|
باسمه تعالی قصیده باد(۴۱۱) بهار(۴)
گر بگذری ای باد، به سوی رضوان
ای باد روان، قاصدی باغ و دمن
آزاد ز هر بند و رها در همه دشت
گاهی ز هوای دهر، سرگردانی
گاهی به گلستان برسی، خندان رو
بر دامنِ صحرا چو نسیمی آرام
ای باد صبا، ز حال ما ده خبری
پیغام دلم، به باد صحرا بسپار
گه با نفسِ باد، به رقص آیی خوش
پیغام دلم چو موج دریا بسپار
پیغامِ من از عشق ببر تا جانان
در گوشِ صبا، قصّهی ما بنواز
گر بر دل صحرا گذری، یار بجوی
ای باد بگو ،گر خبر داری دوست
ای باد، کجا میروی و می آیی؟
هر سوی جهان را تو به هم میدوزی
گاهی ز گل و سبزه کنی بویافشان
ای قاصدک دور ز خاک و دلها
پیغام منِ گم شده را زود ببر
بر شاخ درختان به رقص آیی تو
ای باد، به هر گوشه چه رازی داری؟
بر دامن گل، بوسه ای نرم زدی
چون آه دل ما، تو روانی هر دم
پیغام مرا سوی حبیبم برسان
ای باد، تو با سرو چه گفتی دیشب؟
بر چهرهی گل بوسه زدی آهسته
بر بام فلک، خیمه داری چون مهر
آغوش گشودی به چمن، در صحرا
سراینده دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:42  توسط علی رجالی
|
|