دیوان رباعیات و دو بیتی های مشترک
قسمت دهم
سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی میثمی
قلبم شده افسرده و خسته
از دست زبان و دل و غصه
برچشم سر و دیده بکوبید
تا نفس شود خاشع و بنده
...
این چشم و زبان و مستی دل
کرده دل و جان اسیر و غافل
یارب چه کنم مستی دل را
عمری به هدر رفت چه حاصل
...
دشمن ما در روان و جان ماست
نفس ما خاطی بود شیطان ماست
با تعبد نفس دون گردد مهار
گر رها باشد فزون خسران ماست
..
تکبر ، تعصب ، به همراه ترس
شود موجب خواری و حزن کس
چو عادت شود خودبزرگی خطاست
شود مانع رشد و تعلیم و درس
...
این چشم و زبان و مستی دل
کرده دل و جان اسیر و غافل
یارب چه کنم که مست یارم
عمری به هدر رفت ، چه حاصل ؟
...
دانی که سلاح مومنان چیست؟
جز اشک و عبادت خدا نیست
همواره به یاد حق بباشند
حامی بشر بجز خدا کیست؟
...
ماه خود سازی و بیداری و دیدار شده
نفس دون در غل و زنجیر گرفتار شده
رمضان ماه خدا باشد و قرآن و سرور
دل و جان مست رخ دلبر و دلدار شده
...
دوستی با مردم اهل یقین و عاقبت
می برد بالا تو را سوی کمال و معرفت
دوستی با مردم بی دین و بی ایمان بسی
می کشد هر دم تو را سوی گناه و معصیت
...
قدرت آن نیست گهی ظلم و گهی فتنه شود
در مصاف دگران ، روح و روان خسته شود
قدرت آنست که در سایه ی آن هم مردم
به نوایی برسند و دل و جان شسته شود
...
وای مرا یار نیست ، همدم و دلدار نیست
دیدن معشوق هم ، با دل بیمار نیست
روی به ما پس نما ، خالق و معبود ما
گر تو بخواهی مرا ، راه که دشوار نیست
.....
شیطان هوس هر آن ، زنجیر کند ما را
هر لحظه کشد سویی، ایمان ببرد ما را
گر پیشه شود تقوا ، در محضر حق باشی
از حق ببری بهره ، افزوده شود ما را
...
دوستی با مردم اهل دل و با معرفت
می کند تامین تو را در عالم و در آخرت
دوستی با مردم بی دین و بی ایمان بسی
می برد هر دم تو را در نکبت و در معصیت
شماره۸
....
آن خدایی که پرستیم نبینی با چشم
چشم دل خواهد و چشمی که بگوید هم چشم
چشم دل باز شود ، در اثر کسب یقین
تا توانی تو فرو بر به دلت هر دم خشم
...
ما همه موجیم و او دریا بود
ما همه صفریم و او یکتا بود
اب دریا کی توان در ظرف ریخت
ما همه جمعیم و او تنها بود
...
چه خوش گفت وصف خدا را علی
وجودش بود ظاهر و هم خفی
بود اولین و بود آخرین
خدای عظیم و خدای جلی
..
عبد می خواهد خدا ، هر لحظه می خواند تو را
نفس می گوید چرا ، در رنج باشیم و بلا
عشق غالب می شود ، برعقل و بر انفاس دون
عقل می جوید تو را ، از قعر دریا تا سما
...
چون عشق خدا را شهدا کسب نمودند
با نور خدا در دل و جان یار ستودند
یاری که برد سوی خودش نزد ملائک
حب ازلی بر دل و جان زود ربودند
..
نردبان معرفت طی کردنش هموار نیست
در نگاه عارفان عشقی به جز دلدار نیست
همدم و محبوب ما در انتظار روی توست
در دیار مومنان ، چیزی بجز انصار نیست
...
عاجزم از وصف حق دانی چرا؟
چون که حق بی حد بود بی انتها
با تعقل کی توان معبود یافت
ذهن ما قاصر ز توصیف خدا
...
ما نداریم بجز ، خالق هستی دگری
ما گرفتار زبانیم و دو گوش و بصری
راه کج کی برساند من و تو در بر دوست
راه حق جو که نوید است و امید بشری
شماره۷
بیا دل را ز ناپاکی بشوئیم
بیا هر لحظه ای او را بجوئیم
کجایی دلبر دیرینه ی ما
بیا جز حق کلامی را نگوئیم
.....
آن که در دنیا حسادت کرد و مرد
مال و اموال خودش را هم نبرد
بر زمین بنهاد جسم و جان برفت
جان خود را چون اجل آمد سپرد
.....
می رسد روزی که مردم سوی یزدان می شود
آیه ها تفسیر کامل گردد و عالم گلستان می شود
دولت مهدی بپا و عدل جاری می شود هم در جهان
عقل و ایمان بشر افزون و تکمیل و دوچندان می شود
...
در مکتب و مذهب الهی
جای شهدا رفیع و عالی
روح شهدا هماره شاهد
در عالم و در دیار خاکی
...
معرفت همراه ایمان و شعور
همره انسان بود تا قعر گور
آدمی با عقل تنها ناقص است
وحی کامل می کند اسرار دور
...
با ترک گنه روح و روان شاد شود
با ذکر خدا امید ما یاد شود
اعمال بد و خوب همه گردد ثبت
با هر گنهی اجر تو بر باد شود
...
گر بخوانی حق ز اعماق وجود
استجابت می کند دریای جود
نور مطلق شاهد اعمال ماست
در قیام و در رکوع و هم سجود
....
هر که آرد بر زبان نام خدا
ذکر یارب یاربی بی انتها
می کند تاثیر در جان و روان
روح هم گردد سلامت با دعا
...
گر بخواهی نقش حق یابی بشر
ذهن خود خالی کن از انواع شر
نفس ما زهدان ما در عالم است
ترک دنیا می کنی با درد سر
...
تا نشوی مست خدا ، دیده به عالم ندری
تا نبری حبل درون ، یوسف کنعان نشوی
دیدن دلدار محال ، با دل افسرده ی خویش
تا نکنی ذهن تهی ، معرفت حق نبری
...
حق منتظر ماست ، اگر یار بخواهی
هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی
در مزرعه ی روح و روان عشق بکارید
هر لحظه وصال است اگر کبر زدایی
..
آن خدایی که پرستیم کجاست
او بود ظاهر و پنهان از ماست
او بزرگ است و امید من و تو
خلق را هادی و خود ناپیداست
...
محبت بود رحمت حق به ما
بود لطف او بر من و بر شما
نباشد خدا را نیازی به کس
ضمیر تو خواند خدا را ، خدا
...
شماره۶
ای تراب تیره این یکدانه گوهر مادر است
نیک میدارش که از دلدادگان حیدر است
بود بیرق دوز شاه تشنه کام کربلا
پرچمش بر سر در هر کوچه و هر معبر است
...
دل خسته و جان خفته و ما سرگردان
حق شاهد و ما غافل و دل هم لرزان
او ناظر و بیدار بود در شب و روز
حق حاضر و ما غایب و بیگانه و حیران
.....
اگر خواهی جمال دلربا را
اطاعت کن ولی و مصطفی را
تفکر کن به آیات الهی
اگر عاشق شوی یابی خدا را
....
عشق را تفسیر و تعبیرش خطاست
عشق دانی گوهری نزد خداست
می شود عاشق مهیا ، بی قرار
عشق دانی ذات پاک کبریاست
....
ای تراب تیره ، ای سنگ سرا
جایگاه جسم بی جان ، منتهی
روح ما آزاد گردد بعد مرگ
جان شود آسوده از بند و رها
....
عشق یعنی دیدن یار و لقا
آن جویی در ولی و مقتدا
عشق باشد گنج رحمت گنج جود
شد تجلی عشق حق در کربلا
...
دانی که چه چیز تا قیامت با ماست؟
اعمال مفید در کرامت با ماست
علمی که شود چراغ و شمع دگران
چون سود برند ، بینهایت با ماست
.....
..
...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۹ساعت 11:17  توسط علی رجالی
|