باسمه تعالی
مثنوی (۵۳۰)
داستان طالوت و جالوت
حکایت (۴۷)
به نام خدایی که جان آفرید
خدایی که نور و جهان آفرید
که او پادشاه دل و جان ماست
هم او یاور و یار و سلطان ماست
در آن روزگاران که ظلم و ستم
فراگیر شد بر همه بیش و کم
که قوم یهود است در ماجرا
به جان آمدند از فریب و جفا
خدا برگزیند شهی استوار
چو طالوت پاک و امین، با وقار
دلش پر ز ایمان و تدبیر و داد
خدا در دلش، عشق وافر نهاد
چو فرمان یزدان به جانش رسید
ز بیدادگر، تیغ کین، برکشید
سپاهی ز مردانِ جنگی چو شیر
خروشیدشان بانگِ پیکار و تیر
سروش خدا در دلش گفت: هان
ز نامم تو باشی به هر جا نشان
سپاهت ز ایمان شود استوار
نه با تیغ و خنجر، نه از اقتدار
امیر از کلام خدا جان گرفت
سپه را به نظم و به فرمان گرفت
ز هر سو سپاهی به لشکر فزود
نبردی دلیرانه میدان نمود
چو فرماندهان را به صف او نهاد
به غیر از خدا، دل به کس وانهاد
سپاهی که اندک ولی پرتوان
به از لشکری با هزاران نشان
سپاهش به یک دل، همآواز شد
شکست عدو بر همه راز شد
چو جالوت مغلوب و شد خشمگین
عیان شد دلیری و ایمان ز کین
سپاهی عظیم از دو دشت و دو رود
به میدان جالوت، چون موج بود
در آنسو سپاه خدا با صفاست
به راه خدا تن به جان آشناست
که هر ضربه با نام یزدان بود
نه از زور بازو و پیکان بود
در آن دم جوانی چو داوود پیش
مقید به دین و به آئین و کیش
به یک سنگ کار تو گردد تمام
چو آید برون خنجری از نیام
به طالوت گفتا: مرا این رواست
که با این ستمگر کنم آنچه راست
سپردش به یزدان و کردش دعا
که پیروز گردد، در این ماجرا
چو داوود سنگی به قلاب کرد
نگاهش به جالوت و پرتاب کرد
فرود آمد آن دیو بر خاک سرد
ز چشمش برآمد غباری چو گرد
به هر دل فرو ریخت نوری سپید
که ایمان ز ظلمت جهان را رهید
سپاهش به هر گوشه آباد شد
ز رحمت همه کشورش شاد شد
بماند حکایت به دل جاودان
که سنگی فرو ریخت تخت گران
جهان پر شد از پند این ماجرا
که باشد ره رستگاری جدا
هر آن کس که جوید "رجالی" کمال
بیابد ره عشق و نور وصال
سراینده
دکتر علی رجالی
۱۴۰۴/۵/۲۶
rejali2020.blogfa.com
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ساعت 20:37  توسط علی رجالی
|