهِ الاَوهامُ بَل تَجَلّی لَها بِها وَ بِها اِمتَنَع مِنها)(اوهام بر ذات او احاطه ندارد بلکه با آثار عظمت خود بر آنها تجلی کرده است و نشان داد که او را نمی توانند تصور کنند.) 5 – تجلی به معنی شناخت قلبی و بروز شدید فطرت که غیر شناخت عقلی و مفهومی است . شناختی که با حذف مقدمات شناخت و استدلال و برهان است. تجلی به معنی شناختی که با رؤیت قلب ودل حاصل شود این شناخت شناختی است که غیر شناخت عقلانی و بدون واسطه بدون اسباب و جهات جسمی ومادی است. این شناخت به حس و تعقل نیست بلکه شناخت خودش بدون واسطه ی استدلال . مثل حب و بغض نسبت به شی. مانند شناخت خودمان از خودمان که بدون استدلال است . این شناخت رؤیت قلب تعبیر شده است و قلب انسان بدون هیچ جهات مادی خداوند را می یابد این معنا در ارتباط با حضرت حق به «تجلی» تعبیر شده است. این حالت در انسان وجود دارد ولی و از بین نمی رود ولی مستور می شود و آن وقتی است که به اشتغالات دنیوی و معاصی آلوده شد که در این صورت کمرنگ می شود . حال اگر این حالت فطری ودریافت درونی و قلبی چنان قوت یابد که تمام وجود و اراده و خواست و شئونات انسان را دربر بگیرد ، از آن به تجلی تعبیر می شود. این حالت به صورت اکمل و اتم در وجود مبارک حجج الهی است که اراده آن ها با اراده الهی یکی است و آنان مظهر اسمای خداوند می شوند . تهیه و تنطیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:13  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیظاهر و باطن خدا
«هُو الأَول والآخِرُ والظَّاهِرُ والبَاطِنُ وهُو بِکُل شَیْءٍ عَلیمٌ(3)» [اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چیزی داناست] 1) ابن ابو یعفور روایت کرد: از امام صادق علی السلام در باره کلام خداوند عز و جل«هُو الأَول والآخِرُ والظَّاهِرُ والبَاطِنُ وهُو بِکُل شَیْءٍ عَلیمٌ» پرسیدم و گفتم: مقصود از اول را دانستیم، اما تفسیر آخر چیست؟ پس فرمود هر چیزی نابود می شود و یا تغییر می کند یا دچار تغییر و زوال می شود، یا از رنگی به رنگ دیگر و از شکلی به شکل دیگر، از صفتی به صفت دیگر و از فزونی به نقصان تغییر می یابد، جز پروردگار جهانیان. او پیوسته به یک حالت است، او تنها اول است قبل از هر چیزی. او تنها آخر است، بی آن که زوال یابد. صفات و نام های او تغییر نمی کند، در حالی که صفات و اسماء غیر او تغییر می یابد. مانند انسان که مدتی خاک است و زمانی گوشت و خون و مدتی «جنازه و استخوان پوسیده» و یا مانند «بسر» که مدتی «بلح» و مدتی «بسر» و زمانی رطب و زمانی خرما است. این چنین صفات و اسامی آن تغییر می یابد، حال آن که خداوند عز و جل بر خلاف آن است.#1# 2) از امام صادق علیه السلام در باره الاول و الاخر سئوال شد و آن حضرت فرمود: اول یعنی اولی پیش از او نبوده است، و آغازی قبل از او نبوده است. آخر به معنای نهایتی که صفت مخلوقات است، نمی باشد، بلکه به معنای قدیم است. اول و آخری است که پیوسته بوده و هست و آغاز و پایان ندارد و حدوث بر او واقع نمی شود. و از حالتی به حالت دیگر تغییر نمی یابد و خالق هر چیزی است.#2# 3) از امام رضا علیه السلام در حدیثی که در آن اسامی خداوند تعالی را تفسیر می کند، روایت شده است که نام ظاهر بدین سبب نیست که بر اشیا سوار شده و بر پشت آن نشسته است و بر قله آن قرار گرفته است، بلکه به سبب توانایی و غلبه و قدرت بر آن است، همان طور که اگر شخصی بگوید، بر دشمنانم آشکار شدم و خداوند مرا بر دشمنم آشکار گرداند، از غلبه بر دشمن خبر می دهد و ظهور خداوند بر اشیا نیز چنین است. معنای دیگرش این است که او برای هر آن که او را طلب کند، ظاهر است و چیزی از او پنهان نمی ماند، و اوست مدبر هر آن چه خلق کرده است. پس کدامین ظاهر از خداوند آشکارتر وواضح تر است؟ زیرا به هر سو روی آوری، مخلوقات او را می بینی. اگر تنها به خود بنگری، آثار او را می یابی، در حالی که ظاهر در میان اشیا بدین معناست که خود آن شیء و حدودش واضح است. در مورد لفظ مشترک هستیم، اما از لحاظ معنا متفاوت هستیم (اشتراک لفظی). باطن به معنای رفتن در میان و باطن اشیاء نیست که در آن فرو رود، بلکه بدین معناست که علم و حفظ و تدبیر اشیا را در باطن خود دارد و در برگرفته است همان طورکه «اَبْطَنْتُه» یعنی در مورد آن آگاه هستم و به پنهانی های رازش عالم هستم، پنهان و نهفته است و غایب از نظرهاست. در مورد لفظ مشترک هستیم، اما از لحاظ معنا متفاوت هستیم. (اشتراک لفظی دارد)#3# 4) جابر بن عبدالله روایت کرد: عمار را در کوچه ای در مدینه دیدم و در باره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از اوسئوال کردم. او خبری را برای من بیان کرد مبنی براین که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد در میان جمعی از قومش بود. هنگامی که نماز صبح را خواند، به سوی ما آمد. با هم نشسته بودیم که خورشید طلوع کرد. در آن زمان علی بن ابی طالب علیه السلام بر ماوارد شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقابلش برخاست و بین دو چشمش را بوسید و او را به گونه ای نزد خود نشاند که زانوهایشان به یکدیگر چسبیده بود. سپس فرمود: ای علی! برخیز و با خورشید سخن بگو، زیرا او با تو سخن می گوید. مردم برخاستند و می گفتند: آیا معتقدی که خورشید با علی سخن می گوید؟ برخی می گفتند: او همیشه پسر عموی بی مقدارش را مدح می کند و می ستاید. علی علیه السلام خارج شد و به خورشید گفت: ای مخلوق خداوند! چگونه ای؟ پس خورشید گفت: نیکویم، ای برادر رسول خدا! ای اول و ای آخر! ای ظاهر و ای باطن! ای کسی که به همه چیز آگاهست. علی علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بازگشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لبخند زد و فرمود: علی! تو می گویی یا من بگویم؟ فرمود: از زبان شما بشنوند بهتر است ای رسول خدا! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سخن خورشید به تو چنین بود: ای اول، زیرا تو اولین کسی هستی که به خدا ایمان آورد. گفت: ای آخر، زیرا تو آخرین کسی هستی که در هنگام غسلم مرا به چشم خود خواهی دید. گفت: ای ظاهر! زیرا تو اولین کسی هستی که بر پنهانی های رازم آگاه می شوی و گفت: ای باطن! زیرا تو تنها تویی که باطن علم مرا می شناسی و گفت: تو عالم به هر چیزی هستی، زیرا خداوند علمی از حلال و حرام وواجبات و احکام و تنزیل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و مشکل را نازل نکرد، مگر آن که تو عالم به آن باشی. اگر گروهی از امتم آن چه را نصاری در مورد عیسی گفتند، در مورد تونمی گفتند، سخنی می گفتم که بر هر گروهی می گذشتی، خاک قدمت را مایه شفای بیماری خویش می یافتند. جابر گفت: هنگامی که عمار سخنش را به پایان رساند، سلمان آمد. عمار گفت: سلمان هم با ما بود. سلمان هم همان سخنی را گفت که عمار بیان کرد.#4# 1 - کافی، ج 1، ص 89، ح 5 2 - کافی، ج 1، ص 90، ح 6 3 - کافی، ج 1، ص 95، ح 2 4 - تأویل الآیات، ج 2، ص 654، ح 1
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:8  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیمقام کن
از شگفتی های انسان این است که نیرویی را در فعل و تحریک و حرکت خود متحمل است که از طاقت امثال وی خارج است . صدور همه معجزات و خوارق عادات از انسان باذن الله از همین باب است . مراد از اذن خدا در اینجا همان مشیت نافذه است که در سر ولی کامل متصرف در ماده کائنات موجود است. "وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِی ۖ وَتُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِی ۖ وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِی" " و به هنگامی که به اذن من از گل پرنده خلق می کردی پس در آن می دمیدی ، پس به اذن من پرنده می شد و نابینا و پیس را به اذن من شفا می بخشیدی و مردگان را به اذن من زنده می کردی "عارف از این مقام به " مقام کن " تعبیر می کند ، پس هرکس صاحب مقام کن گردید به امر وی " کن " هرچه را بخواهد باذن الله انجام می دهد. صاحب مقام کن صاحبان همت ، بلکه صاحب الامر است و آن بالاتر از رتبه ی صاحب همت می باشد. عارف به همت خویش آنچه را که در خارج از محل همت وجود پیدا می کند ، خلق می کند ولیکن پیوسته همت آن را حفظ می کند چنانکه شیخ اکبر در فص اسحاقی فصوص الحکم فرمود. وی در فتوحات فرمود :" مجاهدت نمودن نسبت به ارباب همت ها منتج معارف است ، ولی برای دیگران تنها صفای وقت و رقت حال می آورد . " انسانی که صاحب همت و اراده گردید و واجد مقام کن شد ولایت تکوینی دارد و در عروجش متحد با نفس رحمانی می گردد.در حدیث قدسی آمده است : " یابن آدم خلقتک للبقاء وانا حی لا اموت اطعنی فیما امرتک وانته عما نهیتک اجعلک مثلی حیاً لا تموت . وورد عن النبی ص فی صفة اهل الجنة انه یاتی الیهم الملک فاذا دخل علیهم ناولهم کتاباً من عند الله بعد ان یسلم علیهم من الله فاذن فی الکتاب من الحی القیوم الذی لا یموت الی الحی القیوم الذی لا یموت واما بعد فانی اقول للشیء کن فیکون وقد جعلتک الیوم تقول لشیء کن فیکون " یعنی خدای عز و جل فرمود ای فرزند آدم تو را برای بقا خلق کردم و من زنده ای هستم که نمی میرم ، مرا در آنچه فرمان دادم فرمان بر ، و از آنچه تو را نهی کردم منتهی شو تا تو را همانند خویش زنده ای قرار دهم که نمی میرد ، من آنم که وقتی به چیزی می گویم بشو پس می شود ، در آنچه تو را فرمان دادم فرمان ببر تو را همانند خویش می کنم وقتی به چیزی بگویی بشو پس بشود . "منبع : عیون مسائل نفس - عین چهل و نهم.
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:0  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیاصلح از نگاه حضرت علی کیستبا توجه به برگزاری انتخابات ، وظیفه ما در انتخاب فرد شایسته و اصلح امری واضح و مبرهن است. اما سوال اینجاست که شاخصه های مهم یک فرد اصلح چیست؟ شاخصه های مهم یک کارگزار حکومت اسلامی در کلام امیر مومنان و مولای متقیان(ع) چنین تشریح شده است: ۱- ایمان و تقوا: توصیه امام علی (ع) به مالک اشتر در این خصوص شنیدنی است “ای مالک، مالک نفس خویش باش و آن را بدست هوا مسپار، نفس خویش را با ترک خواهش ها بکُش و به هنگام سرکشی عنانش را بکش که نفس، پیوسته به بدی فرمان می دهد جز آنکه خدای رحم کند و در اجابت نفس در نارواها بخل ورزد.” در واقع این شاخصه اصلی ترین و جامع ترین شاخصه یک کارگزار حکومت اسلامی است؛چرا که هر کس دارای تقوای الهی است بقیه آیتم های یک کارگزار حکومت اسلامی را نیز داراست. ۲- رعایت عدالت و انصاف: رعایت و برقراری عدالت یکی از مهمترین وظایف یک مدیر اسلامی است. عدالت مبنای همه حرکتهای صحیح مدیریت است که در اثر وجود عدالت همه چیز در جای خود قرار می گیرد. یک نماینده عادل کسی است که به مشکلات شهروندان حوزه انتخابیه اش فارغ از همه نگاههای سیاسی، عقیدتی و … رسیدگی کند. به تعبیر جالب یکی از کاندیداها که می گفت : “بنده دکتر هستم و فقط دو چیز را می شناسم: درد و درمان؛ وقتی بیماری به نزد من برای معالجه می آید از او نمی پرسم چه مذهبی داری و گرایش سیاسی و عقیده ات چیست؟ بلکه صرفا چون بیمار است در جهت بهبود او تلاش می کنم، نگاه یک نماینده نیز به مشکلات مردم باید چنین باشد بدین معنا که مشکلات مردم همانند یک بیماری است که می بایست در جهت حل آنها اهتمام نمود” ۳- پاکی و صلاحیت خانوادگی: امام علی (ع) می فرماید: «…مِنْ أَهل البُیُوتاتِ الصّالِحَه» «کارگزاران دولتی را…از خاندان های پاکیزه و با تقوا…انتخاب کن.» همچنان که در علم روانشناسی نیز ثابت شده است، پاکی و فضایل اخلاقی و انسانی خانواده اثر بسزایی در تربیت افراد و فرزندان خواهد داشت. آنانکه در خانواده های پست، تنگ نظر، کوته بین، کینه ای و بدخلق و… تربیت و بزرگ شوند، خواه ناخواه اگر مسئولیتی را بپذیرند، با تنگ نظری و کوته بینی و دیده پست و کینه توزانه با افراد تحت امر یا مافوق خود برخورد خواهند نمود. برخلاف کسی که در خانواده ای بلند مرتبه، دارای فضائل انسانی و اخلاقی و… رشد و نمو کرده باشد؛ طبیعی است چنین شخصی در هر پست و مقامی که باشد، آثار نیک او به زیردستان و بالادستان تراوش و سرایت خواهد کرد و به همین جهت است که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، این نکته را از معیارهای گزینش حاکمان جامعه قرار داده و بر آن تأکید نموده اند. ۴- سابقه مسلمانی و دلبستگی دینی: «من اهل…القَدَم فی الاسلامِ المُتُقَدِّمَة» «و از میان آن ها افرادی را که…پیشگامتر در اسلامند، برگزین.» از جمله معیارهای گزینش حاکمان را دلبستگی به اسلام و مسأله سابقه اسلامی برشمرده اند. سزاوار نیست حاکم و زمامدار جامعه اسلامی از تازه مسلمانان باشد. آنان که در زیر فشار اهل کفر و طاغوت، حقیقت را پیدا نموده و با رضایت، قلب خویش را به اسلام و ایمان منوّر کرده و اندیشه ای جز اعتلای پرچم توحید نداشتند و در این راه از جان و مال و آبروی خویش مایه گذاشته اند، با آنان که از روی ناچاری و برای حفظ جان خویش و یا در پی کسب منافعی، بر سفره آماده نشسته اند، قابل مقایسه نمی باشند. بنابراین با بررسی سوابق انقلابی و مبارزاتی کاندیداهای موجود در زمان طاغوت و جنگ تحمیلی، همچنین فعالیتهای جهادی آنها در جهت کمک به محرومین می توان پی برد که کدامیک از آنها دلبستگی بیشتری به دین و مکتب امام حسین (علیه السلام) دارد. ۵- پرهیز از غرور و خودپسندی: یکی از بیماریهای مُهلک یک کارگزار، گرفتار خودپسندی شدن و اینکه به محض منصوب شدن به یک مدیریت “خود را بالاتر از دیگران دیدن” است. کارگزاری که دچار خودپسندی می شود از جستجوی مرحله بهتری برای کار خود و بالا بردن سطح آن باز می ایستد و هم از دیدن و پذیرفتن نوع بهتری از کار مورد نظر باز می ماند، بنابراین ما می بایست کسی را بعنوان کارگزار اصلح انتخاب کنیم که رزومه کاری گذشته اش آلوده به خود شیفتگی مدیریتی نباشد! حضرت علی (ع) در نامه خویش به مالک اشتر می فرمایند: «اگر قدرت و مقامی که به دستت رسیده برایت خودپسندی و عجب آورده و کبریا و عظمتی برای خود پنداشتی، ملک خدای بالای سرت را بنگر، بیندیش که قدرت هایی که تو در حق خود نداری او درباره تو دارد… که خدا هر جباری را ذلیل گرداند و هر گونه فخرفروشی را زبون سازد.» ۶- مشورت با دیگران: امام علی (ع) می فرماید: مبادا بگویی من نیرومندم، امر می کنم و دستوراتم را اجرا می کنم. زیرا این روش موجب فساد فکر، تضعیف دین و نزدیک شدن به انحراف است. بنابراین داشتن یک گروه مشورتی قوی که در زمینه های مختلف فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و مذهبی دارای تخصص می باشد برای یک نماینده مجلس که می خواهد در زمینه های مختلف قانونگذاری کند و یا مشکلات حوزه انتخابیه اش را واکاوی و راه حل مناسب جهت حل آن پیدا کند، امری لازم و ضروری است. جای بسی تعجب است که در برخی محافل این امر تعبیر به وابستگی می شود! آیا اگر یک مسئول عملی را بدون مشورت با دیگران آن هم در شرایطی که تصمیمش تاثیر گذار در سرنوشت مردم است به صرف اینکه از نظر او عاقلانه است اجرا کند، آن وقت او مستقل است؟!! ۷- خدمت عاشقانه و توجه به محرومین : پس از پذیرش مسئولیت، کارگزار باید تمام حسابگری های نفسانی را به کناری نهد و با تمام وجود خود را وقف انجام وظیفه نماید. بر خلاف کسانی که تصور می کنند مدیریت یعنی دست کشیدن از کار و تنها نظاره گر بودن؛ چراکه آن مقدمه ایست برای تن پروری و راحت طلبی. بنابراین یکی از شاخصه های مهم یک کاندیدای اصلح این است که وقتی به گذشته او نگاه می کنیم در شرایط حساس از منافع شخصی خود گذشته و با نیت الهی خدمت به محرومین، منفعت طلبی و راحت طلبی را رها نموده و بار مشکلات جامعه را به دوش کشیده است. کسی که خود درد فقر را چشیده و حجم زیادی از کارنامه اعمالش کمک به نیازمندان محرومین و مستضعفان بوده است. ۸- وفای به عهد: امام علی (ع) در منشور خود به مالک اشتر چنین می فرماید: “اگر مشکلی رخ داد که ناچار شدی با دشمن صلح برقرار کنی یا عهد یا میثاقی ببندی باید به پیمان خود وفادار باشی، قرارداد را با کمال درستی محترم شماری و جانت را سپر پیمان سازی.” نکته جالب و قابل تاملی که در کلام مولا وجود دارد این است که ایشان توصیه می کنند به “وفای به عهد با دشمن”، حتی اگر جانت در این راه به خطر بیفتد. حال سوال اینجاست به نظر شما یک کارگزار حکومت اسلامی نسبت به عهد و پیمان خود با مردم که در واقع خدمتگزار آنها محسوب می گردد می بایست چگونه باشد؟! برادر و خواهر عزیز مطالبی که گفته شد بخش مهمی از ویژگیهای یک کارگزار حکومت اسلامی از نگاه مولای متقیان امام علی (ع) می باشد که می تواند چراغ راه ما جهت انتخاب فرد شایسته و اصلح در انتخابات مجلس شورای اسلامی باشد. در تاریخ انقلاب ما کم نبوده است شرایط حساسی که بواسطه آنها می توان در کارنامه گذشته کاندیداهای موجود کنکاش کرد که عملکرد کدامیک از انها با کلام نورانی حضرت آقا نزدیک تر بوده است؛ از جمله آنها می توان به مبارزات با نظام شاهنشاهی، تلاش در صحنه های علمی و تخصصی، ایجاد نهادهای انقلابی پس از پیروزی انقلاب، جنگ تحمیلی، در صحنه جهاد بودن و کمک به محرومین و مستضعفین. اینها مواردی است که به ما کمک شایانی در جهت شناسایی فرد شایسته می کند. اما نکته آخر اینکه ما آزاد هستیم در مملکتی که به نام امام زمان(عج) مزین است به هر کسی که فکر می کنیم شایستگی این سمت را دارد رای دهیم، اما این نکته را از ذهن خارج نکنیم که ما بعنوان یک مسلمان در قبال انتخابمان در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی مسئول هستیم.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:3  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیعلم خدا دادی
رابطه علم لدنی و علوم مادی آیا علم لدنی و توحیدی ای که به پیامبران و ائمه اطهار(س) داده شده دربرگیرنده علوم مادی و طبیعی هم می شود یعنی هر کس که علمش را مستقیمأ از خداوند دریافت کند ،«العلم نور قذفه الله فی قلوب من یشاء» می تواند دانشمندترین افراد در علوم مادی هم باشد ؟ ویا این علم تنها مختص به عوالم معنوی است و تنها در موضع روحانیت و هدایت مطرح می شود؟ علم لدنّی، علمی است که خداوند بدون اکتساب بندگان، به آنان عطا میکند؛ یعنی، علومی که بدون استاد وتعلیم و تعلّم، خداوند به افراد عنایت میکند؛ مانند علم پیامبران و ائمه(ع) و بعضی از اولیا اما اینکه آیا شامل علوم مادی هم می شود ؟ بله علم لدنی صرفا مختص امور معنوی نیست و شامل امور و علوم مادی هم می شود . در واقع علم لدنی بدون واسطه و کلاس و درس و تحصیل به فردی افاضه می شود اما اینکه به دلیل اینکه از غیب است و نوع رسیدن به این مقام از راه معنوی است پس باید شامل علوم معنوی هم بشود خیر اینطور نیست ؛ علم لدنی شامل تمامی امور و حوزه های علوم میشود و از این حیث فرقی بین علوم نیست. مثلا خداوند به حضرت سلیمان علم زبان داده بود که حتی زبان حیوانات را میدانست و با مورچگان صحبت میکرد و ... اگر در احوالات و زندگی ائمه (ع) دقت کنیم بوضوح می بینیم که آنان بتصریح و یا اشاره - بسته به سطح مخاطب خویش - از مسائلی صحبت میکنند که مربوط به حوزه علوم مادی می شود ، مثل طب ، شیمی ، علوم و تکنولوژی ، امور رزمی . قرآن کریم صراحت دارد به اینکه خداوند به حضرت داوود صنعت زره سازی را آموخت : «وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَّکُمْ لِتُحْصِنَکُم مِّن بَأْسِکُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاکِرُونَ»(1) و به [داوود] فن زره [سازى] آموختیم تا شما را از [خطرات] جنگتان حفظ کند پس آیا شما سپاسگزارید این موارد و امور دیگری که در خبرها از ائمه هدی علیهم السلام در باره علوم روز ، طب علم شیمی و ... به ما رسیده نشان میدهد که علم لدنی دایره محدودی ندارد و همه ی علوم را شامل می شود . پرسش: امامان از چه زمانی صاحب علم لدنی میشن،از کودکی؟ موقع تولد؟ یا فرا رسیدن زمان امامت؟ پاسخ: بستگی به اراده و خواست خداوند در خصوص یک فرد دارد . علم لدنی تنها به امامان و معصومان (ع) داده نمی شود تا تصور کنیم هر زمان امام (ع) به مقام امامت نائل شدند - چه در کودکی و چه در بزرگسالی - به علم لدنی دست یابند بلکه به بسیاری از افراد غیر معصوم و اولیای الهی علم لدنی اعطا شده است . البته علم لدنی امام معصوم (ع) با دیگران - هرچند معصوم هم باشند - متفاوت است . آصف ابن برخیا که تخت بلقیس را قبل از یک پلک زدن نزد حضرت سلیمان (ع) حاضر ساخت کسی بود که به تعبیر قرآن کریم بخشی از علم کتاب - یا بخشی از علم لدنی - به او عطا شده بود نه همه ی علم کتاب : «قال الذی عنده علم من الکتاب» این مساله نشان میدهد که علم لدنی مراتبی دارد که افراد بر اساس شرایط و موقعیت خویش از آن بهره مند می شوند . پرسش: به نص صریح قران ، هیچ یک از پیامبران دارای علم لدنی نبودند چه برسد به امامان. یکی از ویژگیهای دارا بودن علم لدنی ، اطلاع مستمر از غیب است و هیچ بشری ولو پیامبران نمی توانند حائز این ویژگی باشند. در قران خضر دارای این ویژگی است و چون دارای این ویژگی است نمی تواند پیامبر ناس باشد و موسی پیامبر نتوانست با او همراهی کند پس چگونه مردم می توانند با پیامبری همراهی کنند که دارای علم لدنی است. پاسخ : علم غیب مثل همه چیزهای دیگر مختص خداست . غیر خدا هیچکس هیچ چیز و از جمله علم غیب ندارد. غیر خدا هر که و هر چه باشد، به ذات خود جز فقر محض نیست . از خود هیچ ندارد . هر چه دارد عطای خداست. اگر انسان ها به حوزه هایی از علم آگاهی دارند و با چشم و گوش و دیگر حواس به زوایایی از جهان آگاهی می یابند، این عطای عمومی خداست اما علم به زوایای پنهان از حواس و علم به جهان های برتر از حواس که "علم غیب" نامیده می شود، اختصاص به خدا دارد . غیر خدا را به این حوزه راهی نیست مگر این که خدا آگاهی دهد و مشرف گرداند: «قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللَّه»(2) بگو: هیچ کس در آسمان ها و زمین غیب نمىداند مگر اللَّه. «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاَّ هُو»(3) کلیدهاى غیب نزد اوست. جز او کسى را از غیب آگاهى نیست. «ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا»(4) پیش از این نه تو آن ها را مىدانستى و نه قوم تو. إ«ِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّه»(5) بگو: هیچ کس در آسمان ها و زمین غیب نمى داند مگر اللَّه. و از زبان پیامبران به صراحت اعلام می کند که ما غیب نمی دانیم و از پنهان آگاه نیستیم: «وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ»(6) اگر علم غیب مى دانستم ، بر خیر خود بسى مى افزودم و هیچ شرى به من نمى رسید. «وَ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ»(7) به شما نمى گویم که خزاین خدا در نزد من است. و علم غیب هم نمى دانم. اما خداوند که "فعال ما یشاء" هست و اختیار مطلق دارد، می تواند هر کس را که بخواهد بر همه غیب یا بر بعض از غیب آگاه سازد .کسی هم نمی تواند بر خدا حکم کرده و او را از این عطا منع گرداند. خداوند اعلام کرده که پیامبران و برگزیدگانش را بر غیب (به صورت مطلق یا محدود) آگاه می کند: «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ»(8) خدا بر آن نیست که شما را از غیب بیاگاهاند، ولى برخى از پیامبرانش را که خود بخواهد برمىگزیند. «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول»(9) او داناى غیب است و غیب خود را بر هیچ کس آشکار نمىسازد، مگر بر آن پیامبرى که از او خشنود باشد. همچنین در خصوص حضرت عیسی (ع) آمده است که ایشان از غیب مردم و آنچه در خانه پنهان و ذخیره کرده بودند خبر میدادند و این خود علم به غیب است : «َأَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ» (10) نشانه اى از طرف پروردگار شما، برای تان آورده ام . از گِل، چیزى به شکل پرنده مى سازم. سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده اى مى گردد. به اذن خدا، کورِ مادرزاد و مبتلایان به برص [پیسى] را بهبودى مى بخشم . مردگان را به اذن خدا زنده مى کنم .از آنچه مى خورید، و در خانه هاى خود ذخیره مى کنید، به شما خبر مى دهم .مسلماً در این ها، نشانه اى براى شماست، اگر ایمان داشته باشید! عیسی بنده برگزیده خداست و به اذن و اراده خدا از غیب خبر می دهد. بنا بر این آیات، خدا به برگزیدگان و رسولان خود علم غیب می دهد .بنا بر روایات، امامان جانشینان رسول خدا هستند . همه شؤون رسول خدا جز وحی و نبوت را دارند .طبیعی است که خدا وقتی بخواهد کسی را خلیفه و مظهر خود گرداند و واسطه هدایت و فیض خود قرار دهد، به او علم غیب و تسلط بر زمان و مکان و زبان ها و...را خواهد داد . به اراده خدا فراتر از زمان و مکان و دیگر محدودیت ها خواهد بود . همه این ها به اذن و اراده خداست. بنابراین علم غیب و علم لدنی مراتبی دارد و شخصی که ازاین علوم برخوردار می شود معنایش این نیست که همه ی غیب را میداند یا مستمرا باید از غیب مطلع باشد بلکه آنچه پروردگار در حق او صلاح بداند و تا زمانی که ذات اقدسش جل وعلی بخواهد هر یک از بندگانش را که بخواهد از علوم غیبی و لدنی بهره مند میکند دلیلش هم مراتبی است که آیات کریمه از اعطای علم کتاب ذکر نموده اند : «قال الذی عنده علم من الکتاب»(11) «ویقول الذین کفروا لست مرسلا قل کفی بالله شهیدا بینی وبینکم ومن عنده علم الکتاب»(12) و نیز آیاتی که قبلا ذکر شد همه دلالت دارد بر اینکه علم غیب مختص خداست اما به هر که بخواهد و به هر میزان که بخواهد عطا میکند . پرسش : اگر علم لدنی پیامبر وابسته به ارتباط مستمر با وحی نیست پس چرا پیامبر پاسخ افرادی را که از او در مورد گذشته و آینده می پرسیدند موکول به آمدن وحی و جواب الهی می کردند و هیچگاه خود به شخصه پاسخ افراد را نمی دادند؟ پاسخ : ما مدعی نیستیم که یک فرد برای دانستن غیب نیاز دارد از همه ی غیب مطلع باشد یا مستمرا از غیب مطلع باشد بلکه بر طبق آیات قران کریم : «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ» خدا بر آن نیست که شما را از غیب بیاگاهاند، ولى برخى از پیامبرانش را که خود بخواهد برمى گزیند. «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول» او داناى غیب است و غیب خود را بر هیچ کس آشکار نمى سازد، مگر بر آن پیامبرى که از او خشنود باشد. خداوند هر مقدار از غیب را که بخواهد به بندگان برگزیده اش عطا میکند و به همین دلیل هر گاه سوالی از پیامبر (ص) می شد که پاسخش را نمیدانستند ، آنرا موکول به وحی الهی میکردند . بین آیاتی که از یک طرف علم غیب را من حصر به خداوند کرده و دستهای که این علم را برای بعضی از بندگان خود،مانند رسولان، اثبات میکند، هیچ گونه منافاتی نیست؛ چرا که علم به همهٔ غیبها به نحو استقلال،مختص به خداوند است؛لیکن بر اساس مشیتش، بعضی از بندگان خود را به هر مقدار از غیب که بخواهد آگاه میکند، پس علم غیب اولاً علم به همهٔ غیوب نیست و ثانیاً بنده در داشتن آن استقلالی ندارد.(13) علم غیب که خدا به بندگانش عطا میکند ،با علم غیب خداوند ، تفاوت ذاتی دارد، زیرا علم غیب خدا ذاتی اوست، ولی علم غیب بندگان عطای خداوند می باشد. آنچه به خدا اختصاص دارد ، علم غیب ذاتی است که هیچ کس غیر خدا ندارد . آنچه که به بندگانش عطا نموده ، علم غیب اهدایی خداست که به هر کس بخواهد ، می دهد. پرسش: شما در این بیانات علم لدنی پیامبر (ص) با علم غیب برابر فرض کردید آیا چنین برابری صحیح است یا تفاوتی بینشان وجود دارد؟ پاسخ : خیر برابر است .پیامبر(ص) و امام (ع) علاوه بر علم عادی که برای نوع بشر قابل تحصیل است از علم لدنی و خدادادی (علم غیب ) بهره مندند پیامبر (ص) و امام (ع ) به حسب علو رتبه وجودی شان با لطف و اذن الهی به سرچشمه علم الهی متصل می شوند و از حقایق حوادث عالم همان گونه که در متن واقع هستند آگاه می شو ند یعنی علم غیب پیامبر (ص) و امام (ع) از سنخ علم الهی و اتصال به منبع علم الهی است. پرسش: بنابراین گفته های شما، علم غیب پیامبر به یکباره و دفعی بر پیامبر نازل نشده بلکه به طور تدریجی و در طول زمان و به اذن خداوند به پیامبر افاضه می شده است . پاسخ : بله این مساله را از ملاحظه آیاتی از قران کریم می توان دریافت : «وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ»(14). اگر علم غیب مى دانستم ، بر خیر خود بسى مى افزودم و هیچ شرى به من نمى رسید. «وَ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدی خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ»(15) به شما نمى گویم که خزاین خدا در نزد من است. و علم غیب هم نمى دانم. ــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت ها (1) انبیاء /80 . (2) نمل/65. (3) انعام/59. (4) هود/49. (5)یونس/20. (6)اعراف/188. (7)هود/31. (8)آل عمران/179. (9)جن/26،27. (10)آل عمران/49 . (11)نمل/40. (12)رعد/43. (13) مقاله غیبت و شهادت از نظر علامه طباطبایی، پروین ایرانپور ، فصلنامه بینات، شماره 55 . (14)اعراف/188. (15)هود/31. کانون گفتگوی قرآنی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 17:1  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی آرمان خواهی
یکی از فرائض هم فرائض دانشجویی است. قشر دانشجو یک قشر ممتاز است، یک قشر ویژه است؛ به دلایلی که من در این جلسات ماه رمضان سالها با دانشجوها مکرّر گفتم و دیگر نمیخواهم تکرار بکنم؛ یک فرائضی دارد. اوّلین فریضهی دانشجویی عبارت است از آرمانخواهی. یکعدّهای تبلیغ میکنند و وانمود میکنند که آرمانخواهی مخالف واقعگرایی است؛ نه آقا، آرمانخواهی مخالف محافظهکاری است، نه مخالف واقعگرایی. محافظهکاری یعنی شما تسلیم هر واقعیّتی -هرچه تلخ، هرچه بد- باشید و هیچ حرکتی از خودتان نشان ندهید؛ این محافظهکاری است. معنای آرمانگرایی این است که نگاه کنید به واقعیّتها و آنها را درست بشناسید؛ از واقعیّتهای مثبت استفاده کنید، با واقعیّتهای سلبی و منفی مقابله کنید و مبارزه کنید. این معنای آرمانگرایی است. چشمتان به آرمانها باشد. این اوّلین فریضهی دانشجو است.
گزید ه ای از سخنان مقام معظم رهبری در دیدار با دانشجویان
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 16:23  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی جدال و نزاع
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:58  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیعزت نفس
راه های تقویت عزت نفس از منظر قرآن
عقیق:عزت نفس یا حرمت نفس اصطلاحی در روانشناسی است برای بازتاب ارزیابی یا برآورد یک فرد از ارزش خود. به تعبیر دیگر عزت نفس، باوری است که فرد، درباره ارزش و اهمیت خود دارد. این حس از مجموع افکار، احساسات، عواطف و تجربیات فرد در طول زندگی ناشی میشود. حرمت نفس را میتوان با عوامل مختلف توضیح داد از جمله فردی که حرمت نفس دارد معتقد است که انسان مقدّس است. داشتن عزت نفس بالا برای رسیدن به موفقیت بسیار مهم است کسانی که عزت نفس بالایی دارند معمولا در زندگی تصمیمات درستی میگیرند. همه افراد، صرف نظر از سن، جنسیت، زمینه فرهنگی، جهت و نوع کاری که در زندگی دارند، نیازمند عزت نفس هستند. در حقیقت بررسیهای گوناگون روان شناسی حاکی از آن است که چنانچه نیاز به عزت نفس ارضا نشود، نیازهای گسترده تر نظیر نیاز به آفریدن پیشرفت و یا درک استعداد بالقوه محدود میماند. عزّت که در اصل یک کلمه عربی است در لغت به معنای محکم و نفوذ ناپذیر است. «اَرْضٌ عَزیزَةٌ» یعنی زمینی که آب در آن راه نیابد. این واژه از نظر اصطلاحی اجتماعی به معنای حالتی است که از شکست انسان پیشگیری میکند (حالت شکست ناپذیری) و مانع مغلوب شدن او میگردد.1 امام علی(ع) فرمود: مَنْ اَعَزَّ به غیرِ اللّه اَهْلَکَهُ الْعِزُّ؛ کسی که از طریق غیر خدا به عزت برسد، همان عزّت [غیر واقعی] او را به هلاکت میرساند. در قرن حاضر پس از گسترش دانش رواشناسی، عزت یکی از موضوعات اصلی آن واقع شده و درباره تحقیقات بسیاری شده است چنانکه در سطرهای پیشین تعاریفی از آن گذشت اما مسلمانان در زمینه تقویت این روحیه انسان ساز و زندگی ساز سابقه ای به درازای عمر اسلام داشته و آن را از آموزه های بلند آن گرفتهاند. بر اساس تعالیم دین اسلام سرچشمه اصلی عزت خداوند است، و تمام عزتها از آن اوست. چنانکه خداوند تبارک در دهمین آیه سوره فاطر میفرماید:«فَللّه الْعِزَّةُ جَمیعاً؛ پس همه عزتها از آن خداوند است». از این رو وقتی که سرمنشأ واقعی عزّت خداوند است، بدست آوردن عزّت از غیر طریق الهی، به هر صورتی که باشد ذلّت است. امام علی(ع) فرمود: مَنْ اَعَزَّ به غیرِ اللّه اَهْلَکَهُ الْعِزُّ؛ کسی که از طریق غیر خدا به عزت برسد، همان عزّت [غیر واقعی] او را به هلاکت میرساند.2 میل و علاقه به «عزت» و فرار و تنفر از «ذلت» یک امر فطری است که در نهاد تمام انسانها وجود دارد، شکوفایی «عزت» نیاز به علل و عواملی دارد که عدم توجه به این عوامل سبب خاموشی آن میشود، و در مقابل حالت ذلت و مغلوب شدن و پذیرش شکست در انسان تقویت میشود. از این رو بر آن شدیم تا با مراجعه به قرآن کریم کلیدهای دست یابی به عزت را بشناسیم. 1- توکل به خداوند متعالی قرآن کریم میفرماید:«مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّه فَلِلَّهِ الْعِزَّه جمیعاً 3 کسی که خواهان عزت است، عزت یکسره از آن خداست». معنای آیه مذکور این است که هر کس عزت میخواهد باید آن را از خداوند متعال طلب کند، زیرا همه عزت مُلک از آنِ خداوند است، و انسان در سایه عبادت و پرستش خدا و تسلیم در برابر او و ایمان و عمل صالح به عزت میرسد. 2- تمسک به قرآن بنابر آموزه های قرآن کریم تمسک به کلام خدا و استمداد از آن عامل عزت و سربلندی میداند؛«تَنْزِیلُ الْکِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ؛4 این کتابی است که از سوی خداوند عزیز و حکیم نازل شده است.»چون خداوند متعال منشأ عزت و عظمت است، قرآن کریم نیز که کلام و سخن اوست در بردارنده عوامل عزت و بزرگواری انسان است. خداوند متعال میفرماید: «فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ»؛ آنچه را بر تو وحی شده محکم بگیر که تو بر صراط مستقیمی، و این مایه یادآوری (و عظمت) تو و قوم تو است و به زودی سۆال خواهید شد.5 3- توسل به پیامبر(ص) و خاندان مطهر ایشان قرآن درباره پیامبر اکرم میفرماید:«وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ»؛6 و تو اخلاق بزرگ و برجستهای داری.». از جمله فضایل برجسته اخلاقی، عزت و شرافت نفس است. رسول گرامی اسلام و اهلبیت عزیز آن حضرت علی هم السلام مصداق اکمل ارتباط با خدا از راه ایمان به او و عمل صالح و عزتآفرینی هستند. هنگامی که از حضرت امام حسین(ع) درخواست شد که سخنی که با گوش خود از پیامبر اکرم(ص) شنیدهاید را نقل کنید، ایشان این سخن را نقل کردند: خداوند کارهای بزرگ و رفیع و با شرافت را دوست دارد و کارهای پست و ذلیل را خوش نمیدارد.9 قرآن کریم در جایی دیگر بر پیروی و ارتباط با پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام تأکید کرده و میفرماید:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُۆْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً»؛7 ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوا الامر (اوصیای پیامبر) را... اگر به خدا و روز رستاخیر ایمان دارید! این (کار) برای شما، بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است. پیامبر گرامی نه از خود ذلت نشان داد و نه به کسی از مۆمنان اجازه داد تا به ذلت تن بدهند؛ چنانکه میفرماید: هیچ مۆمنی نباید نفس خود را ذلیل و خوار بشمارد.8 هنگامی که از حضرت امام حسین(ع) درخواست شد که سخنی که با گوش خود از پیامبر اکرم(ص) شنیدهاید را نقل کنید، ایشان این سخن را نقل کردند: خداوند کارهای بزرگ و رفیع و با شرافت را دوست دارد و کارهای پست و ذلیل را خوش نمیدارد.9 4- تعامل با مۆمنان قرآن کریم میفرماید:«... وَ لِلَّهِ الْعِزَّه وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُۆْمِنِینَ وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ»؛10 ... و عزت مخصوص خدا و رسول او و مۆمنان است، ولی منافقان نمیداننداز این رو ارتباط با مۆمنان که افتخار بندگی خدا را دارند و عزت خویش را از سرچشمه اصلی یعنی خداوند عزیز گرفتهاند، میتواند عامل عزت و مانع ذلتپذیری باشد. به امید آنکه با توکل به سرچشمه عزت و تمسک به آیات عزیز قرآن و توسل به بزرگ مردان عزتمند تاریخ، پیامبر و خاندانش، و تعامل با پیروان راستین اسلام عزیز، به بلندای انسانیت رسیم. آمین
1- ر. ک: راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، تهران، مکتبه المرتضویه، ص 344ـ345. 2-بحارالانوار، ج 75، ص 10 3- فاطر/ 10. 4- زمر/ 1. 5- زخرف/ 43ـ44. 6- قلم/ 4. 7- نساء/ 59. 8- حر عاملی، وسائل الشیعه، قم، مۆسسه آلالبیت علیهم السلام، ج 16، ص 158. 9- احسائی، ابن ابی جمهور، غوالی اللاّلی، قم، سیدالشهدا، ج 1، ص 67. 10- منافقون/ 8. منبع:تبیان
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:44  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالی توبه واقعی
توبة واقعی آن است که علاوه بر اعتراف به جهل و ندامت و تنفّر قلبی، با عمل نیکو و صالح، کاستی هایی را که دارد، جبران کند. قرآن می فرماید: اما پروردگارت نسبت به آن هاکه از روی جهل اعمال بد انجام داده اند، سپس توبه کردند و در مقام جبران بر آمدند، پروردگار تو بعد از آن، آمرزنده و مهربان است. قابل توجه این که اولاً [آیة شریفه] علّت ارتکاب گناه را جهالت می شمرد، چرا که جهل عامل اصلی بسیاری از گناهان است و این گونه افرادند که پس از آگاهی به راه حق باز می گردند، نه آن ها که آگاهانه و از روی استکبار و غرور یا تعصّب و لجاجت و مانند آن راه علط را می پیمایند.ثانیاً: مسئلة توبه را به توبة قلبی و ندامت درونی محدود نمی کند، بلکه روی اثر عملی که آن تأکید کرده و اصلاح و جبران را مکمّل توبه می شمارد تا این فکر غلط را از مغز خود بیرون کنیم که هزاران گناه را با جملة استغفرالله می توان جبران کرد.باید عملاً خطاها جبران گردد و قسمت هایی که از روح انسان و یا جامعه بر اثر گناه آسیب یافته، اصلاح و مرمّت شود.ثالثاً: با جملة إنّ ربّک مِن بعدها لغفورٌ رحیم تأکید می کند که مشمول آمرزش و رحمت الهی شدن تنها بعد از توبه و اصلاح امکان پذیر است. به عبارت دیگر این واقعیت که پذیرش توبه حتماً بعد از ندامت و جبران و اصلاح است، بیان شده است، تا آلودگانی که پشت سر هم گناه می کنند و می گویند ما به لطف خدا و غفران و رحمتش امیدواریم، این فکر نادرست را از سر به در کنند.خداوند می فرماید: پس هر که بعد از ستمی (گناهی) که کرده توبه کند و کار خودر ا اصلاح نماید، از آن پس خداوند او را خواهد بخشید که خدا بخشنده و مهربان است .توبه ای واقعی و قبول است که علاوه بر پشیمانی قلبی، عمل صالح و اصلاح امور همراهش باشد. امیرمؤمنان(ع) می فرماید: توبه (بازگشت به خدا) به دل پشیمان شدن و به زبان آمرزش خواستن و به اندام ترک نمودن و نیّت قلبی بر عدم بازگشت به کار سابق است. البته انسان همیشه در معرض خطا و گناه است. در عین حال بیشتر افراد بعد از ارتکاب گناه از رتفار و کردار خود پشیمان می شوند. خداوند توبه را راهی برای بازگشت قرار داده است تا انسان در دام نا امیدی گرفتار نشود که گناهی نابخشودنی است.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:41  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیپاداش نیکی
نظر اسلام در مسئله احسان و نیکی به مردم روشنتر از آن است که نیاز دلیل و برهان داشته باشد؛ زیرا با مراجعه به منابع دینی مشاهده میشود که در آیات قرآن و روایات وارده از سوی پیشوایان دین، فراوان به این موضوع سفارش شده است. این اهمیت تا جایی است که در منابع حدیثی سرفصلهایی با عنوان «استحباب نیکی به برادران» را به خود اختصاص داده که در ذیل آنها روایات زیادی در اهمیت و جایگاه احسان و نیکی، تجلیل از افراد نیکوکار، آثار و برکات کارهای نیک در حق دیگران و... جمعآوری شده است. علاوه بر اینها سیره و منش پیامبر اسلام(ص) و ائمه(ع) سرشار از این کار پسندیده است.[1]در عین حال در این فرصت به عنوان نمونه تعدادی از آیات و روایات بیان خواهد شد. قرآن کریم در مورد جایگاه نیکی نزد خداوند میفرماید: «وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنین»؛[2] و نیکى کنید! که خداوند، نیکوکاران را دوست مىدارد. همچنین در آیهای دیگر میفرماید: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ»؛[3] اگر نیکى کنید، به خودتان نیکى مىکنید؛ یعنی نیکی و احسانی که انسان به برادران دینی و همنوعان خود میکند، در حقیقت بازگشتش به خود انسان است؛ زیرا فرد نیکوکار با احسان و نیکوکاری، شخصیت خود را کامل میگرداند و در تحقق تکامل وجودی خویش میکوشد. اگر انجام اعمال پسندیده و نیک، انسان را از خسران رهایی میبخشد و مصداق انسان پیروز و سعادتمند میشود، به این معنا است که انسان در یک فرآیندی خود را از نقص به کمال میرساند. احسان و نیکی به مردم از جمله ابزاری است که نزدیکی به خدا را سرعت میبخشد، مانع نزول بلا و موجب برطرف شدن سختیها و مشکلات میشود، و از همه مهمتر محبوبیت در پیشگاه خداوند متعال را که منشأ رحمتهای بیکران او است به ارمغان میآورد. روایات در این موضوع گستردهتر از آن است که بتوان آنها را در این مقال برشمرد؛ از اینرو برخی از آنها به عنوان نمونه ذکر میشود. 1. «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) الْبِرُّ مَا طَابَتْ بِهِ النَّفْسُ وَ اطْمَأَنَّ إِلَیْهِ الْقَلْبُ»؛[4] رسول خدا(ص) فرمود نیکی آن است که موجب رضایت نفس انسان و اطمینان قلبش شود. 2. «سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) یَقُولُ خِیَارُکُمْ سُمَحَاؤُکُمْ وَ شِرَارُکُمْ بُخَلَاؤُکُمْ وَ مِنْ خَالِصِ الْإِیمَانِ الْبِرُّ بِالْإِخْوَانِ وَ السَّعْیُ فِی حَوَائِجِهِمْ وَ إِنَّ الْبَارَّ بِالْإِخْوَانِ لَیُحِبُّهُ الرَّحْمَنُ وَ فِی ذَلِکَ مَرْغَمَةٌ لِلشَّیْطَانِ وَ تَزَحْزُحٌ عَنِ النِّیرَانِ وَ دُخُولُ الْجِنَان»؛[5] راوی میگوید شنیدم که امام صادق(ع) میفرمود بهترین افراد شما افراد با گذشتاند و بدترین شما بخیلان شما هستند. از ایمان خالص نیکى در حق برادران و کوشش در انجام احتیاجات آنان است؛ چرا که نیکی به برادران محبوبیت خداوند را موجب میشود که نتیجه این کار دورى شیطان و برکنار شدن از آتش و وارد شدن به بهشت است. 3. «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) خِیَارُکُمْ سُمَحَاؤُکُمْ وَ شِرَارُکُمْ بُخَلَاؤُکُمْ وَ مِنْ صَالِحِ الْأَعْمَالِ الْبِرُّ بِالْإِخْوَانِ وَ السَّعْیُ فِی حَوَائِجِهِمْ وَ فِی ذَلِکَ مَرْغَمَةٌ لِلشَّیْطَان وَ تَزَحْزُحٌ عَنِ النِّیرَانِ «وَ دُخُولُ الْجِنَان»؛[6] امام صادق(ع) فرمود: بهترین افراد شما افراد با گذشتاند و بدترین شما بخیلان شما هستند و از کارهاى شایسته، نیکى در حق برادران و کوشش در انجام احتیاجات آنان است که نتیجه این کار دورى شیطان و برکنار شدن از آتش و وارد شدن به بهشت است. 4. «اِنَّ خَواتیمَ أعمالِکُم قَضاءُ حَوائجِ إخوانِکُم والإحسانِ إلیهِمْ ما قَدَرْتُم و الاّ لَمْ یُقْبَلْ مِنْکُم عَمَلٌ»؛[7] امام کاظم(ع) فرمود همانا مُهر قبولی اعمال شما، برآوردن نیازهای برادرانتان و نیکی کردن به آنان در حد توانتان است و گرنه هیچ عملی از شما پذیرفته نمیشود. 5. «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: الْبِرُّ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ یَعْمُرَانِ الدِّیَارَ وَ یَزِیدَانِ فِی الْأَعْمَارِ»؛[8] نیکوکارى و خوش اخلاقى، خانهها را آباد و عمرها را طولانى مىکند. گفتنی است؛ با توجه به تأکید ویژه اسلام به مسئله احسان و نیکی، روشن است که نیکی هر انسانی نسبت به برادران دینی خود، به تناسب موقعیت، درآمد و جایگاه اجتماعی فرد باز میگردد و هر کسی در هر موقعیت و جایگاهی که قرار دارد میتواند به دیگران احسان کند، حتی افرادی که از حداقلهای زندگی برخوردارند و توان کمک مالی به دیگران را ندارند، میتوانند با اخلاق و رفتار نیکو، نسبت به این مهم اقدام نمایند. برای آگاهی بیشتر، ر. ک: منابع حدیثی، «بَابُ اسْتِحْبَابِ الْبِرِّ بِالْإِخْوَانِ» [1]. برای آگاهی بیشتر در این باره، ر. ک: سیرۀ اخلاقی امام سجاد، ۲۳۰۳؛ رفتار امام علی(ع) با دشمنان، ۴۲۳۴۳؛ رفتار ائمه اطهار (ع) با شاگردان و افراد ناشناس، ۱۸۳۶۳؛ اهل بیت (ع) شأن نزول آیه "و یطعمون الطعام..."، ۱۸۴۳۹. [2]. بقره، 195. [3]. اسراء، 7. [4]. ابن اشعث، محمد بن محمد، الجعفریات (الأشعثیات)، ص 148، تهران، مکتبة النینوى الحدیثة، چاپ اول، بیتا. [5]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، محقق، مصحح، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج 4، ص 41، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، 1407ق. [6]. ابن بابویه، محمد بن على، خصال، محقق، مصحح، غفاری، علی اکبر، ج 1، ص 96، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ اول، 1362ش. [7]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 72، ص 379، بیروت، مؤسسة الطبع و النشر، چاپ اول، 1410ق. [8]. کافی، ج 2، ص 100.
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:32  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیادب
پرسش آیا برای درمان بی ادبی و پر گویی که ناشی از کم عقلی و سبک مغزی است، راهی وجود دارد یا این که بهتر بگویم آیا راهی برای درمان کم عقلی و بی عقلی هست؟ اگر راهی وجود دارد یا منبع و کتابی در این مورد هست لطفاً برای من بفرستید. پاسخ اجمالی ادب نوعی رفتار خاصّ و سنجیده با افراد پیرامون (از کوچک و بزرگ و آشنا و بی گانه) است که از تربیت شایسته نشأت می گیرد. عاقلانه زیستن و متانت در گفتار و وقار در رفتار، نشانه ادب است و بی خردی، گفتار زشت، بددهانی، تندخویی، زشت گویی، دشنام و توهین، سبکسری و خیره سری، لجاجت و عناد و ... نمونه هایی از بی ادبی است. ادب، هنری آموختنی است که باید نکته های دقیق تربیتی را دریافت کرده و به آنها عمل کرد. آشنایی با دستورات اسلام و روش زندگی پیامبر گرامی اسلام (ص) و ائمه معصومین (ع) و الگو گیری از آنان بهترین و نزدیک ترین راه برای رسیدن به اخلاق و ادب نیکو است. همچنین رفتار نیک دیگران، بر انسان تأثیر مثبت و ناپسندی های اخلاقی مردم نیز تأثیر سوء می گذارد. انسان های فرزانه از رفتارهای ناپسند دیگران هم عبرت و درس می آموزند. بهترین راه درمان بی ادبی توجه به بی ارزش بودن افراد بی ادب و ارزش مند بودن افراد مؤدب در تمام جوامع است. در زمینه اخلاق و آداب اسلامی کتاب ها و منابع زیادی وجود دارد که در پاسخ تفصیلی به برخی از آنها اشاره می کنیم. پاسخ تفصیلی ادب، یک ارزش اخلاقی و اجتماعی است، هم برای فرزندان و هم برای اولیا و مربیان آنان ارزش آفرین است. ادب در هر کس و هر کجا باشد، هاله ای از محبت و مجذوبیت را بر گرد خود پدید می آورد و انسان با ادب را عزیز و دوست داشتنی می کند. آراستگی هر چیزی به چیزی است و شرافت نسب و اعتبار خانوادگی نیز به ادب است. امام علی(ع) فرمود: "با بی ادبی، هیچ شرافتی نیست".[1] "کسی که بی اصل و تبار و نسب و حسب باشد، اگر ادب داشته باشد، شرافت می یابد. ادب، حتی نسب و تبار نامناسب را هم می پوشاند".[2] وقتی سخن از "ادب" به میان می آید، نوعی رفتار خاصّ و سنجیده با افراد پیرامون (از کوچک و بزرگ و آشنا و بی گانه) در نظر می آید. این رفتار که از تربیت شایسته نشأت می گیرد، به نحوه سخن گفتن، راه رفتن، معاشرت، نگاه، درخواست، سؤال، جواب و ... مربوط می شود. هر کس حدّ و مرز خود را بشناسد و از آن فراتر نرود، دارای ادب است. بی ادبی، نوعی ورود به منطقه ممنوعه و پایمال کردن حدّ و حریم در برخوردها است. امام علی (ع) فرمود: "برترین ادب، آن است که انسان بر سر حدّ و مرز و اندازه خویش بایستد و از قدر خود فراتر نرود".[3] ادب، هنری آموختنی است. می توان گفت: ادب، تربیت شایسته است، خواه مربی، پدر و مادر باشد، یا استاد و یا حتی خود انسان. مهم این است که انسان نکته های دقیق تربیتی را دریافت کرده و به آنها عمل نماید. آنان که قله های بلند ادب را فتح کرده اند این راه مسیر را طی کرده اند. امام صادق (ع) فرمود: "پدرم مرا به سه نکته ادب کرد ... فرمود: هر کس با رفیق بد همنشینی کند، سالم نمی ماند و هر کس که مراقب و مقید به گفتارش نباشد پشیمان می گردد و هر کس به جاهای بد، رفت و آمد کند، متهم می شود".[4] در کلمات معصومین در مواردی به "خود را ادب کردن و مربی خود بودن" تأکید شده است. کسی به این موهبت دست می یابد که از فرزانگی و هوشیاری و عقلانیّتی تیز و بصیر برخوردار باشد. به فرموده حضرت امیر (ع): "در ادب کردن تو نسبت به خویشتن، همین تو را بس که آنچه را از دیگری ناپسند می بینی از آن پرهیز کنی".[5] آنچه در این حدیث مطرح است، یک اصل کلی در آداب معاشرت با دیگران است. در حقیقت منظور امام این است که آنچه را در باره خود نمی پسندی، در باره دیگران هم روا ندانی و آنچه نسبت به خویش دوست می داری، برای دیگران هم بخواهی و آنچه را در کار دیگران زشت می شماری، برای خود نیز زشت بدانی. اگر از کارهای ناپسند دیگران انتقاد می کنی، همان کارها و صفات در تو نباشد. یکی از راه های رسیدن به ادب و دوری از بی ادبی شناخت موارد و مصادیق ادب و بی ادبی است. گر چه هر یک از ادب و بی ادبی نشانه هایی دارد، اما شناخت دقیق و کامل ادب جز با توجه به نمودهای بی ادبی میسر نمی گردد. این نمودها و نشانه ها و علایم، هم در گفتار نمایان است، هم در رفتار و برخورد. آن که زشت گفتار و بد زبان است، به تعبیر حضرت علی (ع) از ادب بی بهره است.[6] همچنین عاقلانه زیستن و متانت در گفتار و وقار در رفتار، نشانه ادب است. درمقابل؛ بی خردی، گفتار زشت، بددهانی، تندخویی، زشت گویی، دشنام و توهین، سبک سری و خیره سری، لجاجت و عناد و ... بی ادبی است. اگر کنترل دوستی ها و معاشرت ها ادب است، بی ادبی یعنی رفت و آمد با افراد ناباب، بی دقتی در گزینش دوستان و بی تعهدی در مجالست ها و رفاقت ها. کسی که در برخورد با افراد، حاضر نیست از آنان با عظمت و تکریم یاد کند و مدام به استهزای دیگران و غیبت آنان مشغول است، آن که یاوه دیگران را با یاوه و دشنامشان را با دشنامی زشت تر پاسخ می دهد، آن که در مجالس و محافل و صف ها، رعایت حق دیگران و نظم و مقررات و سکوت و نوبت را نمی کند، آن که حاضر نیست به حرف دیگران گوش دهد، کسی که در گفت و گو و بحث، داد می زند، گلو پاره می کند و جانب انصاف و حق را مراعات نمی کند، آن که ... اینها همه نشانه هایی از فقدانِ ادب است. از آن سو، مراعات آداب در خوردن، آشامیدن، لباس پوشیدن ، خلال کردن، دهن درّه، سرفه، عطسه و ... نشان ادب است. بی ادبی، بی اعتنایی به حقوق و شخصیت و حرمت انسان ها است. اگر کسی هنگام عطسه، آب دهان به سفره و صورت بیفکند، یا به طرز مشمئز کننده ای غذا بخورد، یا به جای تقدیم دو دستیِ نامه و وسیله و ابزار، آن را پرت کند یا حتی یک دستی بدهد، یا هنگام مطالعه شما، سر و صدا کند، یا هنگام خلوت، سرزده وارد اتاقتان شود، و اجازه ورود نگیرد، اینها نمونه هایی از مراعات نکردن ادب اجتماعی است. جالب این است که اسلام برای همه این موارد، دستورالعمل دارد. «تربیت اسلامی» و اخلاق مکتبی، همه دستورها و «باید» و «نباید»هایش، «ادب آموزی» است. کسی که پای بند تعالیم دین نباشد، از حوزه ادب به وادی بی ادبی پای نهاده است. یکی از راه های آشنایی با آداب اسلام و تربیت شدن به آن، آشنایی با سیره و روش زندگی پیامبراکرم (ص) و ائمه (ع) و توجه به نکاتی است که آنان رعایت می کردند. رسول اکرم (ص) که اسوه ایمان و الگوی اخلاق و ادب و رفتار نیکو است، خود را ادب کرده پروردگار دانسته و می فرماید: "پروردگارم مرا ادب کرد و نیکو ادب کرد"![7] «سیره پیامبر»، یک کتابِ ادب آموزی است. رفتار پیامبر، نمونه عالی اخلاقی و معاشرت والا است. به چند نمونه از ادبِ برخورد پیامبر با دیگران اشاره می کنیم: "رسول خدا با هر کس روبه رو می شد، سلام می داد، هم به کوچک، هم بزرگ.[8] هیچ گاه پای خود را پیش کسی دراز نمی کرد. هنگام نگاه، به صورت کسی خیره نمی شد، با چشم و ابرو به کسی اشاره نمی کرد، هنگام نشستن، تکیه نمی داد.[9] وقتی با مردم دست می داد و مصافحه می کرد، هیچ گاه دست خود را عقب نمی کشید، تا طرف مقابل دست خود را بکشد. هیچ خوراکی را مذمّت نمی کرد.[10] به هیچ کس دشنام و ناسزا نمی گفت و سخن ناراحت کننده ای بر زبان نمی آورد و بدی را با بدی پاسخ نمی گفت. زیر انداز خود را به عنوان اکرام، زیر پای کسی که خدمتش می رسید پهن می کرد.[11] از روز بعثت تا دم مرگ، هرگز در حال تکیه دادن غذا نخورد.[12]هدیه افراد را (هر چند اندک و ناچیز) قبول می کرد. بیشتر اوقات، رو به قبله می نشست. [13]زانوهایش را پیش اشخاص، باز نمی کرد و بیرون نمی آورد. بر تندخویی غریبه ها در سؤال و درخواست و سخن صبر می کرد. هیچ کس را ملامت و سرزنش نمی کرد و در پی کشف اسرار دیگران نبود.[14] خنده هایش تبسم بود و هرگز قهقهه سر نمی داد.[15] بسیار شرمگین و باحیا بود. سخن کسی را قطع نمی کرد. از جلوی خودش غذا می خورد. کار افراد را به هر شکلی راه می انداخت و ... بسیاری از فضایل برجسته دیگر که همه حاکی از روحی بلند و اخلاقی والا و ادبی متعالی بود.[16] علاوه بر معصومین (ع) که بهترین الگو در اخلاق و ادب هستند، رفتار نیک دیگران، بر انسان تأثیر مثبت می گذارد. نشست و برخاست و انس و معاشرت با افراد مؤدب، خلق و خوی و رفتارمان را به زینت «ادب»، می آراید. و ناپسندی های اخلاقی مردم نیز تأثیر سوء می گذارد. اما هنر انسان های فرزانه و هوشمند آن است که از رفتارهای ناپسند دیگران هم عبرت و درس می آموزند. این همان حکمتِ لقمانی است که "لقمان را گفتند: ادب از که می آموختی؟ گفت: از بی ادبان، که هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از انجام آن پرهیز کردم".[17] حضرت مسیح (ع) نیز همین روش را داشت. از او پرسیدند: چه کسی تو را ادب آموخت؟ فرمود: کسی مرا ادب نکرد. من، زشتی جهل را دیدم و از آن پرهیز کردم.[18] امام علی (ع) نیز این روش، را مورد تأیید قرار داده و فرمود: "ر گاه در دیگری اخلاق ناپسندی را دیدی، بپرهیز که آن گونه رفتار در خودت نباشد".[19] آری همچنان که باید کم حرفی را از افراد پرحرف و بیهوده گو الهام گرفت. بزرگواری و کرامت نفس را هم باید از زشتیِ کارِ تنگ نظران و خسیس طبعان فرا گرفت. اگر از زشتی های دیگران، آموختیم که به خوبی ها روی آوریم، «استاد اخلاقِ» ما در درون خودمان نهفته است. برای آگاهی بیشتر از اخلاق و آداب اسلامی به کتاب های زیر مراجعه فرمایید: 1. معراج السعادة، ملا احمد نراقی. 2. قلب سلیم، شهید سید عبدالحسین دستغیب. 4. گناهان کبیره، شهید سید عبدالحسین دستغیب. 5. اخلاق الاهی، مجتبی تهرانی. 6. مراحل اخلاق در قرآن، عبدالله جوادی آملی. 7. نقطه های آغازین در اخلاق عملی، محمد رضا مهدوی کنی. 8. به سوی خود سازی، محمد تقی مصباح یزدی. 9. اخلاق و راه سعادت، بانو مجتهده امین. 10. گناه شناسی، محسن قرائتی، انتشارات پیام آزادی، تهران.
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 15:29  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیمنز لگه مرد ان مو حد
روح انسان دارای حالات و ملکات مختلف است؛ حالات کنش هایی است که در عین سریع الحدوث بودن، سریع الزوال نیز هست، مثل سرور و خوش حالی و حزن و اندوه، که ممکن است شخصی چند دقیقه خوش حال باشد سپس محزون گردد، این از حالاتی است که سریع به وجود می آید و سریع هم از بین می رود. این حالات چندان زودگذرند که حتی اثری کوچک نیز در پرورش جان آدمی ندارند. اما بعضی از اوصاف روحی که چه بسا به سختی در انسان به وجود می آید و زود هم از بین نمی رود، ملکات است؛ مثل ملکه عدالت که انسان باید سال ها با شیطان و نفس اماره بجنگد تا روح وی توان ایستادگی در برابر وسوسه ها داشته باشد و اسیر گناه و هوای نفس نشود. این قدرت خاص روحی است؛ وقتی به این حد رسید دارای ملکه عدالت که همان تقواست، می شود و این یکی از بهترین صفات انسان بوده و تحصیلی و تدریسی هم نیست، بلکه بر هرکسی که به حد تکلیف رسید و با واجبات الهی سروکار داشت، واجب است و ترک محرماتی است که خداوند بشر را ملزم به انجام یا ترک آن ها نموده است. کمالات و ملکات روحی انسان، چه آن ها که به صورت ملکات فاضله نمود دارند و چه غیر آن، دوگونه است و حضرت در روایتی می فرماید: منه کسبی و منه موهبی. بخشی از ملکات موهوبی است و خدا می دهد و قهراً در طبیعت انسان نیز بروز می کند و بعضی را نیز باید زحمت بکشد و پیدا کند که عدالت قطعاً از آن ملکات کسبی است؛ اما یکی از ملکات فاضله ای که از کمالات نفسانی و روحی انسان به شمار می آید و ممکن است گاهی موهوبی و گاهی نیز کسبی باشد شجاعت است که فقها و علمای اخلاق آن را به دو صورت، روح انسان در مقابل حوادث دنیوی نیرومند گشته از هیچ چیزی نمی ترسد، و دیگری شجاعت در برابر هوای نفس می باشد که در این شکل، روح در برابر هوای نفس و شیاطین و حوادث معنوی پرقدرت بوده و در مقابل آن ها خضوع نمی کند. اشجع الناس من غلب هواه، شجاع کسی است که بر هوای نفسش غالب آید، برخی در مقابل حوادث شجاعت دارند و حاضرند خود را بدون واهمه به آب و آتش زده و با هر دشمنی مقابله کنند، اما در مقابل ثروت و شهوتی اندک، مغلوب شده و زمین می خورند. انسان بایستی جامعیت خصلتی داشته باشد، نمونه بارز آن، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام است که در مرحله شجاعت دنیوی اش تاریخ نشان نداد علی علیه السلام در مقابل دشمن قوی شکست بخورد و در عین حال، از این مرد بزرگ انجام کراهتی یا ترک مستحبی دیده نشد. علی علیه السلام در زمینه های گوناگون شجاع بود و شما نیز سعی کنید در تمام زمینه ها شجاعت پیدا کنید و عمده تلاش شما بایستی در ارتقای شجاعت معنوی تان صورت گیرد، روش ایجاد این ملکه آن است که گاهی بنشینید به وسیله ادعیه و تفکر و حساب کشی روحتان را منقلب کنید و حساب کنید که چه کار کرده اید و بگویید: الهی و انت تعلم ضعفی عن قلیل من بلاءالدنیا و عقوباتها و ما یجری فیها من المکاره علی اهلها، خدایا تو می دانی این تن، توان ندارد؛ خدایا رحم کن ارحم ضعف بدنی و رقة جلدی و دقة عظمی. به ناتوانی تن و نازکی پوست و شکنندگی استخوانم رحم نما. یکی دیگر از معانی شجاعت این است که انسان در مقابل هیچ ننگ و عیبی برای اسلام و مسلمین سر فرود نیاورد، جان بدهد، ولی ملتزم ننگ و عیب نشود. به مرحوم شیخ فضل الله نوری گفتند: آقا حکم اعدامت صادر شده و فردا اعدامت می کنند، اجازه بدهید پرچمی، سر درب بزنیم که شما فعلاً به سفارت روس پناهنده شده ای، گفت: ابداً من سر دار می روم، اما وجهه علما را ننگین نمی کنم، وقتی آمدند او را برای اعدام ببرند با خود این بیت را خواند: با مسجد و منبر نشود دعوی توحید منزلگه مردان موحد سر دار استمرحوم صدوق رحمةالله علیه در کتاب اکمال الدین و اتمام النعمة از امام باقر علیه السلام روایتی را نقل کرده که خداوند در آن برای کسی که دارای روح نیرومند بوده و در مقابل حوادث شیطانی شجاع باشد. پنج قسم خورده و پنج وعده نیز داده است و فرموده: بجلالی و جمالی و بهائی و علائی و ارتفاعی، لا یوثر عبد هوای علی عواه الا جعلت غناه فی نفسه و همه فی آخرته و کففت عنه ضیعته و ضمنت السماوات والارض رزقه و کنت له و رای تجارة کل تاجر؛ قسم به جلالم و قسم به جمالم و درخشندگی و والایی و رفعتم، هیچ بنده ای خواسته مرا مقدم بر خواسته خود ننمود، مگر آن که غنای درونی بدو داده و همش را آخرتش قرار دهم و تنگدستی او را کفایت نموده و آسمان و زمین را به ضمانت روزی او گمارم و در ورای تجارت او با هر تاجری ناظر او خواهم بود. می دانید که خداوند سر تا پا جمال است و هرچه آفریده جمیل است و نیکو، الذی احس کل شیء خلقه، ما هستیم که زشتی ایجاد می کنیم، زشتی ها را او نیافریده، هرچه زشتی است عبارت از افعال مکلفین است. امام باقر علیه السلام می فرماید: خداوند این گونه سوگند می خورد که به جلال و جمالم و به نور خودم و علو مقام خودم و هم چنین عظمت و شأن خودم، هیچ بنده ای خواسته و محبت مرا به هوای خودش ترجیح نمی دهد، مگر این که پنج نعمت به او بدهم. اولین نعمتی که به او می دهم، جعلت غناه فی نفسه، روحش را بی نیاز می کنم، اصلاً در فکر این نیست که چیزی از امکانت دنیوی لازم دارد یا خیر، راحت است و خیلی غصه این مسایل را نمی خورد. دومین چیزی که خداوند به او می دهد، همه فی آخرته، همت او برای آخرت است و این فقط منطبق به عالم روحانیت است، زیرا شما برای مال به حوزه نیامده اید و اگر شهریه ای هم می دهند برای این است که امرار معاش مختصری پیدا کرده و بتوانید به آن هدف اصلی رسیده و کمال پیدا کنید. سومین وعده ای که خداوند به انسان شجاع داده است، کففت عنه ضیعته جلوی همه حوادث را می گیرد و هیچ کس نمی تواند او را از راه بیرون کند، بلکه قرص و محکم با روحی بزرگ توان ایستادگی در مقابل همه حوادث را دارد. وعده چهارمی که خدا به این گونه بندگان داده است می فرماید ضمنت السماوات والارض رزقه، به همه آسمان ها و زمین تحمیل می کنم، این بنده مرا نگه دار و روزیش بر عهده توست، آخرین وعده ای که در روایت امام باقر علیه السلام خداوند به انسان شجاع داده است، و کنت له من وراء تجارة کل تأجر، تاجران و کسبه های متدین را تشویق می کند که بندگان مرا اداره کنید، لذا حلال ترین مالی که بشر می تواند بخورد این شهریه هایی است که شما می گیرید، زیرا خداوند دنبال تجار و کسبه های متدین می افتد و آنان را به دفاتر مراجع هدایت می کند که از مال خالص بقیةالله عجل الله تعالی فرجه الشریف به مراجع بدهند تا شاگردان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بتوانند راحت زندگی کنند، نباید غصه بخورید که شهریه کم است، زیرا هر کدام از شما از شیخ انصاری و مقدس اردبیلی رحمةالله علیه بهتر زندگی می کنید، از طرفی هم خداوند تعهد دارد شما در فشار قرار بگیرید، تا شما را مؤمن خالص کند و باید نسبت به رزق مقدر الهی قانع باشید. خدایا! نورعلم و ایمان و قرآن را به دل های ما بتابان. والسلام علیکم ورحمةالله وبرکاته
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 14:5  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیچگو نه به یقین بر سیم
آسانترین راه برای رسیدن به یقین قلبیوقتی به خودم مینگرم، احساس میکنم با اینکه دلیلهای عقلی و فلسفی و کلامی اثبات خداوند و صفات الهی را بلدم، اما یقینی که یک روستایی پاک و بیآلایش به خداوند دارد را ندارم. گاه که میاندیشم میبینم نمیتوانم از ته دلم معتقد شوم خدایی هست، با اینکه میتوانم دلیل وجود خدا را برای دیگران تدریس هم بکنم، واین خیلی تأسفبار است....
دلیل این مطلب روشن است. مسئله، همان فرق میان ذهن و قلب است، یقین ذهنی، مانند کسی که از دور دود را میبیند و به وجود آتش پی میبرد، اما کسی هم از نزدیک آتش را میبیند و حتی مرتبه بالاتر هم وجود دارد، که همان سوختن در آتش و اتحاد با آن است. آیا برای امثال من هم راهی برای رسیدن به یقین قلبی وجود دارد؟ قطعاً این راه برای همه وجود دارد. یکی از سنتهای خداوند متعال، این است که اگر کسی به خدا توکل نماید، وی را به مقصودش میرساند. این مطلبی است که کمابیش همه ماها آن را تجربه کردهایم. گاه که در بنبستها گیر میکنیم وخالصانه به آن حقیقت برتر توکل میکنیم، میبینیم کارها از آنجا که گمان نمیکردیم، اصلاح شد. اما مشکل این است که بارها قرآن کریم هم اشاره میفرماید که وقتی نجات مییابیم، دیگر سراغ خدا نمیرویم. با همین روش ساده میتوان به وجود خداوند، یقین حاصل نمود. از همین الان، مشکلاتی که داری در نظر بیاور، و برای آنها با خلوص نیت و حضور قلب، توکل بر خداوند نما و بعد بنشین و هنرنمایی خداوند را ببین. باور کنید خدا به گونهای خود را نشان میدهد که دیگر شکی باقی نمیماند. و مخصوصاً کار را طوری حل میکند، که اصلاً فکرش را نمیکردیم که این راه هم وجود داشت. البته از قدیمالایام این بحث بوده که زانوی شتر ببند و سپس توکل نما. من هم قبول دارم، اما تلاش در کنار توکل دو شرط دارد. 1. عدم تکیه بر تلاش 2.عدم تلاش غیرمتعارف. شرط اول این است که تلاش خود را موثر ندانی، بلکه اعتماد بر خداوند نمایی.(بحث اعتمادبهنفس هم به این معنا درست است که اعتماد به دادههای خداوند داشته باشیم که همان توانایی های وجودی ماست، نه اینکه به نفس خود تکیه کنیم و آن را مستقل انگاریم).به عبارت کوتاهتر تلاش ما شرط رسیدن بهروزیهای مادی ومعنوی خداوند است، نه ایجادکننده روزیها. شرط دوم این است که تلاشهای غیرمتعارف؛ مانند رو زدن به این و آن یا فعالیت زیاد به گونهای که وقتی برای عبادات و نماز جماعت و جمعه نماند وتفکر بیش از حد درباره اداره زندگی و امثال اینها را ترک نماییم. و به طور متعارف و منظم به فعالیت بپردازیم. همانا آن اسلام است، و ایمان، یک درجه از آن بالاتر است و تقوی، یک درجه از ایمان بالاتر است و یقین، یک درجه از تقوی بالاتر است و کمتر از یقین، بین مردم پخش نشده است. گفتم یقین چیست ؟ فرمود: توکل بر خدا و تسلیم خدا شدن و رضا به قضای الهی و واگذاری امور به خداوند» بعد از اینکه با توکل به وجود نیروی ماورائی و تأثیر آن پی بردیم، تازه بعد از این خدا را به عنوان موجودی که در زندگی ما حاضر است، میپذیریم. چون بین وجود و حضور، فرق وجود دارد. فلان سنگ، در فلان جنگل آفریقا وجود دارد، اما در زندگی من و در دل من حضوری ندارد.انسان در توجهات خود زندگی میکند. ممکن است کسی به وجود خدا از لحاظ عقلی یقین داشته باشد، اما خدا در زندگی وی حضور نداشته باشد. بنابراین آن روستایی با چند تا توکل بر خدا گفتن به تجربه حضور خدا در زندگی خود میرسد، اما من در اصطلاحات کلامی و فلسفی گیر کردهام. ومشکل آنجا پیش میآید که حساب ماها از آن روستایی در محضر الهی سخت تر هم خواهد بود. به هر حال برای اثبات عرایض خود به حدیثی اشاره می کنیم. «عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا ع عَنِ الْإِیمَانِ وَ الْإِسْلَامِ فَقَالَ قَالَ ابوجعفر ع إِنَّمَا هُوَ الْإِسْلَامُ وَ الْإِیمَانُ فَوْقَهُ بِدَرَجَةٍ وَ التَّقْوَى فَوْقَ الْإِیمَانِ بِدَرَجَةٍ وَ الْیَقِینُ فَوْقَ التَّقْوَى بِدَرَجَةٍ وَ لَمْ یُقْسَمْ بَیْنَ النَّاسِ شَیْءٌ أَقَلُّ مِنَ الْیَقِینِ قَالَ قُلْتُ فَأَیُّ شَیْءٍ الْیَقِینُ قَالَ التَّوَکُّلُ عَلَى اللَّهِ وَ التَّسْلِیمُ لِلَّهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ التَّفْوِیضُ إِلَى اللَّه[الکافی، ج2، باب فضل الإیمان على الإسلام و الیقین على الإیمان ..... ص : 51] از امام رضا ع درباره ایمان و اسلام سۆال کردم . حضرت فرمود: ابوجعفر(امام باقر علیه السلام ) فرمود: همانا آن اسلام است، و ایمان، یک درجه از آن بالاتر است وتقوی، یک درجه از ایمان بالاتر است و یقین، یک درجه از تقوی بالاتر است و کمتر از یقین، بین مردم پخش نشده است. گفتم یقین چیست ؟ فرمود: توکل بر خدا و تسلیم خدا شدن و رضا به قضای الهی و واگذاری امور به خداوند». بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 1:10  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیعوامل عزت و ذلت
بی شک عزت و افتخار حسینی در پرتو فرهنگ انسانساز قرآنی، دست یافتنی است و دور ماندن از قرآن، زمینهساز ذلت و خواری فرد و جامعه به شمار میرود. آنچه در پیمیآید، نگاهی است به دیدگاه قرآن دربارهی عوامل عزت و ذلت به همراه بررسی عوامزدگی ـ یکی از مهمترین عوامل ذلتساز ـ که رسالت خواص در پیشبرد جامعهی اسلامی را نیز بررسی میکند. عوامل عزت و ذلت را از دیدگاه قرآن بیان کنید.علی امیرخانی «عزت» به معنای حالتی است که از شکست انسان پیشگیری میکند و «ذلت» همان نبود عزت و شرافت در انسان است. به همین دلیل، انسان ذلیل شکست را به راحتی میپذیرد.[1] علاقهمندی به «عزت» و تنفر داشتن از «ذلت»، امری فطری است که در نهاد همهی انسانها وجود دارد.شکوفایی«عزت» به پیدایش عواملی نیاز دارد که بیتوجهی به آنها سبب پذیرش ذلت و شکست در انسان میشود. انسانی که طعم شیرین عزت را بچشد، هیچگاه به ننگ ذلت و خواری، تن در نمیدهد. حضرت علی(علیه السلام) میفرماید: کسی که نفس عزیز و شریفی دارد، آن را با پلیدی گناه، خوار نمیسازد.[2] اینک به عوامل عزت از دیدگاه قرآن کریم و روایات اسلامی میپردازیم: 1ـ عزّت خواهی از خداوند خداوند متعال، سرچشمهی عزت به معنای واقعی است و دیگر آفریدهها در ذات خود، فقیر و ذلیل هستند. آنان به خداوند نیازمندند و خداوند عزیز مالک همهی آنها است. قرآن کریم میفرماید: (مَنْ کانَ یُریِدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً)[3] کسی که خواهان عزت است ]بداند[عزت یکسره از آن خداست. سخن اصلی این آیه آن است که عزتجویان باید عزت را از خداوند متعال بخواهند; زیرا عزت در ملک خداوند است و انسان در پرتو پرستش خدا و تسلیم شدن در برابر او به عزتمندی میرسد.پرستش خدای یگانه و کردار شایسته دو بال آدمی برای رسیدن به عزت است. خداوند متعال میفرماید: (اِلَیهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالُحَ یَرْفَعُهُ)[4] سخنان پاکیزه (باورهای درست) به سوی او بالا میرود و کردار شایسته آن را در بالاتر رفتن کمک میرساند. حضرت علی(علیه السلام) نیز فرموده است: العزیز بغیر الله ذلیل.[5] عزیزی که عزتش از غیر خدا باشد، ذلیل است. 2ـ پایبندی به قرآن کریم و دین مقدس اسلام پایبندی به قرآن کریم و یاری جستن از آن عامل عزت و سربلندی است. خداوند میفرماید: (تَنْزِیلُ الْکِتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ)[6] این کتابی است که از سوی خداوند عزیز و حکیم فرو فرستاده شده است. چون خداوند متعال سرچشمهی عزت و بزرگی است، پیروی از قرآن کریم که سخن اوست، در بردارندهی عوامل عزت و بزرگواری انسان است. خداوند متعال میفرماید: (فَاستَمْسِکْ بِاَّلذِی اُوحِیَ اِلَیْکَ اِنَّکَ عَلی صِراط مُسْتَقِیمَ وَ اِنَّهُ لَذِکْرُ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوفَ تُسْئَلُون)[7] آن چه را بر تو وحی شده محکم بگیر; زیرا تو بر صراط مستقیم هستی و این، مایهی یادآوری (و بزرگی) تو و قوم تو است و به زودی از شما پرسش خواهد شد. 3 ـ پیروی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت(علیهما السلام) رسول گرامی اسلام و اهلبیت عزیز آن حضرت(علیه السلام) مصداق کامل پیوند یافتن با خدا به وسیلهی ایمان آوردن و انجام کردار شایسته و عزتآفرینی هستند. پیامبر اسلام در مقام راه یافتن به سرچشمهی کمال الهی به جایی رسید که خداوند دربارهی او فرمود: (وَاِنَّکَ لَعلی خُلُق عَظِیم)[8] و تو اخلاق بزرگ و برجستهای داری. از جمله فضایل برجستهی اخلاقی آن حضرت، عزت و شرافت نفس است. قرآن کریم با تاکید بر پیروی از پیامبر و اهلبیت(علیهم السلام) میفرماید: (یا أیُهَا الَّذِینَ آمَنُوا اطِیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولی الاَمْرِ مِنْکُمْ فَانْ تَنازَعْتُم فِی شَیْء فَرُدُّوهُ الَی اللّهِ والرَّسُولِ إنْ کُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخَر ذلِکَ خَیْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأوِیلاً)[9] ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا و پیامبر خدا و اولوالامر، پیروی کنید. پس اگر در امری، اختلاف داشتید، آن را به داوری خدا و رسول بگذارید اگر به خدا و قیامت، ایمان دارید، این کار نیکو و پایانش نیکوتر است. بدین ترتیب، پیروی از پیامبر و جانشینان آن حضرت که هر کدام به سرچشمهی عزت، پیوستهاند، مایهی عزتمندی است.[10] پیامبر گرامی هیچگاه از خود ذلت نشان نداد و از مؤمنان نیز خواست به ذلت تن درندهند. ایشان میفرماید: هیچ مؤمنی نباید نفس خود را خوار بشمارد.[11] هنگامی که از حضرت امام حسین(علیه السلام) درخواست شد سخنی را که خود از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم)شنیده است، بازگوید، ایشان این گفته را فرمود: خداوند کارهای بزرگ و با شرافت را دوست دارد و کارهای پست و ذلیل را خوش نمیدارد.[12] 4ـ پیوند با مؤمنان پیوند یافتن با مؤمنان که افتخار بندگی خدا را دارند و عزت خویش را از سرچشمهی اصلی ـ خداوند عزیز ـ گرفتهاند، عامل عزت و مانع ذلت پذیری است. قرآن کریم میفرماید: (وَللهِ العِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقیِنَ لا یَعْلَمُونَ)[13] و عزت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است، ولی منافقان نمیدانند. عزت و سعادت هیچگاه با ولایت کافران و منافقان به دست نمیآید و خداوند هرگونه ولایت کافران و مشرکان را بر مؤمنان نفی کرده است. خداوند در قرآن میفرماید: (وَلَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبیلاً)[14] و خداوند هرگز برای کافران، راهی (برای چیرگی) بر مؤمنان ننهاده است. در جایی دیگر میفرماید: همانانی که کافران را به جای مؤمنان، دوست خود برمیگزینند، آیا میخواهند از آنان عزت و آبرو بجویند، با این که همهی عزتها از آنِ خداست.[15] از آیات یاد شده برمیآید که کافران و مشرکان در منطق و گفتوگو و روابط نظامی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و... هیچگونه برتری و ولایتی نسبت به مؤمنان و مسلمانان نخواهند داشت و حق هیچگونه سلطهای بر امور مسلمانان را ندارند.[16] 5ـ روزی حلال پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله وسلم) به دست آوردن روزی حلال را جهاد میداند و میفرماید: خداوند دوست دارد بندهاش را در تلاش برای به دست آوردن روزی حلال ببیند.[17] انسان عزیز و شکستناپذیر بر سر سفرههای حلال پرورش مییابند. امام حسین(علیه السلام)میفرماید: ... سینههای پاکیزهای که ما از آن شیر نوشیدهایم، ذلت را بر ما روا نمیداند.[18] از سخن امام حسین(علیه السلام) چنین برمیآید که به دست آوردن روزی حلال در عزتمندی انسانها تاثیر دارد. لقمهی حلال، آدمی را از مفاسد و خواریهای بسیاری، دور نگاه میدارد و او را به انسانی شجاع و با شرف بدل میکند. انسان شرافتمند باور دارد که باید با کوشش و توکل بر خداوند، روزی خویش را به دست آورد: (هَلْ مِنْ خالِق غَیْرُ اللهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَالْاَرضِ)[19] آیا جز خدا آفریدگاری است که شما را از آسمان و زمین، روزی دهد؟ انسانی که با عزت نفس، روزی خود را تنها از خدا درخواست کند، همواره شرافت و عزت خویش را حفظ خواهد کرد. قرآن کریم میفرماید: (وللّهِ الْعِزَّةُ وُ لِرُسولِه وَلْلِمومِنِیِنُ...)[20] و عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) میفرماید: اگر به دیگران نیاز دارید، با عزت نفس از آنان بخواهید.[21] بنابراین، تلاش برای به دست آوردن روزی حلال، داشتن عزت نفس و توکل کردن بر خداوند متعال، عزت و شرافتمندی را برای انسان به ارمغان میآورد. مؤمنان و زمامداران اسلامی نیز در امور حکومتی و اجتماعی نباید چیرگی بیگانگان را در عرصههای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... بپذیرند. آنان باید با الگوپذیری از قیام امام حسین(علیه السلام)اصل عزت و افتخار را در همهی امور کشورداری اجرا کنند و در برابر ستمگران و سلطهجویان جهان، عزت نفس نشان دهند.[22] حضرت امامحسین(علیه السلام) که الگوی عزت و شرافت در جهان است، در این باره میفرماید: موت فی عزّ خیر من حیاة فی ذل.[23] مرگ با عزت و شرف از زندگی همراه با خواری، بهتر است. همچنین ایشان فرموده است: هیهات منا الذلة.[24] خواری از ما اهلبیت(علیه السلام) بسیار به دور است. این فریاد پرخروش از حنجرهای برمیآید که در همهی عمر، با قلبی سرشار از ایمان به خدا و کارنامهای درخشان، با رسولاکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و مؤمنان در پیوند بوده و همواره از روزی حلال برخوردار گشتهاست. قرآن کریم دربارهی چنین افرادی که نَفسی با شرف و عزت دارند، میفرماید: یا أَیَّتهُاَ النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی الی رَبِّک راضِیةً مَرْضِیَّه فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ اْدخُلِی جَنَّتیِ.[25] تو ای روح آرام یافته! به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است. پس در سلک بندگانم و در بهشتم، وارد شو. امام حسین(علیه السلام) مصداق روشن «نفس مطمئنه» است که خداوند او را عزیز دانسته و به سوی خویش فراخوانده است. بنابراین، هر فرد یا اجتماع و حکومتی اگر بخواهد در دنیا و آخرت، با عزت زندگی کند، باید به عوامل یاد شده چنگ زند. در غیر این صورت، به خواری تن درخواهد داد. هر عامل دیگری که با این عوامل در تقابل باشد، عامل خواری به شمار میآید.[26] پیآمدهای عوام زدگی و راهکارهای مبارزه با آن از دیدگاه قرآن و حدیث چیست؟سید جواد حسینی همچنان که فرد دچار آفت میشود ممکن است جامعه نیز به چنین مشکلی دچار گردد. آفت هر جامعهای ویژهی آن جامعه است و با ویژگیهای آن جامعه، تناسب دارد. آفت فلجکنندهای که جامعهی دینی دانشمندان به ویژه روحانیت ما را در هر زمان تهدید میکند، «عوامزدگی» است. گفتنی است عوامزدگی با مردمداری و با مردم بودن، تفاوت دارد. مردمداری امری است لازم و وظیفهای است واجب، ولی این همراهی نباید رنگ و بوی عوام بودن به خود بگیرد. پیآمدهای عوامزدگی1. سطحی اندیشیدن عوامزدگان هنگام طرح مسایل اجتماعی میکوشند برای حفظ جایگاه خود و به دلیل اثرپذیری از عوام، به مسایل سطحی و غیر اصولی بپردازند و از مسایل اصولی چشم بپوشند.[27] 2. واپسگرایی عوامزدگی سبب میشود روحانیت و بزرگان جامعه به جای در دست گرفتن زمام کاروان، پیرو کاروان باشند. عوام همیشه با گذشته و آنچه بدان خو گرفته، پیوند دارد. از این رو، حق و باطل را تمیز نمیدهد و هر تازهای را بدعت یا هوا و هوس میخواند. عوام، ناموس خلقت و مقتضای فطرت و طبیعت را نمیشناسد و همیشه از حفظ وضع موجود، هواداری میکند.[28]قرآن در آیات بیشماری، این حالت را نکوهش کرده است. از جمله میفرماید: و هنگامی که به آنان گفته میشود از آنچه خداوند فرو فرستاده است، پیروی کنید، میگویند: بلکه ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم، پیروی میکنیم. آیا جز این است که پدران آنان چیزی نمیفهمیدند و هدایت نیافتند؟[29] اصولاً پیروی بیچون و چرا از پیشینیان پیآمدی جز واپسگرایی نخواهد داشت; زیرا معمولاً نسلهای پسین از نسلهای پیشین، باتجربهتر و آگاهترند. عوامزدگی بزرگان دینی و اثرپذیری آنان از عوام در مخالفت با تجددگرایی، این واپسگرایی را دو چندان خواهد ساخت. برای روشن شدن بحث، به یک نمونهی تاریخی بنگرید. آیتالله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی(رحمه الله); بنیانگذار حوزهی علمیهی قم تصمیم گرفت تا شماری از طلاب را برای فراگیری زبان خارجی و برخی علوم مقدماتی بسیج کند. هدف ایشان از این کار، بهرهگیری از علوم جدید برای تبلیغ درست اسلام در محیطهای آموزشی جدید و حتی کشورهای خارجی بود. هم زمان با پخش شدن این خبر، گروهی از عوام و شبه عوام تهران به قم رفتند و به ایشان هشدار دادند که پول پرداختی مردم به شما به نام سهم امام برای این نیست که طلّاب، زبان کافران را یاد بگیرند. آنان همچنین تهدید کردند که اگر این وضع ادامه یابد چنین و چنان خواهیم کرد... آن مرحوم نیز چون دریافت پیگیری این کار به نابودی اساس حوزهی علمیّه خواهد انجامید، از منظور عالی خود چشم پوشید تا در فرصتی دیگر بدان جامهی عمل بپوشاند.[30] 3. سکوت و سکون عوامزدگی سبب میشود گاه بزرگان و رهبران دینی جامعه، سکوت را بر منطق، سکون را بر تحرک و نفی را بر اثبات ترجیح دهند; زیرا این کار با طبیعت عوام، موافق است. برای نمونه، در زمان زعامت و ریاست مرحوم آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی، گروهی از علما و فضلای برجستهی نجف ـ که اینک بعضی مرجع تقلیدند ـ در نشستی مشترک به این نتیجه رسیدند که باید در برنامهی دروس طلاب، بازنگری شود. آنان بر آن بودند تا نیازهای روز مسلمانان را در نظر بگیرند و مسایلی مانند اصول عقاید را در شمار برنامهی درسی طلاب قرار دهند.[31] چون این خبر به آیتالله اصفهانی رسید، معظّم له با فرا یاد آوردن جریان آیتالله حائری پیغام داد که تا من زنده هستم، کسی حق ندارد به ترکیب این حوزه دست بزند. ایشان افزود: سهم امامی که به طلاّب داده میشود تنها برای فقه و اصول است، نه چیز دیگر.[32] 4. افزایش روح مسامحهکاری حکومت عوام به گسترش روزافزون ریاکاری، تظاهرآرایی، سرپوش نهادن بر حقایق و رونق بازار عنوان و لقبهای بلند بالا انجامیده که در دنیا بینظیر است.[33] 5. دلخون شدن آزادمردان و اصلاحطلبان حکومت عوام، آزادمردان و اصلاحطلبان روحانیت همچون آیات عظام حائری، بروجردی، امام خمینی(رحمه الله) و دیگران را دلخون کرده است و میکند: شرح این هجران و این خون جگر *** این زمان بگذار تا وقت دگر این بخش را با خاطرهای از استاد شهید مرتضی مطهری(رحمه الله) پی میگیریم که خود از پیشگامان اصلاح حوزه و سازمان روحانیت بود و از عوامزدگی، به شدت نفرت داشت. ایشان میگوید: در سالهای اقامتم در حوزهی علمیهی قم که افتخار شرکت در محضر درس پرفیض مرحوم آیت الله بروجردی ـ اعلی الله مقامه ـ را داشتم، یک روز در ضمن درس فقه، حدیثی به میان آمد به این مضمون که از حضرت صادق(علیه السلام) سؤالی کردند و ایشان جوابی دادند. شخصی به آن حضرت میگوید: قبلاً همین مسأله از پدر شما امام باقر(علیه السلام) سؤال شده، ایشان طور دیگر جواب دادند، کدام یک درست است؟ حضرت صادق فرمود: آن چه پدرم گفته، درست است. بعد اضافه کردند: شیعیان آن وقت که سراغ پدرم میآمدند، با خلوص نیّت میآمدند و قصدشان این بود که حقیقت را بفهمند، بروند و عمل کنند و او هم عین حقیقت را به آنها میگفت، ولی اینها قصدشان هدایت یافتن و عمل نیست، بلکه میخواهند ببینند از من چه میشنوند تا به این طرف و آن طرف بازگو کنند و فتنه به پا کنند. من ناچارم که با تقیه به آنها جواب بدهم. چون این حدیث متضمن تقیه از خود شیعه بود، نه از مخالفین، فرصتی به دست آن مرحوم داد که درد دل خود را بگویند. گفتند: «تعجب ندارد» تقیه از خودیها مهمتر و بالاتر است. من خودم در اول مرجعیت عامه، گمان میکردم که وظیفه من استنباط (و فتوا دادن) است و از مردم عمل. هر چه من فتوا بدهم، مردم عمل میکنند، ولی در جریان بعضی فتواها (که برخلاف ذوق و سلیقه عوام بود) دیدم مطلب این طور نیست.[34] 6. به رنج افتادن مردم قرآن میفرماید: بدانید رسول خدا در میان شما است. به یقین، اگر در بسیاری از امور، از شما پیروی کند، به مشقت خواهید افتاد.[35] همانگونه که برخی مفسران گفتهاند این آیه نشان میدهد پس از خبر دادن «ولید» از مرتد شدن طایفهی «بنی المصطلق»، گروهی از مسلمانان سادهدل و ظاهربین به پیامبر فشار میآوردند که با این طایفه بجنگد. در این باره قرآن میفرماید که او رهبر است. پس انتظار نداشته باشید که (عوامزده باشد) و از شما پیروی کند. برای تحمیل افکار خود بر او فشار نیاورید; زیرا این به زیان شما است. 7. از دست دادن یاری خداوند و ولایت الهی[36] جلب رضایت دیگران (عوام) اندازهای دارد که اگر از مرز خود گذشت، یاری خدا و ولایت او را از دست خواهد داد. خداوند در قرآن کریم میفرماید: ای پیامبر ما! اگر از هوا و هوسهای آنان (یهود...) پیروی کنی پس از آن که آگاه شدهای، هیچ سرپرست و یاوری از ناحیه خدا برای تو نخواهد بود.[37] 8. تباهی جهان در قرآن آمده است: ]او[ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) حق را برای آنان آورده است، ولی بیشتر آنان از حق کراهت دارند و اگر حق از هوسهای آنان پیروی کند، آسمانها و زمین و همهی کسانی که در آنان هستند، تباه میشوند.[38] این آیه به رهبران دینی جامعه گوشزد میکند که رها کردن حق و پیروی از خواستهی دیگران (و عوامزدگی) چه خطر بزرگی در پی دارد. پیشزمینههای عوامزدگی1. وابستگی مالی گاهی عوامزدگی اندیشمندان جامعه در وابستگی نظام مالی آنان به عوام ریشه دارد. 2. حفظ جایگاه اجتماعی گاهی حفظ جایگاه اجتماعی (ادارهی بیت، مرجعیت، حفظ مقام یا به دست آوردن رأی و...) سبب شده است افراد به عوامزدگی روی آورند. 3 . سستی اراده گاهی آنچه حق تشخیص داده میشود، به دلیل سستی اراده، با صراحت در میان، عوام بیان و اجرا نمیشود. قرآن با صراحت به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دستور میدهد: (فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّه)[39] هنگامی که تصمیم گرفتی (قاطع باش و...) بر خدا توکل کن. 4 . سستی اخلاص اخلاص، راه را بر اثرگذاری وسوسهها و وسوسهگران میبندد; «اِلاّ عبادک مِنهُمُ الُمخْلَصین».[40] اخلاص مراجع تقلید گذشته هم چون آیتالله العظمی بروجردی و امام راحل(رحمه الله) در دوران مرجعیّت از نمونههای عالی مبارزه با عوامزدگی است. به خاطرهای از آیتالله العظمی بروجردی (رحمه الله)اشاره میکنیم: معظمله در اوایل مرجعیت خویش برای ادای نذر خود تصمیم میگیرند به مشهد مقدس مشرف شوند. این مسأله را با اطرافیان خویش مطرح میکند. اطرافیان بعد از جلسهی مشورتی به این نتیجه میرسند که فعلاً رفتن آقا به مشهد مقدس صلاح نیست، بیشتر روی این جهت که ایشان تازه به مرجعیت رسیده و هنوز مردم ایران مخصوصاً مردم تهران و مشهد که در مسیر و مقصد مسافرت ایشان هستند، ایشان را درست نمیشناسند. بنابراین، تجلیلی که شایستهی مقام ایشان هست، از ایشان به عمل نخواهد آمد. لذا تصمیم به انصراف ایشان گرفتیم. عذرهایی آوردیم، ولی پذیرفته نشد. یکی از حضار آنچه ما در دل داشتیم، اظهار داشت و وقتی ایشان فهمیدند، ناگهان تغییر قیافه دادند و با لحنی جدی و روحانی فرمودند: من هفتاد سال از خداوند عمر گرفتهام و خداوند تفضلاتی به من فرموده است که هیچ کدام از آنها تدبیر خود من نبوده است... حالا بعد از هفتاد سال شایسته نیست خودم به فکر خودم باشم و برای شؤونات خود بیاندیشم.[41] 5. ناآگاهی از زمان آگاه نبودن از نقشههای شوم بیگانگان و بیخبری از مصالح جهان اسلام، یکی دیگر از عوامل عوامزدگی است. علی(علیه السلام) فرمود: آن کس که زمان را بشناسد، از برخورد با رویدادهای آن غافل (و عاجز) نمیماند، بلکه برای رویارویی با آنها، آمادگی پیدا میکند.[42] راهکارهای مبارزه با عوامزدگیدر این بخش، راهکارهای مبارزه با عوامزدگی را از دیدگاه قرآن و روایات بررسی میکنیم. 1 . اصلاح معاش اندیشمندان جامعه در این زمینه به طرحی که شهید مطهری ارایه داده است، مراجعه شود.[43] 2 . ساماندهی پایگاههای فکری جامعه برخورداری از نظم و انضباط تشکیلاتی یکی از اصول مقدس زندگی بشریت است. بینظمی کاری، ایمان و معنویت را متزلزل میسازد و به پیدایش محیطی فاسد میانجامد.[44] 3 . تقویت معنویت و خداباوری علی(علیه السلام) فرمود: پرهیزکاران کسانی هستند که خدا در جانشان، بزرگ و دیگران، کوچک مقدارند.[45] باید این باور پدید آید که واقعاً خداوند برای پشتیبانی و ادارهی زندگی انسان، کافی است: «الیس الله بکاف عَبْدَهُ».[46] امام خمینی(رحمه الله) نیز میفرماید: مربی مردم باید خودش منزّه و مهذّب باشد.[47] 4 . دوری از ستایشگران سودجو علی(علیه السلام) میفرماید: آنکه تو را بستاید، سرت را بریده است...[48] هر کس در معایب تو با تو مداهنه کند (و آنها را به تو نگوید)، دشمن است...[49] هر گاه یکی از آنان (پرهیزکاران) را بستایند، از آن چه در تعریف او گفته شود، در هراس میافتد و میگوید: من، خود را از دیگران بهتر میشناسم و خدا مرا بهتر از من میشناسد. بار خدایا! مرا بر آن چه میگویند، محاکمه نکن و بهتر از آن قرارم ده که میگویند...[50] میتوانی با پرواپیشهگان و راستگویان بپیوندی و آنان را چنان پرورش ده که تو را فراوان نستایند و تو را برای کردار زشتی که انجام ندادهای، تشویق نکنند; زیرا ستایش بیاندازه، خودپسندی میآورد و انسان را به سرکشی وا میدارد.[51] این سخنان باید دربارهی افراد بیوت و اطرافیان مراجع رعایت شود. 5 . پرهیز از زودباوری علی(علیه السلام) فرمود: ولا تعجلنّ الی تصدیق ساع....[52] در تصدیق سخن شتاب مکن; زیرا سخنچین گرچه در لباس اندرزدهنده ظاهر میشود ولی خیانتکار است. 6 . نهراسیدن از رویگردانی مردم[53] و سرزنش سرزنش کنندگان[54] 7 . حق محوری، نه مرید بازی امام علی(علیه السلام) فرموده است: پروا پیشهگان در باطل، وارد نمیشوند و از محور حق، بیرون نمیروند.[55] 8 . حضور آگاهانه در صحنه امام خمینی(رحمه الله) فرموده است: شما روحانیون همان طوری که باید علم را بیاموزید و تقوا در رأس برنامههای شما باشد، در مهیا بودن از برای دخالت در امور سیاسی و اجتماعی و دخالت در مشکلات و حاضر بودن برای دفع از کشور اسلامی باید کوشش کنید.[56] حضور در صحنههای سیاسی کشور در دوری از عوامزدگی، نقش مؤثری دارد. در گذشته، همین عوامزدگیها، کار را به آنجا رسانده بود که به گفتهی امام راحل: طوری تبلیغ شده بود که همه باورشان آمده بود، تقریباً دخالت در سیاست یک فحشی بود برای اهل علم، میگفتند: فلان آخوند سیاسی است![57] نتیجه عوامزدگی یکی از مهمترین آفتهای جامعهی دینی و روحانیت است که پیآمدهای زیانباری دارد. مهمترین عوامل پیدایش آن عبارت است از: وابستگی مالی، حفظ پایگاه اجتماعی، دور بودن از صحنهی سیاسی و اجتماعی.... راه مبارزه با آن نیز اصلاح معاش حوزهها، آگاهی بخشیدن و تقویت معنویت... است.[58] از دیدگاه قرآن و مکتب حسینی، خواص چه ویژگیهایی دارند و با چه آسیبهایی روبهرو هستند؟محمد رضا هفت تنانیان خواص در عزّت بخشیدن به جامعه یا به ذلّت کشیدن آن، نقش بسیار مهمی دارند. اگر نخبگان و فرهیختگان جامعه به وظایف خود عمل کنند، جامعهای ارزشمدار و حقگرا تشکیل خواهد شد و با دارا بودن جایگاه ویژهای نزد خداوند، جامعه نیز به عزت خواهد رسید، خداوند میفرماید: (یَرْفَع اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتِ)[59] خداوند ایمان آورندگان و دانشمندان را به حسب درجات بلند گرداند. در مقابل، اگر خواص به وظایف خود عمل نکنند، خود را خوار میکنند و جامعه را نیز به ذلّت میکشانند. ویژگیهای خواص خواص به گروهی گفته میشود که دانا و بینا هستند و میتوانند مسایل اجتماعی و سیاسی را به درستی ارزیابی کنند. تصمیمگیری خواص براساس آگاهی و بصیرت است و در جامعه اثرگذار هستند. البتّه لازم نیست کسی که این ویژگیها را دارد حتماً از قشر تحصیل کرده باشد. 1 . پرهیزکاری هر کس پرهیزکار باشد، خداوند نیز عنایت خود را شامل حال او خواهد کرد. خداوند در آیات بسیاری، پرهیزکاری را در شمار ویژگیهای مؤمنان آورده است: (یا ایُّهَا الَّذیِنَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ)[60] ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا پروا کنید و به پیامبر او بگروید تا از رحمت خویش شما را دو بهره عطا کند و برای شما نوری قرار دهد که به (برکت) آن راه سپرید و بر شما ببخشاید... . یا فرموده است: (یا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً)[61] ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر از خدا پروا دارید برای شما تشخیص (حق از باطل) قرار میدهد. 2 . بصیرت خواص، اهل بصیرت، تحلیل و ژرفنگری هستند. قرآن دربارهی کافران و دنیاپرستان ظاهربین میفرماید: (یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنیا وَ هُمْ عَنِ الآخرة هُمْ غافِلُونَ)[62] آنان تنها ظاهری از زندگی دنیا را میبینند و از آخرت غافلند. امام صادق(علیه السلام) دربارهی عمویش، ابوالفضل العباس(علیه السلام) فرموده است: کان عمنا العباس نافذ البصیرة.[63] عموی ما، ابوالفضل(علیه السلام)، بصیرتی ژرف داشت. بصیرت ابوالفضل(علیه السلام)، او را واداشت تا هنگام یورش همه جانبهی دشمن، از پشتیبانی امام خویش دست برندارد و بگوید: من از امامم که به یقین راستگو و فرزند پیامبرامین(صلی الله علیه وآله وسلم) است، پشتیبانی میکنم.[64] در مقابل، یکی از کاستیهای عمر سعد، نداشتن تیزبینی و بصیرت بود. ابن زیاد با بهرهبرداری از این کمبود فکری، فردی فرومایه و هزار چهره; یعنی شبث بن ربعی را با او همراه ساخت تا او را توجیه کند. شبث کوشید به عمر سعد القا کند که حسین، کافر حربی است که قتلش واجب میشود و به همین دلیل، قتل او در ماه حرام، اشکالی ندارد.[65] بدین ترتیب، در کربلا گروهی که دارای بصیرت و تیزبینی بودند، بهترین راه را برگزیدند و با عزتمندی، راه شهادت و آزادگی را پیمودند. در مقابل، گروهی دیگر چون این ویژگی را نداشتند، راه هوا و هوس را برگزیدند. پس خواصی که دارای این خصلت باشند، در مقابل، هم میتوانند خود را به اوج عزّت و سربلندی برسانند و هم جامعه را به سوی این راه بکشانند. 3 . تصمیمگیری بجا[66] تصمیمگیری بیموقع هیچ اثر ندارد یا اثری ناچیز خواهد داشت. در داستان موسی(علیه السلام)، هنگامی که عصای موسی به صورت اژدهایی بزرگ درآمد و همهی مارهای جادوگران را بلعید، تازه باور کردند که کار موسی، معجزهای خدایی است. بدین گونه بود که با شجاعت تصمیم گرفتند ایمان بیاورند: (فَالْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَمُوسی)[67] پس ساحران به سجده افتادند و گفتند: به پروردگار هارون و موسی ایمان آوردیم... . امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دربارهی تصمیمگیری بجا و مناسب میفرماید: من الخُرق المعالجةُ قبل الامکان و الاناهُ بعد الفرصة.[68] اقدام کردن پیش از امکان و کوتاهی ورزیدن هنگام فرصت، نادانی است. در جریان کربلا، گروهی از خواص نتوانستند به درستی و بجا تصمیم بگیرند. آنان، مسلم بن عقیل را در محاصره کردن کاخ عبیدالله بن زیاد یاری نرساندند و در کربلا نیز حاضر نشدند. اینان که پس از پایان حادثهی کربلا، به اشتباه خود پی برده بودند، جنبش توابین را تشکیل دادند و قیام کردند. با این حال، اثرگذاری قیام توابین در تاریخ به مراتب از قیام کربلا کمتر بود; زیرا بهنگام تصمیم نگرفتند. چون در این زمان، فرزند پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)شهید شده، تاریخ به سراشیبی افتاده و قیام آنان بسیار کم اثرتر از قیام عاشورا بود. قیام عاشورا در طول تاریخ، سرمشق همهی جنبشهای آزادیبخش است و مردم به قیام امامحسین(علیه السلام) و یاران او، عشق میورزند، ولی قیام توابین از چنین جایگاهی برخوردار نیست. 4 . حقگویی بدون هراسیدن از سرزنش دیگران گاهی خواص، حق را تشخیص میدهند، ولی به دلیل ترس از رسوایی ظاهری دنیا، راه سکوت را در پیش میگیرند. خواص نباید، از هیچ چیز و هیچ کس، هراس داشته باشند، بلکه در تصمیمگیریهای خود باید رضای خدا را در نظر بگیرند و از تن دردادن به خواری بپرهیزند. چون جامعه پیرو خواص است، ذلتپذیری خواص نیز جامعه را به ذلت میکشاند. بنابراین، خواص باید در برابر انحرافهای موجود در جامعه، بایستند و از گسترش آن، پیشگیری کنند: «ولا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمِ».[69] در تاریخ آمده است که گروهی از بنیاسراییل در مخالفت با فرمان الهی، با حیلهگری به ماهیگیری مشغول شدند. گروهی از مردم در مقابل آنان ایستادند و مخالفت کردند، ولی گروهی دیگر ساکت ماندند. خداوند نیز بر پایمال کنندگان فرمان الهی و گروهی که آنان را نهی نکردند،عذاب فرستاد: (وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذاب بَئِیس بِما کانُوا یَفْسُقُونَ فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عُنْهُ قُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ).[70] و کسانی را که ستم کردند، به سزای نافرمانیشان، به عذابی شدید گرفتار کردیم. چون از آنچه نهی شده بودند، سرپیچی کردند، به آنان گفتیم: بوزینگانی باشید رانده شده. امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دربارهی پرهیزکاران میفرماید: و لا یدخل فی الباطل و لا یخرج من الحق.[71] پرهیزکاران به دایرهی باطل ، گام نمینهند و از حق، بیرون نمیروند. به نمونهی دیگری بنگرید: شریح قاضی، حق را میشناخت و از جایگاه اجتماعی بالایی برخوردار بود. هنگامی که هانی بن عروة با تن مجروح به زندان عبیدالله بن زیاد افتاد، جنگجویان قبیلهاش، کاخ عبیدالله بن زیاد را محاصره کردند. ابن زیاد ترسید و به شریح گفت: به اینان بگو که هانی زنده است. شریح دید هانی مجروح است. هانی به شریح گفت: «این چه وضعی است؟ پس قوم من کجایند؟ چرا به سراغ من نمیآیند؟» شریح گفت: «میخواستم بروم و این حرفها را به مردم بزنم، ولی افسوس که جاسوس عبیدالله آنجا ایستاده بود و من جرأت نکردم. به همین دلیل به مردم گفتم: هانی زنده است.» با این کار، مردم پراکنده شدند و تاریخ دگرگون شد.[72] 5 . آموزش عوام یکی از رسالتهای خواص، مبارزه با نادانی و عوامزدگی مردم است. چون گروهی، بقای خود را در نادانی مردم میبینند، خواص باید در راه آموزش مردم بکوشند: (وَ اِذْ اخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ اُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَکتُمُونَهُ)[73] و ]یاد کن[ هنگامی را که خداوند از کسانی که به آنان کتاب داده شده، پیمان گرفت که حتماً باید آن را برای مردم بگویید و کتمان مکنید. بیمه کردن اجتماع در برابر انحرافها تنها با آگاهی بخشیدن به مردم امکان پذیر است. هر اندازه مردم آگاهتر باشند، احتمال انحراف جامعه، کمتر خواهد شد. پس خواص باید معیارهای حق را برای مردم بازگو کنند. آسیب شناسی خواصدر طول تاریخ، برخی خواص با فراموش کردن وظیفهی خود، از حق دوری گزیدند. قرآن در این باره میفرماید: (الَمْ تَرَ اِلَی الَّذِینَ اوُتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ اِلی کِتابِ اللَّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ)[74] آیا ندیدی کسانی که بهرهای از کتاب (آسمانی) داشتند، به سوی کتاب الهی فراخوانده شدند تا در میان آنان داوری کنند. پس گروهی از آنان (با آگاهی داشتن از پذیرش حق) روی گردان هستند. اینک به آفتهای دوری خواص از حق میپردازیم. این آفتها بدین قرار است: 1 . دنیاگرایی خواص نباید دنیاگرا و دنیا زده باشند. این ویژگی باید در همهی دورههای زندگی آنان تبلور داشته باشد. دوری از دنیا به ویژه در لحظههای حساس تاریخ بسیار با اهمیتتر است. (قُلْ مَتاعُ الدُّنیا قَلِیلٌ وَالاخرةُ خَیْرُ لِمَنِ اتَّقی وَلا تُظْلَمُونَ فَتِیلاً)[75] ای پیامبر! به مردم بگو: کامیابی دنیا اندک است و آخرت برای پرهیزکاران بهتر است و به اندازه هستهی خرمایی به شما ستم نمیشود. دنیا وسیله است، ولی گاهی برخی افراد، آن را هدف و معبود خود قرار میدهند. در چنین حالتی، همهی خوبیها و ارزشهای الهی از بین میرود و ضد ارزشها جایگزین آن میشود. رویگردانی از حق در همین دلبستگی به دنیا ریشه دارد و پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) آن را اساس و اصل همهی نافرمانیها نامیده است.[76] پیامبر نیز از پیدایش همین معضل در میان امتش نگران بود: اَخْوَفُ ما اَخافُ عَلی اُمَّتی زَهْرَةُ الدُنیا وَ کَثْرَتُها.[77] بیشتر ترس من برای امتم، جلوههای دنیا و زیادهخواهی آن است. پیآمدهای دنیاگراییالف ـ ریاستطلبی ریاستطلبی یکی از پیآمدهای دنیاطلبی و دور شدن از حق است. برای نمونه، جاه و مقام و ریاست چنان عمر سعد را مست کرده بود که حتی در دیدار خویش با امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا، از آن حضرت روی گردانید. هنگامی که امام حسین(علیه السلام) دید سخنان ایشان در قلب سنگی او اثر نمیکند، در برگشت به خیمهگاه فرمود: چه شد تو را؟ خدا تو را در رختخواب بکشد و در روز رستاخیز تو را نیامرزد. به خدا سوگند امیدوارم جز اندکی از گندم عراق نصیب تو نشود. عمر سعد از روی تمسخر گفت: جو به جای گندم برای من کفایت میکند.[78] ب ـ ثروت اندوزی گاهی ثروت دنیایی آنچنان انسان را اسیر میکند که به قتل امام معصوم(علیه السلام) دست میزند. برای نمونه، شمربن ذیالجوشن برای رسیدن به پاداش یزید، امام حسین(علیه السلام) را به شهادت میرساند. شریح قاضی نیز از جمله بزرگان کوفه بود که برای امام نامه نوشت. او و دیگر بزرگان کوفه سوگند خورده بودند که حسین را یاری کنند. شریح با وعدهی 100 هزار دینار نپذیرفت که به حلال بودن ریختن خون امام حسین(علیه السلام) فتوا دهد. با این حال، ابن زیاد با ترفند شوم خود، وی را فریفت. او دستور داد 50 هزار دینار به خانهی شریح ببرند. خود نیز به خانهی او رفت و پولها را در برابر چشمان شریح به نمایش درآورد. بدین گونه، ابن زیاد، روح شریح را تسخیر کرد. شریح با دیدن پولها، تسلیم شد و فتوای قتل امام را صادر کرد.[79] 2 . بیطرفی در برابر جریان حق و باطل خواص نباید در برابر انحرافها و منکرهای موجود در جامعه، بیتفاوت باشند. جامعهای عزیز خواهد ماند که شهروندان آن در برابر جریان حق و باطل، احساس وظیفه کنند. در این میان، وظیفهی خواص سنگینتر است: (کُنْتُمْ خَیْرَ اُمَّة اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ)[80] شما بهترین امتی هستید که از میان مردم پدید آمده و امر به معروف و نهی از منکر کردهاید و به خدا ایمان دارید. هرثمه بن سلیم از یاران علی(علیه السلام) بود که همراه لشکر عمر سعد به کربلا آمد، ولی در روز عاشورا از لشکر کفر جدا شد و به دیدار امام حسین رفت. هرثمه با بیان خاطرهای برای امام حسین (علیه السلام) گفت: «هنگامی که همراه علی(علیه السلام) از صفین برمیگشتیم، در همین جا، امام پس از نماز صبح، مشتی از خاک برداشت و با صدای بلند فرمود: «واهاً لک ایتها التربة لیحشرن منک اقوام یدخلون الجنه بغیر حساب.» من آن روز چیزی نفهمیدم، ولی امروز آگاه شدم.» امام حسین(علیه السلام) فرمود: «فرجام کار بر من پوشیده نیست. چه میکنی؟ از هواداران عمر سعدی یا از یاران ما؟» هرثمه گفت: «هیچ کدام. اکنون در اندیشهی اهل و عیال خود هستم.» امام فرمود: «پس با شتاب از این سرزمین بیرون برو; زیرا کسی که در اینجا باشد و صدای ما را بشنود و ما را یاری نکند، در دوزخ است».[81] 3 . از یاد بردن خدا فراموش کردن خدا به دوری از حق خواهد انجامید. خداوند، پیآمد خدا فراموشی را خود فراموشی قرار داده است: (وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْساهُمْ اَنْفُسَهُمْ)[82] شمامؤمنان مانند آنان نباشید که خدا را فراموش کردند. خدا نیز خود آنان را از یادشان برد. مردم زمانهی امام حسین(علیه السلام) چنان در زندگی دنیایی فرو رفته بودند که اهداف والای دین، ارزشهای متعالی مکتب و رسالت خود در برابر دین خدا را از یاد بردند. دشمن نیز با بهرهگیری از غفلت مردم، آنان را از گرد امام حسین(علیه السلام) پراکنده ساخت. [1]. مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، تهران، مکتبة المرتضویة، صص 344 ـ 345. [2]. غرر الحکم، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ص 231. [3]. فاطر، 10. [4]. فاطر، 10، نک: تفسیرنمونه، ناصر مکارم شیرازی و همکاران، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج 18، صص 187 ـ 198. [5]. بحارالانوار، علامه مجلسی، بیروت، مؤسسة الوفاء، ج 75، ص 10. [6]. زمر، 1. [7]. زخرف، 43 ـ 44. [8]. قلم، 4. [9]. نساء، 59. [10]. تفسیر نمونه، ج 3، ص 434. [11]. وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، قم مؤسسهی آل البیت(علیه السلام)، ج 16، ص 158. [12]. غوالی اللئالی، ابن ابی جمهور احسائی، قم، سیدالشهداء، ج 1، ص 67. [13]. منافقون، 8. [14]. نساء، 141. [15]. نساء، 139. [16]. تفسیرنمونه، ج 4، ص 173. [17]. جامع الاخبار، تاج الدین شعیری، قم، انتشارات رضی، ص 139. [18]. بحارالانوار، ج 45، ص 7. [19]. فاطر، 3. [20]. منافقون، 8. [21]. شرح نهج البلاغه، عبدالحمید، ابن ابی الحدید، قم، کتاب خانهی آیت الله مرعشی نجفی، ج 20، ص 317. [22]. تعلیم و تربیت در اسلام، مرتضی مطهری، قم، انتشارات صدرا، صص 211 ـ 224. [23]. المناقب، محمدابن شهر آشوب، قم، انتشارات علامه، ج 4، ص 68. [24]. لهوف، سیدبن طاووس، تهران، انتشارات جهان، ص 97. [25]. فجر، 27 ـ 30. [26]. المیزان فی تفسیر القرآن، محمد حسین طباطبایی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ج 20، صص 413 ـ 416; تفسیر نمونه، ج 26، ص 438. برای آگاهی بیشتر نک: انسان کامل، مرتضی مطهری، قم، انتشارات صدرا، ص 242; و فلسفهی اخلاق، مرتضی مطهری، قم، انتشارات صدرا، ص 190. [27]. روحانیت، مرتضی مطهری، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1365، چ 1، ص 128. [28]. همان، صص 127 ـ 128. [29]. بقره، 170. [30]. روحانیت، ص 130. [31]. به لطف خدا، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، این کار به برکت وجود امام خمینی(رحمه الله) انجام گرفت. [32]. روحانیت، ص 131. [33]. همان، ص 128. [34].روحانیت، مرتضی مطهری، ص 130. [35]. حجرات، 7. [36]. بقره، 120; رعد، 37. [37]. بقره، 120. [38]. مؤمنون، 70 ـ 71. [39]. آل عمران، 159. [40]. حجر، 40; ص 83. [41]. داستانهای استاد، علی رضا مرتضوی کرونی، کانون و فرهنگ هنر اسلامی، ج 1، صص 26 و 162. [42]. تحف العقول، علی بن شعبه، ص 98. [43]. ده گفتار، مرتضی مطهری، ص 271; روحانیت، صص 133 ـ 139. [44]. همان. [45]. نهج البلاغه، برگردان: محمد دشتی، خطبه ی 193، ص 402. [46]. زمر، 36. [47]. خط امام از زبان امام، ص 18. [48]. الحیاة، محمدرضا حکیمی، ج 1، ص 173. [49]. همان، ص 174. [50]. نهج البلاغه دشتی، ص 404. [51]. همان، نامهی 53، ص 570. [52]. نهج البلاغه دشتی، ص 570. [53]. همان، ص 600. [54]. مائده، 55. [55]. نهج البلاغه، خطبهی 193، ص 406. [56]. خط امام از زبان امام، ص 19. [57]. همان. [58]. برای آگاهی بیشتر نک: روحانیت، مرتضی مطهری، صص 127 ـ 144; تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، ج 22، صص 133 ـ 163; عبرتهای عاشورا، سیداحمد خاتمی، صص 192 ـ 196; نهج البلاغه، عهدنامهی مالک اشتر، نامهی 53. [59]. مجادله، 11. [60]. حدید، 28. [61]. انفال، 29. [62]. روم، 7. [63]. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، تهران، کتاب فروشی علمیه اسلامیه، 1374 هـ، ص 176. [64]. نفس المهموم، شیخ عباس قمی، تهران، کتاب فروشی علمیه اسلامیه، 1374 هـ، ص 177. [65]. جام عبرت، سیدحسین اسحاقی، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1381، چ 2، ص 104. [66]. همان، ص 76. [67]. طه، 70. [68]. نهج البلاغه، حکمت 363. [69]. مائده، 54. [70]. اعراف، 165 ـ 166. [71]. نهج البلاغه، خطبهی 193. [72]. جام عبرت، ص 107. [73]. آل عمران، 187. [74]. آل عمران، 23. [75]. نساء، 77. [76]. رسالت خواص و عبرتهای عاشورا، سید احمد خاتمی، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1375، ص 244. [77]. میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، قم، مکتب الاعلام الاسلامی، 1362 هـ، ج 1، ص 155. [78]. زندگی خامس آل عبا، ابوالقاسم سحابی، انتشارات ابنسینا، ج 2، ص 129. [79]. ره توشهی راهیان نور، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1376، چ 1، ص 226. [80]. آل عمران، 110 [81]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، ج 23، ص 169. [82]. حشر، 19. پایگاه اطلاع رسانی حوزه
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:29  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیمن ذهنی و من واقعی
در مکتب عرفان مفهوم دین چیست ؟ دین ،از دیدگاه عرفان ، یک مبدل یا تبدیل کننده است. .مبدلی که من ذهنی را به یکتائی تبدیل می کند." من ذهنی " دو بین است . یعنی که یک خود و یک خدا را متصور است .و دین قادر است که این خود را و آن خدا را یکی کرده و یکتائی را جایگزین دوبینی نماید .برای رسیدن به این مرحله باید که تمامی چیزهای این جهانی را با جاروی " لا " جارو کرد تا . که زندگی از تو عبور کند . اول لا می کنی و آخرش الا الله می شوی . یعنی به هر چیزی به غیر از خدا ، نه می گوئی . " لا " همان نه گفتن است . اما نه فقط در حرف ، بلکه در عمل باید " لا " گفت . به مقام ، به پول ، به خانه بزرگ ، به زرنگی های ناشی از " من ذهنی " ، به من ذهنی ، و به هر چیزی که ترا از خدا باز می دارد ، باید نه بگوئی . البته باید توجه کرد که این نه گفتن ، به معنی رد کردن مال و مقام و پول و . . . نیست . یک عارف می تواند همه چیز داشته باشد و عارف نیز باشد . منظور این است که با چیز های این جهانی هم هویت نشوی . یعنی از چیز های این جهانی زندگی نخواهی . آن ها چیزی ندارند که به من و تو بدهند . پول نمی تواند به انسان زندگی بدهد . ماشین ، خانه بزرگ ، مقام و . .. . هیچکدام قادر نیستند که به انسان زندگی بدهند . تنها راه رسیدن به زندگی و جلوگیری از قطع ارتباط انسان با زندگی این است که اتفاق این لحظه را بدون قید و شرط به پذیری و مطمئن باشی که اتفاق این لحظه ، بهترین اتفاقی است که برای تو افتاده است .باید تسلیم و رضا داشت و به زندگی اطمینان داشت . زندگی همیشه بهترین ها را بر سر راه ما قرار میدهد . باید اطمینان حاصل کرد که نه گذشته ای وجود دارد و نه آینده ای . همه چیز در این لحظه اتفاق می افتد . هر کجا که باشی ، هر جا که بروی ،خدا یا زندگی به دنبال تو هست . خدا می خواهد که ترا متلاشی کند . خدا به دنبال متلاشی کردن من ذهنی تو است تا بتوانی زندگی یا خدا را به بینی . با ذهن و در ذهن ، قادر به دیدن و درک کردن زندگی نیستیم .زیرا که من ذهنی فقط به دنبال اضافه کردن چیزهای این جهانی به خود است . من ذهنی من ذهنی دیگری را می آفریند . آن پدری که " من ذهنی " دارد ،فرزندان خود را طوری بار می آورد که خودش بار آمده است .یعنی " من ذهنی " خود را با القاء رفتار و باور های خود به فرزندانش ، آن ها را با اصرار دردامن " من ذهنی " دیگری می اندازد و آن ها نیز همین کار را با فرزندان خود می کنند و در نتیجه ، " من ذهنی " به " من ذهنی " دیگر تبدیل می شود و باور های پدر به فرزندانش و باور های آن ها به فرزندانشان به ارث می رسد . .من ذهنی ، من ذهنی دیگری را به وجود آورده است . بالاخره باید جائی این من ذهنی متلاشی شود . بهتر است که همین الان آخر بین باشی و تسلیم زندگی شوی . زیرا موقع مردن خواهی دید که آن چیزی را که همه عمر دنبالش بوده ای از اول با تو بوده است . زندگی با تو بوده و کامل و تمام عیار در خدمت تو بوده است، و تو آن را ندیده ای و به دنبال من ذهنی عمر خود را تباه کرده ای . آخر عمر، خود به این امر اقرار خواهی کرد که به دنبال من ذهنی بوده ای . اگر حالا که می توانی با متلاشی کردن " من ذهنی " به دامن زندگی برنگردی ، زندگی خود این کار را با تو خواهد کرد . من ذهنی ، درد را دوست دارد . و در جهت توسعه دردتلاش میکند . زیرا که درد باعث ادامه حیات من ذهنی میشود . برخی از انسان ها دردهای خود را دوست دارند و از ترکیب دردهای خود قصه هائی ساخته اند که به نظر آن ها ، قصه زندگی آن ها است . در صورتی که آن ها اصلا زندگی نداشته اند که قصه ای برای آن بنویسند . زندگی قصه ندارد . انسان های خوشبخت واقعی ، قصه ای ندارند. قصه مال من ذهنی است . زندگی رها کردن و بخشیدن و دادن و گذشتن است .
تهیه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:25  توسط علی رجالی
|
باسمه تعالیمن واقعی و آرمانی
تهبه و تنظیم دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:21  توسط علی رجالی
|
|