|
باسمه تعالی قصیده(۴۰۰) دریا(۲)
آغوشِ تو رازِ بینشانی، دریا
بر سنگ زنی و پر ز خون دل باشد
چون شانه به شانهی نسیم افتادی
افسانهی صخرهها به لب می داری
بیتاب و روان به وسعتِ اندوهی
ای همدمِ شب، صدای تو در دلهاست
هر موجِ تو گریهای به رازِ دلهاست
چون آینهای ز حال ما آگاهی
دلدادهی موج و غرقِ بیپروایی
گاهی به فغان، ز شوقِ دل میخوانی
پنهان شده در تو صد حکایتِ اسرار هر لحظه تو را نسیمِ دل میخواند
موجت ز دلِ بیقرار است فزون
در آینهی نگاهِ تو پنهان است
هر قطرهی تو حدیثِ بی پایان است
در وسعتِ خود به عاشقان نزدیکی
ای رازِ نهفته در دلِ دریا ها
بر سنگ زنی ولی دلِت خونین است
چون موج شدی ز خویش بیرون رفتی
شوری ز فغانِ کهکشان داری تو
بیتاب و روان ز دوری معشوقی
ای روشنیِ خیال و افکار سخیف
در ژرفیِ تو هزار غوغا خفته
بنشین و بگو حکایتِ بیپایان
ای نغمهی خاموشِ دلی ناهموار
ای گم شده ی ترانه ها در خلوت
در وسعت تو، هزار راز افتاده
چون آینه ی خلایقی در دلها
ای جلوهی جاودانهی بیپایان
هر موجِ تو یک حکایتی از تقدیر
گویندهی اسرار نهان در عالم
آغوشِ گشودهات " رجالی" را
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۳ساعت 14:28  توسط علی رجالی
|
|