|
باسمه تعالی مثنوی(۴۰۸)
بهاری که آید زِ لطف خدا
به هر غنچهای راز حق جلوهگر
ز هر سبزهای بوی عشقش رسد
اگر دل ز عشقش شود بیقرار
اگر لطف یزدان شود یارِ ما
ز هر ذرّه نوری پدیدار شد
بهاری که از وصل جانان رسد
به هر گل که بینی، تجلّی عیان
ز اشک سحر دل چو طاهر شود
ز نور خدا گر بگیرد دلم
چو دل پر ز یاد خداوند شد
ز نورش برافروخت آیینه را
چو دل یاد حق را به جان پرورید
به یادش دل آرام و جان بیغبار
دمی گر به درگاه مجنون شوی
زِ هر قطرهی اشک در نیمهشب
دل از نور ایمان اگر پر شود
شمیمی که از یار آید به جان
نسیمی که از کوی دلبر وَزَد
ز یادش بیابد دل ما صفا
بهاری که از مهر یزدان رسید
زِ هر غنچه بویی زِ عشق خداست جهان پر ز نور و دلآرا صفاست
زِ رازی که پنهان بُوَد سوی یار
نهانی که در دل چو آتش تپید به اشک سحرگه زِ خاکش دمید
بجوشد زِ هر دل، سرودِ جهان
چو دل در حریم خدا جا گرفت
به نور یقین راه حق را شناخت
" رجالی"، به یادش دل افروخته زِ هر غم، به شوقش برون تاخته
سراینده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۳ساعت 18:49  توسط علی رجالی
|
|