|
باسمه تعالی قصیده(۴۱۸) یاد وطن(۳)
تا که میگویی وطن، من یاد ایران میکنم
تا که میگویی وطن، چشمم به اشکش خو کند
یاد آن پیران عاشق، در رکاب آفتاب
یاد میآرم غمی کز سینهها برخاسته
تا که میگویی وطن، از جان و دل فریاد من
یاد گلهایی که پرپر گشت در باغ امید
یاد آن روزی که خونین شد زمین از اشک ما
یاد روزی که سپید و سرخ شد پرچم ز خون
یاد آن مادر که در اندوه، جانش پر کشید
یاد سربازان بینامی که جان دادند شاد
وقتی میگویی وطن، من یاد تاریخ کهن
یاد قشم و هرمز و کوههای رنگی در غروب
یاد مردان غیور دیلمی افسانه گشت
یاد سمنان است و گرمای بیابان ، مست عشق
ترکمن های دلیر و موج دریا در نسیم
گرمسار است با رملهای درخشان طول دشت
یاد عشق شهریار است و غزلهای خوشش
نخلهای سر به افلاک و تنیده در طبس
کاشمر با طعم انگورش، کند حیران جهان
آسمان با بادهی انگور مست از بام شد
مرزداران سرخس، آن مردمانی با وفا
یاد میناب و گلستانهای سبز و دلنشین
یاد اشعار بزرگان، حافظ و سعدی نکوست
یاد گرگان است و باران، با درختان سرفراز
یاد فومن با درختان بلند و سبزهزار
جویباران خروشان کرج، محو صفا
موج آبی در غروب چابهار است دلنشین
یاد تربت با غبار عشق و خاک عارفان
یاد ایذه با درفش کاویانی در امید
یاد ایران را " رجالی" می کند تبیین ز عشق
سراینده
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 19:28  توسط علی رجالی
|
|