باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه
قسمت چهارم
مثنوی ۱۶
خطبه شقشقیه
حکومت داری خلفا





 


می دهم شرح وقایع ، می سرایم آن به شعر
با زبانی ساده و گویا ، برای اهل سیر





 

بود دوران عمر جنگ و جدال و ماجرا
از قضاوت های بی جا در امور و هم خطا






 

در صدارت بود ده سال و همه جنگ و جدال
دولت ساسانیان ساقط شود ، گردد زوال




 

 







 

جنگ ایران و عرب در دوره ی آنان گذشت
از برای دین و قرآن در ره یزدان گذشت







 

می شود ساسانیان ساقط زمان حاکمان
جنگ و خونریزی بود بعضا شدید و بی امان







 

نیست اجباری برای مردمان در دین خود
جزیه باعث می شود امکان هر آئین خود






 

هر که می گردد مسلمان ، او معاف از مالیات
در امان باشد ز جور خاطیان در عایدات








 

دین اسلام است دین اکثر ایرانیان
در پی جنگ عمر با دولت ساسانیان



 

 




 

داشت تاثیر زیادی دین احمد هر کجا
رهگشا باشد تشیع در مبانی ،  رهنما









 

دین اسلام است غالب ، بین ادیان خدا
بعد پیروزی اعراب و سقوط اشقیا







 

حفظ دین از واجبات است ، بر عموم مردمان
موجب حفظ بشر باشد ز خصم و جان هر آن







 

این بود میراث احمد ، گر شود تخریب آن
سالها باشد نیاز آدمی ، گردد همان







 

تا توانی دل بدست آور به جای ضرب و زور
این بود برجا و ماند تا به آخر  تا به گور









 

نقل می گردد عمر از کوچه ای کرده  گذر
می رسد بر گوش او ، دعوای زن با یک نفر










 

می رود بالا ز خانه ، جای در از منزلش
صاحب خانه کند پرسش ز او و عاملش







 

گفت حاکم  روز  روشن معصیت  بنموده ای
غافل از اینکه خدا شاهد بود هر بنده ای






 

محضر  حق است عالم ، مطمئنا بی گمان
حق ۰ببیند هر خطا و هر صواب ما در آن







 

فرض گردد من گنه کار و جفایی کرده ام
با زنی هم بستر و جور و خطایی کرده ام







 

لیک تو با این عمل چندین خطا  بنموده ای
نیست ما  را در تجسس جایز  و آزرده ای








 

بار ها کار خلاف و خارج از شان و رسوم
می کند تکرار و بعدا عذر خواهد از عموم







 

امر او قاطع بود ، اعمال می گردد به زور
می دهد تغییر رای اش ، در قضاوت ، در امور






 

مردمان در زندگی سر درگم و سرکش شدند
نیست آنان را هدف ، هر  لحظه ای سویی روند






 

می کند مولا حمایت ، بر اساس شرع و دین
تا نگردد خدشه ای بر مردم و هم مسلمین






 

گفت مولا ، دیده ای یک اشتر سرکش ، چموش
نیست آن را در  خیار صاحب و هم جنب و جوش








 

گر  بود آزاد اشتر ، می کشد هر بنده ای
چون چموش است  و ندارد منطق ارزنده ای








 

گر گذاری  چوب در بینی ، کنی او را مهار
لیک او وحشی شود ، کی می دهد راکب سوار ؟






 

گفت حضرت دوره ای دوم خلیفه شد چنین
نیست راهی جز سکوت و صبر در انواع کین






 

آدمی دارد تکامل ، در مسیر زندگی
مدتی باشد جنین و رشد او در بندگی







 

می رسد روزی که عمر آدمی پایان رسد
می رود برزخ ، بماند مدتی ، فرمان رسد






 

خوش به حال مردم خوش سیرت و هم اهل دل
در دو دنیا سر فراز و سر بلند و کی خجل





 

گفت مولا عمر دولت ها به پایان می رسد
دوره ای این غاصبان ،چون مرگ انسان می رسد







 

هر کسی تا مرگ دارد فرصت و قدر و توان
بعد از آن آید به گور و سرنوشتش هم نهان







 

بین ابوبکر و عمر را ، چند سالی بوده اند
گر چه آنان بر ممالک سیطره آورده اند






 

نقل گردد علت بغض ابولولو چه بود
از عمر او هست دلگیر و بگویم آنچه بود







 

از برای گفتگو با مردم و حسن نظر
داشت حاکم گردشی در شهر ، با حس خطر




 

می رود بازار روزی  ، تا کند گشت و گذار
او ببیند کاسبان را ، مردمان بی قرار





 

از قضا بیند ابولولو ، شکایت می کند
از مغیره صاحب خود ، او حکایت می کند





 

گفت پاسخ ای ابولولو ، مکن آه و فغان
صاحبت گوید صحیح  و رو به کارت بی امان





 

از ابولولو تقاضا می کند یک آسیاب
قادری سازی برای مردمان ، ده آن شتاب ؟






 

گفت می سازم ، شوی شهره به عالم در جهان
لیک قصدش کشتن حاکم بود ، در آن میان






 

گفت حاکم بر رفیقان ، این سخن تهدید بود
گر به ظاهر خوب بود و آن همه  تمجید بود





 

کشته گردد در پی ضرب ابولولو ، عمر
چون شود تهدید سوی حاکم و بیند خطر






 

می زند خنجر ابولولو به حاکم صبح  زود
صبحدم آمد عمر در مسجد و تنها نبود








 

می شود او نیمه جان و جان او آید برون
  بعد آن ضرب ابو لولو شود ، او غرق  خون







 

من ندیدم دولتی در طول تاریخ جهان
کان نگردد منقرض با دست خود یا دیگران











 

می کنم در حد ممکن بر خلایق من کمک
تا نباشد زحمتی بر مردمان ، همچون فدک







 

می کند مولا کمک در حد شرع و هم ضرور
تا نگردد حکم تائیدی به اعمال و امور







 

حق بود با عترت و هم آیه های کبریا
نیست میزانی دگر ، تا حق نماید خود به ما







 

میسمی دنبال حق باش و  ببین حق در کجاست
حق بود در راه و مشی نور یزدان ، انبیاست








 

می کند تبیین رجالی ، راه و رسم اوصیا
تا بود  شمعی برای مسلمین  و  رهنما






 

سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی میسمی

 

 

  باسمه تعالی
برداشت هایی از نهج البلاغه
مثنوی۱۷
قسمت پنجم
خطبه شقشقیه
انتخاب خلفا





 

خطبه بعضا می شود انکار در بین خبر
صحتش تایید می گردد ، بود آن معتبر








 

نقل می گردد ز افراد بزرگی با سند
معتبر باشد میان عالمان و  مستند







 

ابن عباس است راوی ، معتبر باشد کلام
در میان شیعیان و اهل سنت ، هر کدام






 

می خورد غصه ز ناقص بودن خطبه مدام
گر چه خواهد از علی تکمیل گردد هم تمام








 

گفت پیغمبر علی حق است و حق هم با علیست
او بود میزان و  هم قرآن ناطق ، او ولیست





 

روح و جان مصطفی باشد امیر المومنین
نیست همتایی ورا در  عالم عرش و زمین





 

در زمان غسل احمد ، عده ای مشغول نصب
می شود حق امیر مومنان محذوف و غصب








 

تا علی محروم گردد از حکومت بعد از آن
در غیاب مرتضی ، حاکم شود از خودسران










 

هست مولا جانشین مصطفی روز غدیر
لایق و قادر بود بهر حکومت هم سریر

 

 








 

نیست باور در عمر ، مولا علی گردد امیر
چون علی از خاندان احمد و باشد دلیر







 

این که می گوید عمر از قول احمد این چنین
آن غلط باشد ، خلافت با نبوت شد عجین







 

می کند اثبات مولا ، می دهد حرفش جواب
با پذیرش در نظام و رای مردم شد خطاب







 

گفت مولا با پذیرش می کنم اثبات خویش
گر چه آن را مصطفی و هم خدا گوید ز پیش










 

این تناقض می رساند بهترین باشد علی
بعد فوت خاتم دین شد ولایت منجلی







 

اعتقاد حاکم  دوم به مولا  شد عیان
چون  گزیند مرتضی را بهر شورا بی گمان








 

لیک خود را برتر از مولا بداند ابتدا
زین سبب محروم می گردد  ولی و مقتدا








 

گفت حضرت گر چه می دانم نگردم انتخاب
لیک آن را می پذیرد بهر حق  و هم کتاب








 

می کند اقرار حاکم ، چون علی را او گزید
در میان صاحبان و هم سران او شد امید









 

بر ابو طلحه دهد فرمان عمر ، باید چنین
بعد مرگ من عمل کن ، آنچه گویم بر تو این







 

پنج ده مرد مسلح را گزین از  بهر آن
تا نباشد صدمه ای بر فرد  و هم ذکر بیان











 

می کند اجرا ابو طلحه فرامین را دقیق
او بود نزد عمر محبوب و هم باشد صدیق








 

می دهد فرصت به شورا ، در سه روز و هم سه شب
تا شود  تعیین خلیفه  ، گرچه با زور و غضب







 

گر نباشد بر سر فردی توافق در میان
گردن آنان بزن  بی قید و شرط و هم امان







 

گر کند یک فرد اشکال و دگر اعضا  نبود
می زنی گردن کسی را، رای او باشد کبود







 

گر بود در بینشان ، دو رای منفی در مکان
می زنی گردن دو را ، تا  نیست گردد در میان









 

گر شود آرای ماخوذه مساوی هر کدام
آنکه عف در جمعشان باشد ، بود رای نظام








 

بعد از آن تمکین شود از سوی اعضا هر کدام
می زنی گردن اگر غیر از چنین باشد  مرام








 

چینش شورا چنان تنظیم گردد در میان
تا که عثمان حاصل آن گردد و باشد عیان






 

گر نباشد روی فردی اتفاق و هم نظر
بین مردم حاکمی دانا گزین و هم قدر



 

 



 

شش نفر را می کند تعیین عمر ، بعد از وفات
تا که آنان خود کنند معلوم حاکم در ممات






 

جانشینم می شود تعیین ، با رای سران
او بود لایق برای حاکمیت ، بی گمان







 

او شود حاکم پس از مرگ عمر در  زندگی
تا کند بر مردمان او خدمت و هم سادگی







 

گر نباشد اتفاقی در نظر ، بین سران
حاکم مردم شود فردی امین و با توان







 

گفت حضرت در تعجب باشم از ترکیب آن
همچنین شرط و شروط حاکم و ترتیب آن







 

چون زبیر و طلحه و مولا علی در بینشان
همچنین سعد ابن وقاس است با عف در میان







 

شخص عثمان نیز گردد عضو آن جمع سران
شرط ها دارد عمر ، تا حق شود محروم از آن








 

نقد کرده نور حق ، در خطبه اعمال سران
بعد احمد هر یکی دارد  مصائب بی گمان






 

هست عثمان تشنه ی قدرت ، دگر داماد او
تا نهایت رای عثمان باشد از جمعی دو رو







 

ابن وقاس است دیگر عضو شورا ، از قضا
آن جنایت ها کند ، فرزند او در کربلا






 

شخص دیگر طلحه باشد از  امیران و سران
طلحه دارد کینه از من ، از ولایت همچنان






 

رای طلحه شخص عثمان است بی چون و چرا
کینه ها دارد ز هارون زمان مصطفی

 






 

عف بگوید رای من باشد علی مرتضی
گر پذیرد سنت پیغمبر  و هم انبیا






 

همچنین رفتار او باشد چو اسلاف برین
در قضاوت ها بود رایش ز قرآن مبین







 

گفت مولا ، اجتهاد خویش و آیات خدا
هست مبنای قضاوت  ، چون رسول و انبیا





 

عف کند پرسش ز عثمان ، عین پرسش از علی
گفت عثمان می پذیرم همچو اسلاف و نبی









 

زین سبب عف دست بیعت داد با عثمان ولی
جنگ و خونریزی شود در بین آنان منجلی







 

انتظار عف بود گردد ولی و مقتدا
او بود داماد عثمان و کند دعوا به پا







 

لیک می گردد شرایط طور دیگر ، بر خلاف
با قیام مردمان گردد دگرگون  ، آن  غلاف












 

میسمی دین و سیاست  سخت باشد توامان
گر نباشد حسن نیت در مرام خادمان







 

می کند تبیین رجالی نحوه ی  نصب سران
تا شود درسی برای مردم عصر و زمان








 

سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی  میسمی

 

 

باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه
مثنوی ۱۸
خطبه شقشقیه
قسمت شسم
خلافت عثمان




 

گفت مولا نقشه باشد ، تا کنم من اعتراض
تا نباشد عاملی بهر قیام و انقراض






 

وانگهی شیعه شود نابود ، با قتل علی
خدشه گردد بر رسالت  در ره پاک نبی







 

زین سبب از بهر اسلام حقیقی ، لاجرم
من شدم هم رای با اعضای شورا ، هم قدم








 

من شدم همراه آنان ، در قیام و هم قعود
تا نگردد خدشه ای  بر شیعیان بدو ورود






 

من امیدم حق تعالی باشد و خواهم نوید
او پناه بی پناهان باشد و نور امید








 

در حقیقت تقیه کرده مرتضی در عصر خویش
تا بماند راه اسلام و  ولایت ، راه کیش






 

دیده ای فوج کبوترهای صحرایی ، چنین
دسته جمعی کرده پرواز از مزارع بر زمین








 

خیل انبوهی ز آنان دسته جمعی ، توامان
آسمان هم تیره گردد ، لحظه ای از اوجشان






 

من عمل کردم  چو آنان ، در مصاف دشمنان
نیست تقوایی ، به جز حب ریاست در شهان








 

گفت حضرت ، بین عمر را در گزینش بر کسان
نیست فرقی بین سعد و صاحب کون و مکان









 

سعد را باشد پسر ، منصوب از سوی یزید
مجری قتل حسین است و کند او را شهید






 

من کنار مصطفی گشتم بزرگ و این چنین
حضرت احمد بود سر چشمه ی جود و یقین






 

می کشد فرزند مولا را ، پسر با ضرب و تیر
امر او بر شمر ملعون ، می کند جمعی اسیر






 

نیست زیبنده چنین اعمال دون  بهر مقام
کشتن مردم قبیح است و بود جرم و حرام






 

بین منافق را چگونه می کند ظلم و شتم
تا بدست آرد غنایم ، با جدال و هم ستم






 

از برای کسب مال و قدرت و اهداف خویش
بس جنایتها کند ، حتی به حذف دین و کیش







 

می کشد اصحاب پاک مرتضی در کربلا
تا بگیرد بیعت و اسلام گردد بی صدا






 

قفل دار خانه ی حق  ، صاحب  اولاد بود
  خلق و خوی بچه ها با یکدگر ، اضداد بود





 

چون امیه مظهر ظلم و دگر هاشم بود
بر امیه خود بزرگی و ستم حاکم بود






 

یک پدر دارد دو فرزند ، با عقاید مختلف
یک نفر منفور در اذهان و دیگر منعطف






 

خاندان مصطفی از هاشم و اصحاب او
اهل تقوا جملگی باشند ، هم  اذناب او









 

دوره ی عثمان ، امیه صاحب کرسی شدند
باعث ظلم و جنایت ، مظهر پستی شدند








 

شد معاویه امیر شام با تخت و کلاه
با صلابت می دهد تشکیل دولت ، هم سپاه

 






 

نیست او لایق ، برای مسند و هم  اقتدار
از برای مسلمین ، او نیست فخر و افتخار









 

نفرت آنان شود چندان ، چو بغض کافری
می دهد عثمان ز بیت المال ، پول وافری








 

در زمان مصطفی باشند از صحنه به دور
نیست آنان را مقام و قدرتی ، حتی حضور







 

حاکم شام است از نسل امیه در نظام
باعث خونریزی و قتل و جنایت با امام







 

دید گاه آل هاشم با امیه در تضاد
نیست آنان را شقاوت ، می گساری و فساد







 

گفت مولا شخص عثمان ، اکثرا مشغول خود
می کند اجرا امور شخصی و معمول خود







 

عامل اصلی بود در حاکمیت ، عزل و نصب
گاه می گردد ز افراد پلیدی بسط و غصب






 

دولت عثمان کند منصوب اشخاصی پلید
می دهد قدرت به افرادی چو مروان و ولید









 

عده ای را حکم تبعید است و دور از دولت اند
عده ای مشغول دزدی و به دور از ملت اند






 

متقینی همچو مالک ، هم ابوذر بر کنار
جای آنها پر شود از مفسدان هم تبار





 

شورشی برپا شود بر ضد عثمان در حریم
تا دهد جایش به شخص دیگری ، عالم ، حکیم






 

می شود محصور بیت والی و داد و فغان
چون بود او عامل اصلی هر شر و زیان












 

می کند عثمان تقاضا از علی در این میان
تا شود ختم و نباشد فتنه ای هم در جهان





 

می رود حضرت به همراه تنی از  نخبگان
تا کند  اوصحبتی در اجتماع و این و آن







 

می دهد قول شرف حاکم ، به مردم  در میان
رفع گردد مشکلات مردم و  رنج  و فغان










 

می کند مروان شکایت از خلیفه در خفا
او بگوید صحبت حاکم خلاف است و چرا








 

همسر عثمان به مروان می کند اخم و خطاب
شو تا ساکت در حوادث ، می دهی ما را عذاب








 


در خصوص مردم شاکی ز والی و کسان
می دهد فرمان خلیفه ، دفع شر خودسران

 






 

مردمان سرکوب بنما ، تا نباشد شورشی
نیست آنان را مدارا در امور و سازشی











 

می نویسد نامه ای مروان به مصر و شد جفا
می رساند آن به والی و کند کاری خطا






 

گفت عثمان می کنم انکار اصل نامه را
آن شده جعل و نباشد از من و این خانه را






 

می دهد حضرت تذکر بر خلیفه ، بیشمار
او به ظاهر می پذیرد ،لیک باشد در فشار








 

گفت حضرت بر خلیفه ، مفسدان  مانع شوند
تا کنی اجرا فرامین خود و قانع شوند








 

همسر عثمان به مروان گفت ، در وصف امور
آتش آشوب گردد مشتعل ، با ضرب و  زور









 

مهر نامه از خلیفه باشد و تحریر توست
غفلت تو یا اراده موجب تقریر توست









 

میسمی راه خدا ، راه علی مرتضاست
راه مردان خدا در جبهه ها و کربلاست







 

تا به کی گویی رجالی ، شعر از مولا علی
کن عمل راه ورا در صحنه و کن منجلی

 







 

سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی  میسمی

 

باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه
خطبه شقشقیه
مثنوی ۱۹
قسمت هفتم
قتل عثمان





 

آدمی ماند ز او نامی ، اگر باشد مفید
از برای جامعه یا حق تعالی شد شهید







 

خوش به حال مردم خوش سیرت و اهل دعا
وقت رفتن توشه ی آنان محبت هم رضا







 

مصریان خواهان عزل و برکناری از نظام
لیک عثمان ، می کند اصرار بر حفظش مدام





 

این خلافت از خدا بر من رسیده تا کنون
این ردا را می کنم حفظ و نیاید آن برون






 

می کنم توبه ز اعمال خودم با حفظ آن
لیک ماند بر تنم ، تا مرگ آید همچنان








 

می کند او بر خلافت ، پافشاری شدید
می شود منجر به قتل و این مسائل را پدید








 

نیست عثمان فرصتی بهر صدارت ، بی گمان
او شود مستعفی و گردد چو مردم ، بی امان








 

گر  کند اسرار بر حفظ خلافت همچنان
نیست راهی جز هلاکت بهر او در این مکان







 

می کند  یاری طلب ، عثمان ز مولا مرتضی
فرصتی باشد برای حاکم و حاجت روا





 

از علی خواهد کمک ، فرصت بیابد او سه روز
تا کند حل مشکلات و او بود حاکم هنوز







 

فرصتی خواهد برای مشکلات مردمان
لیک نیت چیز دیگر باشد و گردد نهان







 

قصد حاکم بر ملا شد ، از تقاضای زمان
تا رسد نیرو ز اطراف مدینه بی گمان








 

قصد حاکم بود تجهیز  و دفاع از کار خویش
از بلاد آرد کسان و هر که بود از قوم و کیش






 

تنگ تر شد حلقه ی مردم ، پس از اتلاف او
تا نباشد فرصتی بر حاکم و اهداف او







 

زین سبب عزم خلایق می شود قتل امیر
یا خلافت واگذارد ، آن ردا و این سریر







 

لیک مردم حمله ور گشتند بر وی تا درون
عاقبت گردید حاکم بر زمین و شد برون







 

جسم او باشد زمین گرم و سوزان چون تنور
می کند مولا سفارش ، تا شود دفن و به گور





 

نقل گردد جسم حاکم دفن ناگردد سه روز
اختلاف مردمان در دفن او گردد بروز





 

هر کسی روزی رود از عالم دنیا چه زود
این بود درسی برای حاکمان ، آخر چه سود







 

آمده بر دفن عثمان ، هجمه ی اشکال ها
جسم او باشد به روی خاک و هم اخلال ها






 

می کند حضرت وساطت ، تا رود عثمان به خاک
دفن گردد در بقیع و خود کند  جانش هلاک







 

خوانده می گردد نماز میت و گردد به خاک
گرچه دارد اعتراض عده ای را در مغاک





 

عده ای مانع ز اجرای نماز و دفن او
می شود بحث و جدل در این خصوص و گفتگو



 

 

 

می کند حضرت وساطت ، تا شود ختم به خیر
می دهد فرمان حق را  ، تا شود اجرا چو غیر





 

قبر عثمان ابتدا خارج ز شهر و هم بقیع
در زمان حاکم شام است ، گردد آن وسیع






 

تا نگردد بر خلیفه هم اهانت یا سوال
علت دوری چه باشد ، نیست بر طبق روال





 

قبرهای حاکم پیشین کنار مصطفی است
آن بود در مسجد پیغمبر و قبرش جداست





 

بین که مردم وقت تشییع جنازه این سوال
او چگونه بوده در طول حیات و شد ضلال؟

 




 

اکثرا گویند خوب است و شهادت می دهند
گر چه حکم حق تعالی در  قیامت می دهند





 

آب را بستند مردم بر وی و اهل و عیال
تا شود تسلیم حاکم ، در پی آن بی جدال






 

پیک آید سوی عثمان ، از علی خواهد امان
از علی خواهان آب است و وساطت در میان






 

باز عثمان می کند از  مرتضی آبی طلب
می رسد آبی برایش ، در ظروف و یک حلب





 

آب آرد ، از برای غاصبش ، نور جلی
می شود در کربلا ، بی آب فرزند علی





 

بین تمایز در نبرد حق و باطل را عیان
می رساند آب را در هر شرایط بی امان




 

در مقابل دشمن دون در زمین کربلا
آب را بسته به روی اهل بیت مرتضی






 

جسم اولاد پیمبر بر زمین کربلاست
عامل آن وارثان حاکم و هم اشقیاست







 

روزها هم بگذرد تا دفن گردد تن به خاک
در زمین کربلا مدفون شود اولاد  پاک






 

گر شود دقت ، تشابه ها بود در ماجرا
لیک باشد ناروا و این کجا و آن کجا








 

این دهد جانش برای نشر دین مصطفی
امر بر معروف و نهی ناکثان در نینوا





 

دیگری خواهد حکومت از برای خویش و کیش
گر به ظاهر می کند اظهار بر اصحاب پیش





 

می کند اظهار  اذناب خلیفه ، چون قصاص
لیک حق باشد گواه و خود بگیرد هم تقاص









 

حامیان شخص عثمان در نبرد تن به تن
باعث قتل گروهی از کسان و هم وطن









 

می دهد نسبت امیه ، قتل عثمان بر علی
نیست زیبنده چنین تهمت به مولا و ولی









 

از برای مرتضی اولا بود احکام دین
می کند سعی خودش ، در حفظ اهداف مبین






 

گر چه او خواهد حکومت از برای مسلمین
کی کند مولا خلاف دین و قرآن مبین








 

در نزاع مردم و حاکم ، علی یاری کند
دین حق را در جهان اظهار و هم جاری کند







 

این همه لطف و محبت از امام شیعیان
پاسخش دشنام باشد ، بر امیر مومنان






 

در جماعت ها اهانت می شود بر حضرتش
غفلت مردم سبب گردد ، مقام و شهرتش








 

میسمی مردم به دنبال هوا و رزق خویش
نیست آنان را تمایل در نزاع دین و کیش






 

گو رجالی واقعیت ها ز آئین نبی مصطفی
می شود تاریخ تکرار و دهد  درسی به ما








 

سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی میسمی

 

باسمه تعالی
فرازهایی از نهج البلاغه
خطبه شقشقیه
مثنوی۲۰
دوران حضرت علی (ع)


 

 

 

خطبه ای خواند علی بعد فتوحات و نبرد
شقشقیه نام دارد ، حضرتش تشریح کرد

 




 

پیش بینی می کند احمد وقایع بعد خود
آن محقق می شود همچون  مصیبت ها که شد



 

 

 


 

گفت پیغمبر به مولا، بعد من شاهد شوید
قاسطین و مارقین و ناکثین آید پدید







 

قاسطین در ابتدا دارند  بیعت با علی
می شود نقض  تعهد هم ستیزه با ولی






 

گر به ظاهر هم صدا و هم عقیده با ولی
لیک نبود آن مداوم ، می شود پس منجلی








 

گشت بیعت با علی ، چون طلحه ها در ماجرا
چند ماهی بگذرد ، آن نقض گردد ، هم رها







 

همچنین کرده جفا بر عهد خود شخص زبیر
عده ای سوزند در آتش، چو آنان در سعیر







 

هم زبیر و طلحه دارد عهد و پیمان با علی
بعد مرگ شخص عثمان  می شود آن منجلی







 

عده ای خار ج ز دین گردند ،همچون مارقین
سست باشد پایه ی ایمان آنان ، همچنین







 

ناکثین پیمان شکن باشند ، در عهد و قرار
نیست آنان را صداقت ، در امور و هم شعار






 

می دهد هشدار  پیغمبر به همسر ، در حیات
گر تو دیدی حمله ی سگ ها، بدان راهت خطاست






 

گفت احمد ، بعد من گردی دچار جنگ سخت
اوزه های سگ شنیدی ، آن نشان از خصم بخت








 

می شود همراه  طلحه ، زوجه ی احمد نخست
لیک می گردد پشیمان بین راه و خود نجست






 

عده ای بر عایشه گویند ، فکرت اشتباه
نیست اینجا جای موعود نبی و بین راه








 

می شود او قانع و جنگ جمل آید پدید
سخت باشد بر علی جنگیدن و باشد شدید






 

چون که دشمن کرده همره ، همسر نور خدا
در ره حق ، او نگردد مانع و راهش خطا








 

می شود در بصره جنگ و می شود سرکوب آن
لشکر مولا شود پیروز بر خیل کسان






 

ضربه ای بر پای اشتر ، عایشه آید به خاک
او بیاید در مدینه ، طلحه می گردد هلاک








 

عایشه آید مدینه  ، با کمال احترام
او خطا بنمود در جنگ و جدالی با امام







 

عایشه محصور گردد ، تا نگردد او هلاک
پای اشتر می شود قطع و بیفتد روی خاک








 

اولین جنگ علی با قاسطین باشد جمل
کشته می گردد کثیری از خلایق زین عمل







 

او ندارد حب جاه و قدرت دنیای پست
او بجنگد با ریاکاران بی تقوا و مست







 

شد معاویه امیر شام با حکم عمر
نیست حکمش مورد تصدیق مولا ، معتبر







 

می شود تحمیل جنگ و باعث رنجی شدید
همچو عمار است در صفین و او گردد  شهید






 

فتنه ی  دشمن شود پیروز در جنگ و جدال
مکر آنان شد موفق ، در ستیز و هم ضلال






 

می شود بر نیزه ها  قرآن و می باشد فریب
می کند تضعیف باورهای مردان رقیب





 

مالک اشتر رسد بر دشمن و کارش تمام
لیک فرمان می رسد از قائد و مولا امام






 

ختم کن جنگ و عدو مکرش شده غالب به جنگ
چون گروهی نیست باور  ، میخ کوبیدن به سنگ






 

حرف لشکر  توبه ای حضرت بود در ماجرا
این نبرد مسلمین با مسلمین است و ولا







 

می رسد پایان نبرد و اشعری خورده فریب
عمرو باشد در مقابل ، می کند حاکم رقیب




 

او نمی خواهد حکومت ، جز برای حفظ دین
چون تلاشش حفظ قرآن است و احکام مبین






 

جنگ حضرت با عدو باشد بسی سخت و محال
نیست فرصت بهر تفکیک حقایق با ظلال






 

 

چون جدا باشد ره باطل ز یزدان بیش بیش
لاجرم آید ستیزه در نبرد نفس و کیش

 








 

جنگ دیگر نهروان است و خوارج را قیام
کشته می گردند جمعی غافل و ضد  امام








 

دان خوارج  شیعه را کافر بداند در مرام
خون آنان را حلال و اجر خود را هم تمام






 

ابن ملجم از خوارج باشد و  کرده جفا
فرق مولا می شود پر خون و می گردد جدا

 






 

ده و دو کرده خلافت ، شخص عثمان آن زمان
مردمان باشند شاهد ، هست اسراف و  زیان







 

در زمان مرتضی دیگر نباشد این چنین
چون عدالت گشته بر پا ، در میان مسلمین







 

منفعت های خلاف و پول بی حد و حرام
باعث جنگ و جدال است وخیانت بر امام






 

می شود تاراج اموال نظام و مردمان
نیست آنان را حذر در صرف بی جا و عیان








 

مرگ عثمان شد بهانه ، تا شود جنگی به پا
عده ای محروم گشته از مقام و هم ردا







 

بیعت مردم دو چندان است با نور جلی
بعد مرگ شخص عثمان ، می شود حاکم علی










 

عده ای با پای لرزان ، عده ای از فرط شوق
جملگی سوی  مدینه ، آمده با عشق و ذوق







 

بهر بیعت با علی آیند  ، با عشق تمام
جملگی از بهر دیدار  امیر و هم امام








 

مردمان خوشحال از نصب ولی و مقتدا
بیعتی جانانه باشد ، با علی مرتضی








 

با قیام مردمان ، پائیز شان نوروز شد
در بهار زندگی ، شب هایشان چون روز شد




 

 

 

هر که دارد راه او ، قطعا شود پرهیزکار
راه او راه پیمبر باشد و هم کردگار





 

راه حضرت راه یزدان باشد و هم انبیا
نیست او را لحظه ای غفلت در این راه خدا




 

 




 

میسمی با استقامت می توان پیروز شد
روح و جان را از بلایا دور و دل افروز شد








 

 

می دهد پایان رجالی ،خطبه ی نور یقین
جانشین مصطفی باشد امیر المومنین








 

سروده شده توسط
علی رجالی و مهدی  میسمی




 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 22:45  توسط علی رجالی  |