|
باسمه تعالی حضرت مهدی(عج) این جمعه به سر آمد و شهیار نیامد افسوس که سلطان جهان گیر ندیدیم از طعنه ی بدخواه دلم کاسه ی خون شد
روز و مه و سال آمد و رخسار ندیدیم
خون شد دل من ، سرور و جانسوز کجایی؟ دل میتپد از هجرِ رخ آن گل انوار
گل ها همه روئید ، ولی رخ ننمودی دل می تپد از عشق تو و عشق دل افروز
زد شعله به جان، عاشق و معشوق نگشتیم
ترسم که نبینم رخ دلدار و دل افروز
هر شب دل تنگم ز پی یار بگرید از دوری لیلی نتوان گفت ولیکن
افسوس که دیدار نگار از نظر افتاد از دوری دلدار خزان شد دل و جانم
شب تا به سحر منتظر یار نشستیم عمریست که بی تاب قیام شه جانیم
آرام دل و مونس و ستار کجایی؟ عمری به سر کوی نشستم ز بر دوست
این شعر به آخر شد و محبوب ندیدم
ماه رمضان آمد و دوری و فراق است
این جمعه به پایان شد و معشوق ندیدیم
آن نیمه ی پنهان که بود سایه ی خورشید
او حاضر و ما غایب و دیدار " رجالی" سراینده ۱۴۰۴/۱/۱۹
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت 23:11  توسط علی رجالی
|
|