|
باسمه تعالی مثنوی(۴۰۶) در سایهی وهم، جان گرفتار شده
در دام هوس، روح ما خوار شده
ای دل بگذر، از غم فردایت
ای عقل چرا چنین هراسان گشتی
در حلقهی فقر، مرد بیتاب شده
از تنگی فقر ، دل پریشان گشته
چشمی که به دست دگری می باشد
از ترس و گمان، چون هراسان گشتی
گر سینه ز نورِ حق فروزان گردد
رزقی که رسد ز لطف یزدان باشد
هر کس که توکلش به حق میباشد
از خوانِ کرم، لطف او بیحد گشت
هر کس به امید این و آن می باشد
ای دل برهان، غصه و حرمان را
گر طالبِ آن سرِّ نهانی در جان
هرکس به امید دل به یزدان بندد
هر کس که امید بر خدا می باشد
ای دل، به یقین ره ز طمع آزار است
چون لطفِ خدا زِ حدِ احسان باشد
آن کس که ندارد به خداوند امید
ای دل مَنِه امید بر این خلقِ ضعیف
در دست خدا، کرم فراوان باشد
هر کس که به حق، دل شود شاد
هر جا که یقین ز نورِ جان میتابد
رزقی که خدا دهد، کم و بیشی نیست
ای دل به توکل دل خود را بسپار
هر جا که خداست، بی نیازی بر ماست
چون فقر نماند به جهان جاویدان
گنجی که نهان ز چشم انسان باشد
چون ذکر خدا، رهنمایی باشد
سراینده ۱۴۰۳/۱۲/۲۸
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 23:26  توسط علی رجالی
|
|