دیوان مشترک رباعیات و دو بیتی ها
قسمت دوازدهم
سروده شده توسط
علی رجالی و مهدز میثمی
گر عشق لقا باشد ، سهل است مصیبت ها
چون در ره یزدانی ، شهد است ملامت ها
بی نور خدا تار است ، طی کردن این دنیا
بی هادی و پیغمبر ، دور است مسافت ها
...
آن کس که تو را شناخت ، بی تاب تو شد
دیوانه و مجنون شد و گمراه نشد
هرکس به یقین شناخت نور ازلی
غالب شده بر درون شیطانی خود
...
جز نام خدا ، نام دگر یاد مکن
در کسب جهان ، شیون و فریاد مکن
روزی تو تامین شده از روز نخست
در محضر حق ، دشمن دین شاد مکن
...
تو به دنبال خدایی و ز خود بی خبری
گم شدی در خود و از دست بدادی گهری
تو گمی ، خالق تو حاضر و حی و پیداست
تو به بیراهه مرو ، تا که بیابی اثری
...
گر به دنبال خدایی ، مکن ناله ز غم
چشم جان خواهد و عشق ازلی را هر دم
ما پرستیم خدایی که بود خالق ما
نه خدایی که بشر ساخته با ذهنش هم
.شماره ۴۹
با مال و مقام ، خود نگیری ، مردی
با ثروت خود ، دست گیری ، مردی
ارزش به مقام و ثروت و زور که نیست
در اوج توان ، سر چو به زیری ، مردی
...
ای دوست چرا این همه تعجیل نمودی
با جلوه گری زینت و تجمیل نمودی
بر خانه ی حق آمدم و یار تو گشتم
از عشق مرا کشتی و تامیل نمودی
...
گفتم که چرا رفتی و تدبیر تو این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
چون یار طلب کرد مرا با دل پر خون
دانی که نکو مصلحت دوست همین بود
...
آدمی تشکیل گردد از علق
جان بگیرد از خدا ، رب الفلق
قطره ای در هسته وارد می شود
چون شود کامل ، بیاید با طلق
...
تا توانی کن زبانت را اسیر خود ، هر آن
چون که آتش می زند عالم ، کند ویران جهان
حرف تیری در کمان است و بزن آن را به جا
چون رها گردد به ناحق ، می خورد بر این و آن
....
شد تجلی در زمین نور خدا
در امام و در نبی و اولیا
چهارده معصوم از انوار حق
جسم تنها کی کند آنان جدا؟
...
عجب شوری به پا کرده شهادت
شهید دشت صحرا با رشادت
کند محسن دگرگون حال ما را
نصیبش شد شهادت در اسارت
....
به پاس حرمت خون شهیدان
عزاداری نما ، بهر عزیزان
به پا گشته عزا پشت عزایی
عزاداری شود ، هر جای ایران
...
شهید کربلا در دشت و صحرا
عزیز فاطمه ، دری چه والا
شود الگوی ایثار و شهادت
برای حفظ دین ، کرده چه غوغا
...
این دل رها و حیران ، در بند نفس پست است
یارب نمای لطفی ، چون آن خدا پرست است
جانا تویی سزاوار ، از بهر هر ستایش
توفیق ده حقیران ، عهد تو در الست است
...
جمعی به دعا و ذکر و عصمت
خواهان کمال و علم و حکمت
جمعی که دچار غفلت و جهل
دنبال مقام و پول و شهرت
شماره ۵۰
دانی که خدا ولی ما در دو سراست
او حافظ ما ز لغزش و سعی و خطاست
حق حاضر و ناظر به همه در شب و روز
امید همه ، خدای یکتا ، همه جاست
...
حسادت بدترین خوی و مرام است
بدان کار سفیهان و عوام است
بود سر چشمه ی کبر و گناهان
زدن خنجر به روح و جان حرام است
...
ای کاتب وحی و نور قرآن
ای مظهر زهد و قرب یزدان
در وصف علی نمی توان گفت
او جلوه ی حق به عرش و بستان
....
بدان دنیا چو بحری پر ز طوفان
تلاطم دارد و آسیب و خسران
به مقصد می رساند کشتی عشق
اگر داری تو صبر و عقل و ایمان
...
نفی خود کردن و اثبات وجود
باعث رشد است ومعراج و صعود
هست یکتا گوهری همچون خدا
در قیام و در رکوع و هم سجود
...
این مقام دنیوی ، دارد زکات
تا توانی خدمتی کن ، در حیات
چند روزی این امانت دست توست
خدمت مردم بباشد چون صلات
...
آدمی پنهان شود زیر زبان
لب گشاید می کند آن را عیان
گر بخواهی معرفت ، هشیار باش
این زبان شمشیر جان است و روان
...
این قطار زندگی روزی به پایان می رسد
این سفر کوتاه باشد ، چون به سرعت می رود
هر کسی روزی سوار این قطار خود شود
کس نداند روز پایانش ، چه روزی می شود
...
این مسافر کی به مقصد می رسد
تا دمی کو دل بر این دنیا نهد
این قطار زندگی دارد هدف
کس نداند کی به آخر می برد
...
.شماره ۵۲
این مسافر ترک دنیا می کند
دائما با یار نجوا می کند
تا شود آماده از بهر عروج
در سفر او سیر عقبی می کند
...
آنان که به خود آگه و بیدار شدند
شمع دو جهان گشته و ابرار شدند
از فیض وجودشان جهان نورانی
در راه خدا شهید و هشیار شدند
...
مست معشوقم و مست می ناب
می دنیا نکند روح بشر را سیراب
مست انگور بگردی چو شراب
موجب رنج و گناه است و عذاب
...
هم دلی از هم زبانی بهتر است
همرهی را موجب و آن مهتر است
این زبان همسان شمشیر دو لب
گاه می گوید سخن گه خنجر است
...
باز در این چرخ زمان حال ما
گشته اسیر دل و امیال ما
یار نما لطف خودت بر حقیر
کن تو عطا عشق به احوال ما
...
نفس باشد موریانه ای بشر
ذره ذره دل جود تا مغز سر
می کند نابود ما را از درون
تا توانی کن تبری و حذر
...
مکن تکیه بر عقل تنها بشر
شود موجب کبر و اندوه و شر
اگر عقل تنها شود رهنما
نبینی تو حق را ورای نظر
...
مکن تکیه بر مال و زور و نفر
ز آنها نما دوری و کن حذر
شوی خوار ، گر تکیه بر آن کنی
بود سخت این امتحان بر بشر
...
خاک گردد باعث ایجاد ما
قوت ما از خاک و آب است و هوا
می برند ما را نهایت سوی خاک
تا توانی توشه بر ، در آن سرا
...
در جان بشر جواهر و راز بسی است
با خود چه کنم که تابع هر هوسی است؟
دائم به تباهی و خطا سوق دهد
افسوس بر این دل که انیسش چو خسی است
...
شماره ۵۳
الهی سینه ای ده پر ز حکمت
ببینم راز و اسراری ز خلقت
ندارم جز خدا یار و پناهی
زبانی ده که گویم شکر نعمت0
...
گر بخواهی کرسی عرش خدا۰
کسب دانش کن در این کوی و سرا
تا بیابی منزلت با عز و جاه
پیروی کن از نبی شمس الهدی
...
گلی دارم چو قرآن توی خانه
که نقشش بر بشر باشد دوگانه
گلاب و عطر قرآن بی عمل نیست
چو فهمی عطر آن بویی ، نشانه
...
با مثال آید کلام کبریا
از برای فهم و درک آیه ها
می شوند تفسیر آنها توامان
تا بفهمی حرف والای خدا
...
مرنجان هر آن کس که زحمت کش است
بکن تو محبت که زیبنده و دلکش است
نباشد سزاوار لطف و عنایت کسی
اگر خاطی و ظالم و سرکش است
...
چو خواهی که دنیا شود پر ثمر
تو مشکن دل مادر و هم پدر
نخواهند چیزی بجز احترام
دعا می کند بر تو با یک نظر
.
کسب علم و معرفت کن ای بشر
لذتش بینی اگر گردی ظفر
گر کنی کار و تلاشی بهر آن
تو بیابی در و الماس و گهر
...
کودکان مسرور با چرخ و فلک
می روند بالا و پائین تا فلک
عشق بر دنیا بسان آن بود
عشق یزدان خالی از ریب و کلک
...
محبت گر کنی بر مردمان چند
سپس آنان شوند همراه و در بند
حقارت موجب دوری و زشتی است
بکن دربند را مسرور و خرسند
...
ای که هستی قادر و حی و علیم
ما گرفتاریم ، در بند و ندیم
تو قدیری و توانا در جهان
دست ما گیر ای خداوند کریم
شماره ۵۴
خاک راهم کن و مجنونم ساز
ببرم محضر مقصودم راز
من ز خاکم بروم باز به خاک
کی شود وقت وصال و پرواز
...
زندگی بازی است در کون و مکان
سرنوشت ما بود سری نهان
هست مخفی مرگ ما در زندگی
کس نداند ابتدا وختم آن
...
زندگی سرشار از برد است و باخت
گاه بر وفق و گهی با ما نساخت
زندگی بازیست در دنیای دون
گاه شیرین و گهی بر ما بتاخت
...
سیرحق دارد مسیری دلربا
با قبول دین و ایمان بر خدا
گر یقین پیدا شود در معرفت
نیست شکی در وصال و در لقا
...
شیعه یعنی استقامت در نبرد
در نبرد حق و باطل همچو مرد
این بود آئین و رسم شیعیان
حق مظلومان ستادن ، فرد فرد
...
اگر عشقی بود آن عشق والاست
چو شیعه افتخارش مهر مولاست
اگر یادی شود بهر ولایت
شفای باطن و بیداری ماست
...
ای محمد مظهر خلق کبیر
حکم حق جاری نمودی در غدیر
تا دهد مولا تداوم راهتان
صاحب حمد و مقامی بی نظیر
...
به معراج چون می رود مصطفی
ببیند حقایق ، چو عرش خدا
زبان خدا با محمد علی است
نبیند خدا را نبی در سما
...
دانی که چرا دچار تردید و گمانی ؟
از نفس بود ریشه ی هر خبط و فغانی
با نفی هوا و ترک امیال درون
هر گز نبود خیال و شکی و زیانی
....
خدا آورد یوسف از قعر چاه
دهد شوکت و عزت و قدر و جاه
نشاند به تخت و دهد علم خویش
شود حاکم مصر و او پادشاه
شماره ۵۵
ناخدای ما ، خدای کبریاست
او پیامش از طریق انبیاست
ما درون کشتی و بر روی آب
هر خلافی موجب رنج وبلاست
..
تا به کی سر خم کنی بر این و آن
می زنی خنجر به جسم و روح و جان
دل مده بر هر کس و هر ناکسی
سجده کن بر خالق کون و مکان
.....
چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از خویش و از کردگار
هر آن کس که غافل بود از خدا
شود خوار و گمراه و هم بی قرار
...
پیمبر شفاعت کند آن کسی
اطاعت نماید خدا را بسی
بهشت آن ستاند که تسلیم شد
نه هر کس که باشد چو خار و خسی
...
چو پیمانه پر شد ، اجل می رسد
نداری تو فرصت ، زمان می رود
اگر می توانی تو دریاب عمر
که شاه و گدا را ملک می برد
...
هر که استغفار از یزدان نمود
موجبات رحمت و غفران نمود
حق پذیرد توبه ی افراد را
هر که آن را با دل لرزان نمود
...
رفاه ما بود در کسب ثروت
کمال ما بود در علم و حکمت
توسل بر ائمه ره گشائیست
طلب کن از خدا نور ولایت
...
خوشا آنان که در پیش خدایند
از این دنیا رها و دل سپارند
ندارند مونسی جز حق تعالی
شفیق و مهربان و بی ریایند
...
سرنوشت عاشقان رسوایی است
بی خود از خود گشتن و شیدایی است
فرد عاشق چیره گردد بر دلش
یاد حق در خلوت و تنهایی است
....
.
شماره ۵۷
خوشا آنان که دل را زنده دارند
درونی از نشاط و خنده دارند
بسوزاند دل مرده ، چه دلها
بدا آنان که جانی مرده دارند
...
بهترین آئین و رسم کم نظیر
عید پاکی ها و جشنی دلپذیر
در کنار شادی و شور و سرور
بس چه اهداف بلند و بس خطیر
..
هست عالم پر ز حکمت های هو
گشته عالم پر ز رحمت های هو
می کند خورشید ، نورانی جهان
چرخ گردون هم ز قدرت های هو
...
ای آن که فلک قامتش از هجر تو طاق است
امروز جهان یکسره میدان نفاق است
مردم همه مشتاق قیامند و ظهورند
ایام پر از ظلم و جدایی و فراق است
...
عشق ما عشق حقیقی بر خداست
دور گشتن از ریا و هر خطاست
عشق سالک بهر حق جان دادن است
دیدن یار و لقای کبریاست
...
مستی ما بی خود از خود گشتن است
دل به زلف یار دیرین بستن است
مستی ما ، مستی انگور نیست
شوق ما ، ترک دیار و رفتن است
...
ای مظهر ایمان و شرف ، بحر عدالت
حج را بنمودی تو رها ، شاه ولایت
فرزند علی ، نور دل حضرت خاتم
فیض ابدی داده خدا ، کسب شهادت
....
نماز با ولایت روشنائیست
وصول کردگار و دلربائیست
چو خوانی روح تو آرام گیرد
مقدم بر امور زندگانیست
...
حج طواف خالق یکتا بود
خالقی لایق و بی همتا بود
صرف اعمال و عبادت ، حج که نیست
جلوه ای از محشر کبرا بود
..
حاجت خود را بیان کن هر کجا
با توسل با نیایش یا دعا
تا توانی چیره شو بر خویشتن
حق بود آگاه از امیال ما
..
...
...
...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۹ساعت 11:27  توسط علی رجالی
|