باسمه تعالی

مثنوی(۴۰۸)
بهار(۵)

بهاری که آید زِ لطف خدا
بَرَد دردِ دل را، دهد کیمیا

به هر غنچه‌ای راز حق جلوه‌گر
بود این جهان، آیتی بی‌خطر

ز هر سبزه‌ای بوی عشقش رسد
ز هر قطره‌ای جان به حقش رسد

اگر دل ز عشقش شود بی‌قرار
نماند در او بند و دام و حصار

اگر لطف یزدان شود یارِ ما
بگیرد زِ دل، کبر و انکارِ ما

ز هر ذرّه نوری پدیدار شد
ز عشق خدا جان خبردار شد

بهاری که از وصل جانان رسد
دل از غصه و غم، به پایان رسد

به هر گل که بینی، تجلّی عیان
ز نوری است تابان، زِ حق شد جهان

ز اشک سحر دل چو طاهر شود
ز رحمت جهانی منور شود

ز نور خدا گر بگیرد دلم
ز تاریکی و غم رهاند گِلم

چو دل پر ز یاد خداوند شد
دلم از غم و غصه بر باد شد

ز نورش برافروخت آیینه را
زدود از دل خسته ام کینه را

چو دل یاد حق را به جان پرورید
ز دل سایه‌ی غصه‌ها پر کشید

به یادش دل آرام و جان بی‌غبار
ز مهرش شود رسته از هر فشار

دمی گر به درگاه مجنون شوی
غم از سینه چون موج، بیرون شوی

زِ هر قطره‌ی اشک در نیمه‌شب
به نورش دلی تازه شد ذکر رب

دل از نور ایمان اگر پر شود
زِ هر غم رهایی مقدّر شود

شمیمی که از یار آید به جان
بَرَد درد و غم را زِ دل بی‌گمان

نسیمی که از کوی دلبر وَزَد
غم از سینه و جان انسان برد

ز یادش بیابد دل ما صفا
براند ز دل هر غم و ماجرا

بهاری که از مهر یزدان رسید
زِ هر تیرگی، جلوه‌ی جان رسید

زِ هر غنچه بویی زِ عشق خداست

جهان پر ز نور و دل‌آرا صفاست

زِ رازی که پنهان بُوَد سوی یار
چو پروانه گردد دلم بی‌قرار

نهانی که در دل چو آتش تپید

به اشک سحرگه زِ خاکش دمید

بجوشد زِ هر دل، سرودِ جهان
برآید زِ ذرات، آواز جان

چو دل در حریم خدا جا گرفت
ز هر قید دنیا دلش پا گرفت

به نور یقین راه حق را شناخت
ز دام هوس، جانِ خود را گداخت

" رجالی"، به یادش دل افروخته

زِ هر غم، به شوقش برون تاخته

سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۳/۱۲/۳۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:49  توسط علی رجالی  |