|
باسمه تعالی این چه نفسی است که آتش زده در باور من؟
میفریبد دلِ ما را به خیالی ز هوس
با هوسهای فریبنده مرا میخواند
گه دهد وعدهی فردوس، ولی حیله کند
میبرد دور ز حق، دور ز الطاف خدا
گاه در جام طرب مستی و غفلت ریزد
لیک با نور خدا، ظلمت او محو شود
من ز دستش به که فریاد برم جز بر حق؟
گاه در پردهی تأویل مرا ره بندد
جز تو راهی نبود، جز تو پناهی ای حق
ذکر حق نور دهد، راه نجاتم باشد
ای خدا لطف نما، راه یقینم بنما
چون هوس، دشمن دیرینهی جانم باشد
گه کند دیدهی بینور مرا غرق هوس
دم به دم فتنه کند، بند به پایم بندد
هر زمان، رنگ دگر، چهرهی دیگر گیرد
ای خدا! بر منِ غافل نظر لطفی کن
گه زند تیر دعا را به کمینگاه غرور
پس ز ظلمت برهم زن همهی پایهی او
او ز تقوا سخن آرد، دلش تاریک است
ای خدا! لطف نما، حاجتم افتاد کنون
با هوسهای جهان، مهرِ تو را برگیرد
رو کنم سوی خدا، ناله برآرم ز دل
این منم، دست تهی، بیکف و بیبال و پرم
نفس را دور کن از خانهی دل تا گردد
گاه نیرنگ زند در پسِ تفسیر و سخن
هر زمان، رنگ دگر، چهرهی دیگر گیرد
وه که عمری ز فریبش به گنه مشغولم
ای امید دل غمدیدهی عالم، دریاب
سراینده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۳ساعت 21:52  توسط علی رجالی
|
|