|
باسمه تعالی بهار(۲) بهار است و هنگامِ شور و صفاست
بهاری که جان را ز خود شاد کرد
بهاری که دل را کند پر ز نور
بهاری که در دل نشیند، خوش است
نسیمی که جان را طراوت دهد
زِ هر قطرهی شبنمَش بوی یار
زمین پر ز سبزی و نور و سرور
دلا! وقت بیداری جان توست
به فصلِ شکفتن، دلت را بشوی
جهان هر نفس، عشق یزدان گرفت
بهاری که لبخندِ جان میدهد
بهاری که غنچه فراوان دهد
زِ هر غنچه پیغامِ وصلت رسد به دل نغمهی جانفزایت رسد
بهاری شکوفاست از شوق یار
بهاری گلستان ز هر سو شکفت
ز عطرش جهان پر ز شور و نشاط
نسیمی زِ باغِ بهشتِ برین
زِ جامِ محبّت چشیدم شراب
که هر ذره نوری زِ عشقش عیان
به عطرِ الهی دلم شاد شد
زِ نَفْحاتِ رحمت، روان تازه گشت
گلِ وصل بشکفت در جانِ ما
به شوقِ لقایش، دل آتشفشان
زِ انفاسِ قدسی، جهان پر زِ نور
نسیمی که از باغِ باقی وزد
چو خورشیدِ هستی بتابد به جان
گلِ عشق روید ز خاک وجود
بهاری که در دل نشیند تو را
بهاری که بیتو نچیند تو را
به طوفانِ غم، صبر و ایمان بگیر
ز بارانِ مهر و ز رحمت خدا
سراینده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 16:44  توسط علی رجالی
|
|