|
باسمه تعالی قصیده(۴۱۹) یاد وطن(۴)
وقتی میگویی وطن، من یاد ایران می کنم
تا که میگویی وطن، آن خاک پاک ایزدی
یاد آن مردان عاشق، بی ریا ، بیادعا
یاد آن شبهای ظلمانی که جز آتش نبود
یاد آن سنگر، که پر از خون و هم فریاد بود
گر چه دور از کربلای عشق و خونم در دیار
خاک ایران را به جان و دل نگه دارم عزیز
وقتی میگویی وطن، من یاد ایثار و گذشت
یاد ایران است و این عشق فراوان بر دلم
در مرند است، تاکها در اوج مستی پا به سر
کازرون با عطر نارنج و نسیم دلربا
یاد داراب است ، مشهور از گل سرخ و انار
وقتی میگویی وطن، در خاطرم غوغا شود
یاد فردوس است و آن باغ انار دلربا
یاد دزفول است با تاریخ پر شیب و فراز
یاد بیجار است، دشتی سبز در دامان نور
باغ انگور بروجرد است با انواع رنگ
یاد راین با شکوه و هم بلندای غرور
یاد کهکیلویه با مردان سخت و استوار
در مهاباد است، شعر دلنشین روزگار
یاد آبادان، که با خون شهیدان سربلند
شالیزار سبز و روشن در نکا، مازندران
یاد خاش است و غرورش در دل کوه و کمر
یاد جلفا، شهر بازار و تلاقی در عبور
در نهاوند است و آن دشت زلال از چشمهها
دهلران شهر صفا، با چشمههای پر ز شور
یاد تهران با غبار عشق و خون لالهها
یاد قوچان با چنار سر به افلاک و بلند
شهر گنبد گشته زرین در افق با گنبدش
در مراغه دان " رجالی" ، علم و حکمت پا گرفت
سراینده
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 0:57  توسط علی رجالی
|
|