|
باسمه تعالی مثنوی(۳۹۸) بهار بهار است و هنگامِ شور و سرور
نسیم سحر بوی جان میدهد
زمین سبزپوش و هوا دلربا
به هر شاخهای لالهای سر زده
ز باغِ جهان، بوی یار آمده
شکوفه ز مستی به گل ها نوید
نسیم بهاری، پر از شور شد
چو آیینه، آب روان، صاف و پاک
ز باران، زمین بوی عنبر گرفت به دامان صحرا نشاطی دگر
پرستو ز غربت، به خانه رسید
به آهنگ گل، بلبلِ خوشنوا به هر گوشهای رازِ هستی عیان
درخت از جوانه شکوفا شود
زِ شبنم به گلها، نگینی به دست
نه سرما بمانَد، نه سختی، نه درد
شکفته گل از قطرههای نجات
نسیم از سرِ مهر بوسد چمن
خزان، ره نیابد به این بوم و بر
ز دل هر که با نورِ حق آشناست
ز الطافِ یزدان، جهان زنده شد
طبیعت ز خوابِ زمستان رهید
هر آن برگِ سبزی، پیامِ بقاست
به هر شاخه سرسبزیش جان گرفت
به صحرا، گل از خوابِ پنهان دمید
درختان همه رخت نو کردهاند
گل از خندهی صبح، جان یافته
نسیمی ز رضوان به صحرا وزید
هزاران گل از خاک سر برکشید
فضا پر شد از نغمهی مرغکان
بهاران پیامِ امید است و نور
نه برگ و نه باری ز افسردگی
" رجالی" نشاط است و بوی بهار
سراینده ۱۴۰۳/۱۲/۲۶
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:28  توسط علی رجالی
|
|