|
باسمه تعالی قصیده(۴۲۷)
این بازی عمر، بردنش احسان است
سرمایهی عمر، لحظهی بیداریست
آن را که نبرده لذّت از هستی خویش
دل را نتوان به ظاهری خوش دل بست
عزت ز دل آید، چو یوسف باشی
گر دیده نبیند رخ دلدار ز نور است
نه پرده ز روی رخ جانان بینی
تقصیر نظر نیست، که آن یار چو نور است
هر کس که رهی به ساحت یزدان برد
آنان که به جان خویش آگاه شدند
گر پرده بیفتد، رخ جانان پیداست
دل محرم رازِ ملکوت است عزیز
هر کس که به خویش بنگرد با تدبیر
هر لحظه اگر به مهر و احسان باشد
از خویش برون شد، آنکه حق را طلبید
آن لحظه که دل ز نام آزاد شود
آنجا که بود درِ حضورش، بستر
دنیا ره وهم و فتنهپیمایش آن آنانکه رَهیده، شاه این میدان است
خاموش شو از هر چه فریب است و هوس
هر لذت بییاد، خیالی گذر است
هر جا که طنینِ ذکر و آهی باشد
هر کس که نظر به نور توحید کند
آنجا که نباشد اثر از سوز دلی
باید که به دل، شعلهای افروزی
صبر است کلید فتح درهای وجود
با نفس ستیز گر شود در ره عشق
هر کس که اسیرِ نام و نان گشت همی
از باده ی عشق زندگی آغاز است
از خویش گذر کن، " رجالی" دریاب
سراینده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت 20:24  توسط علی رجالی
|
|