|
باسمه تعالی قصیده(۴۱۰) بهار عشق(۳)
دل عاشقان شاد و خندان زِ عشق که ره یابی از دلنوازان زِ عشق
اگر ذرهای مهر در دل نبود
به مستی توان در حریمش رسید
زِ عشق است سرمستِ دار و وصال
به هر درد، درمانِ جان عشق اوست
همه عالم از نورِ او زندهاند
زِ عشق است کافر مسلمان شود
اگر نیست عشقی، نباشد قرار
اگر عاشقی، راه معشوق باز
به جز عشق، راهِ سعادت مجو
به وادیِ عرفان ، رهی نیست جز
زِ عشق است گر دل رسد بینشان ز عشق است، گر جان بگیری بقاست
زِ عشقی که ما را به حق میبرد
دمِ عارفان پر زِ راز خداست
به وادیِ حیرت، کسی ره برد
نماند غباری به دل از جهان
اگر ذرهای مهر در دل فتد
همه کائنات اند مجذوب حق
کسی کو زِ سرّ بقا دم زند
نداند حقیقت، مگر بیخبر
زِ عشقی که دل را به معراج برد
به هر جا روی، نور حق منجلی
کسی را که در دل صفایی نبود
چو نوری زِ جانان بتابد به جان
اگر نور حق بر دلت خانه کرد
زِ هر نغمهای نورِ حق شد پدید
دل عاشق از غیرِ یزدان تهی
زِ عشق است گر غم زِ دل کم شود شود جان ز شادی گلستان زِ عشق
اگر عاشقی، بینشان شو زِ خویش رها شو زِ نفس و ز شیطان، زِ عشق
به هر ذرّهای، نورِ حق جلوهگر
دمی بیمحبت مرو زین جهان
به هر جا روی، نور حق منجلی
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 13:38  توسط علی رجالی
|
|