|
باسمه تعالی قصیده(۴۰۶)
ازخوف خدا، دل همه لرزان است
هر لحظه که تقوا به دلم افزون شد
ترسم ز فراق ، از جدایی، یا رب
این دل ز فراق، بی تو افسرده شود
گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
از دوری تو ز عشق ، غم بار شوم هر لحظه مرا، غفلت و عصیان است
بگشا در عشق بر دل جانکاهم
ای رب، ز محبتت نظر کن بر من
ترسم که ز غفلتی گرفتار شوم
رحمی کن اگر خراب و مغرور شدم
ترسم ز خدا غافل و من دور شوم بی نور خدا، در دلم طغیان است
ای دوست مرا به خلوت وصل بخوان
گر لطف تو در دلم نتابد هرگز
ای خالق ما، به سوی تو برگردم
از ظلمت دنیا دل و جان تار شود
ای خالق رحمان، به تو من روی کنم
بخشنده و دانا به خطایم، تو صبور از ترس گناه، این دلم گریان است
ای خالق بیکران، به ما رحمی کن
دور از ره حق گشته و اقرار کنم
کز بیتو اسیر خویش و بیمار شوم
امید به عفوت، ز جهالت ز قصور بر لطف و عطای ازلی انسان است
ای خالق جانها، تو کریمی تو غفور
جز سایهی تو نیست مرا راه جمیل
گفتم که پناهم به تو ای یار جلیل
ای رب، به نگاه لطف، بنگر بر ما
ای رب، ز کرامتت نظر کن بر دل
ای خالق جانها، تو لطیفی و صبور
ای خالق جانها، تو عزیز و تو ودود
ای خالق رحمت و صفا، در هر حال سراینده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 11:27  توسط علی رجالی
|
|