|
باسمه تعالی قصیده(۳۸۴)
دست بر دامان بی تقوا مکن خصم را منجی بر این دنیا مکن
مهربانی را نما آیینهوار
گر که نوری در دلت تابنده شد
هر که را دیدی که سرخوش، بیقرار
گر کسی بر تو محبتها نمود
عشق بیمهر و وفا قدری نداشت
دوستی با اهل دانش کن گزین
نور امیدت، چراغ راه توست گر که تاریکی به قلبت سایه کرد
هر که را دیدی ز غم آسوده است گر که در دل غصهای داری به جا
زندگی با نور امیدی خوش است
صبح امید است، پایانِ شب است
گر چه نور حق تعالی شد عیان
راستی چون جوهر جانت شود گر تو دادی قول، محفوظش بدار
صدق را سرمایهی جانت نما
دشمنِ صدق و صفا، نا مردمی هر که با صدق و صفا همراه شد
زندگی در راستی معنا شود
گر سکوتت چون صدف دری گران
گر ندانی حرف را در جای خود
هر که را دیدی سخن سنجیده گفت
در حضور اهل معنا، معرفت
قبل هر اندیشه ای تدبیر کن
ساکت و آرام، گر باشی، ز فهم
زندگی در فهم و خاموشی نکوست
هر که را دیدی" رجالی" در غم است
سراینده دکتر علی رجالی ۱۴۰۳/۱۲/۱۴
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:56  توسط علی رجالی
|
|