|
باسمه تعالی قصیده(۴۰۸) جهان زنده از فیضِ پنهان زِ عشق
جهان گر بگردد چو بحرِ خزان
زِ عشق است پیدایش عالمی
اگر ذرهای عشق در جان نبود
وجود از تجلّای حق زنده است
اگر ره سپاری به سِرِّ نهان
به هر جا نگاهی کنی آشکار
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
زِ عشقِ الهی شود جان جوان
نبودی، اگر نورِ یزدان نبود
زِ عشق است سِرّ ظهورِ وجود
دلِ بینوا گر شود نغمهخوان
زِ عشق است گر قطره دریا شود
دل و جان زِ عشق است در التهاب
همه کائنات از صفایِ وصال
اگر بیمحبت بُوَد جانِ ما
لبِ عارفان مستِ ذکرِ الست
اگر نیست در دل شراری زِ دوست
چو خورشیدِ حق بر دلِ ما بتافت
به هر ذرّهای مهرِ حق خود نمود
زِ عشق است گر ذره بالا رود
زِ عشق خدا بشکفد خاکِ پست
نبودی، اگر شور و شوقی نبود
دلم جز محبت نخواهد رهی
خرد را نباشد در این راه کار
جهان بیصفایِ محبت چه سود؟
زِ عشقی که دل را به یزدان برد
نه دل بیولایت بگیرد قرار
چو خورشیدِ حق بر دلِ شب زند
اگر دل زِ غیر خدا شد تهی
نظر کن به جانِ شکسته ز شوق
زِ وادی عشق است گردی بقا
سراینده
+ نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۴۰۴ساعت 17:23  توسط علی رجالی
|
|