باسمه تعالی
قصیده(۴۲۳)

حضرت مهدی(عج)

این جمعه به سر آمد و شهیار نیامد
آن مونس جان محرم اسرار نیامد

افسوس که سلطان جهان گیر ندیدیم
صد حیف که آن یوسف اطهار نیامد

از طعنه ی بدخواه دلم کاسه ی خون شد
ای وای که آن منجی دادار نیامد

روز و مه و سال آمد و رخسار ندیدیم
جانم به ستوه آمد و سالار نیامد

خون شد دل من ، سرور و جانسوز کجایی؟
سخت است غم دوری و دلدار نیامد

دل می‌تپد از هجرِ رخ آن گل انوار
صد حیف که آن مظهر دادار نیامد

گل ها همه روئید ، ولی رخ ننمودی
بر دشت و چمن آن گل بی خار نیامد

دل می تپد از عشق تو و عشق دل افروز
در بین گلان، بلبل گل زار نیامد

زد شعله به جان، عاشق و معشوق نگشتیم
عشقش چو منی کشت و جهاندار نیامد

ترسم که نبینم رخ دلدار و دل افروز
منجی جهان ، مخزن اسرار نیامد

هر شب دل تنگم ز پی یار بگرید
هر چند طبیب دل بیمار نیامد

از دوری لیلی نتوان گفت ولیکن
کان یاور این جمع گرفتار نیامد

افسوس که دیدار نگار از نظر افتاد
صد حیف که آن لحظه ی انظار نیامد

از دوری دلدار خزان شد دل و جانم
چون همدم و دلدار به دیدار نیامد

شب تا به سحر منتظر یار نشستیم
از دیده روان بود ، جهاندار نیامد

عمریست که بی تاب قیام شه جانیم
افسوس کان منجی و سردار نیامد

آرام دل و مونس و ستار کجایی؟
یک عمر نظر کردم و یک بار نیامد

عمری به سر کوی نشستم ز بر دوست
آن گوهر یک دانه ی اطهار نیامد

این شعر به آخر شد و محبوب ندیدم
اعمال بود مانع و هر بار نیامد

ماه رمضان آمد و دوری و فراق است
در ظلمت شب، مهر جهان دار نیامد

این جمعه به پایان شد و معشوق ندیدیم
آن همدم جان سوز و گهربار نیامد

آن نیمه ی پنهان که بود سایه ی خورشید
مانع ز رخ دلبر دیرینه و دلدار نیامد

او حاضر و ما غایب و دیدار " رجالی"
اصلاح نما خویش ، به گفتار نیامد

سراینده
دکتر علی رجالی

۱۴۰۴/۱/۱۹

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:11  توسط علی رجالی  |