باسمه تعالی
مجموعه برداشت هایی از نهج البلاغه(۱۹)

خطبه سوم : خطبه شقشقیه

حضرت علی در ادامه خطبه می فرمایند از ترکیب و ضوابط شورا به خدای متعال پناه می برم. شورائی که یکی از اعضایش عثمان است و تشنه خلافت می باشد ، دیگری داماد عثمان عبد الرحمن عف می باشد.نفر سوم سعد ابن ابی وقاس،پدر عمر سعد،قاتل امام حسین است.نفر چهارم طلحه می باشد که کینه فراوان حضرت را به دل دارد.

در زمان رای گیری، طلحه گفت که من به نفع عثمان کنار می روم.زبیر هم به نفع امیر المومنین کنار رفت.ابی وقاس هم به نفع عبدالرحمن عف کناره گیری کرد.عبدالرحمن رو به حضرت علی کرد و گفت در صورتی با تو بیعت می کنم که رفتار و ملاک قضاوت تو کتاب قرآن، سنت پیمبر و سیره دو خلیفه گذشته باشد.حضرت در پاسخ گفتند که من بر اساس کتاب خدا،سنت پیغمبر و اجتهاد خودم حکومت داری می کنم.عبد الرحمن همین سوال را از عثمان کرد و او شرایط را پذیرفت.

عبدالرحمن دو مرتبه دیگر سوال و شروط خود را را به حضرت مطرح نمود و در هر دوبار پاسخ اول حضرت را شنید.سپس دست بیعت به عثمان داد و او را امیر المومنین خطاب نمود.

حضرت علی در پایان رای گیری فرمودند، این اولین باری نیست که به ما پشت می کنید.خداوند به ما صبری زیبا و جمیل داده است و از خدای متعال یاری و مدد می طلبم.حضرت رو به عبدالرحمن کردند و گفتند خلافت را به کسی دادی، که بعد از مردن او حکومت به تو برسد.اما خداوند هر روزی در کاری است و اشاره به زن عطر فروشی کردند که افراد قبل از رفتن به جنگ عطر او را می خریدند تا بتوانند به خاطر آن تعداد بیشتری از افراد دشمن را به هلاکت برسانند.اتفاقا بین عثمان و عبدالرحمن اختلاف نظر پیش آمد و خونریزی شدید و زیادی شد.سپس عبدالرحمن در پاسخ به سخنان حضرت گفت یا علی پیش پای ما کشتن خود را قرار مده.بعد حضرت جلسه را ترک نمودند.


سیر حق دارد سروری جان فزا

جملگی عشق است و نور است و صفا

هر که باشددر صراط مستقیم

می چشد می را ز دست دلر با


انتخاب

حضرت علی می فرمایند، خلیفه دوم من را همانند یکی از دیگر اعضا می دانست.پناه به خدا می برم از چنین شورائی.حضرت می فرمایند که همه آگاه بودند که من از نظر فضیلت برتر همه هستم.اما متاسفانه شرایطی ایجاد شده که منی که در دامن پیامبر بزرگ شده ام با کسی که پدرش قاتل امام حسین است در یک ردیف قرار داده می شود.
آنها می خواستند که من با انتخاب عثمان مخالفت کنم و مرا به هلاکت برسانند.لذا من نیز همانند کبوترانی که دسته جمعی پرواز می کنند و دسته جمعی می نشینند با اعضای شورا همراهی کردم تا اسلام واقعی و تشیع باقی بماند.
حضرت علی در وصف خلیفه سوم می گوید، که او همواره یا پای سفره بود و یا در دستشویی.لذا او را فردی شکم پرست معرفی می کنند که به خلافت مسلمین رسید.
کلید دار کعبه دو فرزند داشت، یکی هاشم و دیگری امیه.فرزندان و نسل بنی هاشم افرادی چون امیر المومنین بودند.اما نسل بنی امیه افردای چون معاویه بودند.این دو نسل همواره دارای خصلت های متمایز و متضاد و درگیر بودند.با به قدرت رسیدن عثمان، فرزندان بنی امیه قدرت گرفتند و عثمان در دوران حکومتش قدرت زیادی به معاویه داد.نسلی که تا دیروز خانه نشین و گوشه گیر بودند،امروز با ریخت و پاش هائی که عثمان از بیت المال می کرد ،جایگاه بالائی پیدا نمودند.

خدعه و مکر نمودند پس از مرگ نبی 
تا حکومت برسد بر دگران جز به علی
گاه گویند جوان است و گهی حیله کنند
لیک غافل که خدا حامی حق است و ولی

خلیفه سوم

حضرت علی در ادامه می فرمایند، عثمان با این ریخت و پاش ها و انتصابات و قدرت دادن به فرزندان بنی امیه نتوانست در تداوم حکومت موفق باشد.عملکرد و رفتار او موجبات سقوط او را فراهم آورد. شکم پرستی عثمان ، بالاخره او را از صورت به زمین انداخت.
شرح کامل ماجرا را ابن ابی الحدید در جلد دوم کتاب شرح نهج البلاغه خود از قول تاریخ نویس معتبر بنام طبری توضیح داده است.در دوران حکومت عثمان افراد متقی همچون مالک، ابوذر،عمار را کنار گذاشته شدند و یا تبعید نموند و بیت المال مورد تعرض زیاد قرار گرفت.افرادی شرابخوار همچون ولید را بکار گماشتند.در این موقع بود که مردم به تنگ آمدند و شورش کردند و خانه عثمان را محاصره کردند و خواستند که از حکومت کناره گیری کند.
در این زمان بود که عثمان از حضرت علی کمک خواست که مردم را به آرامش دعوت کند.عثمان از حضرت خواست که با مردم صحبت کند و او قول داد که از سخنان حضرت پیروی کند.‌اگر چه حضرت چندین بار به او در خصوص حکومت تذکر داده بودند و او قبول می کرد ولی در عمل اعتنایی نمی کرد.
امام به اتفاق سی نفر از یاران خود به نزد مردم که علیه خلیفه سورش کرده بودند رفت.امام با جمعی از سران شورش که از مصر آمده بودند صحبت نمودند و آنها قبول کردند که برگردند و عثمان نیز قول داد که به شکایات مردم رسیدگی کند.
عثمان وقتی به خانه برگشت، دید که مروان به اتفاق گروهی از خاندان بنی امیه آنجا نشسته اند.مروان گفت سخن بگویم و یا ساکت باشم.همسر عثمان گفت ساکت باش.شما ها قاتل عثمان هستید و فرزندان او را یتیم خواهید کرد.مروان به عثمان گفت آنچه تو در مسجد گفتی به صلاح خلافت نمی باشد.
حضرت علی که مطلع از حضور مروان در منزل عثمان گردید، به طرف منزل عثمان رفتند و به عثمان گفتند که خاندان بنی امیه نمی گذارند که به قول خود عمل کنی و چند روز مرا نخواهی دید.در این ایام سران مصریانی که به طرف مصر می رفتند از نیمه راه باز گشتند و نامه غلام عثمان به والی مصر در رابطه با مجازات شورشیان را تحویل حضرت دادند.
عده ای گفتند این کار مروان است که این نامه را تهیه و مهر عثمان را پای آن زده و به غلام عثمان داده که به والی و عرماندار مصر جهت اجرا آنرا ببرد.حضرت موضوع را با عثمان در میان گذاشتند.عثمان گفت که من از این نامه بی خبرم.
عده ای دیگر گفتند مگر امکان دارد که فردی چون مروان اقدام به چنین عملی بدون نظر عثمان کند و عثمان خبر نداشته باشد.عثمان گفت من خبر ندارم که مروان چنین کاری را انجام داده است.مصریان گفتند از دو حال خارج نیست.اگر واقعا از این نامه خبر نداری،این کار نشان می دهد که لیاقت حکومت داری بر مسلمین را نداری.چنانچه خودت اقدام به این کار کرده ای، باز این خلاف تعهدی است که دادی و کار درستی نیست.در هر صورت لایق خلافت بر مسلمین را نداری.

مکن تکیه بر مال و زور و نفر
اگر می توانی از آن کن حذر
شوی خوار گر تکیه بر آن کنی
بود سخت این امتحان بر بشر

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:20  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه (۲۰)
خطبه سوم :خطبه شقشقیه

عثمان گفت من این لباس خلافت از طرف خدا به من رسیده است و آن را از تن بیرون نمی آورم ولی توبه می کنم.مصریان گفتند یا تو را به قتل می رسانیم و یا خودت از خلافت صرف نظر کن.
عثمان باز از حضرت کمک خواست و گفت سه روز به من فرصت دهید تا به مشکلات مردم رسیدگی کنم.عثمان در این سه روز مشغول تدارکات جنگ و منتظر آمدن نیروهای کمکی از اطراف مدینه بود تا قیام مردم را سرکوب کند.مردم که از این موضوع آگاهی پیدا کردند، حلقه محاصره را تنگ تر کردند.حتی برای تسلیم شدن عثمان، آب را هم بروی او قطع کردند.عثمان پیکی را نزد حضرت علی فرستاد تا برای او آب بیاورند.حضرت نیز پذیرفتند و توسط فرزندان خود آب را به او رساندند.
در این بین درگیری بین مردم و هوادارن عثمان در خانه او در گرفت و چندین نفر از طرفین کشته شدند.عده ای وارد اطاق عثمان شدند و تقاضای تسلیم شدن او را کردند و او نپذ یرفت و نهایتا کشته شد.بدن عثمان سه روز به زمین افتاده بود و کسی دفن نمی کرد.باز حضرت وساطت کردند، که بدن عثمان به خاک سپرده شود.باز عده ای ممانعت می کردند که بالای سر او نماز خوانده شود ، که با وساطت حضرت نماز میت برای او خوانده شد.
بدن عثمان در گورستانی در خارج از بقیع دفن شد. معاویه در زمان حکومت خود دستور داد که به خاطر اینکه اهانتی به عثمان نشده باشد، این گورستان را نیز جزئی از بقیه محسوب منظور کنند و قبرستان بقیع را توسعه دادند.

فرصت طلبان ذلیل و خوارند و حقیر
قدرت طلبان حریص و مستند و اسیر
دوری ز هوای نفس و دوری ز گناه
منجر به هدایت است و یاری و نصیر


بیعت و تبریک

حکومت عثمان با کشته شدن او ، بعد از حدود دوازده سال به پایان رسید.در حقیقت دوران خلافت او چون فصل پائیز بود.با ایجاد حکومت اسلامی توسط حضرت علی، فصل بهارفرا رسید.مولانا می گوید:

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بی‌صداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد
شقایق‌ها و ریحان‌ها و لاله خوش عذار آمد
کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد
مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد
دلی آمد دلی آمد که دل‌ها را بخنداند
میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد
کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد
شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد
کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او
ولیکن چشم گه آگاه و گه بی‌اعتبار آمد
ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد
و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید
رها کن حرف بشمرده که حرف بی‌شمار آمد
حضرت علی در ابتدای خطبه فرمودند، دو را بیشتر برایم نبود.اگر قیام می کردم، یار و همراه و یاوری نداشتم و لذا نتیجه مشخص بود.تنها برایم صبر و بردباری باقی می ماند ،که آن را پیشه نمودم.
حضرت در خطبه۲۲۹ نهج البلاغه می فرمایند، بسیاری از مردم با شادمانی با من بیعت کردند.حتی کودکان نیز خندان و خوشحال شده بودند.بزرگسالان و پیران با حالت لرزان برای بیعت و تبریک پیش من می آمدند.حتی بیماران سوار بر دوش دیگران می آمدند تا بیعت کنند.بطور کلی زن و مرد، پیر و جوان،سالم و بیمار همگی برای بیعت آمدند.حافظ می گوید:

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
بارم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

با آمدن علی چه غوغایی شد
از فرط خوشی چه شور یکتایی شد
هر پیر و جوان به شوق بیعت رفتند
دعوت همه گیر و یک صدایی شد


شقشقیه

حضرت علی می فرمایند، اگر چه عده ای به ظاهر با انبوه مردم با اینجانب بیعت کردند، اما به خاطر ریخت و پاش های بی جای خلیفه سوم، عده ای را پر توقع کرده بود.با حکومت امیر المومنین , منافع عده ای از حکومت قطع شد و مخالفت آنها به تدریج شکل گرفت.مولانا می گوید:

این جهان و اهل او بی‌حاصل‌اند
هر دو اندر بی‌وفایی یکدل‌اند
زادهٔ دنیا چو دنیا بی‌وفاست
گرچه رو آرد به تو آن رو قفاست
اهل آن عالم چو آن عالم ز بر
تا ابد در عهد و پیمان مستمر
ابن ابی الحدید در کتاب شرح نهج البلاغه خود می گوید که پیامبر گرامی یک روز سخنی به امیر المومنین گفتند که می توان آنرا از معجزات پیغمبر بر شمرد.حضرت محمد می گویند، تو بعد ازمر گ من با سه دسته از جماعات می جنگی.ناکثین و قاسطین و مارقین.
قاسطین ظالمینی هستند که به ظاهر و در ابتدا با تو بیعت می کنند ولی بیعت خود را پس از مدتی می شکنند.عده ای از دین خدا خارج می شوند که به آنها مارقین گفته می شود.ناکثین نیز گروهی پیمان شکن هستند.
حضرت علی در این خطبه اشاره به این حقایق می کنند.ایشان می فر مایند، عده ای با شروع به کار اینجانب، اقدام به پیمان شکنی نمودند و بیعت خود را شکستند.از جمله طلحه و زبیر.هنوز سه ماه از حکومت امیر المومنین نگذشته بود که اقدام به مخالفت با حضرت نمودند.اینان بعد از اینکه فهمیدند که حضرت با توجه به مصالح مسلمین و شناختی که از آنها دارند، افرادی را منتصب در پست های حکومتی می کنند و دیگر ریخت و پاش های دوران خلیفه سوم تمام شده است.لذا به حضرت گفتند که ما برای اجرای حج عمره عازم مکه هستیم.حضرت به آنها گفتند که به خدا قسم، شما برای فتنه و پیمان شکنی عازم مکه هستید.
طلحه و زبیر عازم مکه می گردند و در مکه با عایشه، سومین همسر پیمبر گرامی و فرزند ابوبکر، صحبت می کنند.عایشه به خاطر قتل عثمان و بیعت مردم با حضرت علی ناراحت بود.تاریخ یعقوبی می گوید به بهانه خون خواهی از مرگ عثمان، عایشه را متقاعد می کنند که لشکری را به بصره بفرستند و با متقاعد کردن مردم بصره به حضرت علی به جنگ بپردازند.
تاریخ یعقوبی می نویسد، شبانه لشکری عازم بصره شد.در بین راه برای آب دادن حیوانات در محلی توقف کردند که سگهای آنجا پارس می کردند.این نشانه ای از محلی بود که پیمبر به عایشه گفته بودند.لذا عایشه تصمیم می گیرد که برگردد.اما چهل نفر نزد او می آیند و می گویند اینجا محلی نیست که پیمبر اسلام به آن اشاره داشتند.

ناکثین و قاسطین و مارقین
جملگی هستند افرادی  لعین
عهد با آنها ندارد ارزشی
بشکنند در  لحظه های واپسین


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:20  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۸)
خطبه سوم : خطبه شقشقیه

اگر به نحوه ای تکامل یک درخت توجه کنیم که مراحل گوناگونی از رشد را طی می کند تا اینکه بالاخره خشک می گردد.ابتدا یک ساقه و ریشه کوتاه دارد.بتدریج تنومند می شود و به موازات ریشه های بیشتری برای اینکه بتواند درخت را تغدیه کامل کند بوجود می آید.
مثال دیگر، سیر تکاملی انسان است.در ابتدا یک نطفه بوده، سپس به یک جنین تبدیل می شود،آنگاه به دنیا می آید و ابتدا یک نوزاد و بعد طفل می شود، سپس نوجوان و بعد جوان و سپس میان سال ونهایتا پیر می گردد و این دنیا را ترک می کند.مشابه یک فواره آب که تا ارتفاعی پرش می کند و سپس به داخل حوض سقوط می کند.
عالم و آدم نیز یک سیر صعودی و نهایتا یک فرودی را بهمراه دارند.ما این فرود را مرگ و یا نابودی می نامیم و آن صعود را وجود و هستی می نامیم.تمام موجودات عالم این طی تکاملی و صعود و فرود را باید طی کنند.
حضرت علی در خصوص خلفا، همین تعابیر را در این خطبه بکار می برند.بدین مضمون که خلفا راهی را که تا مرگ فرا رسد را طی نمودند.با این تمایز که ابوبکر با مرگ طبیعی و عمر کشته شد.
ابن عسیر در کتاب خود نحوه رفتن عمر از این دنیا را شرح می دهد.ابولولو غلام مغیره بود.روزی در بازار از اربابش به عمر گله می کند.سپس عمر می گوید با توجه به توانائی هایی که داری باید مبالغ درخواستی ارباب خود را پرداخت کنید.عمر از او می خواهد که آسیاب بادی برای خرد کردن گندم برای او بساز د.ابولولو گفت آسیابی بسازم که زبان زد عام و خاص باشد.عمر گفت که او مرا تهدید به مرگ کرد.تا اینکه روزی ابولولو خنجر بدست وارد مسجد شد و صبحگاه با ضربات خنجر عمر را نیمه جان کرد.سپس عمر بعد مدتی از این دنیا رفت.

اگر خواهی جمال دلربا را
اطاعت کن ولی و مصطفی را
تفکر پیشه کن با زهد و تقوا
اگر عاشق شوی بینی خدا را

شورا

خلیفه دوم شش نفر را تعیین نمود و گفت پس از من این شورا در خصوص جانشین من تصمیم بگیرند.در این شورا امیر المومنین نیز یکی از آنان بود.با عنایت به اینکه حضرت علی وقتی که می تواند جانشین پیامبر اسلام باشد، قطعا می تواند پس از عمر ، بر مسلمین حکومت کند.بعلاوه حضرت این عضویت را پذیرفت، اگر چه می دانست انتخاب افراد به گونه ای می باشد که حضرت علی انتخاب نگردد.
حضرت علی علت اینکه چرا عضویت در شورا را پذیرفت را به عبد الله ابن عباس می گوید.عمر از قول پیمبر به غلط ،در زمان انتخاب ابوبکر گفته بود که نبوت و خلافت در یک خاندان جمع نمی شود.من برای رد سخن عمر و اینکه او مرا سزاوار و اهل خلافت می داند ، در صورتیکه زمان خلیفه اول چنین اعتقادی نداشت، عضویت آنرا بپذیرفتم ، اگر چه می دانم که من انتخاب نمی شوم.تا بدینوسیله اثبات شود که حدیثی که عمر نقل کرده بود، صحیح نبوده است.
عمر قوانینی برای شورای متشکل از حضرت علی، عثمان، طلحه، زبیز،عبدالرحمن عف و سعد ابن ابی وقاس وضع کرده بود.انتخابی هوشمندانه که قطعا نتیجه آن جلسه امیر المومنین نبود و قطعا عثمان پیراهن خلافت را به تن می کرد.
ابن ابی الحدید می گوید،عمر ابو طلحه انصاری را پس از انتخاب اعضای شورا خواست و گفت پس از مرگ من این شش نفر را در محلی جمع می کنی و آنها را توسط پنجاه نفر شمشیربه دست محاصره می کنی.اگر در طی حداکثر سه روز آنها به نتیجه نرسیدند، سر هر شس نفر را بزن و بگذار مردم خود تصمیم برای بر گزیدن خلیفه جدید کنند.اما اگر نتیجه رای گیری یک به پنج و یادو به چهار شد،سر یک نفر مخالف و یا دو نفر مخالف را بزن.اما اگر نتیجه سه با سه شد،رای آن سه نفری ملاک است که عبد الرحمن عف در آن وجود دارد برحق و باید از بین آن سه نفر خلیفه مشخص گردد.دقیقا مخالف نطر پیمبر که میزان حق را علی می دانست.عمر می گوید، اگر هر سه نفر تمکین نکردند، سر هر سه نفر را بزن.

شیعه خطش، خط شاه کربلاست
جوهرش خون و قلم تیغ ولاست
مکتبش عشق حسین سر جداست
سجده گاهش خاک پاک نینواست

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:19  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۷)
خطبه سوم: خطبه شقشقیه

حافظ عالم را به کاروانسرای دو در تشبیه می کند ،بطوریکه از یک در وارد و از در دبگر خارج می گردند.بعلاوه هر قافله که وارد کاروانسرا می گردد، باید دیر و یا زود آنجا را ترک نماید.
دنیا نیز همانند کاروان سرا می ماند.هر کسی که به دنیا آمد، باید روزی از دنیا برود.حضرت علی می فرمایند، پس از حدود دو سال و چند ماه از خلافت ابوبکر نگذشت که او دنیا را ترک نمود و خلافت را بعنوان یک هدیه به عمر داد.زیرا این عمر بود که زمینه خلافت ابوبکر را فراهم ساخت.لذا ابوبکر نیز زمینه خلافت جانشین خود را فراهم نمود.
پس از رحلت رسول اکرم، عده ای از بزرگان قبایل عرب دور هم جمع شدند تا جانشین پیمبر گرامی را معین کنند.عمر در این جمع اصرار بر خلافت ابوبکر نمود و با تحت فشار قرار دادن اعضا، ابوبکر را به خلافت مسلمین برگزیدند.
خلیفه اول عمر را پعنوان خلیفه دوم و جانشین خود معرفی نمود.حتی این بار با بزرگان قبایل شور و مشورت هم انجام نگرفت.آنها که می گفتند چرا پیامبر برای خود جانشین انتخاب می کند، خودشان همان کار را انجام دادند.
حضرت علی در ادامه خطبه به شرح حال خود در گذشته و حال می پردازد.زمانی شخص دوم در حکومت پیمبر اسلام بودم و همنشین رسول گرامی بودم.اما امروز تک و تنها و بی یار و یاور هستم.

خلافت بی علی، تخت و کلاهی است
که پایانش سقوط است و تباهی است
دوام هر حکومت ، علم و تقواست
بدون نور حق، چاه و سیاهی است


اقرار

حضرت علی می فرمایند،خلیفه اول چندین بار اقرار نمود که ای مردم بیعت خودتان را از من پس بگیرید و حضرت علی اولاتر از همه است و او سزاوار حکومت بر مسلمین است.اما در اواخر عمر خود، نظرش عوض شد و عمر را بعنوان جانشین خود معرفی نمود.
حضرت خلافت را به یک شتر شیر ده با دو بچه تشبیه می کند که در ابتدا یکی از بچه شتر ها نیمی از آن را خورد و نصف دیگر را بچه شتر دیگر آنرا می خورد. حضرت می فرمایند، آنان در تقسیم کردن این شیر شیر بین خود اصرار داشتند.
از ابن ابی الحدیده نقل است که عمر بد زبان و بد اخلاق بود.چنانچه از قرآن از عمر کسی سوال می کرد و او نمیدانست،او را شلاق می زدند که شما عمدا سوال می کنید.زیرا می دانید که خلیفه به قرآن آشنا نیست.در مقابل حضرت علی می گفت هر چه می خواهید سوال کنید قبل از اینکه دنیا را ترک نمایم.
حضرت می فرمایند، وقتی عمر سخن می گفت سخنان او گزنده و نیش دار بود.او به شدت روح افراد را جریحه دار می کرد.همچنین او رفتاری خشن آلود داشت و امکان برقراری ارتباط ملایم با او نبود.لغزش های فراوانی داشت.
علامه امینی در الغدیرحدود صد تا از لغزش های عمر را جمع آوری کرده است.مثلا زن دیوانه را که دچار خطا شده بود ،دستور سنگ سار شدن می داد.همچنین زن خطا کار را با فرزند در رحمش دستور سنگ سار شدن می داد، که حصرت به او اعتراض می کردند.در مورد اول، حکم برای فرد دیوانه قابل اجرا نیست و در مورد دوم فرزند فرد خطا کار که تقضیری ندارد و امثال اینها فراوان بود.
خلیفه دوم می گفت اگر زنی مهریه سنگین داشت، باید انرا به بیت المال عودت دهد.در صورتی که قرآن می گوید ،حتی اگر مهریه به اندازه سکه های درون یک پوست گاو باشد، شوهر مکلف به پرداخت به زن است.

خلافت بی علی، تخت و کلاهی است
که پایانش سقوط است و تباهی است
دوام هر حکومت ، علم و تقواست
بدون نور حق، چاه و سیاهی است


قضاوت

نقل است که خلیفه دوم عمر از کوچه ای عبور می کرد، صدای زن و مردی را شنید که با هم نزاع می کنند.احتمال داد که آنها عمل ناشایستی انجام می دهند.لذا از پشت بام وارد خانه آنها شد.او گفت که در محضر خدا معصیت می کنید و فکر می کنید کسی شما را نمی بیند.سپس صاحب خانه به او گفت فرص کنید من یک گناه مرتکب شدم، شما سه گناه انجام دادید. مگر قرآن نخوانده اید، که می گوید از درب منزل وارد شوید و ابتدا سلام بگوئید و در امور مردم تجسس نکنید.شما سه خلاف قرآنی را مرتکب شده اید.حضرت می فرمایند، آنقدر لغزش های عمرزیاد بود که مجبور می شد که مرتب عذر خواهی کند.
گاهی برای کنترل شتر، داخل بینی او را سوراخ و چوبی از درون آن رد می کردند.سپس طنابی به دو سر چوب می بستند و مهار آن در دست راکب بود و بوسیله آن شتر را از سر کشی مهار می کردند.
حضرت می فرمایند، همنشینی با انسان سرکش، سوار شدن بر شتری است که بینی او را سوراخ کر ده باشند.اگر بخواهی او را به کنترل در آوری، باید مهار بینی او را بکشی.در اینصورت کینه شتری حیوان ظاهر و تا تو را به زمین نزند و انتقام نگیر د آرام نمی گیرد.چنانچه بی اعتنا باشی، شتر چموش است و به بی راه می رود و تا خود و دیگران رد به هلاکت نرساند، آرام نمی گیرد.لذا همکاری با چنین خلیفه ای همانند سوار شدن بر یک چنین شتر چموش می باشد.
حضرت می فرمایند، مردم به خاطر رفتار خلیفه دوم دچار سر در گمی شده بودند.مردم سرکش شده بودند و ثبات رای نداشتند.بعلاوه مردم بجای اینکه مستقیم حرکت کنند و در طول بروند ، در عرض به طرف چپ و راست می رفتند.لذا هیچ قدمی برای رسیدن به هدف بر نمی داشتند.لذا حصرت می فرمایند، در این شرایط غیر از صبوری ،هیچ گزینه ای دیگر نداشتم.حصرت حدود ده سال و چند ماه این شرایط را تحمل کردند.

من ندانم که چه خوب است و چه زشت
من ندانم که ملک وصف مرا نیک نوشت
نشناسم خود و خود خواهم وجویای خدا
کس نداند که جهنم چه بود یا که بهشت


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:18  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۶)
خطبه سوم : شقشقیه

سینه حضرت علی انباشته از حکمت و علم و معرفت بود.لذا به بهر بهانه ای مردم را از حقایق هستی آگاه می کرد.
حضرت در این خطبه می فرمایند که جامه و ردای حکومت اسلامی در اندازه خلیفه اول نبود.اما این جامه را با زور و سختی به تن کرد.
شتر ها وقتی دچار هیجان و شوری می شوند، از دهانشان چیزی شبیه بادکنک خارج می شود و صداهای خاصی می کنند.سپس بعد از آرام گرفتن ، این شی بادکنک مانند به درون دهان به آرامی بر می گردد.عرب به پوسته بادکنک مانند، شقشقه می گوید.
حضرت این خطبه را در اوج احساسات در خصوص خلفا ایراد نمودند.در جمعی که سرا پا گوش ودر حال هیجان بودند ایراد نمودند.لذا به آن خطبه شقشقیه گویند.در حین سخنرانی از بین حضار یک نفر نامه ای به حضرت علی می دهد.حضرت مطالعه می کنند و سپس به سخنان خود پایان می دهند.ابن عباس از حضرت می خواهد که به سخنان خود ادامه دهند.لذا حضرت می فرمایند که سخنانی در حالت هیجان در خصوص خلفا گفته شد و آنها همانند شقشقه شتران بود که در حالت شور و هیجان از خود تولید صدا می کنند.
حضرت می خواهند بگویند که شعله ای بود که اوج گرفت و سپس آرام گرفت.لذا انتظار نداشته باشید که ادامه دهم.حضرت این سخنان را در رابطه با سوالی که یک نفر پس از جنگ های نهروان و صفین و جمل در مسجد کوفه و یا در محل یا مناسبتی دیگر مطرح نمود، ایراد نمودند.
این فرد می گوید چرا اینقدر ردای حکومت را دیر به تن کردی.لذا حضرت حقایقی را در رابطه با خلفا بیان می کنند.حضرت می فرمایند که فرزند ابی قهافه ، اشاره به کنیه پدر ابوبکر دارد، جامه خلافت را به زور به تن کرد.یعنی شایسته خلافت بر مسلمین را نداشت.
سنگ های آسیاب که یکی در زیر ثابت و دیگری در روی آن که امکان چرخش توسط محوری که در مرکز سنگ دایره شکل قرار دارد، قرار دارد.لذا گندم ها براحتی آرد می گردند.اما اگر محور و چوبی که در وسط سنگ تعبیه شده است وجود نداشت، امکان آسیاب کردن و چرخش سنگ مقدور نبود.
حضرت می فرمایند، ابوبکر می دانست که نقش من در حکومت همانند محور و قطب سنگ آسیاب است و حکومت با حذف من امکان تداوم احسن ندارد. حضرت می گویند ابوبکر می دانست که نقش من همانند کوهی می ماند که آب از آن به دشت و صحرا سرازیر می شود و باعث سرسبزی زمین می گردد.
در اینجا منظور حضرت از سرازیر شدن آب،نشانه ای از علوم و معارف الهی است که در سینه حضرت جای داشت و با طرح آنها مردم را از معرفت الهی سیراب و باعث رشد و تعالی مردم فراهم سازد.
حضرت در ادامه خود را معرفی می کند، نه اینکه از خود تعریف کند.حضرت می فرمایند، ابوبکر بخوبی می دانست که من در قله اندیشه و معرفت قرار دارم.اینها شکوائیه نیست، بلکه حقایقی است تا در تاریخ ثبت و مردم از آنها آگاه و دچار انحراف نگردند.
حضرت می فرمایند، من بر روی حکومت پرده ای قرار دادم تا آنرا نبینم.این دلالت بر بی اعتنایی حضرت به حکومت دارد.

نماز با ولایت روشنایی است
وصال  کردگار و دلر با یی است
ولی را جانشین کرده خداوند
اطاعت از ولی کاری الهی است


ردای حکومت

حضرت در ادامه خطبه خود را معرفی می نماید.ایشان می فر مایند، من در قله اندیشه ها هستم و نکاتی را در خصوص خلفا می گویم تا که در تاریخ ثبت شود و دیگران دچار خطای مشابه نگردند.
حضرت می فرمایند، من روی از حکومت بر گرداندم و نسبت به کسب آن بی اعتنا شدم.
حضرت در رابطه با این سوال که چرا زودتر حکومت اسلامی را برپا نکردی، می فرمایند من در دو راهی قرار داشتم.یکی بدون داشتن یار قیام کر دن و علیه خلفا به جنگ بروم که نتیجه آن معلوم بود.
نقل است حضرت از کوچه ای گذر می کردند.حدود سی گوسفند در حال عبور بودند.ایشان می فرمایند اگر به همین تعداد یار ویاور داشتم، موضوع حکومت خلفا را حل می کردم.
حضرت می فرمایند، راه دوم صبوری کردن در دنیای تاریک مطلق بود.با فکر کردن به این نتیجه رسیدم که راه دوم که اختیار صبوری است، بهتر است.آنهم نه صبوری همراه با آرامش، بلکه صبر ی مانند فردی که در چشمانش خاشاک و در گلویش استخوان است.
حضرت علی می فرمایند، می دیدم که آنچه از طرف خدای متعال تعیین و توسط نبی اکرم ابلاغ گردید، توسط خلفا به ناحق غصب شده بود و به تاراج می رود.این تاراج ها زمینه چینی برای تاراج های زیادی شد.از جمله زمینه چینی برای به قتل رساندن امام حسین و یارانش در صحرای کربلا بود.
نقل است که فرزند خلیفه دوم نامه ای به یزید می نویسد و از ابنکه در کربلا آن اتفاق افتاد گله و اظهار ناراحتی می کند.یزید در پاسخ می گوید، یا کسب حکومت حق ما بوده است ، که ما در ابن راه پیروز شدیم.یا اینکه حکومت حق ما نبوده است، که پدر شما مقصر است و او باعث شد که حکومت به ما برسد.با این فرق که پدر شما حکومت علی را غصب نمود و ما حکومت فرزندش حسین را غصب نمودیم.

حکومت چون ردای پادشاه است
نمادی از جلال و عز و جاه است
سزاوار حکومت هست مولا
به اهلش گر رسد زیبا و ماه است


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:17  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۵)
خطبه دوم
بذر گناه

کشاورزان برای بدست آوردن یک محصول سه مرحله را باید پشت سر بگذرانند.کاشت، داشت و برداشت است.در مرحله کاشت، دانه را در داخل خاک قرار می دهند.فاصله جوانه زدن تا برداشت محصول ، نیاز به مراقبت و آبیاری دارد که به آن داشت می گویند.در مرحله سوم، برداشت محصول و درو کردن آن فرا می رسد.
امیر المومنین دنیا را همانند مزرعه می دانند.اگر اعمال ما خوب باشد، در این مزرعه اگر قلمه گل بکاریم،پس از مدتی غنچه های گل شکوفا می گردد.انسان گناهکار با عمل خود بذر خار می کارد و لذا خار بدست می آورد. گناه بین انسان و خدا فاصله می اندازد.غفلت از خدا موجب می شود ،که بذر گناه در دل انسان ریشه بدواند و رشد کند.بدیهی است که محصول بذر گناه ، پس از آبیاری،هلاکت و بدبختی است.انسان اگر دچار گناهی شد، باید بلافاصله توبه کند و بذر گناه را آبیاری نکند.در غیر اینصورت پس از هر کاشت و داشتی، یک برداشت هست.

گر بکاری در دلت بذر گناه
گر کنی غفلت ز احکام اله
نیست محصولی بجز رنج و عذاب
گر توانی توبه کن در بین راه 


صاحبان کرامت

حضرت علی می فرمایند، در عالم همتایی مانند چهارده معصوم وجود ندارد.همانند خدای متعال ، که مثل و همانند ندارد.اینان صاحبان کرامت و جلال و جبروت هستند.اهل بیت ریشه های درخت پاک اسلام هستند و دیگران برگ و شاخه این درخت تنومند اسلام هستند.بنابراین هیچکس، همانند آنها نمی شود.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید، اگر حضرت علی با کفار در جنگ های گوناگون به جهاد نمی پرداخت ، کفار بر مسلمانان غلبه پیدا می کردندو اگر خلفا از علوم حضرت علی بهره نمی بردند، حکومت آنها نابود می شد.
حضرت می فرمایند، اهل بیت اساس و پایه دبن اسلام هستند.اینان همانند ستون برا دین هستند.باورهای جامعه به ارزش های الهی در پرتوی آنها می باشد.
حضرت می فرمایند مردمانی که جلوتر از چهارده معصوم هستند، باید عقب گردند تا امکان قرار گرفتن در کنار اهل بیت برایشان مقدور گردد.کسانی هم که عقب افتاده اند ، باید کوشش کند تا بتوانند خود را به قافله اهل بیت برسانند و در کنار آنها قرار گیرند.

نماز با ولایت، روشنایی است
وصول کردگار و دلربا یی است
ولایت ریشه و اصل و عمود است
نماز بی ولایت، لهو و بازی است


ویژگی حاکمان

حضرت علی می فرمایند، کسی که بر مردم حکومت می کند و برآنها ولایت دارد، دارای شرایطی است که تنها در چهارده معصوم می توان پیدا نمود.این یک حق است و هر کسی این حق را شامل او نمی شود.اینان ستون های باور و اعتقادات مردم هستند.مردم به خاطر اعتماد به آنهاست که دارای ایمان های قوی می شوند.
یک حاکم باید حداقل دو خصلت داشته با شد.یکی دانش و دیگری قدرت روحی.قوم بنی اسرائیل نزد حضرت موسی آمدند و گفتند برای ما یک رهبر تعیین نمائید.حضرت موسی طالوت را بر گزیدند.آنان گفتند او چه امتیازی بر ما دارد.حضرت موسی گفتند که خداوند به او علم و قدرت روحی فراوان عطا نموده است.این دو صفت در چهارده معصوم به وفور وجود داشت.
پیمبر گرامی حضرت علی را برای جانشینی خود به مردم معرفی می کنند.سپس هر امام، جانشین خود را تعیین می کند.در زمان حال حضرت مهدی سکان دار حکومت بر جهان هستی را دارند.امید است که هر چه زودتر خدای متعال دستور برپایی حکومت ایشان را در روی زمین را صادر فرمایند.
حضرت می فرمایند، هم اکنون حق ولایت به صاحب حق رسیده است.ابن ابی الحدید ، که سنی مسلک بود، در کتاب نهج الباغه خود اقرار می کند که حکومت پس از رحلت رسول اکرم، حق علی ابن ابیطالب بود.زیرا او برترین و شایسته ترین فرد پس از فوت پیامبر گرامی بود.اما او بخاطر مصلحت هایی از حق خود گذشت تا اسلام بماند.اعراب نسبت به حضرت علی حسادت می ورزیدند و حضرت نمی خواستند که اسلام نو پا دچار تنش و اضطراب گردد.هنوز جمعی از سران شرک در اعراب بودند که با حضرت دشمنی می کردند.از جمله سران قریش و یهود و منافقین که با حضرت دشمنی بسیارمی کردند.اما توده های مردم به حضرت علی عشق می ورزیدند.
ملاک شناخت منافقین در آن زمان، داشتن بغض و کینه و حسد به حضرت علی بود.امروز نیز می بینیم که منافقین بیشترین دشمنی را با ولایت و شیعیان دارند.زمانی که حضرت علی زمامداری مسلمانان را بعهده گرفتند،چنان استقبالی از طرف مردم بعمل آمد که برای سایر خلفای پیشین نیامده بود.

عشق و صفا جمله عنایت شده
پر تو فشان نور ولایت شده
مهدی بیا که حق هویدا شده
آمدنت شرح و روایت شده


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:56  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۴)
خطبه دوم

بعضی چیزها و افراد وقتی هستند، انگار نیستند.اما همینکه نیستند، آنها هستند.در تاریکی است که ارزش نور خورشید مشخص می گردد.بسیار افراد با تقوا هستند که نزد عوام گمنام هستند.اما بعد از مرگشان شخصیت آنها نزد مردم معلوم می گردد.
پیامبر گرامی چراغ هدایت بود.ارزش او وقتی معلوم می گردد، که زندگی جاهلیت را مرور کنیم.حضرت علی در این خطبه اشاره ای به دوران جاهلیت اعراب قبل از رسالت پیغمبر گرامی می کند.حضرت می فرماید، که دین همانند ریسمانی می ماند که انسان را به دنبال خود می کشد.پیامبر گرامی با اخلاق خود و معرفی دین اسلام، در شرایطی که امکانات ارتباط جمعی همانند امروز نبود.توانست با حداقل امکانات، حد اکثر تبلیغ ممکن را جهت دعوت جهانیان به اسلام را بعمل آورد.
دین به انسان جهت می دهد. دست و زبان و اعمال و افکار آدمی را هدایت می کند.که چکار باید بکنی تا رستگار شوی و چه کار نکنی ،تا گمراه نگردی.دین وسیله ایست که انسان را به سوی خداوند رهنمون می سازد.شاعر می گوید.

رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می کشد هرجا که خاطر خواه اوست
رشته بر گردن نه از بی مهری است
رشته ی عشق است و بر گردن نکوست

حضرت می فرماید، در دوره جاهلیت از دین خبری نبود و مردم در گمراهی بسر می بردند.آنچه انسان ها را استوار و محکم در برابر حوادث گوناگون قرار می دهد و انسان ها را بیمه می کند اعتقادات و باور های افراد است.که همانند پایه های یک ساختمان می ماند که اگر اصول فنی ساختمان رعایت نشود ،با کوچکترین زلزله خراب می گردد.

آدمی را دین به بالا می برد
از زمین تا عرش اعلا می برد
دین برد ما را به سوی کوی دوست
از جهالت دور و دلها می برد


دل خدا
انسان ها دارای علایق گوناگونند و هر کسی دنبال بدست آوردن چیزی می گردد.یکی دنبال علم، دیگری دنبال ثروت،یکی پست و مقام و الی آخر.خوشا به حال کسانی که دنبال شکار دلها هستند.این شکار باقی می ماند و غیر از آن بقیه فانی هستند.
مولانا می گوید اگر می خواهی اسرار عالم برویت آشکار شود و پرده های ظلمانی کنار رود و حقایق را ببینی، باید عاشق شوی.زیرا عشق تنها وسیله ایست که توسط آن امکان کشف حقایق وجود دارد.
حضرت علی می فرمایند،راه رسیدن به اسرار الهی از طریق چهارده معصوم است.اینان ریسمانهای الهی هستند که اگر کسی به آنها متوسل شود، امکان دسترسی به حقایق هستی را پیدا می کند.اینها رازدانان خداوند می باشند.اینها نقش دل خداوند را دارند.زیرا دل محل نگهداری اسرار است.
لازم به ذکر است که اسرار الهی به هر کسی گفته نمی شود.باید ظرف وجودی انسان پاک و تحمل اسرار هستی را داشته باشد.اهل بیت محبوبان حق تعالی هستند و آنها دریا دل و پاک می با شند.اینان باید رهبری انسانها را در ادوار گو نا گون بعهده گیرند.لذا نیاز است که به اسرار هستی آگاه باشند.بنابراین کلیه اعمال آنان چه صلح باشد و یا جنگ،از روی شناخت و بصیرت و صلاح و شناخت می باشد.
حضرت در خطبه پنجم می گویند، اگر صحبت کنم می گویند دنبال حکومت است.اگر سکوت کنم می گویند او می ترسد.
حضرت می گویند، عشق به مرگ از لذت خوردن شیر کودک گرسنه از پستان مادر برای من لذیذ تر است.حضرت می فرمایند ،من از اسرار پشت پرده ای با خبرم که اگر لب به سخن باز کنم، دلهای شما همانند دلو های به ریسمان بسته که درون چاه عمیق رفته است می لرزد.
حضرت علی دست روی سینه خود می گذارند و به کمیل می گویند، سینه ای من صندوقچه اسرار هستی است.اگر کسی را می یافتم که تحمل دریافت آنها را داشت، لب به سخن می گشودم.

هر کسی دنبال صید است و شکار
عده ای مشغول طی روزگار
خوش به حال آنکه صید دل کند
لذتش چندان و باشد ماندگار


پناهگاه

حضرت علی می فرمایند که اهل بیت پناهگاه حق تعالی هستند.یعنی توسط چهارده معصوم اوامر الهی حفظ می گردد و مانغ از بین رفتن احکام الهی می شوند. دستورات الهی توسط آنان نگاهبانی می گردد.اینان با تبین ومجاهدات و تلاش خود ،دین خدا را یاری می دهند.برای حفظ اسلام، آماده شهادت هستند.آنها همانند یک سپر که انسان را از خوردن تیر حفظ می کند، آنان خود را سپری برای حفظ دین و ایجاد انحراف قرار می دهند.
اهل بیت صندوقچه علوم خداوند می باشند.بدون اینکه تعلیمی دیده باشند، علمشان لدنی است و خداوند اسرار هستی را در اختیار آنان قرار داده است.امام صادق می فرمایند ما اهل بیت آگاه هستیم از ریشه مشکلات جوامع و ما قادر به حل و بر طرف کردن آنها هستیم.اینان از امور گذشته و اموری که در آینده اتفاق می افتد، آگاه هستند.
حضرت علی می فرمایند، چهارده معصوم، پناهگاه مردم هستند.اینان قادرند که مشکلات مردم را حل نمایند.حکومت الهی بر جهان هستی توسط امام زمان هر عصر انجام می گیرد.اینان صاحبان کتابهای الهی که گران ترین غنایم هستی است،می باشند.بعلاوه مردم با پناه بردن به آنها، در امان می باشند و موجب دلگرمی مردم هستند.اینان همانند غار ها در دل کوه ها هستند که پناهگاهی محکم و آسان و رایگان است.
حضرت می فرمایند، اگر کرسی قضاوت برای من فراهم شود، می توانم بر اساس دین های گوناگون قضاوت کنم.زیرا حقایق تمام کتب آسمانی در سینه و دل ما قرار دارد.
امیر المومنین دین را به زمین و اهل بیت را به کوه ها تشبیه می کنند.خداوند می فرمایدکوه ها همانند میخ هایی می مانند که یک تابلو را به دیوار محکم می کند.کوه ها باعث می شوند ارتعشات زمین گرفته شود و زمین برای ساکنینش همانند گهواره آرام باشد.
اولیای حق ،برای حفظ دین، جان می دهند
دین احمد را بیان و جهد و دستان می دهند
اهل بیت آگاه و دانا بر علوم هستی اند
ملجا درماندگان و نور یزدان می دهند


حفظ دین

حضرت علی می فرمایند، که چهارده معصوم سرچشمه معارف الهی و معادن با ارزش معرفت می باشند.اینان باعث می شوند که دین خدا منحرف نشود و در مسیر درست حرکت نماید.
حضرت دین را تشبیه به بدن انسان می کند، که بعضا دچار اضطراب می گردد.َ مثل پاره گوشتی که در کنار قلب قرار دارد و در مواقع ترس و وحشت شروع به لرزش می کند.چهارده معصوم و اولیای الهی این تنش ها را از دین می گیرند و دین را وسیله ای برای آرامش انسان باز می گردانند.اگر دین خدا دچار انحراف شد و کمر دین شکسته شود، دیگر نمی توان براحتی آنرا راست نمود.لذا بر همه لازم است که با اعمال و رفتار و گفتار خود این میراث الهی را حفظ و به نسل های بعد سالم تحویل داد.

حافظ دین خدا در پیچ و خم
با امام است وولایت بیش و کم
حافظ ما دین بود همچون سپر
تیر های نفس دون شر است و غم

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:55  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۲)
خطبه دوم
جنگ صفین

صفین نام سر زمینی نزدیک سوریه می باشد.در اینجا جنگی بین لشکریان حضرت علی و لشکریان معاویه در گرفت.لذا این نبرد را به خاطر محل وقوع آن، به جنگ صفین شهرت یافت.
در این جنگ معاویه و لشکریان او شکست خوردند.اما عمرو عاص با سر نیزه کردن قرآن،
مانع پیروزی نهایی مسلمانان و برچیده شدن حکومت معاویه گردید.با این کار عمر و عاص، دو دستگی در لشکر یان حضرت علی پدید آورد و مانع شکست نهای لشکریان معاویه گردید.
حضرت در برگشت از نبرد صفین یک سخنرانی دارد که در خطبه دوم به آن می پردازیم.در این خطبه حضرت در خصوص نتیجه نبرد و عواملی که باعث شد پیروزی نهایی بدست آید سخنی به میان نمی آورد.
حضرت در این خطبه در خصوص ستایش خداوند سخنانی می گوید.انسان های معمولی در حالت آرامش کمتر سخن از ستایش می گویند.اما حضرت پس از جنگ و عدم پیروزی راجع به ستایش حق تعالی سخن می گوید.
حضرت علی پس از ستایش حق تعالی، از خدای بزرگ می خواهد که نعمت هایی که به ما عطا نموده است، کامل کند.حضرت شکست و یا پیروزی ظاهری را از نعمت های الهی می داند.لذا از خدا تقاضای کامل نمودن نعمات می کند.او خداوند را بخاطر گرفتن ها و دادن ها ستایش می کند.همانند مادری که به نوزاد خود مدتی شیر می دهد و سپس او را از شیر می گیرد.لذا در هر حالت سلامتی و صلاح و عافیت فرزند اصل است و نه چیز دیگری.بنابراین هر کاری که مادر انجام دهد به نفع فرزندش می باشد.

خدا گر دهد نعمتی شاکرم
بجز او ندارم کسی در برم
اگر آن بگیرد ندارم گله
خدا خواست نفع من وخاطرم


ستایش خداوند
حضرت علی خداوند را به خاطر انواع نعمتهایی که به ما داده است ، مستحق حمد و ستایش می داند. اگر کسی به ما نیز خدمتی کند، در ازایش قدر دانی می کنیم.علت اینکه ما دنبال روی افرادی می رویم.بخاطر این است که از او حسناتی دیده ایم و فکر می کنیم که اوست که باعث نجات ما شده است.لذا ما خدا را بخاطر نعمات او ستایش می کنیم و تسلیم اوامر الهی هستیم.زیرا تنها اوست که خیر و صلاح ما را در امور جاری می داند.
اگر انسان، سایرین را حمد و ثنا گو باشد.آنها به خاطر لغزشهایی که دارند ما را نیز دچار لغزش و انحراف می کنند.اما اگر خدای منزه و پاک را ستایش و حمد کنیم ،او سر تا پا نور و پاکی است.لذا اسباب خوشبختی ما را فراهم می کند.بنابراین با ستایش خداوند انسان از خطاها و لغزش ها مصون می ماند.
حضرت می فرمایند، من به درایت و کفایت خداوند اطمینان دارم.لذا احساس نیاز می کنم.بنابراین از او طلب یاری و کمک می کنم.تنها به او امید و دل بسته ام.خداوند به حضرت موسی می گوید، تا ما خدایی می کنیم از ما تبعیت کن و امیدت را بجز ما به کسی دیگر نبند.
حضرت علی می فرمایند، انسان ها در بیماریها و مصیبت ها یاد خدا می کنند و از او طلب یاری می کنند.اما در کارهای کوچک از بندگان خدا تشکر می کنند.غافل از اینکه همه کارها به اذن حق تعالی جامعه عمل به خود می پوشاند.چقدر خوب است که انسانها هم در کارهای کوچک و هم در کارهای بزرگ از خدا طلب کمک کنند و تنها او را ستایش و عبادت کنند.
حضرت در ادامه می گوید، چرا حق خدا رعایت نمی شود.حداقل به اندازه کارهای کوچکی که دیگران انجام می دهند، شکر گذاری نمی کنیم.حضرت می فرماید گمراه نمی شود کسی که خداوند او را هدایت کرده باشد.همچنین نجات نمی یابد کسی که مورد عنایت حق تعالی نباشد.حضرت می فرمایند کسی که مورد حمایت حق تعالی باشد، محتاج و نیازمند کسی نمی گردد.
حضرت علی می فرمایند، حمد و ستایش خداوند بالاترین وزن را در ترازوی عدالت خداوند در روز قیامت دارد.اگر تمام کائنات یک طرف و ستایش خدا طرف دیگر ترازوی عدل الهی قرار گیرد.ستایش خداوند سنگین تر است.بهترین ذخیره انسان در روز قیامت ،ستایش خدای بزرگ می باشد.

با ستایش، دور گردی از خطا
از گناه و معصیت گردی جدا
چون خدا پاک است و پاکت می کند
هر چه غیر او بود گردد فنا


اخلاص عمل
حضرت علی می فرمایند، من وقتی شهادت به یگانگی خداوند و تنها معبودی که لیاقت حمد و ستایش دارد.کاملا به آن اعتقاد دارم و از روی خلوص آنرا اظهار می دارم.من در امتحانات گوناگون در عمل پایبندی و اعتقادم را به شهادتین به اثبات رسانده ام. حضرت می فرمایند من هیچ و شک و تردیدی ندارم که خداوند تنها کارگردان و همه کاره عالم است. تنها به سخنان من توجه نکنید، به سیره و عمل من دقت کنید.
حضرت علی می فرمایند، من به حقیقت شهادتین آگاه و به آن اعتقاد و باور دارم.هر فتح و شکستی ظاهری را برای ما اتفاق بیافتد، برای ما خیر است و از نعمات الهی است.حضرت می فرمایند، تا زمانی که جان در تن داریم این شهادتین را پاس می داریم و آنرا در عمل به پا می داریم.ما شهادتین را با حفظ کردنش، ذخیره و توشه خود در روز قیامت قرار می دهیم.تا ما را از ترس اعمال خود محفوط نماید.
حضرت علی می فرمایند، آنچه باعث تقویت ایمان می گردد، حفظ شعار شهادتین در گفتار و عمل است.اگر انسان به این یقین برسد که تنها خداوند همه کاره عالم است، آنگاه نعمات الهی به سوی او سرازیر می شود.
ریشه محرومیت های ما در اعتقادات ماست.همینکه همه را همه کاره می دانیم و نقش خدا و حضور خدا را در زندگی خود را نمی بینیم.اگر به این باور برسیم که همه وسیله هستند و قدرتی ندارند و آنچه همه چیز است و دارای قدرت مطلق است، تنها خداست ،آنگاه نعمت های الهی در خدمت شما قرار می گزرد و به طرف ما سرازیر می گردد.باور به شهادتین، همانندباز کردن دریچه آب سد می ماند، که موجب می شود که آب های پشت سد با شتاب و فراوانی وارد مزرعه جان ما شود و سر سبزی و نشاط را برای ما به هدیه و ارمغان بیاورد.
حضرت علی می فرمایند، اعتقاد به وحدانیت و همه کاره دانستن خدا موجب می شود که شیطان از حیطه ذهن افکار ما دور گردد.دیگر وسوسه های شیطانی و افکار شیطانی مانع پیشرفت ما نگردد.در حقیقت، شیطنت ها ریشه در عدم اعتقاد به خدا دارد .

گر بیاری وحدت حق را به یاد
می شود نعمت فراوان و زیاد
گر یقین پیدا کنی درنقش حق
نیست اندوه و غمی و انسداد

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:54  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۳)
خطبه دوم
نور قرآن

حضرت علی می فرمایند، خداوند توسط پیامبران قبلی مشخصاتی از آخرین پیامبر را بیان نموده اند.آنها ظهور آخرین پیمبر الهی را در کتب خود نوشته اند.دقیقا همان پیامبری که نویدداده شده بود به پیامبری مبعوث گردید.
خداوند آخرین پیامبر خود را با کتاب نوشته شده ای به رسالت پیامبری مبعوث نمود.البته عالم هستی کتاب نانوشته خداوند می باشد.
صراف ها پول افراد را می گیرند و به پول مورد نیاز فرد تبدیل می کنند.با این عمل موجودی فرد قابل انتقال به کشور صاحب پول می گردد و امکان خرید و فروش مقدور می گردد.خداوند نیز مفاهیم والای قرآن را باارایه مثال ها و داستان ها تنزیل می کند تا برای عموم قابل فهم و استفاده باشد.سوره یوسف برای انسانها می تواند بسیار سازنده و مفید باشد، اگر در محتوای آن تامل و تفکر کنیم.
عالم هستی کتاب نا نوشته و مصور خدای متعال است.اما قرآن کتاب مکتوب و نوشته شده خدا می باشد.اهل معرفت هر آیه و نشان از خدا را یک کتاب می دانند.سعدی می گوید:
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
روز بهارست خیز تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار
وعده که گفتی شبی با تو به روز آورم
شب بگذشت از حساب روز برفت از شمار
دور جوانی گذشت موی سیه پیسه گشت
برق یمانی بجست گرد بماند از سوار
دفتر فکرت بشوی گفته سعدی بگوی
دامن گوهر بیار بر سر مجلس ببار
حضرت علی، قرآن را کتاب نور معرفی می کند.تا مردم بواسطه آن کسب معرفت کنند و نور الهی در دل آنها بتابد.نور فیزیکی وسیله و عامل دیدن اشیا می باشد.همانطوریکه چشم بدون نور نمی تواند چیزی را ببیند.انسان نیز بدون نور الهی و قرآن نمی تواند به همه حقایق هستی پی ببرد.
اشیای نورانی، حیطه انتشار نورشان محدود است.همانند یک شمع وسعت کمی را می تواند نورانی کند.حضرت علی می فرمایند نور الهی نامحدود است.آنقدر با سرعت حرکت می کند بطوریکه امکان روئیت نور الهی توسط چشم مقدور نیست .حقایق قران از یک هزار و چهار صد سال پیش تا کنون، روز به روز حقایق آن بر مردم بیشتر آشکار می گردد.
حضرت می فرمایند، نور قرآن تنزیل شده است بطوریکه نه آنقدر زیاد است که انسان اذیت شود و نتواند آنرا ببیند و نه آنقد نا چیز است که دیده نشود.این نور ملایم برای انسان می باشد.

همه عالم کتاب هو می باشد
این کتاب جستجو می باشد
لیک قرآن کتاب مکتوب است
برگ برگش پیام او می باشد


دستورالعمل های زندگی
حضرت علی می فرمایند، این قرآن شامل مجموعه فرمانها و دستورالعمل های محکم و قاطع و پایدار می باشد.همچنین آیات قرآن کشف حقیقت می کنند.حضرت می فرمایند، خداوند این کتاب را توسط پیامبر گرامی نازل کرد تا شبهات در افکار و اذهان و زندگی مردم زدوده شود و دچار گمراهی و سردر گمی نگردند.این کار باعث می شود که مردم زندگی و عمر خود را با خیالات و توهمات ذهنی بیهوده طی نکنند.
خداوند با ارائه دلایل روشن و برداشتن روکش از عناصر هستی، موجبات کشف حقایق را نمود.حضرت می فرمایند، قرآن دارای آیاتی است که مردم را از داشتن خشم و غصب به یکدیگر و دوری و پرهیز از آنها سفارش می کند.خداوند عذاب هایی ، حتی در این دنیا، برای افراد و قوم هایی که از فرمان الهی سرپیچی کردند، قراد داد و به نمایش گذاشت تا عبرتی برای دیگران باشد.بدین طریق به ما می گوید، که امکان دارد برای شما هم اتفاق افتد.لذا مردم را نهیب می زند که اسیر هوای نفس خود نشوند، زیرا ممکن است دچار عذاب و تنبیه سختی قرار گیرید.لذا مراقب گفتار و کردار و اعمال خود باشید، که ما جزای اعمال شما را ممکن است در همین دنیا داده شود و به آخرت واگذار نکنیم .
خداوند می فرمایند، اگر می خواهی بالا بروی، دستان خود را به ریسمان الهی بگیر و بالا برو.همانند انسانی که در چاه افتاده و تنها راه نجات او برای رهایی متوسل شدن به طناب و بتدریج بالا آمدن از چاه ظلمت و تاریکی است.ریسمان الهی چیزی نیست بجز معارف الهی و دستورات خداوند که بطور روشن و آشکار توسط پیمبر گرامی برای نجات ما در زندگی بیان شده است.

 از بهر نجات و دفع شیطان
تقوا و عمل به شرع و قرآن
منجی بشر ز جهل و غفلت
ایمان و عمل به حرف یزدان

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 12:54  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۱)
بهار انسان

نقش بهار زنده کردن زمین مرده است.پیامبران نقش مشابهی در زنده کردن روح و جان انسان ها دارند.با آمدن بهار سر سبزی و بوی خوش گلها به مشام می رسد.با آمدن پیامبران هدایت انسانها از جهالت و گمراهی به سربلندی و عزت فرا می رسد.
پیامبر اسلام در سر زمینی مبعوث شد که مردمانش از نظر فرهنگ پائین بودند.حتی دختران خود را زنده به گور می کردند و زنان خود را در بازی قمار به مسابقه می گذاشتند.خداوند در آن زمان کارایی دین را نشان داد و آنها را به راه درست رهنمون ساخت.
امیر المومنین می فرمایند با مبعوث کردن آخرین پیامبر،خداوند به قولی که داده بود جامع عمل پوشاند و آخرین پیعمبر را معرفی نمود.بعلاوه پیامبران قبلی زمینه را برای آمدن آخرین پیامبر برای معرفی کامل ترین دین خدا فراهم نموده بودند.آخرین پیامبر گرامی زمانی مبعوث شد که مردمان آن زمان در گمراهی و ظلالت و جهالت بسر می بردند.
خداوند توسط نبی اکرم مردم را از جهالت و گمراهی نجات داد.

از وجود اقدس شمس الهدی
می شود عالم پر از نور و صفا
بیرق ختم رسولان در کفش
تا کند دین خدا را او به پا


رحلت

امیر المومنین می فرمابند خداوند پیامبر اسلام را در پایان عمر خود به سوی خود برد.خداوند چندین برابر کرامتی که پیمبر اسلام در دنیا داشت،به او عطا نمود.خداوند نخواست بیش از این روح و روان او در سختی و عذاب در دنیا باشد.لذا او را قبض روح نمود و روح او به ملکوت اعلی پیوست و به لقای حق تعالی رفت.

ای محمد، مظهر خلق خبیر
حکم حق جاری نمودی در غدیر
خلق را منجی و هادی گشته ای
صاحب حمد و مقام بی نظیر


احکام در قرآن

اشیا با ارزش دارای بدل هستند.بهترین چیز با ارزش دنیوی لذات و خوشی هاست.خداوند پیامبران را مبعوث کرد تا بهترین خوشی و لذات واقعی را معرفی کنند.تا مردم فریب لذتهای بدلی را نخورند.
امیر المومنین می فرمایند که خداوند قرآن مکتوب که رحمت الهی است توسط پیامبر گرامی برای مسلمانان نازل نمود.قرآن چیزهای حلال را از حرام متمایز ساخته است.لقمه همانند بذری است که در خاک قرار داده می شود.لذا حلال و حرام بودن آن مهم است.حاصل و نتیجه لقمه ها اندیشه هایی است که به ذهن انسان خطور می کند.پیامبر اسلام آنها را برای مردم تبیین نمود.
در قرآن انواع احکام از قبیل واجب ،مستحب،منسوخ ، مکروه خاص و عام وجود دارد.همچنین داستان هایی دارد که با تدبر در آنها موجب راهگشایی انسان می شود.همانند داستان فرعون و موسی که یکی را بخاطر اعمالش به قعر دریا می فرستد و دیگری را به پیامبری مبعوث میکند و عزت و جلال می دهد.همچنین مثالهای آموزنده دارد.ممکن است انسان با انواع حیل به چیزی برسد.اما نمی تواند از آن لذت ببرد.

 ره آورد شب قدر است قرآن
بود میراث احمد این گلستان
کتاب معرفت سرچشمه ی نور
که نورانی شوی از پرتوی آن


نقش چهارده معصوم

با ارزش ترین چیز در دنیا عمر انسان است.خوشا به حال کسانی که عمر خود را در اعتلای روح و روان می گذرانند و عمر گرانبها را با دلبستگی های دنیوی معامله نمی کنند.
در این کشتی پر تلاطم جهان هستی بهترین پیام کلام الهی قرآن است.انسان برای نجات کشتی حاضر است کالاهای بی ارزش را به دریا برزید تا کشتی سالم به ساحل برسد اما چیزهای گرانبها را حفظ می کند.انسانی سالم به مقصود خود می رسد که راهش قرآن و هادیش پیامبر اسلام باشد.
قرآن همانند یک فانوس خاموش است که توسط پیامبران روشن می شود و موجب روشنایی می گردد.قرآن علاوه بر محکمات دارای آیات متشابه است.که نیاز به تفسیر و معرفی منظور آن آیه است.لذا وجود پیام آوران الهی لازم است تا حقیقت آیه را بیان کنند.
بعصی از آیات الهی دربسته و خلاصه بیان شده است.مثلا نماز را بپا دارید.احادیث هستند که کلیات آیات را می شکافند و تفسیر و تعبیر می کنند.همانگونه که تنها خاک امکان شکفتن دانه و سر سبزی آنرا گیاهان را دارد .چهارده معصوم هم تنها کسانی هستند که امکان تفسیر صحیح آیات قرآن را دارند.
امیر المومنین می فرمایند آیات قرآن دو دسته هستند.یک دسته را همه باید بدانند که در عالم هیچ چیز بدون اراده خداوند نیست و گرداننده جهان هستی خداست.دسته دیگر آیات هستند که نداستن آنها موجب باز خواست نمی شود ،مثلا حقیقت روح چیست.
بعضی آیات هستند که اشاره دارد بر اعمالی در زمان خاص،همچون روزه، و عده ای
زمان خاص ندارد،چون عدالت خواهی.بعضی احکام در سنت بوده که بعدا توسط قرآن آسان تر شده و یا آیاتی بوده در قرآن که بعدا در سنت سختر شده.لذا نقش مفسرین برای بیان حقیقت در زمان های گوناگون لازم است.
در قرآن آیاتی است که چهارده معصوم مشخص کرده اند که کم آن خوب است و زیادتر آن مجاز و بسیار خوب است،همچون انفال و قرائت قرآن.

بشنو از اهل یقین و معرفت
نی زهر بیگانه و شیطان صفت
بشنو از قرآن و عترت رمز و راز
راه و رسم زندگی و منزلت


حج

واجبات از دو طریق معرفی می شوند.آن دسته واجبات که خداوند در قرآن می گوید را فریضه گویند.دسته دوم واجباتی است که از طریق سنت بیان می شود.حج از جمله فریضه هاست.
امیر المومنین می فرمایند خانه خدا برای همه موجودات و حتی گیاهان خانه امن است. کسانی که برای اعمال حج به مکه می روند همانند مرغانی می مانند که با شتاب به لانه خود می روند.
انسان در تعیین زمان حج،اعمال حج و محل حج نقشی ندارد و از طرف خداوند مشخص شده است.حج یک علامت و نشانه ای از تواضع انسان در مقابل عظمت خداوند است.حقیقت حج بی خود شدن است.از خود جدا شدن است.
امیرالمومنین می فرمایند همه این توفیق را پیدا نمی کنند که به زیارت خانه خدا مشرف شوند.خداوند مهمانان خود را گلچین می کند تا صفات حیوانی را از آنها بیرون و صفات الهی را جایگزین کند.خانه خدا جایی است که پیامبران الهی در آنجا ایستاده اند و به عبادت خداوند مشعول بودند.توی انسان می خواهی پا روی جای پای آنها بگذاری.
امیر المومنین می فرمایند انسان هایی که به دور خانه خدا در زمین طواف می کنند . بطور مشابه فرشتگان به گرد عرش الهی می چرخند.حج داد و ستدی است که تکبر و خود بزرگ بینی ها داده می شود و در مقابل بندگی و توفیق عبادت و زیارت حق تعالی گرفته می شود.
پیامبران هر کدام برای امت خود از خداوند چیزی خواستند.حضرت موسی تقاضای آب و حضرت عیسی تقاصای نان ،اما حضرت محمد تقاضای مغفرت و آمرزش برای امت خود در حج نمود.پیغمبر گرامی می فرمایند که خداوند کعبه را الم و پرچم خود قرار داد تا مردم تنها زیر یک پرچم باشند.همینکه نام اسلام برده می شود، توجهات به خانه کعبه می رود.
خداوند ورود به این خانه را بر مسلمانان واجب نمود.آن هم با آدادب و اعمال خاص خود.

حج تجلی گاه روز محشر است
خود مثالی از سرای دیگر است 
طوف و قربانی ز حج اصغر است
طوف حق اما ز حج اکبر است


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:55  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۱۰)
آسمان

رشد انسان در افتادگی و تواضع در برابر اهل معرفت است.انبیا آمده اند تا چشم مردم را باز کنند برای اینکه حقایق هستی و قدرت خدا را ببیند و متعاقب آن تنها بندگی حق تعالی را انجام دهند.وقتی یک دانه گندم را در خاک می گذارند.آن شکافته می شود و با رشد و تعالی خود خوشه های گندم می دهد.انسانها نیز اگر یک قدم به خدا نزدیک شوند،و از سرچشمه معرفت الهی قطره ای بنوشند،آنگاه رشد و نمو می کنند و علاوه بر خود دیگران را نیز به فیض می رسانند.
امیر المومنین می فرمایند یکی از قدرت های خداون،ایجاد آسمان های رفیع است.در روز روشن و در شب هنگام ستارگان زیبایی خاص و نقش و نگار این سقف هستند.در حقیقت آسمان نگارخانه خداست.

خدا خالق شمس و ماه و جهان
خدا صاحب عرش و فرش خزان
دهد روزی بر آنچه روی زمین
خدا باعث هستی و روح و جان

حیات

امیرالمومنین می فرمابند خداوند اسباب حیات و زندگانی را برای بشر فراهم نمود.همچون آب شیرین که توسط باران به تدریج فرستاد و آنها را در زمین تا عمق محدود فرو برد و برای انسان ذخیره نمود.از قدرتهای خداوند این است که از دل آبهای شور آبهای شیرین را فرستاد تا مزارع سر سبز و موجودات امکان بهره مندی پیدا کنند.حتی شوری آب دریا ها نیز حیات بخش هستند.اوست که با توجه به شرایط گاهی آب را شیرین و گاهی شور می کند.اگر آب دریا ها همانند رودخانه ها شیرین بود ،آنگاه خطر فاسد و آلوده شدن آن حجم عظیم آب وجود داشت.چنانچه آب دریا ها متعفن می شد حیات و زندگانی انسان ها را به خطر می انداخت.آب های شور در مقابل آبهای شیرین در برابر آلودگی ها مقاوم تر هستند.لذا می توان به علم و آگاهی خداوند از بدو خلقت پی برد.
انبیا آمده اند که این نشانه های قدرت خداوند را برای مردم بازگو کنند تا انسانها به عظمت او پی ببرند و تنها بندگی خداوند را انجام دهند.
از دیگر قدرتهای خداوند شکافندگی زمین و خارج شدن گیاهان است. گیاهان بسیار ضعیف الجسه از سختی خاک بیرون می آیند.خداوند در قرآن می فرماید ما آب باران را فرستادیم و سپس زمین را شکافتیم تا گیاهان رویانده شوند.
از دیگر نشانه های خداوند،هوایی است که همه انسانها تنفس می کنند.این هوا ترکیب چند گاز است با میزان مشخص.چنانچه نسبت این گازها تغییر کند نه تنها موجب تداوم حیات نمی شود بلکه انسان را با هلاکت می رساند.
حتی آبی که عامل حیات است از ترکیب دو گاز سوزان است که با نسبت های معینی ترکیب شده اند.یکی می سوزاند و دیگری می سوزد.لذا کافی است انسان به عظمت و علم خدای متعال پی ببرد که چگونه از دو گاز سوزان عامل حیات را بوجود آورد.
اگر به هر چیزی که خدا خلق کرده است به دقت انسان نگاه کند، به قدرت و علم خدا پی می برد که چقدر به دقت و زیبایی ایجاد شده است.

دیر فهمیدم که مرگ آید بسوی هرکسی
دیرفهمیدم که رزق ما رسد حتی خسی
دیر فهمیدم  که  ایزد  ناظر  احوال ما
پس چرا هر روز و شب  دل واپسی

راهنما

همانطوریکه پرندگان بدون پر نمی توانند پرواز کنند.انسان ها نیز بدون راهنمای اولیای الهی و انبیا امکان طی کمال ندارند.همواره از بدو خلقت پیامبران و امامان و انسانهای کامل بعنوان حجت و راهنمای بشر وجود داشته است.زمین بدون حجت نمی تواند باشد.
خداوند اگر پیامبری را هم در مقطعی نفرستاد.کتاب او را به جا گذاشت تا مردم به گمراهی نیافتند.همانند پیامبران اولو العزم که از آنها کتابهایشان باقی است.
در یک زمان ممکن است چندین انسان کامل باشند.ولی همواره یک نفر امام جامعه بوده است.همانند زمان امام حسن و امام حسین که هر دو انسانهای کامل بودند.اما تا زمانی که امام حسن زنده بود ، ایشان امامت جامعه را بعهده داشتند.

نان و نمک و  فدک، غم زهرا نیست
غصب سمت و حکومت مولا نیست
گمراهی  و دوری از ولایت باشد
در مکتب او دغد غه ی دنیا نیست


سایه خدا

امیر المومنین می فرمایند،پبامبرانی که مبعوث می شدند در کتاب و گفتار خود وعده ظهور پیامبران بعدی با صفات آنها را می گفتند.در تورات حضرت موسی به یهودیان بشارت داده شده که آخرین پیامبر بنام احمد به پیامبری مبعوث می گردد.او در مکه بدنیا می آید و به مدبنه هجرت می کند.همچنین در انجیل هم اشاره دارد به آمدن آخرین پیامبر دارد.تا اینکه زمین بدون امام و پیام آور الهی نباشد.
زندگی انسان ها دو گونه است.بعضی ها رفتارشان همانند تیر اندازی کهتیر های خود را به سایه یک پرنده هوایی برای شکار آنپرتاب می کنند.عمر اینان همانند صندوق تیر است که با هر تیری که به طرف سایه پرتاب می کنند.بتدریج تیر ها تمام می شود و هر گز پرنده ای را نمی توانند شکار کنند.دسته دوم کسانی هستند که خداوند سایبان آنهاست و سایه خدا پیامبران الهی و امامان هستند.با رفتن به دنبال سایه خدا کسب معرفت می کنند و امکان پرواز و شکار هستی را پیدا می کنند.

دیر فهمیدم که دانش نیست در حمل کتاب
دیر فهمیدم زمان طى شد ومن در منجلاب
تا به کی غافل بمانم اندر این دنیای پست
دیر فهمیدم  که دنیا نیست چیزی جز سراب

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:54  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه(۹)
ابلاغ رسالت

خداوند از بین فرزندان حضرت آدم ،افرادی را بر گزید و مسئولیت و رسالت ابلاغ احکام و دستورات الهی به مردم را به عهده آنها گذاشت. البته قبل از ابلاغ رسالت آنها را از نظر روحی آماده نمود. بعلاوه خداوند ظرف وجودی آنها پاک دید و لذا برای پذیرش پیامهای الهی آماده نمود.از آنها خواست که پیام الهی را بعنوان یک امانت در اختیار بگیرند و بدون هیچ کم و کاست کردن آنها به مردم انعکاس دهند و آنرا عملیاتی کنند.
سوالی که ممکن است مطرح گردد اینکه چگونه از خواهر و برادر اولیه که محرم بودند ازدواج صورت گرفت.امام سجاد می فرمایند همان کسی که زمانی حرام اعلام کرد می تواند در زمانی دیگر در شرایط خاص بلامانع بودن آنرا اعلام کند.

 اگر خواهی شوی محبوب جانان
تلاوت کن کلام و ذکر سبحان
چو توام باعمل با فهم گردد
بود راه نجات و دفع شیطان


عهد با خدا

خداوند زمانی که به انسان عقل داد از او بندگی خواست.بدون اینکه خداوند ذکر کند، یک عهد و پیمان نانوشته ای شکل گرفت. همانند وقتی که ارباب به غلامش در باغ بیلی می دهد،غیر مستقیم می گوید برو زمین را شخم بزن و از او کار می خواهد و اگر انجام ندهد مواخذه می شود.رابطه ما با خدا و عقل نیز مشابه است.خداوند به انسان عقل داده تا آنرا بکار گیرد و با تفکر به خدا پی ببرد و بندگی او را بجا آورد و از شیطان تبعیت نکند.این عهدی است که قرآن به آن اشاره دارد.
هر چیزی که انسان را از خدا جدا کند بت است.اگر انسان بجای تنها بندگی خدا، بندگی انواع بت ها را نیز بکند.او عهد شکنی با خدا کرده است.در نتیجه باید منتظر عقوبت باشد. ممکن است بت انسان پول باشد یا پست و مقام باشد.
نقش شیطان در رابطه با انسان دو چیز است.اول اینکه با حیل گوناگون انسان را از شناخت به خدا و کسب معرفت الهی دور می کند.دوم اینکه انسان را با طرح مسائل گوناگون از عبادت خدا دور می کند.
امیرالمومنین می فرماید بخاطر عهد شکنی انسان ها با خداوند و تبعیت آنها از شیاطین گوناگون ، خداوند پیامبرانی را بطور متوالی تعیین نمود تا ضمن ابلاغ پیام الهی به مردم آنها را هدایت کند تا فقط بندگی خدا را بجا آورند و از شر شیطان رهایی یابند.

دیر فهمیدم که  عصیان کرده ام در بندگی
دیر  فهمیدم  که تنها  اوست  اندر  زندگی
ای بشر تا کی اسیر این و آن و نفس خود 
دیر فهمیدم زمان طى شد و ما در بردگی


بعثت پیامبران

انسان به تن خود خیلی غره است.اما تن بدون روح زود متعفن می شود.لذا روح اصل و تن فرع است.اگر تن حرکت و طراوتی دارد به خاطر روح است.مولانا می گوید انسانها نقش تن و امیر المومنین نقش جان دارد.لذا اگر بخواهیم معرفت الهی را کسب کنیم،باید با سخنان او آشنا شویم.
فطرت انسان خدا جوی است و هر چه بوی نا خدایی دارد پس می زند.همانند شکر و روغن که اولی در آب حل می شود و دیگری روی آب معلق است و جذب آب نمی گردد.لذا انسان بدون باور به خدا افسرده می شود.لذا خداوند پیامبران را مبعوث کرد تا پیمان فطری افراد با خدای متعال را به آنها متذکر و یاد آوری کنند.
پیامبران مبعوث شدند که یاد آور شوند که انسانها دارای بالاترین مرتبه در جهان هستی هستند.لذا خود شناسی برای خدا شناسی لازم است.انسانها بخاطر عدم شناخت و ارزش خود ،خویشتن را به چیزهایی بی ارزش براحتی می فروشند.براحتی تحت تاثیر وسوسه های شیاطین گوناگون قرار می گیرند و بجای بندگی خدا،بنده هوای نفس می کنند.

اگر خواهی جمال دلربا را
اطاعت کن ولی و مصطفی را
تفکر پیشه کن با زهد و تقوا
اگر عاشق شوی بینی خدا را


هدایت عقل ها

امیر المومنین می گوید پیامبران آمدند تا بگویند چرا باید بندگی خدا کنند و فقط از او کمک و یاری بخواهند.آنها علت آمدن ورفتن به این دنیا را برای ما تبین می کنند.پیامبران حجت خدا هستند تا مردم روز قیامت نگویند عقل تنها برای شناخت و بندگی خدا کافی نبود.آنان هدایت گر عقل های انسان هستند و دارای عقل کل می باشند.انبیا آمده اند تا عقل ها را شکوفا کنند.انبیا نیامدند که جلوی تفکر و عقل را بگیرند.بنابراین یکی از رسالت پیامبران بارور کردن و شعله ور کردن عقل های انسانها می باشد.عقل انسانها همانند ذعال ها زیر خاکستر می ماند.انبیا با جابجا کردن خاکستر آنها را شعله ور می کنند.
عقل دو کار می کند.اول اینکه مجهولات را برای انسان معلوم می کند.دیگر آنکه این معلومات را کنار هم قرار می دهد و نتیجه مطلوب را بدست می آورد.انبیا می گویند که شما دنبال چه مجهولاتی بروید تا رستگار شوید. در حقیقت فکر و اندیشه انسانها را جهت می دهند.کار دیگر انبیا این است که کمک می کنند که معلومات را چگونه استفاده کنید تا به مقصد برسید.در حقیقت انبیا راهنمای عقل ها هستند.
مولانا می گوید تن انسان همانند مشک دوغ است که با چربی مخلوط است.در نگاه اول تنها دوغ دیده می شود.اما با تکان دادن مداوم کره از دوغ جدا و بالا ی دوغ قرار می گیرد.انبیا هم برای انسانها نیز همین نقش را دارند.آنها با سخنان خود و راهنمایی های خود عقل انسانها و حقیقت آنها را به تدریج رو به کمال هدایت می کنند بطوریکه تن ها مرکب عقل ها گردند.

از وجود اقدس شمس الهدی
می شود عالم پر از نور و صفا
بیرق ختم رسولان در کفش
تا کند دین خدا را او به پا

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:54  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۸)
نقش شیطان

خداوند جوارحی به ما داد تا توسط آنها سیر الی الله کنیم.خداوند قبل از خلقت انسان به فرشتگان گفت که بنا دارم انسانی از خاک خلق کنم.شما ها پس از دمیدن روح به او که جانشین من روی زمین است سجده کنید.لازم به ذکر است که منظور از سجده کردن فرشتگان بر آدم ،داشتن حداکثر تواضع است.همانند انسان ها که برای نشان دادن حداکثر تواضع در مقابل خدای متعال به سجده می روند و سر به خاک می گذارند.
در زمان مقرر خداوند به ملائک دستور سجده و بزرگداشت آدم را اعلام نمود.همه بجز شیطان سجده کردند.آتش خشم، شیطان را فرا گرفت و امتناع از سجده بر آدم کرد.او گفت که من از آتش خلق شده ام و بر آدم که از خاک خلق شده برتری دارم.شیطان از خدا فرصت خواست.خداوند هم به او این مهلت را تا زمان معینی به او داد.
هوای نفس در انسان توسط وسوسه های شیطان شعله ور می شود.همانند ذغال که توسط باد روشن می شود.لذا هوای نفس و وسوسه های شیطانی دو چیز متمایز هستند.
خداوند شیطان را کنار انسان قرار داد تا درون انسان شفاف و روشن شود و خود را در آزمون های گوناگون خوب نشان دهد.
نقش شیطان همانند غربال است.همانطوریکه غربال آشغال را از گندم جدا می کند.شیطان نیز با وسوسه های خود ،انسان های گوناگون را تفکیک و مشخص می کند.

دل اگر رنجیده شد، کی مى توان ترمیم کرد
آدمی چون رانده شد، کی مى  شود تعلیم کرد
در جوار حق شدن، تسلیم شرط لازم است
روح و جان یاغی بود، کی می توان تسلیم کرد


سقوط انسان

هر قدر انسان پاسخ منفی به وسوسه های شیطان بدهد مقاوم تر می گردد و موجبات رشد خود را فراهم می کند.امیر المومنین می فرمایند،پس از خلقت انسان،خداوند او را در سرایی با امکانات زیاد مستقر نمود.آدم با آرامش و خوشی به زندگی و حیات دنیوی ادامه داد. خداوند به آدم در رابطه با وسوسه های شیطان هشدارهای جدی به آدم داد.
اگر به شیطان همانند کیسه بوکس نگاه شود.بوکسر با ضرباتی که به آن می زند.موجب تقویت خود و آمادگی برای آزمونی سخت برای مبارزه با حریفی مقتدر در میدان نبرد را فراهم می کند.شیطان با صورتی موجه و زیبا به انسان نزدیک می شود.سپس با وسوسه و توجیه های گوناگون انسان را مرتکب انجام خطا و گناه می کند.
شیطان علت دشمنیش با انسان بخاطر حسادت به جایگاه و مقام و موقعیت انسان در بهشت نخست بود.شیطان از همنشینی فرشتگان با آدم و تواضعشان به او حسادت می کرد.اگر چه شیطان با عدم تبعیت از دستور خداوند به خود ظلم کرد،ولی او موجب ارتقای انسانهای فرهیخته گردید.انسان حسود بجای اینکه تلاش کند خود را ارتقا دهد سعی می کند دیگران را همسطح خود کند.
شیطان با وسوسه هایی که در آدم ایجاد کرد یقین او را به شک تبدیل کرد و بین انتخاب سخن خدا و سخن شیطان دو دلی در آدم ایجاد کرد.با این کار آدم شادی و سرور را از دست داد و ترس و دلهره را برگزید.انسان در معامله با شیطان،عزت و وقار و یقین را می دهد و متقابلا ذلت و سستی و شک و ترس را بدست می آورد.
پس از تبعیت آدم از شیطان،خداوند امکان توبه را برای انسان فراهم نمود.به او نحوه ارتقا و بازگشت به خود و نحوه دوری از شیطان را آموخت.همانند انسان و طوطی،ما به طوطی سخن گفتن را یاد می دهیم و طوطی با تکرار آن سخن ،ارزش پیدا می کند و نزد صاحبش قرب و جایگاهی پیدا می کند.خداوند گفت در صورت توبه کردن امکان بازگشت به بهشت برین برای تو هست.البته با توجه به اینکه انسان از خاک است ،بهشت اولیه او در زمین بوده است.
خداوند از حق خود در آخرت با توبه می گذرد.اما از حق مردم در دنیا نمی گذرد.باید حق الناس در همین دنیا ادا و قصاص شود.اگر کسی را از عرش به فرش آوردی و آبروی کسی را به ناحق ریختی باید در همین دنیا تقاص آنرا بدهی و بی آبرو شوی.

تهمت مزن ای دوست گرفتار شوی
مردار خوری وبی جهت خوار شوی
غیبت اثر وضعی و روحی دارد
با انس به آن،  شقی و بیمار شوی

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:53  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
مجموعه برداشتهایی از نهج البلاغه(۷)
خلقت نخستین انسان

امیر المومنین می فرمایند که خداوند پس از خلق ملائکه ، انسان را خلق نمود.خداوند امر کرد چهار نوع خاک سخت،نرم،شور و حاصل خیز را با آب مخلوط شوند بطوریکه تمام خاکها مرطوب گردند. سپس به آن مخلوط خاک و آب شکل انسان داد.بعلاوه مفاصل را در آن ایجاد نمود.نهایتا سایر اجزا را اضافه کرد و شکل پدید آمده را روی زمین خشک نمود و مجسمه ای از انسان پدید آورد.سپس در آن روح دمید و اولین انسان خلق شد. همانند کوزه گری که پس از ایجاد کوزه در آن آب می ریزند.
بدیهی است که انسان های بعدی، از نطفه انسان پدید آمدند.همانطوریکه خداوند از خاک و متعاقب آن از قطره ای آب گندیده ،می تواند انسانی را خلق نماید که جانشینی او بر روی زمین را بعهده بگیرند.او می تواند در روز قیامت هم انسانها را دو مرتبه زنده کند.

ای داده شده، ز عالم ذر تو حیات
ای آمده ای ، بهر کمال و حسنات
در عالم ذر، به حق بگفتی یکتا
تا عذر نیاوری، به وحدت در ذات 

تکامل انسان
خداوند چشم و جان را به ما داده تا او را ببینیم و تنها به امور دنیوی توجه نکنیم .شما یک طفل را ببینید دوان دوان می دود ،ممکن است چند بار هم به زمین بخورد،تا به دامن مادر برسد و در آغوش او قرار گیرد.انسان ها نیز اگر بخواهند مورد لطف خدای متعال قرار گیرند باید به سوی چهارده معصوم حرکت کنند ،اگر چه در طی این راه ممکن است سختی ها نیز باشد،تا از معرفت الهی مست و سیراب شوند.
انسان ها با توجه به شرایط و محدودیت خود علم را در قالب فرضیه بیان می کنند و احتمال تغییر فرضیه با گذشت زمان وجود دارد.اما دین سخن خود را در قالب نظریه می گوید و با گذشت زمان تغییر نمی کند.امیر المومنیین نحوه خلقت انسان را شفاف و روشن بیان می کند.در صورتی که علم با شک و تردید و احتمال نحوه خلقت انسان را بیان می کند.با گذشت زمان نظریه تکامل انسان از میمون به انسان با پیدا شدن مجسمه سر انسانهای گذشته دچار خدشه قرار گرفت.
امیر المومنین می گوید بعد از اینکه جسم انسان از آب و گل شکل گرفت و برای مدتی رها شد ،آنگاه در زمان معینی خداوند در آن آب حیات بنام روح را قرار داد.از بس که روح لطیف و بی نهایت طلب و تواناست ، خداوند آن را به خود نسبت می دهد.انسان تنها موجودی است که خواسته هایش پایان پذیر نیست.با کنجکاوی و ایجاد وسیله مناسب،روزی دریا را طی می کند،روزی هوا را در می نوردد،روزی زمین را می شکافد،روزی هسته ها را متلاشی کرده و انرژی از آن خارج می کند و بطور کلی دنبال حقیقت های نا شناخته است و تلاش می کند که علل آنرا کشف کند.
انسان در عالم های گوناگون سیری ناپذیر است .خواه عالم شهوت باشد،یا قدرت و یا علم و دانش باشد.هر چه بیشتر بداند،عطش بیشتری پیدا می کند.همانند قدح است که هر چه بطرف بالا می رود وسعت بیشتری دارد،هر قدر آگاهی شما به علم زیادتر می گردد ،به موازات سوالات و مجهولات شما نیز بیشتر می گردد.
بی نهایت طلبی انسان از ویژگی های عقل است.کار علم این است که عقل را شکوفا می کند.دل جای خود را دارد.کار دین این است که دل را شکوفا می کند.این بی نهایت طلبی دل است که انسان را به عالم معنا می برد و او را یک انسان کامل می کند.هنر دین این است که این بی نهایت طلبی انسان را جهت می دهد و آنرا شکوفا می کند و موجب رشد معنوی انسان فراهم می گردد.
خداوند چنین چیزی را به جسد آدمی دمید که می تواند کوچکترین ذرات جهان را ببیند و آنرا بشکافد.همچنین دورترین نقاط جهان را ببیند و آنرا به تصویر بکشاند و صدای آنرا بشنود.
حضرت علی(ع) می فر مایند خداوند علاوه بر قدرت زیاده خواهی که تنها به انسان داده است.قدرت تخیل و حافظه و ذهن را به او داده است تا بتواند جهان هستی را در ذهن خود متصور کند و در صورت لزوم به اسرار آن پی ببرد و موجب خلاقیت خود و کشف حقایق هستی شود.انسان با بکار بردن افکار خود بر زمین و آسمان و دریا تسلط پیدا می کند.خداوند اجزایی در بدن انسان قرار داده است که در اختیار روح او قرار گیرند و می توانند موجبات رشد انسان را فراهم کند.انسان با تفکر می تواند حق را از باطل تمیز دهد.همچنین با حواس گوناگون موجب تشخیص خواص اجسام گردد.انسان ها اگر چه از نظر ظاهر بهم شباهت دارند ولی از نظر خصوصیات اخلاقی ورفتاری و گفتاری متمایزند.این جمع اضداد بطور مسالمت آمیز در کنار هم زندگی می کنند.
خداوند در انسان امزاج چهار گانه قرار داده است که با تغییرات آنها اطبای سنتی به بیماری افراد پی می ببرند.در جامعه نیز این چهار صفت وجود دارد.بعضی ها خون گرم و خوش اخلاق،بعضی ها خون سرد و بد اخلاق،بعضی ها پر جوش و پر تحرک .در مقابل بعضی ها تنبل و بی تحرک.

تجلی حق، در صفات خداست
نه در ذات و ،نه جلوه هاست
ملک می دمد ، روح رابر بشر
باذن خدا، آدمی را بقاست


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:52  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۶)
خلقت جهان


چهارده معصوم همگی همچون خورشید، منبع نور هستند و می توانند به دیگران نور دهند.یعنی هم نور هستند و هم نور می دهند.

نهج البلا غه حضرت علی (ع) نوری است که به بشریت هدیه نموده شده است.

در نگاه امیر المومنین،خداوند همانند نقاشی است که روی یک بوم با آب رنگ و قلم مو، اشکال گوناگون را نقاشی می کند.با این فرق که او بهترین نقاش است و نقاشی او به بهترین وجه ترسیم و دارای حیات هستند.

خداوند جهان هستی را نیز ابتدا با ایجاد یک فضا، همانند بوم، و سپس با آب خاصی ،همانند رنگ، وبوسیله باد ،همانند قلم مو، ایجاد نمود.سپس امر نمود که قدرت باد

برابر قدرت آب گردد تا امکان مهار تلاطم آب مقدور گردد. همچنین توسط باد نیز آب را جابجا می نمود.این آب در ظرفی از هوا قرار گرفته بود.


ما همه موجیم و او دریا بود

ما همه صفریم او یک ها بود

آب دریا کی توان در ظرف ریخت

ما همه هیچیم او یکتا بود


نگاه واقعی و نگاه مجازی

نگاه ما با نگاه امیر المومنین در توصیف جهان هستی همانند حاکمی است که در قصر خود ماندگار است و از کاخ بیرو ن نیامده و دنیایی که او متصور است بر اساس گزارش هایی است که برای او می آورند.اما امیر المومنین همانند حاکمی است که از اقامتگاه خود خارج شده و پا به جهان بیرون گذاشته است.لذا نگاه ما به دنیا مجازی است و نگاه امیر المومنین به دنیا واقعی است.لذا توصیف جهان هستی او، یک توصیف واقعی و صحیح است و نه یک توصیف ذهنی.
امیر المومنین نحوه ایجاد هستی را آنقدر با قاطعیت و شفافیت توصیف می کند که او گویی همانند کسی است که ناطر بر شکل گیری جهان هستی است و آنرا بیان می کند.
ابر های آسمانی توسط باد بهم پیوند می خورند و منجر به باران می گردد.یا توسط باد گلها گرد افشانی می گردد و شکوفا می گردند. لذا می توان گفت این نوع باد زاینده است.به امر خداوند باد دیگری خلق شد که نازاینده و عقیم است.مانند بادی که در دریامی وزد و آب را تکان می دهد که از گندیدگی و سکون آب جلو گیری کند.یا بادی که داخل بدن باعث به جریان افتادن خون در بدن می گردد.این باد محدود و همراه آب است.

زمانی که خالق بشر آفرید
کمال هنر را به او درتنید
تبارک به خود گفت،صد آفرین
خداوند ،روحی به انسان دمید


خلقت آسمان

از امیر المومنین سوال شد که آسمان چگونه ایجاد شد .حضرت فرمودند از بخار آب تشکیل شده است.خداوند از کف های ایجاد شده از آب در اثر تکان شدید آب ، هفت طبقه آسمان را ایجاد نمود.این کف لایه بالایی آب است که در اثر حرارت ایجاد شده بر روی آب قرار گرفته می شود.همانند کف هایی که موقع جوشاندن شربت روی آن قرار می گیرند.
خداوند این کف ها را در فضای نامحدود بالای آب قرار داد و هفت طبقه آسمان را ایجاد نمود.خداوند پایین ترین طبقه آسمان را ثابت نگه داشتند. همانند سقفی که مانع سقوط ستارگان بر روی زمین گردد.خداوند می فرمایند:

منم خالق شمس و ماه و جهان
منم صاحب عرش و فرش خزان
دهم روزی بر آنچه روی زمین
منم باعث هستی و روح و جان


مقایسه انسانها و فرشتگان

اگر به مسیری که بخار آب که از روی دریا بلند می شود و سپس با وزیدن باد ابرها متراکم و نهایتا بصورت باران به زمین برمی گردد و موجب رشد و نمو گیاهان می شود دقت کنیم .در می یابیم که کلیه گیاهان با چند واسطه از بخار آب ایجاد می گردد.
خدایی که از بخار آب دریا می تواند گیاهان را خلق کند.همین خدا می تواند از آب خاصی همه اجزای هستی خلق کند.خداوند سربازان خود که ملائک هستند خلق نمود.اینان برخلاف انسان در آن واحد می توانند در چند جا دیده شوند.همانند خورشید که یکی است ولی در هر لحظه در سراسر جهان قابل رویت است.
فرشتگان امکان ظاهر شدن بصورت انسان را نیز دارند.که بحضور حضرت ابراهیم و یا حضرت مریم ظاهر شدند.
خداوند انسانها و حیوانات را بر روی زمین قرار داد و فرشتگان را در آسمانها قرار داد.فرشتگان انواع گوناگونی دارند.آنها همواره به عبادت مشعولند .البته نوع عبادتهایشان متفاوت است.عده ای از آنها همواره در حال سجده کردن هستند.عده ای همواره در حال رکوع هستند.عده ای هم در صفوف عبادت کنندگان هستند و نوع عبادتشان یکسان نیست.عده ای از فرشتگان هم دایم در حال ذکر و تسبیح خداوند می باشند.
فرشتگان مادی نیستند و همانند انسان خواب و خستگی در عبادت ندارند.اینان همواره پر نشاط و دچار فراموشی نمی شوند.لذا غفلت برآمده از فراموشی را ندارند.تمام موانعی که باعث می شود که انسان به نحو شایسته خدا را عبادت نکند در فرشتگان وجود ندارد.اگر انسان بتواند این موانع عبادت را از خود دور کند جایگاهی بالاتر از فرشتگان پیدا می کند.
اگر به ورزش اسب سواری دقت کنید دارای موانع گوناگون با ارتفاعات مختلف هستند.هر قدر اسب بتواند از مانع بلندتری پرش کند ، با ارزش تر است.انسان ها در مقایسه با فرشتگان اینگونه است.عبادت برای فرشتگان همانند حرکت اسب در جاده بدون مانع است ولی عبادت برای انسان همانند پرش اسب از موانع گوناگون است.به همین خاطر است که انسان می تواند جایگاهی والا نزد خدای متعال پیدا کند.

زمانی که خالق بشر آفرید
کمال هنر را به او درتنید
تبارک به خود گفت،صد آفرین
خداوند ،روحی به انسان دمید


مقایسه انسانها و فرشتگان

اگر به مسیری که بخار آب که از روی دریا بلند می شود و سپس با وزیدن باد ابرها متراکم و نهایتا بصورت باران به زمین برمی گردد و موجب رشد و نمو گیاهان می شود دقت کنیم .در می یابیم که کلیه گیاهان با چند واسطه از بخار آب ایجاد می گردد.

خدایی که از بخار آب دریا می تواند گیاهان را خلق کند.همین خدا می تواند از آب خاصی همه اجزای هستی خلق کند.خداوند سربازان خود که ملائک هستند خلق نمود.اینان برخلاف انسان در آن واحد می توانند در چند جا دیده شوند.همانند خورشید که یکی است ولی در هر لحظه در سراسر جهان قابل رویت است.

فرشتگان امکان ظاهر شدن بصورت انسان را نیز دارند.که بحضور حضرت ابراهیم و یا حضرت مریم ظاهر شدند.اینان همانند انسان مختار هستند و حق انتخاب دارند.از آنجائیکه معصیت نمی کنند ،نشان دهنده حق انتخاب آنهاست .آنها به حقیقت گناه اگاه هستند.

فرشتگان عقل دارند ولی شهوت و میل ندارند.در مقابل حیوانات شهوت دارند ولی عقل ندارند.انسان آمیخته فرشتگان و حیوانات است.نیمی ازحقیقت انسان از عقل و نیمی دیگر آن از شهوت است. عده ای عقلشان بر شهوتشان غلبه می کنند.اینان جایگاهشان از فرشتگان بالاتر است.متقابلا چنانچه شهوت انسان بر عقل انسان غلبه کند ،از حیوان پست تر می گردد.

خداوند انسانها و حیوانات را بر روی زمین قرار داد و فرشتگان را در آسمانها قرار داد.فرشتگان انواع گوناگونی دارند.آنها همواره به عبادت مشعولند .البته نوع عبادتهایشان متفاوت است.عده ای از آنها همواره در حال سجده هستند.عده ای همواره در حال رکوع هستند.عده ای هم در صفوف عبادت کنندگان هستند و نوع عبادتشان یکسان نیست.عده ای از فرشتگان هم دایم در حال ذکر و تسبیح خداوند می باشند.

فرشتگان مادی نیستند و همانند انسان خواب و خستگی در عبادت ندارند.عقل فرشتگان بر خلاف عقل انسانها خطا و تصمییم اشتباه نمی گیرد.اینان همواره پر نشاط و دچار فراموشی نمی شوند.لذا غفلت برآمده از فراموشی را ندارند.تمام موانعی که باعث می شود که انسان به نحو شایسته خدا را عبادت نکند در فرشتگان وجود ندارد.اگر انسان بتواند این موانع عبادت را از خود دور کند جایگاهی بالاتر از فرشتگان پیدا می کند.

اگر به ورزش اسب سواری دقت کنید دارای موانع گوناگون با ارتفاعات مختلف هستند.هر قدر اسب بتواند از مانع بلندتری پرش کند ، با ارزش تر است.انسان ها در مقایسه با فرشتگان اینگونه است.عبادت برای فرشتگان همانند حرکت اسب در جاده بدون مانع است ولی عبادت برای انسان همانند پرش اسب از موانع گوناگون است.به همین خاطر است که انسان می تواند جایگاهی والا نزد خدای متعال پیدا کند. 


زمانی که خالق بشر آفرید

کمال هنر را به او درتنید

تبارک به خود گفت،صد آفرین

خداوند ،روحی به انسان دمید

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:51  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۵)
علل خلقت جهان هستی

در املا فردی می گوید و دیگری متن را می نویسد و هیچ نو آوری در متن نیست.اما در انشا متن از تراوشات ذهنی فرد روی کاغد پیاده می گردد.خدای متعال جهان هستی را انشا نمودند و موجودی به او املا نکرده است.
انسان ها گاهی با اندیشیدن اثری را خلق می کنند.گاهی از تجارب دیگران بهره مند و اثری را ایجاد می کنند.گاهی هم از تجمیع حرکاتی اثری حاصل می شود.گاهی ضعف ها انگیزه یک اثر نو می شود. امیر المومنین می فرمایند خداوند جهان هستی را خلق نمود بدون اینکه به آن نیاز مند باشد و علل و انگیزه های فوق مخلوق را داشته باشد.زیرا اندیشیدن در یک موضوع برای موجودی همچون انسان است که شناخت و توانایی کامل به یک مو ضوع را ندارد.
خداوند عالم به همه چیز است و هیچگونه جهلی ندارد که نیاز به اندیشیدن همانند انسان را داشته باشد.خداوند فکر آفرین است.ایجاد هستی تنها بخاطر خواست خدا بود.مقایسه علل آن همانند انسان غلط است.
در اینجاست که نقش دعا معلوم می شود.زیرا تنها خواست خداست که امکان تغییر و اصلاح امور را دارد.بشر یک وسیله برای انجام امور است.

عابدم کن ، تا بیابم ، من جهت
  لایقم  کن، تا بجویم  ، من رهت
ای خدا ،من عاجز از دیدار تو
قادرم کن ،تا بیایم  ، درگهت


جمع اضداد

خداوند باغبان جهان هستی است.گیاهان گوناگون در زمان های مختلف، در زمانی که خداوند مقرر نموده است شکوفه می کنند.
انسان ها انتظار دارند که در هر لحظه که اراده می کنند،حاجت خود را برآورده کند.اما خدای متعال در صورت صلاحدید در وقت معین آنرا مستجاب می کند.خداوند هر چیزی را در وقت خودش انجام می دهد.این انسان ها هستند که آرامش خود را بهم می ریزند بخاطر اینکه درخواست آنها فورا جامع عمل به خود نپوشاند.
نباید انتظار داشت که انسان در گذشته های دور یا آینده های دور بدنیا می آمد.خداوند حیات ما را در این زمان تعیین کرده است.انسان جمع اضداد صفات است.حیات ما تا زمانی است که آنها در کنار هم مسالمت آمیز ادامه حیات می دهند.مرگ زمانی اتفاق می افتد که این اجزا نمی توانند در کنار هم قرار گیرند.برای مثال،نقش آب و آتش که از اجزای اصلی بدن انسان است همانندگرگ و میش است.
خداوند از ترکیب آب و باد و آتش و خاک و روح ، انسان را خلق نموده است.خدا ماده و روح را که سنخیت با هم ندارد کنار هم قرار داده است.تا زمانی که روح و جسم سالم هستند،حیات هم تداوم دارد.مرگ وقتی اتفاق می افتد که جسم دیگر قادر به جذب روح را ندارد.
آب از ترکیب اکسیژن و هیدروژن که متضاد هم هستند خلق شده و نمک از ترکیب دو سم ایجاد شده است.یکی موجب نشاط و تداوم حیات و دیگری باث ایجاد طعم در غذا می گردد.خداوند از جمع اضداد مخلوقات را بوجود آورد.دو عامل مثبت و منفی موجب ایجاد خلقت می شوند.
خداوند در کلیه مخلوقات خود غرایض و صفاتی را قرار داده تا بتواند نقش و ماموریت خود را در جهان هستی انجام دهد.مثلا در اسب صفت چابکی و در الاغ صفت کودنی را قرار داده تا امکان باربری در او باشد.یا در گیاهان عامل شفای انواع بیماری ها را قرار داده است.
خداوند با توجه به رسالت و ماموریت مخلوقات ، آنها رادر بهترین حالت در اشکال گوناگون و اندازه های متفاوت با صفات و ویژگی مورد نطر خلق نموده است.

تجلی حق ،در جهان ، شد عیان
تجلی ما ،عکس ما ،هر زمان
من و عکس من، قابل ر ویت اند
تجلی حق ظاهر و خود  نهان


آگاهی خداوند

صفات خداوند در چهارده معصوم تجلی کرده است.لذا به چهارده معصوم وجه الله گفته می شود.چون انسان ها با صفات خود معرفی می شوند.ظاهرا صورت انسان نیز از چهارده قسمت تشکیل شده است.
یکی از صفات خدا خبیر بودن است.خداوند آگاه به همه چیز حتی قبل از خلقت تا انتهای خلقت هر چیزی می باشد.او آگاه به نیت های ما نیز می باشد.
چنانچه انسان مطیع اوامر الهی باشد.خداوند با توجه به آگاهی به کلیه امور به ذهن انسان مطالبی را خطور می دهد تا مانع لغزش و خطای بنده او گردد.
خداوند از نزدیکی آب و خاک سبزی بوجود می آورد تا انسانها در کنار آنها لذت ببرند.انسانها نیز با نزدیکی دلهایشان به هم موجب شادی روح و روان همدیگر می شوند.
خوشا به حال کسانی که همدم چهارده معصوم باشند و از چشمه معرفت و صفات الهی آنها بهره مند شوند.

صبر و ایمان و کمک بر ماندگان
هر سه باشد از صفات صادقان
صبر انسان در سراشیب جهان
موجب رشد و کمال  بند گان


آب حیات

امام باقر می فرمایند که خداوند کلیه اجزای هستی را از آب خلق نمود.اما این آب،با آب نوشیدنی متمایز است.امام صادق می فر مایند آن آب حیات است.همانند انسان که شروع شکل گیریش از آبی بنام نطفه است که همه اجزای بدن اگر چه به ظاهر با هم سنخیت ندارند، ایجاد می گردد.
خداوند برای ایجاد جهان هستی ، ابتدا فضاهایی را ایجاد نمود.سپس با آب خاصی که بر ما معلوم نیست ،خورشید و ماه و ستارگان و کرات و بطور کلی تمام اجزای هستی را خلق نمود.
یکی از صفات خدا مصور است،یعنی خدا نقاش است.اگر به یک نقاش نگاه کنید،برای نقاشی ابتدا فضای را برای نقاشی بنام بوم ایجاد می کند.سپس با آب رنگ های گوناگون شروع به نقاشی کوه و چمن و آب در آن بوم می کند.خداوند نیز در قرآن می فرمایند، سر منشا تشکیل عرش و جهان هستی از آب است.البته چگونگی و خواص این آب چگونه است ، برای انسان ناشناخته است.
چیزی که قطعی است اینکه همان طوریکه امکان خلق انسان با آن دقت و پیچیدگی از یک قطره آب وجود دارد.ایجاد جهان هستی نیز با ویژ گی خاص خود از آب وجود دارد.عرفا گویند تجلی کامل حق در جهان هستی و انسان کامل است.لذا تشابهاتی در نحوه شکل گیری آنها وجود دارد.

به نام خداوند روح و روان
خداوند جان و خدای جهان
نباشد جز او لایق این ندا
سر آغاز هر کار در هر زمان

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:50  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۴)
وصف خدا

جهل یعنی قبول چیزی که واقعیت ندارد.وقتی که می گوییم خداوند دارای صفات گوناگون است.با عنایت به اینکه وجود و صفات دو چیز متمایز است ، خدای چند گانه را بجای خدای یگانه معرفی کرده ایم و این جهل است.
سوالی که مطرح می شود اینکه خدا در قرآن می گوید :
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند رحمان و خداوند رحیم.آیا این متناقض با سخن امیر مومنان نیست؟در پاسخ باید گفت خداوند به زبان مردم سخن می گوید.زیرا انسان دو گانه است.منظور خدا معرفی خدای بی نیازی است که هم رحیم است و هم رحمان و نه دو چیز متمایز.
برای مثال وقتی گفته می شود گل و یا سرخ،در ذهن دو چیز متفاوت خطور می کند.لذا گل زرد و گل سرخ دو گل متمایز از نظر ماست.اما خدا اینگونه نیست.همان خدایی که رحمان است همان خدا رحیم هم هست.
کسی که شناخت واقعی از خدا ندارد و صفات خدا را همانند صفات بشری تصور می کند.مثلا تصورش از خدای مهربان همانند مادر مهربان است.او در جهل است و خدایی را می پرستد که یگانه نیست.
اگر خدایی را با توجه به صفات تصور کنیم،آن خدا ی یگانه نیست.خدایی که قابل تصور باشد ،خدای واقعی نیست .چون او مافوق تصور است.این الفاظ و صفات خداوند ظروف معرفتی هستند که وقتی آنها را در مقابل خدای متعال بیان می کنیم.خداوند از رحمانیت و رحیمیت خود آن را پر می کند.چه بسا برداشت ما از رحمانیت و رحیمیت خداوند آن چیزی نباشد که ما در ذهن در تصور داریم.
وقتی مشغول خواندن نماز هستیم،باید اینگونه با شد که ما در مقابل خدایی که قابل تصور نیست ایستاده ایم .با گفتن اذکار گوناگون ظرف های خود را به او می دهیم که هر گونه که خواست آنرا پر کند.بشر عاجز از
فهم دقیق و معنای واقعی اذکار است.

نفی خود کردن و اثبات وجود
می شود موجب معراج و صعود
این بود معنی یکتا گهری
نیست معبود دگر بهر سجود


حضور خدا

هرکسی فدایی معشوق خود است و حاضر است برای معشوق خود فدا شود.نکته ای که هست معشوق افراد فرق می کند.
امیر مومنان نیز عاشق خدای متعال است.لذا جان خود را برای او می دهد.لذا سعی می کند خدای واقعی را معرفی کند تا فدایی های او با شناخت به طرف او و ادای وظیفه اقدام کنند.
• فرشتگان آنگونه که خدا هست ، خدا را عبادت می کنند.اما انسانها بخاط داشتن عقل و تصویر سازی صفات خدا ، در شناخت خدا قاصرند و دچار خطاا می شوند.لذا برای شناخت خدا ابتدا باید صفات بشری را که زاییده وجود ماست،از صفات الهی که در ذات و وجود خداست
تشخیص دهیم.
خدای مردم،معمولا خدای خود ساخته است که دارای صفات بشری متعالی است.خدای علی ،خدای بشری نیست.لذا سوالات بشری نیز در خصوص خدا ی غیر بشری بی معناست.لذا نمی توان از جا و مکان و اندازه و این قبیل سوالات در مورد خدا جویا شد.خداوند محیط بر هر چیزی است.لذا قرار داشتن خدا در جایی در تناقض با محاط
بودن خدا بر همه چیز است می گردد.

امام صادق می فرمایند جایی در جهان هستی پیدا نمی کنیدکه خدا نباشد.ممکن است سوال شود مانند چی؟در پاسخ باید گفت خدا یکتاست و مثل و مانند ندارد.در غیر اینصورت خدای یکتا نداریم.برای نزدیکی به ذهن، همانند جان انسان است که در تک تک سلول های زنده بدن جان انسان وجود دارد.اگر در یک سلول جانی نباشد آن مرده است ، همانند موی سر.
با تصور اینکه جهان هستی همچون کالبدی می ماند که خدای متعال در همه اعضای آن حضور دارد.اینکه چگونه است ،برای انسان محدود،توصیف نامحدود امکان ندارد.کسانی که خدای نامحدود را در علی محدود تصور می کنند در اشتباه هستند.تمام هستی در قلمرو خداست.او اگر در یک جای ثابت باشد نمی تواند در همه جا باشد.
خداوند را برای نزدیکی به ذهن انسان در قرآن به نور تشبیه شده است که دیدن هر چیز بدون نور امکان ندارد.لذا حیات هر چیز بدون وجود خدا امکان ندارد.لذا گویند خدا در همه جاست.اینکه چگونه است، برای بشر ناشناخته است.

به نام خداوند روح و روان
خداوند جان و خدای جهان
نباشد جز او لایق این ندا
سر آغاز هر کار در هر زمان


ارتباط وجود و موجود

مخلوقات خداوند در ابتدا نبوده اند ولی عواملی دست به دست هم داده اند تا موجودی بوجود بیاید.مثلا یک خوشه انگور در اثر فعالیت های انسان و استفاده از آب و خاک و هوا و عوامل دیگر ایجاد شده است.
اما وجود خداوند اینگونه نیست.او ازلی و از ابتدای خلقت موجود بوده و بر همه موجودات احاطه دارد.در حقیقت خداوند وجود مطلق است و عواملی او را ایجاد نکرده اند.خود خالق هستی است.
خداوند در قرآن کریم می فرمایند من همواره با شما هست.امیر المومنین این را تفسیر می کنند.اگر تلقی ما از کنار هم بودن همانند دو شی باشد کاملا غلط است.زیرا از یک سنخیت نیستند.منظور در کنار هم بودن،مشابه قرار گرفتن روح و ماده در کنار هم است.انسان بدون روح اگر چه همه اندام در زمان حیات را دارد ولی امکان ادامه حیات و حرکت ندارد.همانطوریکه بدون نور امکان دیدن اشیا نیست،بدون روح نیز امکان حیات نیست.در حقیقت خداوند از طریق بالاترین موجودات هستی بنام روح که بیشترین نزدیکی را به خداوند دارد.امکان حضور خود را در کل اشیای هستی مقدور می سازد.لذا با توجه به این نقش مهم که بود و نبود بستگی به آن دارد .گفته می شود خدا همواره با شماست.در حقیقت نماینده تام الاختیار خدا بنام روح در تک تک سلول های انسان همواره وجود دارد.اینکه روح چیست،بر ای انسان مشخص نیست.

خداوند باعث قوام و تکیه گاه انسان می گردد.همانطوریکه بند تسبیح موجب قوام تسبیح است.بدون ریسمان دانه های تسبیح از هم می پاشد.یا زمین تکیه گاه ساختمان است.ساختمان روی زمین با نقشه معینی بنا می گردد.
یکی از صفات خداوند قیوم بودن اوست.می توان گفت بوسیله صفات خداوند امکان شناخت نسبی از خدا پیدا می شود.زیرا انسان ها با امکاناتی که در اختیار دارند و تصوراتی که می توانند داشته باشند،امکان دارد که موضوعی را توصیف کنند که قابل فهم و درک برای انسان باشد.لذا برای شناخت خدا،شناخت صفات خدا لازم است.همانطوریکه برای معرفی و شناخت یک فرد دانستن صفات فرد اگر چه او را ندیده باشی کفایت دارد. و می توانی تصویری از او در ذهن داشته باشی.اما خداوند بر خلاف انسان وجودی است که قابل توصیف و قابل تصور نیست.
می توان گفت منظور از اینکه خدا با ماست این است که او محیط بر ماست و بدون تکیه بر او ما قوام نداریم.حتی اگر لحظه ای عنایت خود را از ما بردارد.مشابه بوم نقاشی و تصاویر آن، بدون بوم هیچ تصویری قابل نمایش نیست.همانطوریکه با اراده ما تصاویر ذهنی پاک و تصویر جدیدی قابل تصور ذهنی است.ارداه خداوند بر کل هستی نیز اینگونه است.اگر لحظه ای نظر خود را از چیزی بر دارد آن چیز از بین می رود.


ظرف خود را پر کن از می یا شراب

تا نگردد پر ز میل و اضطراب

دل اسیر شهوت و نفس و گناه

معرفت جو تا نگردد دل خراب


بینایی خدا

یکی از صفات خدا بصیر بودن است.فرق بینایی خدا و انسان این است که انسان پس از خلق چیزی می تواند آنرا ببیند اما خداوند قبل از خلقت نیز می بیند.برای مثال،نرم افز ار هایG.P.S این امکان را فراهم می کنند که بهترین مسیر حرکت برای رسیدن به مقصد قبل از حرکت را معین می کند.اما بدون این برنامه باید مسیر را طی کرد تا از وضعیت مسیر آگاه شد.
با عنایت به اینکه خداوند خالق انسان است.بعلاوه بصیر است.لذا بهترین مسیر برای خوشبختی در دو دنیا را می تواند خدا برای انسان معرفی کند.در صورتی که انسان نمی تواند بهترین راه را مشخص کند.قرآن بهترین کتاب و راهنمای بشر می باشد که با فهمیدن و عمل به آن امکان رشد معنوی و مادی انسان را نشان می دهد.
خدایی که بصیر به همه چیز است و قبل از خلقت هر چیز به خصوصیات آن آگاه است پناگاه مطمین و قابل اعتماد است.انسان توسط دیگران آرامش نسبی دارد.زمانی که آنها را از دست می دهد آرامش او بهم می خورد.اما خدا اینگونه نیست و تنهاست و عامل آرامش به مخلوقات است.هر لحظه می توانی با او در خلوت و تنهایی صحبت کنی و آرامش بگیری.


 کاخ و ویلا   کی دهد ، آرامش روح و روان

مال و ثروت کی شود، خوشبختی پیر و جوان

 می دهد آسایش و لذت به ظاهر مر تو را

 رو به دنبال کمال و معرفت  در هر زمان


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:49  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۳)
دین چیست

دین وسیله ای است که توسط آن نور الهی بر دلها می تابد و روح و روان را آرامش می دهد.
همانند انسانی که در اطاق تاریکی قرار دارد و روزنه ای بر دیوار وجود دارد که از طریق آن نور و هوا وارد اطاق می گردد و امکان تداوم حیات پیدا می کند.
سه قسمت اصلی بدن شامل عقل و ادراک،حواس چند گانه و اعضای بدن می باشد.با پذیرفتن دین ، دین روی هر سه قسمت تاًثیر می گذارد.برای عقل باور هایی رابوجود می آورد.برای احساسات و غرایض ما یک اخلاقیاتی ارمغان میدهد.برای اعضای بدن یک رویه برای آداب و رفتارما هدیه می آورد.
مجموعه ای از باورها و اخلاقیات و آداب ورسوم را که از طرف خدای متعال بوسیله پیامبران ابلاغ شده را دین گویند.برای شناخت دین ابتدا باید خدا را شناخت.در غیر اینصورت انسان به دین خود و نه دین خدا عمل می کند.
خداشناسی شروع تغییرات انسان از خود به خداست.با خداشناسی است که باورهای ما، اخلاقیات ما و آداب ما بتدریج تغییر می کند.گاهی خدا را قبول داری و گاهی خدا را باور داری.همانند اینکه شنیده ای شکر شیرین است و قبول می کنی, گاهی خودت می خوری و می گویی شیرین است.
گاهی شناخت انسان در صفات حق تعالی است و آنرا قبول می کنی، گاهی با تمام جوراح بدن نقش خدا را در زندگی درک و احساس می کنی و وجود خدا را باور می کنی که همه کارها بطور مستقیم یا غیر مستقیم توسط خدا هدایت می گردد.این شناخت از خدا محکم و استوار است.در صورتیکه شناخت توسط دیگران ممکن است پایدار نباشد.
اگر به انواع شیرینی جات نگاه کنید،اگر چه دارای صورت های گوناگون چون قند،نبات ...هستند.اما ریشه شیرنی تمام آنها تنها به خاطر شکر است.اگر انسان به این باور برسد که ریشه و سر منشا همه چیز بالاخص صفات الهی در یک چیز است و آ ن خداست.در اینصورت توحید او کامل می گردد واز خدا شناخت کامل کسب نموده است.
در این حالت است که دین خدا عمل می کند.

خدایا مصطفی گوید سخن چند
برای مردم و اصحاب در بند
کتاب دین و آیین خدا را
کلام وحی و آیات خداوند


اخلاص چیست

جهل همانند سایه همراه انسان است.تنها چیزی که می تواند آنرا از انسان دور سازد نور کلام اولیای الهی است.
منظور از اخلاص یگانه شدن برای خدای متعال است.لذا خدا را تنها عامل موثر در زندگی دانستن است.تنها اوست که منجی انسان است و تنها تکیه گاه واقعی خداست.
امیرالمومنین می گوید اوج خلوص وقتی است که صفات خدا را ذاتی بدانید.برای مثال،نگویی خدا مهربان است بلکه بگویی خدا عین مهربانی است.
گاهی می گوییم آب مرطوب است.گاهی می گوییم رطوبت در ذات آب است.آب بدون رطوبت آب نیست.خدایی که مهربان نباشد خدا نیست.لذا می توان گفت خدا دارای جمیع صفات است.
بنابراین اوج خلوص آدمی،نفی توصیف خدا توسط صفات اوست، بلکه خدا راعین صفات متعالی دانستن است.شما وقتی خدا را با صفات گوناگون توصیف می کنی.در حقیقت خدای چندگانه را بیان می کنی.دیگر خدای یگانه را معرفی نمی کنی.
همانگونه که یک فرش توسط تار و پود در یک چهار چوب معین بوسیله نخ ایجاد می گر دد و سپس توسط یک نقشه خاص با بکار بردن نخ های رنگی گوناگون و پس ازبافتن کامل فرش تصویر روی فرش مشخص می شود.
انسان ها نیز دارای تار و پود عقل و غریزه هستند.این دو هستندکه در هم آمیخته شده اند که با گذشت زمان باعث می شوند که انسان کامل گردد . تا دیگران بتوانند از وجود آنها فیض ببرند.اگر عقل نباشد،می شویم حیوان.اگر غریزه نباشد می شویم فرشته.
صفات آدمی همانند نقش و نگار فرش است.اینهاست که با قرار گرفتن کنار هم با ترتیب خاص،موجب نقش آفرینی می گردد.
لذا گفته می شود افراد با توجه به صفات خود مشخص و معرفی می گردند.
بنابراین وجود آدمی از عقل و غریزه است اما صفات او متمایز وجود اوست.همانند پارچه و گل های پارچه.لذا انسان ممکن است یک صفت خاصی،مثلا زیبایی داشته باشد ،ولی عاقل نباشد.لذا می توان گفت انسان موجودی دوگانه متشکل از وجود و صفات است که با هم متمایز هستند.بعلاوه صفات پس از وجود کسب شده اند.
خداوند بر خلاف انسان دو گانه نیست، بلکه یگانه است.یعنی صفات و وجود خدا در ذات یکتای خداست و ذات خدا برای انسان مشخص نیست.لذا حضرت علی می فرمایند اوج خلوص در یگانگی خدا از همه جهات است.چنانچه صفات را از وجود خدا جدا بدانیم، دو خدایی مطرح می شود و صفات خدا اکتسابی می شود و این متناقض با توحید است که تنها یک خدا وجود دارد.


از بهر بهشت، کی کنم سوز و گداز

از بهر خدا، من روم  سوی  نماز

از بهر بهشت ، یا که  از دوزخ گرم

هر گز نکنم، عبادت و راز و نیاز


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:47  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۲)
پیام نهج البلاغه

اگر به حقایق و محتوای نهج البلاغه با دقت بنگریم به دنیایی از معرفت و حقیقت پی می بریم. هر خطبه آن همانند کجاوه ایست که درون آن یک لیلی نشسته است.مجنون می خواهد که عاشقانه و دیوانه وار به طرف این کجاوه برود و پرده را بالا زند و لیلی خود را ببیند.
منظور از نعمت های الهی به چیز هایی گفته می شود که با روح و جسم انسان سازگار باشد.مثلا گوشت گوسفند سازگار و مفید برای جسم انسان است ولی شراب سازگار و مفید نمی باشد.لذا در شریعت آنچه برای سلامتی جسم یا روح همواره مضر است حرام و نعمت محسوب نمی شود.
آنچه خداوند به انسان می دهد نعمت است.گاهی به ظاهر برای انسان نعمت نیست ولی اگر دقت کنیم آن برای انسان مفید و سازگار است.مثل عسل و سرکه که ضد یکدیگرند ولی با توجه به حالات بدن ممکن است در یک لحظه برای بدن مفید و در لحظه دیگر مضر باشد.بنابراین هر دو نعمت هستند.

دین احمد ،بی ولایت ابتر است
بعد احمد،آیت حق حیدر است
حکم حق در حج آخر داده شد
نصب مولا ، از خدای اکبر است


باران بهاری و باران پاییزی

اگر به باران بنگریم و به زمان باریدن آن دقت کنیم در می یابیم که باریدن باران در فصل بهار موجب سر سبزی و شکو فایی درختان و طبیعت می گردد.اما باران پاییزی موجب ریزش برگ ها و باعث شکوفایی درختان نمی گردد.
این باران بر جسم می تابد.اما باران دیگری هست که بر دلها می بارد و موجب شادی روح و روان می گردد.این باران بهاری کلام چهارده معصوم بالاخص نهج البلاغه است.چنانچه از این رحمت الهی بهره مند شویم و با معارف آن آشنا گردیم.منجر به شادی انسان و ارتقای بشر می شود.
خداوند برای ایجاد خلقت جهان ابتدا به ساکن و تنها با قدرت خود جهان هستی را ایجاد نمود. بر خلاف انسان که برای خلق چیزی نیاز به ابزار دارد.باد نرمترین مخلوقات و کوه سخت ترین مخلوقات جهان هستی است که برای تداوم حیات مخلوقات نیاز است.
حضرت علی می فرمایند می دانید از کوه سخت تر چیست،آن آهن است که توسط آن می توان کوه را برش داد.از آهن سختر آتش است که آهن را ذوب می کند.از آتش سختر آب است که آتش را خاموش می کند.از آب سختر باد است که می تواند آب را جابجا کند.از باد سختر انسان است که می تواند آنر به خدمت گیردواز انسان سخت تر خواب است که بر انسان غلبه می کند.از خواب سخت تر غم و غصه است که خواب را از انسان می گیرد.
گویند تنها چیزی که انسان را پیر و فرسوده می کند غم و غصه است.تنها چیزی که انسان
را از غم وغصه رها می سازد ، آرامش است.این حاصل نمی گردد ، بجز پاکی نفس و تبعیت از دستورات الهی که توسط پیامبران و چهارده معصوم برای انسانها ابلاغ و تبیین شده است.


آرامش زمین

حضرت علی می فرمایند زمین در حال اضطراب بود و خداوند بوسیله کوه ها به آن آرامش بخشید.همانند میخ های که برای نصب یک تابلو به دیوار بکار می برند.قسمت بیرونی کوه که قابل مشاهده است باعث می گردد که گردش زمین در اثر اصطکاک با هوا با آرامش حرکت کند.قسمت درونی کوه توسط قشری پوشیده شده که مانع ورود مایعات درون زمین به روی زمین گردد.در غیر اینصورت زمین بطور مرتب زلزله می شد و آرامش انسانها را بهم می زد.
نقش اولیای خدا بر روی زمین همانند نقش کوه ها می باشد.انسانها توسط آنان آرامش می گیرند.اینان باعث می شوند که معارف الهی به مردم ابلاغ و با عمل به دستورات الهی به آرامش برسند.

آرامش آدمی ،ز دین است 
اخلاق نکو،ورا نگین است
عقل و ادب و حیای انسان
منجی بشر،ز مکر و کین است 

تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:46  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
برداشتهایی از نهج البلاغه(۱)
تفسیر نهج البلاغه

مجموعه ای از نامه ها و سخنان کوتاه و خطبه های حضرت علی توسط سید رضی در قرن چهارم تحت عنوان نهج البلاغه گلچین گردید.امام علی در زمان حیات پیمبر گرامی ادب می کرد و کمتر صحبت می کردند.بعد از پیمبر هم بیست و پنج سال نگذاشتند که ایشان حکومت کنند و تنها چهار سال و نه ماه ایشان فرصت پیدا کردند که حکومت اسلامی را بپا کنند و سخن خود را به صورت های گوناگون بیان کنند.در این مدت هم جنگ های داخلی گوناگونی رخ داد.لذا عملا فرصت تبلیغ و بیان چندانی پیدا نکردند.

امید است به یاری خدای متعال بتوانیم تفسیر نهج البلاغه که توسط استاد محمد رضا رنجبر ارایه می گردد، خلاصه برداری و تقدیم عزیزان بنمایم.


دانی که چرا علی به تا خیر انداخت

از کشتن خصم، لحظه ای رو بر تافت

او ضربه بجای حق زند بر کافر

جز حکم خدا، به نفس خود،کی پرداخت


آشکار و نهان

اشیای نهان توسط ضد خود مشخص می شوند .مثلا نور با آمدن تاریکی وجود خود را ثابت می کند.اگر چه ما نقش نور را به خاطر توجه به سایر اشیا فراموش می کنیم.همانند ماهی در آب،تا زمانی که در آب است نقش آب در حیات خود را احساس نمی کند.
   خداوند نیز نهان است و دارای ضد نمی باشد.لذا نقش او را در زندگی بطور کامل احساس نمی کنیم.همچنین کسی نمی تواند خدا را آنطور که هست وصف کند.
     به حضرت علی می گویند که شما نه روز می خوابید و نه شب.در جواب می فرمایند،اگر روز بخوابم حق مردم را نمی توانم ادا کنم و به مردم ظلم کرده ام و اگر شب بخوابم ،به خود ظلم کرده ام
،که فرصت صحبت با حق تعالی را از دست می دهم.
ایشان می فرمایند بخاطر عدم شناخت واقعی خدا،امکان ندارد که کسی بتواند شکر خدا را آنطور که شایسته حق تعالی است ادا کند.حتی ما قادر نیستیم جانشین حق تعالی را آنطور که شایسته اوست بیان کنیم.


ای کاتب وحی و نور قرآن

ای حافظ جان نور یزدان

در وصف تو عاجزم مدد کن

ای هادی خلق و نور بستان


صفا ت خدای متعال

صفات خداوند متعال و میزان آن نامحدود و تعداد اندکی از آنها برای انسان بیان شده است.با توجه به ظرف وجودی ما مقداری از صفات الهی را قادر به جذب می باشیم.
برای مثال خداوند رزاق است و صفت بخشندگی او نامحدود است.خداوند درخت خرمای خشکیده را برای حضرت مریم به بار نشاند تا ایشان از آن بخورند.
بعضی از صفات الهی به ظاهر برای انسان موجب زحمت می گردد.اما اگر به حقیقت آن دقت کنیم موجب رحمت است.مثلا اگر دیواری خراب گردد ،در ابتدا موجب نگرانی می گردد.ولی این خرابی موجب کشف گنجی می گردد که زیر دیوار بوده است.
اگر به فرش های پر از خاک توجه کنید ،برای خارج کردن خاک از تار و پود فرش با چوب دستی به فرش می زنند.در ظاهر به فرش چوب زده می شود ولی درون فرش از آلودگی ها پاک می گردد.
انسانها نیز بعضی اوقات با مصیبت هایی که به انسان وارد می شود موجب بیداری و یاد خدا و پاکی روح و روان فرد می گردد.

چو در خون غوطه ور گردید مولا
شهادت شد نصیب روح والا
ندای فزت رب الکعبه سر داد
بر آمد ناله اش تا عرش بالا


توصیف صفات خدا

صفات خدا قابل توصیف نیست.ازلی است و همواره در ذات خداوند بوده است.در صورتی که صفات انسانها اکتسابی است.زمانی نبوده ولی در اثر گذشت زمان بدست آمده است.
برای مثال نور خورشید شب و روز ندارد و از همان ابتدا بوده است.این زمین است که با توجه به گردش خود از نور خورشید دور و روز و شب ایجاد می کند.تا زمانی که روبروی خورشید است نورانی است.
مثال دیگر ، علم خدا ازلی است و او عالم است.در صورتی که علم ما اکتسابی است و پس از خلق اثری از خدا ما قادر به توصیف جزیی آن هستیم.لذا عالم گفتن انسان قابل مقایسه با عالم بودن خدا نیست.
نهج البلاغه همانند برگ های یک درخت سبز می ماند.وقتی افراد معمولی نگاه می کنند یک سبزی می بینند.اما وقتی که یک ابریشمکار به آن نگاه می کندآنرا منبع تغذیه کرم ابریشم می بیند که از ابریشم آن می توان اثرات زیبا خلق کرد.


برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتری معرفت کردگار


خداوندا قطره ای  از می طهورت که سرشار از معرفت و ایمان است را بر ما بچشان و لحظه ای ما را به خود وا مگذار ود رنهایت عاقبت بخیر گردان.
 

باز در این چرخ زمان ،حا ل ما

گشته اسیر دل و امیال ما

یار نما لطف خودت بر حقیر

تا که به پایان برسد ، سال ما


تهیه و تنظیم
دکتر علی رجالی
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:45  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کریم(۳۱)


استقامت
وقتی به درختان میوه می نگریم.ریشه های درخت در زمین قرار دارند و از دید ما مخفی هستند.اگر ریشه ها نباشند قطعا میوه ای هم وجود ندارد.بسیاری از اتفاقاتی که در جامعه رخ می دهد ریشه در اعمال و افکار و گفتار ما دارد.اگر می خواهیم دچار مشکلات نباشیم باید در اعمال خود تجدید نظر کنیم.درختان با توجه به نوعشان دیر یا زود به بار می نشینند و میوه می دهند.بالاخره دیر یا زود به ثمر می دهند. ممکن سخنی چندین سال قبل گفته شده باشد ، اما هم اکنون پاسخ آن شنیده می شود.هرچه برای ما پیشامد می کند ، ریشه در گذشته ای ما دارد.
مولانا می گوید:

صوفیی آمد به سوی خانه روز
خانه یک در بود و زن با کفش‌دوز
جفت گشته با رهی خویش زن
اندر آن یک حجره از وسواس تن
چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه
هر دو درماندند نه حیلت نه راه
هیچ معهودش نبد کو آن زمان
سوی خانه باز گردد از دکان
قاصدا آن روز بی‌وقت آن مروع
از خیالی کرد تا خانه رجوع
اعتماد زن بر آن کو هیچ بار
این زمان فا خانه نامد او ز کار
آن قیاسش راست نامد از قضا
گرچه ستارست هم بدهد سزا
چونک بد کردی بترس آمن مباش
زانک تخمست و برویاند خداش
چند گاهی او بپوشاند که تا
آیدت زان بد پشیمان و حیا
عهد عمر آن امیر مؤمنان
داد دزدی را به جلاد و عوان
بانگ زد آن دزد کای میر دیار
اولین بارست جرمم زینهار
گفت عمر حاش لله که خدا
بار اول قهر بارد در جزا
بارها پوشد پی اظهار فضل
باز گیرد از پی اظهار عدل
تا که این هر دو صفت ظاهر شود
آن مبشر گردد این منذر شود
بارها زن نیز این بد کرده بود
سهل بگذشت آن و سهلش می‌نمود
آن نمی‌دانست عقل پای‌سست
که سبو دایم ز جو ناید درست
آنچنانش تنگ آورد آن قضا
که منافق را کند مرگ فجا
نه طریق و نه رفیق و نه امان
دست کرده آن فرشته سوی جان
آنچنان کین زن در آن حجره جفا
خشک شد او و حریفش ز ابتلا
گفت صوفی با دل خود کای دو گبر
از شما کینه کشم لیکن به صبر
لیک نادانسته آرم این نفس
تا که هر گوشی ننوشد این جرس
از شما پنهان کشد کینه محق
اندک اندک هم‌چو بیماری دق
مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم
لیک پندارد بهر دم بهترم
هم‌چو کفتاری که می‌گیرندش و او
غرهٔ آن گفت کین کفتار کو
هیچ پنهان‌خانه آن زن را نبود
سمج و دهلیز و ره بالا نبود
نه تنوری که در آن پنهان شود
نه جوالی که حجاب آن شود
هم‌چو عرصهٔ پهن روز رستخیز
نه گو و نه پشته نه جای گریز
گفت یزدان وصف این جای حرج
بهر محشر لا تری فیها عوج
حرف و سخن انسان همانند بذری می ماند که در دل افراد کاشته می شود.بالاخره روزی به لب می آید.اگر دانه ای که کاشتی شیرین بود،انتظار سخن شیرین داشته باش.اگر با گفته خود موجب ناراحتی فرد شدی،منتظر ناراحتی بیشتر باش.اینکه گفته می شود بچه ها آینه والدین هستند بخاطر اعمال ما در برابر کودکان می باشد.بالاخره روزی آنها بزرگ می شوندو از امر و نهی والدین رها می شوند.اگر در کودکی به آنان مهربانی کردید،بدانید که در پیری و بزرگسالی به شما احترام می گذارند. بزرگی می گفت، انسان دو چیز را هر گز نباید فراموش کند.یکی خدا و دیگری مرگ.همچنین دو چیز را باید فراموش کند.یکی نیکی به دیگران و بدی دیگران را.
برادران یوسف سی سال قبل یوسف را به چاه انداختند.اما امروز مو ضوع بن یامین برایشان اتفاق افتاد که با سر افکندگی باید نزد پدر بروند. در آن زمان برای یوسف مشکل ایجاد کردند.در این زمان یوسف برای آنها مشکل ایجاد کرد.وقتی موضوع را به یعقوب گفتند.او همان جواب سی سال قبل را تکرار کرد.که این کار ریشه در شیطان دارد.اگر چه این بار بدستور یوسف آنرا انجام داده بودند.اما اگر دقت شود این عکس العمل کار شیطانی برادران در سی سال گذشته است.
ملا صدرا می گوید امام حسین در روز سقیفه شهید شد.او می خواهد بگوید که ریشه و علل شهادت امروز امام حسین در خیانت در آنروز دارد که جانشین پیغمبر را خانه نشین کردند.حضرت یعقوب هم می خواهد بگوید که ریشه این اتفاقات در گذشته است.
کاری که شیطان انجام می دهد این است که با توجه به خلق و خوی و باور و غرایض شما کارهای خلاف را زیبا جلوه می دهد و شما ترغیب می شوی که آن کار خلاف را انجام دهید.همانند بساز و بفروش های ساختمانها که ظاهر ساختمان را با توجه به سلایق مردم تزئین می کنند.لذا مردم فریب ظاهر را می خورند و دیگر توجهی به اساس و بنیان و درون ساختمان نمی کنند.شیطان نیز از طریق شهوت،مقام،ثروت،حتی شرع مقدس افراد را به وسوسه می اندازد و فریب می دهد.اگر شما منطقی و قانون مدار نیز باشید، از طریق منطق و قانون توجیهاتی برای انجام کار خلاف به شما پیشنهاد می کند.
یعقوب با صبر زیبا و عدم شکایت از اتفاقی که در خصوص فرزندانش برایش اتفاق افتاده است به خدا امید دارد و در نامیدی هم امیدوار است که هم یوسف و هم بن یامین بر می گردند.همانگونه که نصیحت کم و باید به جا گفته شود.چون عطر که مقدار کم از آن استفاده می شود و در هر جای بدن نیز استفاده نمی شود.یعقوب نیز بعد از شنیدن سخنان فرزندانش و گفتن پاسخ کوتاه سکوت را پیشه نمود و منتظر ماند تا ببیند خدا می خواهد چکار کند و هر گز نا امید نشد.زیرا نا امیدی از خدای متعال بدترین اعمال است.
غصه خوردن باعث سفید شدن موی انسان می گردد.زمانی که از حد گذشت باعث سفید شدن سیاهی چشم می گردد.یعقوب به خاطر دوری از یوسف سیاهی چشمش به سفیدی تبدیل شد.انسان های با تقوا دارای روی سفید و نورانی هستند.یعقوب ناراحتی های خود را در دل نگه می داشت و آنها را بروز نمی داد.همین آتش های درونی او را ساخت.همانند غدا که اگر آتش در زیر آن باشد باعث پخته شدن غذا می گردد.انسان های ناپخته با کوچکترین عصبانیت درون خود را بیرون می ریزند و حرف های ناشایست می زنند.انسان ها با فرو دادن غیظ خود موجبات پختگی خود را فراهم می کنند.یعقوب می گفت من نگرانی های خود را فقط با خدا در میان می گذارم.
انسان علاوه بر اینکه باید راضی به رضای خدا باشد و سختی ها را تحمل کند دارای عاطفه هم هست .همانطوریکه استحکام ساختمان تنها به سنگ و آجر نیست.ملات نیز لازم دارد تا مصالح را بهم پیوند دهد.یعقوب هم یک انسان است و دارای عاطفه است.برادران یوسف به پدر خود می گفتند که این غم و غصه ها تو را از پا در می آورد.او در جواب می گفت این پایداری های من باعث نجات و رهایی من خواهد شد.من از قدرت خدا چیزهایی می دانم که شما نمی دانید.
خداوند به حضرت مریم بعد از زایمان می گوید درخت خشکیده را تکان بده تا خرمای تازه از آن بریزد.لذا چنین خدایی که ناممکن ها از نظر ما را ممکن می سازد .می تواند یعقوب را از غم و غصه رهایی بخشد.لازمه اش صبر و تحمل است.یعقوب به فرزندان خود گفت بروید و دنبال پیدا کردن یوسف و بن یامین باشید و از رحمت خدا نا امید نباشید.همانطوریکه باد موجب جابجایی ابرها می شود.رحمت الهی نیز موجب بیرون راندن غم و غصه ها در دل انسان می گردد.

چو خواهی سعادت در این روزگار
مشو غافل از مرگ و از کردگار
فراموشی کار نیک و بدی
شود موجب رشد و یابی قر

سوره یوسف : قسمت بیست و هشتم
شناخت
بسیاری از مشکلات برادران یوسف عدم شناخت یوسف چه در زمانی که در چاه او را انداختند و چه در زمانی که عزیز مصر بود.بسیاری از مشکلات مردم نیز به خاطر عدم شناخت خدا می باشد.با آنکه مظهر خدا یوسف در کنار برادران بود ولی او را نشناختند.خدا هم از گردن به ما نزدیک تر است ولی او را نمی شناسیم.
برادران یوسف دنبال گندم به مصر رفتند و گندم هم نصیبشان شد.مردم هم دنبال دنیا می روند و دنیا را نیز کسب می کنند.اگر دنبال یوسف می رفتند امکان پیدا کردن او را داشتند .مردم هم اگر دنبال شناخت خدا بروند،امکان شناخت نسبی را پیدا می کنند.
اگر برادران یوسف برای یوسف به مصر می فتند هم یوسف را پیدا می کردند و هم به گندم می رسیدند.بطور کلی کسانی که دنبال دنیا می روند بدست آوردن دنیا قطعی نیست.اما اگر کسی به دنبال خدا برود قطعا شناخت به خدا پیدا می کند و دنیا هم بدست می آورد.
پروین اعتصامی می گوید:

به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است
همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است
بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای من است
وگر نه، بی‌سبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
اگر به خار و خسی فتنه‌ای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصله‌ها که ز من بر لحاف پیرزن است
بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من، با زمانه ساختن است
شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است
همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است
یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد
جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است
هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است
میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست
فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است
هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفه‌ای که به فصل بهار، در چمن است
هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است
عبادات انسانها در برابر نعماتی که خداوند به انسان می دهد نا چیز است و قابل مقایسه نیست. انسان یک هسته بظاهر بی ارزش خرما را در دل خاک قرار می دهد ولی در ازایش درخت تنومندی از خرما بدست می آورد که هم خرمایش قابل خوردن است و هم برگهایش قابل حصیر شدن است و هم چوب آن استفاده های گوناگون دارد.
برادران یوسف در بار سوم که به مصر رفتند تقاضای صدقه از عزیز مصر کردند و گفتند ما تهی دست هستیم.دنیا همانند چرخ و فلک می ماند.قرار نیست کسی که بالا رفته همیشه بالا باشد و کسی که پائین است همیشه پائین باشد.
خداوند سوره ای به نام معارج دارد.گاهی یک دوست خوب و یا یک کتاب خوب نردبانی برای بالا رفتن انسان از جهل به کمال می گردد.زمانی که یوسف دید برادرانش دچار مشکل شده اند بطوریکه تقاضای صدقه می کنند.آنگاه خود را معرفی نمود و به آنها گفت فهمیدید که با یوسف چه کردید.
سعدی می گوید:

یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد
چنین گفت ابلیس اندر رهی
که هرگز ندیدم چنین ابلهی
تو را با من است ای فلان، آتشی
چرا تیغ پیکار برداشتی؟
دریغ است فرمودهٔ دیو زشت
که دست ملک با تو خواهد نبشت
روا داری از جهل و ناباکیت
که پاکان نویسند ناپاکیت
طریقی به دست آر و صلحی بجوی
شفیعی برانگیز و عذری بگوی
که یک لحظه صورت نبندد امان
چو پیمانه پر شد به دور زمان
وگر دست قوت نداری به کار
چو بیچارگان دست زاری برآر
گرت رفت از اندازه بیرون بدی
چو دانی که بد رفت نیک آمدی
فراشو چو بینی ره صلح باز
که ناگه در توبه گردد فراز
مرو زیر بار گنه ای پسر
که حمال عاجز بود در سفر
پی نیک‌مردان بباید شتافت
که هر کاین سعادت طلب کرد یافت
ولیکن تو دنبال دیو خسی
ندانم که در صالحان چون رسی؟
پیمبر کسی را شفاعتگرست
که بر جادهٔ شرع پیغمبرست
ره راست رو تا به منزل رسی
تو بر ره نه ای زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار چشمش ببست
دوان تا شب و شب همان جا که هست
گل آلوده‌ای راه مسجد گرفت
ز بخت نگون طالع اندر شگفت
یکی زجر کردش که تبت یداک
مرو دامن آلوده بر جای پاک
مرا رقتی در دل آمد بر این
که پاک است و خرم بهشت برین
در آن جای پاکان امیدوار
گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟
بهشت آن ستاند که طاعت برد
کرا نقد باید بضاعت برد
مکن، دامن از گرد زلت بشوی
که ناگه ز بالا ببندند جوی
اگر مرغ دولت ز قیدت بجست
هنوزش سر رشته داری به دست
وگر دیر شد گرم رو باش و چست
ز دیر آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست
برآور به درگاه دادار دست
مخسب ای گنه کردهٔ خفته، خیز
به عذر گناه آب چشمی بریز
چو حکم ضرورت بود کبروی
بریزند باری بر این خاک کوی
ور آبت نماند شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش
به قهر ار براند خدای از درم
روان بزرگان شفیع آورم
اگر انسان بفهمد که راهی که رفته است اشتباه بوده است قطعا بر می گردد و این بار تلاش می کند که به راه درست برود.علت عدم برگشت مردم به خاطر جهل آنها از ریشه ای اتفاقات است.بعضی اوقات هم بخاطرت لجاجت و هوای نفس است.گاهی انسان خواب است.لذا با یک صدا بیدار می شود.گاهی انسان خود را به خوابی می زند.لذا هر کاری که انجام دهید بیدار نمی گردد.بنابراین برای اصلاح یک کاری تصمیم و شناخت لازم است.لذا یوسف به برادرانش در رابطه با عملی که در حق او انجام شده است اشاره می کند.
یک شاگرد در نوشتن املا همینکه بفهمد اشتباه نوشته، اقدام به پاک کردن مطلب غلط می کند و صحیح آنرا می نویسد. اگر سطح آگاهی انسانها بالا برده شود.زود به اشتباهات خود پی می برند و اگر دچار لغزش یا خطایی شده باشند، در صدد اصلاح آن بر می آیند. یوسف بعد از آنکه به برادران خود گفت فهمیدید که با یوسف چکار کردید.برادران شک کردند که نکند او یوسف است که به این درجات رسیده است.زیرا کسی جز آنها از این ماجرا خبر نداشت.لذا گفتند تو یوسفی؟در جواب گفت بله من یوسفم و بن یامین برادر من است.یوسف بجای اینکه برادران ناتنی خود را سر زنش کند.فرصت را مناسب دید و گفت هر کس تقوا را پیشه کند،یعنی آنچه بوی غیر خدایی دارد از خود دور کند همانند فرشی که با تکاندن گرد و غبار از آن دور می شود و تمیز و سبک می گردد،خداوند به او اجر و پاداش می دهد.بعلاوه خدا پاداش محسنین را ضایع نخواهد کرد.زیرا خدا هم تواناست هم آگاه است و هم ناظر است.
در قیامت از انسانها سوال می شود که چه چیزهای را در دنیا گذاشتی و نه اینکه چه چیزی آوردی.آیا با رعایت تقوا و استغفار توانستی حسادت و دروع و بطور کلی صفات ناپسندیده را از خود دور کنی.انسان با رعایت تقوا به خود کمک کرده و خود را از آلودگی های نفسانی پاک کرده می کند و زمینه را برای رشد و تعالی خود در پیش خدای متعال فراهم نموده است.
برادران یوسف پس از آنکه متوجه شدند که او یوسف است.گفتند خدا تو را برگزیده است و تو برای کسب دنیا تلاش نکردی.آنها اقرار به خطای خود نمودند.انسانهایی که با هوا و هوس بالا می روند همان هوا و هوس آنها را از قدرت دنیوی به پائین می کشد.یوسف برادران خود را سرزنش نکرد.آنها با اعمال خود موجبات رشد یوسف را فراهم کرده بودند.کسی که اقرار به خطای خود می کند را نباید سرزنش کرد.یوسف برادران خود را بخشید و به آنها گفت خدای متعال نیز به مراتب شما را می بخشد.او رحمتش از من بیشتر است.
امام خمینی می فرمایند:

دست آن شیخ ببوسیـــــد که تکفیرم کرد         محتسب را بنوازیـد کــــــــــــه زنجیرم کرد
معتکف گشتــم از این پس، به درِ پیر مغان      که به یک جرعه مى از هر دو جهان سیرم کرد
آب کوثر نخـــــورم، منّت رضوان نبرم
       پرتــو روى تو اى دوست، جهانگیرم کرد
دل درویش به دست آر کــه از سرّ اَلَست              پــرده بـرداشته، آگاه ز تقدیرم کرد
پیر میخانه بنــــازم که به سر پنجه خویش    فــــانیـــم کرده، عدم کـرده و تسخیرم کرد
خادم درگه پیرم کــــه ز دلجویى خود             غـــــافل از خــویش نمــــود و زبر و زیرم کرد
گویند زمانی حاج آقا مصطفی فرزند امام خمینی از کوزه آبی می نوشد.ظاهرا گفته می شود که این ظرف آب نجس شده است.زیرا او فرزند روح الله است که توسط عده ای مورد کم لطفی قرار گرفته شده بودند.
امام این شعر را در آن رابطه سروده اند.اگر روزی به ناحق مورد نکوهش قرار گرفتند، روزی هم را فرا رسید که به نیکویی از ایشان نام برده می شود.


حرص و حسد وغرورفرجام
نابود  کند  تو را سرانجام
با ترک گناه و پاک گشتن
آزاد شوی ز خویش و هر دام

سوره یوسف : قسمت بیست و نهم
استغفار
یوسف به برادران خود گفت که این پیراهن مرا روی چشمان حضرت یعقوب قرار دهید.ان شا الله بینایی مجدد خود را پدر بدست می آورد.همانطوریکه پارچه کعبه خانه خدا به خاطر تعلق به خدا اثر بخش است.لباس مظهر خدا نیز به اذن الله شفا بخش است.
زنبور عسل به خاطر نشستن روی گل می تواند عسل ایجاد کند که بسیار شفا بخش است.یوسف هم بخاطر داشتن ارتباط معنوی با خدای متعال ،پیراهن او می تواند شفا بخش شود.این به ما می آموزد که برون رفت از مشکلات در گرو اتصال با معدن و سر چشمه معرفت الهی است.
پیراهن یوسف همانند عصای موسی عمل می کند.روزی عصا به سنگ زده می شود و چشمه آب جاری می گردد.روزی به دریا می زند و دریا خشک می شود.امروز هم روزی پیراهن یوسف باعث رسوایی سخنان دروغ زلیخا و برادران یوسف می شود.امروز باعث شفابخشی چشم پدر می گردد.
وقتی برادران یوسف به طرف کنعان آمدند.یعقوب گفت اگر به من نسبت دروغ نمی دهید بوی پیراهن یوسف به مشامم می رسد.روزی یعقوب بوی پیراهن یوسف را در کنعان استشمام نمی کرد.اما امروز بخاطر ریاضت ها و مصیبتها و صبر ی که پیشه کرد امکان استشمام بوی پیراهن یوسف از مصر را پیدا می کند.
انسان های معمولی بخاطر کارهای که می کنند دچار زحمت و مصیبت می شوند.اما اولیای الهی که ظلمی یا خطایی نکرده اند. آنها بخاطر ساخته شدن مورد آزمایشات الهی قرار می گیرند.انسان ها هر قدر از کوه بالاتر می روند افق دیدشان بیشتر میشود.بالعکس وقتی به طرف پائین می آیند به تدریج افق دیدشان کمتر می شود.هر قدر اعتقادات و باورهای ما به خدای متعال بیشتر گردد.افق دید و نگاه ما به خداوند بیشتر می شود.
انسان های که در سیر و سلوک الهی قدم بر می دارند.هر قدر پیشرفت می کنند قدرت حواس گو ناگون آنها افزایش می یابد و چشم دل آنها بر روی حقایق هستی باز می شود.علاوه بر چشم سر با چشم دل نیز به حقایق هستی یقین پیدا می کنند.دیگر نیازی به دیدن با چشم سر ندارند.نور خورشید را می بینند لذا نیازی به دیدن خورشید ندارند .
اولیای الهی حواس درونیشان فعال است.برای مثال سخنان دروغ ما را زود متوجه می شوند.انسانهای که در مسیر سیر و سلوک الهی هستند.بخاطر مصائب و رعایت تقوا حواس باطنی آنها فعال می شود.
خانواده یعقوب سخنان یعقوب را در خصوص یوسف آن هم بعد از سی سال باور نکردند.تا اینکه کاروان فرا رسید و پیراهن یوسف را به چشمان یعقوب مالیدند.در این هنگام یعقوب گفت من به شما گفتم که من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید.در این هنگام خانواده یعقوب خواستند که یعقوب طلب استعفار برای آنها از خدای متعال کند و از اینکه او را نمی شناختند و او را گمراه خطاب می کردند معذرت خواهی کردند.هر کسی استغفار کند از مغفرت الهی محروم نخواهد شد.با استغفار انسان از هر گونه غم و غصه رهایی می یابد.استغفار همانند تخته پاک کن می ماند که هرنوشته روی تخته را پاک می کند.با استغفار کردن موجبات آمرزش انسان فراهم می شود.حضرت امیر المومنین علی می فرمایند در عجبم از کسانی که از رحمت الهی نا امید هستند.در صورتیکه خداوند برای آنها راه استغفار را نشان داده است.بخاطر اینکه بسیاری از مشکلات ما ریشه در اعمال و گناهان ما دارد.لذا تنها با استغفار و توبه و مدد خواستن از خدا امکان رهایی از مصیبت ها و مشکلات فراهم می شود.در روایات داریم که روزی انسان با استغفار اضافه می گردد.
لقمان به پسرش می گوید مراقب باش که خروس ها در استغفار از تو سبقت نگیرند.آنان در سحر مشغول استغفار هستند.
بهترین استغفار آن استغفاری است که اولیای الهی برای انسان از خدا طلب استغفار کنند.
بعلاوه بهترین زمان استغفار در سحر می باشد.وقتی برادران از پدر در خواست استغفار کردند.او گفت به وقتش، که نیمه های شب است ،انجام خواهم داد.خداوند رحمان و رحیم است و شما را می آمرزد.

هر که استغفار از یزدان نمود
مو جبات رحمت و غفران نمود
حق پذیرد توبه ای افراد را
او ببخشد خاطی و احسان نمود

 

 


سوره یوسف:قسمت سی ام
بزرگواری
وقتی یعقوب وارد مصر شد.یوسف آغوش خود را به روی پدر باز نمود و از او استقبال گرم نمود.یوسف به پدر پیشنهاد نمود که او بر تخت بنشیند و او با برادران در پائین تخت باشند.اما پدر و برادران به سجده رفتند و از خدای متعال تشکر و شکر گزاری کردند.وقتی سر از خاک برداشتند یوسف به پدر گفت آیا خواب مرا بخاطر دارید که خورشید و ماه و یازده ستاره در مقابل من به سجده افتادند.خداوند خواب مرا تعبیر کرد.پدر اشاره به خورشید و ماه اشاره به خاله که نقش مادر را برای من داشت و ستارگان اشاره به برادران دارد.
یوسف از مصائب خود سخنی نگفت.او بیرون آمدن از زندان را می گوید نه رفتن به زندان را.بعلاوه برای اینکه برادران رنجیده نشود بیرون آمدن از چاه را اشاره نمی کند.او به نعمتی اشاره می کند که خانواده خود را در کنار خویش دارد.در کنار خانواده بودن دارای برکاتی هست.امام حسین می فرمایند صله رحم علاوه بر طولانی شدن عمر باعث افزایش رزق و روزی هم می گردد.صله رحم همانند آتش گرفتن هیزم می ماند که تا زمانی که کنار هم قرار دارند هم گرمایش بیشتر دارند و هم مدت زمانی که شعله ور هستند بیشتر است.یوسف ریشه جدایی از خانوده را در شیطان می داند.او می گوید خداوند خواست که تحولاتی در برادران ایجاد شود.
درسی که از این آیات انسان بدست می آورد اینکه انسان سعی کند در مصاف با دیگران از خوشی ها و خوبی ها سخن گوید و سخنی نگوید که موجب رنجش دیگران شود.بعلاوه ریشه کدورات ها از شیطان است.همچنین از اتفاقاتی که می افتد ، باید نگاه مثبت دا شت.
حافظ می گوید:

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
یوسف از نعماتی که خداوند به او عطا کرده اشاره می کند.خداوند است که علم تاویل و چنین جایگاهی را به من عطا نمود.عالم هستی آنچه دارد بخاطر خدای متعال است.زمانی فرعون بر مصر حکومت می کرد وادعای خدائی می کرد ولی یوسف می گوید خدا قادر و توانا هست.او خدا را ولی خود می داند.انسان در دوران زندگی مراحلی را می گذراند.در کودکی والدین ولی او هستند.اما در میان سالی والدین یاری دهنده فرزندان می باشند. یوسف چه در کودکی و چه در بزرگسالی خدا را همواره ولی خود می داند.کسانی هستند که در بز رگسالی خدا را ولی خود نمی دانند .اینان سقوط و گمراهی خود را دنبال می کنند.انسان ها وقتی که خود را در مقابل حق تعالی ناچیز شمردند،آنگاه زمینه رشد خود را فراهم نموده اند.
علامه طباطبایی می گوید:

 مهرخوبان دل و دین از همه بی پَـــروا برد

رُخ شَــطرنج نبُرد آنــچه رخ زیبـــا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلی برد

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذرٌه یی بودم و مِهــــر تو مــرا بالا برد

من خَس بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هـــم به دل دریا برد

جام صَهبا ز کجا بود مگر دست که بود

که درین بزم بگردید و دل شیـــدا برد؟

خَمِ ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد

خودت آموختِیَم مِهر و خودتِ سوختِیَم

با برافروختــه رویی که قــرار از ما بــرد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خـــم ابروت مــرا دید و زمن یغمـا برد

همه دل باخته بودیم وهراسان که غمت

همه را پشت سـر انداخت مرا تنـها برد


 ایمان به خدا امید ما گشت
دین حافظ ما زهر خطا گشت
حرص و حسد وغرور فرجام
نابودی دین شد  و بلا گشت


دکتر علی رجالی



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:51  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کربم(۳۰)


نقش اقتصاد در اعتقادات مردم

اگر انسان خداوند را در زندگی خود اضافه کند و پلیدی ها را از زندگی خود کم و حذف نماید، آنگاه خداوند فیوضات خود را چند برابر و نعمات زیادی را قسمت او می کند.لذا چهار عمل اصلی در ریاضیات در زندگی نقش مهمی دارند.جمع و تفریق بستگی به ما دارد و ضرب و تقسیم به خداوند متعال.یوسف خدا را در زندگی خود وارد نمود و زلیخا را حذف نمود.در ازای آن خداوند عزت و قدرت و شوکت به او عطا نمود.
وقتی نقش خدا در زندگی برای انسان پر رنگ شد ،آنگاه نقش دیگران در زندگی کم رنگ می شود.زمانی که قرار شد یوسف از زندان بیرون آید و با تشریفات به نزد پادشاه آید.یوسف آنرا نپذیرفت و گفت بدون تشریفات می آید.این عمل یوسف نشان می دهد که دنیا برای او کم رنگ و خدا پیش او پر رنگ است.وقتی خورشید می درخشد ستارگاه نمی توانند خود نمایی کنند.
حافظ می گوید:

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته‌ام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
یوسف به سفیر پادشاه گفت که تو به پادشاه بگو که بی گناهی مرا از زنان مصر که دستان خود را در آن مجلس بریدند جو یا شود.یوسف با این کار می خواست بی گناهی خود را ثابت کند.این عمل یوسف نشان می دهد که انسان باید از خود در مقابل تهمت های بی روا دفاع کند.بعلاوه حاکم نیز باید به شکایت و دادخواست افراد رسیدگی کند.
پادشاه دستور داد زنان آن مجلس جمع شوند.همگی اقرار به بی گناهی یوسف نمودند.حتی زلیخا نیز اقرار به بی گناهی او نمود. سوالی که مطرح می شود اینکه هدف از آوردن داستان چیست .این داستان یوسف را مظهر حق و زلیخا را مظهر باطل معرفی می کند و نشان می دهد که حق همواره پیروز است و دیر یا زود خود را نشان می دهد.
یوسف با تقاضا هایی که از پادشاه داشت دو کار انسانی و الهی را انجام داد.یکی اینکه یوسف به عزیز مصر خیانت نکرده است.با این عمل یوسف راه خدمت و کمک به دیگران را سد نکرد و نشان داد که پاداش نیکی بدی و خیانت نیست.بعلاوه هر کسی د. حفظ آبروی خود باید کوشا باشد.همانطوریکه جوی به خاطر آب جاری در آن ارزش دارد و در غیر اینصورت محل زباله ها می شود.انسان بی آبرو نیز در جامعه جایگاهی ندارد.روایت داریم کسی که دنبال عیوب دیگران باشد خداوند نیز عیوب او را بر ملا می کند.کار دیگری که از درخواست او مشخص می شود اینکه خدعه انسان حیله گر بالاخره روزی عیان می شود.زمانی یوسف به ظاهر یک برده و غلام بود و در مقابل زلیخا دارای قدرت و جایگاهی بود.اما با گذر زمان خود به تهمتی که به یوسف زده بود اقرار کرد.درسی که این داستان به ما می دهد اینکه پایان خیانت ناخوشی و پایان صداقت خوشی است.
یوسف اقرار می کند که من هم دارای هوای نفس همانند سایر انسانها هستم.اما خداوند به من رحم کرد و مرا از ارتکاب گناه دور کرد.خداوند کسانی را که مایل به پاکی نفس باشند را راهنمایی و هدایت می کند.همانگونه که کودک زباله را از روی زمین بر می دارد و می خورد ولی با بزرگ شدن حتی فکر خوردن زباله را نمی کند.اولیای الهی گناهان را همانند زباله می بینند.لذا از آنها دوری می کنند.
امیر المومنین می فرمایند که انسان ها پشت زبان خود مخفی هستند.همینکه شروع به سخن گفتن کنند.شخصیت آنها مشخص می شود.پس از اینکه پادشاه به حقانیت و صداقت یوسف پی برد.پادشاه با یوسف صحبت کرد.در این زمان بود که پادشاه او را شناخت و گفت تو نزد ما امین و راستگو هستی.امام صادق می فرمایند ماهیت افراد هنگام سخن گفتن در حالت عصبانیت مشخص می شود.همانند ظرف چینی که با یک تلنگر به آن از صدایش به شکستکی آن می توان پی برد.
یوسف بعد از اینکه پادشاه او را امین شمرد گفت مسئولیت خزانه داری را به من واگذار کن.جا داشت که با توجه به رسالتش مسئولیت فرهنگی را در خواست کند.اما او می داند لازمه کار فرهنگی رسیدگی به معیشت مردم است.گویند شکم گرسنه ایمان ندارد.لذا جایگاه اقتصادی مهم است و حاکم باید آنرا به فرد امین و درستکار واگذار نماید.بسیاری از نظام ها بخاطر تبعیض و فساد و گناه و ضایع کردن حقوق مردم سقوط کردند.
خداوند ابتدا جسم را آفرید و سپس در آن روح قرار داد.لذا برای موعظه و نصیحت ابتدا باید جسم فرد توانایی نشستن پای سخن شما را داشته باشد تا از گفته شما بهره ببرد.لازمه کار فرهنگی تامین امور اقتصادی است.حضرت زهرا نیازی به فدک نداشت ولی او می دانست که نمی شود افراد سر سفره دیگری بنشینند و حرف دیگری را بشنوند.لذا پا فشاری در اثبات حقانیت خود و رسوایی دیگران در غصب حکومت داشت.
نقل است که ایرانیان بعد از رحلت پیامبر گرامی نزد امیر المومنین رفتند و گفتند اعراب توجهی به ما نمی کنند و حتی ازدواج هم بین اقوام انجام نمی شود.حضرت سران قوم عرب را جمع کردند و گفتند عرب و عجم کردن مربوط به دوران جاهلیت است.بیائید همانند دوران پیامبر مسالیت آمیز کنار هم زندگی کنید.اما آنها زیر بار نرفتند.حضرت علی بعد از ترک جلسه با سران عرب فرمودند آنها چه حال و چه آینده دست از افکار خود بر نمی دارند.به شما پیشنهادی می کنم که اگر انجام دهید آنها مجبور می شوند از شما تبعیت کنند.بروید و تجارت را پیشه کنید.این نقش اقتصاد در رفتار و اعتقادات انسانها را نشان می دهد .
یوسف علت درخواست مسئولیت خزانه داری جامعه را به خاطر داشتن دو صفت در خود به پادشاه پیشنهاد می کند.اولا نسبت به امور مالی آگاهم و ثانیا قادر به حفظ بیت المال هستم.در حقیقت می خواهد معیارهایی برای تصدی وزارت خزانه داری کشور را بیان کند.شما اگر ظرفی پر از آب باشد و انتهای آن یک سوراخ باشد بتدریج ظرف خالی از آب می شود و به هدر می رود.فساد در بیت المال همین نقش را دارد.اگرچه کم باشد.در دراز مدت فاجعه ببار می آورد.لذا تعهد و تخصص شروط لازم برای کسب مسئولیت در جامعه است.
خداوند می فرماید ما این جایگاه را به یوسف دادیم.انسانها وسیله هستند.یوسف بخاطر علم تاویل که به او عطا شده بود می دانست ریشه مشکلات مردم در کجاست.لذا برای حل آنها از خود تعریف می کند.اگرچه تعریف از خود نکوهش شده است، مگر حسب ضرورت.برداشتی که از این آیات می شود این است که عزت و ذلت دست خداست و انسانها واسطه ای بیش نیستند.همانند وقتی که یک نفر یک لیوان آب به شما می دهد.او ظرف را می آورد ولی ارزش لیوان به خاطر آب در آن است.لذا نمی گوئید لیوان به من آب داد.بلکه می گوئید فلانی به من آب داد.درس دیگری از این آیات می شود این است که قدم در راه خدا برداشتن در ابتدا سختی ها دارد ولی نهایتا آزادی های به دنبال خود دارد.برخلاف راه شیطان که ابتدا آزادی است ولی نهایتا سختی ها به دنبال دارد.
خداوند می فرماید این پاداشهای دنیوی در برابر پاداشهای اخروی ناچیز است.کسانی که راه حق و راه اولیای الهی را پیشه کنند علاوه بر پاداشتهای دنیوی پاداش عظیم اخروی نیز دارند.پاداشهای دنیوی با توجه به کوچک بودن دنیا نا چیز است.اما پاداشهای آخرت با توجه به بزرگی و وسعت آن بزرگ و بیشتراست.

زندگی سرشار از برد است و باخت
گاه بر وفق و گهی باما نساخت
زندگی بازیست از دید خدا
گاه شیرین و گهی بر ما بتاخت

سوره یوسف :قسمت بیست و سوم
عفو و گذشت
تنها چیزی که در این عالم ثابت است ،بی ثباتی است.روزی انسان از چیزی ناراحت است.طولی نمی کشد که خوشحالی می آید.روزی یوسف از برادران خواست که او را در چاه نیندازند.طولی نکشید که برادران از او خواستند که کمکشان کند.حتی اگر تو را به چاه بیندازند غم مخور.روزی می رسد که تو جاه و مقامی بدست می آوری.هرگاه بر پیامبر گرامی اتفاقی دردناک پیش می آمد حضرت می فرمودند شاید خدا می خواهد خبر خوشی را نوید دهد.
زیبایی یوسف در زیبایی اخلاق یوسف بود.در هیچ آیه ای از زیبایی چهره یوسف سخنی به میان نمی آید.با اینکه برادران او را به چاه انداخته بودند ولی هنگامی که تقاضای گندم کردند به آنها گندم داد.اگر چه او فهمید که آنها برادرانی هستند که او را به چاه انداخته اند.سعدی می گوید انسانهای زمینی گرد و خاک می کنند و آنرا به آسمان می فرستند.اما از آسمان باران می بارد و گرد و خاک را فرو می نشاند.انسان های آسمانی همانند یوسف دارای گذشت هستند .اما انسان های زمینی دارای حسد و کینه می باشند.انسانهای مادی بدی می کنند ولی انسانهای الهی خوبی می کنند.
خداوند نیز در دنیا با فضل خود با مردم رفتار می کند و نه با عدل خود.لذا نافرمانی های ما را با خوبی جواب می دهد و همواره روزی رسان ما می باشد.اما در آخرت خداوند با عدل خود با مردم رفتار می کند و نه فضل خود.آنچه باید به مردم بگوید با روش های گوناگون و پیامبران در دنیا گفته است.اگر چه قصاص به شما تقابل به مثل را اجازه می دهد ولی خداوند گذشت را پیشنهاد می دهد و می گوید گذشت انسانها از خطا های مردم اجر معنوی برای صاحب گذشت دارد.خداوند بدی افراد را با عدل خود پاسخ نمی دهد.
انسانها با عفو و گذشت از خطاهای دیگران عزت و سر بلندی خود را فراهم می کند.امام حسین (ع)می فرمایند بخشنده ترین مردم کسی است که با داشتن قدرت از خطاها های دیگران بگذرد.
برادران یوسف گفتند که پدر پیری داریم بنام یعقوب که پیامبر خداست و امکان آمدن نداشت.یک برادر ناتنی هم داریم که از پدر مراقبت می کند.یوسف گفت که در مرحله دوم که به مصر می آئید او را بیاورید.اگر چه یوسف امکان ملاقات با پدر را داشت ولی خداوند می خواست که خانواده یعقوب به مصر مهاجرت کنند.یعقوب با تحمل سختی ها
روز به روز بر درجات معنوی او افزوده می شد بطوریکه از راه دور بوی یوسف را از پیراهن او درک می فهمد.
حافظ می گوید

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس
یوسف به برادران خود گفت که اگر دفعه بعد برادر خود را نیاوردید از سهمیه گندم نیز محروم خواهید شد.یوسف به کسانی که اطراف خود بودند گفت که پول گندمی که آنها بابت خرید گندم دادند را مخفیانه در بار آنها قرار دهید.خداوند برای انسانها کرامت قائل است.لذا یوسف هم که مظهر خداست نمی گوید که به خدمه گفتم که چنین کنند.بعلاوه در خرید گندم و سهمیه آنها عدالت را رعایت نمود.بدینوسیله سخاوت خود را به آنها اعلام نمود.بعلاوه امکان داشت که دیگر پولی برای خرید گندم نداشته باشند و نتوانند برادر ناتنی را همراه خود بیاورند.

ما نداریم بجز خالق هستی دگری
ما گرفتار زبانیم  و دو گوش و بصری
راه کج،کی برساند،من و تو،در بر دوست
راه حق جو، که نوید است و امید بشری

 



سوره یوسف:قسمت بیست و چهارم
سخاوت
گاهی انسان همنشین فردی می شود و شیفته اخلاق و کرامت و سخن او می گردد.همنشینی با یوسف اینگونه بود.او مظهر خدا بود. لذا دارای خلق نیکو بود.خدا بخشنده است،یوسف هم بخشنده بود.خدا کریم است،یوسف هم کریم بود.لذا می توان گفت که صفات یوسف،صفات خدایی است که به او عطا شده است.
حافظ می گوید:

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
برادران یوسف به یعقوب گفتند که اگر مجددا گندم بخواهیم باید برادر ناتنی را بهمراه خود به مصر ببریم و ما از او محافظت می کنیم.همین عبارت را برای یوسف قبلا گفته بودند.حضرت یعقوب گفت شما حافظان خوبی نیستید.من او را به خدا می سپارم.چون او حافظ واقعی انسان ها می باشد.
وقتی بار گندم ها را باز کردند دیدند که پولهایی که برای خرید گندم داده بودند عودت داده شده است.آنها از سخاوتمندی یوسف شاد شده بودند.سخاوتمندی در حق افراد موجب ایجاد محبت و دوستی می گردد. سخا باعث آرامش و رهایی انسان از قیود دنیایی می گردد.همانند درخت میوه ای که سنگینی میوه ها موجب پائین آمدن شاخه ها شده است.با چیدن آنها شاخه آزاد می شود و بالا می رود.انسان های بخیل به خود ظلم می کنند.انفاق به زیر دستان همانند روزنه ای کوزه گلدان می ماند که آبهای زیادی را از گلدان خارج می کند تا آب کافی به گل برسد و از خراب شدن گل و فاسدشدن آن جلوگیری کند.سخاوت بذر محبت را در دل دیگران می کارد.حتی خداوند سامری را که مردم را به گوساله پرستی دعوت می نمود به موسی گفت او را نکشید.زیرا او اهل سخا است.
نقل است در یکی از جنگ های پیامبر گرامی یک خانمی از اسرا پوشش مناسبی نداشت.گفتند ایشان دختر حاتم طائی می باشد.پیامبر عبای خود را به او دادند و دستور دادند که به خاطر سخاوتمندی پدرش آزاد گردد.او قبول نکرد و گفت وقتی قبول می کنم که تمام اسرا آزاد گردند.پیامبر گرامی با درخواست او موافقت نمودند و همه اسرا آزاد شدند.این برخورد پیامبر با آن خانم به دو نکته تاکید دارد یکی داشتن پوشش برای خانم ها که حاضرند عبای خود را برای پوشش او بدهند و دیگر اهمیت و نقش سخاوتمندی را.پیامبر فرمودند اگر چه حاتم طایی مشرک است ولی بخاطر بخشندگی اش در آتش جهنم سوزانده نمی شود.
حضرت یعقوب گفت وقتی برادر یوسف را با شما می فرستم که ضمانت محکمی بیاورید.آنها هم به خدا قسم خوردند.یعقوب گفت خدا شنواست و او شاهد بر رفتار شماست.لذا موافقت نمود که با سایر برادران به مصر برود.اما گفت از ورودی های گوناگون وارد شوید تا از چشم زخم دیگران محفوظ باشید.حضرت علی چشم زخم را تائید می نمایند.ابوعلی سینا می گوید بعضی دارای نفسی پاک هستند که با نگاه به انسان موجبات رشد و تعالی انسان را فراهم می کنند.عده ای هم دارای نفس پلید و کثیف هستند.با نگاه به انسان مو جب خسران برای برای انسان می شوند.در دعاها داریم که اگر چشم شوری پیش شما آمد.برای اینکه آسیبی به شما وارد نشود و در امان باشید ذکر زیر را تکرار کنید.
ما شا الله لا حول و لا قوه الا با الله
یعقوب به فرزندان خود گفت که توکل به خدا را فراموش نکنید.امکان دارد که در بین راه مشکلاتی برایتان پیش آید.لذا با یاری جستن از خدا آنها را بر طرف نمائید.یعقوب گفت من در کارها به خدا توکل می کنم و کسانی هم که اهل ایمان باشند به او توکل می کنند.فلسفه توکل هم در این است که آنچه ما می دانیم و یا می توانیم بسیار محدود است.خداوند است که آگاه بر همه چیز است.لذا عقل سلیم حکم می کند که به کسی اعتماد کنیم که اطلاع کامل از حال و آینده ما دارد و قادر به پیشگیری و رفع مشکلات باشد.
حافظ می گوید:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
انسان نباید تنها به داشته های خود بسنده کند.هر لحطه امکان از دست دادن آنها را دارد.لذا توصیه شده که در انجام امور به خدا توکل کنید.مولانا می گوید:

گفت آری گر توکل رهبرست
این سبب هم سنت پیغمبرست
گفت پیغامبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند
رمز الکاسب حبیب الله شنو
از توکل در سبب کاهل مشو
یعقوب برای برون رفت از حوادث هم تدبیر می کند و هم سفارش به توکل می کند.لذا تدبیر و توکل دو عامل نجات و رهایی از مشکلات است.همانند دارو و دعا می ماند.تنها خوردن دارو کفایت نمی کند.کسی که باعث تاثیر دارو می گردد و موجبات تشخیص صحیح بیماری را فراهم می کند خداوند می باشد.

آدمی جاهل ز فردای خود است
آنکه می داند خدای واحد است
با توکل کارها ممکن شود
چون خدا دانا و بر ما شاهد است
 


سوره یوسف :قسمت بیست و ششم
شفاخانه
وقتی به یک داروخانه می نگریم.در آن داروهای گوناگون با طعم ها و اندازه های مختلف وجود دارد.همه آنها جهت اثر بخشی و بهبود انواع بیماریها برای سلامتی استفاده می شوند.قرآن نیز یک شفاخانه است.که تک تک آیات نقش دارو برای انسان دارد.منتهی باید در آنها تدبر کرد و نیازهای روحی و روانی خود را از آنها اکتساب نمود.
اینکه انسان باور داشته باشد که خداوند آگاه و شنوا و ناظر بر اعمال و احوال ماست ،سبب آرامش انسان می شود.به سخنان ناروای دیگران اهمیت نمی دهد.زمانی که برادران یوسف گفتند برادر بن یامین هم سرقت نموده است.یوسف در جواب گفت که خداوند آگاه تر از ماست و عکس العملی نشان نداد.اگر چه قدرت داشت که برخورد لازم را انجام دهد.
یکی از نام های خداوند ناظر می باشد.انسان همینکه ببیند کسی اعمالش را می بیند و ناظر بر گفتار اوست.در سخن گفتن کمال دقت را می کندهمینطور عمل ناشایستی انجام نمی دهد.سید الشهدا می گفت یکی از دلایل آرامش من در این است که خدا آگاه است و می بیند چه اتفاقی رخ داده است.بهترین دارو برای آرامش انسان در حالت عصبانیت این است که انسان با خود زمزمه کند که خدا می داند و خدا می بیند که حق با کیست.
خداوند در سوره فاطر می فرمایند اگر خدا بخواهد درهای رحمت را به روی کسی باز کند هیچکس نمی تواند جلوگیری کند.همینطور اگر بخواهد در های نعمت را به روی کسی ببندد کسی نمی تواند آنرا باز کند.برادران یوسف تلاش کردند که یوسف دیگر عزیز پدر نباشد.اما خدا او را عزیز مصر نمود.لذا عزت و ذلت بدست خداست.
هر کس در راه خدا قدم برداشت و خود را در راه خدا هزینه کرد ،خدا هم به او عزت می دهد و او را عزیز می شمارد.امام حسین برای حفظ دین خدا جان خود و یاران را در راه خدا داد.خداوند نیز جایگاهی والا در دو دنیا به او عطا نمود.
گویند حافظ اشعار خود را جمع آوری نکرد.بلکه مردم با گرفتن یک سکه از پادشاه وقت در ازای ارائه یک شعر حافظ،اشعار حافظ جمع آوری شد.لذا دیوان های گوناگونی از حافظ وجود دارد.حافظ خود را در نشر مفاهیم قرآنی به زبان شعر وقف نمود.اوخود را وقف خدا کرد، خدا هم با واسطه اشعار او را جمع آوری نمود و مورد استقبال مردم قرار داد.حافظ می خواست فقط نام خدا بر زبان ها باشد.اما خدا نام او را هم بر زبان ها جاری نمود.
هرکس خود را خرج خدا کند ،خدا هم خود را خرج او می کند و به او عزت و جلال می دهد.مولانا می گوید:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

اینکه خواندن قرآن موجب آرامش انسان می گردد بخاطر این است که انسان با خواندن و فهمیدن و عمل نمودن به آیات قرآن موجبات آرامش خود و دیگران را فراهم می کند.
حافظ می گوید:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأن روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
برادران بن یامین به یوسف گفتند تو عزیز و بزرگ مصری.بیا و بجای او یکی از ماها را بگیر.او پدری پیر و بزرگی چون یعقوب دارد.بن یامین خود را خرج مظهر خدا حضرت یعقوب کرد.یعقوب هم خود را خرج بن یامین کرده بود.لذا نزد پدر او عزیز بود.براداران بن یامین به یوسف گفتند تو انسان نیکوکاری هستی؛یعنی نیکی های تو همراه با محبت است،بیا و یکی از ماها را جایگزین بن یامین کن.یوسف نپذیرفت.لذا
برادران یوسف دور هم جمع شدند و مشورت کردند که چه کنبم ما سوگند خوردیم که بن یامین را به سلامت باز گردانیم.یکی از برادران گفت من می مانم و روی بازگشت ندارم.شماها بروید و عین واقعیت را به پدر بگوئید.اگر باور نکرد بگوئید که خود بیاید بلکه او قبول کند.

صبر باشد شاه کلید مشکلات
بی ادب در منجلاب و معضلات
رشد ما در صبر و در آداب ما
بی ادب کی نوشد از آب حیات



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:48  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کریم (۲۸)


یکتا پرستی

انسان ها در همنشینی با افراد تحت تاثیر قرار می گیرند.چنانچه همنشین انسان دارای صفات خوب باشد.صفات پسندیده او نیز در انسان تاثیر گذار است.یوسف بخاطر فاصله گرفتن از افراد بد و نزدیک شدن به افراد خوب مورد عنایت الهی قرار گرفت.امیر المومنین به امام حسن می فرمایند برای نجات خود، شما را سفارش به این دو کار می کنم.انسان اگر تکیه گاه و امیدش تنها به خدا باشد،همانند پرگار که مرکزیت ثابت دارد، آنگاه این اعتقاد موجب حفاظت و نجاتش می شود.توحید در اعتقاد باعث حفاظت انسان می گردد.انسانهایی قابل اعتماد هستند که دارای ایمان و اعتقاد به وحدانیت خدا داشته باشند .کسانی که در اعتقادات متزلزل و هر روز دنباله رو کسی هستند قابل تکیه و اعتماد نیستند و مردم آنها را قبول ندارند.انسان موحد در همه حال و در همه شرایط دارای صفات و اعمال پسندیده است.وقتی به یوسف نگاه می کنیم،چه در وقتی که در قصر عزیز مصر زندگی می کرد و چه در زندان بسر می برد به انسانی نیکوکار و پرهیزکار و درستکار شهرت داشت.انسان های موحد در گفتار خود نیز موحد می شوند و سخنان متناقض نمی گویند و دارای خط مشی ثابت هستند و شرایط در اعتقاداتشان تاثیر گذار نیست.
نقل است کسی خدمت امام جعفر صادق رسید و گفت من شما را خیلی دوست دارم بطوریکه دلم می خواهد در برابر شما سجده کنم. امام از این کار او ممانعت نکردند.وقتی از سجده بلند شد امام به او گفتند در برابر خدا چگونه شکر گزاری می کنی.گفت بهتر از سجده چیزی ندارم.امام به او می گویند من هم همانند تو یک انسان هستم و همه ما باید به خدا سجده کنیم.این برخورد امام با یک انسان نا آگاه و عاشق اینگونه است که ابتدا به ساکن او را نهی از این کار نمی کنند بلکه اجازه بروز احساسات او را می دهند و سپس او را به راه درست هدایت می کنند.می گویند اگر در یک چهار راه در انتخاب راه دچار اختلاف با هم شدید ، برای برون رفت و انتخاب راه صحیح چند قدمی بروید و سپس راه صحیح را تواما بردارید.پیچ گوشتی وقتی می خواهد پیچی را باز کند ابتدا در دل پیچ خوب جا باز می کند و سپس شروع به چرخش می کند.انسان ها هم اگر بخواهند روی افکار کسی تاثیر بگذارند ابتدا باید در دل فرد جا باز کند بطوریکه او را قبول داشته باشد و سپس به نصیحت بپردازد.
سعدی می گوید:

اخترانی که به شب در نظر ما آیند
پیش خورشید محال است که پیدا آیند
همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند
گر چه در چشم خلایق همه زیبا آیند
مردم از قاتل عمدا بگریزند به جان
پاکبازان بر شمشیر تو عمدا آیند
تا ملامت نکنی طایفه رندان را
که جمال تو ببینند و به غوغا آیند
یعلم الله که گر آیی به تماشا روزی
مردمان از در و بامت به تماشا آیند
دلق و سجاده ناموس به میخانه فرست
تا مریدان تو در رقص و تمنا آیند
از سر صوفی سالوس دوتایی برکش
کاندر این ره ادب آن است که یکتا آیند
می‌ندانم خطر دوزخ و سودای بهشت
هر کجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند
آه سعدی جگر گوشه نشینان خون کرد
خرم آن روز که از خانه به صحرا آیند

یوسف سفارش به وحدانیت خدا به دو جوان نمود.همانطوریکه هیچ چیزی نمی تواند جهان را جز خورشید روشن کند و خورشید یکتاست.خداوند نیز یکتاست وهیچ چیز نمی تواند جای نور و کلام خدا را بگیرد. عده ای بجای خدا انواع بت های مادی و ساخته ذهنی خود را می پرستند.این خدایان ساخته بشر است و قادر نیست بر شما حکمرانی کند.
مولانا می گوید:

زین سبب پیغامبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند
بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادیست
مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید
هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‌گویید هر دم شکر آب
بی‌زبان چون گلستان خوش‌خضاب
بی‌زبان گویند سرو و سبزه‌زار
شکر آب و شکر عدل نوبهار
حله‌ها پوشیده و دامن‌کشان
مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاه بهار
جسمشان چون درج پر در ثمار
مریمان بی شوی آبست از مسیح
خامشان بی لاف و گفتاری فصیح
ماه ما بی‌نطق خوش بر تافتست
هر زبان نطق از فر ما یافتست
نطق عیسی از فر مریم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
تا زیادت گردد از شکر ای ثقات
پس نبات دیگرست اندر نبات
عکس آن اینجاست ذل من قنع
اندرین طورست عز من طمع
در جوال نفس خود چندین مرو
از خریداران خود غافل مشو
اگر انسان کلیه اعمالش در جهت کسب رضای خدای متعال باشد ، آنگاه از الطاف الهی بهره مند می شود.زمین وقتی از نور خورشید بهره مند می شود که رو به خورشید باشد.انسان ها با بندگی خدا از الطاف الهی برخوردار می شوند.

ما به دنبال خداییم ، ولی او با ماست
گهری هست که در عالم هستی پیداست
او بود خالق هستی و جهان پرتوی او 
نتوان وصف خدا کرد، که او ناپیداست

سوره یوسف:قسمت بیستم
خدای واقعی

یوسف به بت پرستان می گفت ،شما اسم خدا را روی سنگ های تراشیده گذاشته اید و آنرا پرستش می کنید.خدای واقعی را پرستش نمی کنید.برای مثال ، بچه ها در بازی کودکانه خود یکی پدر می شود و دیگری مادر و خانواده غیر واقعی تشکیل می دهند و با هم بازی می کنند.اما پدر واقعی یا مادر واقعی بازی نمی کند.امروزه اگر چه ما بت سنگی نمی پرستیم.اما هر کدام با ذهن خود ،خدایی درست می کنیم و او را ستایش می کنیم.خدای واقعی قابل تصور نیست.لذا تلاش کنیم خدای واقعی را بشناسم.
همانطوریکه قرار دادن یک اسم روی یک شی نمی تواند اثر حقیقی آن اسم را داشته باشد.تا زمانی که ما خدای غیر واقعی را پرستش می کنیم ،نباید انتظار های گو ناگون داشته باشیم.برای مثال با گذاشتن نام آتش روی یک سنگ،نباید انتظار حرارت از سنگ را داشت.چون سنگ آتش نیست و ما نام آتش روی آن گذاشته ایم.
یوسف به بت پرستان می گفت که شما دلیلی برای پرستش بت بجای خدا ندارید و لذا بیائید دست از بت پرستی بردارید و خدای واقعی را عبادت کنید.این استدلال یوسف نشان می دهد که ما نباید بدون دلیل دنباله روی هر فرد و گروهی شویم.حتی در اصول دین تاکید شده که مسلمانان با تحقیق و تفکر خود اصول دین را بپذیرند.
مولانا می گوید:

گفت بهلول آن یکی درویش را
چونی ای درویش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان
بر مراد او رود کار جهان
سیل و جوها بر مراد او روند
اختران زان سان که خواهد آن شوند
زندگی و مرگ سرهنگان او
بر مراد او روانه کو بکو
هر کجا خواهد فرستد تعزیت
هر کجا خواهد ببخشد تهنیت
سالکان راه هم بر گام او
ماندگان از راه هم در دام او
هیچ دندانی نخندد در جهان
بی رضا و امر آن فرمان‌روان
گفت ای شه راست گفتی همچنین
در فر و سیمای تو پیداست این
این و صد چندینی ای صادق ولیک
شرح کن این را بیان کن نیک نیک
آنچنانک فاضل و مرد فضول
چون به گوش او رسد آرد قبول
آنچنانش شرح کن اندر کلام
که از آن هم بهره یابد عقل عام
ناطق کامل چو خوان‌پاشی بود
خوانش بر هر گونهٔ آشی بود
که نماند هیچ مهمان بی نوا
هر کسی یابد غذای خود جدا
همچو قرآن که بمعنی هفت توست
خاص را و عام را مطعم دروست
گفت این باری یقین شد پیش عام
که جهان در امر یزدانست رام
هیچ برگی در نیفتد از درخت
بی قضا و حکم آن سلطان بخت
از دهان لقمه نشد سوی گلو
تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا
میل و رغبت کان زمام آدمیست
جنبش آن رام امر آن غنیست
در زمینها و آسمانها ذره‌ای
پر نجنباند نگردد پره‌ای
جز به فرمان قدیم نافذش
شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش
کی شمرد برگ درختان را تمام
بی‌نهایت کی شود در نطق رام
این قدر بشنو که چون کلی کار
می‌نگردد جز بامر کردگار
چون قضای حق رضای بنده شد
حکم او را بندهٔ خواهنده شد
بی تکلف نه پی مزد و ثواب
بلک طبع او چنین شد مستطاب
زندگی خود نخواهد بهر خوذ
نه پی ذوقی حیات مستلذ
هرکجا امر قدم را مسلکیست
زندگی و مردگی پیشش یکیست
بهر یزدان می‌زید نه بهر گنج
بهر یزدان می‌مرد نه از خوف رنج
هست ایمانش برای خواست او
نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود
نه ز بیم آنک در آتش رود
این چنین آمد ز اصل آن خوی او
نه ریاضت نه بجست و جوی او
آنگهان خندد که او بیند رضا
همچو حلوای شکر او را قضا
بنده‌ای کش خوی و خلقت این بود
نه جهان بر امر و فرمانش رود
پس چرا لابه کند او یا دعا
که بگردان ای خداوند این قضا
مرگ او و مرگ فرزندان او
بهر حق پیشش چو حلوا در گلو
نزع فرزندان بر آن باوفا
چون قطایف پیش شیخ بی‌نوا
پس چراگوید دعا الا مگر
در دعا بیند رضای دادگر
آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود
می‌کند آن بندهٔ صاحب رشد
رحم خود را او همان دم سوختست
که چراغ عشق حق افروختست
دوزخ اوصاف او عشقست و او
سوخت مر اوصاف خود را مو بمو
هر طروقی این فروقی کی شناخت
جز دقوقی تا درین دولت بتاخت
حال که همه چیز به اذن خداست.حتی برگی بدون ادن خدا نمی افتد.بیائید و خدای واقعی را عبادت کنیم.تنها اوست که سزاوار عبادت است.خداوند نیازی به عبادات ما ندارد.اگر ما بخواهیم از فیوضات الهی بهره مند شویم باید به طرف خدا برویم.همانند یک جوی می ماند که برای اینکه پر آب شود باید به سرچشمه وصل باشد تا سیراب گردد.بنابراین با عبادت کردن و نزدیک شدن به خدا،امکان رشد و تعالی ما وجود دارد.برای مثال اگر بخواهیم از نور خورشید بهره مند شویم باید در پرتوی آن قرار داشته باشیم.تاریکی زمانی حاصل می شود که نوری نباشد.فلسفه بندگی کردن این است که ما برخوردار از فیوضات الهی و امداد های غیبی شویم.با بندگی است که انسان آزاد می شود.در حقیقت با بندگی کردن ،انسان اسیر هوای نفس نمی گردد.
مولانا می گوید:

زین سبب پیغامبر با اجتهاد
نام خود وان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند
بند رقیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوت هادیست
مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید
هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک می‌گویید هر دم شکر آب
بی‌زبان چون گلستان خوش‌خضاب
بی‌زبان گویند سرو و سبزه‌زار
شکر آب و شکر عدل نوبهار
حله‌ها پوشیده و دامن‌کشان
مست و رقاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاه بهار
جسمشان چون درج پر در ثمار
مریمان بی شوی آبست از مسیح
خامشان بی لاف و گفتاری فصیح
ماه ما بی‌نطق خوش بر تافتست
هر زبان نطق از فر ما یافتست
نطق عیسی از فر مریم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
تا زیادت گردد از شکر ای ثقات
پس نبات دیگرست اندر نبات
عکس آن اینجاست ذل من قنع
اندرین طورست عز من طمع
در جوال نفس خود چندین مرو
از خریداران خود غافل مشو
یوسف به هم زندانی های خود می گفت که دین باعث قوام و پایداری شما می گردد.آن همچون چوبی می ماند که چادر را سر پا نگه می دارد.انبیا آمده اند تا مردم را دبندار کنند و دین خدا را به آنها معرفی کنند تا در دو دنیا سر افراز باشند.متاسفانه مردم شهرت و پست و مقام و بطور کلی دنیا را باعث قوام می دانند.تنها دین و دینداری و دیانت باعث قوام زندگی می شود.
یوسف در خصوص تعبیر خواب دو جوان هم زندانی گفت یکی از شما ساقی اربابتان می شوید و دیگری به دار آویخته و مرغان از سر شما تغذیه می کنند. نکته ای که در این تعبیر خواب وجود دارد اینکه به اختصار پاسخ داد و آن هم به گونه ای که با توجه به خوابی که دیده بودند خودشان متوجه شوند که پاسخ مربوط به کدامیک می باشد.این برداشت از پاسخ یوسف می شود که انسان در سخن گفتن با دیگران باید کوتاه و کامل و مفید سخن گوید بطوریکه مخاطب متوجه منظور گوینده شود.کسی به جایی می رسد که حرف های خود را قبل از اینکه از دهانش خارج شود غر بالگری کند و حرفهای زاید را بیرون بریزد.سخن گفتن همانند دارو می ماند که خوردن کم آن شفا بخش است و زیاد خوردن آن باعث هلاکت می شود.امام هادی می فرمایند نادان کسی است که اسیر زبانش باشد.زیرا سخن می گوید و سپس اظهار می دارد که دست خودم نبود.زمانی زبان انسان از کنترل خود خارج می شود که به او اجازه دهید هر چه دلش خواست به زبان جاری کند.
مولانا می گوید:

این دهان بربند تا بینی عیان
چشم‌بند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی
وی جهان تو بر مثال برزخی

فکر انسان نیز همانند زبان می ماند.اگر به آن بیش از حد میدان دادی آنگاه کنترل و جهت دادنش مشگل می شود.انسان آنقدر فکرش مشغول است که نمی تواند دو رکعت نماز با توجه بخواند.میدان ندادن فکر به این معنی است که انسان به هر چیز بی ارزش فکر نکند.بطور خلاصه عقل حاکم بر نفس باشد و نه بالعکس.نفس همانند اژدهایی می ماند که اگر رها شد یک موسی می خواهد که بتواند آنرا جمع کند.
یوسف بعد از تعبیر خواب به جوانی که ساقی پادشاه می گردد، می گوید به یاد ما باش و سفارش ما را به پادشاه بکن.این نشان می دهد که انسان ها اگر بعنوان یک وسیله استفاده شوند بلا مانع است.اما نباید انتظار داشت که انسان ها همه کاره هستند.خداوند شیطان را مامور کرد که سفارش یوسف را ساقی پادشاه از یاد ببرد.خداوند می خواست زمانی یوسف از زندان رهایی پیدا کند که زمینه شکوفایی او آماده شده باشد.
انسان ها هر قدر دلبستگی شان به دنیا بیشتر باشد اضطراب و ترسشان نیز بیشتر است.پادشاه مصر خواب می بیند که هفت گاو لاغر هفت گاوه چاق را می خورند.پادشاه به خاطر قدرت و دلبستگی به جایگاه خود دچار اضطراب می شود.از کسانی که آشنا به تعبیر خواب بودند دعوت کرد که نظر خود را بگویند.آنان عاجز از تعبیر صحیح بودند و آنرا خوابی آشفته می دانستند تا اینکه خداوند یوسف را به خاطر ساقی آورد و به پادشاه پیشنهاد داد که فردی در زندان هست که می تواند تعبیر خواب شما را بگوید.این نشان می دهد که تنها خداوند است که ذهن ما به چیزی یاد آوری می کند و یا از خاطره می برد.
برای مبارزه با هر چیزی باید با چیزی همانند خود آن به مبارزه پرداخت.مبارزه با دلبستگی به دنیا توسط دلبستگی به خدا بر طرف می شود.تنها الماس است که می تواند الماس را ببرد.همچنین با کار فرهنگی صحیح می توان به مبارزه با تهاجم فرهنگی دشمن رفت. انسان ها زمانی دلبستگی خود را به چیزی از دست می دهند که دلبستگی به چیز بهتری پیدا کنند.یوسف چون دلبسته خدا بود لذا به دلبستگی زلیخا به او اهمیتی نمی داد و زندان را بر زندگی در قصر ترجیح می داد.برای مثال شما به منزل مسکونی زیبایی دلبسته می شوید.لذا برای خرید آن حاضر می شوید که از کلیه دلبستگی های قبلی خود چشم پوشی کنید و حتی به زیر قیمت اموال مورد علاقه خود را بفروشید تا امکان خرید منزل جدید مقدور گردد.بنابراین تنها دلبستگی بالاتر می تواند دلبستگی های پایین تر را از بین ببرد.

چرا حرص دنیا تو را کورکرد
مکن تکیه بر آن،که دل تور کرد
 فریبنده است چرخ گردون و دهر
تو را از عبادت بسی دور کرد

سوره یوسف :قسمت بیست و یکم
صداقت

رمز موفقیت یوسف در این بود که سینه خود را از کینه ها و کدورت ها پاک می کرد.چنانچه مصیبتی و یا مشکلی برای او توسط دیگران برایش ایجاد می شد آنرا یک امتحان الهی می دانست و سعی می کرد که مشکل پدیده آمده را ریشه یابی کند و سعی در حل آن می نمود.با پاک کردن سینه،ظرف وجودی خود را آماده می کرد تا خداوند آنرا از الطاف خود پر کند.همانند نویسنده ای که بر روی کاغذ سفید مطالب خود را می نویسد.کاغذ نوشته شده را بکار نمی برد.یا عطار ها که عطرهای ناب خود را در ظرف های خالی می ریزند.اگر انسانها نیز بخواهند از سر چشمه الهی فیض ببرند ابتدا باید با تزکیه نفس خود را آماده برای پذیرای الهی کنند.
سعدی می گوید:

یکی در نجوم اندکی دست داشت
ولی از تکبر سری مست داشت
بر گوشیار آمد از راه دور
دلی پر ارادت، سری پر غرور
خردمند از او دیده بردوختی
یکی حرف در وی نیاموختی
چو بی بهره عزم سفر کرد باز
بدو گفت دانای گردن فراز
تو خود را گمان برده ای پر خرد
انائی که پر شد دگر چون برد؟
ز دعوی پری زان تهی می روی
تهی آی تا پر معنای شوی
ز هستی در آفاق سعدی صفت
تهی گرد و باز آی پر معرفت
یوسف انسانها را وسیله می دید.لذا کدورتی از دیگران به دل راه نمی داد.وقتی ساقی پادشاه پس از چندین سال پیش یوسف آمد که خواب پادشاه را تعبیر کند از او گله نکرد که چرا پیام مرا به پادشاه نگفتی.بلکه علاوه بر تعبیر خواب تدبیر هم کرد.او گفت که چگونه پادشاه می تواند در شرایط بحرانی نجات یابد.
در احادیث داریم که اگر عملی را از کسی خواستی و آن انجام نشد ناراحت نشو و اراده خداوند بر انجام آن کار نبوده است و لذا نباید از آن فرد دلخور شوی.بسیاری از مشکلات که برای انسان پیش می آید، عکس العمل رفتار ، گفتار و افکار ما دارد.نقل است روزی حسنعلی خیاط از کوچه عبور می کرد.در بین راه الاغی قصد لگد زدن به او را داشت.او با جا خالی دادن خود ، الاغ نتوانست لگد بزند.شیخ رجبعلی خیاط به مسجد می رود و از خدا جویای علت می گردد.به او الهام می شود که به خاطر فکر ناصحیحی که کردی این اتفاق افتاد.اگر به فکر خود جامعه عمل می پوشاندی بدان که لگد الاغ را هم می خوردی.
حافظ می گوید:

گر می فروش حاجت رندان روا کند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
حقا کز این غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند
در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چرا کند
مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه این ترانه سراید خطا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
اگر به شبانه روز نگاه کنیم.تا زمانی که زمین رو به خورشید است زمین از روشنایی آن بهره می برد.همینکه رو به خورشید نیست ،زمین تاریک است.انسانها نیز تا زمانی که اعمال و رفتار و افکارشان در جهت رضای خدای متعال قرار دارد از فیض الهی بهره مند می شوند.همینکه از دستورات الهی فاصله می گیرند .از نور الهی نیز دو می شوند .لذا دچار غفلت و گمراهی می شوند.در حقیقت تمام خوبیها از خداست و تمام بدیها از اعمال ماست.همانطوریکه نور خورشید هر آنچه در مسیرش باشد نورانی می کند.خداوند نیز نور خود را از کسانی که در مسیر الهی قدم بر می دارند دریغ نمی کند.
در روز قیامت جهنم را خود افراد می آورند و آنرا می سازند.همانند سیر که بوی آن همراه سیر است.لذا جهنمیان آتش جهنم را با اعمال دنیوی که انجام داده اند گرم می کنند.
پیامبران در گفتار خود کمال ادب را با مخاطب خود داشتند.یوسف در تعبیر خواب پادشاه گفت هفت سال گندم می کارید.نگفت که بروید و هفت سال گندم بکارید.
نقل است فردی نزد پیامبر گرامی آمد و گفت من زیاد خلاف کرده ام.آیا راهی برای بازگشت وجود دارد؟پیامبر فرمودند برو به والدین خود احترام بگذار و اظهار ادب کن.امیر المومنین می فرمایند با دشمنان خود نیز با ادب سخن بگوئید.حتی با معاویه با دلیل و عقل و استدلال ماهیت و راه و روش او را معرفی کنید.
مولانا در خصوص رعایت ادب می گوید:

از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطف رب
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در می‌رسید
بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله‌ها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم
هر که بی‌باکی کند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب
انبیا مظهر خدا هستند.لذا وقتی ساقی پادشاه برای تعبیر خواب آمد از اینکه وساطت برای رهایی یوسف نکرده بود سخنی به میان نیاورد.همانگونه که اگر کسی به طرف خدا رفت خداوند گذشته هایش را می بخشد.یوسف نیز از ساقی گذشت و بدون اینکه به روی خود بیاورد خواب او را تعبیر کرد که از هفت سال کشت خود قدری را مصرف و عمده آنرا برای هفت سال دوم ذخیره کنید.
وقتی تعبیر خواب را پادشاه شنید.آنرا صحیح تشخیص داد و دستور داد با احترام او را آزاد کنند.اگر چه مدتی در حاشیه بود ولی صداقت او باعث شد که بعد از مدتی اوج بگیرد و جایگاه بالاتری بدست آورد.

حافظ می گوید:

رونق عهد شباب است دگر بستان را
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

برداشتی که از این آیات می شود این است که کارها را باید به اهل آن واگذار کرد.تا ضمن گره گشایی ،نحوه حل و برون رفت مشکلات را ارائه دهد.نقل است که در یک کشور برای سرنگونی آن نظام ، فرد جاسوسی خود را به مقامات بالای کشور نزدیک کرده بود.کارش این بود که به مسئولین مشاوره می داد و افراد را با توجه به توانا یی هایشان در سمت های صحیح خود قرار نمی داد.با این اقدام به خاطر ناتوانی منصوبین در مدیریت کشور ،مو جبات سقوط آن نظام را فراهم نمود.

مکن تکیه بر قدرت و جا و زر
فریبنده است گردش چرخ و دهر
نکرده وفا بر کسی تا کنون
ندارد بجز زحمت و درد سر



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:44  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کریم(۲۸)


یاری خدا

هر کس راه تقوا را پیشه کند ،خداوند او را در مشکلات یاری می نماید.یوسف بخاطر رعایت تقوا،خداوند به کمک او آمد و او را در موضوعات گوناگون یاری نمود.حتی درهای بسته را به روی او باز نمود و نشان داد که خداوند متقین را یاری می کند.بعلاوه بستگان زلیخا به نفع یوسف قضاوت نمودند.
این نشان می دهد که اگر انسان در راه خدا قدم بردارد و خدا را یاری کند، خدا هم او را در هر حال یاری می کند.
گناه باعث سقوط انسان می گردد.گاهی هم یک گناه دنباله دار است.همانند دانه ای که در خاک گذاشته می شود با گذر زمان گناهان دیگری را بهمراه خود می آورد.همچنین هر عمل خوب و یا بدی که از انسان سر می زند در عالم هستی رشد و نمو و انعکاس دارد.پیامبران آمده اند که انسان ها را به کارهای خوب تشویق نمایند.خداوند به موسی می گوید اگر قوم شما مبادرت به کارهای خوب کنند من هم آنها را یاری می کنم و اگر مرا همراهی نکنند من هم آنها را همراهی نمی کنم.یوسف بخاطر اینکه در این آزمایش پیروز شد و عمل او مورد رضای خداوند بود خداوند نیز او را یاری نمود.
هر عملی که انسان انجام می دهد در عالم هستی ثبت می شود.منتهی خداوند ستار العیوب است و آنها را می پوشاند.مگر اینکه صلاح در نشر آن داشته باشد.زلیخا تلاش کرد که عمل او پنهان بماند ولی زنان مصر متوجه شدند.همانند سنگی که در آب حوض می اندازیم اثرات آن بصورت حلقه وار سطح آب را در می نوردد.الان علم آنقدر پیشرفت کرده که امکان شناسایی صوت افراد را در سالهای بسیار دور مقدور ساخته است.این نشان می دهد که صدا ها در عالم هستی از بین نمی رود.
معمولا انسانها وقتی پای قضاوت پیش می آید.چنانچه در رابطه خود یا دیگران باشد قضاوت متمایز دارد.زنان مصر در ابتدا زلیخا را به خاطر عملی که انجام داده بود گمراه می دانستند.اما همینکه در مجلسی او را دیدند و دستان خود را بریدند.گفتند او یک فرشته است و کار خود را توجیه کردند.در قضاوت ها انسان باید از حق دفاع کند اگر چه به ضرر خود او تمام شود.
انسان در این عالم حکمران مطلق نیست، اگر چه دارای قدرت و ثروت باشد.زلیخا گفت اگر یوسف از من تبعیت نکند او را به زندان می اندازم و او را خوار می کنم.اگر چه توانست او را به زندان بیندازد ولی نتوانست یوسف را خوار کند.عزت و ذلت انسان ها در دست خداست.تا زمانی که خدا نخواهد حتی برگی از درخت نمی افتد.انجام هر عملی در عالم بستگی به نظر مثبت خداوند و عمل ما دارد.یوسف می گوید اگر حمایت و یاری خدا بر من نبود امکان داشت من هم از نادانان بودم و دچار گناه شوم.این نشان می دهد که ریشه گناهان در جهل انسان ها قرار دارد.
خداوند برای اهل تقوا سختی ها را هموار و آسان می کند.لذا یوسف سختی زندان را بر قصر عزیز مصر و تن دادن به ذلت ترجیح می دهد.امتیاز یوسف با افراد معمولی در این است که دست خداوند بالای سر اوست و یوسف آنرا احساس می کند.لذا می گوید اگر مرا دستگیری نکنید امکان لغزش و خطا هم در من وجود دارد.خداوند زمانی دعای یوسف را استجابت کرد که یوسف قبل از آن در امتحان سختی قبول شد.لذا اگر بخواهیم دعا های ما مورد پذیرش درگاه الهی قرار گیرد ابتدا باید در راه خدا قدم برداریم و مطیع اوامر او باشیم.همانطوریکه چک انسان در صورتی پاس می شود که انسان قبلا موجودی خود را در بانک بالا برده باشد.استجابت دعا نیز همین گونه است.ابتدا باید ظرف وجودی خود را از آلودگی ها پاک کنیم تا خداوند در آن جرعه ای از شربت طهورا در آن بریزد و دعاهای ما را استجابت کند.با فاصله گرفتن از گناه زمینه استجابت دعا فراهم می شود.همانند معرکه گیرها که در ابتدا ظرف خود را بین تماشاچی ها برای گرفتن پول نمی چرخانند،بلکه ابتدا چند نمایش انجام می دهند .لذا در ازای انجام کاری تقاضای مزد می کنند.
در احادیث داریم که قبل از تقاضا از خدا،برای استجابت دع ابتدا صدقه دهید.لذا برای استجابت دعا ابتدا باید از گناهان فاصله گرفت و یا کمک به مستمندان نمود و حمد و ثنای خداوند را انجام داد و سپس در خواست استجابت دعا از خدا نمود.خداوند سمیع است و می شنود.اگر حرف خدا را بشنوید خدا هم حرف شما را می شنود.انسان ها نیز اینگونه هستند.یوسف به سخنان خدا گوش داد و عمل کرد ،خدا هم شنید و دعای او را استجابت کرد و کید دشمنان را از او دور نمود.

تا به کی سر خم کنی بر این و آن
می زنی خنجر به جسم و روح و جان
دل مبند بر هر کس و هر نا کسی
سجده کن بر درگه صاحب زمان

 

 

سوره یوسف :قسمت هفدهم
رابطه دعا با قضا و قدر

وقتی به حیوانات می نگریم.خداوند نیاز های آنها را با توجه به غرایض آنها توسط خودشان تامین می نماید و لذا در آرامش هستند.اما انسانها به تنهایی امکان تامین نیازهای خود را ندارند.لذا همواره در تلاش برای تامین نیاز های خود و در حالت اضطراب هستند.تغییرات در زمینه های گوناگون جامعه در آنها موجب اضطراب در آنها می شود.این است که انسان نمی تواند فردی زندگی کند و بناچار جمعی و اجتماعی می باشد.لذا نیاز به تعامل با دیگران در زندگی دارد.تعامل با افراد می تواند درست یا غلط باشد.برای تعامل صحیح،ایجاد قوانین درست لازم می باشد.اگرچه قانون برای تعامل صحیح لازم است ولی به تنهایی کافی نیست و اخلاق برای درست انجام دادن قانون لازم است.توسط اجرای قانون امکان اجرای عدل می شود.اما عدل تنها کافی نیست.لذا خداوند توصیه به عدل و احسان می کند.شما در یک چهار راه که پلیس و دوربین نیست امکان دارد از چراع قرمز عبور کنید.اگر چه قانون می گوید این کار نادرست است.تنها چیزی که شما را نگه می دارد که خلاف نکنید اخلاق است که به شما احترام به حقوق دیگران را گوش زد می کند.جوامعی که تنها قانون حاکم است.حالت ماشینی به خود می گیرند و عواطف در آن جامعه مرده است.
اگر چه رعایت قانون و داشتن اخلاق برای یک جامعه برای ایجاد یک زندگی سالم لاز م است .اما کافی نیست و اعتقاد به خدا نیاز می باشد.برای مثال دروغ گویی از نظر قانون و اخلاق بد است.اما وقتی پای منافع پیش می آید.انسان ها پا روی همه چیز می گذارند.آدمی تنها با اعتقاد به خدا حفظ می شود.یوسف عدم نزدیکی به زلیخا را حضور خدا را یاد می کند.او نگفت که این کار خلاف قانون و اخلاق است. آن اعتقادی به خدا کار ساز است که انسان باور داشته باشد که خدا ناظر بر احوال ما در ظاهر و پنهان است.خداوند می فرماید به عهد و پیمان خود وفا دار باشید.تنها عاملی که ضمانت بر حسن اجرای قوانین را تضمین می کند رعایت تقوای الهی است.انسانی که رضای خدا را معیار کارها قرار می دهد دچار خطا نمی شود.یوسف زندان را ترجیح بر قصر پادشاهی نمود.چون رضای خدا را بر رضای خود ترجیح داد.
انسان ها دارای قضا و قدر هستند.منظور از قضا یعنی حکم و منظور از قدر یعنی اندازه است.قضا همانند قضاوت کردن است و قدر اجرای آن است.قضا و قدر هر دو در اختیار خدای متعال است.برای مثال قضای الهی در این است که کلیه موجودات عالم روزی بمیرند.اما قدر الهی نحوه و چگونگی آن را مشخص می کند.دعا در تغییر قضا تاثیر گذار نیست اما در قدر می تواند تاثیر گذار باشد.برای مثال دعای پدر و مادر در حق فرزند و صله ای رحم می تواند در افزایش طول عمر موثر باشد ولی نمی تواند از مرگ فرد جلو گیری کند.دعا نقش عظیمی درتقدیر الهی دارد.اینکه گفته می شود شب قدر دعا کنید به خاطر این است که با دعا امکان تغییر در تقدیر الهی در این شب زیاد وجود داردو تقدی انسان ها در شب قد مشخص می گردد.البته هر شب می تواند شب قدر باشد و لذا با دعا در هر زمان امکان تغییردر تقدیر وجود دارد، منوط به اینکه آن قضا نباشد.
گاهی گفته می شود که چرا برای معالجه بیمار دعا می کنید.بجایش به نزد یک دکتر توانا بیمار را ببرید.نقش دعا در این است که خداوند در تشخیص و تجویز دارو به پزشک کمک می کند که بیماری و نوع دارو را زود و امکان تشخیص دهد.لذا توصیه شده در حق بیمار برای بازگشت سلامتی او دعا کنید.حتی ممکن است داروخانه در فهم نسخه دچار خطا گردد و یا دارو اثر بخش نباشد.لذا دعا نقش مهمی در زندگی انسانها دارد.
اولیای الهی اهمیت زیادی به دعا داشتند.یوسف هم از آن استفاده کرد.اگر چه حق با یوسف بود ولی قانون و اخلاق را زیر پا گذاشتند و یوسف به زندان رفت.در زندان او خواب دو نفر را تعبیر کرد.آنان گفتند چون تو نیکوکار هستی امکان تعبیر خواب ما را تو می توانی انجام دهید.

با ترک گنه، روح و روان شاد شود
با ذکر و دعا، امید ما یاد شود
اعمال بد و خوب همه گردد ثبت
با هر گنهی حسن تو بر باد شو

سوره یوسف قسمت هیجدهم
رمزهای موفقیت
تجلی قرآن کریم در طبیعت می باشد و آیات قرآن خود را در طبیعت به اشکال گوناگون به نمایش می گذارند.خداوند در سه چیز تجلی کامل دارد.انسان کامل،قرآن و جهان هستی.توسط انسان کامل منظور آیات قرآن تفسیر می گردد.امام کاظم می فرمایند در طبیعت تامل کنید و به چیزهایی که بر خورد می کنید تامل و فکر کنید.با دقت در طبیعت امکان رشد انسان وجود دارد.
[ ] انسان برای طی راه های مادی و معنوی نیاز به نور دارد.در امور مادی بدیهی است که از نور خورشید یا نور برق امکان رسیدن به مقصد وجود دارد.در امور معنوی نیز نیاز به نور است.قرآن همانند نور برای امور معنوی است.
آنچه بر سر انسان می آید ریشه در گستاخی های خود انسان دارد.همینکه انسان اعتراف به خطاهای خود نزد خدای متعال می کند ،آنگاه شادی ها به طرف او می آید و از غم و غصه نجات می یابد.همانند کودکی که اعتراف به اشتباه نزد والدین خود می کند آنگاه والدین از خطای او می گذرند و حتی به او کمک می کنند.لذا انسان ها با انجام توبه واقعی راه فلاح و رستگاری را بروی خود باز می کنند.اقرار به قبولی خطا موجب سازندگی انسان و شکستن هوای نفس می گردد.لذا ایجاد شادی نیاز به اعتراف به خطای خود است.راه هایی که قرآن پیشنهاد می کند همچون نور است.نور های مادی امکان دیدن و رسیدن به هدف را مقدور می سازد.نور های معنوی دستورالعمل هایی برای رفع مشکلات را ارائه می دهند.
مولانا گوید:

از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطف رب
بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در می‌رسید
بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله‌ها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم
هر که بی‌باکی کند در راه دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب

حافظ هم می گوید:

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا می‌داری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می‌داری
ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می‌داری
نور باعث می شود که انسان حقایق را ببیند.لذا امکان حرکت و تصمیم گیری مقدور می گردد.خواه آن مادی باشد و یا معنوی.همانند استدلال می ماند.انسان استد لال می آورد که مطلبی شفاف و قابل باور باشد.مطالب قران حقایق و راه ها ی برون رفت از مشکلات را بیان می کند.لذا همانند نور عمل می کند.اگر چه اهل دل ،آیات قرآن را نورانی می بینند.نقل است که نابینایی با توجه به نورانی بودن آیات قران امکان خواندن آیات قرآن را داشته است.
درس دیگری که از سوره یوسف برداشت می شود این است که خداوند نگاهش با ما متمایز است.وقتی یوسف به زندان رفت دو جوان هم وارد شدند.در صورتی که آنها از نظر ما برده بودند.خداوند جایگاه انسان را بسیار بالا می داند و او را کالا و برده نمی داند.همچنین خداوند می گوید در بیان واقعیات صادق باشید و آنچه صحیح است بیان کنید.هر چیز غلطی که می شنوید یا می بینید به همان شکل انعکاس ندهید بلکه آنرا پالایش کنید و شکل درست و واقعی آنرا انعکاس دهید.بطور کلی بدون تدبیر و تحقیق دنباله روی از هر سخنی و افکاری و فردی نکنید.
هویت و شخصیت افراد در تجمعات و جامعه مشخص می شود.شنیده اید که می گویند اگر کسی را خواستید بشناسید با او به مسافرت بروید.یوسف زمانی که در زندان بود دیگران تحت تاثیر رفتار و گفتار او قرار گرفتند بطوریکه دو جوان زندانی بخاطر نیکوکار تشخیص دادن یوسف در خواست تعبیر خواب از او کردند.برای شناخت افراد کافی است رفتار و گفتار و اخلاق او را در تجمعات ملاحظه کنید.
مولانا می گوید:

هر کجا بوی خدا می‌آید
خلق بین بی‌سر و پا می‌آید
زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی
تشنه را بانگ سقا می‌آید
شیرخوار کرمند و نگران
تا که مادر ز کجا می‌آید
در فراقند و همه منتظرند
کز کجا وصل و لقا می‌آید
از مسلمان و جهود و ترسا
هر سحر بانگ دعا می‌آید
خنک آن هوش که در گوش دلش
ز آسمان بانگ صلا می‌آید
گوش خود را ز جفا پاک کنید
زانک بانگی ز سما می‌آید
گوش آلوده ننوشد آن بانگ
هر سزایی به سزا می‌آید
چشم آلوده مکن از خد و خال
کان شهنشاه بقا می‌آید
ور شد آلوده به اشکش می‌شوی
زانک از آن اشک دوا می‌آید
کاروان شکر از مصر رسید
شرفه گام و درا می‌آید
هین خمش کز پی باقی غزل
شاه گوینده ما می‌آید
انسان ها دور کسانی می گردند که به آنها آب حیات می دهند.اینان متقین و اولیای الهی هستند.همانند کبوتران که در محلی که آب جاری است تجمع دارند .زندانیان رفتار یوسف را در زندان دیدند.لذا دور او جمع شدند و مرید او گشتند.دلهای ما همانند آینه غبار آلود است که گرد و غبار هوای نفس آنرا پوشانده است.لذا نه امکان دیدن به ما می دهد و نه می تواند اشیا توسط آن منعکس و قابل دیدن شود.اما آینه دل یوسف پاک بود.لذا توانست خواب دو جوان را بدرستی تعبیر کند.آینه دل انسان های پاک امکان دریافت و انعکاس حقایق هستی را دارند.
انسانها زمانی حرف و عمل کسی را می پذیرند که او را قبول داشته باشند.یوسف دید که دو جوان او را قبول دارند.لذا از این فرصت استفاده کرد و تعبیر خواب آنها را به تاخیر انداخت تا در این فاصله سخن خود را به آنها بگوید.ابتدا وفاداری خود به خدا را بیان کرد.او گفت که علم تعبیر خواب را من از خدا دارم.سپس علت اینکه خدا آنرا به من عطا نموده ذکر می کند.من دو کار انجام دادم.اولا در انتخاب همنشین دقت کردم و با هر کسی نشست و برخاست نکردم.با کسانی که اعتقاد به خدا ندارند همنشین نشدم و آنها را ترک کردم و از آنها فاصله گرفتم.دوم اینکه دنبال روی انبیا چون یعیوب و ابراهیم راه افتادم و تبعیت از دستورات الهی آنها کردم.گفته ها و پیام آنها را معیار در زندگی خود قرار دادم.بطور خلاصه دارای جاذبه و دافعه شدم.کسانی که از خدا دور بودند من هم دوری کردم و کسانی که به خدا نزدیک بودند من به آنها نزدیک شدم.
توحید باعث رهایی انسان می گردد . انسان موحد فقط تکیه گاه و ارتباطش باخدای متعال است.اگر یک بادکنک به چندین نخ وصل باشد و هر کس آنرا بکشد به طرف بالا نمی رود.اگر انسانها هر چه خدا می گوید تبعیت کنند، دیگر اختلاف نظری بین افراد ایجاد نمی شود و موجب وحدت و همدلی می شود.

حافظ می گوید:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

درسی که این سوره به ما می دهد این است که کار خوب دیگران را به حساب خود نگذاریم ونام افرادی که کار نیکوی انجام داده اند را در استفاده از آن ذکر کنیم.متاسفانه امروزه از آثار دیگران استفاده می کنیم و بعضا به خود نسبت می دهیم.در صورتی که اشاره به کارهای بزرگان موجب ارزشمند تر شدن کار ما می گردد.خداوند می فرماید ما به کسانی که کارهای خوب دیگران را به نام خود ارایه می کنند دچار عذابی عظیم می کنیم.بزرگان علم و ادب و هنر زمانی که از آثار دیگران استفاده می کنند ، به صاحب اثر اشاره می کنند.
امیر المومنین وقتی یک شعر را که متعلق به یک مشرک است رامی خواند ابتدا می گوید این شعر از چه کسی است.حتی خداوند نیز اگر سخنی که مر بوط به دیگران می باشد آنرا اشاره می کند.مثلا شیطان چنین می گوید.ما انسانها را دعوت می کنیم.خود آنها هستند که انتخاب می کنند.نقل قول کارهای دیگران باعث افزایش شان و جایگاه انسان می گردد و نه تضعیف فرد.
به تبعیت از بزرگان علم و هنر ، لازم به ذکر است که برداشتهای اینجانب از آیات قران از سخنرانی های استاد حوزه برادر گرامی آقای رنجبر است که حاشیه های بر سخنان ایشان زده می شود و خلاصه برداری می گردد.ایشان نیز منبع سخنان خود را از تفسیر المیزان معرفی می کنند.ایشان با استفاده از تمثیلات گوناگون مفاهیم قرآنی را برای شنونده آسان و قابل فهم می کنند.امید است قابل استفاده و مفید واقع گردد.
همانگونه که روشن کردن شمع در روز روشن برای ایجاد روشنایی کاری بیهوده است.بعبارت دیگر قرار گرفتن شمع در کنار خورشید کار بیهوده ای است.قرار دان کسی کنار خدا به مراتب کاری بیهوده است.لذا انتخاب شریک برای خدا کاری نا پسندیده است و نهی شده است و شرک نامیده می شود.اخلاص در این است که انسان هیچ چیزی را در کنار خدا قرار ندهد.با اخلاص است که انسان از مشکلات خلاصی می یابد.

سیر حق باشد مسیری د لربا
با قبول  دین و ایمان  بر خدا
گر یقین پیدا شود در معرفت
نیست شکی در وجود و درلقا


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:28  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کریم(۲۷)


جایگاه انسان

انسان ها در سختی ها و تحمل رنج ها در راه و هدفی که دارند پیروز و موفق می شوند.همانند چای که در آب جوش رنگ و بوی آن ظاهر می شود.در آب سرد چای خود را نشان نمی دهد.برادران یوسف ، یوسف را از آغوش گرم پدر جدا کردند و در آغوش سرد چاه قرار دادند.زلیخا به یوسف تهمت زد و او را به زندان انداخت.اما بالاخره پس از گذراندن سختی ها آبرومندانه حقایق آشکار گردید و یوسف سربلند شد.
وقتی کاروان دنبال آب بود و طناب خود را در چاه انداخت.بجای آب نوجوان زیبا روی بالا آمد.قرآن می گوید او را چون کالا در کاروان نگهداری کردند.تا او را در بازار برده فروشان بفروشند.خداوند جایگاه انسان را در بین مخلوقات اشرف موجودات می داند.متاسفانه امروزه عده ای برای کسب پول و کسب دنیا به بعضی افراد بالاخص زنان نگاهی چون کالا دارند.
کاروان با توجه به عدم شناخت یوسف او را به قیمت ناچیز فروخت.انسان ها نیز بعضا خدای یوسف و دریای رحمت را به دنیای کم ارزش می فروشند.همانند یک ماهی که برای کسب یک کرم مرده دهان خود را باز می کند تا آنرا بخورد.غافل از اینکه برای بدست آوردن آن خود را از دریای بزرگ بیرون می اندازد و هلاکت خود را بدنبال دارد.انسان ها نیز زمانی متوجه غفلت خود می شوند که مرگ به سراغ آنها آید.آنوقت دیر است و امکان برگشت و جبران نیست.
مولانا می گوید:

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص
چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص
چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی
از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی
گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص
ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص
در دست جام باده آمد بتم پیاده
گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص
پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد
هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص
کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی
کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص
طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید
با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص
کور و کران عالم دید از مسیح مرهم
گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص
مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است
اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص
وقتی یوسف را به عنوان غلام برای عزیز مصر خریدند.گفتند او را تکریم کنید و امکان دارد در آینده برایمان مفید واقع شود.والدین اگر بخواهند در آینده فرزندانشان آنها را مورد لطف و کرامت قرار دهند باید در طفولیت آنها را گرامی بدارند و به آنها احترام بگذاررند.

زندگی در گذر و یک سفر است
آدمی رهگذر و همسفر است
آنچه می ماند از او ،یاد وی است
رنج خود ماند و او در گذر است

 

سوره یوسف :قسمت چهارهم
مقایسه راه خدا و راه شیطان

یکی از تمایزات راه خدا و راه شیطان در این است که ورود در راه خدا ابتدا سختی هایی دارد ولی در پایان لذت و خوشی نصیب انسان می گردد.اما ورود در راه شیطان ابتدا بسیار آسان است.اما با تداوم آن انسان دچار سختی و مشکلاتی می گردد. لذا در هر دو راه خوشی و ناخوشی وجود دارد با این تفاوت که ناخوشی های راه خدا موقتی است اما ناخوشی های شیطان دائمی است.همچنین خوشی های راه خدا طولانی و دایمی است اما خوشی های راه شیطان کم و موقتی است.
وقتی به راه سید الشهدا و راه یزید می نگریم.در ابتدا امام حسین به ظاهر آن مصائب را در صحرای کربلا داشتند ولی یزید بر تخت پادشاهی تکیه زده بود.اما راه و اهداف امام حسین تا رو قیامت برجا ماند ولی یزید در پایان دوران حکومت کمتر از چهار سال خود با وضعیت بدی به هلاکت رسید.نقل است که او به تنهایی به شکار آهو می رود.پس از اینکه از شکار آهو نا امید می شود از یک چادر نشین بین راه تقاضای آب می کند و خود را معرفی می کند.صاحب چادر شمشیر بر می دارد که یزید را بکشد ولی شمشیر به پای اسب او می خورد و اسب رم می کند.پای یزید در رکاب اسب گیر می کند و یزید از اسب می افتد و با حرکت اسب در صحرا او تکه تکه می شود بطوریکه تنها یک ساق پا از او باقی می ماند.
حافظ می گوید:

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وی سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت 
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
وقتی ماجرای کربلا را با داستان یوسف مقایسه می کنیم می بینیم که یوسف توسط برادران تنی خود به چاه انداخته شدند اما در صحرای کربلا برادران به ظاهر مسلمان به روی امام حسین تیغ و شمشیر کشیدند.یوسف در پایان به تخت پادشاهی دنیوی رسید.اما امام حسین در بارگاه الهی به تخت نشست.خداوند جبار است و جبران کننده است.لذا اگر روزی در چاه بود روزی هم بر تخت نشست.خداوند به یوسف علم و حکمت عطا کرد،نه علمی که هسته را بشکافد بلکه علمی که هستی را بشکافد.علم تاویل برای همه ما اتفاق می افتد.بعضی ها در دنیا و بعضی در آخرت.با علم تاویل می توان به ریشه ها و نتایج اتفاقات در عالم هستی پی برد.خداوند علم تاویل به یوسف داد.
خدا می فرماید ما بعد از اینکه یوسف به بلوغ فکری رسید به او علم و حکمت دادیم.لطف الهی در این است که تا زمانی که ظرف وجودی انسان آمادگی پذیرش چیزی ندارد و زمینه آن فراهم نشده به او داده نشود.بسیار کسانی بودند که به منسب هایی رسیدند ولی آمادگی پذیرش آن مقام را نداشتند و دچار خطا شدند.لذا از خدا بخواهیم ابتدا توان پذیرش یک چیز را به ما عطا کند و سپس مشمول عنایات او شویم.

خدا می رهد یوسف از قعر چاه
دهد شوکت وعزت و قدر وجاه
نشاند به تخت و دهد علم خویش
خدا می نماید به او چاه و راه

سوره یوسف : قسمت پانزدهم
خزانه الهی
وقتی به ظروف مرتبط نگاه می کنید.هنگامی که آب وارد ظرف اول می شود ،بعدا آب به ظرف دوم ریخته می شود و الی آخر.رابطه انسانها با خداوند همینگونه است.ما در ظاهر همانند ظروف مرتبط بیکدیگر کمک می کنیم.ولی در حقیقت خداوند است که با واسطه به ما کمک می کند.
اینکه گفته می شود همه چیز دست خداست.به این معناست که سر چشمه و ریشه و خزانه هر چیز در اختیار خد اوند است.اگر چند روزی قدرتی یا ثروتی در این دنیا داریم،منشا آنها از خدای متعال است.اگر چه او را نبینیم.
وقتی انسان به سر چشمه هر چیزی مراجعه می کند.می تواند آن چیز را راحت تر،ارزانتر و بهتر بدست آورد.با دور شدن از منبع ، امکان گرانتر و ناخالص شدن شی وجود دارد.اگر باور کنیم که سرچشمه همه چیز پیش خداست، آنگاه با نزدیک تر شدن به خدا امکان بدست آوردن هر چیز با بهترین حالت مقدور می گردد.
پروین اعتصامی می گوید:

مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفتهٔ رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی‌گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد
آب خاکت را دهد ناگه بباد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پردهٔ شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
نسبت نسیان بذات حق مده
بار کفر است این، بدوش خود منه
به که برگردی، بما بسپاریش
کی تو از ما دوست‌تر میداریش
نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست
قطره‌ای کز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود
ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم
ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم
میهمان ماست، هر کس بینواست
آشنا با ماست، چون بی آشناست
ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند
سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت
زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت
کشتئی زاسیب موجی هولناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
تند بادی، کرد سیرش را تباه
روزگار اهل کشتی شد سیاه
طاقتی در لنگر و سکان نماند
قوتی در دست کشتیبان نماند
ناخدایان را کیاست اندکی است
ناخدای کشتی امکان یکی است
بندها را تار و پود، از هم گسیخت
موج، از هر جا که راهی یافت ریخت
هر چه بود از مال و مردم، آب برد
زان گروه رفته، طفلی ماند خرد
طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول، وهله، چون طومار کرد
تند باد اندیشهٔ پیکار کرد
بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را، ویران مکن
در میان مستمندان، فرق نیست
این غریق خرد، بهر غرق نیست
صخره را گفتم، مکن با او ستیز
قطره را گفتم، بدان جانب مریز
امر دادم باد را، کان شیرخوار
گیرد از دریا، گذارد در کنار
سنگ را گفتم بزیرش نرم شو
برف را گفتم، که آب گرم شو
صبح را گفتم، برویش خنده کن
نور را گفتم، دلش را زنده کن
لاله را گفتم، که نزدیکش بروی
ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی
خار را گفتم، که خلخالش مکن
مار را گفتم، که طفلک را مزن
رنج را گفتم، که صبرش اندک است
اشک را گفتم، مکاهش کودک است
گرگ را گفتم، تن خردش مدر
دزد را گفتم، گلوبندش مبر
بخت را گفتم، جهانداریش ده
وش را گفتم، که هشیاریش ده
تیرگیها را نمودم روشنی
ترسها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و ناایمن شدند
دوستی کردم، مرا دشمن شدند
کارها کردند، اما پست و زشت
ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه، چاه
چاهها کندند مردم را براه
روشنیها خواستند، اما ز دود
قصرها افراشتند، اما به رود
قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس
دزدها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبریز کردند از فساد
رشته‌ها رشتند در دوک عناد
درسها خواندند، اما درس عار
اسبها راندند، اما بی‌فسار
دیوها کردند دربان و وکیل
در چه محضر، محضر حی جلیل
سجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه معبد، معبد یزدان پاک
رهنمون گشتند در تیه ضلال
توشه‌ها بردند از وزر و وبال
از تنور خودپسندی، شد بلند
شعلهٔ کردارهای ناپسند
وارهاندیم آن غریق بی‌نوا
تا رهید از مرگ، شد صید هوی
آخر، آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی‌گنه، نمرود شد
رزمجوئی کرد با چون من کسی
خواست یاری، از عقاب و کرکسی
کردمش با مهربانیها بزرگ
شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ
برق عجب، آتش بسی افروخته
وز شراری، خانمان‌ها سوخته
خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند
رای بد زد، گشت پست و تیره رای
سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
پشه‌ای را حکم فرمودم که خیز
خاکش اندر دیدهٔ خودبین بریز
تا نماند باد عجبش در دماغ
تیرگی را نام نگذارد چراغ
ما که دشمن را چنین میپروریم
دوستان را از نظر، چون میبریم
آنکه با نمرود، این احسان کند
ظلم، کی با موسی عمران کند
این سخن، پروین، نه از روی هوی ست
هر کجا نوری است، ز انوار خداست
مولانا در غزلی می گوید،خدایا مرا رها مکن و از من محافظت کن.من جز تو هیچ چیز دیگری نمی خواهم.من در پناه تو آرامش دارم.

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم
ذکر خدا در این است که انسان اگر می خواهد دچار معصیتی شود خدا را به یاد آورد و مرتکب آن عمل نگردد.یوسف زمانی که زلیخا تقاضای نامشروع داشت خدا را یاد آوری کرد و گفت خدا جایگاه مرا نیکو قرار داده است و من مرتکب خیانت نمی شوم.اگر چه عزیز مصر به زلیخا گفته بود یوسف را گرامی بدارید.اما یوسف گرامی داشتن خود را از خدا می دانست و عزیز مصر یک واسطه بیش نمی داند.اذکار روزانه ما نقش نرمش ورزشکار را دارد که او را آماده مسابقه با حریف خود می نماید.انسان با اذکاری که در دعا ها آماده است آ خود را آماده می کند تا بر هوای نفس و شیطان های درونی و بیرونی پیروز گردد.لدا چنین اذکاری لازم است ولی کافی نیست.باید در مبارزه با نفس پیروز شد.
انسان زمانی دچار گناه می شود که خدا را شاهد و ناظر بر اعمال خود نمی بیند.دزدها در جایی که دوربین اعمال آنها را می بیند و ثبت می کند اقدام به دزدی نمی کنند.می دانند دیر یا زود شناسایی و مجازات می شوند.ذکر واقعی آن چیزی است که انسان را از انجام گناه دور کند.یوسف نیز چون خدا را می بیند ، از پیشنهاد زلیخا سر باز می زند.اگر خدا را نمی دید ، امکان لغزش داشت.
یکی از نام های خداوند برهان است.یوسف برهان و دلیل دوری از زلیخا که آتش بود را می بیند.لذا برای رهایی از آتش به طرف در می دود و خدا راه فلاح و رستگاری را بروی او می گشاید.انسان های عارف علت عدم انجام گناهان را می بینند لذا از انجام گناهان خود داری می کنند.
فقه و اخلاق و عرفان در دین هر کدام نقش و آثار خاصی در زندگی انسان ها دارند.برای مثال،فقه همانند رعایت بهداشت برای سلامتی جسم است.اما اخلاق چون طب می ماند و نتایج رعایت بهداشت را بیان می کند.ولی عرفان همانند آزمایشگاه می ماند که به ما نتیجه عدم رعایت بهداشت را نشان می دهد.مثال دیگر فقه انسان را از سو ظن نهی می کند.اخلاق عوارض سو ظن را بیان می کند.نهایتا عرفان نتیجه و عواقب سو ظن به دیگران را نشان می دهد.انسان عارف حتی فکر گناه هم نمی کند.
مولانا می گوید:

آن یکی با شمع برمی‌گشت روز
گرد بازاری دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلان
هین چه می‌جویی به سوی هر دکان
هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ
در میان روز روشن چیست لاغ
گفت می‌جویم به هر سو آدمی
که بود حی از حیات آن دمی
هست مردی گفت این بازار پر
مردمانند آخر ای دانای حر
گفت خواهم مرد بر جادهٔ دو ره
در ره خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان
تا فدای او کنم امروز جان
گفت نادر چیز می‌جویی ولیک
غافل از حکم و قضایی بین تو نیک
ناظر فرعی ز اصلی بی‌خبر
فرع ماییم اصل احکام قدر
چرخ گردان را قضا گمره کند
صدعطارد را قضا ابله کند
تنگ گرداند جهان چاره را
آب گرداند حدید و خاره را
ای قراری داده ره را گام گام
خام خامی خام خامی خام خام
چون بدیدی گردش سنگ آسیا
آب جو را هم ببین آخر بیا
خاک را دیدی برآمد در هوا
در میان خاک بنگر باد را
دیگهای فکر می‌بینی به جوش
اندر آتش هم نظر می‌کن به هوش
گفت حق ایوب را در مکرمت
من بهر موییت صبری دادمت
هین به صبر خود مکن چندین نظر
صبر دیدی صبر دادن را نگر
چند بینی گردش دولاب را
سر برون کن هم ببین تیز آب را
تو همی‌گویی که می‌بینم ولیک
دید آن را بس علامتهاست نیک
گردش کف را چو دیدی مختصر
حیرتت باید به دریا در نگر
آنک کف را دید سر گویان بود
وانک دریا دید او حیران بود
آنک کف را دید نیتها کند
وانک دریا دید دل دریا کند
آنک کفها دید باشد در شمار
و آنک دریا دید شد بی‌اختیار
آنک او کف دید در گردش بود
وانک دریا دید او بی‌غش بود
یوسف بعد از اینکه در خواست زلیخا را شنید ،گفت امکان ندارد و به خدا پناه برد و از خدا طلب یاری کرد و سپس به طرف درب بسته دوید.همانطوریکه کلید می تواند قفل در را باز کند،خداوند نیز قادر است درب بسته را باز کند.برای انسان عارف باز نمودن درب بسته سخت نمی باشد. ذکر تنها برای انسان در مصاف با مشکلات کفایت ندارد بلکه عمل همراه با ذکر مشکل گشاست.برای مثال پناه بردن یوسف به خدا کفایت نمی کند.دور شدن از محل گناه او را نجات داد.
پیراهن یوسف در دو جا شهادت بر حقانیت او داد.یکی وقتی برادران او به دروغ به پدر گفتند که گرگ او را خورده و پیراهن خون آلود او پاره نشده بود .در جایی دیگر که پیراهن یوسف از پشت پاره شده بود و دلیل بر تعقیب زلیخا داشت.کسی که دارای صداقت باشد،حتی پیراهن او شهادت بر درستی و حقانیت او دارد و به کمکش می آید.

منشا هر چیز از ذات خداست
قدرت حق در ید و بازوی ماست
ما درون کشتی و بر روی آب
ناخدای ما ، خدای کبریاست


تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:26  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کریم(۲۶)


ظاهر و باطن
امام صادق می فرمایند در انتخاب دوست سعی کنید او دارای ظرف وجودی بزرگی باشد.بعضی ها ظرفیتش همانند یک استکان چای است که با انداختن یک حبه قند در آن لبریز می شود.با کو چکترین ناملایماتی عکس العمل نشان می دهند.بعضی ها دارای سعه صدر هستند.همانند دریا می مانند.در برابر مسائل کم ارزش و بی ارزش عکس العمل نشان نمی دهند و صبور هستند.در عصبانیت ها افراد خود را نشان می دهند.لذا امام صادق می فرمایند برای شناخت افراد سه بار فرد را عصبانی کن.چنانچه او کنترل زبان و اعمال خود را دارد.بدان دارای وسعت نظر و سعه صدر است.همانند شیر فاسد که با جوشاندن خود را نشان می دهد.
شناخت بعضی افراد ساده است.همینکه سخن می گویند و اعمالی را انجام می دهند،قابل شناخت هستند.اما شناخت بعضی ها مشکل است و براحتی نمی توان به ماهیت درونی آنها پی برد.در اینجا ایجاد عصبانیت بدون دلیل کار ساز است. انسان های الهی دارای ظرفیت بالایی هستند.حضرت موسی از خدا سعه صدر طلب کرد و خدا به پیامبر اسلام گفت ما به تو سعه صدر عطا کردیم.با کسب معرفت الهی امکان کسب سعه صدر وجود دارد.قرآن منبع و کانون معرفت است.بعضی از پیام ها شفاف بیان می شود.مثلا راست بگویید تا مشکلات شما بر طرف گردد.گاهی با اشاره و غیر مستقیم بیان می کند.با تدبیر در آیات می توان به معارف الهی آن پی برد.
مولانا می گوید قصه ها در قرآن همانند ظرف برای محتویات و معارف الهی است که با دقت در قصه می توان از منظور و محتویات ظرف آگاه شد.

این بداند کانک اهل خاطرست
غایب آفاق او را حاضرست
پیش مریم حاضر آید در نظر
مادر یحیی که دورست از بصر
دیده‌ها بسته ببیند دوست را
چون مشبک کرده باشد پوست را
ور ندیدش نه از برون نه از اندرون
از حکایت گیر معنی ای زبون
نی چنان کافسانه‌ها بشنیده بود
همچو شین بر نقش آن چفسیده بود
تا همی‌گفت آن کلیله بی‌زبان
چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان
ور بدانستند لحن همدگر
فهم آن چون مرد بی نطقی بشر
در میان شیر و گاو آن دمنه چون
شد رسول و خواند بر هر دو فسون
چون وزیر شیر شد گاو نبیل
چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل
این کلیله و دمنه جمله افتراست
ورنه کی با زاغ لک‌لک را مریست
ای برادر قصه چون پیمانه‌ایست
معنی اندر وی مثال دانه‌ایست
دانهٔ معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
ماجرای بلبل و گل گوش دار
گر چه گفتی نیست آنجا آشکار
پیام غیر مستقیمی که در داستان یوسف آمده آنست که سخن بیهوده و زائد و غیر مفید را مگوئید. برای مثال سوره یوسف می گوید براداران یوسف گفتند یوسف را بکشید.اما قران به نحوه آن و چه کسی گفته اشاره ای نمی کند.زیرا دانستن یا ندانستن در هدفی که داستان تعقیب می کند،تاثیر ندارد.لذا انسان در صورت ضرورت و آن هم به اختصار وبا تفکر قبل از به زبان آوردن سخنی، باید سخن بگوید.به عبارت دیگر حرف و سخن انسان قبل از ابراز باید غربالگیری شود.وقتی به خورشید دقت می کنید لایه اوزون تشعشعات زیان آور را جذب و تشعشعات مفید را ارسال می کند.
اگر به دقت به سوره یوسف نگاه کنید،در می یابید که یوسف سمبل پاکی و صداقت و درستی است.لذا خداوند می خواهد به این حقیقت اشاره کند که چنانچه راه غلط را پیشه کنید و درستی را کنار بگذارید.مشابه عمل برادران یوسف را انجام داده اید.بعلاوه این داستان به این حقیقت نیز اشاره دارد که افراد برای کسب شایستگی چه ناشایستگی ها که انجام می دهند.در انتخابات شاهد هستیم که بجای اینکه یک کاندیدا خود و برنامه های خود را برای یک مسئولیت بگوید ،دنبال تخریت سایر کاندیدا ها می رود.گویند یک فرد منافق برای رسیدن به هدف از هر وسیله ای استفاده می کند.
برادران یوسف در ظاهر به پدر گفتند یوسف را به ما بسپار تا او را به صحرا ببریم که هم کار است و هم تفریح.اما در باطن دنبال این بودن که یوسف را در چاه بیندازند.لذا این داستان به ما می گوید گول ظاهر فریبنده و زیبا را نخورید و به نیت ها و باطن هم نگاهی داشته باشید.مولانا می گوید عده ای ظاهرشان همچون بایزید(بسطامی)است ولی باطشان با یزید(پسر معاویه)است.خوش به حال کسانی که ظاهر و باطن یکسانی دارند.
به طور کلی در اکثر موارد شخصیت ظاهری انسان متاثر از باطن و بر اساس درون و طرز فکر فرد بروز می نماید. آدمی آنچه که خوب و زیبا می پندارد را می پوشد و ظاهر خود را آنگونه که زیبا تشخیص می دهید می آراید. به قول یکی از بزرگان انسان آنچنان زندگی می کند که می اندیشد. یقینا شما خود هر لباسی را نمی پوشید و چهره ی خود را به هر چیزی شبیه نمی سازید، بلکه به گونه ای ظاهر می شوید که زیبا و شایسته خود می دانید یعنی ظاهر شما طبق فکرتان نمودار می گردد. گاهی نیز اتفاق می افتد که کسی به صورت عمد و بنابر مصالحی که خودش می داند، شخصیت حقیقی خود را مخفی می کند و با تغییر چهره و به خود گرفتن تیپ خاصی، خود را به صورت شخصیت دیگری می نماید.لذایک معیار معمول و شایع برای قضاوت در باره ایمان و اعتقاد و شخصیت انسان ها همانا توجه به وضعیت ظاهر ی افراد و تحلیل اعمال و رفتار ظاهری آنها است.

نظر کردم به حال یاغی و خویش
بدیدم بی وفایی را کم وبیش
نه قدرتمند غالب بر دل خود
نه ثروتمند در فکر دل ریش

 

سوره یوسف :قسمت یازدهم
رازهای موفقیت در زندگی

قرآن کریم می گوید زندگی انسانها همانند بازی است.انسانها در زندگی باید از پنج چیز مراقبت کنند.اول سلامتی است.باید مراقبت از سلامتی خود بکنند.تن انسان همانند گلدان می ماند.چنانچه شکسته شود ،گل نمی تواند رشد و نمو خوبی داشته باشد.گویند که روح سالم در بدن سالم است.یکی از رموز گرفتن روزه،بخاطر سلامتی است.در حقیقت روزه گرفتن تمرینی برای مبارزه با نفس است که موجب حفظ جسم و روح انسان می گردد.دوم انتخاب کفش مناسب برای پا است بطوریکه راحت و خوب باشد. سوم،اهتمام و توجه به خانواده است.پیامبر گرامی می فرمایند بهترین انسان کسی است که بیشترین اهتمام را در حفظ خانواده داشته باشد.چهارم دوستان هستند.لذا در حفظ آنها باید کو شا بود.انسان های کریم تا پای جان بدست از حمایت دوستان بر نمی دارند. پنجم کسب و کار است.تا حد امکان و نیاز آنرا حفظ کنید.اما اگر از دست دادید ، زیاد نگران نباشید و خداوند روزی رسان است و کار دیگری پیدا می شود.یوسف زمانی که در مصر موقعیتی پیدا کرد ، با آنکه برادرانش در حق او ظلم کرده بودند، ولی خانواده را به خاطر کارش از یاد نبرد.حتی دوستان هم زندانی خود را فراموش نکرد.امروزه وقتی به ما مسئولیتی محول می شود ، مسئولیت خود را در قبال خانواده و تربیت فرزندان فراموش کرده و یا اهمیتی نمی دهیم.
متاسفانه اینقدر که قسمت پنجم برای ما مهم است، حفظ سایر قسمتها مهم نیست.قسمت پنجم قابل جبران هست در صورتی که قسمت های قبل قابل جبران نیستند.مرحوم دولابی می گفت انسانها با تلاش بیش ازحد سلامتی خود را می دهند تا کسب مال و ثروت کنند.سپس پول می دهند تا کسب سلامت کنند.
امام صادق می فرمایند برای حفظ سلامتی صبحانه را ابتدای صبح بخورید تا باعث طول عمر شما گردد.همانند گل که زمان آبیاری آن صبح زود است.آب دادن درمواقع آفتابی، موجب پژمردگی گل می شود.
یکی از برداشتهای غیر مستقیم که سعدی از سوره یوسف کسب کرده بود اینکه جز راست نشاید گفت و هر راست نباید گفت.وقتی برادران یوسف از پدر اجازه بردن یوسف به صحرا را نمودند و گفتند به ما اعتماد ندارید.یعقوب در جواب گفت من دلتنگ و نگران می شوم در صحرا گرگهای درنده وجود دارد.او با این پاسخ هم راست گفته و هم حقیقت را نگفته است.
یک برداشت دیگر از سوره یوسف این است که طی کردن مسیر الهی در ابتدا همراه با مشقت و سختی است.همانند یوسف ممکن است در چاه بیفتی ،اما نهایتا فرجی می رسد و تو نجات می یابی.همانند تیر و کمان می ماند ،برای اینکه تیر پرتاب شود باید کمی تیر به عقب کشیده شود و سپس رها گردد.این سختیها مقدمه اوج گرفتن ها می باشد.

زندگی گاه چه شیرین به لب و کام من است
زندگی گاه پر از زیور و آن دام من است
زندگی  در گرو همت ماست ،می گذرد 
زندگی اندک و تنها اثر و نام من است

 

سوره یوسف : قسمت دوازدهم
انسان درغگو
هر سوره در قرآن همانند یک نگارخانه و هر آیه آن مشابه یک تابلو است.همانطوریکه به تابلو دقت می شود و توقف داریم تا منظور محتوای تابلو را در نگارخانه دریابیم.باید با خواندن قرآن در آیات آن تدبر کنیم تا امکان بهره برداری از آن مقدور گردد.
شروع حسادت از موارد کوچک شروع می شود.اما پایان حسادت خوش آیند نیست.ابراز علاقه یعقوب به یوسف به خاطر این بود که یوسف علاوه بر کوچک بودن و موقعیت یوسف او از مادر دیگری متولد شده بود.لذا یعقوب توجه بیشتری به یوسف داشت.حسادت برادران تا آنجا ادامه یافت که تصمییم به قتل برادر گرفتند و نهایتا او را به چاه انداختند.
رابطه ای بین روح و صورت انسان وجود دارد.گاهی نیات انسان به زبان جاری و مخاطب متوجه منظور انسان می شود.گاهی با حرکاتی انسان منظور خود را می رساند.اما اهل دل با نگاه به صورت انسان به نیات فرد پی می برند.حتی افراد معمولی با تغییر در صورت فرد متوجه اتفاقاتی می افتند.بعضا گفته می شود چرا رنگت پریده است.بعضا شاهد هستید که با نگاه اول به یک فرد از او خوشتان یا بدتان می آید.این بر می گردد به درون فرد که خوب یا بد باشد.لذا توصیه شده که حتی در خلوت خود نیز دچار گناه نشوید،زیرا اعمال شما در چهره و رفتار شما منعکس می شود.همانند کاغذ کاربن که آنچه می نویسید، همان در صفحه دیگر کپی می شود.کسانی که شب زنده دار و در حال عبادت هستند، دارای چهره نورانی هستند.خلوت ها در جلوت ها اثر می گذارد.عکس العمل اعمال ما در خلوتها ، در چهره ما پدیدار و مردم آگاه می شوند.لذا رفتار مردم بدون اینکه شاهد اعمال ما باشند متناسب با اعمال ما می باشد. برادران یوسف شبانه و گریان نزد پدر آمدند تا از چهره آنها، درونشان عیان نگردد و بطور طبیعی از چراگاه برگشته باشند.سعدی می گوید:

ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمده‌ای مرحبا
قافله شب چه شنیدی ز صبح
مرغ سلیمان چه خبر از سبا
بر سر خشمست هنوز آن حریف
یا سخنی می‌رود اندر رضا
از در صلح آمده‌ای یا خلاف
با قدم خوف روم یا رجا
بار دگر گر به سر کوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی‌جان بقا
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دور وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دست مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحتست
درد کشیدن به امید دوا
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا
هر سحر از عشق دمی می‌زنم
روز دگر می‌شنوم برملا
قصه دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا
گر برسد ناله سعدی به کوه
کوه بنالد به زبان صدا
انسان ها روزمره با افراد گوناگون برخورد می کنند.لذا مرتب در حال قضاوت هستند.لذا نباید به مظلوم نمایی و گریه افراد زود تحت تاثیر قرار بگیرند.شاید چون برادران یوسف بخواهند با اعمال خود حقیقتی را کتمان کنند.توصیه شده که انسانها دروغ نگویند.زیرا دروغ های بعدی را به دنبال دارد.انسان دروغگو،دیر یا زود دروغش بر ملا می شود و سخن آنان مقبول جامعه نیست.دروغ همانند میخ کج می ماند که به دیوار فرو نمی رود.آدم دروغگو رستگار نمی شود.انسان دروغگو همانند دیوار کج بالا می رود ولی نهایتا می ریزد.
نفس انسان کارهای زیبا را زشت و کارهای زشت را زیبا جلوه می دهد.همچنین کار های کوچک را بزرگ و کارهای بزرگ را کوچک بیان می کند.هوای نفس، کار برادران یوسف و خطایشان را در به چاه انداختن یوسف کوچک جلوه داد.بطور کلی حسادت ، هر چیزی را وارونه جلوه می دهد. نفس انسان نفیس است .همانند آتش می ماند.اگر زیر قابلمه قرار گیر د ،پس از مدتی غذا پخته می شود و قابل خوردن می گردد.هوای نفس نیز اگر مهار و کنترل گردد برای انسان مفید است.عقل انسان باید برهوای نفس پیروز و غالب گردد و نه بالعکس.همانطوریکه با مهار آتش می توان غدا را پخت،با مهار و مبارزه با نفس می توان به پختگی رسید و در مصاف با سختی ها و مشکلات پیروز شد.
سختی ها همانند یک مسئله ریاضی می مانند.اگر سوالی نباشد ،انسان در صد حل آن بر نمی آید و عقل و استعداد های درونی انسان فعال و شکوفا نمی گردد.تمایلات انسانی نیز باعث رشد و تحرک و فعال شدن انسان می گردد.منتهی باید بجا و به موقع و به اندازه مورد بهره برداری قرار گیرد.اگر انگیزه های مادی و معنوی نبود ،انسان دچار رکود و افسردگی می شد.وقتی به تشکیل یک خانواده نگاه می کنیم،در زمانهای گوناگون انسان در گیر لذات و خوشی و نا خوشی های مختلف قرار می گیرد.در مجموع به انسان جهت درست را می دهد و نیازهای روحی و مادی انسان بطور طبیعی و صحیح تامین می شود.انسان با روحیه مشارکت اجتماعی خلق شده است.تنهایی بی مورد، موجب مشکلات روحی برای انسان می گردد.لذا اسلام تاکید بر ازدواج و تشکیل خانواده دارد.اگر چه سختی ها و زحمات خود را دارد ،و عده ای برای راحتی و به بهانه خوش گذرانی های موقتی ازدواج را با تاخیر می اندازند.اما در مقابل ازدواج لذات و منافع روحی و روانی زیادی برای انسان دارد و به نیاز های انسان جهت درست می دهد.
نفس انسان همانند توپ در بازی فوتبال می ماند.اگر به آن لگد زدی و آنرا به سوی دروازه دشمن هدایت کردی ،موجب پیروزی می گردد.اما اگر مراقبت نکردی و حریف را دست کم گرفتی،توپ به دروازه خودی می رود و مسابقه را می بازی.دنیا و زندگی هم مشابه بازی فوتبال می ماند.باید مراقب نفس بود و اجازه ندهیم بر عقل فائق شود.
یعقوب با صبری که در پیش گرفت،باعث شد که موضوع یوسف و برادرانش معلوم شود.مولانا می گوید باصبر انسان به آرزوهایش دست می یابد و نه با عجله و شتاب کردن در کارها.همانند یک کشاورز،اگر بخواهد محصولی را بدست آورد.ابتدا باید تخمی را بکارد و صبر را پیشه کند تاجوانه بزند.انسان باید در زندگی هم صبور باشد و هم عطوف باشد.هم در مصاف با مشکلات بی تابی نکند و هم احساسات خود را ابراز کند.کسی که با فوت عزیزی ناراحت می شود با گریه کردن آرام می شود.عواطف انسان غریزی است و نباید سر کوب شوند.عواطف نقش ملات در ساختمان را دارد که موجب استحکام و قوام ساختمان می گردد.انسان بی عاطفه قبل از اینکه دیگران را دچار زحمت بیندازد خود را از بین می برد.

گفت امیر المؤمنین با آن جوان
که به هنگام نبرد ای پهلوان
چون خدو انداختی در روی من
نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هوا
شرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریدهٔ کف مولیستی
آن حقی کردهٔ من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکن
بر زجاجهٔ دوست سنگ دوست زن
گبر این بشنید و نوری شد پدید
در دل او تا که زناری برید
گفت من تخم جفا می‌کاشتم
من ترا نوعی دگر پنداشتم
تو ترازوی احدخو بوده‌ای
بل زبانهٔ هر ترازو بوده‌ای
تو تبار و اصل و خویشم بوده‌ای
تو فروغ شمع کیشم بوده‌ای
من غلام آن چراغ چشم‌جو
که چراغت روشنی پذرفت ازو
من غلام موج آن دریای نور
که چنین گوهر بر آرد در ظهور
عرضه کن بر من شهادت را که من
مر ترا دیدم سرافراز زمن
قرب پنجه کس ز خویش و قوم او
عاشقانه سوی دین کردند رو
او به تیغ حلم چندین حلق را
وا خرید از تیغ و چندین خلق را
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
ای دریغا لقمه‌ای دو خورده شد
جوشش فکرت از آن افسرده شد
گندمی خورشید آدم را کسوف
چون ذنب شعشاع بدری را خسوف
اینت لطف دل که از یک مشت گل
ماه او چون می‌شود پروین‌گسل
نان چو معنی بود خوردش سود بود
چونک صورت گشت انگیزد جحود
همچو خار سبز کاشتر می‌خورد
زان خورش صد نفع و لذت می‌برد
چونک آن سبزیش رفت و خشک گشت
چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت
می‌دراند کام و لنجش ای دریغ
کانچنان ورد مربی گشت تیغ
نان چو معنی بود بود آن خار سبز
چونک صورت شد کنون خشکست و گبز
تو بدان عادت که او را پیش ازین
خورده بودی ای وجود نازنین
بر همان بو می‌خوری این خشک را
بعد از آن کامیخت معنی با ثری
گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر
زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر
سخت خاک‌آلود می‌آید سخن
آب تیره شد سر چه بند کن
تا خدایش باز صاف و خوش کند
او که تیره کرد هم صافش کند
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب
برای پیامبر گرامی وقتی مصیبتی پیش می آمد.منتظر یک نوید و اتفاقی بودند.وقتی یک خیاط پارچه ای را تکه تکه می کند.ما سکوت می کنیم.چون می دانیم نهایتا منجر به یک لباس می شود.اگر ما هم به این باور برسیم که خالق هستی ناظر بر احوال ماست و اگر به ظاهر مشکلاتی پیش آید.چنانچه صبر پیشه کنیم و نا شکیبایی نکنیم.نهایتا به نفع ما تمام می شود.یکی از صفات خداوند ،صانع است.خداوند کار بیهوده نمی کند.لذا اگر امور را با توکل به خدا و تلاش خود انجام دهیم.قطعا مثمر ثمر خواهد بود.انسان در برابر اوامر الهی باید مطیع و تسلیم باشد.همانند سکوتی که در مقابل خیاط داریم و از اینکه چگونه برش در پارچه می دهد سوال نمی کنیم و به کار او اعتماد داریم.
خوشی های دنیوی لحظه ای هستند.اما خوشی های اخروی دائمی و پایدار هستند.اگر از خداوند کمکی بخواهیم.خداوند به آن پاسخ می دهد.منوط به اینکه در راه خدا قدم برداریم و نسبت به مشکلات دیگران بی تفاوت نباشیم و در حد توان کمک کنیم.اگر می خواهیم مشکلات ما حل شود باید از خدا کمک بخواهیم و در حل مشکلات مردم کوشا باشیم.امام باقر می فرمایند ، نشان شیعیان در کمک کردن به دیگران است.امیر المومنین می فرمایند اگر می خواهید رزقتان زیاد شود ،سعی کنید به دیگران کمک کنید.در نماز هم چندین بار در شبانه روز از خدا طلب یاری در حمد می کنیم.
انسانها نیاز به کمک های مادی و معنوی یکدیگر دارند.نشر علوم باعث افزایش آگاهی و کمک معنوی به مردم است.طبیعی است که موجب افزایش و خلاقیت ناشر می گردد.به تجربه شاهد هستم،همینکه در کمک به تعلیم و تحقیق به دانشجویان همت می کنم ، در روشن شدن مفاهیم و مطالب ریاضی برای خود کمک زیادی می شود.زمانی مفاهیم ریاضی برایم ملکه می شود که در آن موضوع تحقیقی را انجام داده ام.تعلیم و فراگیری علم مقدمه ای برای تحقیق و فهم مطالب است.حدود دو سالی که شروع به نشر و تدوین معارف الهی جهت اعتلای آگاهی خود و دیگران در شبکه های مجازی نموده.ام.کاملا افزایش رزق معنوی را در خود احساس می کنم.

چه خو ش گفت مولا علی این پیام
خدا می دهد رزقتان روز و شام
مخور غصه وغم در این بازه عمر
کفیل است خدا وند و دانای تام

 

تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:20  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن(۲۵)

انسان در دوران حیات مادی حالات گوناگون دارد.در ابتدا حالت خامی دارد با گذشت زمان و کسب علم و تجربه پختگی لازم را پیدا می کند.انسان در زمان ناپختگی آرامش ندارند و عجول است.اما در زمان پختگی آرامش دارد و کار های خود را با تدبیر انجام می دهد.اولیای الهی به مرحله پختگی رسیده اند.کسب معرفت الهی و آگاهی و دانش موجب عبور از خامی به پختگی افراد می شود.انسانها زمانی به معرفت می رسند که پاسخ سوالات خود را دریافت کنند.اما پاسخها در قرآن وجود دارد.لذا از طریق چهارده معصوم باید شرح پاسخها را دریافت کرد.سوره یوسف حل المسائل بسیاری از مشکلات ماست.خداوند می فرمایند موضوع برادران یوسف به کسانی که سوال دارند پاسخ می دهد.
اولین سوالی که سوره یوسف پاسخ می دهد این است که انسانها بدون تلاش و کار و کوشش به نتیجه نمی رسند.یوسف زمانی یوسف شد که مراحل سختی را در زندگی طی نمود.سنگ آهن تا در کوره نرود امکان خالص شدن پیدا نمی کند.باید ذوب شود تا ناخالصی ها از آن امکان جدا شدن داشته باشند و آهن خالص بدست آید.انسان نیز وقتی شخصیت حقیقی خود را بدست می آورد که از کوره ی بلا ها و مشکلات و سختی ها عبور کند.حافظ می گوید اگر جایگاهی کسب کردم بخاطر صبری است که پیشه کردم.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
حافظ می گوید من از شیرینی و لذات گناهان گذشتم و صبر را پیشه نمودم.لذا خدا عنایتی به من کرد.نهی از منکر نیز به خاطر جاذبه گناهان است.تلخی ها که نیاز به نهی ندارند.بطور طبیعی مردم از تلخی ها دوری می کنند.غیبت،دروغ،بدبینی،حسادت و امثال آن دارای لذت های آنی و عقوبات سخت است.
لذا شیرینی ها پس از طی مراحل سخت و آزمایش های گوناگون حاصل می شود.
پروین اعتصامی می گوید این گل خوشبوی که می بینی آنقدر سرمای زمستان را تحمل کرده تا هم اکنون جلوه گری می کند.

به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است
همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است
بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای من است
وگر نه، بی‌سبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
اگر به خار و خسی فتنه‌ای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصله‌ها که ز من بر لحاف پیرزن است
بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من، با زمانه ساختن است
شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است
همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است
یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد
جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است
هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است
میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست
فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است
هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفه‌ای که به فصل بهار، در چمن است
هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است
خداوند در سوره یوسف می فرماید ما انسانها را در سختی به درجات بالا و انسانی رساندیم.وقتی به سید الشهدا نگاه می کنیم،خداوند به راحتی این درجات را به او نداد.امام حسین به خاطر امر به معروف و نهی از منکر به این درجات رسید.او با نثار خون خود و یارانش دین جدش را را زنده نمود.لذا داستان یوسف به سوال دیگری نیز پاسخ می دهد که رشد و تعالی انسان در عبور موفق از بلاها و آزمایشات الهی است.
سوره یوسف می گوید که انسان بدون استاد و راهنما نمی تواند به مقصد خود برسد.یوسف به خاطر راهنمایی پدرش یعقوب و انتخاب خداوند بعنوان اولین معلم جهان هستی و هدایت خداوند از طریق الهامات الهی به درجات بالای معنوی رسید.
سعدی دوران کودکی خود را چنین می گوید:

همی یادم آید ز عهد صغر
که عیدی برون آمدم با پدر
به بازیچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بی قراری خروش
پدر ناگهانم بمالید گوش
که ای شوخ چشم آخرت چند بار
بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد
که نتواند او راه نادیده برد
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست
به فتراک پاکان درآویز چنگ
که عارف ندارد ز در یوزه ننگ
مریدان به قوت ز طفلان کمند
مشایخ چو دیوار مستحکمند
بیاموز رفتار از آن طفل خرد
که چون استعانت به دیوار برد
ز زنجیر ناپارسایان برست
که درحلقه‌ی پارسایان نشست
اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان از این در ندارد گزیر
برو خوشه چین باش سعدی صفت
که گردآوری خرمن معرفت
سعدی با این حکایت می خواهد حقیقتی را بگوید که انسان نیاز به مرید و مرشد و راهنما دارد.در غیر اینصورت به خطا و اشتباه می رود و سرنوشتش معلوم نیست.هر چه مشورت در امور بیشتر شود میزان خطا کمتر می شود.اسلام نیز مشورت در امور را توصیه می کند.انسانی کمتر به خطا می رود که ابتدا با تکیه برعقلش مشکلات را حل کند.اگر نتوانست آنرا با تحقیق و تفحص بر طرف کند.چنانچه باز نتوانست به مشورت با افراد صاحب نظر و آگاه رو آورد.در نهایت اگر به دو راهی رسید استخاره کند تا از بن بست خارج شود.لازم به ذکر است که میزان زمانی که برای هرمرحله باید گذاشته شود نباید به افراط و تفریط کشیده شود.
خداوند می فرماید ما به اهل تقوا قدرت تمیز و تشخیص می دهیم.لذا ضرورت دارد که طرف مشاوره علاوه بر تخصص دارای تقوای لازم باشد تا امکان راهنمایی درست مقدور گردد.بالاخص مشاور در علوم انسانی و امور خانوادگی باید تقوای لازم را داشته باشد تا بر اساس میزان و معیار الهی قضاوت کند.
وقتی برای امور دنیوی نیاز به استاد و راهنما می باشد.برای امور معنوی نیز به عالم ربانی و راهنما می باشد.خداوند پیامبران و چهارده معصوم را برای راهنمایی در خصوص مسائل معنوی فرستاد.لازم به ذکر است که انسان باید مراقب باشد در دام شیادانی که با عناوین گوناگون ظاهر می شود قرار نگیرد.
سوال دیگری که در داستان یوسف پاسخ داده می شود این است که آیا آدمی می تواند با حذف دیگران هر کاری را به ثمر بنشاند.جواب منفی است.تنها زمانی که مشیت الهی در کاری باشد آن کار به نتیجه می رسد.همانند آب جاری است،اگر جلوی آنرا سد کردی آب بالا می آید و با قدرت بیشتر راه خود را ادامه می دهد.در انسان نیز اینگونه است با محدود کردن فرد،توان های مخفی و استعداد های او خود نمایی می کنند و راه خود را برای رسیدن به هدف پیدا می کند.
علامه طباطبایی می فرمایند:

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید
در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام
کاو به کف آیینه تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت
پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
برد ز دل زنگ پریشانی‌ام
گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!
رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!
زانچه نداری ز چه افسرده‌ای
وز غم و اندوه دل آزرده‌ای؟!
گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست
ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم
آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود
سوره یوسف نشان می دهد که نمی توان از راه های غلط و فریب دیگران به مقصد رسید.برادران یوسف با انواع دروغ ها که به یعقوب گفتند،نتوانستند مانع رشد و تعالی یوسف شوند.خداوند رهایی را در درستی و هلاکت و بدبختی را در دروغ قرار داده است.ممکن است موقتا موفقیتی با یک دروغ گفتن بدست آید.اما در نهایت و در مجموع که در زندگی نگاه می کنیم انسان راستگو موفق تر از انسان دروغگو است.مردم به انسانهای درستکار بیشتر رو می آورند و اعتماد می کنند.لذا موفقیت بیشتری در کسب و کار و زندگی بدست می آورند.
سوره یوسف می گوید امکان ندارد که انسان تنها به خاطر قدرت و زور خود محبوب قلبها گردد.همچنین این امکان هست که انسان در شرایط سخت دین خود را حفظ کند. یوسف توانست از دامی که ذلیخا برای او پهن کرده بود رهایی یابد.خداوند می فرماید ما آنقدر یوسف را بالا بردیم که گناه را از یوسف دور شد و نه اینکه یوسف گناه نکرد.شیطان همانند یک تیر انداز می ماند.اگر انسان بخواهد تیرهای شیاطین به او اثر نکند.باید آنقدر بالا برود که در تیر رس و برد شیطان قرار نگیرد.گناه همانند تیر عمل می کند.نگاه های آلوده همانند تیری است که از کمان شیطان خارج و به انسان می خورد .علت بی میلی انسان به عبادات بخاطر گناهانی است که انسان مرتکب می ود.

زندگی در گذر و یک سفر است
آدمی رهگذر و همسفر است
آنچه می ماند از او ،یاد وی است
رنج خود ماند و او در گذر است

 

سوره یوسف :قسمت نهم
افکار صالح

نقل است چتربازان بیشترین لذت را زمانی می برند که در بالاترین ارتفاع فرود آیند.انسان های سالک مرگ برایشان همانند لحظه فرود آمدن چتربازان است.همانطوریکه یک چتر باز با تکیه بر چتر پرواز فرودی مطمئن به زمین دارد.انسان سالک نیز با تکیه بر اعمالشان با دلی آرام و لذت بخش دنیا را ترک می کند و مرگ برای او شیرین است.کسانی که چتر نجاتشان باز نمی شود و معیوب است ،نمی توانند سالم به زمین آیند.لذا مرگ برای کسانی که رستگار نیستند نا خوشایند است.عمل صالح چتر نجات انسان مومن است.پیامبر گرامی یکی از اعمال صالح را کمک و خدمت مرد به همسر در خانواده و بالعکس می داند و این از صفات صادقین و شهداست و دارای پاداش اخروی زیادی است.
انسان زمانی اعمال صالح پیدا می کند که ابتدا افکار صالح پیدا کند.لذا دین تاکید زیادی روی نیت ها و انگیزه ها دارد.در آخرت افراد با توجه به نیات خود در اعمال مواخذه می شوند.شما وقتی می خواهید یک طراحی را روی کاغذ پیاده کنید.ابتدا در ذهن یک ترسیمی از آنرادر ذهن ترسیم می کنید.لذا نیات افراد در اعمالی که انجام می دهند مهم است.برادران یوسف به خاطر تفکرات نا صالح خود که یوسف نزد پدر محبوب تر است و پدر اشتباه می کند.لذا اقدام به عمل ناصالح در چاه انداختن یوسف را کردند.لذا افکار نقش ریشه در اعمال را دارند. انسان وقتی افکار خودش خراب شد ، فکر می کند افکار همه نیز خراب است.همانند بچه ای که دور خود می چرخد و فکر می کند دنیا دارد دور سرش می چرخد.لذا افراد صالح همه را خوب و افراد نا صالح همه را بد می پندارند.لذا بدین طریق می توان افکار افراد را شناخت.
اگر انسان دارای افکار درست و صالح شد،آنگاه افراد صالح دور او جمع می شوند.چنانچه فرد ناصالحی هم بیاید بتدریج افکار او اصلاح می شود.نقل است امام سجاد غلامانی را می خرید و آنها بعد از مدتی آنقدر رفتار و اعمال و افکار امام روی آنها تاثیر می گذاشت که آنها سفیران امام در دنیا می شدند.برادران یوسف فکر می کردند با حذف یوسف، توجه یعقوب به طرف آنها می شود.لذا دور هم جمع شدند و نقشه به چاه انداختن یوسف را عملی کردند.

صاحبان  فضل وعلم و معرفت
مظهر پاکی و اهل مغفرت
مردم اهل یقین در هر زمان
کی خطا کار و دچار  معصیت


تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:13  توسط علی رجالی  | 


باسمه تعالی

مجموعه برداشتهایی از آیات قرآن کریم(۲۴)


معالجه حسادت

تنها خدا می تواند در تاریکی چهره پردازی کند.همانند خلق انسان در رحم مادر آن هم با آن زیبایی و کمال.هیچ نقاشی نمی تواند در تاریکی نقاشی کند.تنها نور است که این امکان را فراهم می کند.زندگی بدون نور قرآن زیبا نیست.خداوند در قرآن می فرماید که حتی با فرعون هم با آرامی سخن بگو چه رسد به اعضای خانواده.
نقل است از خاطرات آیه الله بهجت که در قم نابینایی بود که اگر آیه ای از قرآن را از او می خواستند قرآن را باز می کرد و دست روی آن آیه می گذاشت.من از او خواستم و این کار را کرد.برای اطمینان گفتم این آیه نیست.گفت مگر کوری.گفتم چگونه تشخیص می دهی.گفت هر آیه نور خاصی دارد.همانند انواع رنگ های معمولی که برای افراد بینا قابل تشخیص است.اگر نورانیت قرآن در زندگی ما جلوه گری کند و خود را به ما نشان دهد زندگی ما پر از نور های گو ناگون می شود.محتوا و حقیقت قرآن نور است.لذا آنرا باید شناخت و در زندگی بکار برد تا راهنمای ما باشد.
یکی از عوامل ماندگاری اشیای زیبابخاطر هنری است که در طراحی آن بکار رفته است.قرآن نیز هنرمندانه و به بهترین شکل مسایل گوناگون را بیان می کند.زبان قرآن زبان تمثیل است تا انسانها بهتر قرآن را درک کنند.به پیامبر خود می گوید مائیم که تیر را به دشمن پرتاب می کنیم.در حقیقت خدا می خواهد بگوید اراده ماست که تو می توانی تیر را پرتاب کنی.شما نمی گوئید دست من تیر پرتاب کرد بلکه می گویی من پرتاب کردم.این من کیست.وقتی یعقوب به یوسف می گوید خواب خود را به کسی نگو.این یک تمثیل است.می خواهد به ما بگوید اسرار خود را حفظ کن تا موجب زحمت خود و دیگران نشود.
می گویند سه چیز را از دیگران کتمان کنید.اول دارایی و مال و ثروت خود را تا دیگران به آن طمع نکنند و درخواست کنند و عدم تمکین درخواست آنان موجب کدورت شود.دوم روابط و ارتباطات خود با دیگران را اظهار و عیان مکن،چون اگر در این ارتباطات مسئله ای اتفاق بیابتد تو هم درگیر این موضوع می شوی.سوم اینکه اعتقادات و باورهای خود را آشکار نزد دیگران آشکار مکن.مگر اطمینان داشته باشی که موجب زحمت تو نمی شود.
در قرآن دو جا از حسادت ذکر شده است، یکی در خصوص برادران یوسف که یوسف را از روی حسادت به چاه انداختند و دیگری در رابطه با هابیل و قابیل که فرزندان آدم و حوا بودند که منجر به کشته شدن هابیل گردید.قابیل بخاطر پذیرفته نشدن هدیه اش از طرف خدای متعال،هابیل را می کشد.روایت داریم که حسادت ایمان را از بین می برد.همانند آب که روی برف بریزید.معمولا افراد در یک صنف و قشر به همدیگر حسادت می کنند.لذا توصیه شده که اسرار خود را نزد خود حفظ کنید.
حسادت یک بیماری روحی و روانی است.همانطوریکه بیماری جسمانی علائمی دارد که انسان در صدد رفع آن عمل می کند.چنانچه انسان از موفقیت های دیگران ناراحت شود، او دچار حسادت شده است.همچنین اگر کسی در بیان موفقیت های دیگران کوتاهی وحق مطلب را درست بیان نکند.این علامت بیماری حسادت در فرد است.هر بیماری جسمی و روحی قابل علاج است.ابتدا باید آنرا شناخت و سپس به معالجه آن پرداخت.پس از تشخیص بیماری حسادت در خود ،درمان آن تعریف از فردی است که موفقیتی را کسب کرده است.اگر چه سخت است اما تنها راه معالجه حسادت است.با حذف حسادت ایمان انسان حفظ می شود.و سلامتی روح و جسم به انسان بر می گردد.روایت داریم که انسان حسود همیشه مریض است.آدم های حسود از زندگی لذت چندانی نمی برد.

از قدرت حق بشر بسی حیران اند
با اذن خدا هردو جهان ویران اند
مغرور مشو که زندگی چند روز است
در طوف حرم شاه و گدا یکسان اند

 
سوره یوسف قسمت ششم
نقش شیطان

مردان خدا درونشان خالی از کینه،حسد ،خشم و بطور کلی هوای نفس است.اینان همچون چوب نی می مانند .همانطوریکه با دمیدن در نی ، صدای خوش حاصل می شود.همنشینی با اولیای الهی نیز نتیجه اش رشد و تعالی انسان است.اگر بخواهیم خدای متعال در ظرف و کاسه دلمان شراب طهورای معرقت را بریزد.باید ابتدا آنرا از انواع رذایل اخلاقی خالی کنیم تا معارف الهی در آن ریخته شود.اگر کسی بخواهد روی تخته دل خود موضوعی بنویسد ابتدا باید تخته را تمیز کند و سپس شروع به نوشتن روی آن کند.انسان ها نیز باید کدورت ها و حسادت ها و کینه ها را از دل خود پاک کنند تا محبت ها و مهر بانی ها و الطاف الهی خود نمایی کند.مولانا می گوید:

تو برادر موضع ناکشته باش
کاغذ اسپید نابنوشته باش
تا مشرف گردی از نون والقلم
تا بکارد در تو تخم آن ذوالکرم
خود ازین پالوه نالیسیده گیر
مطبخی که دیده‌ای نادیده گیر
زانک ازین پالوده مستیها بود
پوستین و چارق از یادت رود
چون در آید نزع و مرگ آهی کنی
ذکر دلق و چارق آنگاهی کنی
تا نمانی غرق موج زشتیی
که نباشد از پناهی پشتیی
یاد ناری از سفینهٔ راستین
ننگری رد چارق و در پوستین
چونک درمانی به غرقاب فنا
پس ظلمنا ورد سازی بر ولا
دیو گوید بنگرید این خام را
سر برید این مرغ بی‌هنگام را
دور این خصلت ز فرهنگ ایاز
که پدید آید نمازش بی‌نماز
او خروس آسمان بوده ز پیش
نعره‌های او همه در وقت خویش
شیطان همانند مگسی است که روی شیرینی می نشیند.برای اینکه مگس دور شود باید شیرینی را از محل دور کرد و یا با یک حرکتی مگس را دور نمود.در روش اول دیگر مگس بر نمی گردد. اما همینکه حرکتی نباشدولی شیرینی باقی باشد باز مگس بر می گرد .گناهان نیز در انسان همانند شیرینی می ماند.اگر بخواهیم شیطان را از خود دور کنیم بطوریکه دیگر سراغمان نیاید ، تنها راهش تذهیب نفس است.مگر نه با گفتن ذکر و امثال آنها شیطان ما را رها نمی کند و دو باره با کوچکترین غفلتی بر می گردد.تا وقتی ظرف شیرینی را از جلوی یک کودک برنداریم باز طلب شکلات و شیرینی می کند و با تشر زدن به کودک مانع خوردن و یا تمایل به شیرینی از بین نمی رود.همانطوریکه مگس اگر روی محلی بنشیند و هیچگونه شیرینی نباشد با یک حرکت دست می رود و بر نمی گردد.اگر انسان رذایل اخلاقی را ابتدا از خود دور کند آنگاه با گفتن یک ذکر شیطان دور می شود.
شیطان دشمن کسی است که بخواهد انسان باشد.با کسی که تبعیت از هوای نفس و شهوات حیوانی می کند کاری ندارد، حتی او را تا حد نابودی تحریک و وسوسه می کند.البته مبارزه با شیطان و تمایلات نفسانی سخت است.تنها با مقاومت و پایداری در برابر وسوسه های شیطانی امکان پیروزی بر شیطان وجود دارد.مولانا می گوید:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
ولله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

قرآن می فرماید که شیطان دشمن آشکار انسان است ولی دشمنیش آشکار نیست.شیطان سر راه انسان می نشیند و تلاش می کند تا که انسان را در فرصت مناسب تحت سیطره خود در آورد.کار شیطان این است که باطل را حق نشان می دهد.در ابتدا فطرت انسان در خصوص مسائل گوناگون درست قضاوت می کند.اما اینقدر شیطان وسوسه و توجیه می کند تا نفس بر عقل پیروز گردد و انسان خطایی را انجام دهد.
وقتی به مامون نگاه می کنیم در ظاهر به امام رضا آب انار می دهد ولی در حقیقت سم می دهد و یا به مالک اشتر به ظاهر شربت می دهند اما در واقع سم می خورانند.ابن زیاد با لباس امام حسین وارد کوفه شد،اما به قصد کشتن امام آمد.اگر به عمر و عاص نگاه کنیم به ظاهر قرآن را به سر نیزه بلند می کند اما در حقیقت معاویه را نجات می دهد.بطور کلی شیطان با ظاهر خوب و حق وارد می شود و از غفلت و ضعف افراد استفاده می کند، اما در نهایت اهداف باطل وکثیف و پلیدی را تعقیب می کند.اگر به افراد معتاد نگاه کنید برای خوش گذرانی و ایجاد آرامش شروع می شود ولی نهایت آن بی غیرتی و ذلت و خواری و نابودی است.

هفت شهر عشق چون پیموده شد

سر به خاک دوست هر دم سوده شد

جان رها شد،گر ز بند نفس پست

دل ز عصیان و غضب آسوده شد



سوره یوسف :قسمت هفتم
معالجه بدبینی و ایجاد خوش بینی

قرآن یک ظاهر دارد و یک باطن.ظاهر آن شامل جلد و نوشتار آن است.محتوی آن شامل دستورالعمل هایی برای زندگی و آدم شدن ماست.همچنین شامل معارف الهی برای رسیدن به فلاح و رستگاری است.چنانچه تنها در حفظ و نگهداری آن کوشا باشیم و از محتوای آن غافل باشیم ،چنین قرآنی ما را هدایت به صراط مستقیم نمی کند.در لشکر یزید بیش از هشتاد حافظ قرآن بود که غافل از محتوای قرآن بودند.لذا تنها نگهداری در قفسه یا ذهن ها کفایت نمی کند.مثل این است که یک شیشه عطر را در قفسه بگذاریم ‌تا زمانی که آنرا برنداریم و آنرا باز نکنیم و آنرا به بدن خود و دیگران نزنیم.بوی عطر آن به مشام نمی رسد.لذا گفته می شود که قرآن را تلاوت کنید، یعنی علاوه بر خواندن به آن هم عمل کنید تا از قرآن بهره مند شوید.
برای مثال خداوند می فرمایند نسبت به هم حسن ظن داشته باشید.با عمل به آن زندگی شیرین می شود.بالعکس با بدبینی به دیگران زندگی را بر خود تلخ می کنیم.لذا عمل به آیات قرآن موجب راحتی و آرامش انسان می گردد.
اینکه قرآن و اهل بیت جدا شدنی نیستند بلکه مکمل یکدیگرند بخاطر این است که قرآن نکات اساسی و خط مشی را بطور کلی بیان می کند و چهارده معصوم آنها را تفسیر و راه کارها را معرفی می کنند. امام صادق راه های بر طرف شدن سو ظن را بیان می کنند.ایشان می فرمایند باید نگاه خود را به مسائل پیرامون خود عوض کنید.برای مثال یک لیوان که تا نیمه آب دارد را دو جور می شود نگاه کرد.یکی اینکه نیمه آن پر است و دیگری اینکه نیمه آن خالی است.در حالت اول با حس ظن نگاه می کنید و در حالت دوم با سو ظن.بطور مشابه انسان بجای اینکه بدی های افراد را ببیند به خوبیهای آنها دقت کند.لذا برای ایجاد حسن ظن ،باید خوش بینی را در افکار خود به تدریج تمرین نمود تا موجب آرامش و اعتماد کردن به دیگران حاصل گردد.همانند خطاطی که با تمرین خوش نویس می شود.
لذا امام صادق می فرمایند برای ایجاد حسن ظن برای هر اتفاقی، سعی کنید یک عذری بیاوری و اگر نتوانستید یک دلیلی برای آن اتفاق درست کنید.برای مثال شما به دوستتان زنگ می زنید و امکان برقرای ارتباط نیست .نگویید که به شما بی احترامی کرده است، بلکه بگویید ممکن است تلفن همراه او در حالت سکون است.امام صادق می فرمایند برای اینکه بدبین نگردی، از افراد بد بین فاصله بگیر.لذا توصیه شده که انسان همنشین خوب در زندگی اختیار کند تا حسن و کمال او در انسان نیز اثر بگذارد.لذا ضرب المثلی داریم:
همنشین تو از تو به باید
تا تو را عقل و دین بیفزاید
ملک الشعرای بهار اشعار سعدی را به صورت دیگر بیان می کند.

شبی درمحفلی با آه وسوزی
شنیدستم که مرد پاره‌دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی
گلی خوش بوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به‌دستم
گرفتم آن گل و کردم خمیری
خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطر بود و خوب و دل‌پذیری
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
همه گل‌های عالم آزمودم
ندیدم چون تو و عبرت نمودم
چو گل بشنید این گفت‌ و شنودم
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
گل اندر زیر پا گسترده پر کرد
مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
همانطوریکه مشتی خاک همنشین گل می شود و معطر می گردد.انسان نیز اگر همنشین های خوب از قبیل افراد و کتاب و فیلم خوب و امثال آن را اختیار کند در او اثر خوب می گذارد.لذا هر کتابی خواندنی نیست.کلام حق را قرآن گویند ، چون خواندنی است.
وقتی حضرت یوسف خواب خود را به پدر گفت،یعقوب گفت خدا تورا انتخاب کرده است و به تو علم می دهد.کسب علم موجب غلبه انسان می گردد.علوم دنیوی باعث غلبه به دنیا می گردد و کسب علوم معنوی باعث غلبه بر شیطان و هوی نفس می گردد.
خدا یوسف را برای تعلیم گزید و او را مستعد رسالت دید.در اسلام بسیار تاکید به کسب علم شده است.البته علمی که مفید برای دنیا و یا آخرت باشد.خداوند علمی به حضرت یوسف داد که برای دنیا و آخرت مفید بود.خداوند علم تاویل احادیث را به یوسف داد.علمی که ریشه اتفاقات و حوادث را به انسان می گوید و نتیجه اتفاقات را نیز ارائه می کن .همانند پزشک که خواص دارو ها و اثر بخشی داروها را می داند.لذا با مراجعه بیمار به پزشک ریشه بیماری شناخته می شود و تجویز لازم داده می شود.لذا علم تاویل احادیت تعبیر کلیه اتفاقاتی را بیان می کند که در خواب یا بیداری اتفاق می افتد.لذا خواب یوسف در خصوص سجده خورشید به یوسف دلالت بر اعطای علومی به یوسف دارد .زیرا علم خود نور است و موجب روشنایی ذهن و آشکار شدن حقایق می گردد.یوسف با علم خدا دادی خواب پادشاه را تعبیر کرد و توانست بحران های مصر را ریشه یابی و حل کند.
چهارده معصوم آگاه به علم تاویل احادیث بودند.لذا با مراجعه به آنها ،با توجه به شناخت ریشه ی مشکلات تجویز لازم را می کزدند.انسانها نیز به خاطر اعمال و گفتار خود دچار مشکلاتی می گردند.لذا با تبعیت از دستورات معصومین،آرامش به زندگی مردم بر می گردد. ریشه یکی از مشکلات مردم نگذاشتن احترام و عدم اطاعت از والدین است.نظام هستی دارای نظم و حساب و کتاب است.لذا مواردی که اتفاق می افتد دارای علت و معلول است که به عنوان ریشه های اتفاق از آن یاد می شود.غیر از خدا، کلیه عوامل دنیوی از قانون علت و معلول تبعیت می کنند.خداوند به اولیای الهی نیز بطور محدود علم تاویل می دهد.گویند مادری یک مرتبه دچار کمر درد شدید می شود.رجبعلی خیاط به آن زن می گوید جهان دارای شعور و حساب است و ریشه کمر درد شما در اذیت فرزندتان است.بچه را با هدیه ای شاد کن تا بهبود یابید.

بار الها، به در خانه ی تو چند زنم
تا گشایی در خود، بلکه ندایی شنوم
بار الها، به من آمده در کوی رفیق
گوشه چشمی بنما، تا که نوایی ببرم


تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:6  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی

برداشتهایی از آیات قرآن(۲۳)

سوره یوسف: 
نورانیت

سوالی که بعضا مطرح می شود اینکه چه کنیم تا اعمال ما مورد پذیرش خدای متعال قرار گیرد و نورانی گردیم.افرادی هستند که بسیار زیارت می روند،بسیار نماز می خوانند،بسیار عبادت می کنند ولی حالت روحانی و نورانیت ندارند.پاسخ بدیهی است ,باید اعمال ما طبق دستورات الهی باشد و تسلیم اوامر الهی بود.آنچه گفته شده از طریق چهارده معصوم و انبیا دقیقا عمل کنیم و با هوای نفس خود مخلوط نکنیم.شما وقتی می خواهید با کسی صحبت کنید،اگر یک رقم شماره تلفن را اشتباه کنید دیگر قادر نخواهید بود با فرد مورد نظر صحبت کنید.چه زیبا فروغی بسطامی می گوید:

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند
انسان اگر در مسیر خدا سیر و سلوک کند،بهشتی می شود.همه انسانها در حال سیر و سلوک هستند.اگر همه اعمال ما،رفتار ما و گفتار ما در جهت رضای حق تعالی باشد، آنگاه در مسیر درست قرار داریم.سرطان در بدن وقتی ایجاد می شود که یک سلول از مسیر درست خود خارج گردد.در جامعه هم اگر انسان از مدار الهی خارج شود جامعه دچار سرطان می گردد و خود وجامعه را به زحمت و مشکل دچار می کند.پیامبر آمده که بگوید در مسیر الهی حرکت کنید.قرآن به صورت های گوناگون را ه های سیر و سلوک متعالی را بیان نموده است.عرفا هفت مرحله عشق را برای سیر و سلوک الهی بیان می کنند.که به اختصار در زیر سروده ام:

ذکر ما ذکر ى بجز الله نیست   
 کار ما در شان این درگاه نیست
کار ما هر روز و شب یاد خداست        
 عاشقی جز بر خدا کاری خطاست
عشق ما عشق حقیقی بر خداست    
     دیدن یار و لقای کبریاست
عشق سالک بهر حق جان دادن است      
     چون علی در شط خون افتادن است
هفت شهر عشق را پیمودن است    
   چون خم زلفش، پریشان بودن است
شهر اول، شهر خود سازی بود   
    این جهان کی ورطه بازی بود
شهر دوم دور گشتن از گناه 
 این سفر دور است و این ره پر ز چاه
توبه ای همچو نصوحا لازم است      
   حق تعالی، بر امورت عالم است
هر که خواهد وصل روی ایزدی    
     سر نهد بر آسمان سرمدی
تحلیه با یقظه، بعد از تخلیه  
    جملگی ارکان وصل و تجلیه
هفت شهر عشق، چون پیموده شد 
   سر به خاک دوست هر دم سوده شد
جان رها شد، گر ز بند نفس پست     
     دل ز روی ماه جانان، گشت مست
هر چه بینی، جمله اش آیات اوست       
    ذره ذره در پی اثبات اوست
ای رجالی سیر حق طی کردن است
نفس را از بیخ و بن پی کردن است
زیباترین قصه را خدا راجع به پیامبر خود می گوید.انسانها اگر می خواهند زیبا بشنوند باید زیبا هم سخن گویند.این قصه پر از حکمت هاست و حکمت آموز است.بی ادبی فرزندان به والدین ریشه در سخنان والدین دارد.قصه یوسف ریشه در وحی دارد.قصه زندگی ماست.اکثر مشکلات ما ریشه در خیالات دارد.به دیگران فخر فروشی می کنیم. زیرافکر می کنیم دارای موقعیت و مال و ثروتی هستیم.غافل از اینکه اینها موقتی در اختیار ماست.
ریشه بسیار از مشکلات در زندگی افراد به خاطر این است که اعمال آنها ریشه در وحی ندارد ، بلکه ریشه در خیالات و تصورات نادرست دارد.تا زمانی که باورها و اعتقادات ما اصلاح نشود ،رفتار و اعمال ما نیز درست نمی شود.همانند کسی دستش می لرزد و انتظار نوشتن خط خوب از او داشته باشیم.لذا گفته می شود درستی اعمال شما بستگی به نیات شما دارد.
اگر به اختلافات مادر شوهر و عروس بنگریم ریشه در خیالاتی چون رقیب بودن ،تصاحب کردن فرزند و امثال آن دارد.لذا باید حسن ظن به یکدیگر داشته باشیم.لذا عرفا یکی از مراحل سیر و سلوک را یغظه گویند.یعنی بیدار شدن از خواب غفلت و خیالات و اصلاح باورهاست.انسان ها با ذهن و افکار خود زندگی می کنند، نه با تجملات در خانه.همانطوریکه عینک را بطور مرتب تمیز می کنیم تا بهتر ببینیم.باورها و نگاه ها را نیز باید اصلاح نمود تا حقایق را درست ببینیم. عرفا اجازه به ذهن خود نمی دهند که هر چیزی ذهن آنها را مشغول کند.تنها چیزهای زیبا و درست امکان حضور در ذهنشان را دارد.مسائلی که در اطرافشان اتفاق می افتد آنها را با حسن ظن نگاه می کنند.
حافظ می گوید من بطور مرتب دل را پاسبانی می کنم تادل مرا مشغول امور غلط نکند.ریشه ای بدبینی ها همنشینی با افراد بد بین است.لذا توصیه می شود که همنشین با افراد اهل دل و با معرفت شوید تا نگاه و باور شما اصلاح شود.
خداوند در سوره یوسف اشاره دارد به این حقیقت که تا زمانی که نسبت به اموری به افراد بدبین هستید و نسبت به صحت موضوع صد در صد یقین پیدا نکرده اید آنرا باور و قبول نکنید.همچنین تجسس در زندگی افراد انجام ندهید ، بالاخص در اموری که باعث ناراحتی و کدورت و بدبینی به افراد می گردد .

از نبی تا حضرت صاحب زمان
جملگی باشند چون نور جنان 
شد تجلی نور یزدان در امام
نور قرآن و ولایت هر زمان

 


سوره یوسف :قسمت چهارم
شکوفایی

انسانها زمانی که پا به دنیا می گذارند همانند یک غنچه گل می مانند که باید در این دنیا شکوفا شوند.همان طوری که با وزیدن نسیم صبحگاهی غنچه ها می شکفند.روح انسان نیز با کسب معارف الهی شکوفا می شود. انسانها دارای استعداد های گو ناگون هستند.با شناسایی و شکوفایی آنهاست که زمینه رشد انسان و رفع نیاز های مادی و معنوی حاصل می گردد.متاسفانه بسیاری از افراد بصورت غنچه به این دنیا می آیند و به صورت غنچه این دنیا را ترک می کنند.
یوسف به پدر می گوید من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه بر من سجده می کنند.البته منظور از سجده دراشیا متمایز از سجده انسانهاست.در اینجا منظور تواضع و فروتنی یازده فرزند حضرت یعقوب در نهایت را دارد.این آیه می خواهد بگوید شما اگر به درگاه الهی سجده کنید، آنگاه سیارات با آن عظمت به شما سجده می کنند.پیامبر اسلام می فرمایند اگر بنده خدا شدی،آنگاه همه بنده و مطیع شما می شوند.
سعدی شخصیت بزرگی است.حدود سی سال تحصیل علم کرد،حدود سی سال سیر و سفر کرد و حدود سی سال خانه نشینی را اختیار کرد.او در اواخر عمر خود به پیشنهاد دیگران، گلستان و بوستان را نوشت.ایشان می گوید در سفری با عارفی همراه بودم .قرار بود با کشتی از دریا عبور کنیم.او پول نداشت.لذا سجاده خود را روی آب انداخت و به موازات حرکت کشتی او هم با ما آمد.این نشان می دهد که با تسلیم خدا شدن ،عالم تسلیم انسان می شود.

قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود برداشتند
به کشتی و درویش بگذاشتند
سیاهان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا ناخدا ترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
بر آن گریه قهقه بخندید و گفت
مخور غم برای من ای پر خرد
مرا آن کس آرد که کشتی برد
بگسترد سجاده بر روی آب
خیال است پنداشتم یا به خواب
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت
نگه بامدادان به من کرد و گفت
عجب ماندی ای یار فرخنده رای؟
تو را کشتی آورد و ما را خدای
چرا اهل دعوی بدین نگروند
که ابدال در آب و آتش روند؟
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان که در وجد مستغرقند
شب و روز در عین حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خلیل
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودک به دست شناور برست
نترسد وگر دجله پهناورست
تو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک تردامنی؟
منظور از بندگی این است که سخن و کلام خدا را باور کنیم و به یقین برسیم که بالاترین کلام هاست.آن مو قع است که بدون چون و چرا تسلیم محض حق تعالی می شویم و هر چه گفت عمل می کنیم.همانطوریکه خدا به آب می گوید آرام شود تا بنده من از دریا بگذرد به در بسته هم می گوید باز شو تا بنده من عبور کند.
خداوند در سوره یوسف می فرماید ما گناه کسی را به حساب دیگری نمی گذاریم.بعضی از انتظارات یک خانواده مربوط به بستگان زن و شوهر است.زن از شوهر انتظار دارد که اقوام او چرا چنین نکردند و یا کدام مراسم را برگزار نکردند و امثال اینها و بالعکس.در صورتی که انتظار و رفتار بستگان زن نباید به حساب زن گذاشته شود و بالعکس.نباید رفتار دیگران در زندگی زناشویی تاثیر گذار باشد.اگرچه زن در خانواده همانند درختی می ماند که شاخ و برگش در زندگی همسر است و ریشه آن در فامیل او قرار دارد و عمری در آنجا رشد نموده است.لذا مرد باید حرمت خانواده همسر را داشته باشد.انسان قبل از انتخاب همسر علاوه بر کفویت داشتن زن و مرد،کفویت خانواده ها نیز مهم است.توهین به خانواده همسر و تنها احترام به همسر، همانند پاک کردن گرد و خاک از روی برگ های درخت می ماند و از بین بردن ریشه درخت است.
خوابها معمولا حقیقت انسان را نشان می دهدگویند پیامبر گرامی وقتی به یکدیگر می رسیدند می فرمودند از خوابها چه خبر.بر خلاف ما که وقتی به هم می رسیم جویای اخبار دنیوی هستیم.در خواب است که روح آزاد می شود و حقیقت انسان در جهان سیر می کند.اگر انسان بخواهد همنشین خدا شود باید ابتدا با خوبان و اولیای الهی همنشین شود تا روحش با روح ملکوتی آنها آمیزش پیدا کند.همانند آبی که اگر با رنگهای گوناگون مخلوط شود ، همرنگ آن رنگ می شود.

گر بخواهی معرفت در روح و جان یا در وجود
گر بخواهی عزت و رشد و تعالی کن سجود
کسب روزی کن  حلال و ترک هر گونه گناه 
می برد بالا تو را ،از پستی و از هر رکود


تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 18:1  توسط علی رجالی  | 

باسمه تعالی
برداشتهایی از آیات قرآن(۲۲)


سوره یوسف قسمت اول
نقش قرآن

زمانی انسان به خواب می رود که در تاریکی قرار می گیرد.متقابلا زمانی انسان بیدار می شود که در روشنایی و نور قرار گیرد.قرآن مجید همانند نور عمل می کند.زمانی که انسان به معارف الهی آگاه می شود. بیداری شروع می شود و سخنان بیهوده دیگران او را تحت تاثیر قرار نمی دهد.اگر انسان بخواهد در مسیر الهی حرکت کند ابتدا باید معایب خود را با آگاهی و تعالیم قرآن بشناسد.سپس در صدد بر طرف کردن آنها اقدام نماید.بعدا شروع به حرکت به سمت خدا کند.
کسانی که در سیر و سلوک حرکت می کنند،سعی می کنند استاد و عارفی پیدا کنند تا عیوب آنها را آشکار و اعلام نماید تا آنها را بر طرف کنند.همانند مسافری که می خواهد مسیر طولانی را با ماشین شخصی طی کند.قبل از حرکت ماشین را پیش مکانیک در تعمیر کار می برد تا عیب یابی و چک نهایی کند تا با اطمینان خاطر حرکت کند و در بین راه توقفی نداشته باشد.متقابلا افرادی که می خواهند نزد مردم دارای جایگاه و منزلتی باشند سعی می کنند عیوب خود را بپوشانند و اگر کسی به آنها تذکر داد ناراحت می شوند.همانند کسی که می خواهد ماشین خود را بفروشد سعی می کند عیوب آنرا بیان نکند تا ماشین را بهتر و با قیمت بالاتر بفروشد.
نور باعث می شود که حقیقتها روشن و دیده شود.همانند دستگاهی که اسکناس های تقلبی را با اشعه ماورای بنفش تشخیص و آشکار می سازد.اگر انسان ها بخواهند معارف الهی را کسب کنند.ابتدا باید خود را به قرآن عرضه کنند تا عیوب آنها با میزان الهی تمیز داده شود و سپس آنها را بر طرف کنند.زمانی که ظرف وجودی ما از آلودگی ها پاک شد ، آنگاه معارف الهی را می توان در آن ریخت.در ظرف آلوده هر قدر آب تمیز بریزید باز آلوده است.زمانی آب پاک قابل نوشیدن می شود که ظرف تمیز باشد.
یکی از سوره های قرآن سوره یوسف است.اگر با تامل و دقت و تدبر به آن نگاه شود سرشار از نورانیت است.در ابتدا با حروف مقطعه شروع می شود.حروف در زبانها اگر چه تعدادشان کم است.اما همین مقدار کم عاملی برای نقل و انتقال افکار و مطالب هستند.لذا میزان کم و زیاد نیست.میزان اثر بخشی هر چیز است.انسان ممکن است با یک محبت کوچک دلی را بدست آورد و متعاقب آن موجب تحول و بیداری فرد قرار گیرد.متقابلا با یک حرکت و سخن کوتاه دنیایی را به آتش بکشد.لذا کوچک ها را نباید کوچک شمرد.به نظر ما کوچک هستند.
قرآن یک پوسته دارد که همان الفاظ هستند که بعضا به اختصار آمده است.یک محتوا وچندین مغز دارد و آن معنای و مفاهیمی است که از این حروف برداشت می شود.شما وقتی به بادام نگاه می کنید.ابتدا یک پوسته سخت مغز با ارزش بادام را حفظ می کند.این مغز خود پوسته نازکی دارد که با کندن آن سفیدی مغز ظاهر می شود.اگر به دقت بنگری آن مغز سفید نیز دارای مغز است که شامل ویتامین هاست.آیات قرآن نیز دارای پوست و مغز های گوناگون می باشد.
سعدی آیات قرآن که می خواند توقف می کرد و دنبال منظور آیه می رفت.برای مثال وقتی خدا می گوید انسان از خاک آفریده شده است.می خواهد بگوید ای انسان تو هم خاکی باش.خاکی بودن و تواضع باعث رشد و تعالی انسان است.خاک صفاتی دارد سعی کن تو هم داشته باشی.آن حریص نیست.یک دانه که در دل خاک قرار گیرد کفایت می کند برای اینکه آن دانه را به درختی تنومند تبدیل سازد.صفات دیگر خاک خاموش کردن آتش است.ای انسان بیا و آتش هوا و هوس را در خود خاموش کن.خداوند انسان را از خاک و شیطان را از آتش آفرید.لذا بیا و شیطانی مشو.از چشم و هم چشمی ها حذر کن و قناعت را در زندگی پیشه کن.
همواره تاکید شده که در خصوص آیات قرآن تدبر کنید.یعنی به محتوا و مغز آیات نگاه کنید.تنها به پوسته برای مقاصد دنیوی ا کتفا نکنید.اگر این الفاظ قرآنی فهمیده شود معجزه می کند.قرآن از جایگاه والای خود نازل شده تا امکان فهم برای ما گردد.قرآن برای اهل فکر و اندیشه مایه امید و نور است.خدا می فرماید تو از راه خلاف برگرد و بیا به راه مستقیم،آنگاه من از خطاهای تو می گذرم و به حسنات تبدیل می کنم.وقتی آب آلوده را پای گل می ریزی خاک آنرا غربال و تبدیل به احسن می کند و به شما گلی خوشبو می دهد.وقتی یک گل می تواند بد را به خوب تبدیل کند.قطعا گل عالم که خالق گل خاکی است می تواند گناهان تو را ببخشد و بجایش حسنات قرار دهد.لذا بیاییم و توبه کنیم .
خداونددر این سوره اشاره دارد که ما زمین و آسمان را برای شما خلق کردیم و قطرات باران را بالای سر شما معلق قرار دادیم تا به فرمان ما بصورت تدریجی نازل گردد.سپس به زمین فرمان دادیم که آنرا جذب کنند تا استفاده مطلوب از آن گردد و مانع سیل شود.
انسان با ایراد سخنان خود موجب دل شکستگی دیگران می شود.لذا باید سخنان انسان غربال گری گردد و سخنان بیهوده را به زبان جاری نکرد.بسیاری از مشکلات خانواده ها را اگر ریشه یابی کنید شروعش با یک سخن غلط شروع می شود.در مقابل سخنان خدا را ببینید.سراسر پند و نصیحت و مفید هستند.لذا بیاییم و از قرآن بیاموزیم.اندک بگوییم ولی سنجیده سخن گوییم.
قرآن کتابی مبین و آشکار و نورانی برای اهل دل است.یک نابینا با لمس کردن نقاط خط بریل می تواند قرآن را بخواند.قرآن نیز با استفاده از الفاظ حقایقی را بیان می کند.اهل دل و چشم بینا و با معرفت می خواهد که بتواند این الفاظ را بفهمد و تفسیر کند.قرآن همانند نور می ماند که انسان در کنار آن از تاریکی و ظلمانی خارج می شود و لذا می تواند حقایق هستی را ببیند و لذا بطور طبیعی به گمراهی نمی رود.گناه برای اهل دل همچون نجاسات می ماند که انسان عاقل هر گز میل به خوردن آن ندارد و از آن فاصله می گیرد.
اگر انسان همنشین قرآن شود.بوی و رنگ قرآنی می گیرد.لذا افکار او تغییر می کند و حالت سردی در زندگی به حالت گرمایی تبدیل می شود.همانند آب سردی که وقتی کنار آتش مدتی قرار گرفت بجوش می آید و آن هم گرم می شود.متقابلا اگر همین آب در یخچال قرار گیرد پس از مدتی یخ می زند و حالت سرمایی به خود می گیرد.لذا بیایید و بهترین همنشین را در زندگی خود اختیار کنیم.
قرآن بهترین کتاب و همنشین هستی است .یکی از ناله های اهل جهنم همنشینی با افراد ناباب است.
خداوند می فرمایند ما قرآن را به زبان عربی نازل کردیم.یعنی به زبانی آشکار و روشن.عربی در مقابل عجمی است.یعنی گنگ و نا آشکار.اگر چه قران با رسم الخط عربی نوشته شده ولی منظور خداوند شفافیت در بیان حقایق است.برای فهمیدن آن کمی نور و روشنایی لازم است که آن هم در فطرت ما نهفته است.لذا باید در تک تک آیات قرآن تدبر کرد تا از این سرچشمه الهی آب حیات نوشید.طپس می فرمایند ما ساده و روشن بیان کردیم تا امکان تدبر و فکر کردن برای شما مقدور گردد.چگونه است انسان در رابطه با سخنان دیگران وقت می گدارد که منظور فرد را از سخنانش بفهمد.اما غافلیم از خدا که به سخنانش وقت نمیگذاریم که منطورش از این آیات چیست.
خداوند به انسان عقل داده تا در خصوص آیات قرآن تدبر و فکر کنیم و با فهمیدن و بکار بردن انها موجبات آرامش و آسودگی روح و روان را پیدا کنیم.گویند فردی یک چک را لای قرآن گذاشته بود که در وقت خود آنرا پاس کند.در زمان مقرر هر چه گشت آنرا پیدا نکرد.سپس دید بچه آنرا به موشک کاغذی تبدیل کرده و بازی می کند.متاسفانه ما از عقل خود بسیار کم استفاده می کنیم.ازجایگاه و نقش عقل غافل هستیم.قرآن اگر چه از چند برگ کاغد با الفاظی تدوین شده است.اگر بعنوان یک کتاب معمولی نگاه کنیم بهره چندانی نمی بریم.اما اگر از پوسته آن خارج و به مغزهای آنرا بشکافیم متوجه عظمت آن می شویم.
اگر انسان به این باور برسد و ایمان آورد که اگر خدا بخواهد درهای بسته را باز می کند،همانطوریکه برای یوسف باز کرد، آنگاه آرامش می گیرد.اگر همه عالم بخواهند کاری را انجام دهند ولی نظر خدا نباشد امکان تحقق آن وجود ندارد.همانند وقتی که موسی بدنیا آمد.او در جایی رشد و نمو کرد که فرمان از بین بردن پسر بچه ها صادر شده بود.یادی از مرحوم پدرم کنم.زیاد این شعر را می خواند
گر با همه ای چو بی منی بی همه ای
گر بی همه ای چو با منی با همه ای

 

سوره یوسف : قسمت دوم
افکار انسان

رشد انسان از دید دین بستگی به افکار انسان دارد.اگر دایره اندیشه ما محدود باشد قطعا رشد چندانی نداریم.همانند یک ماهی که رشدش در دریا بسیار بیشتر از رشد او در حوض است.تمام تلاش پیامبران در این بود که اندیشه و تفکر ما رااز فضای محدود به فضای نامحدود ببرند.
یک نخل در گلدان رشد کمی دارد اما همین درخت در باغ بزرگ می شود و به بار می نشیند.انسانها هم اگر بخواهند بزرگ شوند باید افکار خود را بزرگ کنند.مولانا می گوید انسانها جز اندیشه چیز دیگری نیستند.هنر قرآن این است که افکار بزرگ را رزق و روزی مردم کند.کسانی که دغدغه شان چیزهای کوچک است به تدریج کوچک می شوند و نزد دیگران نیز جایگاهی پیدا نمی کنند.تا زمانی که ما به این و آن فکر می کنیم و به فکر خدای بزرگ نیستیم کوچک می مانیم.اگر می خواهیم نگاه و دید ما نسبت به مسایل عوض شود باید با مفاهیم قرآن آگاه شویم و آنها را سرلوحه کار و زندگی خود قرار داده و عمل به آنها کنیم.
وقتی به یک کودک نگاه می کنیم با یک بادکنک خوشحال و با تر کیدن آن ناراحت می شود.اما در بزرگ سالی این گونه نیست.علت آن به خاطر رشد فکری اوست.الان می فهمد که خوشحالی و نگرانی برای چیزهای کم ارزش نکنیم.متاسفانه ما در سنین گوناگون همانند یک بچه فکر می کنیم.بسیاری از مشکلات بخاطر دعوا بر سر چیزهای بی ارزش دنیوی است.بیاییم و افکار خود را رشد دهیم.از کجا آمده ایم و برای چه آمده ایم و بالاخره به کجا خواهیم رفت.
متاسفانه ما اسباب بازی دیگران هستیم.مرتب بجای اینکه به خدا نگاه نکنیم و ببینیم او چه می گوید و او چه می خواهد، به این و آن نگاه می کنیم و کور کورانه دنبال روی آنها و هوای نفس خویش هستیم.تا زمانی که مطیع دیگران هستیم و لحظه ای در کارهایی که انجام می دهیم فکر نمی کنیم،دچار عقب افتادگی ذهنی هستیم.بیاییم بجای دیگران فطرت الهی خود را که همچون ماه از خورشید نور می گیرد میزان کار هایمان قرار دهیم.
[ ] قرآن کتاب هر عصر و زمانه است و کهنه نمی شود.بخاطر این است که آن کتاب دستور العمل هدایت انسانهابه سوی کمال و زندگی است.برای مثال،در این کتاب آدرس چگونه آدم شدن را می گوید.چگونه آرامش پیدا کردن را معرفی می کند.فرق است بین آرام شدن و آرامش داشتن.بسیاری از افراد جامعه که به ظاهر و در قضاوت دیگران آرامش دارند،آنها آرام و آسایش دارند.همانند بچه ای که گریه می کند و ناراحتی دارد ولی با یک اسباب بازی او را آرام می کنیم و او را از به خاط آوردن درد اصلی خود لحظه ای دور می کنیم.لذا زرق و برق دنیا موجب آرام شدن است.تنها با یاد و ذکر خداست که دلها آرامش می گردد.آرام شدن همانند دادن قرص مسکن به بیمار است و آرامش پیدا کردن همانند شناسایی نوع بیماری و معالجه آن است.در روش اولی تا زمانی که مسکن می خوریم آرام هستیم اما در معالجه همیشه آرام می شویم.در حقیقت آرامش ،آرام شدن دایمی است.
تا زمانی که دل انسان در جهت قطب عالم هستی خدا قرار نگیرد آرامش پیدا نمی کند.دل انسان همانند قطب نما می ماند.همواره لرزان است.تنها وقتی می ایستد که جهت آن به طرف قبله و خانه خدا باشد.
انسان با داشتن آدرس به مقصد می رسد. قرآن مجموعه ای از آدرس ها را دارا می باشد که انسان را به اهداف متعالی و کمال می رساند.کسی که آدرس دارد در پیدا کردن هدف دچار گمشدگی نمی شود.مستقیما در کوتاه ترین زمان به مقصد می رسد.متقابلا کسی که آدرس ندارد سرگردان و حیران است.
قرآن مجموعه از دارو ها را دارد که برای روح و روان ما مفید و شفا بخش است.منتهی داروها با توجه به بیماری های گوناگون مختلف است و برای افراد مختلف متفاوت می باشد.با توجه به نوع درد آنها داروی آنها نیز متمایز است.بعضی دارو ها و مو قعیت ها مشترک و یکسان است.
سوره یوسف داروها و آدرس های مشترک زیادی را به ما معرفی می کند.حسادت از بیماری های مشترکی است که اکثرا دچار هستیم.در حدیث داریم اگر داروی حسادت را می خواهید سوره یوسف را بخوانید.
علت اینکه در شریعت تاکید بر حجاب و پوشش در جامعه برای زنان شده است آنست که زن و مرد بتوانند به راحتی در جامعه به فعالیت بپردازند و احساسات و شهوات دیگران تحریک نگردد تا بتوانند نقش اصلی خود را انجام دهند.زن و مرد در جامعه داری حقوق و نقش یکسان هستند.مسایل در خصوص زن و مرد اختصاص به خانواده دارد.در بیرون از خانواده با حفظ شئو نات تمایزی بین زن و مرد نیست.فلسفه حجاب در این است که وقتی مرد به زن نگاه می کند او را یک زن نبیند و جنسیت او تداعی نشود بلکه انسانیت زن جلوه کند و موجب نشود که احساسات مرد تحریک شود تا بتوانند در محیطی آرام و در کنار هم به فعالیت و خدمت به جامعه بپردازند.
بعضی از قصه ها انسان را به خواب می برد.اما بعضی قصه ها موجب بیداری و روح پرور است.سوره یوسف حکایت مرد پاکی را بیان می کند که در شرایط سخت دین خود را حفظ می کند.خداوند برای انسانها قصه می گوید تا آنها نیز یاد بگیرند قصه های آموزنده و مفید گویند.میزان تاثیر گذاری قصه از سخنرانی بسیار بیشتر است.قصه همانند پارچه دوخته شده و نصب شده در مانکن است.در صورتی که سخنرانی بیان و توصیف پارچه از زبان بزاز است.وقتی به سعدی می نگریم حقایقی را به صورت نظم و یا نثر به صورت داستان وار ارائه می دهد.خداوند در سوره یوسف بطور غیر مستقیم و اشاره وار سخن می گوید تا تاثیر گذاری بیشتر داشته باشد.

ناجی یوسف تویی ،در قعر چاه
عزت و شوکت دهی با عز وجاه
تو خدایی می کنی و، ما گرفتار هوا 
مى شود یوسف، عزیز مصر و شاه


تهیه و تنظیم

دکتر علی رجالی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 17:57  توسط علی رجالی  |