|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۱)
زندگی را بیثمر، معنا مکن
زندگی خود هدیه ای از کبریا گر نداری نور امیدی به دل
زندگی بینور تاریک است و سرد
چون رها گشتی ز اندوه و بلا
غم چو ابری میگذارد سایهاش شاد بودن گنج بی پایان ماست زندگی دریای مواج امید
غنچهی لبخند بر دل ها نشان شور عشق و زندگی بر پا نما هر نفس با نور حق همراه کن
علم را با جان خود همراه ساز
گر نداری دانش و فهم امور
دانش و بینش چراغ راه ما هر که را دیدی که صاحب حکمت است دانش ار باشد، دهد قدر و بها
علم اگر نورت شود، مشکل گشاست
آنکه نادان است، در بند خطاست
دل به دست قادر مطلق سپار گر که خواهی در امان حق شوی
ذکر یزدان مایهی آرامش است
دل به دست قادر مطلق سپار گر که خواهی در امان حق شوی
هر که را دیدی که در تسلیم حق ذکر یزدان مایهی آرامش است هر که خواهد در ره حق پا نهد آن که حق را یافت، از خود رسته شد توکل گوهر ایمان و تقوا
دل به دریا زن، ز حق امید دار
هر چه آید بر دلت، تسلیم باش
هر که را دیدی" رجالی" بی خبر
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 1:44  توسط علی رجالی
|
|