باسمه تعالی
مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کریم(۳۱)
استقامت
وقتی به درختان میوه می نگریم.ریشه های درخت در زمین قرار دارند و از دید ما مخفی هستند.اگر ریشه ها نباشند قطعا میوه ای هم وجود ندارد.بسیاری از اتفاقاتی که در جامعه رخ می دهد ریشه در اعمال و افکار و گفتار ما دارد.اگر می خواهیم دچار مشکلات نباشیم باید در اعمال خود تجدید نظر کنیم.درختان با توجه به نوعشان دیر یا زود به بار می نشینند و میوه می دهند.بالاخره دیر یا زود به ثمر می دهند. ممکن سخنی چندین سال قبل گفته شده باشد ، اما هم اکنون پاسخ آن شنیده می شود.هرچه برای ما پیشامد می کند ، ریشه در گذشته ای ما دارد.
مولانا می گوید:
صوفیی آمد به سوی خانه روز
خانه یک در بود و زن با کفشدوز
جفت گشته با رهی خویش زن
اندر آن یک حجره از وسواس تن
چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه
هر دو درماندند نه حیلت نه راه
هیچ معهودش نبد کو آن زمان
سوی خانه باز گردد از دکان
قاصدا آن روز بیوقت آن مروع
از خیالی کرد تا خانه رجوع
اعتماد زن بر آن کو هیچ بار
این زمان فا خانه نامد او ز کار
آن قیاسش راست نامد از قضا
گرچه ستارست هم بدهد سزا
چونک بد کردی بترس آمن مباش
زانک تخمست و برویاند خداش
چند گاهی او بپوشاند که تا
آیدت زان بد پشیمان و حیا
عهد عمر آن امیر مؤمنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
بانگ زد آن دزد کای میر دیار
اولین بارست جرمم زینهار
گفت عمر حاش لله که خدا
بار اول قهر بارد در جزا
بارها پوشد پی اظهار فضل
باز گیرد از پی اظهار عدل
تا که این هر دو صفت ظاهر شود
آن مبشر گردد این منذر شود
بارها زن نیز این بد کرده بود
سهل بگذشت آن و سهلش مینمود
آن نمیدانست عقل پایسست
که سبو دایم ز جو ناید درست
آنچنانش تنگ آورد آن قضا
که منافق را کند مرگ فجا
نه طریق و نه رفیق و نه امان
دست کرده آن فرشته سوی جان
آنچنان کین زن در آن حجره جفا
خشک شد او و حریفش ز ابتلا
گفت صوفی با دل خود کای دو گبر
از شما کینه کشم لیکن به صبر
لیک نادانسته آرم این نفس
تا که هر گوشی ننوشد این جرس
از شما پنهان کشد کینه محق
اندک اندک همچو بیماری دق
مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم
لیک پندارد بهر دم بهترم
همچو کفتاری که میگیرندش و او
غرهٔ آن گفت کین کفتار کو
هیچ پنهانخانه آن زن را نبود
سمج و دهلیز و ره بالا نبود
نه تنوری که در آن پنهان شود
نه جوالی که حجاب آن شود
همچو عرصهٔ پهن روز رستخیز
نه گو و نه پشته نه جای گریز
گفت یزدان وصف این جای حرج
بهر محشر لا تری فیها عوج
حرف و سخن انسان همانند بذری می ماند که در دل افراد کاشته می شود.بالاخره روزی به لب می آید.اگر دانه ای که کاشتی شیرین بود،انتظار سخن شیرین داشته باش.اگر با گفته خود موجب ناراحتی فرد شدی،منتظر ناراحتی بیشتر باش.اینکه گفته می شود بچه ها آینه والدین هستند بخاطر اعمال ما در برابر کودکان می باشد.بالاخره روزی آنها بزرگ می شوندو از امر و نهی والدین رها می شوند.اگر در کودکی به آنان مهربانی کردید،بدانید که در پیری و بزرگسالی به شما احترام می گذارند. بزرگی می گفت، انسان دو چیز را هر گز نباید فراموش کند.یکی خدا و دیگری مرگ.همچنین دو چیز را باید فراموش کند.یکی نیکی به دیگران و بدی دیگران را.
برادران یوسف سی سال قبل یوسف را به چاه انداختند.اما امروز مو ضوع بن یامین برایشان اتفاق افتاد که با سر افکندگی باید نزد پدر بروند. در آن زمان برای یوسف مشکل ایجاد کردند.در این زمان یوسف برای آنها مشکل ایجاد کرد.وقتی موضوع را به یعقوب گفتند.او همان جواب سی سال قبل را تکرار کرد.که این کار ریشه در شیطان دارد.اگر چه این بار بدستور یوسف آنرا انجام داده بودند.اما اگر دقت شود این عکس العمل کار شیطانی برادران در سی سال گذشته است.
ملا صدرا می گوید امام حسین در روز سقیفه شهید شد.او می خواهد بگوید که ریشه و علل شهادت امروز امام حسین در خیانت در آنروز دارد که جانشین پیغمبر را خانه نشین کردند.حضرت یعقوب هم می خواهد بگوید که ریشه این اتفاقات در گذشته است.
کاری که شیطان انجام می دهد این است که با توجه به خلق و خوی و باور و غرایض شما کارهای خلاف را زیبا جلوه می دهد و شما ترغیب می شوی که آن کار خلاف را انجام دهید.همانند بساز و بفروش های ساختمانها که ظاهر ساختمان را با توجه به سلایق مردم تزئین می کنند.لذا مردم فریب ظاهر را می خورند و دیگر توجهی به اساس و بنیان و درون ساختمان نمی کنند.شیطان نیز از طریق شهوت،مقام،ثروت،حتی شرع مقدس افراد را به وسوسه می اندازد و فریب می دهد.اگر شما منطقی و قانون مدار نیز باشید، از طریق منطق و قانون توجیهاتی برای انجام کار خلاف به شما پیشنهاد می کند.
یعقوب با صبر زیبا و عدم شکایت از اتفاقی که در خصوص فرزندانش برایش اتفاق افتاده است به خدا امید دارد و در نامیدی هم امیدوار است که هم یوسف و هم بن یامین بر می گردند.همانگونه که نصیحت کم و باید به جا گفته شود.چون عطر که مقدار کم از آن استفاده می شود و در هر جای بدن نیز استفاده نمی شود.یعقوب نیز بعد از شنیدن سخنان فرزندانش و گفتن پاسخ کوتاه سکوت را پیشه نمود و منتظر ماند تا ببیند خدا می خواهد چکار کند و هر گز نا امید نشد.زیرا نا امیدی از خدای متعال بدترین اعمال است.
غصه خوردن باعث سفید شدن موی انسان می گردد.زمانی که از حد گذشت باعث سفید شدن سیاهی چشم می گردد.یعقوب به خاطر دوری از یوسف سیاهی چشمش به سفیدی تبدیل شد.انسان های با تقوا دارای روی سفید و نورانی هستند.یعقوب ناراحتی های خود را در دل نگه می داشت و آنها را بروز نمی داد.همین آتش های درونی او را ساخت.همانند غدا که اگر آتش در زیر آن باشد باعث پخته شدن غذا می گردد.انسان های ناپخته با کوچکترین عصبانیت درون خود را بیرون می ریزند و حرف های ناشایست می زنند.انسان ها با فرو دادن غیظ خود موجبات پختگی خود را فراهم می کنند.یعقوب می گفت من نگرانی های خود را فقط با خدا در میان می گذارم.
انسان علاوه بر اینکه باید راضی به رضای خدا باشد و سختی ها را تحمل کند دارای عاطفه هم هست .همانطوریکه استحکام ساختمان تنها به سنگ و آجر نیست.ملات نیز لازم دارد تا مصالح را بهم پیوند دهد.یعقوب هم یک انسان است و دارای عاطفه است.برادران یوسف به پدر خود می گفتند که این غم و غصه ها تو را از پا در می آورد.او در جواب می گفت این پایداری های من باعث نجات و رهایی من خواهد شد.من از قدرت خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید.
خداوند به حضرت مریم بعد از زایمان می گوید درخت خشکیده را تکان بده تا خرمای تازه از آن بریزد.لذا چنین خدایی که ناممکن ها از نظر ما را ممکن می سازد .می تواند یعقوب را از غم و غصه رهایی بخشد.لازمه اش صبر و تحمل است.یعقوب به فرزندان خود گفت بروید و دنبال پیدا کردن یوسف و بن یامین باشید و از رحمت خدا نا امید نباشید.همانطوریکه باد موجب جابجایی ابرها می شود.رحمت الهی نیز موجب بیرون راندن غم و غصه ها در دل انسان می گردد.
چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از مرگ و از کردگار
فراموشی کار نیک و بدی
شود موجب رشد و یابی قر
سوره یوسف : قسمت بیست و هشتم
شناخت
بسیاری از مشکلات برادران یوسف عدم شناخت یوسف چه در زمانی که در چاه او را انداختند و چه در زمانی که عزیز مصر بود.بسیاری از مشکلات مردم نیز به خاطر عدم شناخت خدا می باشد.با آنکه مظهر خدا یوسف در کنار برادران بود ولی او را نشناختند.خدا هم از گردن به ما نزدیک تر است ولی او را نمی شناسیم.
برادران یوسف دنبال گندم به مصر رفتند و گندم هم نصیبشان شد.مردم هم دنبال دنیا می روند و دنیا را نیز کسب می کنند.اگر دنبال یوسف می رفتند امکان پیدا کردن او را داشتند .مردم هم اگر دنبال شناخت خدا بروند،امکان شناخت نسبی را پیدا می کنند.
اگر برادران یوسف برای یوسف به مصر می فتند هم یوسف را پیدا می کردند و هم به گندم می رسیدند.بطور کلی کسانی که دنبال دنیا می روند بدست آوردن دنیا قطعی نیست.اما اگر کسی به دنبال خدا برود قطعا شناخت به خدا پیدا می کند و دنیا هم بدست می آورد.
پروین اعتصامی می گوید:
به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است
همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است
بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای من است
وگر نه، بیسبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
اگر به خار و خسی فتنهای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصلهها که ز من بر لحاف پیرزن است
بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من، با زمانه ساختن است
شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است
همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است
یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد
جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است
هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است
میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست
فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است
هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفهای که به فصل بهار، در چمن است
هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است
عبادات انسانها در برابر نعماتی که خداوند به انسان می دهد نا چیز است و قابل مقایسه نیست. انسان یک هسته بظاهر بی ارزش خرما را در دل خاک قرار می دهد ولی در ازایش درخت تنومندی از خرما بدست می آورد که هم خرمایش قابل خوردن است و هم برگهایش قابل حصیر شدن است و هم چوب آن استفاده های گوناگون دارد.
برادران یوسف در بار سوم که به مصر رفتند تقاضای صدقه از عزیز مصر کردند و گفتند ما تهی دست هستیم.دنیا همانند چرخ و فلک می ماند.قرار نیست کسی که بالا رفته همیشه بالا باشد و کسی که پائین است همیشه پائین باشد.
خداوند سوره ای به نام معارج دارد.گاهی یک دوست خوب و یا یک کتاب خوب نردبانی برای بالا رفتن انسان از جهل به کمال می گردد.زمانی که یوسف دید برادرانش دچار مشکل شده اند بطوریکه تقاضای صدقه می کنند.آنگاه خود را معرفی نمود و به آنها گفت فهمیدید که با یوسف چه کردید.
سعدی می گوید:
یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد
چنین گفت ابلیس اندر رهی
که هرگز ندیدم چنین ابلهی
تو را با من است ای فلان، آتشی
چرا تیغ پیکار برداشتی؟
دریغ است فرمودهٔ دیو زشت
که دست ملک با تو خواهد نبشت
روا داری از جهل و ناباکیت
که پاکان نویسند ناپاکیت
طریقی به دست آر و صلحی بجوی
شفیعی برانگیز و عذری بگوی
که یک لحظه صورت نبندد امان
چو پیمانه پر شد به دور زمان
وگر دست قوت نداری به کار
چو بیچارگان دست زاری برآر
گرت رفت از اندازه بیرون بدی
چو دانی که بد رفت نیک آمدی
فراشو چو بینی ره صلح باز
که ناگه در توبه گردد فراز
مرو زیر بار گنه ای پسر
که حمال عاجز بود در سفر
پی نیکمردان بباید شتافت
که هر کاین سعادت طلب کرد یافت
ولیکن تو دنبال دیو خسی
ندانم که در صالحان چون رسی؟
پیمبر کسی را شفاعتگرست
که بر جادهٔ شرع پیغمبرست
ره راست رو تا به منزل رسی
تو بر ره نه ای زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار چشمش ببست
دوان تا شب و شب همان جا که هست
گل آلودهای راه مسجد گرفت
ز بخت نگون طالع اندر شگفت
یکی زجر کردش که تبت یداک
مرو دامن آلوده بر جای پاک
مرا رقتی در دل آمد بر این
که پاک است و خرم بهشت برین
در آن جای پاکان امیدوار
گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟
بهشت آن ستاند که طاعت برد
کرا نقد باید بضاعت برد
مکن، دامن از گرد زلت بشوی
که ناگه ز بالا ببندند جوی
اگر مرغ دولت ز قیدت بجست
هنوزش سر رشته داری به دست
وگر دیر شد گرم رو باش و چست
ز دیر آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست
برآور به درگاه دادار دست
مخسب ای گنه کردهٔ خفته، خیز
به عذر گناه آب چشمی بریز
چو حکم ضرورت بود کبروی
بریزند باری بر این خاک کوی
ور آبت نماند شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش
به قهر ار براند خدای از درم
روان بزرگان شفیع آورم
اگر انسان بفهمد که راهی که رفته است اشتباه بوده است قطعا بر می گردد و این بار تلاش می کند که به راه درست برود.علت عدم برگشت مردم به خاطر جهل آنها از ریشه ای اتفاقات است.بعضی اوقات هم بخاطرت لجاجت و هوای نفس است.گاهی انسان خواب است.لذا با یک صدا بیدار می شود.گاهی انسان خود را به خوابی می زند.لذا هر کاری که انجام دهید بیدار نمی گردد.بنابراین برای اصلاح یک کاری تصمیم و شناخت لازم است.لذا یوسف به برادرانش در رابطه با عملی که در حق او انجام شده است اشاره می کند.
یک شاگرد در نوشتن املا همینکه بفهمد اشتباه نوشته، اقدام به پاک کردن مطلب غلط می کند و صحیح آنرا می نویسد. اگر سطح آگاهی انسانها بالا برده شود.زود به اشتباهات خود پی می برند و اگر دچار لغزش یا خطایی شده باشند، در صدد اصلاح آن بر می آیند. یوسف بعد از آنکه به برادران خود گفت فهمیدید که با یوسف چکار کردید.برادران شک کردند که نکند او یوسف است که به این درجات رسیده است.زیرا کسی جز آنها از این ماجرا خبر نداشت.لذا گفتند تو یوسفی؟در جواب گفت بله من یوسفم و بن یامین برادر من است.یوسف بجای اینکه برادران ناتنی خود را سر زنش کند.فرصت را مناسب دید و گفت هر کس تقوا را پیشه کند،یعنی آنچه بوی غیر خدایی دارد از خود دور کند همانند فرشی که با تکاندن گرد و غبار از آن دور می شود و تمیز و سبک می گردد،خداوند به او اجر و پاداش می دهد.بعلاوه خدا پاداش محسنین را ضایع نخواهد کرد.زیرا خدا هم تواناست هم آگاه است و هم ناظر است.
در قیامت از انسانها سوال می شود که چه چیزهای را در دنیا گذاشتی و نه اینکه چه چیزی آوردی.آیا با رعایت تقوا و استغفار توانستی حسادت و دروع و بطور کلی صفات ناپسندیده را از خود دور کنی.انسان با رعایت تقوا به خود کمک کرده و خود را از آلودگی های نفسانی پاک کرده می کند و زمینه را برای رشد و تعالی خود در پیش خدای متعال فراهم نموده است.
برادران یوسف پس از آنکه متوجه شدند که او یوسف است.گفتند خدا تو را برگزیده است و تو برای کسب دنیا تلاش نکردی.آنها اقرار به خطای خود نمودند.انسانهایی که با هوا و هوس بالا می روند همان هوا و هوس آنها را از قدرت دنیوی به پائین می کشد.یوسف برادران خود را سرزنش نکرد.آنها با اعمال خود موجبات رشد یوسف را فراهم کرده بودند.کسی که اقرار به خطای خود می کند را نباید سرزنش کرد.یوسف برادران خود را بخشید و به آنها گفت خدای متعال نیز به مراتب شما را می بخشد.او رحمتش از من بیشتر است.
امام خمینی می فرمایند:
دست آن شیخ ببوسیـــــد که تکفیرم کرد محتسب را بنوازیـد کــــــــــــه زنجیرم کرد
معتکف گشتــم از این پس، به درِ پیر مغان که به یک جرعه مى از هر دو جهان سیرم کرد
آب کوثر نخـــــورم، منّت رضوان نبرم
پرتــو روى تو اى دوست، جهانگیرم کرد
دل درویش به دست آر کــه از سرّ اَلَست پــرده بـرداشته، آگاه ز تقدیرم کرد
پیر میخانه بنــــازم که به سر پنجه خویش فــــانیـــم کرده، عدم کـرده و تسخیرم کرد
خادم درگه پیرم کــــه ز دلجویى خود غـــــافل از خــویش نمــــود و زبر و زیرم کرد
گویند زمانی حاج آقا مصطفی فرزند امام خمینی از کوزه آبی می نوشد.ظاهرا گفته می شود که این ظرف آب نجس شده است.زیرا او فرزند روح الله است که توسط عده ای مورد کم لطفی قرار گرفته شده بودند.
امام این شعر را در آن رابطه سروده اند.اگر روزی به ناحق مورد نکوهش قرار گرفتند، روزی هم را فرا رسید که به نیکویی از ایشان نام برده می شود.
حرص و حسد وغرورفرجام
نابود کند تو را سرانجام
با ترک گناه و پاک گشتن
آزاد شوی ز خویش و هر دام
سوره یوسف : قسمت بیست و نهم
استغفار
یوسف به برادران خود گفت که این پیراهن مرا روی چشمان حضرت یعقوب قرار دهید.ان شا الله بینایی مجدد خود را پدر بدست می آورد.همانطوریکه پارچه کعبه خانه خدا به خاطر تعلق به خدا اثر بخش است.لباس مظهر خدا نیز به اذن الله شفا بخش است.
زنبور عسل به خاطر نشستن روی گل می تواند عسل ایجاد کند که بسیار شفا بخش است.یوسف هم بخاطر داشتن ارتباط معنوی با خدای متعال ،پیراهن او می تواند شفا بخش شود.این به ما می آموزد که برون رفت از مشکلات در گرو اتصال با معدن و سر چشمه معرفت الهی است.
پیراهن یوسف همانند عصای موسی عمل می کند.روزی عصا به سنگ زده می شود و چشمه آب جاری می گردد.روزی به دریا می زند و دریا خشک می شود.امروز هم روزی پیراهن یوسف باعث رسوایی سخنان دروغ زلیخا و برادران یوسف می شود.امروز باعث شفابخشی چشم پدر می گردد.
وقتی برادران یوسف به طرف کنعان آمدند.یعقوب گفت اگر به من نسبت دروغ نمی دهید بوی پیراهن یوسف به مشامم می رسد.روزی یعقوب بوی پیراهن یوسف را در کنعان استشمام نمی کرد.اما امروز بخاطر ریاضت ها و مصیبتها و صبر ی که پیشه کرد امکان استشمام بوی پیراهن یوسف از مصر را پیدا می کند.
انسان های معمولی بخاطر کارهای که می کنند دچار زحمت و مصیبت می شوند.اما اولیای الهی که ظلمی یا خطایی نکرده اند. آنها بخاطر ساخته شدن مورد آزمایشات الهی قرار می گیرند.انسان ها هر قدر از کوه بالاتر می روند افق دیدشان بیشتر میشود.بالعکس وقتی به طرف پائین می آیند به تدریج افق دیدشان کمتر می شود.هر قدر اعتقادات و باورهای ما به خدای متعال بیشتر گردد.افق دید و نگاه ما به خداوند بیشتر می شود.
انسان های که در سیر و سلوک الهی قدم بر می دارند.هر قدر پیشرفت می کنند قدرت حواس گو ناگون آنها افزایش می یابد و چشم دل آنها بر روی حقایق هستی باز می شود.علاوه بر چشم سر با چشم دل نیز به حقایق هستی یقین پیدا می کنند.دیگر نیازی به دیدن با چشم سر ندارند.نور خورشید را می بینند لذا نیازی به دیدن خورشید ندارند .
اولیای الهی حواس درونیشان فعال است.برای مثال سخنان دروغ ما را زود متوجه می شوند.انسانهای که در مسیر سیر و سلوک الهی هستند.بخاطر مصائب و رعایت تقوا حواس باطنی آنها فعال می شود.
خانواده یعقوب سخنان یعقوب را در خصوص یوسف آن هم بعد از سی سال باور نکردند.تا اینکه کاروان فرا رسید و پیراهن یوسف را به چشمان یعقوب مالیدند.در این هنگام یعقوب گفت من به شما گفتم که من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید.در این هنگام خانواده یعقوب خواستند که یعقوب طلب استعفار برای آنها از خدای متعال کند و از اینکه او را نمی شناختند و او را گمراه خطاب می کردند معذرت خواهی کردند.هر کسی استغفار کند از مغفرت الهی محروم نخواهد شد.با استغفار انسان از هر گونه غم و غصه رهایی می یابد.استغفار همانند تخته پاک کن می ماند که هرنوشته روی تخته را پاک می کند.با استغفار کردن موجبات آمرزش انسان فراهم می شود.حضرت امیر المومنین علی می فرمایند در عجبم از کسانی که از رحمت الهی نا امید هستند.در صورتیکه خداوند برای آنها راه استغفار را نشان داده است.بخاطر اینکه بسیاری از مشکلات ما ریشه در اعمال و گناهان ما دارد.لذا تنها با استغفار و توبه و مدد خواستن از خدا امکان رهایی از مصیبت ها و مشکلات فراهم می شود.در روایات داریم که روزی انسان با استغفار اضافه می گردد.
لقمان به پسرش می گوید مراقب باش که خروس ها در استغفار از تو سبقت نگیرند.آنان در سحر مشغول استغفار هستند.
بهترین استغفار آن استغفاری است که اولیای الهی برای انسان از خدا طلب استغفار کنند.
بعلاوه بهترین زمان استغفار در سحر می باشد.وقتی برادران از پدر در خواست استغفار کردند.او گفت به وقتش، که نیمه های شب است ،انجام خواهم داد.خداوند رحمان و رحیم است و شما را می آمرزد.
هر که استغفار از یزدان نمود
مو جبات رحمت و غفران نمود
حق پذیرد توبه ای افراد را
او ببخشد خاطی و احسان نمود
سوره یوسف:قسمت سی ام
بزرگواری
وقتی یعقوب وارد مصر شد.یوسف آغوش خود را به روی پدر باز نمود و از او استقبال گرم نمود.یوسف به پدر پیشنهاد نمود که او بر تخت بنشیند و او با برادران در پائین تخت باشند.اما پدر و برادران به سجده رفتند و از خدای متعال تشکر و شکر گزاری کردند.وقتی سر از خاک برداشتند یوسف به پدر گفت آیا خواب مرا بخاطر دارید که خورشید و ماه و یازده ستاره در مقابل من به سجده افتادند.خداوند خواب مرا تعبیر کرد.پدر اشاره به خورشید و ماه اشاره به خاله که نقش مادر را برای من داشت و ستارگان اشاره به برادران دارد.
یوسف از مصائب خود سخنی نگفت.او بیرون آمدن از زندان را می گوید نه رفتن به زندان را.بعلاوه برای اینکه برادران رنجیده نشود بیرون آمدن از چاه را اشاره نمی کند.او به نعمتی اشاره می کند که خانواده خود را در کنار خویش دارد.در کنار خانواده بودن دارای برکاتی هست.امام حسین می فرمایند صله رحم علاوه بر طولانی شدن عمر باعث افزایش رزق و روزی هم می گردد.صله رحم همانند آتش گرفتن هیزم می ماند که تا زمانی که کنار هم قرار دارند هم گرمایش بیشتر دارند و هم مدت زمانی که شعله ور هستند بیشتر است.یوسف ریشه جدایی از خانوده را در شیطان می داند.او می گوید خداوند خواست که تحولاتی در برادران ایجاد شود.
درسی که از این آیات انسان بدست می آورد اینکه انسان سعی کند در مصاف با دیگران از خوشی ها و خوبی ها سخن گوید و سخنی نگوید که موجب رنجش دیگران شود.بعلاوه ریشه کدورات ها از شیطان است.همچنین از اتفاقاتی که می افتد ، باید نگاه مثبت دا شت.
حافظ می گوید:
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
یوسف از نعماتی که خداوند به او عطا کرده اشاره می کند.خداوند است که علم تاویل و چنین جایگاهی را به من عطا نمود.عالم هستی آنچه دارد بخاطر خدای متعال است.زمانی فرعون بر مصر حکومت می کرد وادعای خدائی می کرد ولی یوسف می گوید خدا قادر و توانا هست.او خدا را ولی خود می داند.انسان در دوران زندگی مراحلی را می گذراند.در کودکی والدین ولی او هستند.اما در میان سالی والدین یاری دهنده فرزندان می باشند. یوسف چه در کودکی و چه در بزرگسالی خدا را همواره ولی خود می داند.کسانی هستند که در بز رگسالی خدا را ولی خود نمی دانند .اینان سقوط و گمراهی خود را دنبال می کنند.انسان ها وقتی که خود را در مقابل حق تعالی ناچیز شمردند،آنگاه زمینه رشد خود را فراهم نموده اند.
علامه طباطبایی می گوید:
مهرخوبان دل و دین از همه بی پَـــروا برد
رُخ شَــطرنج نبُرد آنــچه رخ زیبـــا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلی برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرٌه یی بودم و مِهــــر تو مــرا بالا برد
من خَس بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هـــم به دل دریا برد
جام صَهبا ز کجا بود مگر دست که بود
که درین بزم بگردید و دل شیـــدا برد؟
خَمِ ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد
خودت آموختِیَم مِهر و خودتِ سوختِیَم
با برافروختــه رویی که قــرار از ما بــرد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خـــم ابروت مــرا دید و زمن یغمـا برد
همه دل باخته بودیم وهراسان که غمت
همه را پشت سـر انداخت مرا تنـها برد
ایمان به خدا امید ما گشت
دین حافظ ما زهر خطا گشت
حرص و حسد وغرور فرجام
نابودی دین شد و بلا گشت
دکتر علی رجالی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:51  توسط علی رجالی
|