باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کربم(۳۰)


نقش اقتصاد در اعتقادات مردم

اگر انسان خداوند را در زندگی خود اضافه کند و پلیدی ها را از زندگی خود کم و حذف نماید، آنگاه خداوند فیوضات خود را چند برابر و نعمات زیادی را قسمت او می کند.لذا چهار عمل اصلی در ریاضیات در زندگی نقش مهمی دارند.جمع و تفریق بستگی به ما دارد و ضرب و تقسیم به خداوند متعال.یوسف خدا را در زندگی خود وارد نمود و زلیخا را حذف نمود.در ازای آن خداوند عزت و قدرت و شوکت به او عطا نمود.
وقتی نقش خدا در زندگی برای انسان پر رنگ شد ،آنگاه نقش دیگران در زندگی کم رنگ می شود.زمانی که قرار شد یوسف از زندان بیرون آید و با تشریفات به نزد پادشاه آید.یوسف آنرا نپذیرفت و گفت بدون تشریفات می آید.این عمل یوسف نشان می دهد که دنیا برای او کم رنگ و خدا پیش او پر رنگ است.وقتی خورشید می درخشد ستارگاه نمی توانند خود نمایی کنند.
حافظ می گوید:

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته‌ام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
یوسف به سفیر پادشاه گفت که تو به پادشاه بگو که بی گناهی مرا از زنان مصر که دستان خود را در آن مجلس بریدند جو یا شود.یوسف با این کار می خواست بی گناهی خود را ثابت کند.این عمل یوسف نشان می دهد که انسان باید از خود در مقابل تهمت های بی روا دفاع کند.بعلاوه حاکم نیز باید به شکایت و دادخواست افراد رسیدگی کند.
پادشاه دستور داد زنان آن مجلس جمع شوند.همگی اقرار به بی گناهی یوسف نمودند.حتی زلیخا نیز اقرار به بی گناهی او نمود. سوالی که مطرح می شود اینکه هدف از آوردن داستان چیست .این داستان یوسف را مظهر حق و زلیخا را مظهر باطل معرفی می کند و نشان می دهد که حق همواره پیروز است و دیر یا زود خود را نشان می دهد.
یوسف با تقاضا هایی که از پادشاه داشت دو کار انسانی و الهی را انجام داد.یکی اینکه یوسف به عزیز مصر خیانت نکرده است.با این عمل یوسف راه خدمت و کمک به دیگران را سد نکرد و نشان داد که پاداش نیکی بدی و خیانت نیست.بعلاوه هر کسی د. حفظ آبروی خود باید کوشا باشد.همانطوریکه جوی به خاطر آب جاری در آن ارزش دارد و در غیر اینصورت محل زباله ها می شود.انسان بی آبرو نیز در جامعه جایگاهی ندارد.روایت داریم کسی که دنبال عیوب دیگران باشد خداوند نیز عیوب او را بر ملا می کند.کار دیگری که از درخواست او مشخص می شود اینکه خدعه انسان حیله گر بالاخره روزی عیان می شود.زمانی یوسف به ظاهر یک برده و غلام بود و در مقابل زلیخا دارای قدرت و جایگاهی بود.اما با گذر زمان خود به تهمتی که به یوسف زده بود اقرار کرد.درسی که این داستان به ما می دهد اینکه پایان خیانت ناخوشی و پایان صداقت خوشی است.
یوسف اقرار می کند که من هم دارای هوای نفس همانند سایر انسانها هستم.اما خداوند به من رحم کرد و مرا از ارتکاب گناه دور کرد.خداوند کسانی را که مایل به پاکی نفس باشند را راهنمایی و هدایت می کند.همانگونه که کودک زباله را از روی زمین بر می دارد و می خورد ولی با بزرگ شدن حتی فکر خوردن زباله را نمی کند.اولیای الهی گناهان را همانند زباله می بینند.لذا از آنها دوری می کنند.
امیر المومنین می فرمایند که انسان ها پشت زبان خود مخفی هستند.همینکه شروع به سخن گفتن کنند.شخصیت آنها مشخص می شود.پس از اینکه پادشاه به حقانیت و صداقت یوسف پی برد.پادشاه با یوسف صحبت کرد.در این زمان بود که پادشاه او را شناخت و گفت تو نزد ما امین و راستگو هستی.امام صادق می فرمایند ماهیت افراد هنگام سخن گفتن در حالت عصبانیت مشخص می شود.همانند ظرف چینی که با یک تلنگر به آن از صدایش به شکستکی آن می توان پی برد.
یوسف بعد از اینکه پادشاه او را امین شمرد گفت مسئولیت خزانه داری را به من واگذار کن.جا داشت که با توجه به رسالتش مسئولیت فرهنگی را در خواست کند.اما او می داند لازمه کار فرهنگی رسیدگی به معیشت مردم است.گویند شکم گرسنه ایمان ندارد.لذا جایگاه اقتصادی مهم است و حاکم باید آنرا به فرد امین و درستکار واگذار نماید.بسیاری از نظام ها بخاطر تبعیض و فساد و گناه و ضایع کردن حقوق مردم سقوط کردند.
خداوند ابتدا جسم را آفرید و سپس در آن روح قرار داد.لذا برای موعظه و نصیحت ابتدا باید جسم فرد توانایی نشستن پای سخن شما را داشته باشد تا از گفته شما بهره ببرد.لازمه کار فرهنگی تامین امور اقتصادی است.حضرت زهرا نیازی به فدک نداشت ولی او می دانست که نمی شود افراد سر سفره دیگری بنشینند و حرف دیگری را بشنوند.لذا پا فشاری در اثبات حقانیت خود و رسوایی دیگران در غصب حکومت داشت.
نقل است که ایرانیان بعد از رحلت پیامبر گرامی نزد امیر المومنین رفتند و گفتند اعراب توجهی به ما نمی کنند و حتی ازدواج هم بین اقوام انجام نمی شود.حضرت سران قوم عرب را جمع کردند و گفتند عرب و عجم کردن مربوط به دوران جاهلیت است.بیائید همانند دوران پیامبر مسالیت آمیز کنار هم زندگی کنید.اما آنها زیر بار نرفتند.حضرت علی بعد از ترک جلسه با سران عرب فرمودند آنها چه حال و چه آینده دست از افکار خود بر نمی دارند.به شما پیشنهادی می کنم که اگر انجام دهید آنها مجبور می شوند از شما تبعیت کنند.بروید و تجارت را پیشه کنید.این نقش اقتصاد در رفتار و اعتقادات انسانها را نشان می دهد .
یوسف علت درخواست مسئولیت خزانه داری جامعه را به خاطر داشتن دو صفت در خود به پادشاه پیشنهاد می کند.اولا نسبت به امور مالی آگاهم و ثانیا قادر به حفظ بیت المال هستم.در حقیقت می خواهد معیارهایی برای تصدی وزارت خزانه داری کشور را بیان کند.شما اگر ظرفی پر از آب باشد و انتهای آن یک سوراخ باشد بتدریج ظرف خالی از آب می شود و به هدر می رود.فساد در بیت المال همین نقش را دارد.اگرچه کم باشد.در دراز مدت فاجعه ببار می آورد.لذا تعهد و تخصص شروط لازم برای کسب مسئولیت در جامعه است.
خداوند می فرماید ما این جایگاه را به یوسف دادیم.انسانها وسیله هستند.یوسف بخاطر علم تاویل که به او عطا شده بود می دانست ریشه مشکلات مردم در کجاست.لذا برای حل آنها از خود تعریف می کند.اگرچه تعریف از خود نکوهش شده است، مگر حسب ضرورت.برداشتی که از این آیات می شود این است که عزت و ذلت دست خداست و انسانها واسطه ای بیش نیستند.همانند وقتی که یک نفر یک لیوان آب به شما می دهد.او ظرف را می آورد ولی ارزش لیوان به خاطر آب در آن است.لذا نمی گوئید لیوان به من آب داد.بلکه می گوئید فلانی به من آب داد.درس دیگری از این آیات می شود این است که قدم در راه خدا برداشتن در ابتدا سختی ها دارد ولی نهایتا آزادی های به دنبال خود دارد.برخلاف راه شیطان که ابتدا آزادی است ولی نهایتا سختی ها به دنبال دارد.
خداوند می فرماید این پاداشهای دنیوی در برابر پاداشهای اخروی ناچیز است.کسانی که راه حق و راه اولیای الهی را پیشه کنند علاوه بر پاداشتهای دنیوی پاداش عظیم اخروی نیز دارند.پاداشهای دنیوی با توجه به کوچک بودن دنیا نا چیز است.اما پاداشهای آخرت با توجه به بزرگی و وسعت آن بزرگ و بیشتراست.

زندگی سرشار از برد است و باخت
گاه بر وفق و گهی باما نساخت
زندگی بازیست از دید خدا
گاه شیرین و گهی بر ما بتاخت

سوره یوسف :قسمت بیست و سوم
عفو و گذشت
تنها چیزی که در این عالم ثابت است ،بی ثباتی است.روزی انسان از چیزی ناراحت است.طولی نمی کشد که خوشحالی می آید.روزی یوسف از برادران خواست که او را در چاه نیندازند.طولی نکشید که برادران از او خواستند که کمکشان کند.حتی اگر تو را به چاه بیندازند غم مخور.روزی می رسد که تو جاه و مقامی بدست می آوری.هرگاه بر پیامبر گرامی اتفاقی دردناک پیش می آمد حضرت می فرمودند شاید خدا می خواهد خبر خوشی را نوید دهد.
زیبایی یوسف در زیبایی اخلاق یوسف بود.در هیچ آیه ای از زیبایی چهره یوسف سخنی به میان نمی آید.با اینکه برادران او را به چاه انداخته بودند ولی هنگامی که تقاضای گندم کردند به آنها گندم داد.اگر چه او فهمید که آنها برادرانی هستند که او را به چاه انداخته اند.سعدی می گوید انسانهای زمینی گرد و خاک می کنند و آنرا به آسمان می فرستند.اما از آسمان باران می بارد و گرد و خاک را فرو می نشاند.انسان های آسمانی همانند یوسف دارای گذشت هستند .اما انسان های زمینی دارای حسد و کینه می باشند.انسانهای مادی بدی می کنند ولی انسانهای الهی خوبی می کنند.
خداوند نیز در دنیا با فضل خود با مردم رفتار می کند و نه با عدل خود.لذا نافرمانی های ما را با خوبی جواب می دهد و همواره روزی رسان ما می باشد.اما در آخرت خداوند با عدل خود با مردم رفتار می کند و نه فضل خود.آنچه باید به مردم بگوید با روش های گوناگون و پیامبران در دنیا گفته است.اگر چه قصاص به شما تقابل به مثل را اجازه می دهد ولی خداوند گذشت را پیشنهاد می دهد و می گوید گذشت انسانها از خطا های مردم اجر معنوی برای صاحب گذشت دارد.خداوند بدی افراد را با عدل خود پاسخ نمی دهد.
انسانها با عفو و گذشت از خطاهای دیگران عزت و سر بلندی خود را فراهم می کند.امام حسین (ع)می فرمایند بخشنده ترین مردم کسی است که با داشتن قدرت از خطاها های دیگران بگذرد.
برادران یوسف گفتند که پدر پیری داریم بنام یعقوب که پیامبر خداست و امکان آمدن نداشت.یک برادر ناتنی هم داریم که از پدر مراقبت می کند.یوسف گفت که در مرحله دوم که به مصر می آئید او را بیاورید.اگر چه یوسف امکان ملاقات با پدر را داشت ولی خداوند می خواست که خانواده یعقوب به مصر مهاجرت کنند.یعقوب با تحمل سختی ها
روز به روز بر درجات معنوی او افزوده می شد بطوریکه از راه دور بوی یوسف را از پیراهن او درک می فهمد.
حافظ می گوید

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس
یوسف به برادران خود گفت که اگر دفعه بعد برادر خود را نیاوردید از سهمیه گندم نیز محروم خواهید شد.یوسف به کسانی که اطراف خود بودند گفت که پول گندمی که آنها بابت خرید گندم دادند را مخفیانه در بار آنها قرار دهید.خداوند برای انسانها کرامت قائل است.لذا یوسف هم که مظهر خداست نمی گوید که به خدمه گفتم که چنین کنند.بعلاوه در خرید گندم و سهمیه آنها عدالت را رعایت نمود.بدینوسیله سخاوت خود را به آنها اعلام نمود.بعلاوه امکان داشت که دیگر پولی برای خرید گندم نداشته باشند و نتوانند برادر ناتنی را همراه خود بیاورند.

ما نداریم بجز خالق هستی دگری
ما گرفتار زبانیم  و دو گوش و بصری
راه کج،کی برساند،من و تو،در بر دوست
راه حق جو، که نوید است و امید بشری

 



سوره یوسف:قسمت بیست و چهارم
سخاوت
گاهی انسان همنشین فردی می شود و شیفته اخلاق و کرامت و سخن او می گردد.همنشینی با یوسف اینگونه بود.او مظهر خدا بود. لذا دارای خلق نیکو بود.خدا بخشنده است،یوسف هم بخشنده بود.خدا کریم است،یوسف هم کریم بود.لذا می توان گفت که صفات یوسف،صفات خدایی است که به او عطا شده است.
حافظ می گوید:

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
برادران یوسف به یعقوب گفتند که اگر مجددا گندم بخواهیم باید برادر ناتنی را بهمراه خود به مصر ببریم و ما از او محافظت می کنیم.همین عبارت را برای یوسف قبلا گفته بودند.حضرت یعقوب گفت شما حافظان خوبی نیستید.من او را به خدا می سپارم.چون او حافظ واقعی انسان ها می باشد.
وقتی بار گندم ها را باز کردند دیدند که پولهایی که برای خرید گندم داده بودند عودت داده شده است.آنها از سخاوتمندی یوسف شاد شده بودند.سخاوتمندی در حق افراد موجب ایجاد محبت و دوستی می گردد. سخا باعث آرامش و رهایی انسان از قیود دنیایی می گردد.همانند درخت میوه ای که سنگینی میوه ها موجب پائین آمدن شاخه ها شده است.با چیدن آنها شاخه آزاد می شود و بالا می رود.انسان های بخیل به خود ظلم می کنند.انفاق به زیر دستان همانند روزنه ای کوزه گلدان می ماند که آبهای زیادی را از گلدان خارج می کند تا آب کافی به گل برسد و از خراب شدن گل و فاسدشدن آن جلوگیری کند.سخاوت بذر محبت را در دل دیگران می کارد.حتی خداوند سامری را که مردم را به گوساله پرستی دعوت می نمود به موسی گفت او را نکشید.زیرا او اهل سخا است.
نقل است در یکی از جنگ های پیامبر گرامی یک خانمی از اسرا پوشش مناسبی نداشت.گفتند ایشان دختر حاتم طائی می باشد.پیامبر عبای خود را به او دادند و دستور دادند که به خاطر سخاوتمندی پدرش آزاد گردد.او قبول نکرد و گفت وقتی قبول می کنم که تمام اسرا آزاد گردند.پیامبر گرامی با درخواست او موافقت نمودند و همه اسرا آزاد شدند.این برخورد پیامبر با آن خانم به دو نکته تاکید دارد یکی داشتن پوشش برای خانم ها که حاضرند عبای خود را برای پوشش او بدهند و دیگر اهمیت و نقش سخاوتمندی را.پیامبر فرمودند اگر چه حاتم طایی مشرک است ولی بخاطر بخشندگی اش در آتش جهنم سوزانده نمی شود.
حضرت یعقوب گفت وقتی برادر یوسف را با شما می فرستم که ضمانت محکمی بیاورید.آنها هم به خدا قسم خوردند.یعقوب گفت خدا شنواست و او شاهد بر رفتار شماست.لذا موافقت نمود که با سایر برادران به مصر برود.اما گفت از ورودی های گوناگون وارد شوید تا از چشم زخم دیگران محفوظ باشید.حضرت علی چشم زخم را تائید می نمایند.ابوعلی سینا می گوید بعضی دارای نفسی پاک هستند که با نگاه به انسان موجبات رشد و تعالی انسان را فراهم می کنند.عده ای هم دارای نفس پلید و کثیف هستند.با نگاه به انسان مو جب خسران برای برای انسان می شوند.در دعاها داریم که اگر چشم شوری پیش شما آمد.برای اینکه آسیبی به شما وارد نشود و در امان باشید ذکر زیر را تکرار کنید.
ما شا الله لا حول و لا قوه الا با الله
یعقوب به فرزندان خود گفت که توکل به خدا را فراموش نکنید.امکان دارد که در بین راه مشکلاتی برایتان پیش آید.لذا با یاری جستن از خدا آنها را بر طرف نمائید.یعقوب گفت من در کارها به خدا توکل می کنم و کسانی هم که اهل ایمان باشند به او توکل می کنند.فلسفه توکل هم در این است که آنچه ما می دانیم و یا می توانیم بسیار محدود است.خداوند است که آگاه بر همه چیز است.لذا عقل سلیم حکم می کند که به کسی اعتماد کنیم که اطلاع کامل از حال و آینده ما دارد و قادر به پیشگیری و رفع مشکلات باشد.
حافظ می گوید:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
انسان نباید تنها به داشته های خود بسنده کند.هر لحطه امکان از دست دادن آنها را دارد.لذا توصیه شده که در انجام امور به خدا توکل کنید.مولانا می گوید:

گفت آری گر توکل رهبرست
این سبب هم سنت پیغمبرست
گفت پیغامبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو
از توکل در سبب کاهل مشو
یعقوب برای برون رفت از حوادث هم تدبیر می کند و هم سفارش به توکل می کند.لذا تدبیر و توکل دو عامل نجات و رهایی از مشکلات است.همانند دارو و دعا می ماند.تنها خوردن دارو کفایت نمی کند.کسی که باعث تاثیر دارو می گردد و موجبات تشخیص صحیح بیماری را فراهم می کند خداوند می باشد.

آدمی جاهل ز فردای خود است
آنکه می داند خدای واحد است
با توکل کارها ممکن شود
چون خدا دانا و بر ما شاهد است
 


سوره یوسف :قسمت بیست و ششم
شفاخانه
وقتی به یک داروخانه می نگریم.در آن داروهای گوناگون با طعم ها و اندازه های مختلف وجود دارد.همه آنها جهت اثر بخشی و بهبود انواع بیماریها برای سلامتی استفاده می شوند.قرآن نیز یک شفاخانه است.که تک تک آیات نقش دارو برای انسان دارد.منتهی باید در آنها تدبر کرد و نیازهای روحی و روانی خود را از آنها اکتساب نمود.
اینکه انسان باور داشته باشد که خداوند آگاه و شنوا و ناظر بر اعمال و احوال ماست ،سبب آرامش انسان می شود.به سخنان ناروای دیگران اهمیت نمی دهد.زمانی که برادران یوسف گفتند برادر بن یامین هم سرقت نموده است.یوسف در جواب گفت که خداوند آگاه تر از ماست و عکس العملی نشان نداد.اگر چه قدرت داشت که برخورد لازم را انجام دهد.
یکی از نام های خداوند ناظر می باشد.انسان همینکه ببیند کسی اعمالش را می بیند و ناظر بر گفتار اوست.در سخن گفتن کمال دقت را می کندهمینطور عمل ناشایستی انجام نمی دهد.سید الشهدا می گفت یکی از دلایل آرامش من در این است که خدا آگاه است و می بیند چه اتفاقی رخ داده است.بهترین دارو برای آرامش انسان در حالت عصبانیت این است که انسان با خود زمزمه کند که خدا می داند و خدا می بیند که حق با کیست.
خداوند در سوره فاطر می فرمایند اگر خدا بخواهد درهای رحمت را به روی کسی باز کند هیچکس نمی تواند جلوگیری کند.همینطور اگر بخواهد در های نعمت را به روی کسی ببندد کسی نمی تواند آنرا باز کند.برادران یوسف تلاش کردند که یوسف دیگر عزیز پدر نباشد.اما خدا او را عزیز مصر نمود.لذا عزت و ذلت بدست خداست.
هر کس در راه خدا قدم برداشت و خود را در راه خدا هزینه کرد ،خدا هم به او عزت می دهد و او را عزیز می شمارد.امام حسین برای حفظ دین خدا جان خود و یاران را در راه خدا داد.خداوند نیز جایگاهی والا در دو دنیا به او عطا نمود.
گویند حافظ اشعار خود را جمع آوری نکرد.بلکه مردم با گرفتن یک سکه از پادشاه وقت در ازای ارائه یک شعر حافظ،اشعار حافظ جمع آوری شد.لذا دیوان های گوناگونی از حافظ وجود دارد.حافظ خود را در نشر مفاهیم قرآنی به زبان شعر وقف نمود.اوخود را وقف خدا کرد، خدا هم با واسطه اشعار او را جمع آوری نمود و مورد استقبال مردم قرار داد.حافظ می خواست فقط نام خدا بر زبان ها باشد.اما خدا نام او را هم بر زبان ها جاری نمود.
هرکس خود را خرج خدا کند ،خدا هم خود را خرج او می کند و به او عزت و جلال می دهد.مولانا می گوید:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

اینکه خواندن قرآن موجب آرامش انسان می گردد بخاطر این است که انسان با خواندن و فهمیدن و عمل نمودن به آیات قرآن موجبات آرامش خود و دیگران را فراهم می کند.
حافظ می گوید:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأن روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
برادران بن یامین به یوسف گفتند تو عزیز و بزرگ مصری.بیا و بجای او یکی از ماها را بگیر.او پدری پیر و بزرگی چون یعقوب دارد.بن یامین خود را خرج مظهر خدا حضرت یعقوب کرد.یعقوب هم خود را خرج بن یامین کرده بود.لذا نزد پدر او عزیز بود.براداران بن یامین به یوسف گفتند تو انسان نیکوکاری هستی؛یعنی نیکی های تو همراه با محبت است،بیا و یکی از ماها را جایگزین بن یامین کن.یوسف نپذیرفت.لذا
برادران یوسف دور هم جمع شدند و مشورت کردند که چه کنبم ما سوگند خوردیم که بن یامین را به سلامت باز گردانیم.یکی از برادران گفت من می مانم و روی بازگشت ندارم.شماها بروید و عین واقعیت را به پدر بگوئید.اگر باور نکرد بگوئید که خود بیاید بلکه او قبول کند.

صبر باشد شاه کلید مشکلات
بی ادب در منجلاب و معضلات
رشد ما در صبر و در آداب ما
بی ادب کی نوشد از آب حیات



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:48  توسط علی رجالی  |